Home arrow صفحه اصلی
گزارش نامه 181 اول اردیبهشت 98
نویسنده Administrator   
1398/01/31 ساعت 12:50:13

       ملا علیداد (بخش یکم)

        روزی روزگاری، در گذشته ­های دور، توی ده قراداغ، مردی می ­زیست به نام قدیر. قراداغ دهی است در دامنه کوهی به همین نام. نام کوه هم برگرفته از رنگ سنگ ­های تشکیل دهنده ­اش است. سنگ­ های کوه به رنگ تیره و آفتاب سوخته هستند از دور که بنگری، کوه رنگ تیره دارد. شکل کوه قراداغ هم زیبایی خاصی دارد. کوه، هرمی شکل است دقیق و درست  همانند یک کله­ ی ­ قند. از قله ­ی این کوه کله ­قندی، یعنی؛ کوه قراداغ که به پایین بنگری رودخانه در ته دره همچون ماری است که در پیچ و خم ­های ته دره، کوه­ ها را دور می ­زند و می ­رود.

        کوه قراداغ از سه طرف آزاد و رها است فقط از یک ­طرف دنباله دارد دنباله کوه قراداغ چند کیلومتر بالاتر به دره و تپه ­های کم عمق و خاکی منتهی می ­شود.کوه قراداغ در سمت رودخانه، درست خلاف سمتی که دنباله دارد، دامنه ­ای کوتاه دارد و خانه ­های مردم ده قراداغ توی همین دامنه کوتاه و پرشیب، به شکل پله­ کانی بنا شده است. بعد از خانه ­های ده قراداغ توی دامنه کوه، املاک قریه ده قرار دارد، بعد از زمین­ های کشاورزی، رودخانه در ته دره جاری است.

        در مقابل قسمت غربی ده قراداغ، در سمت دیگر رودخانه، دهی دیگر قرار دارد که نامش آغداش است. فاصله ده قراداغ با ده آغداش عرض و حریم رودخانه است پل چوبی که روی رودخانه در اغلب سال­ ها در اوایل خرداد ساخته و در آبان ماه بر چیده می ­شد این دوتا ده را به یکدیگر متصل می ­کرد.

       مردم دوتا ده همدیگر را کامل می ­شناختند با هم مزارع مشترک داشتند و در مزارع مشترک با هم همکاری داشتند. نام آغداش هم بر گرفته از موقعیت جغرافیایی ­اش است ده قراداغ کوه سیاه و آفتاب سوخته داشت و ده آغداش دشت به رنگ سفید.

       قدیر حالا یکی از مردان ده قراداغ بود در قراداغ متولد و در همینجا هم بزرگ شد. غدیر در همان روزگار جوانی ­اش، یعنی قبل از سی سالگی، برای زیارت به کربلا رفت پس از برگشت، شد کل ­غدیر و با خوی و منشی دیگر. همه ­ی مردم ده قراداغ بدون اینکه خطای زبانی داشته باشند او را کل ­غدیر صدا می­ کردند.کل­ غدیر هم برای اینکه کربلایی بودنش توی اذهان همشهری ­هایش بماند توی هر جمعی و در فصل زمستان هنگامی که مردان در سینه­ کش آفتاب ایستاده بودند، هربار گوشه ­ای از دیده ­ها و یا شنیده ­های سفر کربلا را تعریف می ­کرد. تعریف­ های کربلایی قدیر فقط واقعیت ­ها را در بر نداشت بلکه آرزوها و آرمان ­هایش هم به واقعیت­ های سفر کربلا افزوده می ­شد و برای مردم ده قراداغ روایت می ­گردید. برای مثال؛ یک ماه که کل ­غدیر در کربلا بوده بدون استثنا هرشب هیات انسانی سبزپوش که هاله­ ای از نور دور سرش بوده، با صورت نقابدار که به زعم کل ­غدیر امام حسین بوده، به خوابش می ­آمده و یکی دوبار هم توانسته توی خواب از روی عبا دست امام حسین را ببوسد هربار که می ­توانسته به امام حسین نزدیک شود اول تلاش می­ کرده روی پای امام حسین بیفتد و پایش را ببوسد ولی امام اجازه نمی­ داده و او ناگزیر فقط می ­توانسته دستش را ببوسد. بسیاری از شب­ ها در خواب می ­دیده با یکی از اقوام و بستگانش که در ده قراداغ بودند در حرم امام حسین مشغول زیارت است. در عالم بیداری در مدتی که غدیر در کربلا بوده چند بار وقتی که روبروی حرم می­ ایستاده و دست به سینه به آقا امام حسین سلام می­ گفته امام حسین جواب سلامش را می ­  داده که غدیر با گوش خودش شنیده. بنابراین، خاطرات سفر بسیار گسترده­ تر از آن چیزی که اتفاق افتاده بود، روایت می ­شد و در اذهان جاگیر و ماندگار می ­شد. خواب ­های تکراری کل­ غدیر و نیز تکرار بازگویی مرتب این خواب­ ها و نیز شنیدن جواب سلام امام، این ایده را توی ذهن کل­ غدیر تقویت کرد که مورد توجه امام حسین قرار گرفته است. تکرارهای خاطرات سفر کل ­غدیر موجب شد که حتی یک نفر قراداغی هم یک بار پیشوند کل، مخفف کربلایی را، هنگام نامیدن غدیر فراموش نکرد و کل با غدیر جفت و جور شد. از بس کل­ غدیر خاطرات سفر کربلا و رویاها و آرزوهایش را که به خطا فکر می­ کرد اتفاق افتاده را بازگو کرده بود تقریبا تمام مردم ده قراداغ این خاطرات را حفظ بودند.

