| آواي ماركده شماره 21 - پانزدهم فروردين 1383 |
|
|
| نویسنده آوای مارکده | ||
| 1387/04/15 ساعت 14:38:10 | ||
|
پيگيري هاي گاز رساني جلسه اي در تاريخ 25/12/1382 ساعت 16:30 با حضور بخشدار و مهندس صفر نور الله مدير محترم شركت گاز استان و تعدادي از اعضاي شوراهاي بخش سامان جهت بررسي مشكلات گازرساني بخش در محل بخشداري سامان تشكيل شد . در اين جلسه محمد علي شاهسون به نمايندگي از شوراهاي قراقوش،گرمدره،ماركده،قوچان،صادق آباد و ياسه چاه حضور داشت كه مقرر گرديد شوراي ماركده به نمايندگي از طرف شش روستاي همجوار، نقشه و مشخصات جمعيتي را به شركت گاز جهت بررسي هاي لازم ارائه دهد.مدارك خواسته شده در تاريخ 8/1/1383 تحويل و در تاريخ 9/1/1383 مهندس صفر نور الله مديريت شركت گاز به اتفاق مهندس شريفيان معاونت شركت همراه اعضاي شوراي ماركده آقايان شاهسون و حسيني از مسيرها و روستاهاي ياد شده و نيز مسير قوچان بن بازديد و هزينه هاي تقريبي براورد گرديد و شروع مراحل اجراي عمليات گاز رساني منوط به توافق اعضاي شوراها با هزينه هاي تقريبي شد.به دعوت شوراي ماركده اعضاي شوراي روستاهاي فوق الذكر جلسه اي در تاريخ 10/1/1383 ساعت 20:30 در محل منزل محمد علي شاهسون در ماركده تشكيل و پس از بحث و بررسي روي هزينه هاي احتمالي به اتفاق آرا موافقت خود را طي نامه اي كه به امضا رسيد اعلام و مقرر گرديد اين نامه روز شنبه 15/1/1383 به شركت گاز استان تسليم گردد. شوراي اسلامي روستاي ماركده رودخانه زاينده رود و نگرش فرهنگ عامه نسبت به آن خيز و در كاسه سر آب طربناك انداز پيشتر زآنكه شود كاسه سر خاك انداز اشاره: رودخانه زاينده رود به دلايل متعددي از مهمترين رودخانه هاي كشور ماست. اين رودخانه با سرچشمه گرفتن از ناحيه كوهرنگ از مخازن آبي مهمي است كه آب شرب شهرهاي مهمي در استان هاي چهارمحال و بختياري ، اصفهان ، يزد و كرمان را تامين مي كند. علاوه بر آن آب مورد نياز صنايع بزرگي چون ذوب آهن ، مجتمع فولاد مباركه ، سيمان سپاهان و پتروشيمي از اين آب رودخانه تامين مي شود. شهر اصفهان با داشتن بناهاي تاريخي متعدد همچون سي و سه پل و پل خواجو زيبايي خود را مديون زاينده رود است و مهمتر از همه اينكه آب مورد نياز كشاورزي و شرب در دره زرخيز زاينده رود از اين رودخانه تامين مي شود و بي شك زايندگي و شكوفايي بخش عظيمي از فلات ايران مديون زاينده رود است. قبل از احداث سد زاينده رود و در اواخر دهه 40 عملاً هيچگونه كنترل و نظارتي بر اين منبع وجود نداشته است و سيلاب هاي مخرب بهاره و كم آبي هاي تابستانه همواره خاطر مردم را آشفته مي ساخته است. مهمترين تاثير احداث اين سد علاوه بر كنترل ميزان آب جاري رودخانه تغيير كشت در كشتزارهاي كناره زاينده رود از برنج به ديگر محصولات بوده است. چنانچه به دليل كاهش دماي آب به خاطر ذخيره سازي در مخازن درياچه زاينده رود بعد از 2 سال كشت برنج، كشت آن را رها ساخته و رو به كاشت گندم و در ميزان كمتر آن جو پرداختند. اما اينكه نياكان ما چه برداشتي از احداث سد داشتند گفتارها نشان مي دهد كه مردم ما به دليل به زير آب رفتن يانچشمه قديم و خارج كردن اجباري مردم از آن ده خاطره خوشي از آن نداشتند و دليل مهمتر آنكه تغيير محصول كشتزارهاي كناره رودخانه به ارقام كم ارزشتر موجبات ناراحتي آنان را فراهم كرده بود. راهكار كشاورزان در آن زمان ذخيره آب در كرت اول بوده تا با گرم شدن آب بتوان كرت هاي زير دست را قابل بهره بري ساخت كه اين رويه نيز چندان رضايت بخش نبوده و بعد از 2 سال با حصول نااميدي از كشت برنج آن را براي هميشه رها كردند. اين نكته نشان مي دهد كه براي مردم آن زمان محاسن طولاني مدت احداث سد روشن نبوده و آنها پيش بيني نمي كردند كه احداث اين سد چه تاثير شگرفي در معيشت آنان و فرزندانشان خواهد داشت. اما تاسف بارترين