Home arrow صفحه اصلی
گزارش نامه 210 نیمه تیر 99
نویسنده Administrator   
1399/04/13 ساعت 20:19:06

ملاعلیداد (بخش سی ­ام)

      بعد از عروسی جواهر با علیداد، اتفاقاتی در سطح کشور افتاد و اوضاع قدری تغییر کرد. رضا شاه پهلوی به خان­ های بختیاری بدبین شد به همین جهت رابطه­ حاکمیت با خان ­ها خصمانه شد. رضاشاه به منظور تضعیف قدرت خان­ های بختیاری دستور داد خان­ بختیاری نباید مالک باشد و آنها ناگزیر شدند املاک خود را به غیر بختیاری ­ها بفروشند کدخداکل ­تقی از این موقعیت سود جست و مقداری از املاک ده آغداش را خرید با خرید املاک مالکیتش بر زمین ­های زراعی و در آمد و قدرتش افزوده شد.

     در این تحولات سیاسی املاک ده قراداغ را هم یک نفر اصفهانی کاروان­ سرادار خرید و مردم یک شبه از رعیت خان بختیاری به رعیت یک نفر اصفهانی درآمدند. بنابراین فضای سیاسی ده قدری متفاوت شد چون ارباب، قدرت برتر ده عوض شده بود.

کدخداکل ­تقی کوشید همان نزدیکی را که با ارباب و خان بختیاری داشت با ارباب اصفهانی هم برقرار کند. بی­گمان ویژگی ­های روانی یک خان بختیاری با یک نفر اصفهانی پولدار که توانسته املاکی را بخرد و ارباب گردد، متفاوت است کدخدا کل ­تقی این را به خوبی می ­فهمید به همین جهت پیشنهاد کدخدای افتخاری برای ده قراداغ را مطرح کرد تا بتواند تضمین شده در مصدر قدرت بماند. افتخاری، یعنی بدون دریافت مزد، نماینده ارباب در ده بودن و از املاک و محصول او محافظت کردن. کدخدا کل­ تقی این را خوب دریافته بود که کدخدای افتخاری بودن با مذاق یک اصفهانی پولدار جور در می ­آمد این بود که این پیشنهاد پذیرفته شد و کدخدا کل ­تقی بعد از تغییر ارباب ده هم به کدخدایی ­اش در ده قراداغ ادامه داد.

      انتخاب فرد کدخدا با صاحب املاک ده بود چون ارباب قدرت برتر ده بود با این وجود نیمی از مزد کدخدا را ارباب می ­پرداخت و نیمی دیگر را رعیت. مزدی که کدخدا از رعیت می­ گرفت بر اساس مقدار زمینی که هر رعیت کشت می­ کرد بود که به آن حبّات می­ گفتند هنگام تقسیم محصول بین ارباب و رعیت در خرمن، مزد کدخدا از محصول برداشت می ­شد.

       کدخداکل­ تقی تصمیم داشت در آینده به زیارت خانه خدا برود و به گفته مردم عامی و عادی استخوانی سبک کند. دو سه سال قبل از رفتن به سفر زیارتی، کوشید با برنامه ریزی، کدخدایی پسران خود را بر دوتا ده تثبیت کند. از ارباب، حکم کدخدایی ده قراداغ را برای صمدآقابگ گرفت و حکم کدخدایی ده آغداش را برای امین ­آقابگ. و خود دو سه سالی ناظر بر کار کدخدایی آنان بود. تمام دغدغه کدخداکل ­تقی تداوم شکوه و شوکت و قدرت در خانواده در دستان پسرانش بعد از فوتش بود. به همین جهت با گرفتن حکم کدخدایی برای پسرانش راه کدخدایی را برای آنها هموار کرد تا بدون دغدغه سالیان دراز قدرت را در دست داشته باشند.

