صغرا بگوم چاپ ارسال به دوست
نویسنده Administrator   
1395/01/25 ساعت 21:59:09

      صغرا بگوم

      نزدیک غروب یکی از روزهای سال 1298 سید جواد گرم ­دره ­ای در کنار قلعه قدیمی روستای گرم ­دره سرِ چشمه آب به شاه­ بگوم، مادر صغرا بگوم گفت:

      - حاج محمدعلی قراباغی پیام داد که هرچه زودتر به قراباغ بیا.

     - حاج محمدعلی کجا بود که تو را دید؟

     - من از آسیاب هلیله بر می ­گشتم هنگامی که از روستای قراباغ می­ گذشتم مرا دید.

     - نگفت چه ­کار دارد؟ و برای چه من باید زود به قراباغ بروم؟

     - نه، فقط این جمله را به من گفت و تاکید داشت به محض اینکه به گرم ­دره رسیدم پیامش را برسانم.

     شاه­ بگوم همه چیز را فهمید اگر هم این پیام داده نمی­ شد برنامه ریزی کرده بود که فردا صبح از پسرش غفور بخواهد او را ببرد تا قراباغ و برگردد. دیگ را پر از آب کرد بر سر گذاشت و به خانه آمد ولی فکر و ذهنش در قراباغ نزد دخترش صغرا بگوم بود.

       کمتر از یک سال بود که شاه­ بگوم، صغرا بگوم دختر خود را به حاج محمدعلی قراباغی شوهر داده بود. صغرا بگوم همان روزهای اول به بچه مانده بود شاه ­بگوم این را انتظار داشت و درست هم می ­دانست چون دخترش بزرگ بود که شوهر داد. به قول در و همسایه­ ها ترش شده بود به همین جهت ناگزیر شده بود به حاج محمدعلی قرا­باغی که زنش مرده و بیوه بود شوهر کند البته نسبت ترش که به صغرا بگوم می ­دادند خوشایند شاه­ بگوم نبود شاه­ بگوم دخترش صغرا بگوم را با وجود چاله چوله ­های ناشی از آبله روی صورتش، بدون عیب و نقص و زیبا و کدبانو می­ دانست که هر انگشت دستش به اندازه یک زن هنر دارد و دیر شوهر کردن دخترش را نه به دلیل عیب و نقص بلکه باعثش را یتیمی و فقر می ­دانست و بارها در اجتماعات مختلف زنانه گفته بود:

      - پیرِ فقر و ناداری بسوزد که مردم بخاطر مال و اموال پدر دختر به خواستگاری دختری می ­روند چون دختر من پدر ندارد و مال و اموال هم ندارد بنابر این خواستگار هم ندارد.

       شاه­ بگوم توجیه ازدواج صغرا بگوم با حاج محمدعلی را یتیم بودن و در خانواده ­ای فقیر و تهی دست متولد شده است بیان می­ کرد که اگر پدرش در قید حیات بود و ثروتمند بودیم همان 12-13 سالگی خواستگار برایش می ­آمد.

        شاه ­بگوم آن شب درست خوابش نبرد گاهی کابوس می­ دید و چند بار هم تصمیم گرفت خودش تنها شبانه به قراباغ برود ولی باز از تصمیم خود صرف نظر کرد چون منطقه نا امن بود این کار را صلاح ندانست شب تا صبح به فکر دخترش بود آن شب به نظر شاه­ بگوم خیلی طولانی بود خوابش نمی­ برد و با خود می ­گفت:

       - نکند تا برسم درد زایمان شروع گردد و در قراباغ که روستای کوچکی است هم قابله درست و حسابی نباشد و صغرا بگوم آسیب ببیند؟ خبر مرگم بشه، کاش دو روز زودتر می ­رفتم و... 

       همان شب هنگام، لباس ­های نوزاد را توی بقچه گذاشت مقداری هم خرما خرک که چند روز قبل مخصوص برای صغرا بگوم خریده بود در کنار لباس ­ها قرار داد و بقچه را بست آماده کنار اتاق گذاشت صبح زود قبل از روشن شدن هوا بقچه لباس نوزاد بر سر با شتاب از جلو و غفور پسرش با گام­ های بلند در پشت سرِ مادر مسافت بین گرم­ دره و قراباغ را پیمودند و هنوز سایه کوه مقابل روی روستا بود و نور خورشید عالمتاب روستا را نگرفته بود که به خانه حاج محمدعلی در قراباغ رسیدند.

