تِل بادی چاپ ارسال به دوست
نویسنده Administrator   
1395/01/25 ساعت 22:57:54

    تل بادی

       دهه 30 بود هرسال زمستان که وقت بیکاری بود چند نفر از مردان روستای ما برای کارگری به شیراز می ­رفتند حاج آقای الف هم یکی از مردان روستا بود که دو سه تا زمستان به شیراز رفته است حاج آقای الف امروز 80 سال دارد و یکی از پیرمردان روستای ما است که پاره ای از خاطراتش را برایم بازگو کرده است که قسمتی از آن خاطرات را با هم می­ خوانیم.

        تِل، همان تپه خودمان است، جایی و محل و مکانی است در بیرون شهر شیراز، اول جاده کازرون. از پایین تل ­بادی جوی آب بزرگی که بیشتر به یک رودخانه کوچک شباهت داشت می ­رفت بوسیله پمپ مقداری آب به قسمتی از این تپه برده و باغ احداث کرده بودند صاحب باغ، مردی بود به نام آقای فیضابی. آقای فیضابی روی تپه ساختمانی مجلل برای خود ساخته بود که چشم ­انداز خوبی داشت و محلی برای تفرج ­گاه بود و روزهای تعطیل با زن و بچه و نیز میهمانانش به آنجا می­ آمد. دو تا اتاقک هم در نزدیک این ساختمان درست کرده بود برای باغبانش. باغبانش مردی بود به نام کل ­محمود که با زنش لیلا آنجا زندگی می­ کرد و کار نگهبانی و باغبانی باغ آقای فیضابی را هم انجام می ­داد. کار اصلی آقای فیضابی پیمانکاری بود که بیشتر ساختمان سازی می ­کرد.

       همشهری ­های ما که سال ­ها قبل برای کارگری به شیراز رفته بودند با آقای فیضابی آشنا شده بودند حال ما آن سال مستقیم نزد آقای فیضابی رفتیم و طول زمستان  را برایش کار ­کردیم و آخر زمستان هم به روستا بر ­ گشتیم.

       کار اصلی ما بارکردن سنگ از کوه نزدیک آرامگاه سعدی بود تا برای ته پی ساختمان ­ها توی شهر حمل گردد و همچنین از بیرون شهر از محلی که کچل ­آباد گفته می ­شد شن بار ماشین می­ کردیم تا به شهر حمل شود آقای فیضابی چند جای شهر ساختمان سازی می ­کرد و کارگران زیادی داشت بعد از حمل سنگ و شن سر کار ساختمان سازی می ­آمدیم.

         شبها هم همگی به اتاقی که نزدیک امام ­زاده شاه چراغ کرایه کرده بودیم می ­آمدیم سر راه که به منزل می ­آمدیم هر عصر نماز ظهر و عصر را در حرم می ­خواندیم بعد از زیارت به منزل می ­رفتیم. در همان زمستان گنبد شاه چراغ که تا آن روز خشت و گلی بود تخریب کردند توی میدان با آهن اسکلت گنبدی را درست کردند بعد برای اینکه با دست بتوانند بالا ببرند دوباره بریدند و چند تکه ­اش کردند بالا بردند و دوباره آنجا سرهم کردند و بعد توی اسکلت آهن ­ها را آجر چینی کردند و ما هر روز عصر که از سر کار می­ آمدیم این پیشرفت کار ساخت گنبد را می ­دیدیم. خدا رحمتش کند آقارحیم را من با او هم خرج بودم در این سه ماه بیشتر زحمت خرید مواد غذایی و آشپزی را می ­کشید در این کار مهارت و سلیقه خاص داشت و همانند یک مادر که برای فرزندش غذا درست می ­کند، غذا درست می ­کرد و با هم می ­خوردیم. کم­ کم آقای فیضابی به اخلاق یک ­یک ما آشنایی پیدا کرد و من را انتخاب کرد و گفت:

      - تو همه روزه برو باغ تل ­بادی و پای درختان را بیل بزن.

       و روزانه 5 ریال علاوه بر مزد بابت کرایه رفت و آمد هم به من می­ داد. دو سه روز که کار کردم، آمد، کارم را دید و یک تومان مزد بیشتر برایم تعیین کرد به کارگرانش روزی 4 تومان مزد می ­داد، مزد من را 5 تومان داد. بعدها فهمیدم از کل ­محمود باغبانش خواسته که گزارش کار مرا بهش بدهد و وقتی دیده من جدی کار می ­کنم یک تومان مزد بیشتر برایم تعیین کرده است. من بیشتر روزها صبح قدری زودتر راه می ­افتادم و پیاده نزدیک به یک ساعت راه می ­رفتم تا به تل بادی می ­رسیدم و عصر هم پیاده می­ آمدم و 5 ریال را پس ­انداز می ­کردم. مدتی که توی باغ کار کردم با کل­ محمود هم انس و الفتی پیدا کردم مرد آرام، مهربان و خوش قلبی بود. روزی کل ­محمود به من گفت:

       - بهتر است شب هم همینجا نزد ما بمانی و اینقدر راه نروی تو که صبح دوباره امدنی هستی!

