تاریخچه مارکده چاپ ارسال به دوست
نویسنده محمدعلي شاهسون ماركده   
1387/04/06 ساعت 15:05:50
فهرست صفحات
تاریخچه مارکده
صفخه 2
صفخه 3
صفخه 4
صفخه 5
صفخه 6
صفخه 7
صفخه 8
صفخه 9
صفخه 10
صفخه 11
صفخه 12

دوره سوم، لر آقايي
 سومين دوره تاريخچه ماركده را دوره لر آقايي مي توان ناميد، با دقت در توصيف پيرمردان از رفتار خانهاي بختياري مي توان گفت: اين دوره، دوران حكمراني لران بختياري ( بنا بر گفته پيرمردان؛ از خدا بي خبر) تازه به دوران رسيده، بي فرهنگ و تمدن، بدون دانش و منطق، عاري از احساس و عاطفه انساني، تشنه قدرت و ثروت بود. آنها با روش زور و با به كارگيري قانون چماق و سوء استفاده از قدرتي كه در انقلاب مشروطيت بدست آورده بودند، سلطه ظالمانه خود را بر اجتماع مردم بي پناه آن روز اين منطقه دور افتاده گستردند و جوي بوجود آوردند كه بي قانوني، زورگويي، ستم، چپاول و در نتيجه فقر و بدبختي و زبوني عمومي از ويژگي هاي آن دوره شد. چون هر لرِ پا برهنه اي كه مي توانست اسبي و تفنگي از جايي بدست آورد خود را خان و صاحب همه چيز مردم مي دانست. اين در حالي است كه اين دوره، همزمان با انقلاب مشروطيت و آغاز دوره قانون مند شدن كشور بود. با گذشت چندين دهه هنوز ما زيان رفتار هاي ويرانگر خان هاي بختياري كه باعث عقب ماندگي منطقه شدند را مي پردازيم.
لر كيست؟
شناخت ريشه و نژاد طايفه هاي بختياري شايد چندان آسان نباشد. واژه بختيار به معني خوشبختي است. چه ارتباطي بين اين معني و اين قوم وجود دارد؟ بعضي ها بر اين باورند كه نياكان اينان از سرزمين سوريه امروز به اين مناطق آمده اند. و نيز بعضي گفته اند نژاد آنها از ايرانيان دوران باستان هستند. و نيز گفته اند جوانان ايراني بوده اند كه از ستم ضحاك ماردوش پادشاه تازي نژاد و افسانه اي ايران گريخته و به كوه ها پناه برده اند. به هر صورت به نظر مي رسد لران و كردان از نژاد اصيل آريايي باشند كه به سرزمين ايران مهاجرت و ايران را بنا نهادند. اصولا عشاير ايران را از 3 نژاد دانسته اند. نژاد ايراني كه عمدتا همان لران و كردان هستند. تركان كه از نژاد آريايي و ترك زبان اند. عربان كه از نژاد سامي و عرب زبان اند. آيا به خاطر هم نژاد بودن لران و كردان است كه مردم ترك زبان منطقه به لران « كرد » ( كيرد ) مي گويند؟ لران بختياري كه قسمتي از ايل و يا قوم لر بزرگ هستند به دو ايل و يا طايفه هفت لنگ و چهار لنگ تقسيم مي شوند. بختياريان قومي چادر نشين، فقير و تا حدودي بدوي بودند، كه زندگاني خود را از طريق پرورش دام مي گذرانيدند و براي چراي دامهاي خود در تابستان به كوه هاي زاگرس و زمستان به سرزمين گرم خوزستان كوچ مي كردند. ابتدا سكونت گاه اصلي شان در محل قشلاق در خوزستان بوده و در بهار و تابستان جهت چراي دامهاي خود به كوهستان هاي زاگرس كه منطقه بختياري ناميده مي شود مي آمدند.
به علت مساعد بودن منطقه چهارمحال كم كم بزرگان آنها محل سكونت خود را به اين منطقه انتقال و هريك در روستاي آباد و پر رونقي با ساختن قلعه و عمارتي عالي مستقر شدند و افراد عادي ايل هم در روستاهاي ديگر و يا با ايجاد روستاهايي در طي يكصد سال گذشته در همين منطقه ماندند. با اينكه در طي يك قرن گذشته تا آن روز، در اصول زندگي و بينش و فرهنگ مردم شهري و روستايي پيشرفت هايي جزئي ديده مي شد ولي در زندگاني ايلي مردمان بختياري تغيير محسوسي تا آن زمان مشاهده نمي توان كرد. زيرا اينان پاي بند به اصول و باور و سنت هاي قومي خويش بودند و در حصار هاي محكم كوهستاني و دور از قيد بند هاي زندگي شهري و روستايي، قرن ها به زندگي ساده خود، در حال حركت ادامه مي دادند و بيشتر وقتها خود مانع و سدي در برابر پيشرفت و اصلاح اجتماعي و ايجاد وحدت در ميان مردم كشور مي شدند. زيرا اينان شناختي نداشتند و به طبع آن اراده اي از خود نمي توانستند داشته باشند. چون اصول زندگي ايلي مبني بر پيروي كور كورانه از رئيس ايل است. و اين اصل در خون و روح مردم ايل رسوخ دارد. به همين جهت بزرگان ايل كه خان و ايل خاني و ايل بيگي ناميده مي شدند با سوء استفاده از بي خبري و نا آگاهي مردم ايل خود، در طول تاريخ به طرفداري از اين و يا آن قدرت به ميدان آمده و در صورت پيروزي اموال غارتي نصيب مردم و قدرت و سود و اموال و املاك و ثروت هاي باد آورده فراوان سهم خان مي گرديد. بختياري ها مردماني فقير بودند و با سختي زندگاني مي كردند. خانم دكتر مكبن روز مي نويسد: « در سياه چادر هاي خود به شيوه اي كه حتا فقير ترين و بي بضاعت ترين خانواده هاي انگليسي از آن نفرت دارند زندگي مي كردند». اين قوم زندگي خود را با طبيعت و در طبيعت در كوهستان هاي سخت و دره هاي پرشيب و رودهاي خروشان و سرما و گرما سپري مي كردند به همين جهت چون با سختي ها و محروميت ها خو گرفته بودند مردماني دلير و پر جرئت و جنگجو بودند و چابكي و جنگجويي خود را در جنگ هاي مختلف در طول تاريخ بويژه در جنگ هاي انقلاب مشروطه نشان دادند. بختياري ها مردماني ساده بودند و به علت دور بودن از مركز هاي تمدن و فرهنگ و اجتماع انساني و نيز زندگاني توام با فقر و محروميت هاي شديد و تاثير خشونت طبيعت بر روي روان آنها مردمي با بينش عقب مانده و ابتدايي و با ناهنجاري هاي فرهنگي، اجتماعي و اخلاقي بار آمده بودند. اين ناهنجاري ها را در پيرامون محيط زندگي خود و در طول تاريخ و پس از بدست آوردن قدرت و به حكومت رسيدن به دنبال مجاهدت هاي خود در انقلاب مشروطه عملا نشلن دادند. بطوريكه هر محققي در اين باره تحقيق مي كند با خواندن ظلم ها و ستم ها و زورگويي ها و غارت و چپاول و ديدگاه هاي عقب مانده و ابتدايي آنها كه باعث ويراني و عقب ماندگي منطقه شده است كمتر يادي از مجاهدت هاي آنان مي كند و از خود مي پرسد آيا اين جنگ ها در انقلاب مشروطه به خاطر غارت و چپاول و بدست آوردن قدرت و ثروت نبوده است ؟
بايد دانست كه منطقه بختياري و چهارمحال از قديم جداي از هم بوده و هريك حاكم يا حكمران جدايي داشته است. كه اين جدايي علت هاي طبيعي، جغرافيايي و اجتماعي داشته است. مردم بختياري همه كوچرو و از يك نژاد بودند و زندگاني خود را از طريق پرورش دام مي گذرانيدند. حكمران آنها فرد بزرگ ايل خود، بنام خان و يا ايل خان بوده است كه اغلب از طرف حكومت منصوب مي گرديد. مردم منطقه چهارمحال ساكن، يكجا نشين، روستايي و از نژاد گوناگون و كشاورز و در كنار آن دامدار بودند. اين منطقه نيز تا پيش از به قدرت رسيدن بختياري ها حكمران جدايي داشته كه از طرف حكومت برگزيده مي شده است. به علت حاصلخيزي و مساعد بودن منطقه چهارمحال كه بعضي آن را هند كوچك مي نامند، بختياريان هميشه چشم طمع به چراگاه و سرزمين و حكمراني آن داشته اند و هرگاه حكمران چهارمحال فرد ناتواني بوده به صورت غارت، چپاول و يا چرانيدن دامهاي خود به اين منطقه مي آمده اند و هرگاه كه حكمران چهارمحال نيرومند بوده از آنان سخت جلوگيري مي كرده است. ولي هيشه وحشت بختياري ها در دل مردم بوده و مردم براي جلوگيري از چپاول و غارت در هر روستا قلعه و برج و بارويي ساخته و درون آن زندگي مي كردند و در زمانهاي بحراني كه احساس خطر مي شده در برج قلعه ها ديده باني مي كرده اند. در ميانه هاي دوره پادشاهي ناصرالدين شاه قاجار بنا بر نوشته شاد روان نيكزاد، بر اثر ناتواني خاندان حاج محمدرضا خان چالشتري، حاكمان آن روز چهارمحال، حكومت از اين خاندان برچيده شد و حسينقلي خان، يكي از خانهاي بزرگ بختياري به حكومت چهارمحال و بختياري برگزيده شد. بنابر نوشته پرفسور گارثويت؛ « اولين فرمان در تاريخ ربيع الثاني 1279 ه ق ( 1862م ) از طرف ناصرالدين شاه بنام حسينقلي خان صادر شد و به موجب اين فرمان همايوني لقب ناظم بختياري با مقرري ساليانه 500 تومان در حق او تعيين گرديد. صدور اين فرمان نشانه آن بود كه حسينقلي خان مورد حمايت دربار قاجار قرار گرفته است… حسينقلي خان در شعبان 1284 هق ( دسامبر 1867م) مجددا فرماني از ناصرالدين شاه دريافت كرد كه او را به لقب ايلخاني بختياري مفتخر و مباهي نمود و در حقيقت در اين فرمان حسينقلي خان به عالي ترين مقام ايلي ارتقا يافته بود. غير از مقام ايلخاني در همين فرمان منصب سرتيپي كه يكي از القاب نظامي است نيز به حسينقلي تفويض گرديد». حسينقلي خان قدرت مند ترين خاني بوده كه در طول تاريخ در بختياري و چهارمحال به قدرت رسيد و حكم ها و دستورات او بايد مو به مو اجرا مي شد. با گذشت بيش از يكصد سال از آن تاريخ هنوز در منطقه اصطلاح « حكم حسينقلي خاني!؟» را در هنگام مواجهه با حرف و دستور زور به كار مي برند. از آن تاريخ به بعد حكمراني چهارمحال در خانواده پر اولاد ايلخاني و حاج ايلخاني برادر حسينقلي خان، موروثي شد. بنابر نوشته نيكزاد در همين زمان خدارحم خان نامي يكي از پيرامونيان ظل سلطان، حاكم جبار اصفهان، براي حفظ ملك ها و دارايي هاي خود در چهارمحال تقاضاي وصلت با حاكمان جديد مي كند. بختياريها بي بي خديجه دختر حاج ايلخاني را به ازدواج او در مي آورند و روستاهاي فرادنبه و گشنيزجان را شيربها گرفتند از اين تاريخ بنيان مالك شدن بختياري ها گذاشته مي شود و يك دختر دادند و همه چيز چهارمحال را گرفتند. بختياري ها كه جرئت آمدن به خاك چهارمحال را نداشتند حالا هم حاكم شده و هم مالك و ارباب مي شوند. بعد از اين زمان به شكل هاي مختلف روستا ها و مزرعه ها را از مردميكه پناه و پناهگاهي نداشتند به زور گرفتند و براي بقا و استقرار نفوذ و قدرت و ثروت خود از هيچ جنايتي فرو نگذاشتند. بايد گفت منظور از لران بختياري بيشتر سركرده ها و خانها و بادمجان دور قاب چين هاي آنها است كه با سوء استفاده از قدرت و نفوذ خود هم به توده مردم خود خيانت كردند و هم در حق مردمان زحمت كش چهارمحال از هيچ ظلم و ستمي كوتاهي نكردند. و چون داراي بينش عقب مانده و ابتدايي بودند هم مردم خود را در نا آگاهي كامل نگهداشتند و غرور كاذبي در آنها آفريدند كه باعث گرديد كه توده اين قوم متوجه پيشرفت هاي جهان و دگرگوني هاي سياسي اجتماعي و اقتصادي و فرهنگي نگردند در نتيجه از قافله عقب ماندند و نيز باعث عقب ماندن منطقه شدند. و سر انجام پس از فروپاشي دوره خانخاني، فرزندانشان در اروپا و شهرهاي بزرگ جا خوش كردند و بدنامي كارهاي ننگين آنها براي توده بختياري باقي ماند كه هنوز هم تاوان بدنامي آنها را پس مي دهند. به زندگاني مردم بختياري و نيز آنهايي كه به حاشيه شهرها و شهركها از جمله مفت آباد اصفهان، جوق آباد و يزدانشهر و… آمده اند و نيز نگرش مردم را نسبت به آنها بنگريد ؟! گفتيم بختياري ها قدرت مطلقه خود را با سوء استفاده از موقعيت انقلاب مشروطه و به عنوان نيروهاي پيروز بدست آوردند. بدين جهت بهتر است يك دور نمايي از انقلاب و نقش بختياريها را ياد آوري نماييم. ناصرالدين شاه « يا به گفته مردم چاپلوس و متملق آن روز، شاه شهيد » در سال 1313 ه ق بدست ميرزا رضاي كرماني« باز بنا بر گفته همانها، ابن ملجم» كشته شد و مظفرالدين ميرزا به پادشاهي رسيد. در زمان اين پادشاه، بر اثر تلاش مردم آزادي خواه فرمان تاسيس مجلس شوراي ملي، در سال 1324 ه ق مطابق با 1285 ه ش داده شد. كشور ما كه از آغاز تا به آن روز به صورت استبدادي و با راي و خواست يك نفر اداره مي شد و مردم رعايا ( جمع رعيت، چرنده ، گوسفند ) و به قول خود مردم، همه نوكر شاه بودند قرار گرديد از آن پس جامعه ايران براساس قانوني و دولتي اداره شود كه نمايندگان مردم وضع و انتخاب كرده باشند و مردم از رعايا و نوكري تبديل به شهروند يعني جامعه اي كه مردمانش همه داراي حقوق اجتماعي يكسان باشند، شوند. يعني اقتدار از آن مردم باشد. محدود شدن قدرت شاه و درباريان متملق و چاپلوس به مذاق محمدعلي ميرزا كه تمام سلولهاي بدنش با استبداد و خود راي رشد كرده بود، خوش نيامد. سرانجام در سال 1326 ه ق بدستور محمدعلي شاه، سرهنگ لياخوف روسي - افسر ارتش تزاري – مجلش شوراي ملي را به توپ بست و نمايندگان را متفرق كرد و عده اي دستگير و درباغشاه به قتل رساند از جمله آزاد مرداني همچون ملك المتكلمين و ميرزا جهانگير خان شيرازي.
