Home arrow صفحه اصلی
گزارش نامه 196 نیمه آذر 98
نویسنده Administrator   
1398/09/14 ساعت 14:29:37

     طنزی تلخ

      تازه شورا شده بودم برخورد همشهری ­هایم و سخنان همشهری ­هایم برایم جالب بود چون از لابلای این سخن و برخورد، به نگرش، جهان­ بینی، سطح دانش و اطلاعات همشهری ­هایم پی می ­بردم از آنجایی که این فرآیند منجر به افزایش شناخت و معرفت می ­گردید، برایم ارزشمند بود، تازگی داشت، خوشایند و لذت ­بخش بود.

        نکته ­ای باید روشن گردد و آن این هست که این برخورد با همه نبود، بلکه با تعداد معدود همشهری ­هایم بود که توی روستا میدان ­دار بودند، حرفی می ­زدند، ادعایی داشتند، ابراز وجود می ­کردند، دیگران را داوری می­ کردند و می ­خواستند مطرح و در صحنه باشند.

       خوب من ادبیات خوانده بودم به علاوه اندک مطالعه هم داشتم برای من هریک از کلمه ­ها بار معنایی خاص خود را داشت. وقتی سخنی را از زبان همشهری می ­شنیدم بار معنایی آن کلمه توی ذهنم تداعی می ­شد حالا تداعی معانی آن کلمه را با کارکرد و رفتار گوینده ­اش مقایسه  می­ کردم می ­دیدم در بسیاری موارد حرف با عمل همخوانی ندارد پی می ­بردم کلمه­ ای که بر زبان جاری شده بدون اندیشه است، بدون شناخت است، طوطی ­وار، تقلیدی و لقلقه زبان است و گوینده مفهوم کلمه را نمی­ داند آشنایی با کاربرد کلمه ندارد.

      شاید خواننده این یادداشت فکر کند واژه­ های فلسفی و یا علمی را می­ گویم نه، واژه­ های پر تکرار روزمره منظورم هست که برایتان می­ نویسم.  

        نکته ­ای که خیلی توی ذوقم زد و من را مایوس کرد کم ­دانشی همشهریانم بود باز منظور از همشهریانم همان تعداد انگشت شمار که توی میدان بودند، خود را ابراز می ­کردند، ادعایی داشتند، حرف می ­زدند، دیگران را داوری می ­کردند را می ­گویم، نه همه را. اغلبِ مردمِ روستا، سرشان گرم زندگی ­شان بود و نیازی به ابراز وجود در خود نمی ­دیدند به همین جهت من هم نمی ­توانستم بفهمم چی توی چنته دارند.

       اولین کلمه­ ای که زیاد بر زبان این چند نفر معدود جاری بود و همانند نقل نبات در سخنان ­­شان از دهان­ ها بیرون می ­ریخت و من را سخت متوجه خود کرد، کلمه­ ی «برادر» بود که در خطابه­ های­ شان بر مردان اطلاق می­ کردند این کلمه در سخنان سردار روستا و پسر کدخدای روستا و چند نفر دیگر هم تیپ این­ دو بزرگوار پر تکرار بود. این واژه که از دهان این بندگان خاص خدا بیرون می ­آمد برای من همانند طنز بود، البته طنزی تلخ، هرگاه می ­شنیدم لبخند تلخی بر لبانم می ­نشست. دلیلش این بود که مفهوم و پیام این واژه با رفتار و جهان ­بینی این دو مومن همخوانی نداشت. در سخن جلوه ­ای داشتند و در عمل؛ به قول حافظ، آن کار دیگر می­ کردند.