       کدخدا کل ­تقی با تثبیت کدخدایی دو تا پسرانش بر دو تا ده قدری آسوده خاطر شد احساس پیروزی و سرافرازی داشت احساس می­ کرد قدرت در خانواده او نسل اندر نسل تداوم خواهد داشت. حالا دوران پیری کدخداکل ­تقی هم فرا رسیده است دوست داشت قدری از دنیا و قدرت فاصله بگیرد و با انجام سفر عبادی، اندوخته ­ای برای جهانی دیگر فراهم آورد. به همین جهت مقدمات سفر خانه ­ی خدا را فراهم آورد و عازم سفر زیارت کعبه شد که به دلیل آغاز جنگ جهانی دوم، راه­ ها نا امن بود و از ورود بسیاری از زائران در میانه ­های راه جلوگیری شد. کدخدا­کل­ تقی نتوانست به زیارت برود و ناگزیر از میانه راه با احساس شکست و نا امیدی و تحقیر به نجف­ آباد برگشت و بر اثر فشار روانی اجتماعی ناشی از نا امیدی و تحقیرشدگی به بستر بیماری افتاد و بعد از دو سه هفته در همان نجف­ آباد فوت کرد و در همان جا هم دفن شد.

         بعد از دفن جسد کدخداکل­ تقی همراهان به آغداش آمدند و خبر فوت کدخدا در همان هنگام غروب که همراهان به ده آغداش رسیدند در آغداش پخش شد. بلافاصله چند نفر به دهات اطراف فرستاده شد تا خبر درگذشت کدخداکل ­تقی را به اطلاع برسانند و دعوت کنند فردا در مراسم شرکت کنند. ده آغداش را اندوه فرا گرفت صبح فردا جمعیت زیادی از دهات اطراف از جمله از ده قراداغ برای شرکت در مراسم آمدند مردم ده قراداغ به غیر از دوسه خانواده، همه، زن و مرد در مراسم شرکت کردند مراسمی پر جمعیت و با شکوهی برگزار شد ده آغداش تا آن روز چنین جمعیتی و چنین مراسمی به خود ندیده بود.

        بعد از مدتی، اموال کدخداکل ­تقی بین فرزندان تقسیم شد علیداد با دریافت سهمیه ارثیه پدری جواهر حالا یک مرد نسبتا ثروتمند به حساب می­ آمد خیلی برایش خوشایند بود و احساس بگ و اشرافی بودن در او تقویت شد اگر تا حالا اندکی و گاه ­گاهی کار یدی هم می ­کرد دیگر کار یدی را کامل کنار گذاشت و به نشست و برخاست و رفتن و گشتن اشرافی خود افزود.

        بعد از فوت کدخداکل ­تقی پسر او صمدآقابگ هم سه چهار سال بر شیوه پدر حکم کدخدای افتخاری ده قراداغ را از ارباب اصفهانی دریافت می­ کرد و بدون چشم­ داشت مزدی، برای ارباب اصفهانی فرمان می ­برد و با اقتدار تمام بر ده قراداغ ریاست داشت و علیداد هم سمت دستیاری صمدآقابگ را داشت و بیشترین امر و نهی را علیداد می­ کرد

        اتفاق ناگواری افتاد که بر روان کدخدا صمدآقابگ تاثیر زیادی گذاشت و آن مرگ برادرش حجت­ آقابگ بود که دو سه سال بعد از فوت پدر رویداد. صمدآقابگ پسر بزرگ خانواده بود بعد از فوت پدر بر میراث پدر احساس مسئولیت داشت و نسبت به برادر کوچکتر خود یعنی حجت­ آقابگ، به دلیل بیمار بودن او،  احساس مسئولیت پدرانه داشت. مرگ برادر این اندیشه را در ذهن کدخداصمدآقابگ بوجود آورد که دنیا چندان ارزشی ندارد.