مسئله اين است كه مردم ما به رودخانه به عنوان يك زباله دان بزرگ و بي دردسر نگاه مي كنند و رودخانه يكي از روشهاي دفع زباله و دورريختني ها محسوب مي شود (البته با اجراي طرح زباله از ميزان آن كاسته شده است). البته اين نگرش تنها به اين منطقه اختصاص ندارد و در دنيا اين رسم بس ظالمانه بوده است كه رودها به عنوان مظاهر پاكي و پيام آوران بهداشت جامعه ، با آلودگي ها پذيرايي شده اند و بدتر از همه اينكه اين مسئله در فرهنگ ما آنقدر جا افتاده كه اين جملات را بسيار مي شنويم كه « به درد رودخانه مي خورد» يا « از رو پل سرزيرش كن». اين نشان ميدهد كه مردم ما چقدر نسبت به پاكي رود بي تفاوت بوده و هستند و هر چيز بي ارزش را از حيوانات مرده تا هر نوع آشغال و شيشه اي را نصيب رودخانه مي كنند. يا هنوز به خاطر داريم كه زنان و دختران سالها پيش كهنه هاي كثيف بچه ها را در محل اتصال چشمه معروف به «اُو گرم» در منطقه سرآسياب قديم مي شستند تا آب كثيفي وارد حوزه آب هاي ماركده نشود اما اينكه مردمان پايين دست رودخانه چه حقي از اين آب دارند خيلي مهم نبود. در مناطق بالادست نيز اوضاع نه تنها بهتر بلكه به مراتب بدتر بوده و هست. مثلاً در حال حاضر فاضلاب شهر چادگان و حتي فاضلاب بيمارستان اين شهر وارد درياچه زاينده رود مي شود و هنوز دهانه خروجي فاضلاب گرمدره پابرجاست. شايد هم تمام اين بي رحمي ها از اين نگرش ناشي مي شود كه ما همه چيز را براي خودمان مي خواهيم و خارج از ديوار منزلمان را محيط زندگي خود نمي دانيم. قطعاً آيندگان اين مرز و بوم ما را به خاطر اين رفتارهاي ظالمانه نكوهش خواهند كرد. به خاطر داشته باشيم كه تنها تفرجگاهي كه ما خارج از ماركده به ان مباهات مي كنيم و از زيبايي هاي آن وصف ها نقل مي كنيم همين زاينده رود است و بايستي همه با هم در آبي ماندن آن تلاش كنيم و همه روز چون سيزده نوروز براي رودخانه اهميت قائل شويم. محمد مهدي عرب 27/12/82 منابع:
دوستي با مردم دانا نكوست آقاي مهندس غلامعلي عرب طي نامه اي به تاريخ 1/11/82 كه در آواي شماره 18 چاپ شد از زبان دوست خود دو موضوع را مطرح كردند 1- به گسترش طرحهاي كشاورزي اعتراض نموده كه از فحواي كلام اينگونه مي توان برداشت كرد از شوراي اسلامي خواسته اند با جلوگيري از گسترش طرحها ، جلو داراتر شدن داراها و نادارتر شدن ناداران را بگيرد كه در همين جا از رياست محترم شوراي اسلامي درخواست مي گردد در برنامه ريزي هاي شورا به اين اعتراض هم توجه نمايند. 2- طي نسبت ناروايي به اعضاي شورا نوشته است كه در مراحل انتهايي طرح وحدت،اعضاء شورا نام دُردانه هاي(فرزندان) خود را در اين طرح نوشته اند كه شوراي اسلامي در همان شماره از دوست ايشان خواسته كه اسناد و مدارك خود را جهت چاپ ارائه دهد ولي با گذشت بيش از 40 روز و علارغم حداقل دوبار درخواست تلفني و حضوري هيچگونه سند و مدركي ارائه نشده است. از عدم ارائه اسناد و مدارك دال بر نام نويسي فرزندان اعضاء شورا در مراحل انتهايي طرح وحدت چنين مي توان برداشت نمود كه دوست آقاي مهندس غلامعلي عرب ابتدا بر اساس حدس تهمت خود را زده بعد به دنبال سند و مدرك رفته و احتمالاً بدســت نياورده است كه ارائـه دهد. بي گــمان تهمــت زدن به كسي بويژه به افــرادي كه نماينده مردم هســتند رفتاري ناپسند ، نامعقول و بدور از خردمندي و دانايي است. واژه برجسته اي كه در اين نوشته مهندس غلامعلي عرب به چشم مي خورد « دوست» است. دوست و دوستي در فرهنگ و ادب ما از قداست و احترام بالايي برخوردار است. به همين جهت ادباي ما در طول تاريخ هر يك به شكلي اين واژه را تعريف و يا خصوصيات آن را بيان نموده اند. به پاره اي از آنها اشاره مي كنيم با اين اميد كه مهندس و ديگر جوانان هنگام انتخاب دوست عميق تر بينديشند. مولوي مي گويد: دوستي با مردم دانا نكوست دشمن دانا به از