       اول فکر کردم تعارف می ­کند تشکر کردم ولی دیدم در این دعوتش یک صداقتی نهفته است و اصرار هم دارد پذیرفتم و شب توی اتاق با کل­ محمود نشستیم لیلا غذا درست کرده بود با هم خوردیم.کل­ محمود یک دستگاه گنگراف هم داشت که صفحه می ­گذاشت و برایمان می ­خواند ما هم ضمن شنیدن صدای موسیقی از هر دری سخن گفتیم هنگام خوابیدن، کل ­محمود به زنش لیلا گفت:

        -رختخواب آقای الف را بینداز.

          لیلا بنای قرقر آشکار را گذاشت که چرا این را به خانه آوردی و من رختخواب برایش نمی ­اندازم من تا این سخن را شنیدم گفتم:

        -نه می­ رم توی شهر.

       کل ­محمود گفت:

       - آخی این وقت شب چطور می ­خواهی توی شهر بری؟ نه، من نمی­ گذارم، این زن ناقص ­العقلِ، خونه که مال او نیست بی ­خود می­ گه.

        لیلا گفت:

         -نه خونه هم مال من است عقلم هم ناقص نیست تو حق نداری مرد غریبه را توی خونه­ بیاری که مزاحم خواب ما باشه.

          من از خانه بیرون آمدم، کل ­محمود پشت سر من آمد و گفت:

           - توی این تاریکی رفتن به شهر خطرناکه در بین راه سک ­های ولگرد زیاد هست ممکن است بهت حمله کنند، نه، بیا تا من از مش ­عبدل باغبان باغ همسایه بخواهم که یک امشب را بهت جا بدهد.

             دست مرا گرفت و با هم به در باغ همسایه آمدیم کل محمود در را زد و مش عبدل از پشت در گفت:

         -کیه؟

         - منم کل ­محمود!

          مش عبدل در را باز کرد سلام گفت و پرسید:

        - ها این وقت شب؟ انشاء الله خیر باشه؟

         کل ­محمود موضوع مخالفت زنش با خوابیدن من در خانه­ شان را گفت مش ­عبدل  هم گفت:

        -خودت می­ دانی که من یک اتاق دارم.

         - درست است تو یک اتاق داری ولی خوبی اش این هست که تو زنت پیشت نیست و اختیار دست خودت است.

         مش عبدل رو کرد به من و گفت:

         -حالا باشد بیا تو ببینم چکار می ­توانم برایت بکنم.

           من رفتم توی باغ در بسته شد مش ­عبدل چراغ فانوس بدست از جلو من هم پشت سر او به راه افتادیم دم در اتاقش به من گفت:

       - همینجا بایست.

       مش عبدل یک پتو پاره پوره­ از اتاق برداشت و به راه افتاد و به من گفت:

      - دنبال من بیا. کمی آن ورتر یک اتاقک خرابه ­کوچک برای سگِ باغ درست کرده بودند که نصف سقف داشت، نصف سقف دیگرش خراب شده بود یک سگ انتهای اتاقک خوابیده بود سگ را چخ کرد سگ از اتاقک بیرون آمد و پتوی پاره پوره را به من داد و گفت:

        - چاره ای نیست این را به خود بپیچ و امشب را همینجا صبح کن.

        من گریه ­ام گرفت و شروع کردم به های ­های گریستن و در حالت گریه به مش ­عبدل گفتم:

      - نه، من میرم توی شهر و اینجا نمی­ مانم.

       مش­عبدل هم گفت:

      - سر راه یگ گله سگ ولگرد دور و بر هنگ (پادگان نظامی) می­ چرخند به خاطر غذای ته مانده آشپزخانه، بهت حمله و تکه پاره­ ات می ­ کنند از من به تو نصیحت همینجا بمان حداقل می ­دانی که فردا صبح زنده هستی!

       گریان گفتم:

     - نه، می ­روم شهر.

       و به طرف در باغ راه افتادم مش ­عبدل دنبال من آمد و در را باز کرد و من از باغ بیرون آمدم.