       تقریبا همه­ ی مردم ده، سخنان کربلایی غدیر را واقعی می ­پنداشتند و باور می­ کردند ولی یکی دو نفر توی ده بودند که با شنیدن خاطرات کل­  غدیر، لبخند تمسخر آمیزی روی لبان آنها می­ نشست ولی به خاطر ترس از تعصب مردمان ساده دل حرفی نمی ­زدند ولی در جمع­ های یکی دو نفره و بسیار خودمانی با صدای آهسته و درگوشی حرف­ های کل­ غدیر را هذیان می ­خواندند.

         کل­ غدیر در بیان خاطرات سفر کربلایش روی خلوص و عشقش به امام حسین تاکید فراوان داشت از بس این خاطراتش را تکرار کرده بود به خودش هم تلقین شده بود که آدمی است که وجودش با نام و یاد و خاطر امام حسین گره خورده و آدمی درستگار و استثنایی است به همین جهت اگر توی اختلافات با دیگران کسی به او ایرادی می­ گرفت و یا شخصیت او را زیر سؤال می­ برد و یا نسبت ناپسندی بهش می­ داد کل­ غدیر با تعجب و نا باورانه می ­گفت: منِ کربلایی و این حرف­ ها!؟ و یا منِ کربلایی و این کارها!؟ یعنی خودش را از هر سخن و رفتار سست و نا پسند دور می ­ دانست.

        کل ­غدیر هم برای اینکه نشان دهد شایسته پیشوند کربلایی در اول نامش هست خیلی بیشتر از گذشته خود را مبادی آداب و ادب مذهبی نشان می­ داد در فراغت­ ها همیشه تسبیح دستش بود گهگاهی هم زیر لبی ذکری می­ گفت. همیشه دوتا تسبیح توی جیب آرخالقش بود یکی 100 دانه و دیگری 33 دانه. در اثر سجده­ های طولانی پینه­ ی جای مهر بر پیشانی ­ اش نمایان بود در مراسم­ های مذهبی توی مسجد بسیار فعال بود. یکی از پا منبری خوان ­ها بود به خصوص شب عاشورا که آخوند روی منبر روضه­ اش را می­ خواند، قدیر با آخرین جمله روضه­ ی آخوند، در حالی که هنوز آخوند روی منبر بود، از جایش که کنار منبر بود بر می­ خاست نوحه ­اش را آغاز می ­کرد با گریه و ناله واحسینا گویان بر سر و سینه خود می ­زد و شوری توی مردم به پا می ­کرد و مردم را به دم گیری نوحه و به سینه زدن و گریستن وا می­  داشت. پرشورترین لحظات شب عاشورا در مسجد همین لحظاتی بود که کل ­غدیر نوحه می­ خواند.

