تاریخچه مارکده چاپ ارسال به دوست
نویسنده محمدعلي شاهسون ماركده   
1387/04/06 ساعت 15:05:50
فهرست صفحات
تاریخچه مارکده
صفخه 2
صفخه 3
صفخه 4
صفخه 5
صفخه 6
صفخه 7
صفخه 8
صفخه 9
صفخه 10
صفخه 11
صفخه 12

فارس زبانان
گفتيم كه مردمان ماركده ، برخلاف مردمان روستاهاي پيرامون كه همگي ترك زبان هستند، از دو گروه زباني تشكيل شده اند. يك گروه ترك زبان كه شرح آن گذشت و گروه ديگر فارس زبان كه اكثريت را تشكيل مي دهند. بيشتر ترك زبانان تا حدودي از يك نژادند، ولي فارس زبانان به چند طايفه تقسيم مي گردند و هر يك با فاصله زماني و از محل هاي مختلف و به شكل هاي مختلف به اينجا آمده و ساكن شده اند.  جمع آوري و نگارش چگونگي و تاريخ آمدن هر يك از طايفه هاي فارس زبان كار بسيار مشكلي است. چون بيشتر بزرگان فارس زبانان از تاريخ و شخص كوچنده و علت مهاجرت و محل اقامت پيشين نياكان خود و نيز از نژاد خود آگاهي دقيقي ندارند اين در حالي است كه بيشتر آنان، نحوه آمدن ترك زبانان را در حين صحبت هايشان برايم باز گو كرده اند ولي از نياكان خود اطلاع كمي دارند چرا ؟ چه چيز باعث گرديده تا اين همه خانوار هاي مختلف فارس زبان و از جاهاي گوناگون در ميان اين همه روستاي ترك زبان فقط به ماركده مهاجرت كنند ؟ شايد بتوان گفت سازگاري تركان شاهسون با فارس زبانان بيشتر از تركان قشقايي بوده است.
به نظر مي رسد پس از ساكن شدن برادران شاهسون و خريدن همه يا قسمتي از زمينها، به خاطر علاقه كم به كشاورزي و يا نداشتن تجربه كافي در اين زمينه، كشاورزي چندان رشد نمي كند ، برخلاف روستاهاي پيرامون كه مي گويند زود تر تاسيس شده اند و جمعيت شان زياد شده اينجا جمعيتش كم يعني همان برادران شاهسون بوده و از طرفي هم زمين هايش زياد بوده است و به علت آباد نبودن زمين ها، جبهه كار فراوان داشته و مي توان گفت، هدف نخستين بيشتر مهاجران ، دستيابي به زمين كشاورزي و امرار معاش بهتر بوده كه به اينجا كوچ كرده اند. علت ديگري كه مهاجران را مجبور و يا علاقه مند به كوچ به كنار رودخانه نموده، خشك سالي و يا خشك سالي هاي پي در پي بوده است بويژه خانوارهايي كه از منطقه كرون آمده اند. با آمدن فارس زبانان جمعيت بيشتر مي شود ، زمين ها آباد و كشاورزي رونق بيشتر و بهتري مي گيرد، و دوره رونق اقتصادي ماركده آغاز مي گردد و در پايان اين دوره ، مردمان ماركده در رفاه نسبي مي زيسته و همبستگي اجتماعي داشته اند، به همين جهت گامهاي بسيار مهمي براي آباداني روستا بر مي دارند. از اين دوره يادگارهاي مهم و با ارزشي بر جاي مانده كه در جاي خود شرح خواهم داد. بعد از اين دوره شكوفايي اقتصادي اجتماعي، متاسفانه مردم ماركده تا كنون هيچگاه نتوانسته اند آن اراده و عزم اجتماعي لازم را از خود نشان دهند و زيان اين بي ارادگي و نداشتن اتحاد لازم را هميشه خورده و اكنون هم با اين همه امكانات مي خورند.
دسته اي ديگر از مهاجران و يا كوچندگان به اينجا را كارگران خدماتي و يا به قول آن روزي ها كاسب كارها تشكيل مي دهند، مانند آهنگر، دلاك، تختكش، آخوند، سنگبر، كفاش و غيره.
چند خانوار اين آخري ها از يكي دو تا روستاي پايين تر آمده اند كه بيشتر بر اثر فقر اقتصادي بوده است. كسي دقيق نمي تواند بگويد، كدام طايفه و يا خانوار چه وقت به اينجا آمده و يا كدام طايفه زودتر و كدام ديرتر آمده است ولي از لابلاي گفتگوي پيرمردان مي توان اين گونه دسته بندي كرد.
1- بيشتر بزرگان ماركده بر اين باورند كه قديمي ترين خانوار فارس زبانان كه به ماركده آمده، خانواده حاج عباسي ها است. حاج عباس چهار پسر داشته، عبدالرضا، علي اصغر، عليجان، رحيم. اين خانوار در قسمت غرب ماركده قلعه اي  ساخته است كه به نام قلعه حاج عباسي ها مشهور است ، ديوار هاي محكم اين قلعه تا چندي قبل باقي بود بعضي ها بر اين باورند كه اين خانوار از نژاد عرب هست و احتمالا عشاير بوده اند كه به اين جا آمده اند. عليجان پسر حاج عباس كه به كل عليجان مشهور بوده گويا تير انداز ماهر و شجاعي بوده و يكي از مدافعان روستا در غارت رضا جوزاني بوده است. ايشان چند سال كدخداي 2 دانگ زمين هاي سالار مسعود بوده است.