         واژه برادر اولین مفهومی را که در اطلاق به جمعی در اجتماع، در ذهن هر آدم آشنا به معانی واژه­ ها، تداعی می­ کند؛ برابری است. برابری و همسانی انسان ­ها در داشتن حق، چه حقی؟ حق آزادی عقیده، انتخاب شیوه زیست، بیان آزادانه اندیشه و... برابری و همسانی انسان ­ها در شان و حیثیت و منزلت، برابری در حق انتخاب شغل، کار، درآمد و... حالا می­ دیدم این بندگان خاص خدا مردان را برادر خطاب می­ کنند ولی در لابلای گفت­ وگوهای ­شان همین برادران را به مسجدی و غیر مسجدی، انقلابی و ضد انقلابی، خودی و غیر خودی و... تقسیم می ­کنند. این پرسش توی ذهن من می ­نشست که چگونه می­ شود آدمی برادر من باشد ولی من او را همسان و همانند خودم ندانم؟ طنز تلخ که بکار بردم منظورم همین تضاد بیان و عمل است، دوگانگی ادعا و عمل است. اگر گفتن این برادر را تقلیدی و لقلقه زبان ننامیم چه باید گفت؟ اگر بگوییم سخن ­ها به کردار بازی بود آیا سخن به گزاف گفته ­ایم؟

        مفهوم دیگری که با شنیدن کلمه برادر به ذهن می ­نشیند مهربانی است. حتما شنیدید که می ­گویند؛ برادروار اختلاف را حل کنید یا برادروار با هم رفتار کنید. برادروار یعنی مهربانانه. برادری و برادرانه و برادروار یعنی احسان به یکدیگر، نیکویی به یکدیگر که معنی کاربردی مهربانی را دارد. برادری و برابری یکی از اصول اخلاق هم هست. بارها و بارها از زبان همین ­ها که مردان را در خطابه ­های شان برادر اطلاق می­ کنند شنیدم که گفته­ اند فلانی لاابالی است، فلانی ایمان درست و حسابی ندارد، فلانی منحرف است، فلانی بی بند و بار است، فلانی مسجدی نیست و... می­ پرسم کجای این قضاوت ­ها با برادری و برادرانه یعنی مهربانی همخوانی دارد؟ وقتی من، در ذهن، انسان­ ها را به خوب و بد تقسیم می­ کنم و باور دارم چه نیاز است که آنها را برادر خطاب کنم؟

         برادری که مفهوم اجتماعی برابری همسانی و مهربانی را دارد کجایش با بدگویی از همین برادران در ادارات،کجایش با خبرچینی از همین برادران به مقامات، کجایش با گزارش نویسی به ادارات بر علیه همین برادران همخوانی دارد که یکی از کارکردهای این مومنان روستای ماست؟

          جوانی می­ خواهد در اداره­ ای و یا شرکتی و یا کارخانه ­ای استخدام شود برای تحقیقات محلی به این بندگان خاص خدا توی روستا مراجعه و پرس و جو می­ کنند و اینها با گفتن؛ مجّد نی میا، نماز جماعت نی میا، بسیج نی میا، تو تظاهرات نی­ میا، ویدئو داره، ماهواره نیگا می ­کنه، ریششه می ­تراشه و... آن جوان از آن استخدام محروم می ­گردد، کجای این رفتار ضد اخلاقی، ضد انسانی، دور از انصاف و مروت با مفهوم برادری همخوانی دارد؟

        به باور من کلمه برادر که از زبان این بندگان خاص خدا خطاب به مردان جامعه اطلاق می شود سخنی است بی پایه، بی مایه، آبکی، بی محتوا و به منظور خوب جلوه دادن خود از طریق فریب مردم و از اساس ریا، دو رویی و ظاهرسازی است. شدت تضاد و تناقض و بی محتوایی کلام در اطلاق کلمه خواهران به زنان در خطابه­ ها از واژه برادر هم بیشتر است. این نظر من است تا نظر شمای خواننده چه باشد؟

                                           محمدعلی شاهسون مارکده 4 آذر 98

              ملا علیداد (بخش شانزدهم)