خوانده ايم انقلاب مشروطه بزرگترين رويدادي بود كه تا آن زمان در تاريخ اجتماعي ايران روي داد و دگرگوني بزرگي در ديدگاه سياسي اجتماعي و فرهنگي مردم بوجود آورد. هدف مردان انقلابي، ايجاد يك جامعه اي براساس تفكر، تعقل و آزادي عقيده و بيان و عدالت اجتماعي و تساوي مردم در برابر قانون و حكومت قانون بود. پس از به توپ بسته شدن مجلس شوراي ملي، در آن سيه روزي كه اميدي براي آزادمردان ديده نمي شد و تاريكي استبداد همه جا را فراگرفته بود، نمايندگان امپراطوري روسيه با محمدعلي ميرزا براي ريشه كن كردن نهال آزادي و انديشه نوين باهم هم پيمان شده و همه نيروهاي خود را به كار گرفته بودند. در اين زمان سياه و تاريك، آزاد مرد گمنامي، از طبقات پايين اجتماع مردم تبريز، بنام ستار قره داغي ( بعدا ستار خان ) بر عليه دشمنان مردم ايران قيام كرد. و با همت و مجاهدت اكثر مردم تبريز حدود 11 ماه با نيروهاي مزدور محمدعلي ميرزا جنگيدند، محاصره اقتصادي را تحمل كردند و از گرسنگي علف خوردند ولي سر فرود نياوردند. در اين وقت ديگر آزادي خواهان چون پايداري مجاهدان تبريز را ديدند به پا خواسته و تهران را تصرف كرده و محمدعلي شاه را خلع كردند. در منطقه اصفهان نيروهاي بختياري به توصيه علي قلي خان سردار اسعد، يكي از خانها و بزرگان بختياري كه گفته مي شد مردي اروپا ديده و آگاه است دست بكار شده و ابتدا اصفهان را تصرف كردند و بعد به طرف تهران حركت كرده و با مزدوران محمدعلي ميرزا جنگ هاي زيادي نموده و فداكاريها كردند و همراه با ديگر مجاهدان، تهران را فتح و محمدعلي شاه را بركنار نمودند و بعد از آن با هواداران و مزدوران شاه در سرتاسر ايران جنگهاي بسياري كرده و از خود دلاوريها و رشادتها بروز دادند كه اگر اين فداكاري ها و دلاوريهاي جنگجويان بختياري نبود بي گمان آزادي خواهان نمي توانستند بر محمدعلي شاه دست كم به اين زودي چيره شوند. پس از فتح تهران تقريبا قدرت در ايران بدست خانهاي بختياري بويژه سردار اسعد بود. مجلس شوراي ملي در جلسه 11 ذيقعده 1327 ه ق به پاس زحمات رزمندگان بختياري لوح قدرداني به سردار اسعد تقديم كرد كه متن آن از اين قرار است. « از فداكاريها و مجاهدات غيرتمندانه حضرت حاج علي قلي خان سردار اسعد و امرا و افراد ايل جليل بختياري كه ممد آزادي ايران از قيد اسارت و رقيت ارباب ظلم و عدوان گرديده و از مشاق و متاعبي كه براي تامين سعادت استقلال ايران تحمل فرمودند تشكرات صميمي عموم ملت ايران را تقديم مي نمايد و تاييدات الهي را در تكميل اقداماتي كه در راه آزادي و آسايش ملت ايران كرده اند براي آن وجود محترم از خداوند متعال مسئلت مي نمايد. رئيس مجلس شوراي ملي، محدصادق مستشارالدوله».( نقل از فرهنگ و ادبيات بختياري). در اين وقت چند نفر از خان هاي بختياري به وكالت، وزارت و نخست وزيري رسيدند و تعدادي ديگر حكمران شهرها شدند. خان هاي بختياري هر كدام چندين نفر قراول و يساول و به گفته خودشان قلم قورچي در پيرامون خود داشتند و هنگامي كه مي خواستند جايي بروند به تقليد از پادشاهان جلودار هايشان با چماق نقره از جلو حركت و مردم را با دور شو و كور شو متفرق مي كردند. خان هاي بختياري خود را پيروز و حاكمان بلا منازع و صاحب همه چيز مردم مي پنداشتند بويژه در اين منطقه خود را همان شاه مي دانستند و بخاطر غرور كاذبي كه داشتند اين سلطه را حق خود مي پنداشتند  و بر اين باور بودند كه آنها بايستي فرمان دهند و مردم هم فرمان برند و هيچ قانوني را و اصولي را هم نمي شناختند. آنها فقط به افزايش قدرت و ثروت خود مي انديشيدند. نه مشروطيت را كه بخاطر آن جنگيده بودند مي شناختند و نه به اصول آن كه حاكميت قانون و حكومت مردم بر مردم بود ايمان داشتند. اينكه مي گوييم بختياريان مشروطه را نمي شناختند و به اصول آن ايمان نداشتند و مايل هم نبودند كه مردم با آن آشنا شوند بي پايه نيست. هنگامي كه مردم شجاع تبريز به رهبري ستار قره داغي، اين راد مرد گمنام طبقه پايين اجتماع، در مقابل محمدعلي شاه قد علم كرده و با مزدوران او مي جنگيدند يك گروه از همين دلاوران بختياري به سرپرستي نصير خان سردار جنگ به حمايت از محمدعلي شاه به تبريز رفته و با مردم تبريز مي جنگيدند و گروه ديگر به فرماندهي امير مفخم و سردار ظفر بختياري در تهران ضمن بوسيدن پاي شاه قسم ياد كردند كه از شاه حمايت كنند. همينان بعد از پيروزي مشروطه خواهان بر محمدعلي شاه با سوء استفاده از قدرت عليقلي خان سردار اسعد حاكمان شهرها و استان ها شدند. پرفسور گارثويت مي نويسد: « سپهدار نخست وزير و سردار اسعد وزير كشور بود سردار اسعد در سمت وزير كشور توانست كه حكام و استانداران را بنا به ميل و مصلحت خود انتخاب كند.  او برادران و عموزادگان خود را به حكومت شهرستانهاي جنوب گسيل داشت». و خانم دكتر مكبن روز به نقل از روزنامه تايمز لندن مي نويسد: « مردم شهر نشين ايران با اشتياق و احساسات قابل تحسين در باره پيش نويس قانون اساسي گفتگو مي كنند ولي وقتي حكومت مشروطه تاسيس شد و پارلمان افتتاح گرديد مجلس جز يك آلت بلا اراده اي در دست ايلي بزرگ چيز ديگري نبود… بختياريان نه به مشروطه و حكومت قانون مي انديشند و نه به آزادي تمايلي از خود نشان مي هند». براي شناخت بيشتر بختياري ها توضيح بيشتري بايد داد. هنگامي كه اصفهان به توصيه عليقلي خان سردار اسعد و بوسيله عده اي از سواران بختياري تصرف شد و صمصام السلطنه بختياري حاكم گرديد امير مفخم قدرتمند ترين خان بختياري آن روز از طرف محمدعلي شاه مامور سركوب صمصام السلطنه پسر عموي خود گرديد كه بخاطر قيام مجاهدان گيلان انجام نشد. و هنگامي كه نيروهاي بختياري و مجاهدان گيلان جهت فتح تهران به طرف آن شهر مي رفتند امير مفخم و سردار جنگ بختياري در چندين جا با آنها جنگيدند و در جنگ سه روزه شهر تهران بين آزادي خواهان و طرفداران محمدعلي شاه اين سرداران با دلاوران خود تا آخرين لحظه با آزادي خواهان جنگيدند سر انجام پس از اينكه آزادي خواهان پيروز شدند نه تنها اين سرداران دستگير و محاكمه نشدند بلكه با نفوذ سردار اسعد كه آن موقع مرد قدرتمند ايران بود به حكومت شهرها برگزيده شدند. گفتيم كه سردار اسعدتنها كسي بود كه بين خانهاي بختياري آگاهي به افكار جديد داشت و با اينكه مرد نيك فطرت و نيكوكاري بوده ولي روح مشروطيت كه حاكم بودن قانون و آزادي بود را، درك نكرده بود و به اصول آن چندان پايبند نبود. عليقلي خان سردار اسعد خود يك خان زاده و در خانواده خان و با فرهنگ و افكار و انديشه خاني بزرگ شده و پرورش يافته بود، چندين سال با درجه سرتيپي رياست سواران بختياري ملتزمين ركاب در دربار شاه را عهده دار بود. خود او گفته؛ سعي و كوشش من در اجراي قانون مشروطيت براي اين بود كه پدرم ايلخاني را كشتند و… ( به نقل از دكتر ملك زاده ). حال بايد  افكار و كار و سر انجامِ مجاهدان قفقازي را كه خانه و كاشانه خود را رها كرده و به كمك مردم ايران آمدند و نيز مجاهدات خالصانه مجاهدان تبريزي را كه هستي و نيستي خود را از دست داده و در مقابل استبداد سر فرود نياوردند و آزاد مرداني چون: ملك المتكلمين، ميرزا جهانگير خان شيرازي و سيد جمال الدين واعظ (پدر محمدعلي جمال زاده نويسنده معروف). كه براي نجات مردم ايران از زير يوغ استبداد مي جنگيدند و مبارزه مي كردند خواند و شناخت و با انديشه خان بختياري كه جهت كشته شدن پدر و… قيام كرده و پس از بدست آوردن قدرت برادران و برادرزادگان و عموزادگان خود را جهت چپاول حاكم نموده مقايسه كرد . گفتيم كه عليقلي خان سردار اسعد تقريبا تنها خان روشنفكر بختياري بوده، بي گمان ديگر خانها و مردمان عادي بختياري كمترين آشنايي با انديشه هاي جديد نداشتند . آزادي را نمي فهميدند ، از تساوي حقوق بيزار بودند ، روحشان از فلسفه نوين كشورداري فرسنگ ها دور بود ، و به جرئت مي توان گفت بوئي از نوع دوستي ، آزادي و تساوي حقوق انساني به مشامشان نخورده بود. حال از آنها چه انتظاري مي توان داشت ؟ خوانده ايم كه كشمكش انقلاب مشروطه ايران ميان سه گروه از مردمان جامعه ايران آن روز بوده كه هر يك با توجه منافع طبقاتي خود با يكديگر تعامل و يا برخورد مي نمودند و با استدلال و نيرو و نفوذ و قدرتي كه داشتند تلاش مي كردند حقي را كه فكر مي كردند از آن خودشان هست بدست آورند و يا از دست ندهند.
 گروه نخست درباريان ، حاكمان و وابستگان دربار و اشراف بودند كه خود را بالا تر از مردم مي دانستند و در ذهن توده مردم بدبخت كرده بودند كه پادشاهي وديعه اي الهي است و شاه سايه خدا در روي زمين است. بنابر اين كم شدن اختيارات و مساوي بودن با ديگران را بر نمي تافتند و كوشش مي كردند كه مجلس نباشد و يا حدود اختيارات نمايندگان مجلس و نفوذ آزادي خواهان كم باشد، دلايل اين گروه بر حق ( بهتر است گفته شود ناحق ) اشرافيتشان بود . گروه ديگر روحانيان بودند با اينكه نخست تقريبا همه و بعد از آن بسياري از آنها طرفدار مردم و خود از رهبران مشروطه بودند آنها هم تلاش مي كردند نسبت به گذشته قدرت و نفوذشان را از دست ندهند و در صورت امكان در سيستم جديد قدرت بيشتري بدست آورند و حرف اول را بزنند و حق وتو داشته باشند. تكيه گاه اين گروه دين و مذهب بود. گروه ديگر مشروطه خواهان و يا آزادي خواهان بودند و تلاش مي كردند كشور بر اساس قانوني اداره شود كه نمايندگان مردم وضع كرده و حكومت نيز مردمي باشد آزادي عقيده و بيان و قلم ، عدالت اجتماعي و امنيت باشد و نيز تمام مردم مسلمان و غير مسلمان ، فقير و غني ، شاه و گدا داراي حقوق اجتماعي مساوي باشند.  استدلال هاي اين گروه حقوق انساني و دلايل عقلي و سر انجام شواهدشان تجربه كشورهاي پبشرفته آن روز غرب بود. . با بررسي دسته بندي ها و طبقات اجتماعي آن روز در گير در انقلاب، خانهاي بختياري را در ميان هيچ گروهي نمي توان جا داد. اينان از ميان اين همه هياهو ، سخن ، شعار ، نظريه ، قانون ، برنامه و تجدد، به ثروت بيشتر و قدرت بيشتر مي انديشيدند آن هم از طريق به يغما بردن دست رنج مردم و بس. با بررسي رفتار و عمل كرد ستمگرانه فرزندان فراوان خانواده بزرگ ايلخاني ها ، كه هركدام خاني و داراي لقب دهان پركني بودند و تاثير ويرانگري كه بر اثر عمل كرد خود بر منطقه چهارمحال گذاشتند مي توان گفت جنگ ها و فداكاريها و دلاوريهايي را كه بختياريان در راه استقرار مشروطه كرده اند براي تصاحب قدرت و بدست آوردن ثروت بوده است. دولت آبادي مي نويسد :  « بختياريان جنگ را براي غارت مي كنند و در وقت غارت فرق نمي گذاشتند كه شتر صالح است يا خر دجال. گويند يكي از سواران بختياري از حدود استرآباد رختخوابي را به شتاب جمع كرده به غارت مي برد بعد از چند روزي بوي عفونت از آن بسته بلند مي شود و چون مي گشايند طفل مرده اي در ميان آن بوده است . » و آقاي مهراب اميري مترجم كتاب با من به سرزمين بختياري بياييدِ خانم دكتر مكبن روز ، به نقل از ديويد فريزر مي نويسد : « بختياري ها به علت نداشتن دانش و فرهنگ چيزي از قانون اساسي و مشروطيت نمي دانستند و تنها ايل خود را به خاطر دزدي و چپاول به اصفهان آوردند و خان خود را حاكم شهر كردند . غارت و چپاول بختياري ها در همه جا از جمله در جنگ ها يك امر عادي بوده به طوري كه خسرو خان سردار ظفر يكي از خان هاي بختياري اعتراف مي كند؛ بختياري ها در غارت و چپاول بي اختيارند .»  ( نقل از دكتر ملك زاده ). يعني نمي توانند غارت و چپاول نكنند چون غارت گري جزئي از فرهنگشان شده است. خانهاي بختياري پس از اينكه در تهران قدرت را بدست آوردند و تعدادي وزير و حكمران شدند از آنجاييكه از سالها قبل حاكمان منطقه چهارمحال بودند اين منطقه را ملك طلق خود مي دانستند و مردمانش را بردگان خود. تا اين هنگام تعدادي روستاها را تصاحب كرده بودند در اين وقت رسما و آشكارا تصميم قطعي گرفته مي شود كه تمام روستاها را در منطقه تصاحب نمايند. بدين صورت روستاها را بين خود تقسيم نمودند و قرار دادي مبني بر رعايت اين تصميم نوشتند و امضا نمودند و قرار داد شكن را « بوش( بابايش) سگ » خطاب كردند از آنجاييكه به هيچ اصولي پايبند نبودند وفاي به عهد هم نكردند و در قلمرو يكديگر وارد شدند و باعث درگيري و رنجش يكديگر هم شدند. اعضا خانواده بزرگ ايلخاني ها يك يك روستاها را تصاحب و هر يك همانند يك پادشاه در گوشه اي از چهارمحال سلطنت مي كردند. آقاي دستگردي مي نويسد : « از ميانه هاي پادشاهي ناصرالدين شاه ، چهارمحال كه يكي از محال هاي اصفهان و بسيار آباد بود از ايران جدا گرديد و حدود 30 تا 40 سال از ايران در حقيقت جدا بوده و دو پادشاه ايلخاني و حاج ايلخاني با راي خود حكومت مي كردند و فرزندان بسيار اين دو خانواده هر يك چند روستا را تصاحب كرده و براي خود قصري ساخته اند كه با بهترين قصرهاي تهران برابري مي كند براي ساختن قصر لوازم ساختمان را رعيت آماده مي كند فقط خان مزد معمار تهراني يا اصفهاني را مي پردازد، كارگر تماما از روستاها به اجبار آورده مي شود. گروهي بيابانگرد، در زمان اندك صاحب تمام روستاها و مزرعه هاي چهارمحال شدند. يعني يك شبه ره صدساله را پيمودند. » دستگردي در مقاله اي در باره مالك شدن بختياريها مي نويسد:  « وقتي بين خانواده ايلخاني و حاج ايلخاني مشخص مي شد كه فلان روستا بايد گرفته شود بلافاصله در يك هفته بنام خان منتقل مي گرديد. بدون قباله شرعي و يا ثبت اسناد عرفي. بلكه مطابق قانون ياساي خانها كه سه قسم قباله و سند وضع كرده و اجرا مي كردند و تمام روستاها را با همين سه روش زير قباله كرده و صاحب شدند.