ياد آوري مي گردد پس از اينكه خان هاي بختياري به قدرت رسيدند 3 دانگ زمين هاي قريه را سردار محتشم خريداري نمود گفته مي شود سردار محتشم خود هيچگاه به ماركده نيامد بلكه پسرش بنام سردار مكرم براي تهديد مردم به فروش زمين ها چند بار به ماركده آمده است. 2 دانگ ديگر را يكي ديگر از خان هاي متعدد بختياري به نام سالار مسعود خريداري كرده است. كدخداي3 دانگ سردار محتشم، هميشه علي و مشهور به كدخدا علي بوده و كدخداي 2 دانگ ديگر را شادروانان؛ كل عليجان، كل عباس قوچاني، مشهدي محمد و عبدالرضا هر يك چند سالي به عهده داشته اند. يعني در يك زمان ماركده 2 كدخدا داشته است. بايد گفت با باز شدن پاي بختياريان به مار كده به عنوان مالك و ارباب روستا علاوه بر بردن سهميه مالكانه و دسترنج مردم ، چون 2 مالك بودند و بين خودشان هميشه رقابت، چشم و هم چشمي و دو دستگي بود اين دو دستگي نيز به مردم كه رعيت هاي آنها بودند هم سوق داده مي شد. به باور من از اين زمان نزاع و دو دستگي بين مردم ماركده كاشته شد و بوسيله آدم هاي نا آگاه رشد كرد. چون قبل از اين مردم ماركده با جمعيت كم و امكانات ابتدايي كارهاي بزرگي انجام داده اند مثل ساخت حمام، مسجد و شكستن كوه ها و ايجاد جوي آب ،كه اگر دودستگي در بينشان بود نمي توانستند. پس منشا اختلاف و دو دستگي كه در ماركده بوده همان مالكان و اربابان بختياري بودند در اين ميان عده اي هم هيزم كش بودند و سخنان اين ارباب را به آن ارباب و از آن كدخدا به اين كدخدا و از آن شخص را به اين شخص مي رساندند و شعله هاي آتش نفاق و دو دستگي را بر افروخته تر مي كردند. با اينكه خان هاي بختياري بين خود قرار گذاشته بودند كه هر روستارا فقط يك خان بخرد ولي متاسفانه زمين هاي روستاي ماركده را رقابتي 2 نفر از خان ها خريدند و سنگ بناي دو دستگي را گذاشتند كه تا همين اواخر هم ادامه داشته و هنوز هم همانند آتش زير خاكستر است و هر از گاهي كسي پيدا مي شود و به منظور دست يابي به منافع بيشتر ، كسب آرا شورا سيخكي به آن مي زند ولي اين نسل بايد هوشيار باشد چون زمان طرح اين مسائل ديگر گذشته است امروز مسائلي همچون همكاري، همدلي، تفاهم، انسانيت، حقوق بشر و زيست مسالمت آميز مطرح است. بنابر اين بايد از گذشته درس بگيريم و سراغ زمزمه هاي نفاق افكن نرويم چون روستاي ما به خاطر همين زمزمه دو دستگي نتوانسته آن پيشرفت لازم را داشته باشد و ازاين بابت زيانهاي بسيار ديده و خسارت هاي فراواني پرداخت كرده ايم.
2- خانواده حج عل (حاج علي ) بابا، حاج علي بابا بزرگ خانواده بوده كه به اينجا كوچ كرده ، قلعه اي به همين نام از او مانده كه حد شرقي آن كوچه كرپه بوده است. كوچه كرپه ، كوچه اي بود در وسط روستا كه هر صبح مردم نوزاد گوسفندان را در آنجا جمع مي نمودند و چوپان كه به آن كرپه چي مي گفتند آنها را به چرا مي برد و هنگام غروب باز مي گرداند و هركه مي آمد و نوزاد گوسفندان خود را جدا مي كرد و مي برد. حد غربي اين قلعه نزديك قلعه حاج عباس بوده، قلعه حاج علي بابا بزرگترين ، بلندترين و محكم ترين قلعه ماركده بوده است. ديوار شرقي و برج هاي ديده باني آن تا چند سال گذشته باقي مانده بود. طاهر، رمضان و رجب نام پسران حاج علي بابا بر يادها مانده، پسر رمضان عباسقلي و پسر رجب حسن بوده است. حسن از ماركده رفته است و به همين خاطر هنگام در يافت شناسنامه فاميل رجبي براي خود انتخاب نموده است. در باره اين خاندان گفته مي شود كه گوسفند زيادي داشته اند و احتمالا از عشاير عرب نژاد بوده باشند. منطقي به نظر مي رسد كه اين خانواده اولين فارس زبان بوده باشند كه به ماركده كوچ كرده است چون خانه هاي تركان تا شرق كوچه كرپه بوده و اين خانوار كه آمده نزديك آنها با يك مقدار فاصله قلعه ايجاد كرده باشد. يك نفر از اين خاندان بنام غلامرضا فرزند علي اكبر مشهور به حاج غلامرضا فرد نيكوكاري بوده است. در سال 1318 ه ق يعني بيش از يكصد سال قبل يك مجموعه قرآن به شكل سي جزء و جلد چرمين جهت قرائت در ماركده تهيه و وقف ماركده مي كند كه ساليان دراز مردم از آنها استفاده مي كردند. متاسفانه به علت بي توجهي دست اندر كاران روستا بيشتر اين مجموعه نفيس از هم پاشيده و مي رود كه چيزي از آن باقي نماند كه جا دارد متوليان مسجد ماركده باقي مانده هاي اين مجموعه را جمع آوري و در جايي مناسب نگهداري نمايند. همچنين حاج غلامرضا يك ساختمان مرده شوي خانه اي در جلو خانه رجبعلي شاهسون و جاي دكان فعلي احمد ساخت كه در قسمت ديگري از اين جزوه از آن ياد شده است. از اين فرد نيكوكار گويا فرزند پسري نمانده و نوه دختري او به نام آسيه شناخته شده است.
