تاریخچه مارکده چاپ ارسال به دوست
نویسنده محمدعلي شاهسون ماركده   
1387/04/06 ساعت 15:05:50
فهرست صفحات
تاریخچه مارکده
صفخه 2
صفخه 3
صفخه 4
صفخه 5
صفخه 6
صفخه 7
صفخه 8
صفخه 9
صفخه 10
صفخه 11
صفخه 12

شاهسون و پيدايش او
واژه شاهسون در زبان و گويش تركي به معني دوستدار شاه است. پديده شاهسون در ابتداي دوره صفوي يك اصطلاح مقدس سياسي و عقيدتي و نظامي بوده به گونه اي كه « شاهي سيوني يعني دوستداري شاه و فداكاري و جان فشاني در راه مقاصد مقدس مرشد كامل ( شاه صفوي ) يعني جهاد با كفار و ترويج مذهب شيعه اثنا عشري و تقويت و تحكيم سلطنت نو بنياد صفوي بوده است » ( نقل از زندگاني شاه عباس ). پس مي بينيم شاهي سيوني ( فكر مي كنم شاهي سوون درست تر باشد ) ابتدا يك پديده مقدس بوده و افراد آن در راه تحقق مذهب شيعه فداكاري مي كرده اند، پادشاهان صفوي از شاهسونان هم براي سركوب دشمنان خارجي و هم مخالفان داخلي استفاده مي كرده اند، سلطان محمد خدابنده – پدر شاه عباس – جهت مقابله با ازبكها و عثمانيها از افراد قبيله ها كه خود مايل به شاهي سيوني بودند و علاقه مند بودند وارد ارتش شوند، تشويق و جلب و حمايت كرد اين حمايت و تشويق او به « شاهي سيون اولماخ » يعني دوست دار شاه شدن معروف شد. هنگامي كه پادشاهان صفوي به قدرت رسيدند و نهضت آنها به قدرت و حكومت تبديل شد، بخصوص بعد از شاه اسماعيل براي سركوب مخالفان داخلي از جمله قزلباشان از پديده شاهي سيوني و شاهسونان استفاده ميكردند. بنابر اين هرگاه پادشاه صفوي احساس مي كرده كه تاج و تخت و قدرتش در خطر است جار شاهي سيوني مي زده و مي گفته، شاهسون گلسون. براي نمونه، هنگامي كه شاه عباس در قزوين بر تخت نشست از قدرت سران قزلباس از جمله مرشدقلي خان بيمناك شد « پس فرمان داد كه شاهي سيون كردند يعني جار زدند كه افراد قزلباش هر كس سر شاه را دوست مي دارد و مطيع فرمان اوست در دولتخانه حاضر شود، در نتيجه سرداران و افراد قزلباش دسته دسته رو به دولتخانه و ميدان اسب آوردند… »   و يا هنگامي كه سران قزلباش برحمزه ميرزا پسر سلطان محمد خدابنده در تبريز شوريدند « حمزه ميرزا فرمان داد كه شاهي سيون كنند، يعني در شهر جار بزنند كه از طايفه تركمان هركس كه فرمان بردار و هوا خواه دودمان صفويست بردر دولتخانه حاضر گردد…» ( هردو نمونه نقل از زندگاني شاه عباس )
پيدايش ايل شاهسون
ريشه ايل شاهسون به طايفه هاي چادر نشين تركمان كه به آذربايجان آمده بودند بر مي گردد، طايفه هاي زيادي از تركمانان در ايران به قدرت رسيدند، در قرن نهم هجري دو طايفه از همين تركمانان يعني قراقويونلو و آغ قويونلو در آذربايجان فرمان روا بودند. وقتي كه شاه اسماعيل صفوي قيام كرد ايل هاي زيادي از تركان آذربايجان، تركيه و سوريه امروزي كه به قزلباش معروف بودند تحت فرمان او در آمدند و با برچيدن سلسله آغ قويونلو، سلسله صفوي را بنياد نهادند، شاه اسماعيل در سال 907 ه ق در تبريز تاج گذاري كرد و شيعه را مذهب رسمي اعلام و دستور داد عبارت « اشهد ان عليا ولي الله » و « هي علي خيرالعمل » را در اذان برزبان آرند، سران قزلباش كه با همت بلند و ايمان قوي مذهبي و كوشش و جوانمردي هاي توام با فداكاري خود حكومت صفويه را روي كار آوردند هر كدام خودرا در اين كار بزرگ سهيم مي دانستند و به اندازه قدرت و نفوذ خود در كارهاي كشور دخالت مي كرده و صاحب نظر بوده و توقعاتي داشتند كه اين دخالت ها و توقعات بعد از مرگ شاه اسماعيل منتهي به آشوب و بي نظمي و هرج و مرج گرديد، وقتي كه شاه عباس روي كار آمد براي خاتمه دادن به اوضاع آشفته و نفوذ بي رويه سران قزلباش و با استفاده از پديده شاهي سيوني سازمان نظامي جديد همانند يك گارد سلطنتي صرفا مطيع و متعلق به شخص خود شاه بوجود آورد كه نيرو و قدرتي در مقابل سران قزلباش ها بود اين سازمان سپس به عنوان ايل شاهسون ابتدا در نزديكي اردبيل و دشت مغان اتراق كردند و بعد بوسيله پادشاهان صفوي و بدنبال آنها نادر شاه افشار تعدادي از