       حاج محمدعلی قراباغی یکی از مردان روستای قراباغ بود روستای قراباغ یک روستای کوچکی است 20 خانوار در ان ساکن هستند حاج محمدعلی یکی از مردان ثروتمند روستا محسوب می ­شد ثروتش املاک و حشم بود که بیشترین آن از پدر به ارث رسیده بود. حاج محمدعلی در قراباغ به خسیسی مشهور بود می ­گفتند آب می­ خورد انگشتانش را می ­ لیسد و خیرش به کسی نمی ­رسد. حاج محمدعلی این سخن همشهریان خود را غیر منصفانه و نادرست می ­دانست و قبول نداشت و وقتی می­ شنید از داوری غیر منصفانه مردم ناراحت می ­شد و این سخنان را فضولی می­ شمرد، غیبت می­ دانست، دخالت در زندگی دیگری می ­پنداشت، سرک کشیدن به زندگی دیگران می ­دانست و می ­گفت:

      - از روی حسودی این­ ها را می ­گویند چون می ­بینند من دو من بار دارم. مال چه کسی را خورده ­ام که خسیس ­ام؟ طلب چه کسی را نداده­ ام که خسیس ­ام؟ خوب، دو من بار دارم قدری از آن را برای روزهای سخت ذخیره می­ کنم، دو ریال پولی که دارم به اندازه نیازم هزینه می­ کنم و بقیه­ اش را برای روزهای آینده ذخیره می­ کنم تا اگر به تنگناها بر خورد کردیم خیلی سختی نکشم این کجایش خسیسی است؟ زندگی که همین یک روز نیست هر ادم روزهای مبادایی دارد.

      در این داوری به نظر می ­رسید سخنان حاج محمدعلی به واقعیت قدری نزدیک ­تر باشد چون حاج محمدعلی در خرج خانه به زن و بچه ­اش سختی نمی ­داد این را شاه­ بگوم هم بارها گفته بود:

       -دخترم در ناز و نعمت زندگی می­ کند توی خانه حاج محمدعلی نعمت فراوان است.

       سخن شاه ­بگوم قدری واقعیت داشت حاج محمدعلی برای زن و بچه ­اش دست و دلباز بود ولی ولخرجی هم نمی ­کرد چون قدری ادم نگران بود بیشتر به آینده می ­اندیشید امروز که در ان هست برنامه ریزی می ­کرد تا قدری امنیت خاطر برای روزهای آینده داشته باشد ولی از آنجایی که آینده مرتب تکرار شونده و بی انتها بود یک نگرانی همیشگی داشت نگرانیش دائمی بود به علاوه دوتا پسر داشت به عروسی آنها و ساخت خانه برای انها و فراهم کردن وسایل زندگی برای انها می ­اندیشید و نگران بود که نتواند انگونه که حق هست وظیفه خود در مقابل پسرانش را ادا نماید. مردم قراباغ علاوه بر خسیسی درباره زن گرفتن مجددا او در پشت سرش هم روضه می ­خواندند که:

        - مرد پنجاه ساله رفته دختر گرفته است! حالا باید پسرانش را به حجله بفرستد ولی خودش پیرانه سر به حجله رفته است چطور مرد 50 ساله توی صورت پسرانش نگاه می ­کند؟

        مجموع این حرف­ ها که در پشت سرِ حاج محمدعلی می ­زدند به گوش او می ­رسید و او را از مردم آزرده خاطر کرده بود نشستن و گفتن و خندیدن با مردم که به نظر او، دو رو و فضول زندگی دیگران بودند، خوشایند نبود این فضولی مردم درباره زندگی حاج محمدعلی برای حاج محمدعلی غیر قابل قبول بود و با خود می­ گفت:

      -آخی بندگان خدا چکار به کار من دارید؟ چکار به زندگی من دارید؟ آیا تا کنون شنیده ­اید که من کوچکترین حرفی و سخنی در باره زندگی شماها گفته باشم؟ سرم پایین است مشغول زندگی خودم هستم تا لقمه نانی بدست اورم و بخورم و محتاج شماها نباشم خوب شماها هم بروید مشغول کار و زندگی خود باشید آخی چرا با رنج و زحمت نان بدست می ­آورید و می ­خورید آنگاه وقت و عمرتان را صرف غیبت از دیگران می­ کنید؟

        حاج محمدعلی مرد آرامی هم بود تقریبا هیچ کاری به کار و زندگی دیگران نداشت اصولا آدم کم حرفی بود اهل غیبت نبود اهل تظاهر و ریا کاری نبود دو رو نبود آدمی بود واقع گرا و سرش توی لاک خودش به همین دلیل از ادم ­هایی که مرتب درباره زندگی دیگران حرف می ­زنند بدش می­ آمد.

        سرک کشیدن توی زندگی این و آن برایش نادرست بود. مجموع این حرف­ های مردم در پشت سرِ حاج محمدعلی، او را از مردم رانده بود و تقریبا منزوی بود و با مردم نمی ­جوشید و بیشتر توی لاک خود بود. حاج محمدعلی این را درنیافته بود که بسیاری از مردم در لحظه زندگی می­ کنند، دمدمی مزاج­ اند، هر لحظه ­ای در حالتی هستند، می­ بینی این لحظه بدی ادمی را می ­گویند لحظه بعد با همان آدم حشر و نشر دارند مثل اینکه آن سخنان بد را اصلا نگفته است تضاد و تناقض رفتاری این ادم­ ها بسیار است و آدمی با ذهنیت منطقی را متحیر می­ کند ولی از نظر آنها این رفتارهای متضاد و متناقض نُرم است.

        منطقه نا امن بود گرچه رضاخان جوزانی به دستور نصیرخان بختیاری دستگیر و در میدان نقش جهان اصفهان اعدام شده بود ولی افرادی که در پیرامون او می ­پلکیدند و پراکنده شده بودند در گوشه و کنار این منطقه دست به سرقت و دزدی می ­زدند و هیچکس احساس امنیت نمی­ کرد و هر چند روز یک بار خبر می ­رسید که دزدان در روستایی اموال فردی را برده­ اند و یا در راه و گردنه­ ای بار و اموال فرد و یا گروهی را از دستشان گرفته­ اند. حتا اگر دزد و دزدان هیچ ارتباطی هم با دار و دسته رضا جوزانی نداشتند، مردم وقتی خبر دزدی را می ­شنیدند آن را منتسب به دار و دسته رضا خان می ­کردند این بود که اگر کسی پولی داشت حتما آنها را در زیر خاک مخفی می ­کرد.

        حاج محمدعلی هرسال قدری از درآمد خود را تبدیل به پول می­ کرد و برای آینده و دوران پیری و تنگی و سختی ­های احتمالی نگه می ­داشت پس انداز هر چند سال را روی هم گذاشته بود و برای در امان بودن از دستبرد دزدان آنها را در گوشه ­ای از خانه که فقط خودش می­دانست زیر خاک مخفی کرده بود این را کم و بیش همه­ ی مردم روستای قراباغ حدس می­ زدند نه اینکه به بقین بدانند و پشت سرش می ­گفتند:

       -زیر خانه حاج محمدعلی همه ­اش سوراخ است قدری از آن را موش ­ها سوراخ کرده و لانه ساخته ­اند و بقیه را هم حاج محمدعلی چاله کرده و پول هایش را مخفی کرده است.  

        حاج محمدعلی قراباغی در جوانی با یکی از دختران قراباغ ازدواج کرده بود از میان چند زایمان که زنش داشت فقط دو پسر برایش مانده بود و سرانجام هم زنش در حین زایمان سرِ زا رفت. حال با صغرا بگوم که دختری سی ساله بود، و به گفته بعضی از مردم روستای قراباغ پیردختر بود،  ازدواج کرده بود صغرا بگوم 20 سال از حاج محمدعلی کوچکتر بود و حالا پس از یک سال که به حاج محمدعلی شوهر کرده بود در حال زایمان بود.