3- خانواده حاج (هش) طالب، پدر حاج طالب علي اصغر نام داشته است و گويا حرفه اش كفاشي بوده و بنابر گفته نوه اش به علي پينه دوز مشهور بوده است.ولي چون حاج طالب فرد ثروتمند و مشهور بوده است افراد ديگر اين خانوار چندان شناخته نشده اند. يك قاعده اي در فرهنگ ما هست، هرگاه فردي در يك خاندان و يا طايفه اي سرشناس و يا ثروتمند مي گردد ديگر افراد آن خاندان در سايه آن گمنام مي مانند.اين خانواده از كجا به ماركده آمده اند؟ كسي نمي داند. بنابر گفته ها و شنيده ها حاج طالب ثروتمند ترين فرد تاريخ ماركده بوده است و آوازه پول هايش تا فرسنگها رفته است چون مي بينيم يكي از علتهاي هجوم و غارت ماركده توسط رضا جوزاني دست يابي به پول هاي او بوده است. مي گويند پول هايش را در جوال ( گوني بسيار بزرگي كه از موي بافته مي شد و با آن كاه جا به جا مي كردند ) نگهداري و به جاي شمارش با ترازو وزن مي كرده است!؟ گويا تنها پسر او بعد از مرگش بسيار زود ثروت پدر را بر باد مي دهد. حاج طالب برادري داشته به نام سلمان كه نام سه پسر او بر ياد ها مانده فتح الله، سيف الله و يدالله. اين خانواده نيز قلعه اي محكم با برج و بارو در محل پشت مسجد فعلي ماركده ساخته اند كه ديواره ها و برجهاي آن تا همين اواخر بر جاي مانده بود. حاج طالب علاوه بر ثروتمند بودن، يكي از بزرگ مردان و نيكوكاران روستا بوده است از ايشان يادگارهايي برجاي مانده از جمله ساخت يك ساختمان دو طبقه در كناره غربي ساختمان مسجد قديمي و مرتبط كردن آن با ساختمان مسجد كه تا چند دهه پيش مورد استفاده مردم بوده، و نگارنده خود در همين ساختمان به مدت يك سال نزد آقاي حسين كاوياني به مكتب رفته ام.  و ما در قسمت ديگر اين جزوه در باره اين ساختمان توضيح بيشتري خواهيم داد. يادگار ديگري كه از وي برجاي مانده يك مجموعه 60 نيم جزء قرآن با خط بسيار خوانا و ترجمه فارسي است كه مي توان گفت اولين ترجمه فارسي قرآن بوده كه به ماركده آورده شده است. اين مجموعه با جلد چرمين و خط رنگين در سال 1311 ه ق بيش از يكصد سال قبل تهيه شده است كه در زمان خود و در روستايي كوچك مانند ماركده آن روز شاهكاري بوده است. متاسفانه در نگهداري اين مجموعه نفيس و ارزنده كوتاهي شده و اكنون تعدادي از جزوه ها پاره و يا از بين رفته اند. جا دارد دست اندر كاران روستا از جمله هيات امنا مسجد و يا نوادگان حاج طالب باز مانده هاي اين مجموعه را به عنوان يادگاري از يك مرد بزرگ و نيكوكار، مرمت و مرتب نمايند و در يك محل و جاي مناسب نگهداري گردد. حاج طالب با سه نفر ديگر از مردم روستا به زيارت كربلا مي رود و در راه بازگشت در بين راه فوت مي كند.
4- خانواده حسين سبز علي: گويا سبزعلي نام به ماركده مي آيد و يك پسرداشته به نام حسين. پسران حسين، رضاقلي و اصغر نام داشته اند. بعضي ها مي گويند اين خانواده از روستاهاي چهارمحال به اينجا آمده اند. يكي از پير مردان اين خاندان مي گويد ما با خانواده حاج طالب يكي هستيم ولي نوه حاج طالب اين موضوع را نمي پذيرد. در خصوص اين خانواده گفته مي شود بانويي نيكوكار از اين خاندان به نام حاج شهربانو كه گويا مادر كربلايي حسين و زن سبزعلي بوده، بنيان گذار ساخت مسجد قبلي ماركده بوده است كه ما در جاي ديگر نحوه ساخت مسجد را توضيح خواهيم داد اگر از يك خانواده بودن اين خاندان با خانواده حاج طالب درست باشد مي توان گفت نياكان آنها قلعه را ساخته اند و خانواده حاج طالب سمت غرب وخانواده سبزعلي سمت شرق قلعه ساكن شده اند.
5- خاندان ابوالحسني ها: بزرگ اين خانواده از كجا به ماركده آمده ؟ بعضي ها مي گويند از روستاي گلهرون عربستان كرون و بعضي ديگر مي گويند از لنجان. گويا فرد مهاجر ابوالحسن نام داشته است. نام بزرگان اين خاندان كه به يادها مانده، محمد، مشهدي آقا، مختار، مرادعلي، صفر، يدالله و عبدالرضا است. اين خانواده در وسط روستا مسكن گزيده اند. اگر از عربستان آمدن اين خانواده درست باشد احتمالا بايد از نژاد عرب بوده باشند. يك فرد نيكو كار از اين خاندان بنام ميرزا محمد پسر كربلايي ابوالحسن به اتفاق يك نفر ديگر از مردم ماركده كه نتوانستم آن را شناسايي كنم بنام كربلايي خداداد پسر حاج براتعلي يك مجموعه كتاب قرآن را به صورت 60 نيم جزء با جلد چرمين و خط خوب تهيه و در اختيار همگان گذاشته اند تا در مراسم ها استفاده عموم باشد. اين مجموعه در سال 1282 ه ق و قديمي ترين قرآن هاي ماركده محسوب مي گردد. دو نفر از اين خاندان بنام مشهدي محمد و عبدالرضا نيز هر يك چند سالي كدخداي 2 دانگ سالار مسعود بختياري بوده اند.
6- خاندان آخوندي ها: شادروان حبيب الله عرب يكي از پير مردان اين خانواده مي گويد؛ ملا صابر نام كه آخوند بوده از روستاي هيمه نان و خرمه نان كرون به منظور انجام كارهاي مربوط به آخوند به ماركده مهاجرت مي كند و ماندگار مي شود. قبل از ماندگار شدن سالهاي متمادي به ماركده مي آمده و كارهايي در رابطه با شغل آخوندي انجام مي داده است. پسر او نيز به نام ملا باقر آخوند بوده است. ملا باقر چند پسر داشته است. عليمحد كه او نيز آخوند بوده، عبدالحسين، عبدالرضا و غلامرضا. اين خانواده خود را عرب نژاد مي دانند. در خصوص اين خاندان گفته مي شود كه پدر بزرگانشان كه ملا و يا آخوند بوده اند يك كتاب قرآن و يا كتاب دعايي داشته اند كه از درون آن بسياري چيز را مي توانسته اند بفهمند. واژه آخوند احتمالا تركيب شده از دو واژه آقا و خداوندگار است. آن روز ها آخوند و يا ملا در روستاها كارهاي گوناگوني انجام مي دادند. مثل خواندن عبارات صيقه عقد زناشويي، نوشتن قباله ازدواج، استخاره كردن، خواندن عبارت هاي عربي هنگام به خاك سپاري مردگان، روضه خواني، دعا نويسي براي انسان و حيوان، آموزش قرآن، نوشتن سند و قباله هاي خريد و فروش، نامه نويسي، كتاب خواني براي مردم، اذان گفتن در گوش نوزاد، قرآن خواني براي مردگان و نيز سلامتي زندگان، معلوم كردن ساعت و روزهاي سعد و نحس، گفتن حكم ها و دستورات ديني در باره نجسي و پاكي و حلال و حرام، آموزش نماز و اصول و فروع دين و… غلامرضا نام از اين خانواده پسر ملا باقر در هنگام غارت رضا جوزاني چوپان ماركده بوده، غلامرضا، در صحرا آمدن رضا خان را از راه قورمز مي بيند و گوسفندان را به گرمدره مي برد و چند روزي در آنجا نگه مي دارد و پس از رفتن غارتيان به ماركده باز مي گرداند بدين جهت گوسفندان ده از غارت و چپاول غارتيان در امان مي مانند كه اين كار غلامرضا در خور ستايش و نشان از هوشياري او داشته است. نكته ديگر قابل ذكر اينكه همانگونه كه گفتم اين خانواده آخوند بوده اند و آن زمان آخوند ها و مردمان مقدس مآب هر نوع موسيقي را حرام مي دانستند و در روستا در هنگام جشن عروسي كه كرنا و سرنا و دهل نواخته مي شد از ديد اين طيف مردم حرام بود بقيه مردم به خاطر احترام به آنان آنگاه كه آخوند براي خواندن صيغه عقد به مجلس مي آمد از نواختن ساز و نقاره خود داري مي كردند حال نوه ملا باقر، بنام مهدي پسر غلامرضا به صورت خود جوش و بدون استاد و صرفا با ذوق خود به نوازندگي روي آورد و در اين كار هم مقداري موفق بود و نواختن موسيقي بيشتر جشن هاي عروسي ماركده و روستاهاي پيرامون را در زمان خود اجرا مي كرد. من در جزوه موسيقي ماركده اشاره اي به سرگذشت اين مرد هنرمند نموده ام.