        کل­ قدیر یکی از قرآن ­خوانان ده قراداغ هم به شمار می ­آمد اندک سواد خواندن قرآن را داشت توی هر مراسم قرآن­ خوانی دعوت می ­شد. در مجلس­ های قرآن خوانی اغلب اولین نفر بود که قران را با صدای بلند و محزون می­ خواند به همین خاطر آوازه قرآن خوانی ­اش به دهات اطراف هم رسیده بود از دهات اطراف هم او را برای قرآن خوانی در مراسم­ ها دعوت می­ کردند. کل ­غدیر اذان هم می­ گفت هر صبح و ظهر و غروب در هرجایی که قرارداشت، توی خانه، مزرعه، صحرا، در عین حرکت در راه و... دستش را به گوشش می ­گذاشت و اذان می­ گفت.

        وقتی فرد روضه­ خوانی در کسوت ملا و آخوند به ده می ­آمد کل ­ غدیر مریدش می­ شد، می ­کوشید در مسجد در کنار او بنشیند، هنگام نماز جماعت دقیق پشت سر پیش ­نماز می ­ایستاد بعضی ­ها به کنایه می­ گفتند کل ­غدیر از بَرِ خود و آخوند ریسمان می ­کشد که اطمینان یابد هر دو در یک خط مستقیم و تراز هستند. بعضی ­ها هم که قدری بی ادب بودند می­ گفتند کل ­غدیر نوک بینی خود را با ... نشان می ­گیرد و می­ ایستد. بعد از ظهر روز عاشورا که قرار بود علم را توی ده بگردانند یکی از افراد معدود ده قراداغ که داوطلبانه علم را به تنهایی و با قدرت و مهارت خاص حمل می­ کرد هم کل­ غدیر بود  و...

       کل ­غدیر وقتی عازم سفر کربلا شد یک جوان نزدیک 30 ساله بود ازدواج کرده و دوتا بچه داشت و در کنار پدر و مادرش زندگی می­ کرد. سفر کربلا نقطه عطفی در زندگی کل­ غدیر محسوب می ­شد. سفر کربلا یک استحاله ­ای در روان و رفتار کل­ غدیر بوجود آورده بود. کل ­غدیر تقریبا هیچگاه از خاطرات زندگی خود قبل از سفر چیزی نمی­ گفت مثل اینکه از ذهنش پاک شده بود تمام خاطراتی که در بایگانی ضمیر و ذهن او قرار داشت زمان سفر و بعد از سفر کربلا بود. حتی بیشتر خواب ­هایی که می ­ دید هم به همین زمان مربوط می ­شد مثل اینکه کل­ غدیر روز اول سفر کربلا متولد شده است.

          کل ­غدیر نسل سوم مهاجر به ده قراداغ بود و ریشه­ ی عمیقی در قراداغ نداشت پدر بزرگ کل ­غدیر، کاظم بود که به اتفاق دوتا برادرش؛ جعفر و خداداد به ده قراداغ مهاجرت کردند و در انتهای غربی ده قراداغ در قطعه زمینی خانه ساختند و ساکن شدند.

         گفته ­های سینه به سینه چنین است که این سه برادر قبل از مهاجرت به قراداغ، توی دهی دور از قراداغ زندگی می­ کردند. در آن ده، با یک طایفه ­ی دیگر ساکن در همان ده، درگیری پیدا می ­کنند و آن طایفه رقیب، با مزاحمت ­ها و درگیری ­هایی که ایجاد می­ کرده، عرصه را بر زندگی این سه برادر تنگ می ­کند. این عرصه اینقدر تنگ می ­شود که راهی به جز درگیری و زدوخورد باقی نمی ­ماند و این سه برادر برای جلوگیری از درگیری و زدوخورد ناگزیر اموال منقول خود را بر­می ­دارند و از آن ده می ­گریزند و چون آوازه ده قراداغ را شنیده بودند که دهی مهاجر نشین و مهاجر پذیر است به قراداغ آمدند و ساکن شدند و امنیت خود را بازیافتند.

        حالا غدیر و پسر عموهایش در محلی که پدر بزرگان ­شان خانه ساختند، جایی که محله بالای ده قراداغ می ­نامندش در کنار خیابان پایینی نزدیک جوی­آب در کنار هم می ­زیند.

