Home arrow دست نوشته ها و تحقیقات arrow دلایل عقب ماندگی فرهنگی
دلایل عقب ماندگی فرهنگی چاپ ارسال به دوست
نویسنده محمدعلي شاهسون ماركده   
1387/04/07 ساعت 10:09:10
فهرست صفحات
دلایل عقب ماندگی فرهنگی
صفخه 2
صفخه 3
اطلبو العلم من المهد الي اللحد . حديث از پيامبر اسلام است كه مي فرمايد : از گهواره تا گور دانش بجوي .
از چند سال قبل خيلي علاقه مند بودم كه نظرهاي مردم ماركده  بخصوص نسل جوان را ، از نزديك از طريق گفتگو درباره فرهنگ ، تحصيل و مدرسه بدانم . تصميم گرفتم اين كار را در يك روز عمومي از طريق پرس و جوي آماري انجام دهم . سئوالهايي كه در ذهنم رسيد عبارت بودند از : سن افراد ـ ميزان تحصيلات ـ مطالعه و يا عدم مطاله مستمر كتاب ـ مطالعه يا عدم مطالعه روزنامه هاي كشور و سرانجام اينكه : علت عقب ماندگي فرهنگي ما مردم ماركده چيست ؟
اين را ابتدا عرض كنم كه  منظور از فرهنگ در اين نوشته ، فرهنگ به معني خاص خود نيست . بلكه منظور از فرهنگ عبارت است از درس ، مدرسه ، كتاب ، دبيرستان ، دانشگاه ، مطالعه مستمر داشتن و اهميت داشتن به اين مسائل .
سن مردم را بدين جهت لازم ديدم بدانم كه ببينم گروهاي سني مردم  ماركده هر يك چگونه و از چه زاويه اي به اين مسئله مي نگرند . سواد را به دو دليل خواستم كه بدانم يكي اينكه چند درصد از مردم ماركده با سواد هستند ديگر آنكه  سواد چون يكي از ابزارهاي مطالعه و بالا بردن سطح فكر و فرهنگ است . مطالعه كتاب را بدين جهت كه، ببينم چند درصد از مردم ما با كتاب سر و كار دارند و چه مقدار از اوقات فراغت خود را صرف مطالعه كتاب و در نتيجه بالا بردن سطح معلومات خود مي كنند و مطالعه روزنامه را بدين جهت كه چون مسائل روز اجتماع و جهان را منعكس مي كند و چون روزنامه ، يك وسيله ارتباطي هم است مي خواستم بدانم چه تعداد از مردم ما با جامعه و جهان در ارتباط هستند ، و سرانجام مي خواستم بدانم گروهاي سني ماركده نظرشان راجع به عقب ماندگي فرهنگي ماركده چيست ؟ و چه عواملي را در جهت عقب ماندگي فرهنگي موثر مي دانند تا با ريشه يابي و شناخت دقيق آنها جوانان بتوانند بقاياي آن موانع را از جلو راه خود بردارند و به قله علم و دانش صعود كنند .
سر انجام در روز اول فروردين سال 1374 كه روز باراني هم بود اين پرس و جو به عمل آمد كه نظرهاي مردم را در اين نوشته مي آوريم .
براي دسته بندي گروهاي سني ماركده ، چندين بار نظرهاي ارائه شده را مطالعه كردم و ديدم كه افراد زير 30 سال كه من آنها را جوانان مي نامم تا حدودي نظريه هاي مشابه و يا بهتر بگويم نزديك به هم را دارند . اين گروه ، از دو گروه سني ديگر كه به آنها نيز اشاره خواهد شد نظريه هاي گسترده تر و متنوع تر ارايه دادند . و اينگونه مي شود استنباط كرد كه جوانان مقدار كمي به مسائل از ديد علمي مي نگرند ولي اين حد كافي نيست . نظريه هاي جوانان براي من بيشتر اهميت دارد و لازم ديدم آنها را بيشتر توضيح دهم  ، چون آينده جامعه بدست همين جوانان است و اين جوانان هستند كه بايستي بناي يك جامعه پويا و با فرهنگ را بگذراند ، جامعه اي كه تك تك افراد آن تحصيل كرده و با فرهنگ باشند و بتوانند با تفاهم بهتر ، زندگي مسالمت آميز و توام با صفا و صميميت داشته باشند و خود افتخاري براي نسل بعد از خود گردند : جوانان تقريبا علت عقب ماندگي را متوجه نسل قبل و بزرگتران مي كنند و مي گويند : اينها در وظايف خود نسبت به نسل بعدي كوتاهي كرده اند .