 قباله خونين؛ شروع كننده اين روش يوسف خان امير مجاهد !؟ يكي از فرزندان حسينقلي خان ايلخاني بوده . هنگامي كه مي خواسته زمين هاي مردم هفشجان را تصاحب كند ، مردم هفشجان به رهبري عوض نامي در مقابل خان ايستادگي كرده اند، سرانجام پس از كشته شدن عوض و زن و بچه و داماد، امير مجاهد دستور مي دهد براي عبرت ديگران لاشه 5 زن و 20 مرد را بر اسب بسته و در روستا بكشند.
 قباله دودين: وضع كننده اين شكل قباله جناب آقاي غلامحسين خان سردار محتشم !؟ يكي از فرزندان حاج امام قلي خان ايلخاني و ثروتمند ترين خان بختياري بوده است. حدود سالهاي 1295 ه ش كه خان مي خواسته زمين هاي مردم بن را تصاحب كند بزرگان بن جهت شكايت به تهران مي روند چون دولت مركزي هم دست بختياريها بوده آنها را باكند و زنجير از تهران به بن آورده و در اتاق زنداني و در كنار آنها كاه دود مي گذارند، آنوقت آنها با اشدالرضا !!؟ زمين هايشان را قباله كرده و تقديم خان مي كنند.
 قباله چوبين : اين روش قباله گرفتن عمومي بوده و در بيشتر جاها عملي مي شده كه خود چند شكل داشته ، چوب و فلك ، اشكلك ، گاوسر ، تنگ قجر و گاهي داغ، ريش تراشيدن، گوش و بيني بريدن و… »
بايد گفت ستم بر ديگران ، بهره كشي از انسانها، بردن دسترنج ديگران زيبنده انسان نيست . آموخته ايم كه انسان مدني الطبع و باورمند به اصول اخلاقي و زيست او به شكل اجتماعي است و اساس و بنيان اجتماع انساني در جامعه مدني بر تعقل، انديشه خرد همكاري و بويژه عدالت و انصاف استوار است ظلم و بيداد گري در جهان حيوانات مصداق و مفهومي ندارد چون درنده اي تيز چنگ براي برطرف كردن گرسنگي خود به حيوان بي دفاع ديگري هجوم برده و آن را مي درد و مي خورد و كسي به اين كار نام ظلم و ستم نمي دهد . ظلم و ستم فقط در جامعه انساني كه به زينت عقل و خرد و انصاف و اخلاق و عاطفه آراسته است معني دارد ظلم و ستم عملي را گويند كه به زور ازطرف نيرومندان برضعيفان به كار برده شود. ستم در تمامي جامعه هاي انساني زشت تلقي مي شود و زشت بودن آن را انسان با خرد خود دريافته و هيچ انسان سالم و منصفي كه زيستش متكي بر خرد و تعقل باشد ظلم و ستم را نمي پسندد و آن را به كار نمي برد حال گروهي با نام خان، در منطقه، با زور بر مقدرات مردم حاكم شده و با تصاحب اموال مردم و بردن دسترنج آنها زندگي اشرافي توام با عياشي براي خود فراهم آوردند. پرسشي كه در اينجا مطرح مي گردد اين است كه چه ميزان كارِ خانهاي بختياري با اصول انساني سازگاري داشته است ؟ و آيا به اين خانها از قول سعدي شيرازي بزرگوار مي توان گفت :
                                          تو كز محنت ديگران بي غمي                          نشايد كه نامت نهند آدمي ؟  
در تقسيمات اعضا خانواده بزرگ ايلخاني ها روستاي ماركده از آنِ خانواده حاج ايلخاني و سهم جناب آقاي غلامحسين خان سردار محتشم !!؟ ثروتمند ترين خان بختياري گرديد كه دستور خريد و يا دقيق تر بگويم تصاحب زمين هاي روستاي ماركده را صادر فرمودند !  (سردار محتشم كيست؟ غلامحسين خان مشهور به سردار محتشم چهارمين پسر از 9 پسر حاج امامقلي خان مشهور به حاج ايلخاني بوده است. كه خود 12 تا پسر داشته است. عليرضا، عبدالحسين، امير منصور، الله كرم، قهرمان، يحيي، ابدال، حميد، مجيد، جمشيد، سعيد و قدير و چندين دختر، كه دنباله نام همه پسرها خان و در پيش نام همه دختر ها بي بي قرار داده بودند)  ماموران خان به سرپرستي سردار مكرم !!؟ پسر سردار محتشم به ماركده آمده و به دستور او بزرگان روستا در خانه كدخدا علي و در حضور او جمع شدند. سردار مكرم ضمن معرفي خود هدف از آمدن خود و جمع كردن بزرگان روستا خريد زمين هاي كشاورزي بيان مي كند و ضمن برشمردن مقام و ثروت و موقعيت و قدرت سردار محتشم ماموريت خود را دستور سردار عنوان مي نمايد و سرپيچي از آن را داراي عواقب ناگوار مي شمارد. سردار مكرم از مردم مي خواهد كه زمين هاي خود را از روي اشدالرضا به خان بفروشند و اضافه مي كند كه رعيت سردار بودن خود افتخار است. در همين سفر همراه خود مقداري ليره انگليسي هم آورده بوده كه آنها را روي بقچه اي در وسط اتاق ريخته و جلو ديد مردم قرار مي دهد. مي گويند مردم حاضر در آن نشست مات و مبهوت مانده بودند و نمي دانستند چه كار كنند ؟ و چه بگويند ؟ چون راضي به فروش زمين خود نبودند و توانايي و جرئت گفتن آن را نيز نداشتند. پرسش اين است كه اگر كسي هم جرئت مي يافت و مي گفت: كُرِ خان شرط اوليه در خريد و فروش، رضايت هست آيا پسر سردار آن را مي پذيرفت ؟ چون از درخواست خان استقبال نمي شود سردار مكرم به مردم مهلت مي دهد كه عاقلانه بينديشند و مي گويد پولها را نزد كدخدا علي مي گذارم زمينهايتان را قباله كنيد و پولتان را بگيريد. سردار و همراهان يك شب مي مانند و مي روند و به كدخدا دستور داده مي شود كه مردم را راضي نمايد كه با مسالمت زمين هاي خود را بفروشند. ماموران خان چند بار به روستا مي آيند و از پيشرفت كار جويا مي شوند. گفته مي شود در همان روز اول آمدن سردار دو نفر حاضر به فروش مي گردند و بار دوم كه ماموران خان مي آيند سه نفر ديگر نيز زمين خود را مي فروشند و براي سومين بار كه سردار مي آيد كسي ديگر حاضر به فروش نبوده كه سردار از ركود فروش زمينها خشمگين مي شود و براي بار چهارم با تعداد افراد بيشتري به روستا مي آيد و از همان لحظه ورود با داد و فرياد و بگير و ببند همراه بوده به هركه دست مي يافتند از او مي خواستند كه زمينش را قباله كند و اگر خودداري مي نموده دستور فلك كردن داده مي شده ترس و وحشت بر جان مردم روستا افتاده بوده و مردم نمي دانستند چه كار كنند نه ماموران خان منطق سرشان مي شده كه به او بگويند در خريد و فروش شرط اوليه رضايت است و نه كسي بوده كه از او كمك بخواهند چون خان هاي بختياري خود هم دولت و هم ياغي و هم پادشاه منطقه بودند. در اين وقت تعدادي از مردم كه زمين كم داشتند و يا افراد سرشناس نبودند فرار كرده و مخفي مي شوند. بزرگان و مردمان سرشناس روستا كه يا نمي توانستند فرار كنند و يا آن را كسر شان خود مي دانستند چاره اي جز تسليم نداشتند از اين بزرگان چند نفر مقاومت مي كنند كه با چوب و فلك و سر انجام يكي دو نفر با اشكلك سر عقل آورده مي شوند. گفته مي شود كدخدا علي با تقديم زمين هاي خود و بكار گيري ديگر تدبير ها از جمله فراري دادن عده اي توانست حدود يك سوم زمين هاي روستا را نگهدارد كه خود كاري كارستان بوده ببينيد روستاي هوره كه بزرگترين روستاي منطقه بوده تمام زمينهايش بفروش مي رسد روستاي ياسه چاه و صادق آباد هم يكجا فروش شده اند. در اين ماجرا چند نفر را كتك زده اند ؟ چند نفر را چوب و فلك كرده اند ؟و چند نفر اشكلك لاي انگشتان دستشان گذاشته شده ؟  معلوم نيست !! و متاسفانه آماري دقيق در دست نيست و نام افراد را كامل نتوانستم بدست بياورم. ولي گفته مي شود تعداد زيادي را كتك زده اند چون كتك زدن و فحش و ناسزا گفتن يك امر عادي بوده و نيز گفته مي شود چند نفر را چوب و فلك كرده اند و دو يا سه نفر را اشكلك لاي انگشتان دستشان گذاشته اند كه بر اثر فشار، خون از زير ناخن بيرون زده آنگاه با همان انگشت خوني قباله را از روي اشدالرضا و رغبت تمام من دونالاكراه والاجبار !!؟؟ انگشت زده اند. بايد بگويم پولهايي را كه سردار مكرم نزد كدخدا علي به امانت گذاشت همانند وجود خود بختياريان براي مردم روستا ماركده زيانهاي بسياري داشت. مي گويند يكي از دلايلي كه رضاخان جوزاني به ماركده حمله و روستا را غارت كرد دست يابي به اين پولها بوده و يك بار هم يك دسته از دزدان محلي به راهنمايي جعفرقلي نام از مردم ياسه چاه شبانه به خانه كدخدا علي هجوم مي آورند كه با هوشياري كدخدا و با كمك گرفتن از چند نفر تفنگ چي آنها را دستگير مي نمايند. مي گويند سردار مكرم خود چند روز در ماركده مي ماند و به دشتبان دستور مي دهد مرتب در روستا و پيرامون گردش كند و هركه را ديد نزد خان بياورد. شادروان حبيب الله عرب فرزند سيف الله مي گويد: هنگامي كه خان هاي بختياري جهت خريد زمين به ماركده آمده بودند من بچه 5 يا 6 ساله بودم پدرم، چند روزي پنهان شده بود تا جزئي ملك خود را نفروشد يك روز شايعه مي كنند كه سردار رفته است و فراريان از جمله پدرم شب هنگام به خانه آمد كه دشتبان به دنبال او آمد  و او را نزد خان برد پدرم را شب در كاهدان زندان مي كنند فردا صبح پاهاي پدرم را در جلو سه كنجي به درخت توتي بستند و آن قدر چوب به كف پاهايش زدند تا خون جاري شد آنگاه پدرم راضي به فروش مي گردد قباله نوشته مي شود و قبل از اينكه پاهاي او را باز كنند انگشت او را زير قباله مي زنند و بعد پاها باز مي گردد.
چند نفر ديگر از آنهايي كه فرار كرده بودند به دام ماموران خان افتادند ؟ روشن نيست. آيا كسي در ماركده در مقابل شكنجه مقاومت كرده ؟ گفته مي شود غلامعلي نام فرزند نظر – از طايفه حاج علي بابايي ها – سخت مقاومت مي كند. آنگاه انگشتان دستش را لابلاي اشكلك مي گذارند و آنقدر فشار مي دهند تا خون از زير ناخن هايش بيرون مي زند، آنگاه راضي به فروش مي شود مي گويند انگشت خون آلودش را به جوهر آغشته مي كنند و پاي قباله مي زنند. بايد دانست كساني كه اشكلك لاي انگشتانشان گذاشته مي شد مرحله هاي كتك خوردن و چوب و فلك شدن را پشت سر گذاشته بوده اند. از غلامعلي نظر متاسفانه كسي در روستا نمانده چون پسر نداشته است دو دختر او يكي در نجف آباد و ديگري در بن شوهر مي نمايند. بختياريان در تنبيه افراد خاطي از ديد خودشان بسيار بي رحم بودند. مي گويند رحمان پسر فرج مشهور به رحمان فرج از طايفه غولوم چمگاوي را بخاطر ندادن بهره مالكانه از بيضه هايش آويزان كرده و چوب مي زده اند و رحمان زير شكنجه فرياد مي زده يا حسين. و رو به ارباب مي گفته ارباب گندم بدار است.