7- گرتي ها: گفته مي شود مهاجران اوليه اين خانواده از مهدي آباد كرون به ماركده آمده اند. سبزعلي نام فرد مهاجر بوده است. مهرعلي، پسر او چهار پسر داشته است. فتح الله، حاجي آقا، حسن آقا و علي آقا. چرا به اين خاندان گرتي ميگويند؟! بعضي از پير مردان در اين باره مي گويند: اين خانواده در همان مهدي آباد كه بوده اند با عده اي ديگر اختلاف پيدا مي كنند كه منجر به زد و خورد مي شود و اينان از ترس با خانواده فرار مي كنند و به ماركده مي آيند و چون در راه با شتاب مي آمده اند گرت و خاكي شده اند بنابر اين به ماركده كه رسيده اند گرت آلو بوده اند. بعضي ديگر مي گويند: اين خانواده چون به ماركده آمدند فقير و تهي دست بودند از روي ناچاري خاكه هاي برنج غربال شده را مي خورده اند بدين جهت به آنان گرت خور اطلاق شده است. و بعضي ديگر مي گويند: مردان اين خاندان آدم هاي پر كار بوده اند و هنگام كار با شتاب و جديت كار مي كرده اند بدين جهت بيشتر وقت ها به علت كار زيادگرت و خاكي بوده اند. هرپير مردي كه يكي از اين داستان ها را برايم نقل مي كرد علت نام گذاري را همان داستان نقل شده خود مي دانست. من بر اين باورم كه هيچ يك از اين داستان ها علت اصلي نام گذاري نمي توانسته باشد گرچه ممكن است تاييد بر نام گذاري و تقويت آن نام شده باشند. بنظر من يكي از نياكان اين خانواده و به احتمال زياد پدر سبزعلي مهاجر، گرتعلي نام داشته است و اين خانواده وقتي به ماركده آمده اند گفته اند ما از خانواده گرتعلي هستيم كم كم علي پسوند آن حذف و« ي» پسوند نسبت و اتصاف به آن افزوده شده و شده گرتي.
بايد گفت در آن روزگار از اينگونه نامها بر روي فرزندان خود مي نهادند. مانند، شيرعلي، گنجعلي، پنجعلي، گرگعلي، كلبعلي و… با افزودن اين واژه ها بر نام علي و انتخاب آن بر فرزندان، هم محبت خود را بر علي(ع) نشان مي دادند و هم مي خواسته اند فرزند آنها علي گونه شود. هيچگاه فكر نكرده اند كه انسان هاي بزرگ جهان، آدم هاي دانا، آگاه، درست كردار، راست گفتار و پرهيز كار را دوست دارند نه  كساني را كه خود را سگ و گرگ آنها بدانند. بايد دانست معرفت، شناخت، فرهيختگي وباور به اصول انساني است كه آدم را پيرو انسان هاي بزرگ مي كند نه نام صرف. چون «نام فروردين نيارد گل به باغ».
 حاجي آقا يكي از مردان اين خانواده مردي نوع دوست، صلحجو، درست كار، پرهيز كار و پركاري بوده است. كه از نوع دوستي، كمك به خانواده هاي تهي دست و كارداني او داستان هايي نقل مي شود. جمله اي در باره صلح جويي و ديد مسالمت آميزش بر زبانهاست. « هرگاه با كسي دعوايت شد، تو ول كن برو، فقط ممكن است بگويند تو ترسيدي؟! بگويند، بهتر است تا با كسي دعوا كني».گفته مي شود خود هميشه با مردم به مهرباني برخورد مي كرده و در طول عمر حتا يك بار هم با ديگري درگيري نداشته است. جمله اي ديگر از او هنوز هم در بين پير مردان گفته مي شود. حاجي آقا به افرادي كه مرز زمين خود را براي اضافه كردن زمين خود به سمت زمين همسايه هل مي داده اند مي گفته: « يك گاله كود اضافه تر كه توي زمينت بريزي از آن مقدار زمين جاي مرز، بيشتر محصول بر خواهي داشت، محصولت حلال است، وجدانت هم آرام هست، گناه هم نكردي، همسايه هم از تو دلخور و آزرده نيست و سرانجام خدا هم از تو راضي و خوشنود خواهد بود». باز از همين راد مرد گرتي نقل مي شود كه مردم را به نوع دوستي و كمك به يكديگر سفارش مي نموده و مي گفته: « هرگاه فردي از شما درخواست كمك نمود اگر فراهم آوردن آن خواسته در حد توان آن فرد نيست حتما به او كمك كنيد و اگر با راهنمايي و مقداري كمك شما، خود آن شخص مي تواند آن خواسته يا وسيله را فراهم نمايد او را پدرانه راهنمايي و مقداري هم كمك كنيد تا توانمند شود و ديگر نيازمند ديگري نباشد». از نوع دوستي و كمك به تهي دستان او داستان هاي زيادي بر سر زبان هاست. از جمله گفته مي شود: در زمستان كه فصل بيكاري بوده خود ناهار نمي خورده و غذايش را به صورت خشكبار بسته بندي مي نموده و شب هنگام به درِ خانه افراد تهي دست و نيازمند روستا قرار مي داده و در را به صدا در مي آورده و از آن محل دور مي شده تا شناخته نگردد و صاحب خانه خجالت نكشد. و هنگام قراياز كه آذوقه بسياري از مردم به اتمام مي رسيد روزهايي كه مردان براي ترميم جوي آب مي رفتند و بعضي از آنها ممكن بود ناهار نداشته باشند حاجي آقا نان بيشتر از خوراك خود بر مي داشت و هنگام ناهار سفره اش را در بين مردان جوي مي گشود و مي گفت بفرماييد بخوريد و خود به بهانه اي از آن محل دور مي شد تا گرسنگان خجالت زده نشوند. حاجي آقا علاوه بر نوع دوستي مورد اعتماد مردم هم بود و مردم هنگام گرفتاري ها به او مراجعه و مشگل خود را با او در ميان مي گذاشتند و او بدون اينكه ديگري بفهمد به نيازمند كمك مي كرد به علاوه مردي امين هم بود و مردم امانات خود را به او مي سپرده اند نمونه آن مقدار زيادي قباله جات از خانواده هاي قديمي ماركده در اين خانواده بر جاي مانده كه نگارنده از نوه ايشان جهت مطالعه در يافت نموده ام.