گروه سني بعدي افراد بين 30 تا 50 سال است ، اين گروه مقداري واقع بين تر هستند و نظريه هاي خود را بر اساس مشاهدات و تجربه هاي خود عنوان مي كنند و يك مقداري هم شهامت به خرج مي دهند و مي گويند :خودمان هم مقصر هستيم چون بي همت بوديم . اين گروه هم مقداري از نظريه هاي جوانان را ارائه مي دهند و هم مقداري از نظريه هاي پيرمردان را ، كه مي شود گفت  نظريه هاي آنان بين دو گروه جوانان و پيران است .
گروه سني سوم افراد بالاتر از پنجاه سال است كه علت عقب ماندگي فكري و فرهنگي مردمان ماركده را يكسره متوجه فقر اقتصادي و يا بقول خودشان نداري مي اندازند و دور بودن از مراكز فرهنگي ، نداشتن جاده ، نبودن وسيله حمل و نقل مناسب را نيز مزيد بر علت مي دانستند و در پايان بعضي از اين پيرمردان از جوانان هم گله هايي دارند.
{
mospagebreak}
1- ابتدا مي پردازيم به توضيح نظريه هاي جوانان :
چند نفر از جوانان مسئله جالبي را مطرح مي كردند و گويا از اين مسئله رنج مي بردند . آنها مي گفتند : آقا سن ازدواج در اين روستا پايين است و هر پسر بچه اي كه به سن 16 الي 18 سال مي رسد پدر و مادرش تصميم مي گيرند كه او را عروسي كنند اين نوجوان تا مي آيد به خود بجنبد يكي دو تا بچه دارد ، بعد از آن حتي اگر بخواهد درس بخواند نمي تواند ، و نيز مسئله سربازي اش پيش مي آيد ، كه بايد زن و بچه اش را پيش پدر و مادرش بگذارد و به سربازي برود ، ما نمي دانيم  پسران را زود زن دادن چه نفعي براي پدر و مادران دارد ، تازه اين سرنوشت پسران است . دختران بيچاره نيز از ما بدبخت تر هستند . نمي دانيم پدران و مادران چرا اينقدر در مورد فرزندان خود بخصوص دختران ظلم مي كنند ، ببينيد يك دختر را از 5 الي 6 سالگي مي چپانند پشت قالي ، اين دختر در سن 15 الي 16 سالگي كه مي خواهند شوهرش بدهند ، چشم ندارد ، قوز هم در آورده است ، درد مفاصل پا هم گرفته است ، بي سواد هم هست ، فقط چندين قالي بافته است كه سود عمده آن را دلالها و سرمايه داران مي خورند و از باقي مانده اين سود ، پدر و مادر دختر چندين بار به زيارت امام رضا رفته اند و يكي دو بار هم دختر را برده اند و سرانجام دختر را با مقدار زيادي جهيزيه به خانه شوهر مي فرستند ، دختر در خانه شوهر تازه اول بدبختي اش است و بايد با شتاب بيشتري باز قالي ببافد. آيا بهتر نيست پدر و مادر وسايل تحصيل دخترشان را تا دانشگاه فراهم نمايند و آن وقت يا جهيزيه ندهند و يا مقدار خيلي كمي بدهند و بگذارند دختر با بينش باز مسير زندگي و نحوه زندگي خود را انتخاب و تصميم بگيرد چگونه و با چه كسي زندگي مشترك خود را شروع كند؟
دو نفر از جوانان كه خود نيز دبيرستاني و دانشگاهي بودند از بزرگترها گلايه داشتند و مي گفتند : بزرگترهاي روستاي ما نه تنها به مسئله هاي علمي توجه ندارند بلكه به بچه هايي كه نيز مقداري دنبال مسائل تحصيلي و كسب علم هستند ، چندان بها و اهميت نمي دهند. فرض كنيد دو تا پسر ، يكي دنبال علم باشد و ديگري دنبال مسائل اقتصادي ، پسري كه دنبال مسائل اقتصادي است در ديد مردم ماركده بخصوص بزرگترها با اهميت تر و آينده نگرتر است و مي گويند فلاني به فكر زندگي است ، چون علم و فايده هاي آن براي مردم ماركده جا نيفتاده است.