براي من اين يك سئوال است، ببينيد، مردمي در يك روستاي كوچك دور افتاده زندگاني مي نمايند. كاري به كار كسي ندارند، ظلم ، ستم و تجاوزي از طرف آنها به كسي نشده، در هيچ يك از دسته بنديها و گروه هاي سياسي و طايفه اي و قومي نيستند، در زمين خود با بردن رنج لقمه ناني بدست مي آورند و مي خورند ، همه ساله ماليات خود را مي پردازند. در اين حال يك عده اي كه خود را خان مي ناميده اند و القاب دهان پركن هم براي خود ساخته اند به عنوان حاكم آمده، زمين ها را با زور كتك و چوب و فلك و اشكلك و با اسم خريد ،كه در قباله ذكر مي شده، از روي اشدالرضا ! از مردم گرفته اند، و سلطه ظالمانه خود را بر سر آنها گسترده و رژيم ارب و رعيتي را بر قرار و بهره كشي مي نمايند. بنابر اين در روستا يك عده اي كتك خورده اند تعدادي چوب و فلك و تحقير شده اند، زمينشان از دست رفته ، رعيت خان شده اند. با اين وصف نه كسي به شكايت رفته! نه كسي مقاومت چنداني كرده، نه كسي اين رويداد را يادداشت كرده، نه كسي عصباني بوده كه از روي عصبانيت و دردمندانه آن را براي نسل هاي بعد تعريف كند تا نسل هاي آينده تحت تاثير سرگذشت دردناك پدرشان قرار گرفته و بخواهند در فرصت مناسب انتقام بگيرند. نه كسي به اين فكر بوده كه خود از خان هاي بختياري انتقام بگيرد، نه كسي به فكر جنگ با خان ها بوده، نه كسي از ديگر نهادهاي جامعه در خواست كمك كرده و… راستي چرا ؟؟ آيا اين رويداد يك پيش آمد عادي و روزمره بوده است كه هيچ واكنشي در برابر آن بوجود نيامده ؟ شوربختانه بايد گفت همين گونه بوده است! در طول تاريخ ايران اين يك قاعده بوده هركه قدرت را به دست مي گرفته خود را صاحب همه چيز مردم مي پنداشته و اين را حق خود مي دانسته و بر اين باور بوده كه بايستي فرمان دهد و ديگران هم فرمان برند. ديگران بايستي كار كنند تا او در رفاه باشد. در ايران ما هركه قدرت را بدست مي آورده مي خواسته قدرت او مطلقه باشد به همين جهت خان هاي بختياري زمين ها را از مردم مي گرفته اند تا ضمن بردن بهره مالكانه و بدست آوردن ثروت هاي باد آورده و كلان مردم را نيز در فقر و زير دست خود قرار دهند تا كسي نتواند ابراز وجود كند. و باز شوربختانه مردم ما هم در طول تاريخ آگاهانه و يا نا آگاهانه اين روش زور مداران را پذبرفته اند كه؛ هركه زورش بيش، حقش بيشتر! و اين جزئي از فرهنگ استبداد زده ي ما شده است. بدين جهت ما مي بينيم هركه به قدرت مي رسيده عده اي دور او جمع مي شدند، زير بيرق او سينه مي زدند، تملق مي گفتند، فدائيش مي شدند، او را به آسمان ها مي بردند، كمر بسته اش مي كردند، سايه خدا مي پنداشتنش، دستش را مي بوسيدند، خود را چاكر، نوكر او خطاب مي نمودند تا از پرتو قدرت ، نانكي بدست آرند و بخورند. راستي چرا ما اينگونه مي انديشيم ؟؟ و امروزه هم كه ديگر ثروت كلان در كشاورزي نيست شاهد بند و بست ها و اختلاص هاي كلان هستيم و بارها بارها رهبران جامعه هشدار داده اند، دادگاه تشكيل داده اند، ناظر گمارده اند ولي همچنان اين روند كم و بيش ادامه دارد. مردم قبل از پيروزي انقلاب علت اين ناهنجاري را اين مي دانستند كه دست اندر كاران مملكتي بي ايمان هستند، مشروب مي خورند، نماز نمي خوانند، غرب زده اند، فكلي، كرواتي ، ريش تراشيده اند ، بازنان دست مي دهند، زنانشان بي حجاب اند. لذا به رشوه خواري و اختلاص دست مي يازند و بعد از انقلاب تمام تلاش مسئولان جامعه بر اين بوده كه مديران از بين مردم مومن و با ديانت برگزيده شود تا به اموال عمومي و مردم چشم طمع نداشته باشند. ولي باز مي بينيم دست درازي به اموال عمومي و مردم نه تنها كم نشده بلكه كلان تر هم شده است تا جايي كه رهبر انقلاب آقاي خامنه اي بارها اين را گوشزد كرده از جمله« … كساني با ثروتهاي عمومي بازي مي كنند و براي دست انداختن به در آمدهاي ناپاك و نامشروع هيچ حدي را قائل نيستند و تلاش مي كنند با تكيه بر ارتباطات، انتصاب ها، زرنگي ها و مشرف بودن بر مراكز ثروت يك طبقه ممتاز بي درد جديد را از درون جمهوري اسلامي به وجود آورند…»( نقل از روزنامه ايران، پنجشنبه 26 تير ماه 1376) در همين زمينه نمايندگان مجلس هم بارها داد زده اند از جمله داوود دانش جعفري گفته « بعضي از وزيران نيز گرفتار بي انضباطي اقتصادي هستند بطور نمونه وزيري را مي شناسم كه تا قبل از وزارت قدرت ساخت يك مسكن در يكي از شهرك هاي اطراف تهران را نداشت ولي در حال حاضر ايشان خانه اي به مبلغ 300 ميليون تومان براي خود در يكي از بهترين مناطق شمال تهران خريداري كرده است » ( نقل از روزنامه ايران دوشنبه 23/4/76) و آيت الله مظاهري در اصفهان در ديدار با جمعي از نمايندگان مجلس گفته اند؛ « آنان كه جيبشان با جيب بيت المال و خزانه دولت يكي شده، دشمنان اقتصاد كشورند… ما احتمال اين را حتي قبل از انقلاب هم نمي داديم كه مديري30 ميليارد تومان بودجه اي را برخلاف قانون جابجا كند » ( نقل از مجله ايران فردا شماره 39 و به نقل از نشريه شلمچه شماره 19 )
پس ميبينيم اين روش دست اندازي به ثروت هاي باد آورده در تاريخ ما هميشه بوده و در هر زمان و دوره اي به شكلي اجرا مي شده، يك روز با تصاحب زمين هاي روستائيان، دگر روز با دست اندازي به اموال عمومي از راه اختلاص. و همين گونه كه امروز مردم از كنار ثروت هاي باد آورده و اختلاص هاي كلان مديران جامعه و واسطه گران بازار مي گذرند و شنيدن و ديدن آن براي مردم يك امر عادي و روزمره شده، آن روز هم گرفتن و تصاحب كردن زمينها و بهره كشي از طرف خانها و خداوندان زور يك پديده عادي بوده است. و اين جزئي از فرهنگ ما شده است. مي دانيم فرهنگ ما از هزاران سال پيش استبدادي بوده است اين استبداد در زندگاني، انديشه و بينش ما و در اعماق جان تك تك ما ريشه دوانده كه خشكاندن آن ريشه بسيار مشكل است. انسان با مطالعه مي تواند صداي ارابه هاي خودكامگان مستبد و قدرتمندان زر و زور و تزوير و دست درازي آنان را به جان و مال و ناموس مردم و صداي تملق و چاپلوسي انسان هاي بي هويت را در پيرامون آنها همراه با دولا و راست شدنشان و پا بوسيدنشان را از عمق تاريخ بشنود و ببيند. به همين جهت روشنفكران و انديشمندان ما پيش از انقلاب مشروطيت تا كنون كوشيده و مبارزه كرده تا بتوانند مقوله قانونمندي و آزادي و آزاد انديشي اين موضوع هاي ساده و طبيعي و فطري هر آدمي را در جامعه مطرح و مردم را با آن آشنا كنند. مي دانيم نظام استبدادي خود فاسد و روش آن ستم و بيدادگري است و نابود كننده اخلاق مردمي كه در زير سلطه استبداد مي زيند. مردمي كه زير استبداد رشد و پرورش يافته، شهامت و برتري اخلاق از ميانشان رخت بر مي بندد و بيماري هايي همه گير چون ترس، نيرنگ، چاپلوسي، تملق گويي در اعماق جانشان لانه كرده است. مردم آن زمان اين را پذيرفته بودند كه همه كار ها با زور پيش مي رود و مي گفتند اگر زور نباشد سنگ روي سنگ بند نمي شود و نيز بر اين باور بودند كه تا نباشد چوب تر فرمان نبرد گاو و خر. پس رابطه ارباب و رعيت، خان و مردم، كدخدا و مردم ده، شاه بامردم، مامور دولت و مردم يك رابطه حاكم و محكوم و از روي ترس بود. با اين حال راه هايي جهت مبارزه با زورگويي خان ها وجود داشته. هرچند تمام اين راه ها به بن بست منتهي مي گشت. ولي حداقل زنده و پويا بودن مردم را بيان مي كرد و در ذهن و باور و فرهنگ مردم اين موضوع نهادينه مي شد كه اين كار يك زورگويي آشكار است. آنوقت مردمان آن روز و نسل هاي بعد در صدد مي بودند تا هرگاه زمان مناسبي پيش آيد بتوانند احقاق حق كنند. يكي از اين راه ها اين بود كه در مقابل زورگويي هاي بختياريان ايستادگي كنند. اگر چه اين ايستادگي سركوب هم مي شد ولي اين عمل روي نداد و من بر اين تصور هستم كه اين موضوع به فكر مردم آن روز مردم هم راه نيافته چرا ؟ چون مردمان ماركده از مردمان روستاهاي ديگر بيشتر به باور خواست خدا، خدا مقدر كرده، سرنوشت، قضا و قدر در برابر رويدادها ايمان داشتند و اكنون هم دارند و متاسفانه اين باورهارا يك انديشه و اعتقاد مذهبي مي پندارند. مردم آن روز پديده هاي ناخوشايند و ناگوار اقتصادي، اجتماعي طبيعي همچون جنگ، چپاول، بيماري هاي همه گير، سيل، طوفان، زلزله، ماه گرفتگي، خورشيد گرفتگي، خشكسالي، سرمازدگي، هجوم ملخ و… را كه علت هاي انساني اجتماعي طبيعي بهداشتي دارد را نتيجه ناسپاسي در برابر خدا و زياد شدن گناهان مردم مي پنداشتند و در مقابل آنها تسليم و يا براي كم كردن تاثير زيان بار آنها به دعا و نيايش و نذر و نياز توسل مي جستند. اين انديشه ويرانگر در اعماق جان مردم ماركده ريشه دوانده و هنوز هم با اين همه پيشرفت علوم و فراگير شدن رسانه هاي گروهي در فرهنگ و باور مردم وجود دارد. ماكس پلانگ بزركترين فيزيكدان معاصر مي گويد : « كسي كه تصور كند تقدير، آينده اش را تعيين كرده است در حقيقت به ضعف اراده خويش در تلاش براي كسب موفقيت اعتراف نموده است» ( روزنامه همشهري 8/8/75 ). راه ديگر اينكه مي توانستند با هم متحد شوند و هيچ كس زمينش را نفروشد كه بايد گفت متاسفانه اتحاد هم يكي از كالاهاي كمياب جامعه ما است. و راه ديگر مي توانستند به مجلس شوراي ملي شكايت برند گرچه آنهايي كه اين كار را كردند موفقيت چنداني كسب نكردند. به جرئت مي توان گفت مردم اين منطقه از جمله ماركده در عصر مشروطيت آگاهي چنداني از اين رويداد مهم تاريخي و اصول آن آشنايي نداشتند فقط اين را مي دانستند كه فلان شاه رفته و بهمان شاه آمده. دكتر ملك زاده مي نويسد:« ملت ايران در بدو ظهور مشروطيت به حدي از كاروان تمدن جهان عقب بود و از اصول نوين بي اطلاع كه شايد در تمام ايران از عده انگشت شمار از تاريخ تحولات جهان و فلسفه تكامل و منافع آزادي و حكومت ملي اطلاعي نداشتند و تا درجه اي در تاريكي جهل و ناداني غوطه ور بودند و به آداب و عادات و اصول كهنه استبداد عادت كرده بودند كه پاكيزه كردن از آن عادات قديم و آشنا نمودن آنها به اصول نوين سالها وقت لازم است».
رويداد خريد زمين: تاريخ تصاحب زمين ها توسط بختياريان را از روي چند قباله بجاي مانده اينگونه مي توان تقرير كرد. سال 1335 ه ق دستور خريد زمين صادر مي شود و يكي دو سال طول مي كشد. قباله هايي كه از سال 1335 بجاي مانده عبارتند از : فرج الله ولد مرحوم محمدحسن و يدالله ولد مرحوم مختار يكربع قريه. عبدالرضا ولد مشهدي صفرعلي و يدالله ولد مرحوم مشهدي مختار و غلامعلي ولد مرحوم مشهدي آقا يكربع و نيم از ملك قريه. كربلايي عزيزالله ولد مرحوم مغفور كربلايي عبدالله يك ربع از ملك قريه. آ نعمتالله ولد مرحوم كربلايي غلامحسين ساكن آب پونه من محال فريدن يك ربع ملك از ششدانگ قريه ماركده. آعلي قلي و كربلايي عبدالمحمد و كربلايي عبدالرحيم ولدان مرحوم آمشهدي حسن ساكن ماركده دو حبه و نيم از ملك قريه. كربلايي علي ولد مرحوم نجفعلي نيم ربع از ملك قريه. اين سند ها همگي در سال 1335 فروش شده و صيغه شرعي آنها هم توسط محمد آقا ابن علي محمد نامي جاري شده است. تنها سندي كه از سال 1336 مانده از آصفرعلي و آ حيدرعلي ولدان آمرادعلي ساكنان قريه صادق آباد است كه يك حبه از ملك قريه ماركده را فروخته اند. مبلغ زمينها حبه اي 200 تومان نوشته شده است.
ولي پير مردان رقمي غير ارقام نوشته شده در سند را بيان مي كنند. پيرمردان با قاطعيت مبلغ 200 تومان را رد مي نمايند و رقم 75 تومان و 40 تومان و يا 15 ليره را درست مي دانند. گويا به آنهايي كه خود داوطلبانه زمين را واگذار مي كرده اند مبلغ 75 تومان پرداخت مي شده و به آنهايي كه بعد از فرار دستگير و با زور قباله را امضا مي كرده اند 40 تومان داده مي شده. پول ها هم اغلب ليره بوده و هر ليره 35  و يا 40 ريال ارزش داشته است. در اينجا پرسشي مطرح است و آن اينكه چرا مبلغ قباله  بالاتر از واقعي نوشته مي شده؟ برداشت من  و نيز مشاهدات شادروان عوضعلي صدري كدخداي سابق روستاي سوادجان اين است كه بختياريان با اين ترفند مي خواسته اند كسي به فكر برگرداندن ملكش نباشد و اگر كسي هم بخواهد از طريقي اقدام به بازپس گيري كند مقرون به صرفه نباشد و يا اگر مرجعي خواست به درخواست مردم مبني بر اينكه فروش از روي ترس و تهديد و شكنجه بوده رسيدگي و تحقيق كند با ديدن قيمت بالاي زمين حق را به خانهاي بختياري بدهد. از مبلغ فوق 5 يا 10 تومان نيز بقول آن روزي ها محرر و بقول امروز قباله نويس مي گرفته است. قباله نويسها چه كساني بوده اند ؟ بايد گفت كه آن روز ها تحصيل سواد كلاسيك فارسي مانند امروز نبود كساني كه دنبال آموختن سواد مي رفتند عربي مي خواندند چون مكتب خانه دست عربي دانها بوده و هدف اين نبوده كه آدمها، باسواد فارسي تربيت شود بلكه اهداف مكتب خانه و مكتب داران اين بوده كه نخست قرآن خواني آموخته شود و بعد احكام شرعي را فراگيرند. حال بعضي از محصلين بر حسب ذوق شخصي علاوه بر قرآن و شرعيات، فارسي خواني هم تمرين مي كردند و مي آموختند و يا بعضي از مكتب داران آدمهاي با ذوقي بودند و مقداري كتاب فارسي مثل سعدي هم تدريس مي كردند. مكتب خانه دار را ، و فارغ التحصيلان مكتب خانه را هم ملا مي گفتند. كلمه ملا در جلو نامها علاوه بر اينكه نشان از باسواد بودن فرد دارد خود اداي احترام نيز محسوب مي شد. بدين جهت در نامه ها و قباله هاي بجا مانده از قديم مي بينيم كه مثلا نوشته شده   آ مشهدي ملا … بنابر اين كل محفوظات ذهني اين ملايان واژه هاي عربي و عبارات شرعي بوده. لذا مي بينيم هرچيزي را در جامعه به شرعيات ربط مي دهند مثلا همين قباله نوشتن را يك موضوع شرعي مي پنداشتند در صورتي كه قباله نويسي بيشتر يك موضوع حقوقي است. پس هرگونه نوشتاري در جامعه، توسط اين ملايان صورت مي گرفت و اينان هم محفوظات ذهني خود را در پاي هر خوكي ( بقول ناصر خسرو )  مي ريختند. وقتي انسان قباله هاي آن روز را مطالعه مي كند بويژه قباله هاي بختياريان را كه  زمين را به زور از مردم مي خريدند نمي داند بحال مردم بدبخت و ناآگاه آن روز گريه كند و يا به اربابان فرهنگ و قلم بدستان نا آگاه آن روز نفرين كند؟ سرتاپاي قباله حكايت از اين دارد كه فروشنده ضمن اينكه سالم، عاقل و داراي اختيار و اراده بوده ملك خود را از روي شديدترين رضايت ( اشدالرضا ) مي فروشد !؟ و معامله بر اساس موازين اسلام و شرع انجام مي گيرد!!؟ به اين جمله ها توجه كنيد. « در حاليكه جميع اقارير شرعيه از ايشان نافذ و ممضي بوده باشد و از روي اشدالرضا و رغبت تمام من دون الاكراه و الاجبار، بل بالطوع والرغبه والاختيار مصالحه صحيحه شرعيه جازمه لازمه دينيه نمود » . و سرانجام ملاي رياكار و بي فرهنگ كه فرهنگ و انديشه توده مردم را در دست دارد و خود در خدمت خداوندان زر و زور قرار گرفته و خدا و اسلام و مذهب را هم وسيله معاش خود ساخته صيغه شرعي قباله را مي خواند ! مي دانيد صيغه خواندن يعني چه ؟ يعني ساخت ، شكل و محتوا اين قباله با دستورات خدا همخواني دارد !!؟ براي نمونه متن يكي از قباله هاي نوشته شده براي سردار محتشم در زير مي آورم. بخوانيد و داوري كنيد.  فـــبـــعـــــد غرض از تحرير و ترقيم اين كلمات شرعيات آن است كه حضور شرعي بهم رسانيدند آ صفرعلي و آ حيدر علي ولدان آ مرادعلي ساكنان قريه صادق آباد در حالتيكه جميع اقارير شرعيه از ايشان نافذ و ممضي بوده باشد از روي اشد الرضا و رغبت تمام  من دون الاكراه والاجبار بل بالطوع والرغبت والاختيار مصالحه صحيح شرعيه جازمه لازمه دينيه نمودند به حضرت مستطاب اجل اكرم افخم والا آقاي سردار محتشم بختياري مدظله و شوكته العالي مقرونا بقوله همگي و تمامت موازي يك حبه از جمله هفتاد دو حبه از آب و املاك از قريه ماركده را با جميع توابع شرعيه و لواحق مليه با كافه ملحقات شرعيه آن مع حدودات كه مشمله است به آن في القديم الي الآن بمال المصالحه دويست تومان نقد سفيد وچه رايج خزانه مصالحه صحيحه شرعيه و معاقده صريحه مليه خاليه از كل مفاسد و نواقص و بطلان حاديه…ايجاب و قبول الشرعين والرضاء من الطرفين وبعدزانكه حاضر شدند مصالحه… مرقومان و حجت و شريعت و لزوم و... بآنكه عقد مصالحه صحيحه شرعي بتراضي الطرفين جاري و واقع گرديد و ضامن درك شرعي براند و نيز مصالحه ايكه نمودند مصالحه…مرقومان ... تمامت از هرگونه حقي كه در مصالحه عنه باقي داشته باشند از هر جهت از جهات شرعيه و هر علل از علت اسلاميه… بعلت غبن در مصالحه و غبن در غبن آن  ولو كان خاطا بل… بمال المصالحه مبلغ يكصد دينار… و يكصد درم بوزن شاه گندم….في تاريخ غره شهر جمادي الثانيه 1336 ( تاريخ هجري قمري است ) ( بعضي از كلمات را نتوانستم بخوانم).