صمد­آقابگ بعد از فوت برادر اندک اندک دچار تغییرات خلق و خو شد این تغییرات در او یک احساس پوچی و بی ارزشی بوجود آورد گذشته­ ی خود را به خاطر می­ آورد می ­دید فخر فروشی کرده، خود برتر انگاری داشته، سوار بر اسب و کلاه کج بر سر در میان مردم نمایش قدرت داده، به تعدادی از زنان دست درازی کرده، بسیاری جلو او دست به سینه ایستاده و سر را به منظور تعظیم خم کرده ­اند، به هرکه هر دستوری می­ داده بدون چون و چرا دستورش را اجرا می­ کردند، چند نفر رعیت را کتک زده، تعداد زیادتری را توهین تحقیر کرده، خوب خورده، خوب گشته، و... حالا در درون احساس می ­کرد بسیاری از آن رفتارها را نمی ­کرد بهتر بود یادش آمد به قصد کشتن جیران اولین زنش به او تیراندازی کرده، این صحنه را در ذهن ترسیم می­ کرد اگر تیر توی رودخانه به جیران برخورد می­ کرد او توی آب غلت می ­خورد و آب او را می ­برد و همراه او خونش قسمتی از آب رودخانه اطراف جسد جیران را قرمز می­ کرد و از دور یک لکه قرمز رنگ روان بود. آنگاه من یک آدمکش بودم یک جنایتکار بودم!؟ گاهی سر در گریبان خود می­ کرد و از خود می ­پرسید: خوب، از آن همه قدرت ­نمایی اکنون چه چیزی برایم مانده؟ از آن همه دست درازی به زنان مردم اکنون چی همراه من هست؟ صمدآقابگ احساس می­ کرد تنهاست، از گذشته ­اش چیز با ارزشی اکنون در درون و همراه خود ندارد. صمدآقابگ با این که کدخدای ده بود وقتی سوار بر اسب از توی ده می ­گذشت یا بر سر خرمن می ­رفت همه به او سلام می ­کردند تعظیم می­ کردند و هنوز هم از این نمایش قدرت لذت می ­برد و این تعظیم و کرنش مردم را در ظاهر می ­پسندید و برایش خوشایندی داشت ولی در درون احساس می ­کرد خالی است احساس می­ کرد آدم با ارزشی نیست و از رفتارهای گذشته که او، آن موقع آنها را خوشحال کننده و لذت ­بخش می­ پنداشت چیزی از آنها در درون او باقی نمانده است. خوشایندی این رفتارها موقتی و زود گذر بوده است در ذهن با خود کلنجار می ­رفت و سرانجام از خودش بدش می ­آمد.

        به موازات این احساس پوچی و بی ارزشی و بد آمدن از خود، کابوسی در خواب­ های شبانه­ صمدآقابگ تکرار می ­شد وقتی از وحشت کابوس از خواب بیدار می ­شد روانش به هم می ­ریخت و این به هم ریختگی روان، موجب رنج و وحشت او می ­شد و به دلیل نداشتن روانی آرام نمی­ توانست شب ها راحت بخوابد و روزها همیشه کسل و ناراحت بود و احساس می­ کرد بدنش بیمار است. کابوس­ های شبانه،­ تداعی همان تجاوز به زنان شوهردار در جوانی ­اش بود که حالا در خواب به شکل هیولایی ظاهر می­ شدند.

        کدخداصمدآقابک در کابوس ­های تکراری شبانه می ­دید قصد دارد به زنانی تجاوز کند زنان برای رهایی، التماس­ می­ کنند، گریه می ­کنند و او را به مقدسات و جان بچه­ هایش قسم می ­دهند که دستی به آنها نزند و صمدآقابگ هیچ ترحمی نسبت به آن­ التماس ­ها و گریه­ ها نمی­ کند، زنان از روی نومیدی و یاس، او را نفرین می ­کنند. و وقتی از طرف صمدآقابک ترحمی نمی ­بینند چهره­ زن­ ها تبدیل به اژدها می ­شود که با دهان باز و جهش شعله آتش، قصد حمله به صمد­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­آقابگ را دارند. صمدآقابگ از خواب بیدار می ­شود روانش به هم می ­ریزد از خود متنفر می ­شود احساس بی ارزشی می­ کند  و برای او ناخوشایندی و بیهودگی در پی دارد.

        صمدآقابگ با نشست و برخاست با دور و بری­ های ارباب اصفهانی، با خوردن مشروبات الکلی آشنا شد کم­ کم برای کم کردن رنج پوچی و بی ارزشی و بد آمدن از خود، به الکل پناه برد با مصرف مشروبات الکلی ساعاتی احساس رنج پوچی و بیهودگی نداشت و حالت ­های خوشایندی را احساس می ­کرد. کم ­کم زیاده روی در مصرف مشروبات الکلی تاثیر بد و منفی روی روان کدخداصمدآقابگ گذاشت و او از پا درآمد، بیمار و خانه نشین شد.

       کدخدا صمدآقابگ احساس کرد مرتکب گناهان متعدد شده و گناه آخری نوشیدن مشروبات الکلی است. کدخدا صمدآقابگ نتیجه قطعی گرفت که این ضعف بدن و از خود متنفر بودن و نیز کابوس ­های شبانه، نتیجه  همین گناهان است. کدخدا صمدآقابگ از بس کناهکار بودن را به خود القا کرد بدون شک و تردید پذیرفت که علت بیماری ­اش کناهانش است در صدد برآمد کناهان را از خود بزداید تا دوباره حال خوب خود را بازیابد. چاره زدودن گناهان را سفر زیارتی دانست بنابراین تصمیم گرفت یک سفر به کربلا برود آنجا در حضور آقا امام حسین از همه­ ی رفتارهای گناه آلود توبه کند تا  بتواند دوباره به شادابی و سرزندگی گذشته برگردد.