آنها به جاهاي ديگر ايران كوچانده شدند، در تقويت و پرجمعيت كردن ايل شاهسون يون سور پاشا را مي توان تاثير گذار دانست. يون سور پاشا رئيس طايفه يا ايلي از تركمانان بوده كه در سر زمين تركيه امروزي مي زيستند، ايشان براي نجات خود و قبيله اش از ظلم و ستم امپراطوري عثماني به دربار صفوي در زمان شاه عباس پناهنده مي شود مذهب خود كه سني بوده رها و مذهب شيعه را بر مي گزيند و از شاه اجازه مي خواهد كه قبيله اش را به ايران بياورد، شاه عباس پذيرفته و نام شاهسون به آنها داده و اجازه مي دهد كه در هر منطقه كه مي خواهند سكنا گزينند و اينان حومه اردبيل و دشت مغان را بر مي گزينند.
آقاي بايبوردي وجه تسميه شاهسون را اينگونه بيان مي كند: « وقتيكه شاه اسماعيل صفوي خروج كرد عده قليلي از پيروان صفوي در ركاب او بودند كه از گيلان به اردبيل و آذربايجان و از آنجا به ماورا ارس رفته. بنوشته خلاصه التواريخ و سايرين در ورود به ناحيه آرارات بايبورديها كه آنها را از نقطه نظر محل و مبدا به اصطلاح زمان – روملو – نيز مي گفتند به ركاب همايوني پيوسته همين طور ايلات افشار ، شاملو، استاجلو، ذوالقدر، قاجار، تكلو و غيره به زير علم ولايت گرد آمده به اين ترتيب با غلبه به متمردين داخلي و دشمنان خارجي شالوده شاهنشاهي صفوي را ريخته اين ايلات و افراد نيز به قزلباش شهرت يافته كه وجه تسميه آن هم جداگانه است و چون سران ايلات و رؤساي قزلباش در تشكيل امپراطوري زحمت كشيده و خود را در اين كار بزرگ سهيم مي دانستند هر كدام به نوبه زور و نفوذ خود را در امور مملكت دخيل و صاحب نظر بوده و توقعاتي داشتند كه گاهي بين خودشان نيز رقابت هاي شديد رخ داده منتهي به بي نظمي و آشوب بزرگ مي گرديد بطوري كه در فوت شاه طهماسب اول و تعيين جانشين او و ساير موارد چنان بهم ريختند كه اسباب زحمت كلي بود. تا شاه عباس كبير روي كار آمده و با توجه به اين اوضاع و خاتمه دادن به نفوذ رؤساي ايلات كه منحصرا  قواي مسلحه مملكتي را فراهم مي كردند. سازمان جديد و مستقلي ايجاد كرد كه اختصاص به هيچيك از ايلات نداشت و صرفا مطيع و متعلق به شخص خود بوده و در عين حال قوه و قدرتي در مقابل قزلباش بود كه اين سازمان بطور داو طلب از افراد مورد اعتماد قزلباش مي باشد و شاهسون ها در همه جا متفرق بودند كه دو شعبه عمده آن يكي در آذربايجان شرقي ناحيه اردبيل و ارسباران و يكي در اطراف ساوه و طهران معروف به شاهسون بغدادي مي شند و با وجود اينكه وضع ايل و عشايري روز به روز به تحليل مي رود و هنوز هم هر دو قسمت بقيه السيف شان موجود مي باشد » ( مجله وحيد شماره 10 دي ماه 1350)
تعدادي از طايفه هاي شاهسون توسط پادشاهان صفوي و نادرشاه افشار به مركز ايران يعني نزديكي ساوه و قم و شهريار و ورامين كوچانده شدند، شاهسونان اينانلو كه احتمالا نادر شاه از شيراز به آنجا كوچانده و شاهسونان بغدادي كه باز توسط نادر شاه از بغداد به منطقه ساوه آورده شده اند. و شاهسونان ماركده از همين شاهسونان بغدادي از تيره سولدوز مي باشند كه بنا بر نوشته خانم دكتر پريچهره شاهسوند بغدادي( بررسي مسائل اجتماعي، سياسي، اقتصادي ايل شاهسون ) هم طايفه اي هاي آنها هم اكنون در منطقه « بولاغ » شرق ساوه زندگي مي كنند. تا حدود 100  سال قبل هر از چند گاهي بين شاهسونان ماركده و اقوام در منطقه ساوه رفت و آمد مي شده است ولي ديگر تداوم نيافته. بنابر گفته پير مردان آخرين گروه حدود  يكصد سال قبل از ماركده رفته و پس از پرس و جو و دادن نشاني بزرگان آنها، بازماندگان را يافته اند و چند روزي مهمان بوده و برگشته اند. احتمالا تيره يا طايفه هايي از همين شاهسونان بغدادي و اينانلو نزديك ساوه براي ييلاق به منطقه فريدن از جمله پيرامون سد زاينده رود مي آمده و با اين محيط آشنايي داشته اند و در فصل قشلاق به نزديك ساوه بر مي گشتند چون مي بينيم از اينانلوها در فريدن از جمله چادگان مسكن گزيده و ساكن شده اند و از شاهسونان بغدادي در محل ييلاق در ماركده مانده اند.