 پول هايي كه توسط بختياريان به ماركده آورده مي شود مقداري پول كشور ايران و مقدار هم ليره انگليسي بوده. پرسشي كه پيش مي آيد اين است كه بختياريان كه ايراني بودند ليره انگليسي براي چه ؟ بايد گفت آن روز دولت مركزي در دست خانهاي بختياري بوده  و سردار اسعد مرد شماره يك محسوب مي شده كه طبيعتا دسترسي به ارز خارجي داشته اند. به علاوه خان هاي بختياري جهت حفاظت از تاسيسات نفتي انگليسيان سه درصد از سهم نفت ايران را كه انگليسيان مي برده اند را دريافت مي كردند. در آن زمان دولت ايران 16 درصد از منافع نفت را دريافت مي كرده است. مي دانيم منطقه عمليات استخراج اوليه نفت در مسجد سليمان بوده و اين منطقه متعلق به ايل بختياري بوده است. در آن روز ايلخاني صمصام السلطنه و ايلبيگي سردار محتشم بوده اند و خود را نماينده دولت مركزي مي دانسته اند بهمين جهت مسئولان شركت دارسي آنها را نماينده دولت مركزي مي دانسته. مسئولان شركت نفت دارسي آنها را راضي نگه مي داشتند از اين رو بعضي بختياريان را طرفدار انگليس مي دانند.
بختياريان باخريد و يا بهتر بگوييم تصرف عدواني زمين ها، رژيم ارباب و رعيتي را در روستاهاي اين منطقه از جمله در ماركده بنياد نهادند كه حدود 15 سال خود و حدود 40 سال جانشين اصفهاني آنها خون مردم را مكيده و روزگار مردم را تيره و مردم را به خاك سياه نشاندند. ارباب يعني چه؟ ارباب جمع رب واژه عربي است كه به فارسي آمده. رب در زبان عرب خداوند، مالك و صاحب معني مي دهد و ارباب جمع رب محسوب مي گردد. ارباب در فارسي شخص بزرگ و دارنده و مالك به كار مي رود. ارباب در مقابل رعيت قرار داشته است. و نيز ارباب به معني آقا در مقابل نوكر بوده است.
رعيت برگرفته شده از رعي، از زبان عرب به فارسي آمده و به معني به چرا بردن گوسفندان است و رعيت به گروهي كه داراي سرپرست و يا راعي( چوپان ) باشد، يعني توده مردم گفته مي شده. در اينجا بايد پرسيد چه تشابه اي بين ارباب كه همانند چوپان و راعي بوده و بين توده مردم كه رعيت و همانند گوسفند بوده اند وجود داشته كه از اين واژه ها براي ناميدن آنها استفاده شده است؟ بايد گفت در رژيم فئودالي يا ارباب و رعيتي مناسبات مردم روستا با ارباب بر اساس بهره كشي و بهره دهي است. فئودال مالك زمين و تعيين كننده سرنوشت مردم روستاست. رعيت زير سيطره و در حقيقت برده ارباب است. او در ظاهر با برده فرق دارد. برده هرچه كار مي كند تماما مال خداوندش است و به او غذا و پوشاك بخور و نميري داده مي شود. ولي رعيت در بيشتر جاها از خود خانه گلين دارد و داراي زن و بچه و خانواده است. ظاهرا آزاد است. فئودال نمي تواند او را به تنهايي بفروشد ولي نتيجه كار يكي است آن را همراه زمين انتقال مي دهد چنانكه كشاورزان ماركده كه رعيت خان بودند همراه زمين از طرف بختياري ها به بمانيان اصفهاني انتقال داده شدند. در برده داري، برده به علت بي علاقگي ممكن است در غياب خداوندش كار كمتري كند ولي رعيت چون مقداري خودش در محصول شريك است و چرخش زندگي او به اين مقدار محصول بستگي دارد تلاش بيشتري مي كند. ارباب غم نگهداري او را ندارد. در نتيجه محصول بيشتري توليد كرده و با ايجاد جو رعب و وحشت و فقر اقتصادي از طريق بردن دسترنجش، او را در تنگنا قرار مي دهد و شخصيتش خرد و در عمل همان برده ارباب مي گردد. با اين وجود هم محصول بيشتري توليد كرده هم تمام كارهاي ارباب را بدون دريافت مزد انجام مي دهد. در اينجا پرسشي به ذهن مي رسد كه آيا مي توان گفت؛ اختراع قوانين ارباب و رعيتي توسط فئودال ها صورت گرفته تا غم نگهداري برده را نداشته باشند و محصول بهتر و بيشتري هم توليد گردد ؟. در شيوه ارباب رعيتي و برابر عرف جامعه ايران، محصول كشاورزي به نسبت پنج عامل كار، گاو، بذر، آب و زمين تقسيم مي شده است. رسم بوده كه زمين و آب را ارباب و سه عامل ديگر را كشاورز مي داده و محصول سه به دو تقسيم مي شده است. ولي در روستاهاي حاشيه زاينده رودبر خلاف جاهاي ديگر كه ارباب بايستي آب را با صرف هزينه هاي زياد از زير زمين بيرون بياورد و در اختيار كشاورز قرار دهد، آب در مالكيت هيچكس نبوده و اين كشاورز بوده كه همه ساله با زحمت هاي طاقت فرسا آب را به سرِ زمين مي آورده است. بايد دانست قبل ساخت سد زاينده رود همه ساله رودخانه طغيان مي كرد و جوي و پل ها را تخريب مي نمود و كشاورزان با زحمت فراوان دوباره بازسازي مي كردند و با توجه به اينكه سه عامل ديگر يعني گاو، بذر و كار نيز از كشاورز بوده، در حقيقت بايستي محصول 4 به 1 تقسيم گردد ولي اينگونه نبود مي دانيم محصول درختي دو سهم ارباب و يك سهم كشاورز مي برد. جو و گندم و ارزن دو سهم كشاورز و يك سهم ارباب و چلتوك نصف بوده است. اين شيوه تقسيم محصولات ضمن تداوم بهره كشي به طول 50 سال از مردم روستا ، سر انجام هنگامي كه از طرف دولت وقت، بر اساس قانون اصلاحات ارضي در سال 1346 قرار گرديد زمين ها بين مالك و كشاورز تقسيم گردد مبنا قرار گرفت كه باعث پايمال شدن حق كشاورزان شد.
در قباله ها و سندهايي كه باقي مانده و در دست هست بهاي يك حبه زمين قريه ماركده 200 تومان ذكر شده. براي من اين يك سئوال بود كه حدود 60 حبه از زمين هاي ماركده فروخته شده و حدود 12 هزار تومان پول آن روز توي روستاي كوچكي همچون ماركده آمده ولي با اين وصف مردم ماركده پس از رعيت شدن فقير تر شده اند؟ و عده اي زيادي در اين هنگام از روستا مهاجرت و به نجف آباد، اصفهان، تهران و آبادان رفته اند.
در طول تاريخ روستاي ماركده هيچ زماني مردم به اندازه اين سالها سختي و محروميت نكشيده اند. بختياريان پس از خريد زمينها، قانون سخت ارباب رعيتي را به اجرا گذاشتند. مي گويند همه ساله، در فصل تابستان يك يا دو نفر از طرف سردار محتشم جهت جمع آوري بهره مالكانه به روستا مي آمده اند و هنگامي كه انگورها نزديك به رسيدن بود به كسي اجازه ورود به باغ داده نمي شد. خرمن هاي گندم و جو و چلتوك كه آماده مي شد، اگر مامور ارباب در آن روز نمي توانست تقسيم كند، آن را با مهر چوبي مهر مي كرد تا فردا. و كشاورز وظيفه داشت شب در پاي خرمن بخوابد و محافظت نمايد و صبح فردا كه مامور خان جهت تقسيم مي آمد بايستي جاي مهر ها سالم باشد گاهي اتفاق مي افتاد كه شب هنگام سگ و يا جانور وحشي مثل شغال، روباه و گرگ يا گراز از روي كپه خرمن عبور مي كرد كه نقش مهر به هم مي ريخت آنگاه كشاورز بجاي حيوان تنبيه مي گرديد. مهر يك تكه تخته چوبي به ابعاد حدود 30 * 50 سانتيمتر بود كه روي آن واژه هايي كنده كاري شده و طرف ديگر دسته جهت گرفتن داشت. مي دانيد روي تخته چه واژه يا عبارتي كنده كاري شده بود ؟! عبارت ؛ الهم صل علي محمد و آل محمد. هنگام تقسيم خرمن ابتدا يك سنگ به وزن شاه كه عبارت از يك من   ( 6 كيلو ) بود و سنگ بسم الله ناميده مي شد از كل خرمن براي ارباب برداشته مي شد ، چرا ؟!  و چرا براي ارباب ؟! و چرا براي كشاورز كه هم زحمت محصول را كشيده و هم فقير بوده نه ؟! و چرا نام آن بسم الله ؟! آيا بخاطر اينكه شروع كار تقسيم خرمن بوده ؟ بايد دانست كه زورمداران هميشه در طول تاريخ براي رام كردن و بهره كشي از توده مردم از واژه ها و موضوع هاي مقدس و باورهاي مذهبي مردم سوء استفاده مي كرده اند و توده مردم هم از آنجاييكه هيچگاه خود نمي انديشيده و اصولا كار انديشيدن را به ديگري واگذار كرده و خود پيرو بوده اند. هيچگاه متوجه اين سوء استفاده نمي شده است. پس از سنگ بسم الله يك سنگ از محصول خرمن بنام سنگ ضابطانه و براي مزد ضابط برداشت مي شد و مقدار آن يك من بود. ضابط كيست ؟ ضابط در لغت به كسي كه از طرف سلطان و يا حاكم مامور مي شد تا شهري را اداره كند و يا به تحصيل كننده مالياتي گفته مي شد. در ماركده به فردي كه از طرف ارباب در روستا مي آمد تا بر كار رعيت ها نظارت كند گفته مي شد. ضابط در روستا حافظ منافع ارباب بود در اين راه بر مردم روستا سخت گيري مي كرد. هنگامي كه ميوه درختان مي رسيد از ورود رعيت به باغ جلوگيري مي كرد. هنگامي كه محصول در خرمن آماده مي شد محصول را زير نظر مي گرفت. و وقتي رعيت براي آبياري و يا چيدن علف به باغ مي رفت هنگام برگشت مورد بازرسي بدني ضابط قرار مي گرفت تا مبادا خوشه انگوري در جيب داشته باشد. و اگر چنين مي شد رعيت تنبيه و جريمه مي گرديد. ضابط به همه بدبين بود بدين جهت سايه به سايه رعيت ها در باغ و زراعت مي گشت و مردم هم از او نفرت داشتند. با اين اوصاف مي بينيم ضابط مامور ارباب و حافظ منافع ارباب است ولي مزدش از محصول تقسيم نشده در خرمن داده مي شود ! علاوه بر بردن دسترنج كشاورزان بصورت بهره مالكانه ، اربابان بختياري براي ساختن بناها و قلعه در منطقه از رعيت هاي خود مي خواستند كه هر حبه اي يك نفر براي چند روز به منظور كمك به ساخت فلان قلعه با خرش حاضر باشد. در آن زمان كارگزاران سردار محتشم بختياري تصميم داشته اند كه قلعه اي خان نشين در بن بسازند. براي كمك به ساخت اين قلعه چندين نفر از مردم ماركده ( رعيت هاي خان ) در طي چندين روز بايستي صبح زود از ماركده حركت تا اول وقت در بن باشند. مي گويند كاگزاران خان حتي غذاي ناهاري هم به آنها نمي داده اند و هر رعيتي لقمه نان جوين خشك شده با خود مي برده است. آقاي جهانگير سليمي  مي نويسد ؛ « خرابه هاي ساختمان اين قلعه تا چند سال پيش باقي بود كه در آن ستون هاي سنگي قطور و بزرگي به كار برده شده بود كه معلوم نيست در آن زمان به چه وسيله اي آورده اند ». علاوه بر بيگاري در محل ساختمان، تير هاي چوبي همين ساختمانها را از روستاهاي حاشيه زاينده رود مي برده اند. چگونه ؟ خان دستور داده بود هر رعيتي بايستي يك تير كبوده در بن تحويل دهد. رعيت بيچاره بايستي اين تير را با دوش خود و يا با حيوان مي برد. بدين جهت هر چند نفر رديف ايستاده و تير چوبي را با دوش خود حمل مي كردند و يا دو عدد تير چوب را روي دو طرف حيوان بسته و دو نفري همراه حيوان حمل مي كردند. مي گويند از رعيت هاي ماركده اي چندين روز و چند نوبت جهت ساخت قلعه هاي دستنا و چغاخور هم برده اند. اين بيچارگان در انجا نه آذوقه اي و نه پولي داشته اند كه بتوانند مواد غذايي فراهم كنند و نه جاي مناسبي كه بتوانند شب خوب بيارامند و گارگزاران خان هم گوئي بويي از عاطفه و انسانيت نبرده اند گويي اين رعيت ها  بردگان يك بار مصرف بوده اند.