                در ده قراباغ، یکی از دهات منطقه، مرد جوانی می ­زیست به نام رحمان. پدر رحمان چند سال قبل فوت شده بود. رحمان، با مادر و دوتا برادر کوچکتر از خودش زندگی می­ کرد. درآمد رحمان، به عنوان پسر بزرگ خانواده که نقش پدر را هم داشت و نان­ آور خانواده به حساب می­ آمد از مقدار کمی زمین کشاورزی اربابی بود. رحمان به اتفاق مادر و برادران در مقدار زمین اربابی کار می­ کرد و با درآمد اندک زندگی فقیرانه ­ای داشتند. رحمان بزرگ شده بود مادر همتی کرد دختری از همان دختران ده قراباغ به نام نرگس را برایش انتخاب کرد و با برگزاری یک جشن کوچک، عروس را به خانه آورد و رحمان از آمار جوانان مجرد ده قراباغ به در آمد و جزء مردان ده محسوب شد. مادر هم کمی بعد از عروسی رحمان، با یک مردی از ده قراداغ ازدواج کرد و به همراه دوتا پسر بچه­ های کوچک خود به خانه شوهر به ده قراداغ رفت. رحمان هم با نرگس توی ده قراباغ در خانه پدری ماند و روی زمین اربابی کار می­ کرد و زندگی ­اش را ادامه می ­داد.

            نرگسِ نو عروس، زنِ رحمان، زنی جوان و بسیار زیبا بود در توصیف زیبایی نرگس گفته می­ شد: زیبایی­ اش به گل طعنه می ­زند رحمان از اینکه زنی زیبا دارد احساس خوب و خوشایندی داشت. رحمان با نرگس با هم خوب و خوش بودند.

         ارباب املاک ده قراباغ، امیرخان بود، امیر یکی از خان ­های منطقه بود امیردر بین مردم چندان خوشنام نبود مردمی که به ناچار با خان روبرو می ­شدند، رو در رو خان را تکریم و تعظیم می­ کردند ولی اغلب مردم در پشت سَرِ او، به زشتی یاد می ­کردند البته درگوشی و نه آشکار.

         شایع بود که امیرخان چشم طمع به دختران و نوعروسان زیبارو دارد گفته می ­شد و باور عموم بر این بود که؛ امیر در  مرکز حکومتش، در یکی از دهات چهارمحال، قلعه و بارگاه شاهانه­ ای ساخته و با نوکر و قراول و کنیز و کلفت، شاهانه زندگی می­ کند، خان هم ­زمان چند زن دارد که درکاخش در یک اندرونی زندگی می ­کنند همانند حرم­ سرای پادشاهان.

          شایعات به همین ­جا ختم نمی ­شد مردم آهسته و درگوشی می­ گفتند: امیرخان به چند زنش در حرم­ سرا هم قانع نیست بلکه چشم طمع به زنان و دختران زیبا روی دیگران دارد با توجه به همین شایعه­ ها، در یک توصیف مؤدبانه، در پشت سر، امیرخان را مردی بد شلوار می ­دانستند و می­ نامیدند. معنی بد شلوار این بود که امیرخان در ارضا اندام­ های پایین تنه ­ی خود،­ قانون و قاعده عرفی و حرام و حلال شرعی را رعایت نمی­ کند و برایش حد و مرزی نمی ­شناسد. همچنین، شایعه­ ی ضعیفی هم بود که امیرخان علاوه بر ماده­ ها، از نرها هم نمی ­گذرد معنی این حرف این بود که خان بچه­ باز هم هست و به پسران زیبارو چشم طمع دارد.

       مجموع این شایعه ­ها موجب وحشت همه­ ی مردم ده قراباغ و نیز مردم دهات اطراف بخصوص کسانی که زن، دختر و پسر زیبا رویی داشتند، شده بود.

         اتفاقی در ده قراباغ روی ­داد که شایعات بچه ­باز بودن امیرخان را برای مردم ده قراباغ به امری یقینی تبدیل کرد. روزی امیرخان به منظور سرکشی املاک به ده قراباغ آمده بود و به اتفاق کدخدا در کنار رودخانه، در حین گفت­ وگو و سرکشی از املاک قدم می ­زد. یک پسر بچه­ ی زیبا رو از ده روبرو که در کنار رودخانه مشغول بازی بود توجه خان را به خود جلب کرد. خان دستور داد پسر بچه را به خانه کدخدا ببرند و حبسش کنند تا دستور بعدی در حبس باشد. این دستور خان اجرا شد. اقوام پسر بچه، حدس زدند که خان نظر پلیدی نسبت به پسر بچه دارد.