يكي دو نفر از جوانان مسئله را از اين ديد عنوان مي كردند و مي گفتند : آقا مردم ماركده به همه مسائل از ديد شرعي مي نگرند ، چيزها را با ديد شرعي حلاجي مي كنند و يا در قالب شرع مي ريزند ، اگر در قالب شرع گنجانده شد آن را درست مي دانند وگرنه نه . فكر نكنيد منظور از شرع آن چيزهايي است كه شما توي كتاب خوانده ايد ، بلكه منظور از شرع آن چيزهايي است كه توي ذهن بزرگترها جاگير شده و آنها از طريق پاي منبر نشستن فراگرفته اند و يا از ديگران و بزرگتران خود آموخته اند و به آنها با ديد مطلق مي نگرند و زندگي خود و فرزندان را با آن برنامه ريزي مي كنند. مثلاً يكي از اين مسائل اين است كه  دختر نمي تواند سر كلاس كه معلمش مرد است برود و چون معلم زن هم كه اينجا نيست ، پس بهتر و شايسته تر است كه دختر به مدرسه نرود . پسر اگر بدون بزرگتر، به شهر جهت تحصيل برود ممكن است با افراد ناباب برود و اخلاقش فاسد شود ، پس بهتر است پسر را به شهر نفرستيم. در توجيه عمل خود هم اينگونه استدلال مي كردند كه : يك رزق داريم خدا مي رساند حالا پدرانمان سواد نداشتند نان نخوردند ؟ تازه اين بي سوادها خيلي هم ديندارتر هستند مگر نمي بيني آنهايي كه درس خيلي مي خوانند بعضي هايشان يك حرفهاي كفرآميز مي زنند.
يكي از جوانان كه گويا دل پردردي از بزرگتران و بخصوص از پدر خود داشت مي گفت : پدران ما نه تنها خودشان علم را نشناختند و با زندگي علمي آشنايي نداشتند مي خواستند فرزندانشان كه چهار كلاس درش خوانده و چندين سال سر كلاس درس نشسته اند هم دقيقاً مثل خودشان بينديشند. من خودم وقتي كه در دبيرستان درس مي خواندم به مسائل هنري خيلي علاقه داشتم و وقتي ديپلم گرفتم خيلي علاقمند بودم كه در رشته هنر در كنكور شركت كنم. ابتدا پدرم نمي دانست هنر چيست ، بعد كه برايش توضيح دادم ، از هنر فقط نقاشي را متوجه شد و سخت ناراحت گرديد و گفت: بعد از اين همه خرج و درس خواندن حالا مي خواهي بروي دانشگاه نقاشي كني ، نقاشي كه كار بچه هاي كلاس اول است.  همين جوان ادامه مي دهد : ببينيد پدران ما به علم و فرهنگ و تحصيل و مدرسه اهميت نمي دهند ، يك بچه وقتي به مدرسه مي رود مسلماً كلمات را  به صورت كتابي مي آموزد ، حالا همين دانش آموز اگر خواست توي خانه يا توي جامعه گاهي بعضي از كلمه ها را كتابي بگويد يعني همانگونه كه آموخته است ادا كند ، مورد تمسخر مردم و نيز خانواده خود قرار مي گيرد و  مثلاً مي گويند فلاني به اُ مي گه آب. و يا اگر يك بچه اي به ورزش علاقمند شد بزرگترها با ديد ولگرد به او نگاه مي كنند. همين ديد محدود و كوته انديشي پدران بود كه ما جوانان ماركده نتوانستيم از نظر تحصيل موفقيتي كسب كنيم. باور كنيد اگر همين بزرگترها حداقل ما را در راه تحصيل و مدرسه و يادگيري مسائل علمي تحقير نمي كردند پيشرفت ها بيشتر بود ، حال اگر مورد تشويق هم واقع مي شديم خيلي بيشتر مي توانستيم موفق شويم.