شاهسونان ماركده اي
مي گويند چند سالي پس از اينكه برادران شاهسون در ماركده سكنا گزيدند تعدادي خانوار از بستگان آنها به اينجا آمده و ماندگار مي شوند ولي چند دهه بعد بنا بر علتي كه براي ما نامعلوم است تعداد زيادي از آنها به ساوه  و قم بر مي گردند و عده كمي در ماركده مي مانند. دو خانواده از نياكان شاهسونان امروزي برياد مانده و آنان را پسر عموي يكديگر مي دانند.  1- خانواده بزرگ و پر جمعيت ممد( محمد )قلي، محمد قلي كه مردي بزرگ منش ، بزرگ فاميل و كدخداي روستا نيز بوده است، بعد از او حاج كريم پسر مشهور او، داراي خانواده پرجمعيت و يتيم نواز بوده مي گويند هميشه يك يا چند نفر بچه يتيم را در خانه اش مي پرورانده. حاج كريم مردي متنفذ و كدخداي ده نيز بوده است، از ايشان دو پسر مانده، محمد و علي. علي نيز ساليان دراز كدخداي روستا بوده و به كدخدا علي مشهور بوده است، بدون شك كدخدا علي مرد كارداني بوده چون مي بينيم زماني كه بختياريان به قدرت رسيده و زمين هاي مردم را به زور مي خريده اند، به كارداني اين مرد، كمي از زمينها به فروش نرفته و مانده، در حاليكه روستاهاي ديگر همانند هوره، صادق آباد، سوادجان و… تمام زمين هايشان يكجا به فروش رفته است، مي گويند كدخدا علي با تدبير ، تعدادي از مردم را فراري داده و زمين آنها به فروش نرفته، در حاليكه سردار محتشم، ارباب روستا از ديگر خانهاي بختياري قدرتمند تر بوده است. گفته مي شود كربلايي عباس كدخداي قوچان و علي كدخداي ماركده ابتدا زمينهاي خودرا قباله كرده داده اند و از خان در خواست كرده اند كه به مردم زياد سخت گيري نكند، خصوصيت ديگري كه به كدخدا علي نسبت مي دهند يتيم نوازي اوست مي گويند هميشه يك يا چند بچه يتيم و بي سرپرست در خانه نگهداري مي كرده است. پايان زندگي او هم بسيار جالب است چون در فاصله يك ساعت ، خود و زنش با مرگ طبيعي به رحمت ايزدي مي پيوندند. ايشان دو پسر داشته لطف الله و فيض الله. فيض الله از اين خاندان فردي باسواد بوده، اطلاعات، دستخط، هنر و توانايي نوشتن و انشا او در عصر خود در روستاهاي پيرامون - بنا به گفته هم عصرانش - سر آمد بوده است و طبع شعري هم داشته كه چند بيت شعر و يك جزوه اي خاطرات از او به يادگار مانده و اين تنها نوشته اي است كه در طول تاريخ ماركده از يك ماركده اي براي نسل بعد مانده است. ايشان نيز چند سالي كدخداي روستا بوده و قضاوت مردم در باره او متناقض است و اين هم طبيعي است چون هر فردي كه در جامعه تصميم گيرنده و تاثير گذار باشد عده اي موافق و عده اي هم مخالف خواهد داشت بنابر اين بسياري از او با عبارت مرد بود يا مرد بزرگي بود به نيكي ياد مي كنند و مي گويند مردي دانا، باسواد، مدير ونسبت به روستا متعهد بود از جمله آقاي جهانگير سليمي بني در يادداشت خود در توصيف مردم بن كه با همسايگان مراوده دوستانه داشته اند مي نويسد: « مردم بن با مردم و ساكنين دهات مجاور دوستي و برادري ديرينه داشته و دارند و هميشه احترام همسايگي و همزيستي و حقوق ديگران را در مد نظر داشته و رعايت مي كرده اند و رفت و آمد خانوادگي داشته اند مخصوصا با شخصي بنام ملا فيض الله شاهسون كه يكي از افراد سرشناس و شاعر دهكده ماركده كه در حاشيه زاينده رود واقع است مي باشد و رفت و آمد داشته و آن مرد عرفاني هميشه طبقه جوان را نصيحت و ارشاد مي كرده است و از كارهاي ناپسند آنها را منع مي نموده است. البته با اشعار عارفانه به جوانان تفهيم مي شده است. مثلا شخصي را بنام اماني از اسراف در شكار منع مي نمايد.