نادان دوست دشمن دانا بلندت مي كند بر زمينت مي زند نادان دوست ويژگي خاصي كه در اشعار فوق براي دوست مي شمارد دانايي است و حتي دشمن دانا را بهتر از دوست نادان مي داند و فردوسي بزرگ درباره دانايي مي گويد: بدو گفت موبد كه دانش به است دانا به گيتي زهر كس مه است دانا به هر كار سازد درنگ سراندر نيارد به پيكار تنگ دگر با خردمند مردم نشين كه نادان نباشد به آيين دين فردوسي فرد دانا را در جهان از هر كس بهتر مي داند چون دانا در انجام هر كار مي انديشد و بعد توصيه كرده كه با مردمان خردمند نشست و برخاست كن و سعدي مي گويد: دوست مشمار آنكه در نعمت زند لاف ياري و برادر خواندگي دوست آن باشد كه گيرد دست دوست در پريشان حالي و درماندگي خصوصيت برجسته اي كه سعدي براي دوست مي شمارد صداقت و يكرنگي است. چنين دوستي نه به خاطر پول انسان، بلكه به خاطر كرامت انساني و وجود خود انسان با فردي رفيق و دوست مي گردد. بنابراين در تنگناها نيز دوستي خود را حفظ و يار و ياور باقي مي ماند و ناصر خسرو در تاييد حرف سعدي مي گويد: كسي را مرد عاقل دوست خواند كه اندر نيك و بد با دوست ماند عنصرالمعالي كيكاوس در كتاب قابوسنامه كه كتابي است در زمينه اخلاق مي گويد: حكيمي را پرسيدند كه «دوست بهتر يا برادر ، گفت: برادر نيز دوست به». يعني برادر وقتي خوب است كه دوست هم باشد.. علاوه بر اديبان و بزرگان فرهنگ و ادب، مردم عادي هم صفت دانايي را از ملزومات دوست و دوستي مي دانند و براي پرهيز از دوستي با مردمان نادان ، دوستي خاله خرسه را مثال مي زنند كه نمادي است از ناداني و حماقت. جناب مهندس، وقتي رنجش ها و دلخوري هاي خانوادگي و نيز مردم از يكديگر را بررسي و ريشه يابي نماييم مي بينيم ريشه و سرآغاز آن نبود دانايي است. دوست و يا خويش انسان بدون انديشه ، مطالعه سند، مدرك و بدون اينكه نيازي و ضرورتي باشد حرفي را مي زند، اقدامي مي كند و يا نسبت ناروايي به كسي مي دهد آنگاه طرف مقابل مي رنجد، دلخور مي شود و از خود واكنش نشان مي دهد و دنباله ماجرا را همه مي دانيم كه چه پيش مي آيد. محمد علي شاهسون ماركده 11/1/83 منابع : 1- لغت نامه دهخدا نوشته علي اكبر دهخدا 2- امثال و حكم نوشته علي اكبر دهخدا جشن عروسي در ماركده (قسمت دوم) عامل ديگري كه باعث مي گرديد ازدواجها خيلي زود صورت گيرد ذوق و علاقه پدر و مادر بود كه هر چه زودتر پسر خود را عروسي كند و به آرمان و آرزوي ديرينه خود برسند كه پسرشان را در لباس دامادي ببينند و اين گونه دليل مي آوردند كه” از كجا معلوم كه ما دو يا چند سال ديگر زنده باشيم پس بگذار تا زنده هستيم اين دين خود را نسبت به فرزندان خود ادا كنيم و به آرمان و آرزوي خود كه همانا داماد شدن پسرمان است جامه عمل بپوشيم “. مردم بر اين باور بودند كه فرزند پسر دو دين، يكي ختنه و ديگري عروسي، و دختر يك دين يعني عروسي بر گردن پدر و مادر دارد و هر پدر و مادري وظيفه دارد پسر خود را به موقع ختنه كند و پسر و دختر خود را در زمان خودش عروسي كند فقط در اين صورت است كه وظيفه پدر و مادري خود را انجام داده اند. پس بودند دختراني كه مايل به ازدواج با فلان پسر نبودند و صرفاً بنا بر تصميم پدر و مادر به خانه شوهر رفتند و در آنجا چاره اي جز سازش نداشتند و اين را نصيب و قسمت خود تلقي مي كردند. زشت يا زيبا، خوب يا بد اينگونه ازدواجها صورت مي گرفت و بيشتر دختران با تمام مصيبتها مي سوختند و مي ساختند و به ندرت كار به طلاق مي كشيد. بعضي وقتها اتفاق مي افتاد كه دختر و پسري كه به دنيا مي آمدند را نامزد يكديگر مي كردند. اين دو طفل معصوم بنا به خواست پدر و مادر بايد تن به ازدواج با همديگر دهند بعضي وقتها هم پدر و مادري دختر خردسال خود را نذر مي كرد كه به فرد سيد شوهر دهد گويي دختر يك شئي بوده و مالك و دارنده آن پدر و مادر بودند ، اغلب اين ازدواجها