        خانه ­های سه برادر کاظم و جعفر و خداداد با رودخانه فاصله کمی داشت هنگام طغیان رودخانه، آب تا نزدیک خانه­ شان بالا می ­آمد یکی دوبار هم اتفاق افتاد که رودخانه شدید طغیان کرد سیل خانه ­های آنها را تهدید می ­کرد. سه برادر آماده تخلیه خانه­ های­شان شدند که سیل آغاز به فروکش کرد. سه برادر در صدد برآمدند به منظور در امان ماندن از خطر سیل، جای امن ­تری خانه بسازند ولی اتفاقی بسیار بزرگ و ناگهانی افتاد که آنها از تصمیم جابجایی خانه خود منصرف و احساس امنیت کردند. با این اتفاق بسیار بزرگ و ناگهانی بستر رودخانه از نزدیک محل خانه­ های آنها دور شده بود.

        خردادماه سالی، بارندگی شدیدی رخ داد و سیل بزرگی از دره­ ی ساروقَیَه ده آغداش پایین آمد و گل­ ولای بسیاری با خود آورد و توی رودخانه ریخت و جلو رودخانه را بست. سرعت و فشار سیلآب به حدی شدید بود که جلو رودخانه به سرعت و در اندک زمان سد شد وآب رودخانه پشت تلی از گِل ­و شن ایستاد، آب رودخانه پس زده شد و سطح آب بالا آمد، آب پس زده شده از میان زمین ­های زراعی ده آغداش راه خود را باز کرد، آب رودخانه میانه زمین زراعی و باغ را کم ­کم کَند و بُرد و آنجا بستر جدید رودخانه شد. یعنی عملا بستر رودخانه جابچا شد و از نزدیک خانه ­ های سه برادر کاظم جعفر و خداداد به میانه ­های زمین ­های ده آغداش قرار گرفت و تمام محل بستر قبلی رودخانه سمت ده قراداغ قرار گرفت.

       سیل عجیب و غریبی بود و همه را به تعجب واداشت. معمول و مرسوم این بود وقتی از دره ­ای سیل جاری می ­شد با خود گل ­ولای می­ آورد و توی رودخانه می ­ریخت جریان آب رودخانه را به سمت زمین ­های مقابل هدایت می­ کرد ولی شدت این سیل به حدی بود که کوه گل ­و­لای را که با خود ­آورد به سمت مقابل پرتاب کرد و پشت کوه گل ­ولای میانه زمین ­های قریه آغداش خالی ماند و شد مسیر رودخانه.

       مسیر رودخانه بیش از دوهزار متر تغییر کرد دنباله زمین های کشاورزی قریه ده آغداش که تا آسیاب واقع در اول مزرعه ­ی قاباق ادامه داشت بر اثر آب رودخانه کنده و برده شد و بستر رودخانه قرار گرفت و قسمت زیادی از بستر رودخانه سابق با ته نشین شدن شن و ماسه و گل­ ولای تبدیل زمین شد و سمت زمین­های ده قراداغ قرار گرفت. در کنار آسیاب آبی مزرعه قاباق، رودخانه به کناره آسیاب افتاد و کم­کم ساختمان آسیاب را هم آب برد و و فقط تنوره آسیاب که در سنگ صخره ­ای سوورد کنده شده بود ماند. و مردم دوتا ده قراداغ و آغداش بدون آسیاب شدند.

       هنگام پایین آمدن سیل از دره ساروقیه، مردم ده قراداغ به نظاره ایستاده بودند و با چشم خود بسته شدن جلو رودخانه را در ظرف زمانی چند دقیقه دیدند و این ضرب­ المثل را با کمی تغییر بر زبان راندند: «خدا جلو رودخانه را در زمان اندک و به راحتی بست ولی جلو زبان بندگانش را هنوز نتوانسته ببندد که پشت سَرِ یکدیگر غیبت نکنند»

          رودخانه بستر جدید خود را با بردن خاک ­ها از میان زمین ­های زراعی ده آغداش باز کرد و بستر قبلی رودخانه سمت ده قراداغ قرار گرفت. قسمت غربی بستر رودخانه گود ماند. همیشه پر از آب راکد بود مردم نام این محل را خندق گذاشتند. قسمت های پایین ­تر بستر رودخانه چون با شن و گل و لای پر شد نامش را گذاشتند آده­ ی زیر زمین ­ها.

