قراقوش چاپ ارسال به دوست
نویسنده محمدعلی شاهسون مارکده   
1394/07/29 ساعت 19:28:37

     قراقوش

        قراقوش کلمه ­ای ترکی و تشکیل شده از قارا و یا قَرا به معنی سیاه، و قوش.

        در لغت­ نامه دهخدا قوش را مرغی شکاری آورده و قراقوش را باز شکاری معنی کرده است.

       در فرهنگ لغت ترکی به فارسی، قوش را پرنده، مرغ و قارا قوش را عقاب و شاهین دانسته است.

         قراقوش نام روستایی زیبا در کنار رودخانه زیبا و با صفای زاینده رود است. دهخدا روستای قراقوش را به نقل از فرهنگ جغرافیایی ایران چنین تعریف کرده است.

      « دهی از دهستان لار بخش حومه شهرستان شهرکرد واقع در 35000 گزی شمال شهرکرد و 12000 گزی راه بن به شهرکرد. موقع جغرافیایی آن کوهستانی، معتدل و سکنه آن 120 تن، آب آن از رودخانه محلی و محصول آن برنج، غلات، کشمش، و شغل اهالی زراعت و گله داری است. راه مال ­رو دارد».

        برای شناخت بیشتر این روستا روز90/9/4 ساعت 9 صبح در روستای کوچک ولی زیبای قراقوش با جناب سرهنگ پرویز زمانی به گفت ­وگو نشستم که خلاصه شده ­ی سخنان را با هم مرور می­ کنیم. نخست پرسیدم: چرا قراقوش؟

         نیاکان ما یکی از طوایف ایل بزرگ قشقایی با نام بهارلو بوده است. یکی از خان­ های بزرگ و مشهور ایل بهارلو، محمدزمان­ خان بوده که در زمان حیاتش ایلخان ایل بوده است. این محمدزمان خان بانی ساخت پل مشهور زمان­ خان در نزدیک سامان بوده است.

        ایل قشقایی همانند سایر ایلات برای اسب و تفنگ اهمیت زیادی قائل بوده ­اند به همین جهت وسایل اسب از جمله زین، جُل، دَهَنِه و شلاقِ اسب را آذین ­بندی و برای اسب خود با توجه به رنگ، جثه، شتاب و توانی که داشت نام زیبایی هم انتخاب می ­کردند و آن اسب با همان نام مشهور می ­شد. نام ­هایی که بر ذهن­ ها مانده مانند خِرسان، نَسمان، وَزنان،کَهیر، شَهپر، باج­ آلان، قراقوش و... است. رنگِ اسب هم مهم بوده است به اسب ­های اصیل با رنگ ­های قِزل، کَرند، کَهر، سَمند و سیاه بیشتر علاقه داشتند. قراقوش نام بازِ شکاری است. باز شکاری پرنده­ ای با جثه ­ای کمی کوچک تیزپرواز و تیزبین است. قشقایی­ ها با توجه به صفات و ویژگی باز، اسبی را هم که چنین ویژگی داشت یعنی پرشتاب و تیزرو بود قراقوش می ­نامیدند.

          ایل بهارلو­ جزء سپاهیان پادشاهان صفوی بوده ­اند وقتی پایتخت صفویان به اصفهان منتقل می ­شود این ایل هم به این منطقه کوچانده و در محدوده پل زمان ­خان تا هوره استقرار داده می ­شوند که به مرور تا شوراب و یانچشمه پراکنده می ­شوند. در این پراکنده شدن، جدِ ما با خانواده محل فعلی روستای قراقوش را انتخاب می ­نماید و ساکن می ­شود و چون نام اسب او قراقوش و بسیار محبوب و مشهور بوده این نام را هم بر این محل بر می ­گزیند. پس کلمه قراقوش نام اسب جد ما که به این محل آمده بوده است.

       برابر قباله ­جاتی که اکنون در دست داریم تا 180 سال قبل هم این محل را مزرعه قراقوش می ­نامیده ­اند که با گذشت زمان تبدیل به روستا شده است. برابر اطلاعی که من دارم مردمان روستاهای یانچشمه، هوره، یاسه­ چاه، شوراب و قراقوش که فامیل ­های بهارلو و زمانی انتخاب کرده ­ اند از ایل بهارلو هستند. برابر نظر پدرم مرحوم جعفرقلی زمانی و غلام ­خان زمانی شورابی، افرادی که فامیل زمانی برگزیده ­اند خود را از نوادگان و یا از بستگان همان محمدزمان خان معروف می­ دانند پس زمانی ­های قراقوش و شوراب عموزاده هستند. ساکنان قراقوش که زمانی و منصوری فامیل دارند از همان خانواده قشقایی بنیان ­گذار اولیه روستای قراقوش زاد ولد شده ­اند بعدها چند خانوار از روستاهای گرم­ دره­، اوزون ­آخار و درکان هم به اینجا مهاجرت کرده ­اند.  