صورت مي گرفت و كمتر ديده شده كه دختر و يا پسر مخالفت كرده باشند چون به بچه ها اين عقيده را تلقين كرده بودند كه« اگر حرف پدر و مادر را گوش ندهي در دنيا و آخرت خير نخواهي ديد.» نبايد تصور كرد كه پدران و مادران چه انسانهاي سنگدل و مستبد بودند كه كوچكترين توجهي به نظر فرزندان خود نمي كردند چون سنت آن روز جامعه آنگونه ايجاب مي كرد و پدر و مادران تمام زواياي زندگي را در اين انتخاب در نظر مي گرفتند تا فرزندشان سعادتمند زندگي كند و اگر هم دختر و پسر آزادي داشتند كه خود تصميم بگيرند در آن جو و فرهنگ و سنت و با توجه به شكل تربيتي كه شده بودند اغلب همان تصميم پدر و مادرشان را مي گرفتند. آقاي مطهري در كتاب نظام حقوق زن در اسلام در اين مورد نظر جالـبي دارد ” در ميان مردم ما غالب پدران هنوز مانند دوران جاهليت خود را اختياردار مطلق مي دانند و اظهار نظر دختر را در امر انتخاب همسر و شريك زندگي و پدر فرزندان آينده اش، بي حيايي و خارج از نزاكت مي دانند و به رشد فكري دختر كه لزوم آن از مسلّمات اسلام است توجهي نمي كنند. چه بسيار است عقدهايي كه قبل از رشد دختران صورت مي گيرد شرعاً باطل و بلااثر است. عاقدها از رشد دختر تحقيق و جستجو نمي كنند و بلوغ دختر را كافي مي دانند“. در اينجا لازم است مختصري از باورهاي مردان آن روز ماركده در مورد زنان كه نيمي از پيكره انسانيت هستند را عرض كنم تا موضوع بهتر روشن گردد. جامعه آنروز ماركده يك جامعه مردسالار بود. در اين جامعه مردان اصولاً زن را يك انسان كامل نمي دانستند مردان مذهبي تر جامعه هرگاه مي خواستند زني را محترمانه صدا بزنند مي گفتند” ضعيفه “ . در صورت قباله هايي كه در ده تهيه مي گرديد قبل از نام دختر كلمه « كمينه » را مي نوشتند. مردان اين جامعه بر اين باور بودند كه زنان ناقص العقل هستند و يك دنده چپ كمتر دارند به همين جهت به زنان اجازه نمي دادند كه در كارها نظر بدهند و دخالت كنند . اين مسائل در وعظ و خطابه در مسجد هم گاهگاهي به شكل مستقيم و غير مستقيم عنوان مي گرديد و متاسفانه خود زنان اين موضوعهاي عنوان شده را كه باور مردان بود را كاملاً قبول داشتند. آيا واقعاً چنين است ؟ بهتر است قضاوت اين موضوع را به دختران امروزي كه فرزندان همان مادران داراي اين باورها هستند و از نعمت سواد هم بهره مند مي شوند و مادران آينده اين جامعه خواهند بود محوّل كنيم. اصولاً براي يك مرد عيب بوده كه زنش را به اسم صدا بزند و معمولاً او را ” اوهوي با تواَم “ يا به اسم پسرشان صدا مي كرد.چرا؟ كسي جواب نداشت. اگر زني مقداري در زندگي مشتركشان دخالت مي كرد ، مردم جامعه مي گفتند:” كه زن فلاني با استفاده از مسائل جنسي مرد خود را رام كرده و در كار مرد دخالت مي كند “و علت آن را بي عرضگي مرد مي دانستند و مي گفتند:” فلاني (با تحقير) اختيارش با زنش است “ ، غير مستقيم يعني مرد نيست.آقاي مطهري در عدل الهي مي گويد:”در زندگي انساني هر كاري كه نتواند به «چرا» ها پاسخ معقول دهد به هر اندازه كه از اين جهت ناقص باشد، نقص در حكمت و خردمندي انسان تلقي مي شود. “ ادامه دارد … محمد علي شاهسون ماركده بانوي هنرمند گذشته ماركده را مي توان به چهار دوره تقسيم نمود. دوره سوم آن پس از انقلاب مشروطه و روي كار آمدن خان هاي بختياري در اين منطقه شروع ميگردد. پس از اينكه محمد علي شاه قاجار شوراي ملي را با دست لياخوف روسي به توپ بست و تعدادي از آزاديخواهان كشته و تعدادي فراري شدند استبداد صغير در كشور حاكم شد. در تبريز آزاد مردي از لايه هاي پايين و گمنام اجتماع به نام ستّار كه دلال اسب و قاطر و … بود و به خاطر دليري ها و شجاعت هايش لقب خان هم به او داده وبه ستارخان مشهور شد ، اين استبداد را برنتافت و ابتدا يك تنه به مقابله برخاست. سرانجام بيشتر تبريز و تبريزيان 11 ماه در برابر ارتش محمد علي