رعيت هاي خان موظف بوده اند هر حبه اي يك بار چوب جهت سوخت زمستانه با خر خود به محل روستاي چغاخور برده و تحويل نمايند. هر رعيتي مقداري كاه خشگ سبزه جهت اسبان خان بايستي به محل جايگاه خان برده و تحويل نمايند. آقاي جهانگير سليمي بني مي نويسد: « اكثر خانهاي بختياري در چغاخور، 90 كيلومتري بن ساكن بودند و مقداري از تيرهاي چوبي ساختمان هاي ‎آنجا از بن برده شده است بدين جهت چوب كبوده 12 متري را 12 نفر بر دوش گرفته به مدت 3  شبانه روز به چغاخور مي بردند ». شادروان عوضعلي صدري كدخداي سابق روستاي سوادجان مي گويد : « آن روزها سردار محتشم در بن قلعه اي خان نشين مي ساخت، دستور داده بود رعيت هاي 3 دانگ زمين هاي قريه سوادجان ، تعدا 70 عدد تير كبوده را از ايلبگي بريده و به بن حمل نمايند رعيت ها ابتدا همه تير ها را برخلاف جريان آب از درون رودخانه نزديك هوره آوردند سپس آنها را با دوشهاي خود به سرِ دره هوره بردند و بعد از آنجا نيز با دوشهاي خود به بن حمل مي نمودند در يكي از اين روزها، هنگامي كه تيرها را از دوش خود در محل قلعه روي زمين مي انداختند يكي از رعيت ها با آه فرياد مي زند، يا حسين. يكي از لرهاي دست اندر كار شنيده و مي پرسد، كي بود كه فرياد كشيد؟ فرد سواد جاني مي گويد : من بودم! لر مي گويد براي چي ؟ فرد سوادجاني مي گويد : شانه ام ( شانه اش را نشان مي دهد ) تاول زده و لنگه كفش كهنه روي زخم آن گذاشته ام ، آيا حق آه كشيدن و يا حسين گفتن هم ندارم ؟ موضوع به گوش خان بزرگ مي رسد و خان برزگ دستور مي دهد كه بقيه تيرها را نياورند، گويا در همين هنگام قدرت بختياريان رو به افول بود، كار ساختمان قلعه نيمه تمام ماند و بقيه تيرهاي چوب كبوده ساليان زيادي سرِ دره هوره ماند و هيچكس جرئت نمي كرد از آنها استفاده كند فقط راهگذران غير بومي گاهي از آنها بريده و مي سوزاندند ولي مردم بومي از ترس نام و سايه خان هاي بختياري حتا نزديك آنها هم نمي رفتند». خان هاي بختياري هرگاه به روستا مي آمدند به صورت گروهي بود خود خان با دو سه نفر در خانه كدخدا اتراق مي نمودند و كدخدا بايستي بهترين پذيرائي را از آنها بنمايد . بقيه همراهان خان در بين خانواده هاي روستا تقسيم مي شدند و به گفته پيرمردان پولك در مي آوردند و روي پولك نام هركس بود يك يا چند نفر از لران را بايد پذيرائي كند رعيت بدبخت كه خود با بخور و نمير زنده است بايستي غذاي خوب براي آنها فراهم نمايد براي اين كار ناگزير مي شد تنها بزغاله و يا مرغ خود را سر بريده و پذيرائي كند رعيتي كه خود نان جو به اندازه كافي ندارد حالا بايد نان گندم براي لران تهيه نمايد .حاج سياح محلاتي كه خود علاوه بر كشورهاي جهان بيشتر روستاهاي آن روز ايران را سير نموده و از نزديك رنج مردم روستاها را ديده در اين خصوص مي نويسد : « انسان اگر دهات ايران را گردش كند مي فهمد ظلم يعني چه ؟! بيچارگان سوخته و برشته در يك خانه تمام لباسشان به قيمت جل اسب آقايان نيست، يك ظرف مس براي طبخ ندارند ظرفها از گل ساخته خودشان است با اينكه شب و روز در گرما و سرما در زحمت و عذابند نان جو به قدر سير خوردن ندارند، سال به سال شش ماه به شش ماه گوشت به دهنشان نمي رسد از ترس هرگاه يك سواري را مي بينند كه به روستا مي آيد بدنشان مي لرزد ». روش و راه ديگري كه بختياريان حاصل دسترنج توده مردم را به يغما مي بردند ماليات بود. خانهاي بختياري چون حاكمان منطقه بودند، ماليات را هم خود جمع آوري مي نمودند و با سوء استفاده از قانون مالياتي، ماليات را چند برابر از مردم دريافت مي كردند. در اين زمينه آقاي كريم نيكزاد اميرحسيني شرحي دارد كه خلاصه شده آن را مي آورم. « هنگاميكه وزارت جنگ به عهده رضا خان و رضا شاه بعدي بود، اولين قدمي كه براي اهالي چهارمحال برداشته شد اعزام مامور مخصوصي بنام سيد نورالدين براي وصول ماليات بود. زيرا تا آن تاريخ خود خان هاي بختياري ماليات كليه چهارمحال و بختياري را مطابق دفاتر دولتي مي پرداختند و دهاتي كه خود مالك بودند معاف بوده و در برابر دهاتي را كه مالك نبودند چند برابر ماليات به اسامي مختلف وصول مي كردند. پس از تاسيس اداره دارايي خان ها نخواستند دست از عمل سابق خود بردارند، از طرفي به دولت پيشنهاد مي كردند كه كليه املاك چهارمحال به استثنا سه چهار قريه و دهكده متعلق به ما مي باشد و ما خودمان راسا ماليات را مانند سابق خواهيم پرداخت و از دهاتي كه مالك نيستيم با رضايت اهالي آن دهات ماليات را جمع آوري و به دولت مي پردازيم و در اين صورت تاسيس اداره دارائي چهارمحال جز ضرر و زيان نتيجه براي دولت نخواهد داشت. از طرف ديگر به مالكين دهاتي كه ملك اهالي چهامحال بود فشار مي آوردند كه در پرداخت ماليات تعلل نمايند تا مذاكره آنها به نتيجه برسد.   مالكان چهارمحال منتظر چنين روزي بودند و گوش به حرف آنها نداده و در پرداخت ماليات حقه به اداره دارايي پيش قدم شدند. در اين موقع خان هاي بختياري از اينكه دولت اداره دارائي را برچيند مايوس و مشاهده نمودند كه اهالي ماليات خود را مرتبا پرداخت مي كنند ناچار رنگ ديگري به قضيه داده و ماليات دفتري دهات را از آن پولي كه ساليانه خودشان دريافت مي كردند تفريق نموده  و مانده را بنام تفاوت مطالبه مي نمودند  به جز قريه شهرك چهارمحال ساير دهات اين تفاوت عمل را پرداختند ولي مردم شهرك چهارمحال مامور وصول خوانين را جواب داده و اظهار نمودند ، ما در كشور يك دولت داريم و يك ماليات بدهكاريم كه پرداخته ايم و ديگر مطالبه تفاوت ماليات از طرف خوانين بي موضوع است  و بلافاصله پس از اين جواب گويي ، چندين نامه به وزارت جنگ، وزارت كشور و وزارت دارايي نوشته و درخواست نمودند كه خوانين بختياري را از مطالبه اين وجه بيمورد منصرف نمايند اين نامه ها را 6 نفر از دلير مردان مردم شهرك بنام هاي ، آميرزا آقا خدابنده، آقا محمد خدابنده، آقا رضا فروزنده، مشهدي خدابخش روحاني، حاج سيف الله قلي پور و حاج جعفرقلي اميرخاني به نمايندگي از همه مردم امضا كردند. سردار محتشم ايلخاني و اميرجنگ ايلبيگي حاكمان وقت بختياري و چهارمحال، شش نفر امضا كننده نامه ها را به شهركرد احضار كردند، پس از ورود به شهركرد، آنها را زنجير و زنداني كرده و پس از يك شبانه روز ، به جرم اينكه شكايت كرده اند به محاكمه كشيدند، پس از محاكمه به جرم همين كار پاهاي آنها را چوب و فلك كردند و چوب مفصلي زدند، پس از چوب كاري دوباره زنداني شدند و با وساطت يكي از بزرگان شهركرد مبلغ 700 تومان از آنها گرفته و آزاد كردند. 400 تومان تفاوت ماليات، و 300 تومان به اضافه چوب خوردن ها جريمه شكايت كردن. سال بعد سردار ظفر و سردار جنگ حكومت چهارمحال را داشتند، مجددا همان 400 تومان را مطالبه كردند و وصول نمودند، در اين سال همان شش نفر نمايندگان مردم شهرك جهت شكايت به تهران رفته و در اين وقت رضا شاه بعدي نخست وزير شده بود كه با شكايت هاي زياد ، موفق مي گردند پول هاي اضافي را باز پس بگيرند»
در اينجا عين نامه تهديد آميز مادر محمدرضا خان مشهور به سردار فاتح و زن حاج امام قلي خان ايلخاني و مادر بزرگ دكتر شاپور بختيار را جهت نمونه ديگر مي آورم تا همشهريان بويژه جوانان با جوي كه پدر بزرگانشان در آن زندگي مي كردند بيشتر آشنا شوند. اين خانم كه بي بي مي ناميدندش اين نامه تهديد آميز را به چند نفر رعيت هايش كه براي نپرداختن ماليات اضافه شكايت پيش دولتيان برده اند نوشته است.
« مقرب الحضره، ملاخاني كدخدا با آن همه محبت و مساعدت و همراهي هاي من در باره شما منتظر نبودم  كه از پاييز تا كنون بناي فساد و فتنه را گذاشته برادرت را با اسد و ابراهيم وا داشته به هرزگي كردن  و مرتكب شرارت شدن. شنيدم از قرار راپورت داخله حضرات دوپلاني با پسر ملا اردلي ارسال و مرسولي دارند كه ما از تاريخ امروز هيچگونه مالياتي نمي دهيم و ملك از خودمان داريم و به دولت ماليات خواهيم داد. بسيار خوب، كار رعيت بجايي رسيده كه اين حرفها را بزند. اينك اكيدا به شما نوشته مي شود كه دست از اين حركات برداريد وگرنه به ارواح مبرور حاج ايلخاني طاب ثراه، شخصا سوار شده به دوپلان ميروم و مرتكبين را به مجازات مي رسانم. اما بهتر است كه خودتان جلوگيري كنيد كه باعث خرابي خودتان نشود. امروز وقت گرفتن ذغال و ماليات و غيره است حضرات خود را ياغي ناميده اند شما اطلاع داشته باشيد انشا الله به اميد خدا روز 14 بعد از عيد مي آيم و همه را به مجازات سخت مي رسانم. حضرات بروجني كه با ارباب ها طرف شدند چه صرفه بردند و كي از طرف دولت بدادشان رسيد عاقبت آمدند با عالم پشيماني امان خواستند و با گردن هاي كج در خانه ارباب رفتند. درويش ناغاني با آن همه طهران رفتن و اصفهان آمدن ديديد چگونه به سزاي خود رسيد. پس به همين حال بماند تا انشا الله زمان تشريف فرمايي حضرت سردار فاتح بر عموم مشايخ معلوم كنم ( از قيامت خبري مي شنوي، دستي از دور بر آتش داري ) از قديم الايام همين طور حق ناشناسي بوده و حق ولي نعمت خود را نشناختيد و هميشه دچار بلاهاي سخت شديد بعد از اين محبت از من نخواهيد ديد و آماده باشيد. بتاريخ شهر صيام 1345 (امضا و مهر )  بيگم». آقاي وحيد دستگردي مي نويسد « سردار فاتح به حكم مادرش هنگامي كه براي تنبيه رفته بوده عده اي از رعيت ها به استقبال آمده كه با تفنگ زده چند نفر را مجروح و مقتول نموده است»( نقل از مجله ارمغان، آذر و دي ماه 1305 ، سال هفتم ، شماره 9 و 10. )
بختياريان از هر موضوع و پديده اي سوء استفاده مي كردند و دسترنج مردم را از دستشان بيرون مي آوردند. آقاي عبدالعلي خسروي كه خود بختياري است و چند جلد كتاب بنام تاريخ و فرهنگ بختياري نوشته و تلاش نموده از بختياريان چهره اي بهتر ارائه دهد مي نويسد ؛« …(خانهاي بختياري) از زمين هاي متصرفي خود كه رعايا روي آن كار مي كردند بهره مالكانه مي گرفتند، از زمين هاي آبي يك سوم و ديم يك چهارم دريافت مي كردند، از املاك خود واقع در روستا« سرخيشي » مي گرفتند در كتوند از روستاهاي شوشتر از هر مردي كه ازدواج مي كرد مبلغي به عنوان مردي دريافت مي كردند، در جنگها سهمي از غارت و غنائم جنگي به خوانين مي رسيد، در داوريها مخصوصا در خون بست درصدي از بهائي كه رد و بدل مي شد از آن خوانين بود… در اين دوره خوانين صاحب اختيار جان و مال مردم ايل بودند و تمام دستورات و فرامين خود را توسط كدخدايان به اجرا در مي آوردند آنان نيز با استفاده از قدرت و نيرويي كه اين چنين به آنان تفويض شده بود به هرگونه اجحافي دست مي زدند» ( نقل از تاريخ و فرهنگ بختياري، نوشته عبدالعلي خسروي، جلد دوم ، صفحه 84و 85 چاپ 1372 ). راه ديگري جهت بردن دست رنج مردم توسط خان هاي بختياريان را بخوانيد. در سال 1335 يا 36 ه ق يك نفر از مردم ماركده از خاندان دلاك ها فوت مي نمايد. اين فرد فرزند نداشته است و اموال باقي مانده به يكي از اقوام هاي نزديك بنام مشهدي علي قلي ، پسر حاج محمد دلاك مي رسد. خبر فوت فرد فوت شده در چغاخور به خانهاي بختياري مي رسد. خان كتبا به كدخدا علي مي نوبسد فردي كه فرزند ندارد پس از فوت، اموالش مال حاكم است و هرچه زود تر اموال فرد فوت شده را جمع و تبديل به پول نقد نموده و به چغاخور بفرستيد. كدخدا علي موضوع را به علي قلي ابلاغ مي نمايد.و علي قلي از كدخدا چاره جويي مي خواهد. سرانجام به راهنمايي كدخدا علي ، علي قلي وسائل دلاكي آن روز مثل يرگن، سنگ، شانه، قيچي، كيسه حمام و… برمي دارد و همراه كدخدا علي به چغاخور مي روند و در آنجا كدخدا گواهي دروغ مي دهد كه فرد فوت شده دلاك بوده و از مال دنيا به جز اين وسائل چيز ديگري نداشته است. بايد گفت بهره كشي و چپاول و ستمگري لران حد و مرزي نداشت آنها رعيت ها را همانند بردگان خود مي پنداشتند. بدينجهت هرجا و هرگاه به رعيت ها برخورد مي كردند، دستور انجام كاري را به آنها مي دادند. مانند دروكردن علف براي اسبان، به چرا بردن و آب دادن اسبان، بردن و جابجا كردن محصول سهم مالكانه، نامه و يا پيام بردن از روستايي به روستاي ديگر. و حتي انجام كارهاي شخصي مثل دوختن لباس و كفش و… لران بختياري از نظر برخورد اجتماعي بسيار بي ادب بوده اند آنان ضمن برخورد با رعيت هاي خود از آنان انتظار داشتند كه نهايت احترام و تعظيم را نسبت به خان و لران همراه انجام دهند در غير اين صورت به رعيت ناسزا ها گفته و او را كتك مي زدند. اين انتظارات خان حد و مرز نداشت و انتظارات خاني با خان ديگر متفاوت بود و هيچ قانون و شكل واحدي نداشت و رعيت در حقيقت نمي دانست چگونه بايستي رفتار نمايد. براي نمونه ؛ رعيتي هنگامي كه روي خر خود سوار است و از راه عبور مي كند به خان سوار احترام مي گذارد و خان چيزي نمي گويد. حال همين كشاورز اين عمل را در مقابل خان ديگر نيز انجام مي دهد خان دوم ممكن است ناراحت شده كه چرا از خرت پياده نشدي و احترام بگذاري به همين جهت او را ناسزا گفته و دستور داده تا اورا تنبيه نمايند.
لران بختياري به بهانه هاي گوناگون حاصل دسترنج مردم را مي بردند. مانند بهره مالكانه، سنگ بسم الله، بيگاري جهت ساخت قلعه و ساختمان، حمل چوب و كاه و محصولات كشاورزي براي ارباب، در خدمت خان بودن در روستا و.. علاوه بر اينها هر از چند گاهي از مردم سيورسات در خواست مي كردند.