خصوصيت نوع دوستي حاجي آقا به فرزند كوچك او نيز منتقل شده است و او بانويي است حدود 85 ساله و در قيد حياط. داراي انديشه و وجداني انسان دوستانه، قلبي آكنده از مهر و تهي از كينه و نفرت. گويا به پدر الهام شده بوده كه اين دختر بچه آن روز و بانوي بزرگوار بعدي قلبي آكنده از محبت و گل گونه در سينه دارد كه او را « همه گل » نام نهاد و براستي اين بانو كه اكنون به علت ضعف پيري در گوشه خانه نشسته، عواطف انسان دوستانه اش، قلب بدون كينه اش و انديشه نوع دوستي اش نشان از لطافت گل و گلها دارد. من بر اين باورم كه اگر اين بانوي سالخورده امروز و دختر بچه 85 سال قبل در يك محيط فرهنگي، علمي و در جامعه اي باز متولد شده بود استعداد و عواطف انساني او شكوفا و فعاليت انسان دوستانه او عميق تر و گسترده تر و جهاني شده بود و بدون شك امروز بخاطر انسان دوستي اش يكي از نامزدان در يافت جايزه صلح نوبل بود همانند مادر ترزا، بانوي بزرگوار ايتاليايي كه عمر خود را صرف خدمت به ديگران، از جمله كودكان نمود و جايزه صلح نوبل را از آن خود كرد.اميد هست بتوانم با ياري خدا سرگذشت اين بانو را جداگانه جمع آوري نمايم.
8ـ خانواده آقابابا: آقا بابا نام از روستاي چمگاو به اينجا كوچ مي كند، پسر آقابابا محمد حسن و پسر او قربانعلي بوده، آقابابا برادري داشته به نام علي بابا، پسر علي بابا رمضان و پسر او عبدالخالق است. رمضان يكي از افراد اين خانواده گويا ذهن توانايي داشته است چون داستان ها و سرگذشت هاي زيادي درباره ماركده و مردمانش براي آيندگان تعريف كرده است.آقاي نورالله عرب كه خود نيز از اين خانواده است نقل و قولهاي بسياري از ايشان براي من(نگارنده) بازگو كرده است.
9ـ خانواده آهنگر ها: شادروان ولي الله عرب يكي از بزرگان اين خانواده به من(نگارنده) گفت: ما ترك هستيم و پدر بزرگ من از روستاي بن به منظور كار آهنگري به ماركده آمده است. قبل از ساكن شدن چند سالي هنگام فصل تابستان بدين منظور به روستاهاي اين منطه مي آمده كه بعد در ماركده ساكن مي شود. به غير از ولي الله عرب بعضي ديگر مي‏گويند كه فرد مهاجر اين خانواده از مردمان محله و يا روستايي به نام حداد نزديك اصفهان بوده كه به اينجا آمده است.
 به هر صورت محمد علي نام با داشتن شغل و حرفه‏ي آهنگري به ماركده مي‏آيد . دوپسر داشته محمود و ميرزا بابا. محمود چهار پسر داشته محمد، علي‏ميرزا، ولي‏الله و علي‏آقا. يكي از پسران و يكي از نوادگان حرفه ي پدر و پدر بزرگ خود را داشته اند. آن روز ها آهنگران تنها فرد فني روستا بوده اند و حرفه ي آهنگري يكي از حرفه‏هاي لازم و ضروري براي كار كشاورزان بوده و فرد آهنگر كارهاي گوناگوني انجام مي داده است. مانند ساخت گاوآهن، نعل كردن حيوانات باركش، ساخت بيل، تيشه، سيخ، چوم، چفت و ريزه، ميخ، افسار و …. آهنگران همانند كاسب كاران ديگر مزد خود را ساليانه در هنگام برداشت خرمن ، جو و گندم دريافت مي كردند ماركده در بين چند روستاي پيرامون خود تنها روستايي بوده كه آهنگر ثابت داشته است. آهنگران در فصل برداشت محصول جهت انجام كارهاي مردمان روستاهاي ديگر به آن روستا ها نيز مي‏رفتند. محمد يكي از فرزندان محمود و نواده استاد محمد علي آهنگر، در زمان پادشاهي احمد شاه قاجار بابت سهميه ي روستاي ماركده به سربازي مي رود و در زمان رضاشاه پهلوي هنگام گرفتن شناسنامه چون پدرانش آهنگر بوده اند به پيروي از كاوه، آهنگر تاريخي و انقلابي مشهور اصفهاني نام خانوادگي خود را كاوياني بر مي گزيند ولي ديگر افراد اين خانواده با اين كه نژاد خود را ترك  و يا اصفهاني مي دانند چون در ميان فارس زبانان مي زيسته اند به پيروي از آن ها عرب انتخاب مي نمايند. محمود، مشهور به محمود آهنگر از اين خانواده علاوه بر استادي در كار خود گويا فردي امين ، درستكار و مورد اعتماد مردم بوده است در اين باره نقل و قول هايي گفته مي شود از جمله مي گويند: حاج (هش) طالب، ثروتمند مشهور روستا همه و يا مقداري از پول هايش را هنگام مسافرت به كربلا كه منجر به فوت او شده نزد محمود به امانت گذاشته بوده است.