شاه ايستادگي نمودند. در اين هنگام از ديگر گوشه و كنار ايران نيز شورشها برخاست از جمله خان هاي بختياري به راهنمايي و درخواست سردار اسعد بختياري به مخالفت برخاستند و پس از اشغال اصفهان به سمت تهران حركت و سرانجام با كمك نيروهاي از شمال آمده ، تهران نيز تصرف و محمد علي شاه به سفارت روس پناهنده شد و دولت مركزي به دست بختياري ها افتاد. از اين تاريخ به بعد هر لري كه مي توانست اسبي و تفنگي از كسي تصاحب كند خود را خان ناميد و چون داراي پرورش و فرهنگ عشايري بودند و به دور از فرهنگ و تمدن و علوم ، با طبيعت خشن پرورش يافته بودند مسائل عاطفي ، انساني ، اجتماعي و علوم و پيشرفت زمان را نمي دانستند و خود را مالك همه چيز مردم تلقي مي نمودند به همين جهت پس از كسب قدرت ، روستاهاي اين منطقه را بين خود تقسيم نموده و از مردم خواستند بدون قيد و شرط املاك خود را به آنها بفروشند آنهايي كه فروختند در ازاي فروش ملك خود پولي دريافت نكردند و آنهايي هم كه مقاومت كردند با فلك شدن ، اشكلك و ديگر شكنجه ها مجبور به واگذاري زمين خود به خان شدند. املاك روستاي ماركده سهم مكرّم پسر غلامحسين خان، مشهور به سردار محتشم بختياري شد. تا اين زمان روستاي ماركده ، روستايي پرنعمت و آباد بود و مردم در رفاه مي زيستند. باز شدن پاي خان هاي بي فرهنگ و تمدن به روستاي ماركده منشاء و سرآغاز شروع يك دوره توأم با فقر ، بدبختي ، زبوني ، بيچارگي و آوارگي مردم اين روستا شد. فقر بدان جهت كه محصولات توليدي كشاورزي به خاطر ايجاد رژيم ارباب و رعيتي از روستا خارج مي گرديد و چيزي براي ارتزاق مردم باقي نمي ماند و بدبختي از ان جهت كه اتفاقات ناگوار مثل غارت ماركده توسط رضا جوزداني و ناامني هاي منطقه نتيجه حضور ناميمون اين بختياري ها بود. زبوني از آن جهت كه مردم به خاطر درماندگي در زندگي روزمرّه و تحقيرهايي كه از خان ها مي ديدند و بيگاري هايي كه براي خانها انجام مي دادند شجاعت ، شهامت و عزت نفس خود را از دست داده بودند و آوارگي بدين جهت كه در اين دوره برخلاف دوره هاي قبل تعداد زيادي خانوار فقط به خاطر فقر و نجات از گرسنگي مطلق از روستا رفتند. در سال هاي 13-1311 بدستور رضا شاه ، بختياري ها املاك خود را فروختند. قسمت عمده زمين هاي كشاورزي ماركده را فردي اصفهاني به نام بمانيان خريد و مردم همانند برده از اربابي به ارباب ديگر انتقال داده شدند و اين بردگي تا انجام اصلاحات ارضي در سال 1346 تداوم يافت، مشخصه بارز اين دوره فقر و گرسنگي مطلق بود. موضوعي ديگر هم كه باعث شده بود مردم روز به روز فقير تر شوند ورود كالاهاي متنوع ساخت اروپا به بازار ايران و نيز ماركده و نياز مردم به اين كالاها و نبود پول و درآمد جهت خريد و تهيه آنها بود. براي نمونه مردم قبلاً لباسهاي خود را با ريسيدن پشم و پنبه و بافتن پارچه، خود توليد مي كردند و مي پوشيدند ولي اكنون پارچه هاي چيت ارزان و رنگارنگ به بازار آمده بود ولي پول خريد نبود. مردم قبلاً خود تخت گيوه را از كرباسهاي كهنه تهيه مي كردند و رويه گيوه را نيز مي بافتند و پاپوش توليد مي كردند ولي حالا كفش هاي كارخانه اي آمده بود. قند ، چاي ، توتون و بعد سيگار به هزينه هاي خانوارها اضافه شده بود.پيشرفت علوم پزشكي و تزريق واكسن ها و سم پاشي ها باعث كم شدن مرگ و مير كودكان شده، در نتيجه جمعيت جوان خانواده ها زيادتر و نياز به مصرف بيشتر بود، از طرفي فرهنگ بورژوازي مبتني بر مصرف گرايي ، توسعه داد و ستد و مبادله كالا ، جايگزيني ارزش پول و ديگر تجملات زندگي به جاي همه افتخارات ، آهسته آهسته يك تحول در ذائقه هاي مردم بوجود مي آورد. اين تحول را چند نفر بورژواي روستا روز به روز گسترش مي دادند. اين بورژواها انواع كالاهاي پر زرق و برق توليد كارخانه اي ساخت اروپا را از شهر به روستا مي آوردند و به صورت نسيه در