يكي ديگر از جوانان مي گفت : اي كاش بزرگترها كه خودشان دنبال علم و دانش نرفتند لااقل ما را تشويق به اين كار مي كردند ، باور كنيد خيلي وقتها بزرگترها مايه دلسردي و سرانجام شكست بعضي از بچه ها مي شدند. معمولاً بزرگترها در جواب پسري كه خيلي مايل بود به شهر رفته و درس بخواند مي گفتند : آنهايي كه ديپلم گرفتند چكار كردند كه ما نكرده ايم. آنها يك نان مي خوردند ما هم يك نان مي خوريم، تازه وقتي كه توي كار نباشي آدم كاري هم نخواهي شد.
يكي ديگر از جوانان كه دانشجو است و به نظر مي رسيد كه جامعه ماركده را تجزيه و تحليل كرده مي گويد : مردم ماركده به پيروي از افراد موفق در مسائل اقتصادي كه براي مردم ماركده به صورت الگو شده اند ، ديدشان مادي شده و مادي مي انديشند و چون كه اين افراد موفق و الگو شده خيلي سريع از طريق بند و بست هاي اقتصادي ثروت به هم زدند و يك شبه ره صد ساله را پيمودند ، مردم خواهي نخواهي تحت تاثير قرار گرفتند ولي چون علم و تحصيل علم مانند مسائل بند و بست هاي اقتصادي سودآور نيست و يا لااقل سودهاي كلان آنهم سريع به دست نمي دهد ، بدين جهت مردم حاضر به سرمايه گذاري جدي روي مسائل فرهنگي نيستند . آنهايي هم كه بچه شان را به مدرسه مي فرستند چندان اميدي به ثروتمند شدن از طريق كسب علم و دانش ندارند. پس مردم ديدشان مادي و اقتصادي شده و تحت تاثير افرادي كه با بند و بست ها به ثروتهاي كلان رسيده و آگاهانه و يا ناآگاهانه به صورت الگو در ده درآمده اند قرار دارند و همه هدف زندگي خود را در بدست آوردن پول بيشتر و گذران زندگي بهتر قرار داده اند و كمتر به فرهنگ و مسائل فرهنگي مي انديشند و اين روش و افكار براي نوجوانان طالب علم و دانش امروزي قابل قبول نيست و نمي توانند بپذيرند ، لذا مي بينيم بين اينگونه جوانان و پدرشان اختلاف شديد است، نه پدر فرزند را درك مي كند و نه فرزند پدر را مي تواند الگو قرار بدهد. پدر فرزند را منحرف و نادان مي شمرد و فرزند پدر را عقب مانده و داراي انديشه قديمي.