10 - خانواده حسن يتيم: پدر حسن كه نامش در ياد ها نمانده از روستاهاي لنجان به ماركده مهاجرت مي كند و در جواني مي ميرد. پسر او حسن به حسن يتيم معروف مي شود. حسن دو پسر داشته رمضان و حسينعلي. پسران رمضان آقاعلي و فتحعلي بوده اند. احتمالا پدر حسن كه به اينجا آمده در كار ساخت و نصب سنگ آسياي آبي و تيشه زني سنگ آن مهارت داشته است و براي همين كار به اينجا آمده چون پسر و نوه او به اين كار مهارت داشته اند. اين خانواده با اينكه فارس زبان بوده اند چون در ميان ترك زبانان سكنا گزيده و بيشتر با آنها وصلت كرده اند نام خانوادگي شاهسون براي خود برگزيده اند.
11 – خانواده جعفر خدادادي( خدادي): مي گويند اين خانواده از كوشك يا كهريز سنگ نجف آباد آمده اند و نيز بعضي مي گويند از لنجان آمده اند. بعضي جعفر و بعضي خدادا را فرد مهاجر مي دانند. بهر صورت حسين نام از اين خانواده سه پسر داشته است. عليميرزا، حيدر و صفر. بعضي ها بر اين باورند كه خانواده برات نيز از جعفر خدادادي ها است طبق اين نظر فرد مهاجر كاظم نام داشته و سه پسر داشته است. جعفر، خدادا و برات. و حسين پسر جعفر يا خداداد بوده است. ولي نوادگان حسين اين نظر را رد ميكنند و نسبت بين اين دو خانواده را ازدواج مي دانند. در اينجا شايسته است يادي از يكي از افراد اين خانواده كه ساليان دراز به مردم ماركده صادقانه خدمت كرده بكنيم. اين فرد موساقلي فرزند عليميرزا است. اين مرد نوع دوست را همگان دايي و يا عمو موساقلي مي ناميدند. شادروان موساقلي بيشتر عمر خود را كاسب كار يعني دشتبان و حمام چي بوده است. به جرئت مي توان گفت مردم ماركده از اين فرد كاسب كار، صادق تر، پاك تر، كم توقع تر و مردمي تر به خود نديده اند. ولي تا آنجاييكه من خود شاهد و ناظر بودم كمتر كسي در زمان حيات اين مرد به اين صفات پسنديده ي انساني توجه نمود و بعد از فوت ايشان هم چون آدمي تهي دست بود به زودي فراموش شد. واين دور از انصاف است. چند نمونه از مردم دوستي او را ذكر مي نمايم.روان شاد موساقلي چندين سال دشتبان مزرعه چم بالا بود. آن روزها زمين هاي كشاورزي اربابي بود و مزرعه چم بالا تاكستان بود. از هنگامي كه انگورها مقداري شيرين مي شد، كارگزار يا مباشر ارباب بالاي سر مزرعه مي آمد و هيچ كشاورزي حق برداشت انگور را نداشت. ولي كشاورزان همان گونه كه زحمت كشيده و انگور را پرورش داده بودند حالا حق خود مي دانستند كه خود و زن و بچه شان از آن استفاده كنند. و چون ارباب داراي قدرت بود نمي گذاشت هيچ كشاورزي براي مصرف روزانه اش انگور بچيند. بعضي از كشاورزان هر گاه براي آبياري و يا چيدن علف به باغ مي رفتند ، چند خوشه انگور در جيب لباس خود و يا لابلاي علف ها براي زن و بچه شان مي آوردند. مباشر ارباب دشتبان را مامور مي كرد كه از اينگونه كارهاي كشاورزان جلوگيري كند و اگر كشاورزي سر پيچي كرد او را معرفي تا تنبيه گردد. در اين فصل سال مباشر ارباب در ابتداي مزرعه چم بالا اتراق مي كرد و به دشتبان دستور مي داد ضمن مراقبت رفت و آمد، علف ها و جيب هاي كشاورزان را كه از مزرعه بر مي گشتند بكاود. دايي موساقلي جيب و علف هاي كشاورزان را مي كاويد با اينكه در جيب و يا ميان علف هاي بيشتر كشاورزان انگور بود اعلام مي كرد چيزي ندارد و يا شهادت مي داد كه آن كشاورز از مزرعه قورقوتي مي آيد تا كاويدن شامل حالش نشود. و يا كشاورزان را راهنمايي مي كرد كه از رودخانه عبور كرده از سمت قوچان بيايند تا مباشر ارباب آنها را نبيند. يكي دو بار هم اتفاق افتاده كه مباشر به كاويدن دايي موساقلي اطمينان نكرده و خود مجدد بازرسي كرده و خلاف آنچه را كه دايي موساقلي اعلام كرده يافته است. آنگاه دايي موساقلي همراه كشاورز تنبيه شده اند. موساقلي با اينكه چندين بار جهت كمك به كشاورزان، از مباشر، ارباب و كدخداي روستا سرزنش شنيده، جريمه شده، كتك خورده ولي هيچگاه از كمك به همشهريان كشاورز خود در برابر ارباب خود داري نكرده، هيچگاه همشهريان خود را به بيگانه نفروخت. هيچگاه زبان تملق و چابلوسي پيش ارباب ده كه يگانه قدرت روستا بود و نيز مباشرش و كدخدا، نگشود. در سراسر تاريخ ايران و نيز روستايمان و با تاسف در جامعه امروزي روستايمان به فراواني ديده و مي بينيم بسياري از ما مردم بوقلمون صفت هستيم هرگاه به فرد وابسته به قدرت بر مي خوريم و يا به روستا مي آيد بسياري از ما جهت حفظ منافع، مقام و موقعيت خود دور او جمع مي شويم، از ديگر همشهريانمان پيش او بدگويي مي كنيم، چاپلوسي مي كنيم، دولا و راست مي شويم و دست مي بوسيم و… ( نمونه بارز آن نشست تاسف بار 5/5 ساعته 9/7/84  است كه - به حق جلسه ننگ آلود ناميده شد - در اين جلسه تعدادي از ما مردم پير و جوان، باسواد و بي سواد، ثروتمند و فقير دور هم جمع شديم با شدت جوانانمان و شورايمان را كوبيديم تا رضايت شيخ خودشيفته بيگانه طبري را بدست آوريم! و هيچگاه فكر نكرديم در ازاء اين تخريب خودي، چه چيز بدست مي  آوريم؟؟!! و نمونه ديگر جمله مشهور همشهري گرانقدرمان كه خطاب به من نگارنده در جلسه 11/1/85 گفت : « اگر پايش بيفتد كاسه داغتر از آش هم خواهم شد !؟». ) و عمو موساقلي با آن همه تهي دستي و فقر مادي و بي سوادي نه چنين بود. چه چيز باعث شده بود تا اين مرد ساده روستايي، بي سواد، از روستا بيرون نرفته، تهي دست اينقدر اعتماد به نفس داشته و متكي به خود بوده، تملق نمي گفته، چاپلوسي نمي كرده، دولا و راست نمي شده، دست نمي بوسيده و همشهريانش را به اربابان قدرت نمي فروخته؟؟
به نظر من بزرگترين نيرويي كه او را توانايي داده، طبع قانع او بود. او به آنچه كه از راه كار و زحمت بدست مي آورد – هرچند كه اندك و ناچيز بود و نياز هاي روزانه زندگي اش را بر طرف نمي كرد – قانع بود. دايي موساقلي حدود 21 سال حمام چي بود. در اين وقت حدود 10 سال سوخت حمام با هيزم و بقيه سالها با نفت سياه بود. هر چند بودند افرادي از مردم ده كه در هنگام مزد دادن غله نامرغوب و يا ته خرمن را به او مي دادند و يا هنگام بافه دادن، بافه كوچك و يا موقع نان دادن، جهت مزد زنان، نان كوچك و يا نامرغوب مي دادند، ولي ديده يا شنيده نشده كه اين مرد گِله و يا شكايتي از كسي بكند و يا تاثيري منفي در كار خود بدهد، بلكه وظيفه خود را به خوبي انجام مي داد. روانش شاد باد. اميد وارم بتوانم زندگينامه او را بنويسم.