اختيار مردم مي گذاشتند و هنگام سرخرمن تمام محصولات توليد شده كشاورز را بابت طلب خود از او مي گرفتند در نتيجه كشاورز در پايان فصل برداشت تهي دست و گرسنه دوباره دست به سوي بورژوا دراز مي كرد. اين بورژوا نياز به مصرف را در ذائقه مردم ايجاد كرده بودند ولي به علت پايين بودن سطح فرهنگ ، بينش و دانش ، توانايي و امكان ايجاد توليد پول بيشتر را براي مردم فراهم نكردند بنابراين هيچ تحولي در زندگي مردم براي توليد بيشتر و بدست آوردن پول بيشتر بوجود نيامده بود و مردم خود را روز به روز فقيرتر احساس مي كردند. در نزديكي هاي پايان اين دوره، اواخر دهه سي، دختر خانمي هنرمند به يكي از پسران روستا شوهر مي كند كه اگر او را فرشته نجات بناميم بيراهه نگفته ايم. اين دختر خانم در يكي از محله هاي رضوان شهر امروزي متولد مي شود. پدر نام او را فاطمه صغرا مي نهد. خانواده فاطمه صغرا در سنين كودكي وي به نجف آباد مهاجرت مي نمايند. در نجف آباد پدر توصيه مي كند كه دختر به كلاس آموزش قرآن برود ولي دختر به هنر بافندگي فرش علاقه داشته و با ميل و ذوق و علاقه خود به جاي مكتب ملاباجي به كارگاه مي رود و هنر بافندگي فرش مي آموزد. در سن 14 سالگي به خواستگاري اش مي آيند و پدر طبق عرف جامعه، بدون اينكه دخترش آمادگي براي زن خانه و مادر شدن داشته باشد و بدون اينكه مفهوم شوهر و شوهر داري را بداند و بدون اينكه خواست و رضايت او را بخواهد به خواستگار خانواده پسر از روستاي ماركده كه شناختي از وي نداشته و حال هم چندان شناخت ندارد جواب مثبت مي دهد. فاطمه صغرا مي گويد :” من هنوز 14 سالم نشده بود كه مرا به عقد پسري در آوردند و فرداي آن روز نيز با لباس و هيأت عروس به ماركده آوردند و من آن روز اصلاً نمي دانستم شوهر يعني چه؟ چه ضرورت بوده كه من بايد شوهر كنم؟ و شوهر داري چگونه بايد باشد؟ و اين محل برايم بسيار ناگوار بود. غريبي و كم تجربگي من از طرفي و زن پدر داشتن شوهرم و اختلافات با هم زيستن در يك خانواده دست به دست هم داد و ماندن در اين روستاي دور افتاده و فقير را برايم طاقت فرسا نمود به همين جهت هرگاه به سمت نجف آباد مي رفتم از آپونه كه به آن سمت مي شديم بسيار خوشحال مي شدم و دل گرفتگي ام برطرف مي شد. اين حالت تا هنگامي كه بچه دار شدم ادامه داشت و بعد از آن ديگر به اين محل و آب و هوا و مردمانش و فرهنگش علاقه مند و برايم شيرين و جالب شد. وقتي كه وارد ماركده و ماندگار شدم روستا را بسيار فقير ديدم و مردمان به خاطر فقر شديد نحيف، پژمرده و دختران آن ژوليده، لباسهاي مندرس، نشسته و نرُفته بودند كه برايم ناخوشايند بود ولي كم كم برايم عادي شد. در روستا دختران مستعد جهت يادگيري بافندگي فرش وجود داشت ولي امكانات نبود و اين موضوع را من خوب درك كردم و هميشه در اين فكر بودم كه بتوان كارگاه قالي بافي داير نمود. روزي همراه شوهرم در مزرعه آغجوقايه خرمن مي ماليديم. يكي از دختران روستا كه پدرش مرده و يتيم بود به ما كمك مي كرد و با ظرف از جوي آب مي آورد. اين دختر هنگامي كه خالي مي رفت سرگين هاي خر را در كنار راه جمع كرده بود تا عصر جهت سوزاندن به خانه بياورد دشتبان مزرعه آمد و به دختر گفت : تو حق نداري سرگين ها را جمع كني و آنها را از دختر گرفت ، اشك در چشمان اين دختر يتيم حلقه زد. من به او گفتم : دعا كن يك دست تير و تخته قالي بافي به ماركده آورده شود آنگاه تمام اين مشكلات حل خواهد شد.آن دختر يتيم گفت: آيا آن روز مي رسد؟. پس از اينكه قالي بافي را در ماركده شروع كردم همين دختر يكي از شاگردان اوليه من بود و خيلي زود بافندگي را آموخت و خود مستقلاً يك دستگاه قالي زد .