       حاج محمدعلی بخاطر درد زایمان صغرا بگوم خانه مانده بود پسربزرگش برای چرای گوسفندان به اتفاق چند جوان دیگر روستا به صحرا رفته بود چون آن سال قراباغ چوپان نداشت و صاحبان گوسفند ناگزیر به نوبت گوسفندان را به صحرا برای چرا می ­بردند. پسر کوچکتر حاج محمدعلی هم به اتفاق دو سه تا از مردان روستا دوبار گندم به آسیاب دره هلیله برده تا آرد کند و بیاورد بنابر این توی خانه فقط صغرا بگوم بود و حاج محمدعلی. صبح زود هنگام، صغرا بگوم به حاج محمدعلی گفت:

         -در ناحیه زیر شکم درد دارم ممکن است درد زایمان باشد مادرم هم که نیامد، آیا پیغام دادی؟

       -آره پیغام دادم، حالا مشد جمیله را خبر می­کنم.

        حاج محمدعلی دنبال مش جمیله پیر زن قراباغی رفت که قابله روستا بود و او را به خانه آورد مش جمیله توی اتاق در کنار صغرا بگوم قرار گرفت و توصیه کرد که صغرا بگوم دستش را به دیوار بگذارد و خیلی آهسته توی اتاق قدم بزند تا زایمان سهل ­تر گردد و به حاج محمدعلی هم گفت:

     -تو از اتاق بیرون باش.

      وقتی شاه ­بگوم به درِ خانه دخترش رسید حاج محمدعلی را دید که توی حیاط مشغول جمع ­آوری چوب و شاخه بازمانده از جلو گوسفندان است، سلام گفت و پرسید:

       -صغرا بگوم؟

        -مثل اینکه درد زایمان دارد مشد جمیله قابله قراباغی هم کنارش است.

        -الهی ننش بمیره.

         غفور پسر شاه­ بگوم هم با حاج محمدعلی سلام و احوال­ پرسی کرد و به مادر گفت:

         -پس من بر ­می­ گردم چون در مزرعه ­ی کوچیک ­چای آبیارم.

          شاه­ بگوم سریع خود را به اتاق رساند وقتی چشمش به صغرا بگوم افتاد با مشت به سینه خود زد و گفت:

         - الهی ننت بمیره، دردت به جون من بخوره، مگر ننت مرده که تو تنها  هستی و...

           اشگ شوق و امید دیدار مادر در چشمان صغرا بگوم حلقه زد و بر اثر درد بر خود پیچید. شاه­ بگوم با مشد جمیله مقدمات وسایل زایمان و استقبال از نوزاد را فراهم و پس از ساعاتی، صغرا بگوم فارق و صدای گریه نوزاد در اتاق پیچید و حاج محمدعلی که یک بغل شاخه را برده بود بگذارد کنار بام که نزدیک اتاق بود شنید که مشد جمیله می­ گوید:

        -فاطمه، فاطمه.

        حاج محمدعلی با شنیدن فاطمه فهمید نوزاد دختر است. رسم بود قابله وقتی بچه را می­ گیرد قبل از هر کاری علامت دختر و یا پسر بودن را می ­کاود و سپس اعلام می­ کند اگر پسر بود با صدای بلند و حالتی خوشحالی می ­گفت: محمد، محمد. و اگر دختر بود قدری ملایم تر و با حالتی عادی می گفت: فاطمه، فاطمه. شاه­ بگوم ناف بچه را با قیچی برید و مشد جمیله مرهمی که از خاکستر و چربی درست کرده بود روی ناف بچه گذاشت شاه­ بگوم از اینکه بچه صحیح و سالم به دنیا امده بود دستانش را بالا گرفت و گفت:

        - خدایا شکرت که بچه ­ام صحیح و سالم زایمان کرد.

         نوزاد شسته شد شاه بگوم بقچه را باز کرد لباس­ ها را تحویل مشد جمیله داد به نوزاد پوشانده شد.