12 – حاج محمدي( ممدي) ها: محمد بزرگ اين خانواده از سه محله كرون كه امروز رضوان شهرش مي نامند، جهت دلاكي به ماركده مهاجرت مي كند و ماندگار مي شود. او دلاك ماركده و قوچان بوده است بدين جهت بازماندگان اورا دلاكي ها مي نامند. پسران او حسن، امير، احمد، عباس، علي اكبر و امام قلي بوده است. دو نفر از پسران و دو نفر از نوادگان او، شغل و حرفه پدر و پدر بزرگ را داشته اند. آن روز ها، هر روز صبح زود، دلاك به حمام عمومي مي رفت، كمر مردان را مي شست، ريش و يا زير و روي ريش مردان را با يرگن مي تراشيد در طول سال موهاي سر و صورت مردان و پسران را اصلاح مي كرد و مزد خود را ساليانه در فصل برداشت محصول، جو و گندم مي گرفت. علاوه بر اينها، دلاك در مجلس هاي عروسي و عزا، دعوت كننده، و خود يكي از افراد اداره كننده مجلس بود. پسران را ختنه مي كرد، دندان مي كشيد، حجامت مي كرد و… دلاك روستا جاي ثابتي براي كار دلاكي نداشت بلكه هميشه وسيله هايش در جيب و يا در كيسه اي همراهش بود، در كوچه ها، مزرعه ها، سرِ زمين ها، باغها، در بين كشاورزان مشغول كار، گردش مي كرد و سر و صورت هركس را كه نياز به اصلاح داشت در همان محل انجام مي داد و از محصولات كشاورزي مقداري هم به عنوان خرمن بهره مي گرفت. در فصل زمستان كه فصل بيكاري كشاورزان بود و كشاورزان در بيشتر ساعت هاي روز جلو آفتاب تجمع مي كردند دلاك هم در همان جا سر و صورت مردان را اصلاح مي كرد. رسم بر اين بود كه خود فرد دلاك باديدن سر و صورت مردان تشخيص بدهد كه نياز به اصلاح دارد نه اينكه افراد بگويند. دلاك ها بي گمان از فارس زبان ها هستند ولي سه نفر از پسران حاج محمد دلاك به علت وصلت با ترك زبانان نام خانوادگي شاهسون و بقيه به علت هم زباني با فارس زبانان و به تبعيت از آنها نام خانوادگي عرب برگزيده اند. احمد پسر حاج محمد در رويداد هجوم و غارت رضا خان جوزاني كه به قوچان جهت مقابله با ياغيان گريخته بود، در حاليكه تفنگ بدست در پشت درخت توتي در جلو دره قوچان ايستاده بوده هدف تير رضا جوزاني كه از سه كنجي تيراندازي مي كرده قرار مي گيرد و تير به آرنج دست او اصابت مي كند گويا آرنجش از پشت درخت پيدا بوده و بر اثر همين زخم حدود چهل روز بعد فوت مي كند كه بايستي او را شهيد در راه دفاع از روستاي خود ناميد. احمد فرزند امير نوه حاج محمد وقايع دسبرد دزدان به گله گوسفند ماركده و كتك خوردن اكبر چوپان را ديده و روي عوض گديگي داد و فرياد برآورده كه اكبر را كشتند، گله را بردند و مردم زن و مرد چوب و بيل بدست هجوم آوردند و گله را برگرداندند و بدن خورد شده اكبر را نيز به روستا حمل كردند. محمد دلاك همراه كاروان زائران حج به منظور ارائه خدمات دلاكي به زائران به حج مي رود بدين جهت مشهور به حاج محمد مي شود.
13 – خانواده مراد و فرج چمگاوي: مي گويند در زمان كدخدايي كدخدا علي مشهور، چند نفر سنگ بر از روستاي چمگاو براي بريدن سنگهاي كوه و ايجاد جوي آب به ماركده آمدند و ساكن شدند. گويا مراد و پسرش غولوم( غلام) سنگ برهاي ماهري بوده اند، چون هنوز ميل غولوم و پتك مراد برسر زبان هاست. افراد مهاجر اين خانواده مراد و برادرش فرج بوده اند. مراد سه پسر داشته غولوم، مانده علي و عباس. و فرج هم سه پسر داشته رحمان، مجتبي و شكري. يكي از نوادگان خانواده غولوم مهديقلي نام داشت ايشان سالهاي متمادي هنگام تعزيه خواني نقش شمر را ايفا مي كرد و در اين نقش بسيار ماهر  و مشهور شده بود. يكي از نوادگان زن در اين خانواده مرواريد نام داشت. با اين كه اين زن فقير و بي سواد بود ولي قلبي مهربان داشت و در طول عمر خود بسيار به فرزندان بي سرپرست كمك نمود كه من وصف او را در مقاله اي با نام « مرواريد ماركده » در آوا به چاپ رساندم.