         وحشت بر جان بستگان پسر بچه افتاد با ترفندی، همان اول شب پسر بچه را از خانه کدخدا ربودند و شبانه به سامان بردند و فردا صبح هم همراه کاروانی او را به آبادان نزد اقوام خود فرستادند تا از دسترس خان دور باشد.

        وقتی خبر نظر داشتن خانِ ارباب به پسر بچه و فراری دادن او به صورت پچ­ پچ و درگوشی توی ده قراباغ پیچید و به گوش رحمان هم رسید وحشت بر جان رحمان افتاد. رحمان با خود می ­اندیشید:

        - امیرخان که از نر نمی ­گذرد! چگونه از ماده زیبارو مانند نرگس می­ تواند چشم بپوشد؟ اگر ارباب امیرخان تصادفی توی کوچه و یا کنار جوی آب، چشمش به نرگس بیفتد و آن وقت هوسش گل کند و ... من در مقابل آن همه قدرت و قلم قورچی ارباب چکار می ­توانم بکنم؟ من می­ توانم از بیرون رفتن نرگس جلوگیری کنم تا چشم خان به او نیفتد ولی اگر یکی از این قلم قورچی­ های بی پدر و مادر خبر زیبارویی نرگس را به خان بدهد؟ آن وقت چی؟

          حالا رحمان خیالاتی شده بود ترس و وحشت برجانش افتاده بود شب ­ها کابوس می ­دید همانند دیوانه­ ها شده بود و به هر راهی که بتواند در امان باشد می ­اندیشید. رحمان چاره کار را این دانست که قراباغ را ترک کند، کجا برود؟

           دو دهه ­ای می ­شد که از شهر آبادان توصیف خوبی شنیده می ­شد آنهایی که به آبادان مهاجرت و در آنجا مشغول کار و زندگی بودند و برای دیدن اقوام به منطقه می­ آمدند بسیار راضی بودند می­ گفتند:

         - کار فراوان هست، نعمت هم فراوان هست، امن هم هست.

           رحمان موقعیت نا امنی که در ذهنش برای نرگس پیش ­بینی می­ کرد را با نرگس در میان گذاشت و از او خواست که موافقت کند که به آبادان مهاجرت کنند و زندگی مشترک را آنجا ادامه دهند و گفت:

         -حداقل مزیت آبادان این است که امنیت دارد من که اینجا باید کار کنم تا لقمه نانی بدست بیاورم آنجا کار می­ کنم تو هم دوری خانواده ­ات را تحمل کن، رنج دوری از خانواده بهتر از این هست که اینجا خان ارباب چشم طمع به تو داشته باشد.     

        نرگس از شنیدن چشم طمع خان ارباب بر دختران زیبارو لرزه بر جانش افتاد و گفت:

        - اگر چنین است پس هرچه زودتر از اینجا برویم.

          چند روز بعد رحمان و نرگس به منظور رفتن آبادان از ده قراباغ بیرون رفتند دو سه روزی هم در سامان ماندند تا قافله ­ای به سمت آبادان روانه شد آنها هم با آن قافله همراه شدند. و در شهر آبادان چند سالی زیستند

           دوری از بستگان در شهر آبادان برای نرگس و رحمان موجب دلتنگی می ­شد و با گذشت چندین سال حالا این دوری طاقت فرسا هم شده بود. رحمان چاره خلاصی از غم غربت را این دید که به ده قراداغ نزد مادر و دو تا برادرش بیاید و در کنار مادر و برادرانش که حالا از موقعیت اقتصادی و اجتماعی خوبی برخوردار شده ­اند زندگی کند رحمان و نرگس به قراداغ آمدند و ساکن شدند.