         بین شهر و تل­ بادی یک باغ بزرگ و مجللی بود که گفته می­ شد باغ ضرغام ­السلطنه است. دو سال قبل من چند روزی توی این باغ کار کرده بودم از ویژگی­ های این باغ علاوه بزرگی و سرسبزی، این بود که یک حمام عمومی تویش ساخته بودند که خیلی تمیز بود صحنش بالا و خزینه ­اش توی زمین بود که از صحن چند پله به پایین می­ خورد تا توی خزینه بروی یکی از هم ­شهریان ما آقای ط هم سال ­های سال 5 ماه از زمستان را کارگر حمام بود و مردان را کیسه می ­کشید. باغبان باغ ضرغام­ السلطنه مردی بود به نام علی ­آقا. اتاق نگهبانی علی­ آقا خیلی مجهز بود همه ­ی امکانات را داشت علی ­آقا هم مرد بسیار مهربان و نوع ­دوستی بود همان دو سال قبل، بارها به من گفت:

          -هرگاه توی این محدوده کار می ­کنید و جایی ندارید شبها بیایید اینجا، این امکانات فعلا هست، شما هم از آن استفاده کنید، سختی نکشید کرایه هم نمی ­خواهم.

         وقتی لیلا زن کل­ محمود کولی بازی درآورد قرقر کرد و به کل­ محمود گفت که چرا این را به خانه آوردی و من بلند شدم که از خانه کل­ محمود بروم، نظرم این بود که بیایم نزد علی ­آقا، باغبان باغ ضرغام ­السلطنه که کل ­محمود من را با اصرار تحویل مش ­عبدل باغبان باغ همسایه داد. حال که گریه­ کنان از کنار مش ­عبدل بیرون آمدم باز نظرم این بود که نزد علی ­آقا بروم و یا اگر نزد علی ­آقا هم جا نبود نزد همشهری ­مان آقای ط که کارگر حمام بود بروم.

        از در باغ مش ­عبدل که بیرون آمدم به قصد باغ ضرغام ­السلطنه راه افتادم جلو در باغ در را زدم کسی پاسخ نداد. روزهای بعد از علی­ آقا موضوع را پرسیدم که گفت:

         -به مزرعه­ ی دشتک رفته بودم دو شب نبودم.

        وقتی علی ­آقا در را باز نکرد باز گریه­ ام گرفت و های­ های به حال و روز خود گریستم و توی تاریکی شب می ­رفتم. ضمن اینکه ترس حمله سگ ­ها وحشت بر دلم انداخته بود با خدای خود هم راز و نیاز می­ کردم که:

          - چرا باید برای من چنین سرنوشتی رقم خورده باشد که در همان محل خودمان نتوانم معاش خود را تامین کنم؟ که ناگزیر به اینجاها بیایم؟

         نومیدانه و گریان ناگزیر به طرف شهر راه افتادم و پیاده به شهر آمدم. هم کل محمود و هم مش عبدل درست می ­گفتند سگ­ های ولگرد زیادی سر راه بود این سگ ­های ولگرد بخاطر ته مانده غذای آشپزخانه پادگان نظامی مشهور به؛ هنگ، همیشه آن دور برها می ­لولیدند و محل را نا امن کرده بودند ولی خوشبختانه آن شب سر راه من پیداشان نشد وقتی دم در خانه ­ای که اتاق اجاره ­ای ما آنجا بود رسیدم دیدم چراغ خاموش است ضربه ­ای محکم به دیوار کوبیدم علیرضا قوچانی پشت در آمد و گفت:

        -کیه؟

         خود را معرفی کردم در باز شد توی اتاق رفتم همشهری­ هایم خوابیده بودند ساعت 1 بعد از نیمه شب بود بیدار شدند چراغ را گیراندند و همه با تعجب پرسیدند:

         - تا این وقت شب کجا بودی؟

          داستان را از اول تا آخر بهشان گفتم. محمدحسین یکی دیگر از همشهریانم به بقیه گفت:

           - فردا همگی متحد سر کار نمی ­رویم.

 بعد رفت آن طرف حیاط، اتاقی دیگر بود چند نفر کارگر بواناتی در آن اتاق بودند همان شبانه آنها را هم بیدار کرد ماجرای من را برای ­شان تعریف کرد و گفت:

         - به خاطر پشتیبانی از ما، فردا سر کار نروید اگر تا شب بیکار شدید من شخصا مزدتان را هم خواهم داد تا آقای فیضابی بیاید اینجا و ما بهش بگوییم اگر این بنده خدا را سگ ­ها پاره کرده ­بودند ما چه جوابی برای خانواده ­اش داشتیم؟ و ازش بخواهیم که این باغبان را یک گوشمالی بدهد.