       شاه ­بگوم در دل خود نذر کرد به گرم­ دره که برگشت یک کاچی سه­ شنبه هم بپزد و یک دفعه نگران حمله آل به زن زائو شد چون باور بیهوده و بی­پایه و مایه ­ای در ذهن مردم بود که پس از زایمان، آل می­تواند به زن زائو آسیب بزند چون: «آل عاشق جگر زن زائو است و اگر زن زائو تنها باشد آل حمله می ­کند و جگر او را بیرون می­ آورد و با خود می ­برد و با حوصله جایی می ­نشیند و می ­خورد برای جلوگیری از ورود آل که نا موجود خیالی بود ناگزیر دور و بر زن زائو قلعه خیالی می ­ساختند» به مشد جمیله گفت:

       -پس قلعه را بساز!؟

مشد جمیله قطعه چوبی کوچک برداشت و دور تا دور دیوار اتاق شروع به خط کشیدن روی دیوار نمود شاه ­بگوم گفت:

       -مریم چکار می­ کنی؟

        -قلعه می ­سازم!

       -برای کی؟

     -برای میرم (مریم) و بچّش!

       به نظر می ­رسد این باور هم از مسیحیت در اذهان مردم ما مانده باشد چون می ­بینیم از مریم مقدس اینجا یاد می­ شود نه از مقدسین مسلمانان.

هنوز خط کشیدن و دیوار خیالی قلعه به پایان نرسیده بود که صدای تیر تفنگ و به دنبال ان کورباش، کورباش، تکان نخور، حرکت نکن، دست بالا، بی حرکت و الا می­ زنمت، بگوش رسید.

        شاه ­بگوم به بیرون امد دید یک نفر توی حیاط خانه تفنگ را به سمت حاج محمدعلی نشانه رفته و یک نفر سیاه چرده هم چشمان حاجی را بسته و در حال بستن دستان حاج محمدعلی از پشت است. نفر تفنگ به دست تا چشمش به شاه ­بگوم افتاد گفت:

       -از اتاق بیرون نیا و الا می ­زنمت.

شاه ­بگوم توی اتاق رفت و نظاره گر ماند.

نفر سیاه چرده به حاجی گفت:

       - اگر جانت را می ­خواهی خیلی سریع بگو پول ­ها را کجا مخفی کردی ما با خودت کار نداریم فقط پول ­هایت را می­ خواهیم اگر هم نگویی جانت را از دست خواهی داد.

       -من پول ندارم.

       -حال که آهن داغ شدی معلوم می ­شود که پول داری و در چه جایی هم مخفی کرده ­ای!

        سیاه­ چرده خاکسترهای اجاق در ایوان تنوری را به هم زد آتش ­ها را از زیر خاکستر بیرون اورد مقداری از شاخه ­های انبار شده گوشه بام جلو اتاق را توی اجاق قرار داد سیخ تنور را هم میان شاخه ­ها گذاشت دقایقی بعد آتش آماده و سیخ هم داغ شده بود.

         -حاجی وقت نداریم سیخ هم داغ شده بدون داغ شدن می­ گویی یا می­ خواهی داغ بشی و بگویی؟

از حاجی صدایی در نیامد. سیخ روی دست حاجی قرار داده شد و جیغ حاجی در فضا پیچید با زاری گفت:

        -من اندک پولی که دارم توی آخُرِ خَر گوشه آغل توی کوزه زیر خاک است بردارید شرتان را بکنید و ولم کنید.

          سیاه چرده سیخ را میان اتش برگرداند و لحظه ­­ای چشم حاجی را باز کرد و گفت:

       -کدام آخُر؟ نشان بده؟

        و حاجی آخُرِ خر توی حیاط را نشان داد.

        سیاه چرده فوری کف آخر را کند مقدارکمی پول توی ظرف سفالی یافت.

       سیاه چرده گفت:

      -اینها همه ­ی پول ­ها نیست جای بقیه ­اش را بگو.

       -همش همین ­ها هست.