          لباس مردمان ده تقریبا همه کرباس بود پارچه­ ی کرباس را هم خود زن ­های ده می­ بافتند و بعد بیشتر مردم با جوهرِ نیلی، رنگ می ­کردند و از آن پارچه­ ی کرباسِ رنگ شده، لباس تهیه می ­شد. تعداد کمتر هم بدون رنگ کردن همان کرباس سفید را می­ پوشیدند. تمام لباس ­ها، چه زن و چه مرد تیره و یا سفید بود. مردان؛ پیراهن آرخالوق و تمان می­ پوشیدند و زنان؛ چارقد و پیراهن کوتاه با قرقری و تمان و یا پیراهن بلند بدون قرقری و تمان، که همه از جنس کرباس بود.

          حالا نرگس از آبادان به ده قراداغ آمده و تقریبا تنها زنی در ده است که لباسش از جنس پارچه کارخانه­ ای و رنگین بود. نرگس همان لباس­ هایی که در شهر آبادان استفاده می­ کرد در ده قراداغ هم می­ پوشید زیبایی چهره و تناسب اندام نرگس مورد تصدیق همگان بود حالا این لباس­ های رنگی و گلدار هم بر این زیبایی می ­افزود و هرگاه در خیابان ظاهر می­ شد از نظر زیبایی همچون یک ملکه به او نگریسته می ­شد. دید و نگرش ملکه زیبایی به نرگس، مردان هوس ­باز را به تخیل آلوده به هوس وا می ­داشت بعضی ­ها هم این تخیل خود را در میان دوستان و آشنایان واگو می­ کردند به همین دلیل حرف ­هایی نا مناسب در پشت سر نرگس زده می ­شد.

         به دنبال تکرار بازگویی زیبارویی و زیبا پوشی نرگس بین مردم، حالا نرگس نماد زیبارو در گفتمان و ادبیات ده و مصداق ضرب ­المثل محلی «زن سیدبادین ­محمد»شده بود.

          زن سیدبادین­ محمد یک ضرب­ المثل محلی ده قراداغ در گذشته بود. سیدبادین (بهاءالدین) محمد یک امام­ زاده ای است در چهار و یا پنج فرسنگی ده قراداغ که مردم در ایام مذهبی برای زیارت به آنجا می ­رفتند زائران اغلب مردان بودند و زنان را کمتر به سفر زیارتی می ­بردند یکی از دلایلش این بود که همه توان تامین لباس مناسب و نیز هزینه سفر برای زنان نداشتند. حالا اگر خانواده ­ای می ­توانست لباسی نو و مناسب برای زن خانواده فراهم کند زن خانواده را هم به زیارت می ­برد. زن که می­ خواست به زیارت برود علاوه بر لباس نو و شستشو، اندک آرایشی هم می­ کرد. حالا مردم وقتی این زن را با لباس نو و آراسته می ­دیدند با مواقع قبلی که در حین کار کشاورزی و یا دامداری و یا پخت و پز خانه و بچه داری دیده بودند مقایسه می ­کردند زیباتر به نظر می ­رسید به همین جهت این اصطلاح زن سیدبادین محمد رایج شده بود یعنی؛ زنی آراسته شده و آماده برای رفتن به سفر زیارتی که زیبا دیده می ­شود.

          آوازه و شهرت زیبارویی و زیبا پوشی نرگس و نیز حرف­ های ناشایستی که تخیل اذهان مردان هوس ­باز بود دهانِ پسرِ بزرگِ کدخدا کل ­تقی آغداشی یعنی صمدآقابگ، که حالا به نیابت از پدر، ده را او اداره می­ کند، به آب انداخته بود و هوس دست درازی و همخوابگی با نرگس را در ذهن خود می ­پروراند.

          در یکی از روزهای پاییزی صمدآقابگ، یدالله دشتبان، دشتبان املاک قریه ده قراداغ را فرا ­خواند و دو نفری در کنار رودخانه قدم ­زدند. کدخدا صمدآقابگ ضمن پرس و جو از اوضاع و احوال مردمان قراداغ گفت:

        - شنیدم رحمان به آبادان برگشته همینطور است؟

         - آره پاییز فرا رسیده کارها در اینجا سبک شده بعدش هم که زمستان فصل بیکاری است به آبادان برای کار برگشته.

      - خوب تو باید یک کار مهمی برای من انجام بدهی!