        بعد از برگشت از سفر زیارتی کربلا، کلمه کربلا هم به نامش افزوده شد و مردم ناگزیر او را کدخدا کل صمدآقابگ نامیدند. توبه و زیارت، حال روانی کدخدا صمدآقابگ را بهتر نکرد همچنان گرفتار بیماری بود و مدت کوتاهی بعد هم فوت کرد مردم گفتند با انجام این زیارت کناهانش بخشیده شده به همین جهت فوت کرده که پاک شده و خدا نخواسته دوباره به گناهی آلوده گردد. 

           امین­ آقابگ، پسر میانی کدخدا کل­ تقی، به کدخدایی ده آغداش قناعت ورزید و سال ­های زیادی کدخدای ده آغداش بود. امین­آقابگ برای جلوگیری از پاشیدگی بیشتر بافت خانواده کدخدا کل ­تقی، خانم مهربانو، زَنِ جوانِ برادرِ خود را، به عنوان زن دوم عقد کرد.

        با فوت حجت ­آقابگ خانم مهربانو با دریافت حق و حقوق خود از اموال حجت­ آقابگ، زندگی مستقل خود را آغاز کرد. مهربانو در زندگی جدید قدری آزادی عمل بیشتری پیدا کرد. چون مهربانو از حجت­ آقابگ سخت می ­ترسید برای اینکه حجت­ آقابگ تعادل روانی نداشت با مشاهده اندک ناخوشایندی خشمگین و عصبانی می ­شد و مهربانو را کتک می ­زد این بود که مهربانو در کنار حجت­ آقابگ احساس زندانی بودن را داشت حالا با مرگ حجت ­آقابگ احساس می­ کرد از قفس آزاد شده است و می­خواست اندکی در فضای آرزوهایش پرواز کند. مهربانو در درون از مرگ شوهرِ خود خوشحال بود سال ­ها چنین روزی را آرزو می ­کرد ولی با غمگین و گریان نشان دادن خود ظاهر را رعایت و مراسم سوگواری را پشت سر گذاشت.

        حالا مهربانو عنوان زن دوم امین ­آقابگ را داشت ولی هیچگاه به خانه امین ­آقابگ نرفت زندگی مستقل خود را داشت نام امین­ آقابگ به عنوان شوهر همانند یک سایه بالای سر او بود. مهربانو بعد از فوت حجت­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­ آقابگ اینگونه زیستن را بیشتر دوست داشت و برایش زیباتر بود که خود تصمیم گیرنده زندگی­ اش باشد به همین جهت از این عقد خوشحال بود. امین­آقابگ مردی نسبتا آرام بود خیلی کاری به مهربانو نداشت مهربانو تا حدودی در چهارچوب فرهنگ اجتماعی آزادی عمل داشت مهربانو از این آزادی و اعتبار سود جست و توانست به کدخداملاعلیداد به عنوان شوهر خواهرش، نزدیک گردد و رویای دیرینه لذت بردن از هم ­نشینی و کام گرفتن از ملاعلیداد را امکان پذیر سازد. جواهر از نزدیک شدن ملاعلیداد به خواهرش مهربانو آگاهی داشت، ولی اعتراضی نکرد، غری نزد، اخمی نکرد، قهری و اظهار ناراحتی نکرد، به روی شوهر خود نیاورد، به روی خواهر خود هم نیاورد کاملا آن را نادیده انگاشت و پوشاند و در ذهن خود به پای کدخدا مردی کدخدا ملاعلیداد نوشت. در ذهن جواهر کدخدامرد با مردان دیگر تفاوت داشت حق کدخدا مرد است که اشرافی بگردد، چند زن داشته باشد، و اگر فرصتی هم پیش آمد و توانست به زنان دیگری هم دست یازد، خرده نباید بر او گرفت بر کدخدا مرد، عیب و ننگی نیست.