سيورسات واژه اي است تركي كه به احتمال زياد با يورش قوم ترك به ايران آمده و به زبان و فرهنگ فارسي راه يافته است. و آن خوار و بار و زاد و توشه و علوفه اي است كه ماموران ارتش، لشگر، سپاه، پيش از رسيدن سپاه، از روستاهاي سر راه عبور تهيه مي كردند. دكتر رضواني در كتاب انقلاب مشروطيت مي نويسد:  « در زمان ناصرالدين شاه مطالبه سيورسات از رعيت قدغن شد » و پرفسور جن . راف . گار ثويت مورخ و محقق آمريكايي در كتاب بختياري در آينه تاريخ در توضيح انواع و اقسام و ارقام مالياتي كه در زمان حسينقلي خان ايلخاني دريافت مي شد مي نويسد: « مالياتهاي ديگري به عنوان سيورسات براي خان يا نماينده او بصورت ( من ) يا در اوزان كمتري نيز دريافت مي گرديد. مثلا از قبيل يك بار هيزم، يك من جو، يك محموله كاه يا علوفه، دو قطعه مرغ، يك چهارم من روغن و ده عدد تخم مرغ». خان هاي بختياري و اطرافيانشان هرگاه آذوقه و زاد و توشه شان كم مي شد از مردم فقير روستايي درخواست سيورسات مي كردند. اين درخواست قاعده و قانوني نداشته، هر از چند گاهي خواسته مي شده است. در همين رابطه رويدادي در خانواده مادري ام روي داده كه براي روشن شدن بهتر موضوع مي نويسم.
صفر پسر مراد كدخداي صادق آباد بوده، ماه هاي فروردين يا ارديبهشتِ سالي، يكي از ماموران خان ارباب صادق آباد جهت دريافت سيورسات به خانه كدخدا مي آيد و مي گويد كه مقداري سيورسات از مردم جمع و براي خان بفرست. كدخدا صفر مي گويد كه اكنون قراياز است مردم چيزي ندارند كه من بتوانم بگيرم. مامور خان چند روزي در خانه كدخدا اتراق مي كند و در خواست خود را تكرار مي نمايد و كدخدا هم همان جواب را مي دهد. سرانجام مامور خان با عصبانيت خطاب به كدخدا مي گويد؛ اگر تا فردا سيورسات جمع نشود سيورساتت مي كنم! كدخدا در حاليكه با خاك انداز دسته بلند خود آتش ها و چوب هاي نيم سوخته بخاري( شومينه ) را جابجا مي كرده، با همان خاك انداز به صورت مامور خان مي زند. مامور خان به طرف تفنگ خود كه در گوشه اتاق بوده مي رود كه دو نفر ديگر كه در اتاق بوده اند تفنگ را بر مي دارند و با كدخدا سه نفري مامور خان را از روستا بيرون مي كنند و تفنگش را دو سه روز بعد مي فرستند. كدخدا از ترس خان تا سه ماه از خانه و روستاي خود فراري بوده و گهگاهي شبها به خانه و روستا مي آمده و روزها مخفي بوده است. تا در فصل تابستان مادر خان مي ميرد و كدخدا از موقعيت پيش آمده استفاده مي كند.
و يك بار زرد آلو مي چيند و به روستاي وانان محل سكونت خان مي رود و يك راست به گورستان رفته و خود را روي قبر مادر خان مي اندازد و با لحجه لري و گريه ( ظاهري ) مي گويد: هي دا … هي دا … خبر را به خان مي رسانند و خان پيام مي دهد كه بخاطر ارواح مادرم بخشيدمت بيا خانه.
گفتيم كدخدا صفر درپاسخ مامور خان اصرار مي ورزيده كه اكنون قراياز است و مردم چيزي ندارند. قراياز چيست؟  قارا ياز از دو كلمه تركي تركيب يافته است. قارا و يا قرا يعني سياه و ياز يعني بهار. و معني مركب آن مي شود بهار سياه !!؟؟ در زبان تركي قارا برسر اسم ها مي آيد و معني آن را تيره، زشت، ناخوش و بد مي كند. به اين واژه ها نگاه كنيد. قارا قيش يعني زمستان سياه، زمستان سخت. قارا دابان يعني بدبين و بد قدم. قاراگون يعني روزگار سياه و روزهاي بدبختي. قارا بخت يعني بخت سياه. قارا يوخو يعني خواب مرگ، مرگ.
چرا بهار با آن لطافت و زيبايي كه شاعران و نويسندگان در وصفش بسيار گفته اند و حتا پرندگان در آن شادي مي كنند، در فرهنگ و زبان و بينش توده مردم بويژه روستائيان و عشاير همراه با سياه آمده است ؟! آيا آنها از سرسبزي و زيبايي و زنده شدن طبيعت در بهار لذت نمي برده اند؟
بايد گفت اين نام گذاري واكنشي از بينش و زندگاني معيشتي توده هاي مردم آن زمان است. آن روزها هر كشاورز و يا عشاير در طول تابستان و پاييز ، كوشش مي كرد در حد توان خود آذوقه يكسال خود و دامهايش را بيندوزد. و تا نزديكي هاي تابستان سال بعد بايستي با آن اندوخته زندگي نمايد. اين اندوخته در بهار كم كم به انتها مي رسيد و يا پايان مي يافت. در اين وقت بود كه كشاورز و عشاير در تنگنا قرار مي گفت و تا شروع برداشت محصول روز شماري مي كرد و با سختي مي گذرانيد. هرگاه زمستان سختي را در پشت سر گذاشته بودند در مورد آذوقه گاو و گوسفند بيشتر دچار كمبود مي گرديدند. زيرا هرگاه زمستان سخت نمي بود، گوسفندان را به چرا مي بردند، در اين صورت آذوقه كمتري مصرف مي شد. كساني كه در بهار دچار كمبود آذوقه دامهاي خود مي شدند، ريشه و سرشاخه گون را پس از سوزاندن خارهايش و ريشه گياه كده را و ريشه گياه مرغ را براي مصرف از صحرا فراهم مي آوردند. براي جبران كمبود مواد غذايي خودشان و نيز جهت مصرف كمتر نان ، از سنجد، توت خشكه و آنهايي كه داشتند بادام، گردو و نيز علف هاي خوراكي وحشي پخته و شبدر و هنگام رسيدن ميوه توت از آن استفاده مي كردند. مردم بر اين باور بودند كه سنجد نان پخته است. بدينجهت هر كشاورز درختان سنجد زيادي در گوشه و كنار زمين هايش مي كاشت. همگان در اين فصل نان گندم نداشتند و آنها هم كه داشتند به فراواني نداشتند. بدينجهت نان گندم فراوان داشتن و خوردن يك آرمان تلقي مي گرديده و ضرب المثل هايي در اين زمينه وجود دارد كه حكايت از فقر شديد و تنگدستي مردم آن زمان مي كند. مانند نخورديم نان گندم، ديديم دست مردم. نان گندم خوردن شكم پولادين مي خواهد. عده اي هم نان جو كه ارزان تر بود مصرف مي كردند. و كساني هم به خاطر ارزان تر بودن، نان ارزن مصرف مي كردند. بهر صورت هر كه هر نوع ناني مصرف مي كرد آن را به فراواني نداشت .
علف هاي وحشي زيادي در اينجا ، در هنگام بهار مي رويد كه به آنها « علف آشي » مي گويند، مردم آنها را چيده و پخته و به عنوان قاتق و كمك نان مصرف مي كردند. كه عبارتند از؛ شنگ، كنگر، موچه، پونه، سلمانتره، پاگنجشكي، گلين بيرماغي( انگشت عروس) ترشك و… علاوه بر اين ها شبدر را خام و با سركه و يا سركه و شيره مصرف مي كردند. اولين ميوه اي كه مي رسيد توت بود. كه همگان از آن استفاده مي كردند. برخلاف درختان ميوه ديگر كه فقط صاحبان آن حق استفاده داشتند. توت يك درخت عمومي بود به همين جهت در سالهاي سخت مردم آن روزگار بر اين باور بودند كه هر كه از گرسنگي نميرد تا توت ها برسند ديگر نخواهد مرد. ميوه توت  يك موهبت الهي تلقي مي گرديد كه خداوند براي نجات گرسنگان خلق نموده است. پس كاشتن، پرورش دادن، آبياري، هرس درخت توت را يكي از كارهايي كه اجر اخروي دارد مي پنداشتند و بر اين باور بودند هرگاه فردي يكصد درخت توت بكارد و بپروراند اين فرد در پيشگاه خداوند آمرزيده است و در روز بازپسين خداوند تمام گناهان او را خواهد بخشيد و به بهشت خواهد رفت. پس قطع درخت توت و آبياري نكردن آن نيز يك گناه محسوب مي شد. بدينجهت كمتر فردي حاظر مي شد كه درخت توت را قطع كند از همين رو تا حدود 30 سال پيش در هر روستا درختان توت فراوان بود و زنان و مردان و كودكان در فصل ميوه توت، همه روزه جهت خوردن و جمع آوري توت به باغها مي رفتند. به دنبال همين باور بود كه هر كشاورز در جاهاي گوناگون درخت توت مي كاشت. ولي امروزه هيچ كشاورزي حاضر نيست درخت توت بكارد و تمام كشاورزان درخت توت باغ خود را بريده و در جاي آن درخت گردو كاشته اند. آيا ديگر امروز درخت توت كاشتن پاداش اخروي ندارد؟ آيا مي توان گفت، جهان بيني، باورها و فرهنگ مردم بر خواسته از شكل توليد و نحوه زندگاني معيشتي آنها است؟
درخت توت برخلاف درختان ديگر هيچگاه آفت نمي گرفت، سرما او را نمي زد. مردم اين را كار خدايي و خواست خدا مي دانستند و مي گفتند چون از توت همگان استفاده مي كنند خدا خواسته كه آفت نگيرد. مردم علاوه بر مصرف ميوه توت مازاد بر مصرف را جمع آوري و مي خشكاندند تا زمستان و نيز قراياز بعدي استفاده كنند.
يكي ديگر از محصولات عمده هر كشاورز آن روز سنجد بود كه در ماه مهر مي رسيد و كشاورزان آن را تكانده و جمع آوري مي نمودند و از آنان در زمستان و قراياز استفاده مي شد. سنجد ها 3 نمونه بودند، سنجد نقلي كه كوچك و گرد بود. سنجد شكري كمي بزرگتر از نقلي بود و شيرينتر. و سنجد كلاغي كه گاهي لركش هم مي گفتند و آن درشت بود. مردان سنجد را در جيب مي ريختند و هنگام كار، راه رفتن، سينه آفتاب ايستادن مي خوردند.
كمبود نان و ديگر مواد غذايي تا زمان جو درو ادامه داشت. هنگامي كه گياه جو نزديك به رسيدن بود زمان پايان قحطي محسوب مي گرديد. گياه جو از همه غله ها زودتر مي رسيد و همين كه خوشه هاي جو زرد مي شد مقداري از آن را  درو كرده و نان آن را مصرف مي نمودند. و نيز هنگامي كه خوشه هاي گندم نزديك به رسيدن بود براي رفع گرسنگي مقداري خوشه چيده و روي آتش نيمه پخته ( سيله ) مي كردند و پس تميز از نمودن مي خوردند.
اين موضوع ها كه شرح داد شد در همه سالها و در همه دوره ها يكسان نبوده. پيش از حاكم شدن لران بختياري شدت كمتري داشته و همگاني نبوده و در سالهاي فراواني كمرنگ بوده است ولي پس از حاكم و ارباب شدن لران بختياري و به دنبال آن غارت رضا جوزاني، مردم همه ساله با اين مشكل روبرو بوده اند. با اين اوصاف كمتر فرد روستايي و عشايري در ماه هاي فروردين، ارديبهشت و خرداد مي توانست از بهار لذت برد. چون براي لذت بردن از طبيعت زيبا بايستي شكم سير باشد. بدين جهت نام اين فصل را « قارا » يا « قرا ياز » يعني بهار سياه ناميده اند.
زيان هاي جبران ناپذير رواني، اجتماعي و فرهنگي اي كه بدنبال حاكميت چندين دهه لران بختياري برجامعه هاي روستايي اين منطقه وارد آمده بيش از زيان هاي مالي است. گفتيم بختياريان بدنبال مجاهدت هاي خود در انقلاب مشروطه سلطه ستمگرانه خود را بر سر مردم اين منطقه گستردند. و خوانده ايم كه انقلاب مشروطه بزرگترين رويداد اجتماعي بوده كه تا آن زمان در طول تاريخ كشورمان روي داده است  و هدف آن بيداري و آگاهي مردم و حاكميت قانون بوده است. بدين جهت روشنفكران جامعه در اين وقت سخت در تلاش بودند تا با ايجاد و تاسيس و توسعه مدرسه سطح آگاهي مردم را بالا ببرند تا از اين طريق مردم به حقوق اجتمكاعي و انساني خود آگاه شده و از رعيت و نوكر و دعاگو بودن خارج و به صورت يك شهروند و يك انسان در اجتماع زندگي شرافت مندانه داشته باشند. در اين هنگام طبيعتا بايد اينگونه باشد كه فرمانداران و ماموران دولت در شهرهاي كوچك و نمايندگان  و سفيران پيام اين انقلاب بوده و به پيروي از روشنفكران مركز نشين در روستا ها هم مدرسه ايجاد نمايند ولي متاسفانه در اين وقت حاكميت چهارمحال در دست خان هاي بختياري بوده كه سخت تلاش مي نمودند جامعه اي ملوك الطوايفي بسازند كه در آن هر خان لري در گوشه اي از اين منطقه شاه باشد و توده مردم هم بردگان او. و همانگونه كه خود از دانش و فرهنگ و آگاهي و نوع دوستي و عطوفت انساني بي بهره بودند.  پيشرفت فرهنگ و علوم و تكنولوژي را در جهان نمي فهميده، عقب ماندگي جامعه و كشورمان را درك نمي كرده و عوض شدن جهان را نمي ديدند، بدينجهت سخت مي كوشيدند تا پيام انقلاب به گوش مردم نرسد و مردم اينگونه بپندارند كه شاهي رفته و شاهي ديگر جايش نشسته است. خان هاي بختياري آن روز ثروتمند ترين و قدرتمند ترين سران كشور بودند، اينان نه تنها براي مردم تحت ستم چهارمحال كوچكترين قدم فرهنگي بر نداشتند بلكه به قوم و ايل خود هم خيانت كردند و آنها را در ناآگاهي كامل نگهداشتند. اين عمل ناجوانمردانه خان هاي بختياري در اين دوره حساس از تاريخ كشورمان يكي از علت هاي عمده عقب ماندگي منطقه است.