      - چه کار مهمی؟

      - می­ خواهم به در خانه رحمان بروی و به نرگس زن رحمان بگویی صمدآقابگ نیمه شب امشب می ­آید در کنارت، آمادگی داشته باش و دَرِ خانه را باز بگذار.

       یدالله دشتبان می ­ماند که چه واکنشی نشان دهد با کمی تامل از روی ناچاری باشدی می­ گوید و از صمدآقابگ خداحافظی می­ کند و دور می ­شود در حین برگشت در وجدانش جدال سختی در می­ گیرد که؛

         - این چه شغلی است که من دارم؟ برای به دست آوردن لقمه­ ی نانی باید فرمان­ های دور از شان انسانی را اجرا کنم.

          یدالله خود را سرزنش می ­کند و از داشتن چنین شغل و کاری پشیمان می­ شود نخست تصمیم می­ گیرد که دشتبانی را از هم اکنون رها کند و همین ساعت هم از ده خارج شود و به آبادان برود تا ناگزیر نگردد چنین حرف ­های غیر اخلاقی را بشنود و بخواهد رفتاری غیر اخلاقی داشته باشد ساعت­ ها با خود کلنجار می ­رود از خودش بدش می ­آید و با خود نجوا می ­کند که:

        - این چه شغلی است که من دارم؟

         سخت به جان خودش می ­افتد خود را سرزنش و تحقیر می­ کند تا اینکه دلش می­ شکند و گریه ­اش می ­گیرد و معترضانه با خدای خود راز و نیاز می ­کند:

         - بارالها این چه تقدیر و سرنوشتی است که برای من رقم زدی؟ آخی من چه گناهی کردم که باید چنین سرنوشت پلشتی داشته باشم و برای به دست آوردن لقمه نانی ناچار شوم شرافتم را زیر پا بگذارم!؟

          در حین راز و نیاز با خدا، فکری به سر یدالله دشتبان ­رسید و آن اینکه موضوع را به خدابخش بگوید تا او راه را بر صمدآقابگ سد کند. یدالله دشتبان می ­خواست این عمل غیر اخلاقی توی ده اتفاق نیفتد و آبروی خانواده ­ای و زنی بی­گناه ریخته نشود. چرا چنین راه حلی به ذهن یدالله دشتبان رسید؟

          از روزی که خدابخش از سربازی به ده بازگشته بود، در گوشه و کنار و در هرجمعی؛ از قانون حرف زده بود، از مجلس حرف زده بود که قانون می نویسند، و این قانون برای همه است ارباب و رعیت در برابر قانون فرقی ندارد، از تشکیل اداره حرف زده بود که قانون را اجرا می کند، از پایان دوره خان خانی، از اخبار سرکوب خان­ ها که توسط رضاشاه پهلوی صورت گرفته و می ­گرفت، از امنیت راه­ ها، از اینکه یک رعیت می­ تواند برود اداره از دست خان و کدخدا شکایت کند. خدابخش از آنچه که به تازگی در تهران در قالب تجدد و ترقی به وجود آمده بود، از میهن دوستی، از داشتن هویت، از اینکه دوران خانخانی تمام شده و ما وارد دوره قانون شده ­ایم و می ­خواهیم مثل ممالک مترقی باشیم، وقتیکه قانون باشد دیگر خان­ ها نمی ­توانند مردم را بزنند و غیره و اگر کدخدا و یا خانی به مردم ستم کند می ­توانیم برویم عدلیه و شکایت کنیم. شنیده­ ها، دیده­ ها، خوانده­ ها و برداشت ­ها و تخیلات خود را از اوضاع تهران برای مردم بازگو کرده بود. حالا این سخنان نقل مجالس شده بود و اندک امیدی از آینده ­ای بهتر بر دل ­ها نشسته بود.  به همین جهت یدالله راه چاره را این دید که پیشنهاد صمدآقابگ را به خدابخش بگوید تا او که قانون را می­ داند از تجاوز صمدآقابگ جلوگیری کند.