         موقعیت جغرافیایی روستای قراقوش در شمال غربی شهرکرد و 12 کیلومتری شرق سد زاینده ­رود واقع شده است از طرف غرب و شمال با روستای دِرکان و اوزون­ آخار (حجت ­آباد) که جزء شهرستان فریدن اصفهان هستند هم مرز است و از شرق و جنوب به روستای گرم­ دره و یانچشمه هم مرز است. مردمانش کشاورز باغدار و محصولاتش گردو و بادام و آلوچه و چوب کبوده است.

           روستای قراقوش با وجود کوچک و کم جمعیت و دوردست بودن از مرکز شهرستان به نسبت با روستاهای همجوار تعداد تحصیل کردگانش بسیار زیاد است ما هم اکنون حدود 20 تا 30 نفر فقط مهندس داریم که در شغل ­های مدیریتی خوبی کار می­ کنند. برای مثال؛ مدیر ریخته ­گری فولادمبارکه یک نفر مهندس قراقوشی است مدیریت پتروشیمی غدیر در عسلویه که اکنون پردیس نامیده می ­شود یک مهندس قراقوشی است مدیریت کارخانه گاز سَرخونِ کرمان یک نفر مهندس قراقوشی است.

             قراقوش حدود 270 تا 300 سال قبل بنا گذاشته شده است. به نظر من بعد از آمدن و ساکن شدن، احتمالا تا یکصد سال هم به سبک عشایر یعنی متکی به تولید محصولات دامی زیسته ­اند و توجه کمتر به کشاورزی داشته ­اند کشاورزی را در کنار دام و برای تغذیه دام انجام می­ دادند و کم­ کم به کشاورزی علاقه ­مند شده ­اند اینکه متکی به تولید و درآمد از طریق دام بوده ­اند علاوه بر روحیه ایلی و عشایری دلیل دیگری هم داشته است. در آن زمان در اطراف و در صحرا گیاهان زیادی می­ رویید از جمله گیاهان دارویی. گیاهی بنام پشمک فراوان می ­رویید به گونه ­ای که صحرا همانند چمن ­زار می ­شد و هنگام روز از انعکاس تابش نورِآفتاب بر روی گیاه پشمک صحرا یکجا برق می ­زد این گیاه خوراک خوبی برای دام بود اکنون دیگر آن گیاه­ ها به آن فراوانی نیست گیاه صحراها اغلب گون شده است این بود که دام با کمترین هزینه با خوردن علف صحرایی می­ توانست با زحمت کمتر موجب تولید و در­ آمد باشد. با این حال دامداری تا 50 سال قبل در قراقوش از اهمیت زیادی برخوردار بود مثلا همین روستای کوچک قراقوش حدود 400 تا 500 راس گوسفند حدود 100 تا 150 راس گاو داشت که گله­ گاو چران داشتیم گاوچران گاوها را به صحرا می ­برد عصر آنهایی که شیرده بودند به روستا می­ آورد و آنهایی که شیرده نبودند در صحرا در محلی که قاش نامیده می ­شد خوابانده می ­شدند تا فردا صبح.

          با فقیر شدن صحرا از گل ­وگیاه کم­ کم دامداری از رونق افتاد و مردم هم به کشاورزی بیشتر و بیشتر علاقه­ مند شدند. کشاورزی اینجا در گذشته بیشتر کشتِ جو، گندم و یونجه بود و قدری هم چلتوک کشت می­ شد. با احداث سد و سردشدن آب، کشت برنج نا ممکن شد و زمین ­ها تبدیل به باغ گردید.

        نام ­های ترکی اطلاق شده بر مزارع و محل ­ها نشانه فرهنگ و تمدن خانواده­ های ترک تبار بنیان گذار اولیه است. مزرعه ­ای داریم به نام گُولُوجَه یعنی گلِ کوچک. مزرعه دیگر با نام کوچیک­ چای داریم. مزرعه ­ ای دیگر با نام کُلَه­ چای. قسمتی در صحرا داریم که نام دیز­دَرَ­سی نام دارد. دره ­ای دیگر داریم که کوچیک دَرَه می ­نامیم. دره دیگری داریم که بیوک دره می­ گوییم.

          همه ­ی طایفه بهارلو از ایل قشقایی در این محل که ییلاق ایل بوده اسکان داده شده ­اند و از این طایفه در محل قشلاق خیلی کم هست این افرادِ کم هم دوباره به صورت خانواری از اینجا رفته ­اند و فامیل­ های زمانی، محمدزمان­ خانی و بهارلو برگزیده و در میان طایفه ­ی دره­ شوری ایل قشقایی ادغام شده ­اند.

         گفتم محمد زمان ­خان ایلخان ایل بهارلو قشقایی بوده که بانی، تصمیم گیرنده برای ساخت و تامین کننده هزینه پل زمان ­خان معروف سامان بوده است. قصه و داستانی را برای انگیزه ساخت پل نقل می ­کنند که نمی ­دانم چه مقدار می ­تواند دقیق و درست باشد ولی چون من شنیده ­ام نقل می­ کنم.