14- خانواده چمي ها: عزيزالله نام با برادرش محمد علي از روستاي چم چنگ به ماركده مهاجرت مي كنند. و به چمي ها مشهور مي شوند. عزيزالله دو پسر داشته، قربانعلي و رجبعلي. و محمدعلي نيز يك پسر داشته به نام محمد. مي گويند محمد اولين كسي بوده كه كاشت گوجه فرنگي را در ماركده شروع كرده و آن را به مردم شناسانده. گفتني است تا عصر قاجار گوجه فرنگي در ايران نا شناخته بود. نخستين بار در سال 1300 ه ق دوست محمد خان نامي تخم آن را از فرنگ فرستاد و در نامه خود سفارش كرد كه در كشت و ازدياد آن بكوشند. ابتدا در باغ فردوس تهران كاشته شد. تا آن زمان در ايران گوجه فرنگي در اغذيه ها استفاده نمي شد. در اوايل بسياري از مردم ماركده بر اين باور بودند كه بين گوجه فرنگي و تولد دختر رابطه اي است چون بر اين باور بودند كه از هنگامي كه گوجه به مواد غذايي مردم روستا اضافه شده تولد دختر نسبت به پسر در روستا بيشتر شده است.
15- خانواده ملا لطفعلي: ملا لطفعلي و برادرش محمد به اينجا مي آيند. لطفعلي مقداري سواد داشته بدين جهت او را ملا مي گفتند و بيشتر به كار دعا نويسي مي پرداخته است. گفته مي شود اين مهاجران از اصفهان آمده اند. و بعضي مي گويند از بروجرد به اينجا مهاجرت كرده اند. گفته مي شود پس از ورود  ملا لطفعلي به ماركده وضع اقتصادي اش خوب مي شود و بعد ورشكست مي گردد بدين جهت خود با پسرش به نام خسرو خانواده و ماركده را ترك مي كنند و پسر ديگر او به نام احمد اينجا مي ماند.
16- خانواده خيرالله: خيرالله نام از روستائي نزديك باغبادران به ماركده مي آيد. سه پسر داشته است نصرالله، اميدعلي و قربانعلي.
17- خانواده باقرعلي: علي نام از روستاي حسن آباد آبريزه به ماركده مي آيد. پسر او باقر نام داشته و به باقرعلي مشهور بوده است. اين خانواده فارس زبان بوده، در ميان ترك زبانان اقامت مي گزيند و نام خانوادگي شاهسون بر خود بر مي گزيند.    …
18- خانواده حسن قشقايي: حسن نام معروف به حسن قشقايي كه نژاد خود را از قشقايي هاي شيراز مي دانسته از روستاي اوزون آخار به ماركده مي آيد، در اينجا شغلش كفاشي بوده است احتمالا اين حرفه را از پدر زن خود به نام كرم ياد مي گيرد. كرم شهركردي بوده و در جواني به خاطر يك در گيري كه در دهكرد داشته به ماركده مهاجرت مي كند و مانده گار مي شود. ازكرم دو دختر مي ماند و پسر نداشته است گفته مي شود كرم كفاش بسيار ماهري بوده به گونه اي كه كفش هاي او شهرت منطقه اي داشته است. حسن برادري داشته به نام حسين، كه به حسين طوطي مشهور بوده و در همان اوزون آخار مي ماند. پسر حسن رجبعلي نام داشته كه حرفه پدر را داشته است. خانواده حسن با اينكه از طايفه قشقايي بوده و درست اين بوده كه نام خانوادگي قشقايي بر گزيند ولي فاميل شاهسون انتخاب مي كند.
19 – خانواده قنبر: قنبر نامي از از اسفيدواجان يا رضوان شهر فعلي به ماركده مي آيد، دو پسر داشته، تقي و سلطون( احتمالا سلطانعلي) كه به تقي قنبر و سلطون قنبر مشهور بوده اند. از سلطون فرزندي نمانده و از تقي يك پسر به نام حاجي بابا مي ماند.
20 – خانواده حاج عيدي: حاج عيدي در صادق آباد ساكن بوده و گويا از عرب هايي بوده كه از روستاهاي لنجان به صادق آباد آمده بوده است گويا بر اثر اذيت هايي كه از طرف قربي چيراغ( قربانعلي پسر چراغعلي) دزد محلي صادق آباد مي بيند به ماركده مي آيد تا امنيت داشته باشد. مي گويند قربي چيراغ از مردم آپونه بوده ولي از صادق آباد زن مي گيرد و در آنجا ساكن مي شود. قربي چيراغ به خاطر دزدي هايي كه مي كرده مردم صادق آباد از دست او امنيت نداشته اند و بخاطر همين اذيت و آزار هايي كه به مردم رسانده مردم صادق آباد هم تصميم مي گيرند كه اورا بكشند و مي كشند. كه من داستان زندگي غم بار و پر فراز و نشيب اورا و نيز پاره اي از اذيت و آزار هايش را گرد آوري كرده ام و اميد هست كه بتوانم در آينده به رشته تحرير در آورم.
21 – خانواده عوضعلي: عوضعلي نام به ماركده آمده، پسر او خدابخش نام داشته، برادران عوضعلي كربلايي صفرعلي و موساقلي نام داشته اند، اينان از كجا آمده اند؟
22 – خانواده تخت كش: علي اكبر نام كه شغلش تخت كشي بوده از روستائي بنام ترق از حومه نطنز ابتدا به تيران بعد به ماركده مي آيد. سه پسرداشته است.
23 – خانواده مندلي( محمدعلي) تخت كش: محمدعلي نام از مردم شهرضا     ( قمشه) كه گويا هنگام آمدن در سي پيري بوده و شغلش تخت كشي گيوه بوده به ماركده مي آيد. در اينجا زن مي گيرد و ماندگار مي شود. و خانواده قبلي خود را در شهرضا رها و بكلي فراموش مي كند.
24 –خانواده هاي سوادجاني: چند خانوار از مردم سوادجان در همين اواخر به منظور دست يابي به معيشت بهتر به ماركده مي آيند و ماندگار مي شوند. مي دانيم مردمان سوادجان از ايل قشقايي بوده اند كه در محل ييلاق خود ماندگار مي شوند و روستا را بنا مي گذارند.


آخرین بروز رسانی ( 1388/03/30 ساعت 14:18:20 )

کلیه حقوق این سایت متلعق به روستای مارکده می باشد