                            اي اماني تا تواني روي در شيدا مكن          گيوه خود  پاره منما و خود رسوا مكن
كه منظور از شيدا كوه شيدا و عمل شكار، و گيوه هم پاپوش محلي است »
و بعضي از همشهريان هم با عنوان ظالم بود و ظلم مي كرد از او به بدي ياد مي نمايند.  و وقتي پاي صحبت هاي آنها كه رفتار ظالمانه را شرح مي دهند بنشيني اين جمله ها را مي شنوي؛ اگر هنگامي كه مرد جوق بودي خوب كار نمي كردي و يا دير مي رفتي فحش مي داد و…براي پي بردن به واقعيات نيازمند مطالعه و بررسي بيشتري هستيم و در صورتي كه خدا توفيق دهد اين كار هم انجام خواهد شد.
 2- طايفه بزرگ و پرجمعيت ملا حسن، مي گويند با طايفه و يا خانواده ممدقلي پسر و يا نوه عمو بوده اند، ملاحسن چهار پسر داشته، ابراهيم، اسماعيل، شيخان، طهماس. خانواده هاي تقي، اصغر، مهدي، حسن آقا، قربانعلي، حسين، علي آقا، قدم، قدير از اين خاندان هستند. اكبر نام از اين خاندان پسر علي آقا ساليان دراز چوپان ده بود، در سالهاي جنگ دوم جهاني، اين منطقه نا امن بوده و دزدان بختياري و ديگران هركه مي توانست به گله و گوسفند و دارايي ديگران دستبرد مي زد در همين سالها بود كه بختياريان گله گاو و گله گوسفند قوچان را دسبرد زدند و بردند ( اين رويداد را جمع آوري نموده ام و درصورتي كه خدا ياري دهد خواهم نوشت) روزي در همين سالها هنگام تابستان اكبر گوسفندان را در دره امام مي چرانيده، چند نفر دزد اورا تعقيب مي كنند هنگامي كه دو سه ساعت مانده به ظهر، اكبر با گوسفندان به ته دره امام مي رسد در محل انتهاي دره اي كه به آغ چات منتهي مي شود ، (دم دو دره، ميانه مزرعه طرح عباس كنوني) دو نفر از دزدان خودرا به اكبر رسانده و مشغول گفتگو مي شوند يكي از آنها دستش را در جيب اكبر مي كند و اكبر مچ دست او را مي گيرد و با دست ديگر چوبش را بلند مي كند و به وي حمله مي كند كه درگيري شروع مي شود يك نفر ديگر به دزدان اضافه مي شود، دزدان اكبر را به قصد كشت مي زنند و اكبر علارغم مقاومت شديد بي هوش روي زمين مي افتد، و دزدان يك گوسفند نر و چاق را سر مي برند و كباب مي پزند. شادروان احمد شاهسون فرزند امير در صحراي ماركده كتيرا مي زده در اين وقت كتيرا هاي خود را چيده و به ده بر مي گشته، اتفاقي از اين مسير به سمت روستا مي آيد وقتي از دور مي بيند اكبر روي زمين افتاده، از همانجا فرار مي كند و با سرعت خود را بالاي عوض گديگي مي رساند و با تمام توان فرياد مي زند؛ اكبر را كشتند!!!؟ گله را بردند!!!؟ و آن قدر تكرار مي كند تا مردم مي فهمند، آنگاه پير و جوان ، زن و مرد، هركدام بيل و چوب بدست از راه گوسفند رو به سمت عوض گديگي به راه مي افتند، دزدان وقتي هجوم مردم را مي بينند فرار مي كنند، مردم بدن بي هوش اكبر را به ده مي آورند و گله را باز مي گردانند اكبر بيش از 6 ماه در خانه مشغول مداوا بود. مي گويند دزدان از مردم نجف آباد بودند.


آخرین بروز رسانی ( 1388/03/30 ساعت 14:18:20 )

کلیه حقوق این سایت متلعق به روستای مارکده می باشد