        با این رویداد بسیار شگفت­ انگیز، خطر آسیب طغیان رودخانه از خانه­ های کاظم و جعفر و خداداد هم بر طرف شد عملا بستر رودخانه از خانه­ ها دورتر شده بود و موجب خوشحالی این برادران شد. خندق بوجود آمده تقریبا در وسعت زیادی همیشه پر از آب راکد و به مردابی تبدیل شد. محلی مناسب برای تخم گذاری و زاد و لد پشه کوری شد.

                ادامه دارد

       ذهن به هم ریخته

         فردوسی این حکیم سخن، سخنی دارد زیبا، می ­گوید؛ سخن ­ها به کردار بازی بود. من بارها و بارها توی جامعه ­ی کنونی خودمان مصداق این سخن­ را دیده ­ام. طرف در ظرف دو سه دقیقه حرف­ های متضاد می ­گوید و اصلا هم متوجه نیست از دهانش چی برون داده است.  نمونه آخرش را برای­ تان می ­نویسم.

       دو روز قبل در ساختمان شهرداری یکی از شهرهای کوچک استان، به عنوان وعده­ گاه، هنگام غروب، در کنار چهار نفر از کارکنان شهرداری، به انتظار فردی  نشسته بودم. یکی از همان کارکنان، وقتی فهمید من مارکده­ ای هستم گفت: من مارکده آمده ­ام. و بعد برای سه نفر دیگر شرح داد؛ مارکده و قوچان جای زیبا و سرسبزی است، هلو دارد هر یک اینقد و خوشمزه و...  .  برای نشان دادن اندازه هلو، پنچ انگشتان دستش را باز کرد و اندازه هلو را نشان داد. سپس در تایید تعریف خود گفت: مارکده بهشت روی زمین است! بعد بلند شد در نقشه استان که روی دیوار نصب شده بود محل مارکده را هم به همکاران خود نشان داد.

      مرد سخن­ گو سپس رو کرد به من و گفت: اگر بخواهم با خانواده بیایم کنار رودخانه زیر سایه درختان بنشینم کسی چیزی می ­گوید؟ گفتم: اگر به درخت و محصول کشاورزان آسیبی وارد نشود کسی کاری ندارد. فوری گفت: اصلا، ما از آنهایی نیستیم که بخواهیم آسیبی بزنیم،  من روی موضوع ­های حرام و حلال حساس هستم و می ­دانم کشاورز زحمت می­ کشد و سزاوار نیست به او آسیب برسد. مرد سخن ­گو بعد رو کرد به رفیقش و گفت: یک چای برای مهمان ­مان بیاور. لیوان چای به من داده شد. مرد سخن ­گو ادامه داد و گفت: چندین سال قبل یک ماشین ده تن کود از اینجا بار زدم برای مارکده، حالا هرچه فکر می ­کنم اسم آن آقا که کود برایش خالی کردم یادم نمی ­آید، وقتی کود را خالی کردم آن شخص خداحافظی کرد و رفت، من کمی آمدم جلوتر دیدم مقداری چوب درخت بادام، قطعه قطعه شده، درکنار جاده چیده ­اند ماشین را نگه ­داشتم و شروع کردم چوب­ ها را توی ماشین انداختن، یک نفر موتور سوار آمد رسید و گفت: چرا چوب­ های مردم را بار می ­زنی؟ به دروغ گفتم: آقای صادقی گفته این چوب ­ها مال منند بار بزن ببر. گفت: آقای صادقی کیه؟ گفتم: صاحب همین چوب­ ها!؟ گفت: ما صادقی نداریم، همین الآن کمپرس کن و چوب­ ها را بریز زمین و برو. من دیدم اگر بخواهم کمپرس کنم اتاق به سیم برق که بالای سرم بود گیر خواهد کرد گفتم: نمی ­توانم کمپرس کنم خطر برخورد با سیم برق هست. گفت: برو بالا با دست بریزشان پایین. ناگزیر رفتم توی ماشین و شروع کردم یکی یکی چوب ­ها را پایین انداختن. مرد موتور سوار وقتی من را مشغول دید، رفت. من هم فوری آمدم پایین و بقیه جوب ها را پرت کردم تو ماشین و با سرعت از محل دور شدم. تا چهار پنج سال چوب خشک بادام برای پختن کباب داشتیم.

                                 محمدعلی شاهسون 13 فروردین 98 

ارسال یادداشت (5یادداشت)

کلیه حقوق این سایت متلعق به روستای مارکده می باشد