         خدابخش وقتی سخن یدالله دشتبان را شنید و بر عذاب وجدان یدالله واقف شد بر غیرتمندی او آفرین گفت و ضمن ستودن غیرتمندی ­اش گفت:

          - این خبر را که به من گفتی به هیچکس دیگر نگو همچنین هیچکس هم نباید بداند که تو این خبر را به من گفته ­ای، پس دوتا خبر به صورت راز نزد شما می ­ماند، یکی پیامی که صمد به تو داده و دیگر اینکه تو این خبر را به من گفته ­ای. به نرگس زَنِ رحمان هم اصلا چیزی نگو، ولی به صمد بگو که پیامت را رساندم، سخنت هم درست است پیامش را رسانده ­ای، به کی رسانده ­ای؟ او که از تو نخواهد پرسید، تو هم حرف دروغ نگفته ­ای و پیامش را رسانده ­ای.

         خدابخش خوشحال از اینکه فرصتی مناسب پیش ­آمده به سراغ محمد رفت  خبر را ­داد و دو نفری خوشحال برنامه ریزی برای رو در رویی و برخورد با صمد­آقابگ می ­کنند.

          خدابخش و محمد دو نفری با سر و روی پوشیده به منظور ناشناس ماندن، در تاریکی شب، پایین کوچه مسجد در کنج دیوار سر راه صمدآقابگ کمین می ­کنند. صمدآقابگ نیمه ­­ی شب با استفاده از تاریکی راه می ­افتد. در اول کوچه، خدابخش و محمد از پشت بر صمدآقابگ یورش می ­برند اول دستمالی با دست بر دهان او می­ گذارند و فشار می­ دهند که صدایی از او در نیاید و مردم را بیدار کند و بیرون بیایند توی جوی آب که آب نداشته ولی گل و لجن بوده او را روی زمین می ­خوابانند و خشتک او را بریده و با لباس­ های گلی و لجنی و تمان بدون خشتک رهایش می­ کنند و بدون اینکه حرفی زده باشند، نا شناخته از محل در جهت خلاف مسیر خانه ­شان به منظور انحراف حدس و گمان صمدآقابگ می­ گریزند. محمد تکه پارچه خشتک بریده شده را با خود می­ برد و نگه­ میدارد تا بعدها که آب­ها از آسیاب افتاد آن تکه پارچه را به عنوان افتخار به مردم نشان ­دهد.

         بریده شدن خشتک مردی در آن روز بزرگترین توهین به یک مرد محسوب می ­شد و حکایت از این داشت که آن مرد قصد یک کار خلاف اخلاق و ناموسی داشته و یا یک کار ناموسی خلاف اخلاق انجام داده که خشتکش بریده شده است. 

          خدابخش و محمد روز بعد خبر بریده شدن خشتک کدخدا صمدآقابگ را به عنوان شنیده ­های خود به یکی دو نفر گفتند ساعاتی بعد این خبر به صورت پچ­ پچ، درگوشی و یک کلاغ و چهل کلاغ، توی ده پخش شد. دو نفر که خشتک کدخدا صمدآقابگ را بریده­ اند شناخته نمی­ شود ولی هر یک از مردم با توجه به اندوخته­ های ذهنی و شناخت و تجربه ­ای که داشت حدس ­هایی می ­زدند. ابتدا دلیل حضور کدخدا صمدآقابگ در آن نیمه شب، تنها، در کوچه­ های ده قراداغ روشن نبود که خود حدس­ ها و شایعه ­ها را به دنبال داشت ولی همه این حدس را می ­زدند که به منظور کار خلاف اخلاق یعنی دست درازی به زنی بوده است. این زن چه کسی می ­توانست باشد؟ باز اغلب نرگس را حدس می ­زدند دیری نپایید که خبرها به صورت یک کلاغ و چهل کلاغ به صورت خبر یقینی درگوشی پچ ­پچ شد که صمدآقابگ قصد داشته به نرگس تجاوز کند که دوتا از جوانمردان غیرتمند ده خشتک او را بریده­اند.

                                              ادامه دارد

ارسال یادداشت (24یادداشت)

کلیه حقوق این سایت متلعق به روستای مارکده می باشد