        سیاه چرده دوباره سیخ داغ شده را آورد و گفت:

        -ما تا تمام پول ­هایت را پیدا نکنیم ولت نخواهیم کرد اگر نگویی ناگزیرم جاهای ناجورت را داغ کنم ان وقت از مردانگی هم خواهی افتاد.

       -همه­ ی پول­ های من همان ­ها بودند.

        سیاه چرده سیخ داغ نزدیک حاجی آورد و حاجی که از سوزش سوختگی دستش می ­نالید تا سوزش ران خود را احساس کرد محلی دیگر را نام برد ... حاجی آخرین نقطه ­ای را که نام برد محلی بود توی اتاق جایی که در حال حاضر صغرا بگوم بر ان محل پس از زایمان خوابیده بود وقتی مرد سیاه چرده به آن محل رفت شاه ­بگوم توی اتاق همانند شیر روی مرد سیاه چرده غرید:

       -تو حالا یعنی مرد هستی؟ تف به هرچی نا مرده! خجالت نمی­ کشی می خواهی زن زائو را از جایش بلند کنی و زمین را بکنی و پول مردم را بدزدی؟ شرم هم خوب چیزیه؟ یه ذره مردانگی هم خوب چیزیه! ولی مثل اینکه در وجود تو نیست! از تفنگت هم نمی ­ترسم، زود از اتاق زن زائو برو بیرون دخترم سید هست اگر کوچکترین آسیبی به او برسد جدش به کمرت خواهد زد چنان زمین ­گیرت خواهد کرد که دیگر بلند نشوی!

         حالت شاه­ بگوم مانند حیوانات بود که بچه­ های شان مورد حمله است و با همه ­ی وجود به حیوان حمله کننده یورش می­ برند، جلو مرد سیاه چرده ایستاده بود با خشم شدید و تنفر عمیق توی چشمای او می­نگریست و او را تهدید می ­کرد جمله ­ی: تو حالا یعنی مردی؟ تف به هرچی نا مرده! که از دهان یک زن بیرون جهید روی ذهن مرد سیاه چرده تاثیر خود را گذاشت و نهیبی به وجدان بیمار و خفته مرد سیاه چرده زد تردید و دو دلی در او ایجاد کرد ولی او را وادار به برگشت نکرد وقتی موضوع سید بودن زن زائو  و اینکه جدش به کمرت خواهد زد بر زبان شاه­ بگوم جاری شد مرد سیاه چرده را نگهداشت لحظه ­ای اندیشید و برگشت از اتاق بیرون آمد در اتاق را روی شاه­ بگوم و مشد جمیله بست و گفت:

        -اگر نفس تان در آمد و خواستید سر و صدا کنید هر سه­ تان را با گلوله می ­زنم و چِفت در را انداخت تکه چوبی هم توی چفت در کرد توی حیاط با پاره­ بندی (قطعه­ای طناب) که به اخیه آخُر کنار آغل بود پاهای حاج محمدعلی را هم بست و گفت:

       -تا دو ساعتی خفه خون می­ گیری و صدایی نمی­ کنی اگر سر و صدایی بکنی نیمه شبی بر می ­گردیم از روی همین کوه روبرو خانه ­ات را به گلوله می ­بندیم خودت و زن و بچه ­ات را یکجا خواهیم کشت.

       و به رفیق خود که توی حیاط بود و رفیق دیگرش که روی بام بود گفت:

       -سریع برویم.

        سه نفری پریدند روی اسبان خود و رفتند.

        حاج محمدعلی تا دقایق زیادی جرئت داد زدن را نکرد ولی آخ و ناله خود را بر اثر سوختگی دوسه جای بدنش بلند و بلندتر کرد به گونه ­ای که تبدیل به فریاد شد و از همشهریان کمک خواست.