تعداد زيادي از جوانان مي گفتند : ما افراد راهنما و مشوق جهت ادامه تحصيل و خو گرفتن با مسائل علمي نداشتيم و نيز فرد الگو و موفق فرهنگي و علمي هم نداشتيم كه آن را الگوي خود قرار دهيم. متأسفانه آموزگاراني كه تاكنون به ماركده آمده اند آنچنان مايه علمي فرهنگي قوي نداشتند كه بتوانند يا خود الگو شوند و يا راهنماي دلسوزي گردند. اين جوان ادامه مي دهد كه : ما وقتي به مدرسه مي رفتيم و درس مي خوانديم نمي دانستيم چرا و براي چي درس مي خوانيم و اين درس در زندگي آينده ما به چه كار مي آيد. محيطمان هم محيط علمي و فرهنگي نبود كه كاربرد علم را خود در آن ببينيم. در زندگي خانوادگي ما هم علم كاربرد چندان نداشت آن مقدار هم كه داشت كسي از ديد علمي به آن نمي نگريست و براي ما توضيح داده نمي شد ، بلكه بعضي از توضيح هاي بزرگان باعث مي گرديد كه ما علم را جدي نگيريم ، مثلاً اگر يكي از ما بيمار مي شد و نزد پزشك مي رفت پزشك به او مقداري قرص و شربت مي داد ؛ مردم به اين قرص ها مي گفتند گچ و اضافه مي كردند كه شفا را خدا بايد بدهد اين پزشكان چيزي نمي فهمند. يعني عملاً با گفته هاي خود در نظر ما ارزش علم را ناديده مي گرفتند و به آن بها نمي دادند و بعد از ملّاي ده مي خواستند كه سركتابي براي بيمار باز كند و دعايي بنويسد و دعا نوشته مي شد و طبق تجويز دعانويس يا همان ملّاي ده عمل مي گرديد . سرانجام حال بيمار خوب مي شد و مي گفت خدا پدر فلاني (دعانويس) را بيامرزد كه باعث شد مقداري حالم خوب شود. يعني غير مستقيم به ما بچه ها مي فهماندند كه مسائل علمي كاربردي ندارد و فايده اي ندارد ولي كار همين دعا نويس (كه خودش هم نمي داند چي نوشته) مفيد است و ممنون دار او هم بودند و يا اگر يك نفر مقداري سم جهت كشاورزي از شهر خريداري مي كرد همان موقع كه سم را مي پاشيد، چندين بار مي گفتند كه اين سم فايده اي ندارد بدين صورت بزرگترها آگاهانه و يا ناآگاهانه مسائل علمي و افرادي كه با اين مسائل سر و كار داشتند را در نظر بچه ها بي اهميت جلوه مي دادند. متاسفانه معلم هاي ما هم هيچيك آنگونه كه شايسته است هدف از درس خواندن و اينكه درس به چه كار در زندگي مي آيد را نگفتند ، شايد هم خودشان مثل ما بودند. به هر صورت ما درس را خوانديم ولي چون كاربرد آن را نمي دانستيم باور كنيد چيزي از آن هم نمي فهميديم ، چرا بايد چنين افرادي كه مايه علمي چنداني ندارند شغل معلمي را انتخاب كنند؟
يكي ديگر از جوانان عامل مهم عقب ماندگي فرهنگي را عامل مذهبي مي دانست و مي گويد : عامل اصلي و مهم عقب ماندگي فرهنگي عامل مذهبي است. البته نه مذهب اصيل بلكه آن چيزي كه به نام مذهب در ذهن مردم اينجا است. بزرگتران اينجا تمام تلاششان اين است كه پس از مرگ در جهان آخرت داراي اندوخته باشند و اندوخته جهان آخرت را صرفاً عبادت و زيارت مي دانند بدين جهت به زندگي عادي روزمره اكتفا مي كنند تا عبادت هاي خود را خوب انجام داده و هر چه مي توانند به زيارت مي روند تا اندوخته فرداي قيامت را فراهم كنند ، بنابراين كمتر توجهي به مسائل فرهنگي دارند و اقدام شايسته اي جهت پيشبرد فرهنگ جامعه نمي كنند . اينها فراموش كرده اند كه عبادت جز خدمت به خلق نيست ، هيچ نمي انديشند كه ممكن است كسي از طريق بالا بردن علم و دانش خود بتواند در جامعه فرد مفيدي باشد و به مردم خدمت كند و براي آخرت خود هم اندوخته فراواني فراهم كند، پس سرمايه هاي خود را در جهت هاي عبادت به كار مي اندازند و فقط عبادت خداوند را كار اصولي ماندني و پايدار مي دانند ، ونيز مي بينند كه فرزندانشان كه دنبال علم و تحصيل مي روند آنگونه كه خودشان مي انديشند نمي انديشند در نتيجه بعضي وقتها فرزندان خود را منحرف هم مي شمرند و همين ديد محدود باعث مي گردد كه بزرگتران چندان در زمينه تحصيل و مدرسه و دانشگاه فرزندانشان به خود زحمت ندهند.