            شنیده ­ها حاکیست وقتی ایل بهارلو دو طرف زاینده ­رود اسکان می ­یابند سالی که رودخانه طغیان کرده بوده جوانی از ایل تصمیم می ­گیرد از آبِ رودخانه بگذرد و در طرف دیگر با اقوام دیداری داشته باشد. جریانِ شدید آب جوان را غرق و می ­برد. مادرِ جوانِ غرق ­شده در مراسمِ عزایِ جوانش با خواندن اشعار ترکی و گریه و زاری به ایلخانی که همان محمدزمان خان باشد ناسزا می­ گوید و او را بی لیاقت می ­نامد. که؛ «اگر خانِ ما لیاقت داشت یک پل روی رودخانه می ­ساخت تا جوان من ناگزیر نباشد از آب بگذرد».  اطرافیانِ خان می­ کوشند مادر جوان را تنبیه کنند. خان مانع می ­شود و می­ گوید؛ بگذارید هرچه دلش می ­خواهد بگوید.

         می ­گویند این حرف­ های مادر آن جوان تاثیر عمیقی بر روان محمدزمان­ خان می­ گذارد و تصمیم به ساخت پل می­ گیرد.

        در درازای حیات روستای قراقوش سه ساختمان حمام عمومی ساخته شده است. اولین حمامی که در قراقوش ساخته می ­شود به گونه ­ای طراحی شده بود که باید آب را با دلو از چاه بالا کشید و توی خزینه ریخت بعد می ­بینند این کار مشکل است. حمامی دیگر را توی زمین ­های کشاورزی می ­سازند که آب جوی با پای خود توی خزینه برود نخست کوره آجرپزی درست می ­کنند برای تولید آهک و آجر که بقایای آن تا چند سال قبل باقی مانده بود. می­ دانیم مصالح ساخت حمام در آن ­روز آهک و آجر و سفیده­ تخم مرغ و گیاهی به نام لویی بوده است. به دلیل پایین بودن ساختمان حمام از زمین ­های کشاورزی در تابستان وقتی که چلتوک کشت می ­شد ساختمان حمام آب در ­می ­آورد. بعد از پیروزی انقلاب حمامی با بتن در میانه روستا ساخته شد که آن ­هم اکنون به دلیل اینکه توی خانه ­ها حمام ساخته ­اند بدون استفاده رها شده است.

       گفتم روستای قراقوش تحصیل کردگان زیادی دارد و می ­دانید من پیش ­قراول تحصیلات جدید در روستای قراقوش بوده ­ام در ظاهر جرقه به مدرسه رفتن من هم یک جمله ارباب نوحی بوده است.

         روزی پدرم نزد ارباب روستا بنام میرزا فتح­ الله خان نوحی می ­رود که محصولات کشاورزی را از ایشان اجاره کند. آقای نوحی در آن زمان یکی از ثروتمندترین افراد منطقه بود و شهرت و آوازه ­ای داشت. ایشان در حضور پدرم خطاب به پسرش می ­گوید: چند بار بهت بگویم زندگی من برای تو فایده ندارد تو باید بری درس بخوانی تا بتوانی خوب زندگی کنی. پدر من وقتی این جمله ارباب نوحی را می ­شنود با خود می ­اندیشد که من هم باید بچه ­ام را به مدرسه بفرستم تا بتواند روی پای خود بایستد این بود که مرا به نجف­ آباد برد و ثبت نام نمود و همیشه توصیه می ­نمود که درست را بخوان خودت را از قراقوش نجات بده. پیشرفت من در درس و مدرسه موجب رقابت بین خانواده ­های روستای قراقوش برای فرستادن بچه ­های شان به مدرسه شد.

        علت دیگری که در فرستادن بچه­ ها به مدرسه نقش داشت وضعیت اقتصادی مردم بود در قراقوش به نسبت جمعیت، مردم زمین غیر اربابی و دام بیشتری داشتند این درحالی بود که روستاهای دیگر تمام زمین­ ها اربابی بود و مردم در فقر مطلق به سر می­ بردند.

         بیشتر بچه­ های فامیل ما به دنبال درس و مدرسه از روستا رفته­ اند به همین دلیل بر خلاف روستاهای دیگر کشاورزی قراقوش هیچ توسعه ­ ای نداشته است و حتا بسیاری از زمین ­های کشاورزی سنتی ما رها شده ­ اند و اکنون روستاهای دیگر از نظر توسعه ­ی کشاورزی و رشد اقتصادی از روستای قراقوش جلو افتاده ­اند. طی چند سال گذشته قدم ­هایی برداشته شده است امیدواریم بتوانیم قدری جبران مافات کنیم.

        منطقه ­ی ما از نظر اقتصادی و اجتماعی نسبت به گذشته خوب پیشرفت کرده است جاده ساخته شده کشاورزی توسعه یافته وسایل نقلیه و بهداشت و برق و گاز تلفن آمده ولی با زمان که مقایسه کنیم پیشرفت چشمگیر نیست از نظر فرهنگی هم اگر با گذشته­ ی خودمان که مقایسه کنیم هم پیشرفت داشته ­ایم ولی در مقایسه با جهان بسیار عقب هستیم.

  

                                                    محمدعلی شاهسون مارکده   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


یادداشت های بازدیدکنندگان
نام شما / ایمیل شما


کلیه حقوق این سایت متلعق به روستای مارکده می باشد