خان هاي بختياري در برخورد با مردم بسيار بي ادبانه و دور از شان انساني رفتار مي كردند. برخورد آنها با مردم و انتظاراتي كه از مدم داشتند روي هيچ اصول و قانوني نبود تا مردم تكليف خود را بدانند. بدينجهت به بهانه هاي مختلف به مردم ناسزا مي گفتند، تحقير مي كردند، كتك مي زدند، جريمه مي نمودند و… اين رفتار ساليان دراز ادامه داشته است و مردم هم بخاطر حفظ آبرو و از روي ناچاري چيزي نمي گفتند كم كم اين زور گفتن و پذيرش زور تبديل به يك عادت و فرهنگ شدو ديديم بعد از اينكه بمانيان اصفهاني املاك را خريد فردي بنام عزيزالله صفايي ( عزيز ريزي) خون مردم را در شيشه كرده بود و از كسي هم نفسي در نمي آمد. سر انجام پس از به قدرت رسيدن رضا شاه پهلوي در سالهاي 1312-13 سالهاي افول بختياريان فرا رسيد. در اين سالها بود كه خانهاي بختياري يكي پس از ديگري دستگير و در تهران محاكمه شدند كه چند نفر از آنها تير باران و چند نفر زنداني گرديدند. آقاي نيكزاد مي نويسد : « بدنبال اين محاكمه و زنداني و تير باران، به خانهاي بختياري كتبا اخطار شد كه مقدار و قيمت املاك خود را در چهارمحال و پشتكوه بنويسند تا از طرف اداره دارايي ارزيابي شده به دولت واگذار گردد و در عوض از محل هاي ديگر مانند تهران، اصفهان، خراسان، مازندران به آنها واگذار گردد. بعضي از آنها فروختند و برخي مبادله كردند و در اين وقت ايل بختياري خلع سلاح و تخت قاپو شدند.» آقاي عبدالعلي خسروي مي نويسد: « بعد از 1312 ه ش ايل بخياري مجبور به اسكان شد، سياست اسكان عشاير همراه با خلع سلاح عمومي در بختياري بود، با اين خلع سلاح 14000 قيضه اسلحه توقيف شد، خوانين مجبور به فروش سهام نفت خود شدند و سمتهاي ايل خاني و ايل بيگي در سال 1312 به كلي ملغي شد، در سال 1315 ولايت بختياري بين استان هاي اصفهان و خوزستان قسمت شد در سال 1327 خوانين از منزلت افتادند، در سال 1341 خوانين براي هميشه خلع يد شدند.»
به هر صورت مجموعه ستم ها، چپاول ها، بردن دسترنج مردم به عنوان هاي مختلف و نا امني كه بخاطر ملوك الطوايفي بختياريان در منطقه بوجود آمده بود و تبديل مردم از كشاورز به رعيت خان و زيان هاي جبران ناپذير فرهنگي، عمراني، اجتماعي كه در نتيجه حكومت بختياريان در برهه اي حساس از تاريخ كشورمان بر مردم اين منطقه وارد آمد باعث گرديد، مردم روز به روز فقيرتر، ناامن تر، زبون تر و مايوس تر گردند. گروه زيادي از مردم روستاي ماركده در همين زمان به علت فقر از روستا رفته اند و مردم به قدري تهيدست شده بودند كه از فرصت طلايي كه به دنبال فروش اجباري ملك هاي بختياريان توسط دولت رضا شاه بوجود آمده بود نتوانستند استفاده كنند و ملك هاي خود را باز خريد كنند. در همين سالها، مردمان بعضي از روستاها حد اكثر سود را از اين قانون بردند و همه و يا مقداري از املاك به يغما رفته خود را بازخريد كردند از جمله در روستاي قوچان كربلايي عباس با همكاري عده اي ديگر از مردم مبلغي جمع آوري و مقداري از املاك خود را مي خرند. و آقاي سليمي بني مي نويسد « در اين وقت عده اي از مردم بن توانستند با استفاده از اين قانون مقداري از املاك خود را دوباره خريداري نمايند.» رفت و آمدها، برخورد ها، داد و ستدها، ستمگري ها و زورگوييها و… چندين ساله خان هاي بختياري و كارگزاران آنها با مردم منطقه تاثير هايي در ذهن مردمان گذشته ي اين روستاها از جمله مردم ماركده برجاي گذاشته كه كم كم و با گذشت زمان اين تاثيرها – چه درست و چه نا درست – به باورهاي اجتماعي مردم مبدل شده است.
يك: مردم بر اين باورند كه لران از خدا بي خبرند!! و يا مي گويند لران خدا ناشناس هستند!؟ و استدلالشان اين بود كه مردماني كه خداشناس باشند بر ديگري ستم و يا دست درازي به اموال و يا… نمي كنند و هرگاه بر اثر ناداني مرتكب چنين كارهايي گردند لا اقل در هنگام پيري پشيمان شده و در صدد بر مي آيند كه از ستم كشيده در خواست بخشش نمايند و يا زيان هاي او را جبران كنند تا روز بازپسين بار گناهانش كمتر باشد حال ديده نشده لري هنگام پيري چنين احساسي داشته باشد. دو :  براير عرف ، افراد ثروتمند گاهي وقتها بخشش هايي، نوازش هايي هم مي كردند و يا در مصيبت و رويدادهاي ناگوار اجتماعي با مردم همراهي و همكاري مي نمودند و يا دست تهيدستي را مي گرفتند و يا اقدام به كارهاي عام المنفعه اي مثل ساختن پل، راه، مسجد و حمام مي نمودند ولي لران نه تنها چنين كارهايي نكردند بلكه براي بدست آوردن اندك چيزي ممكن بود دست به جنايت هم بزنند به همين دليل مردم، لران را تازه به دوران رسيده مي پنداشتند كه خوي و خصلت بزرگ منشي برابر با عرف جامعه را نمي توانند داشته باشند. شادروان عوضعلي صدري كدخداي سابق روستاي سوادجان مي گويد: « هنگامي كه بختياريان براي خريد زمين ها به سوادجان آمدند هيچكس حاضر به فروش نبود تعدادي را با زور و كتك راضي به فروش نمودند در اين ميان يك نفر كه چهار حبه داشت مخفي مي گردد، كه سرانجام پس از ماه ها ، در بين راه به دام ماموران خان مي افتد. ابتدا او را چوب و فلك كردند بعد كه زمينش را قباله كردند بجاي حبه اي 200 تومان كه از بقيه خريده بودند،  زمين او را 180 تومان حساب كرده و ليره كه براي بقيه 35 ريال بوده براي او 50 ريال محاسبه مي كنند و در جمع 72 حبه روستا نيم حبه زياد بوده ملك او را به جاي 4 حبه 5/3 حبه قباله مي نمايند.»  سه : در طول سالياني كه خان هاي بختياري بر اين منطقه حاكم و ارباب بوده اند، كوچكترين كمك و همراهي و تشويقي جهت عمران و آباداني روستاها انجام نداده و در نتيجه در اين زمان روستاهاي اين منطقه رو به ويراني مي گذارد. پيرمردان مي گويند هيچكس نشنيده و يا نديده خاني جوي آبي ، راهي، پلي ، حمامي و يا مسجدي و… بسازد بدين جهت مردم لران را بي تمدن و فرهنگ مي دانستند. نويسنده كتاب بختياري ها و قاجاري ها مي نويسد: « شيوه حكومت بختياري ها، شيوه اشرافي بود و ظلم و اجحاف زيادي را به مردم وارد مي ساختند آنها در حكومت ايالت ها و شهرها كه در اين موقع قسمت وسيعي را در بر مي گرفت ، فقط به فكر پر كردن جيب خود بودند، سردار ظفر در باره فرزندانش در كرمان مي نويسد اگر بخواهم از رفتار و كردار زشت و ناهنجار اين پسرها كه از زن اولم… بود… بنويسم صفحه تاريخ بختياري لكه دار و نام بختياري ننگ آلود خواهد شد.»  چهار :  مي گويند انديشه لر خود خواهي و منطقشان چماق بود چون به دور از تمدن و فرهنگ و اجتماعات انساني و در بيابانها و كوهها زندگاني خود را سپري مي كردند. بنابر اين در طول حكمراني و اربابي خود پيشبرد تمام كارهايشان بر اساس زور بود. شادروان عوضعلي صدري مي گويد: « يوسف خان امير مجاهد چند راس بز به يكي از مردم سوادجان مي دهد تا آن فرد هرساله براي هر بز مقدار « صدرم » روغن تهيه و بپردازد. سال دوم خان به روستا مي آيد آن مرد سوادجاني پيش خان رفته و با ترس و لرز مي گويد: بزها لري بوده و با آب و هواي اينجا سازگار نبوده و تمام مردند و سال گذشته هم روغن را از خودم دادم. خان مي گويد: خوب امسال « پنجاه » بده. آن مرد مي گويد‚ خان عرض كردم بزها همه مرده اند. و خان مي گويد، بيست و پنج بده و ديگر هم چانه نزن!! » منطق خان را ببينيد!!! به همين جهت يك تنفر عمومي در منطقه از لر و بختياري بوجود آمده بود. آقاي غلامرضا ميرزايي دره شوري  نويسنده كتاب بختياري ها و قاجاري ها ، به نقل از خاطرات سردار ظفر در مجله وحيد مي نويسد : « اين تنفر عمومي، خاص اصفهان نبود و در هركجا كه بختياري ها حضور داشتند مشاهده مي شد… چنانچه سردار ظفر ( يكي از خان هاي بختياري ) مي نويسد: كساني كه پس از ما اين تاريخ را مي خوانند، خواهند گفت كه اين سلسله با اين پستي طبع و طمع و حرصي كه داشتند چگونه مدتي زمامدار مملكت بودند و چگونه با اين بدخويي و كردار و رفتار، حفظ مقام خود را مي كردند. افسوس كه اين خدمت بزرگ اين خانواده در راه مشروطيت و اين زحمت ها و فداكاري ها هبا و هدر شد و جز بدنامي و بد كرداري از آنها در صفحه تاريخ چيز ديگري نماند و هرچه سردار اسعد كوشش كرد كه اين كردار زشت و رفتار ناپسند آنها را ترك كند ، فايده نبخشيد »  پنج :   لران بختياري كمترين آگاهي از علم و دانش روز را نداشتند. چون در اين زمان علم و صنعت در جهان غرب به سرعت پيشرفت مي كرده و چهره جهان را تغيير مي داده ولي خان هاي بختياري با سوء استفاده از قدرت و ثروت خود در صدد ايجاد جامعه ملوك الطوايفي كه مربوط به گذشته مي بوده بوده اند. در صورتي كه مي توانستند با استفاده بهينه از ثروت هاي بادآورده خود و با وارد كردن تكنولوژي غربي و ايجاد جامعه صنعتي، سودهاي كلان تر ببرند و مردم منطقه هم در پرتو آنها به كار مشغول و از زندگاني بهتري برخوردار گردند. با توجه به پيشرفت هاي آن روز در ساير شهرها از جمله در اصفهان كه در زمينه ايجاد مدرسه و توسعه دانش و فرهنگ انجام مي شد مي گويند خان هاي لر عاري از دانش و بينش بودند.  ششم : يك ضرب المثلي است كه مي گويند مسلماني يعني رحم و مروت. يعني يك فرد مسلمان هرچند سنگ دل باشد با ديدن ظلم و ستم و درماندگي عواطف انساني اش متاثر شده و ناراحت مي گردد مي گويند ديده و يا شنيده نشده كه لري تحت تاثير التماس ها و مشاهده فقر و بدبختي ها كوچكترين احساس همدردي نشان دهد. بدين جهت مي گويند لران عاري از احساس و عاطفه اند. بد نيست اين داستان را با هم بخوانيم. وحيد دستگردي به نقل از بهاء الواعظين تهراني مي نويسد: « در حوالي كمره آنجا كه امير مفخم بختياري مسكن گرفته يك دهي است كه از خوانين ابدالوند است.( كه بهاء الواعظين و حاج شيخ نورالله مجتهد اصفهاني جهت رفتن به غرب كشور آن شب در آن ده اتراق كرده بودند) امير مفخم( لطفعلي خان ملقب به امير مفخم، پسر حاج امام قلي خان ايلخاني، پدر ابوالقاسم خان بختياري) كه در آن موقع ( زمان جنگ جهاني اول) از غارت و قتل تا هركجا ممكن بود كوتاهي نكرده بود براي غارت اين ده وارد ده مي شود. مالكين ده جمع شده و چند نفر از رؤساي محل را واسطه مي كنند و 5 هزار تومان به او مي دهند كه دست از غارت بردارد. امير قبول كرده پول را مي گيرد ولي فورا دستور به امر غارت مي دهد. حوالي مغرب موقعيكه چند نفر در ده كشته شده و صداي فرياد الامان زن و مرد به آسمان مي رود آقاي امير مفخم در حال روزه بر سر سجاده نماز نشسته پس از فراغت از نماز مي گويد: يك روضه خوان بيايد روضه بخواند تا بعد افطار كنيم! نوكران امير، بهاء الواعظين را پيدا كرده مي آورند. بهاء الواعظين اوضاع قتل و غارت و بي ناموسي بيچارگان و مردم را از يك طرف ديده از طرف ديگر امير را با حال خضوع و خشوع بر سر سجاده مي بيند از اين حال تعجب كرده و در مجلس امير بر كرسي وعظ مي نشيند جماعتي هم از غارت زدگان بدبخت براي التماس حاضر بودندو بهاء الواعظين با خواندن اشعار شيخ بهائي و اشاره به امير سنگ دل خونخوار بيرحم مي كرده كه ابدا متاثر نشده و تمام هستي زن و مرد را به غارت مي برد و چند نفر را مقتول مي سازد و اغلب خانه ها را آتش مي زند» ( مجله ارمغان شماره 7 و8 مهر و آبان 1304 سال ششم.) مردم بر اين باور بودند كه دزدي، راهزني كار عادي و روز مره و يكي از افتخارات لران بوده و مي گفتند اگر پسر لري دزدي نكند به او زن داده نمي شود.  هفتم :  مردم بر اين باور بودند كه لران بختياري به مسائلي همچون مال حلال و حرام، موضوع هايي همچون محرم و نا محرم و كارهايي همچون ثواب و گناه و چيزهايي مانند نجسي و پاكي، غسل و شستشو كه مربوط به مسائل اعتقادي است چندان آشنايي و باورمند نيستند. آقاي نيكزاد در اين باره مي نويسد: « محمدتقي خان چالشتري حاكم آن روز چهارمحال، التزامي از كدخدايان روستاهاي چهارمحال كه در مسير سرحدات پشتكوه و بختياري واقع اند گرفته و آنها را ملزم نموده كه هرگاه بختياري ها را كه قومي مباحي مذهب اند به روستاهاي خود راه دهند زنان آنها مطلقه و فلان قدر دادني باشند.»  هشتم  :  پير مردان بر اين باورند كه اكثر لران بختياري كثيف و چشمان ناپاك داشتند چون هميشه چشمشان دنبال ناموس مردم بود. شادروانان مهراب شاهسون و عليجان شاهسون مي گويند: « رضا جوزاني و لران هردو غارت گر بودند ولي يك فرق عمده داشتند. رضا جوزاني به ناموس مردم كاري نداشت ولي لران علاوه بر اموال مردم چشم طمع به ناموس مردم هم داشتند آن روزها شايع بود كه خان هاي بختياري در روستاهاي پيرامون خود قانوني گذاشته بودند كه نوعروسان شب زفاف خود را با خان همبستر گردند» شادروان عوضعلي صدري با نقل داستان غير اخلاقي از يوسف خان امير مجاهد ، مي گويد: « يوسف خان امير مجاهد يكي از خوانين بختياري آدم بد شلواري بود و چشمش به دنبال ناموس مردم و بخصوص شب زفاف نوعروسان بود، در شمس آباد كه ارباب و قلعه اش در آنجا بود قانوني گذاشته بود كه نو عروسان…» گويا اين موضوع چندان دور از واقعيت نبوده باشد، چون علاوه بر مردم كه نتيجه 40 سال برخورد و نيز عملكرد بختياريان بوده، غير مستقيم خود بختياريان نيز بدان اعتراف كرده اند. « روزي غلامحسين خان سردار محتشم به بعضي از دوستان خود مي گويد: ما بختياريها… بيش از حد به زن و شكار تمايل داشتيم ولي حالا در عوض بچه هايمان به بازي تنيس علاقه مند هستند.» ( نقل از بختياري در آينه تاريخ صفحه 139 ).
4- دوره چهارم را مي توان دوره معاصر نام نهاد ( دوره ارباب بمانيان و انجام اصلاحات ارضي و تحولات اقتصادي اجتماعي ) كه در صورت باقي ماندن عمر  در آينده خواهم نگاشت.


آخرین بروز رسانی ( 1388/03/30 ساعت 14:18:20 )

کلیه حقوق این سایت متلعق به روستای مارکده می باشد