يكي ديگر از جوانان به باور مردم اشاره مي كند و يكي از علت هاي عقب ماندگي را قضا و قدري بودن انديشه مردم مي داند و مي گويد : بزرگان ماركده اينگونه مي انديشند كه سرنوشت هر كس در روز ازل تعيين و بر پيشاني شخص نوشته شده است بنابراين ما هم اينگونه سرنوشت داريم كه در روستا متولد شديم و معاش زندگي خود را از طريق كار و زحمت روزانه در كشاورزي به دست آوريم ، و هر كس رزق خود را مي خورد ، آنهايي كه زياد دارند يك نان مي خورند و آنهايي هم كه كم دارند يك لقمه نان مي خورند و سرانجام همه هم مرگ است و با يك متر پارچه زير خاك گذاشته مي شوند. آنوقت آنهايي كه در دنيا مال و منال زيادي داشته اند جواب و سئوال بيشتر و سرانجام عذابشان بيشتر است. اين افكار باعث مي گرديد كه تحرك و پويندگي از مردم گرفته شود و در فعاليتهاي اقتصادي جهت معاش فعاليت كنند و فرهنگ را چون چندان ضروري نمي بينند يا فعاليت در اين زمينه نكنند و يا اگر هم فعاليتي كنند خيلي محدود است. و اگر در زمينه فرهنگي و تحصيل فرزندان خود هم بخواهند كاري بكنند در اين حد بود كه فرزندانشان قرآن خواندن ياد بگيرد تا وقتي كه پدر و مادرش مُرد براي آمرزش آنها قرآن بخواند و سواد و درس و تحصيل خلاصه مي شد به اين حد ، خُب شما انتظار داريد با اين ديد محدود بتوان پيشرفت هم كرد و در درياي علم و دانش هم وارد شد؟ معمولاً يكي از گلايه ها و رنجشهاي بزرگتران از جوانان امروز هم همين جاست. بزرگترها انتظار دارند كه  يك فرد ديپلمه كه ادعاي باسواد بودن دارد بتواند مثل فلان ملّاي ده قرآن بخواند و همانند آنها مسائل ادب و نزاكت و احترام به يكديگر و حرف شنوي از بزرگترها را رعايت كند ولي جوانان در يك حال و هواي ديگري هستند ، اين است كه باعث رنجش بزرگتران از جوانان مي شود.
تعداد زيادي از جوانان و ميان سالان علت عقب ماندگي فرهنگي ماركده را گذشتگان و بزرگان روستا مي دانند و مي گويند : بزرگان ماركده نه تنها خودشان در اين زمينه قدمي بر نداشتند بلكه مشوق نسل بعدي هم نشدند و هنوز هم كه هنوزه چندان مردم را تشويق نمي كنند. مسئولان ماركده از كدخدا گرفته تا انجمن ده و شورا همه مسئول عقب ماندگي فرهنگي مردم ماركده هستند چون اين عده فقط به فكر منافع خودشان بودند و اصلاً به مسئول بودن خود واقف نبودند و بقول عاميانه : ماركده ما صاحاب سالار نداشته . چون اگر اين افراد مسئول افراد دلسوز بودند خود پيش قدم مي شدند و از مردم هم مي خواستند كه آنها را ياري دهند آنگاه زمينه هاي مراكز فرهنگي ريخته مي شد و ما امروز شاهد به بار نشستن نهال هاي آن روز مي بوديم.
اين خلاصه گونه اي از نظريه هاي جوانان ماركده بود علاوي بر اين چند نظريه ديگري هم ارائه شده كه فعلاً مجال نيست ، انشاالله در آينده كه تاريخچه فرهنگ ماركده را خواستم بنويسم از آنها ذكر خواهم كرد.


آخرین بروز رسانی ( 1387/04/15 ساعت 14:42:11 )

کلیه حقوق این سایت متلعق به روستای مارکده می باشد