       جواهر زَنی شوهر دوست بود؛ «آنچه خسرو کند شیرین بود» آنچه شوهرش علیداد می ­خواست و انجام می ­داد صرفا برای خوشنودی شوهرش می­ پذیرفت حتی اگر به زیانش هم می ­بود. جواهر خوش و بش، بگو و بخندِ خواهرش مهربانو با شوهرش علیداد را می ­دید ولی به خاطر رضایت شوهرش چیزی نمی ­گفت و از نزدیکی این دو، احساس نا امنی هم نداشت و نگران هم نبود چون در خلوت خانه صورت می­ گرفت و کسی خبر نداشت.

        مهربانو در درون به خواهر خود جواهر هم حسادت داشت که چنین شوهر زیبارو، خوش مشرب، خوش سخن و خوش آوازی دارد ولی با زیرکی به گونه ­ای رفتار می­ کرد که از دید خود حس حسادت خواهر را بر نیانگیزد. مهربانو به بهانه دیدن جواهر خواهر خود، روزها و ساعات زیادی از شبانه روز در ده قراداغ در خانه کدخداعلیداد بود و گاهی هم خواهرش و کدخداعلیداد را مهمان می­ کرد و باز در کنار هم بودند.

      مهربانو پس از اینکه زن دوم امین ­آقابگ شد پسری به دنیا آورد امین ­آقابگ نام پدر خود، تقی را برای نوزاد برگزید تا یاد و خاطر پدر تداوم داشته باشد. تقی­ ی نوزاد، سپس تقی کودک و تقی نوجوان و بعد هم تقی جوان و بعدها تقی میان­ سال؛ شکلش، رنگ پوستش، قدّش، پیشانی ­اش، راه رفتنش، رنگ چشمش، تُن و لحن صدایش، شکل خندیدنش، حرکت لبهایش هنگام سخن گفتن، اندک نا قرینگی صورت و دهانش هنگام خندیدن، جعد موهای سرش، حتی بر آمدگی شکمش همه و همه شدید شبیه ملاعلیداد بود مانند اینکه تقی و ملاعلیداد یک سیب بوده­ اند آن را دو نیم کرده ­اند این تشابه همه را به حیرت واداشته بود که چطور می ­شود فرزند امین­ آقابگ با کدخدا ملاعلیداد همانندی و مشابهت شدید داشته باشد!؟

       تقی پسر مهربانو هیچگاه در خانواده امین­ آقابگ به عنوان فرزند خانواده مانند بقیه فرزندان او پذیرفته نشد تقی ­ی کودک دو نشان از امین­ آقابگ داشت یکی نام امین به عنوان پدر و دیگری فامیل که در صفحه اول سجلتش نوشته شده بود. تقی از بدو تولد در کنار مهربانو مادرش ماند و بزرگ شد به همین جهت مردم او را «بابالو یتیم» (جمله ­ای متناقض= بچه یتیم دارای پدر) می ­دانستند و با نام «تقی ­ی مهربانو» شناخته می ­شد.

        بعد از فوت کدخداصمدآقابگ ملاعلیداد خود را به اصفهان رساند و برای اولین بار حکم کدخدایی ده قراداغ را از ارباب اصفهانی گرفت و به ده برگشت و در همان اولین شب با دعوت از قرآن خوانان ده  جلسه قرآن خوانی سوره انعام برگزار و موضع حکم کدخدایی خود را مطرح و اعلام کرد

جواهر ارثیه پدری را به خانه شوهر آورد و دربست در اختیار ملاعلیداد قرارداد. ملاعلیداد چون کار نمی­ کرد و می­ خواست اشرافی هم بگردد همیشه 8 او در گرو 9 بود و به هر راهی که بتواند اموالی به دست آورد متوسل می ­شد و هرگاه هم خیلی کم می ­آورد و در تنگنا قرار می ­گرفت قطعه ­ای از املاک ارثیه پدری جواهر را می ­فروخت تا بتواند از تنگناهای زندگی به در آید. چون خود کار نمی ­کرد ناگزیر از دیگران با عنوان کارگر و یا نوکر برای انجام کارهای زمین و باغ استفاده می ­کرد و اغلب مزد کارگران را هم پرداخت نمی ­کرد همیشه به تعدادی از مردم ده بابت مزد، بدهکار بود.

                                                                 ادامه دارد

ارسال یادداشت (0یادداشت)

کلیه حقوق این سایت متلعق به روستای مارکده می باشد