        یکی از همسایگان پس از اطمینان از دور شدن دزدان و نبود خطر با احتیاط به خانه حاج محمدعلی امد دستان و پاها و چشمان حاج محمدعلی را باز کرد حاج محمدعلی از در حیاط خانه بیرون دوید و فریاد زد دزد دزد بیایید دزدها را بگیرید بدبخت شدم هرچه داشتم بردندکم ­کم یکی ­یکی سه چهار مردی که در روستا بود از خانه­ ها بیرون آمدند و معلوم شد یک نفر دیگر از دزدان تفنگ به دست در میدان وسط روستا مستقر شده بود تا کسی از خانه ­اش نتواند بیرون بیاید. مردان و پشت سرِ مردان زنان روستا یکی یکی به خانه حاج محمدعلی آمدند حاج محمدعلی مرتب تکرار می ­کرد:

        -بدبخت شدم! شما مردم بی حمیت نباید از خانه­ هاتان بیرون بیایید؟    آن موقع که من خوب و خوش هستم صبح تا شب پشت سرم روضه می­ خوانید حالا که باید به کمکم بیایید هر کدام تان توی سوراخی قایم شدید آیا نباید شما که می ­دیدید خانه من مورد دستبرد قرار گرفته به کمک من بیایید؟ تو خانه ­تان نشستید تا تمام اندوخته من را بردند و...

        یکی از زنان همسایه متوجه فریاد شاه ­بگوم از توی اتاق شد دوید بالا و چوب را از توی چفت در درآورد و در را باز کرد مشد جمیله و شاه بگوم بیرون آمدند شاه بگوم توضیح داد که چگونه رو در روی مرد سیاه چرده ایستاد و نگذاشت کف اتاق را بکند حاج محمدعلی وقتی فهمید پول­ های دفن شده توی اتاق به سرقت نرفته قدری خوشحال شد. مردم روستای قراباغ از این واقعه متاثر شدند و هر یک به خانه خود رفتند. حاج محمدعلی دلیل به یغما رفتن پول ­های خود را بی حمیتی و به کمک نیامدن مردم روستا می ­دانست و نسبت به مردم متنفر شد و این تنفر روز به روز بیشتر و بیشتر شد تا جایی که حاج محمدعلی به این نتیجه رسید که نمی ­تواند در میان این مردمان این چنین بی حمیت زندگی کند از این واقعه دو سه ماهی گذشت نفرت حاج محمدعلی از همشهریانش بخاطر بی حمیتی ­شان روز به روز بیشتر می­ شد روزی هم مقدار باقی مانده پول­ ها را برداشت و بدون اینکه به کسی چیزی بگوید از روستای قراباغ خارج شد چون زیستن در میان این چنین مردمان بی حمیت برایش ناخوشایند و رنج­ آور بود. کجا رفت؟ هیچکس ندانست. نخست فکر می ­کردند بر خواهد گشت ولی هرچه زمان می ­گذشت احتمال بر نگشتن او زیاد تر می ­شد  مدت سه ماه زمستان دوتا پسرش منطقه را گشتند خبری از پدر نیافتند هیچکس او را ندیده بود مثل اینکه آب شده و زیر زمین رفته بود.

       صغرا بگوم سه سال بعد از ناپدید شدن حاج محمدعلی در قراباغ به انتظار برگشت حاج محمدعلی ماند سرانجام از برگشت او نا امید شد ارثیه دخترش و حق و حقوق خود را از اموال حاج محمدعلی جدا کرد و به روستای گرم ­دره نزد مادرش برگشت حالا دوباره شاه­ بگوم برای صغرا بگوم می­ سوخت و می ­نالید که:

       - خدا لعنتت کند مرد این چه مردانگی است که تو زن جوان و تازه زایمان کرده را  ول کنی و بری؟

      سهم ارثیه ­ای که صغرا بگوم با خود به خانه مادر آورد موجب شد که زندگی اقتصادی خانواده شاه ­بگوم روز به روز بهتر شود.

      بعد از 7 سال از ناپدید شدن حاج محمدعلی صیغه ­ی طلاق شرعی صغرا بگوم به صورت غیابی جاری شد. حال هر چند روز یکبار می ­دیدی مردی از دور و نزدیک برای خواستگاری صغرا بگوم توی خانه روبروی شاه­ بگوم نشسته است!

                                                       محمدعلی شاهسون مارکده 25/3/93    

    

 


یادداشت های بازدیدکنندگان
نام شما / ایمیل شما


کلیه حقوق این سایت متلعق به روستای مارکده می باشد