“ آقاي محمد اسماعيل شاهسون همسر خانم فاطمه صغرا مي گويد :” از همان ابتداي ازدواجمان در فكر بوديم كه كارگاه قالي بافي داير كنيم و ضمن اينكه درآمدي داشته باشيم اين حرفه را به ديگر دختران روستا آموزش بدهيم ولي چون جاده خوب نداشتيم و روستا از شهر هم دور بود كسي حاضر نبود براي يك دستگاه قالي از شهر به اينجا بيايد تا اينكه سال 1344 من خواستم به نجف آباد بروم با حيوان به آپونه رفتم و آنجا سوار وانت محمود شوفر شدم. در قلعه عرب يك مسافر ديگر سوار شد و من از او پرسيدم چكاره هستي؟ او گفت : نجف آبادي هستم و در اينجا قالي مي زنم. من گفتم: يك دستگاه قالي هم در ماركده براي خانم من بزن، و ايشان كه همان حاج مهدي بود قول مساعد داد و بعد از چند ماه به ماركده آمد و يك دستگاه دار قالي بافي زد “و اين نقطه آغازين و شروع صنعت فرش بافي در ماركده بود. فاطمه صغرا مي گويد :”دختران روستاي ماركده استعداد خوبي جهت يادگيري داشتند. من در هر تخته فرش كه مي بافتم دو يا سه نفر را آموزش مي دادم و پس از اتمام آن تخته فرش آن دو يا سه نفر مستقلاً براي خود دار قالي مي زدند و هرگاه هم سئوال يا مشكلي داشتند مي رفتم و آنها را راهنمايي مي كردم. شادروان پدرم شوهرم در اين كار مشوق من بود و مي گفت كه به دختران كمك كن تا بتوانند يك لقمه ناني بدست آوردند و بخورند و من هم از اينكه توانسته بودم به دختران هنر فرش بافي را بياموزم خوشحال بودم و هيچگاه حسادتي در من بوجود نيامد حتي يك بار دختري يتيم از روستاي گرمدره آوردند كه من او را آموزش دهم يك وقت متوجه شدم سرش شپش دارد ، او را حمام دادم، لباسهاي خود را بر او پوشاندم ، لباسهايش را شستم و ايشان قالي بافي آموخت و رفت .“ شروع و نقطه آغازين قالي بافي در سال 1344 بود. حدود 2 سال طول كشيد تا تقريباً در تمام خانه هايي كه دخترخانمي وجود داشت دار قالي برپا شد و مردم به جهت رهايي از فقر و گرسنگي با شدت به اين كار روي آوردند و زن و مرد، دختر و پسر شبانه روز مشغول كار شدند و روستا آهسته آهسته از گرسنگي نجات يافت و مردم به فكر تهيه وسايل ديگر زندگي افتادند. در همان يكي دو سال اول يكي دو نفر از جوانان روستا به فكر افتادند كه با آموزش نصب و ديگر مراحل و فنون، اين صنعت را بومي كنند و خود شخصاً تمام مراحل مثل نصب دار، دواندن چلّه، تهيه نقشه، فراهم آوردن و آماده كردن مراحل اوليه، پايين كشي و ديگر كارها را انجام دهند تا نياز به آمدن غريبه به روستا نباشد. انگيزه بومي كردن و خود افراد روستا كارها را بدست گرفتن ، انديشه اي بود عالي و مردم از اين فكر حمايت نمودند و اين كار عملي شد و پس از 3 تا 4 سال فرد نجف آبادي ناگزير شد كه چند دستگاه دار قالي خود را به همان افراد بومي بفروشد. موضوعي كه افراد بومي مردم را براي بيرون كردن حاج مهدي نجف آبادي تهييج مي كردند اين بود كه: چرا غريبه به خانه شما بيايد؟ چرا حاصل دسترنج شما را نجف آبادي بخورد؟ ولي با گذشت زمان و فرايندي كه صنعت فرش در ماركده داشت و روندي كه همين افراد بومي نسبت به پرداخت دستمزد بافندگان در پيش گرفتند انسان را به ياد داستاني كه سعدي عنوان كرده مي اندازد. سعدي مي فرمايد: شنيدم گوسفندي را بزرگي رهانيد از دهان و دست گرگي شبانگاه كارد بر حلقومش بماليد روان گوسفند از وي بناليد كه از چنگال گرگم در ربودي چو ديدم عاقبت گرگم تو بودي زيرا استادكار نجف آبادي پس از اتمام بافتن فرش و فروش آن ناگزير بود پول بافنده را يكجا بدهد ولي استادكاران بومي كه همان بورژواهاي روستا بودند اجناس مورد نياز بافنده را از شهر آورده و خرده خرده به صورت نسيه با قيمت بالاتر به وي مي دادند و پس از اتمام بافت فرش، بافنده يا چيزي طلب نداشت و يا مقداري هم بدهكار بود و ناگزير مي گرديد مجدداً از همين استاد كار دار قالي بزند و اينان چون رقيبي در روستا نداشتند و مردم هم سخت نيازمند بودند استثمار و بهره كشي دوچندان بود. نتيجه مثبتي كه مردم ماركده از صنعت فرش بافي گرفتند عبارت بود از : نجات از گرسنگي، رونق بخشيدن به زندگي مادي با بهتر كردن مواد غذايي، بهداشتي، پوشاك و مسكن و رفتن به مسافرت زيارتي. در اين فرآيند كمي تغيير در بينش مردم نسبت به دختر بوجود آمد. تا اين زمان مردم تنها پسر و مردان را نان آور مي دانستند ولي حدود سه دهه دختران روستا توانستند علاوه برنان آور بودن زندگي را نيز رونق و كيفيت آن را بالا ببرند به همين جهت دختران ارزشمند شدند و جهيزيه آنها زيادتر شد، تجملات زندگي آنها افزون گشت و … اين صنعت داراي نتايج منفي هم بود. بر اثر كار شبانه روزي اكثر دختران و زنان بعدي روستا به ضعف بينايي دچار شدند. به علت نشستن مدام روي تخته قالي بافي شكل و فرم و تناسب بدن آنها ناموزون و بدقواره شد. به علت سود حاصل از بافندگي پدران چندان تمايل به فرستادن دختران خود به مدرسه جهت كسب علم و دانش نداشتند نتيجه آن بوجود آمدن جامعه اي بي سواد و با فرهنگي عقب مانده بود و سرانجام سود اصلي حاصل از دسترنج دختران ابتدا نصيب چند نفر بورژواي روستا شد كه صاحبان دار قالي بودند و اين بورژواها به علت عدم شناخت و معرفت نوع دوستي سرمايه بدست آورده از دسترنج دختران روستا را به جاي اينكه در روستا سرمايه گذاري و ايجاد اشتغال و درآمد نمايند در نجف آباد به شكل مسكن و ماشين سرمايه گذاري نمودند كه خود خيانت و دهان كجي به همه مردم از جمله همان دختران روستا بود و در نهايت واسطه ها و دلالهاي فرش در بازار از آن بهره ها بردند. با همه اين اوصاف خدمات ارزنده خانم فاطمه صغرا رحيمي به مردم ماركده ارزشمند بود و شايان تقدير است گرچه خود سود مادي نبرد. بدون شك نوجوانان فعلي كه مردان و زنان آينده روستا خواهند شد برخلاف نسل ميان سال و بزرگسال كنوني كه غرق در زندگي مادي اند زحمات صادقانه كساني را كه به نوعي منشأ خدمات به مردم روستا شده اند را پاس خواهند داشت و ارج خواهند نمود. محمد علي شاهسون ماركده 29/12/82 منابع:
خواستگاري كبوتر با كبوتر……. باز با باز در گوشه ماركده بيمار…… جايي كه نه دل ماند و نه دلدار جواني در روزگاران قديم ……… بود جواني مصمم و دلير برداشت تفنگش را صبح زود………. رفت بر سر شكارش مثل هر روز اما آن روز شكاري به تيرش خورد………كه تا آنروز هرگز نمي خورد به جاي غزل غزال تيز پا ……ديد دختري نجيب خوش زا اين جوان خام نادان ……. عاشق شده در ميان جوانان جوان ما برگشت با حالي پريشان …… عاشق شده مانند ايمان آنقدر كه او نمود فرياد …… تن خسته شد و بر زمين افتاد اشكي زميان چشم مستش ……… غلطيد به روي كف دستش پاك كرد از روي آن گونه اشك ……… آن رنگ پريده همچو كشك دوستان دگر همه پريشان ……… دوروبرش زقوم و خويشان يك روز به هواي گشت صحبت ……… با يكدل پر اميد و جرئت در پيش همان درخت ………… رفت به هواي خواستگاري گفت اي عزيز درون قلبم ……… اي خوشگل خوشگلا قشنگم مو ريخته اي به روي شانه …… آتش زده اي در اين ميانه اي من بشوم فداي قربان ……… به آن چشم هميشه جنبان ترسم صنما جنون بگيرم ……… از عشق تو عاقبت بميرم دختر با فحش و ناسزا ………… به او گفت در آن جا رو با پدرت بيا به پيشم ………. صحبت بكنيد با قوم و خويشم تا بله برون جواب بگيري ……... شايد فرجي شود نميري جوان رفت پيش پدر كرد تعريف ……… از آن گوهر يكدانه مثل شير فردا خريد دسته اي گل ……… از شقايق و ياس و سنبل فردا شدند روانه خانه او ……… در را زدند باز كرد او وارد شدند نشستند با احترام …… بدون تعارف هيچ كدام پدر عروس گفت بگو چه دارد پسرت ……… آن عزيز تنها گوهرت گفت پسرم صاحب تفنگي است ………. كه در ماركده لنگه اش نيست پدر عروس گفت تفنگ كه نان نيست …… روزي درآوردنش هم روا نيست جوان پريد وسط حرف پدر و گفت ……… با صداي آرام منت كشي گفت نگوييد خونه چي ميشه …….. ماشين نباشه نميشه مهر و قباله و سند ………….. زمين نباشه نميشه ابوالفضل شاهسون
|
||
کلیه حقوق این سایت متلعق به روستای مارکده می باشد