           همه پیشنهاد محمدحسین را پذیرفتند صبح آقای فیضابی هرچه منتظر مانده بود خبری از کارگرانش که ماها باشیم نمی­ شود با ماشینش جلو خانه ما امد محمدحسین باز به نمایندگی از ما داستان دیشب را برایش بازگو کرد  و گفت:

         - آقای فیضابی، ما از راه دور آمده­ ایم اینجا کار کنیم تا نانی برای زن و بچه ­مان ببریم اگر قرار باشد امنیت جانی نداشته باشیم بهتر هست که زن و بچه ­مان هم بی نان باشند اگر دیشب سگ ­های اطراف هنگ آقای الف را تکه پاره کرده بودند ما چه جوابی باید به خانواده آقا الف می ­دادیم؟

       آقای فیضابی خیلی متاثر شد و گفت:

       - شما سر کارتان بروید من باغبان را تنبیه می ­کنم.

       و رو کرد به من و گفت:

       - بشین توی ماشین تا با هم توی باغ برویم.

        و خود هم روی صندلی جلو نشست و به راننده ­اش گفت:

      - برو تل ­بادی.

       راننده ماشین آقای فیضابی ماشین را جلو در اتاق کل ­محمود نگه­ داشت آقای فیضابی هنوز یک پایش توی ماشین بود و کامل پیاده نشده بود که سر و صدایش بلند شد و خطاب به کل ­محمود ­گفت:

       -یاالله وسایلت را از اتاق بریز بیرون و همین امروز بردار از اینجا برو، تو این بنده خدا را خودت به خانه ­ات دعوت کردی، آنگاه نیمه شب از خانه­ ات بیرون کردی، یک شب یک سال که نبود، چطور می­ شد این یک شب وجود این بنده خدا را تحمل می­ کردی؟

         من شروع کردم به التماس که از تقصیرش بگذر و بگذار سر کارش و زندگی ­اش بماند آقای فیضابی کوتاه نمی ­آمد و باز فریاد می ­زد که:

        -یالله وسایلت را بریز بیرون  و بار کن و برو.

         با سر و صدا و تاکید آقای فیضابی بر رفتن کل­ محمود، التماس و درخواست و خواهش من هم بیشتر می ­شد اینقدر التماس کردم تا آقای فیضابی آرام شد و درخواست مرا قبول کرد که کل­ محمود سر کار و زندگی ­اش بماند. آقای فیضابی گفت:

         - فقط بخاطر دل رحمی این بابا هست که از سر تقصیرتان می­ گذرم.

         هنگام رفتن باز با تاکید به من گفت:

        - تو همچنان به کار بیل زنی پای درختان توی باغ ادامه بده.

         و رفت. و من هم رفتم سر کارم و مشغول شدم.

         ظهر آن روز لیلا زن باغبان به محلی که کار می­ کردم آمد خدا قوت گفت و از اتفاق شب قبل عذرخواهی کرد و التماس و خواهش تمنا­های مرا که به آقای فیضابی کرده­ بودم، جوان­مردی خواند و مرا ستود و تشکر کرد و گفت:

         - امید وارم بتوانم این خوبی تو را جبران کنم من آقای فیضابی را می ­شناسم اگر التماس ­های تو نبود حتما ما را بیرون می­ کرد.

        لیلا آن روز خیلی از من تعریف کرد و از رفتار خودش اظهار پشیمانی نمود و چند بار تاکید کرد که جبران خواهد نمود و وقتی که می­ خواست برود مرا به ناهار دعوت نمود که من گفتم:

       -خیلی ممنون، نه، من همینجا ناهارم را می­ خورم.

       لیلا اصرار می ­کرد و قسم می­ داد و من هم می­ گفتم: نه، که با اصرارهای زیاد ناگزیر پذیرفتم و ناهار نزد کل ­محمود و لیلا رفتم. لیلا هم پذیرایی می­ کرد و هم صفحه کنگراف را عوض می­ کرد هرگاه هم خود مشغول بود به کل ­محمود دستور می ­داد که کدام صفحه را بگذار در پایان ساعت ناهاری لیلا با اصرار و قسم از من خواست که هر روز ناهار را با انها بخورم من هم با این شرط پذیرفتم که یک سوم هزینه­ ناهار را بپردازم. از آن روز به بعد لیلا لباس ­هایم را هم می ­شست و اگر پاره شده بودند هم وصله می ­زد برایش تعریف کردم که یک رفیق دارم به نام آقارحیم مانند یک مادر برایم شب ­ها غذا می ­پزد لیلا از من خواست که لباس ­های او را هم بیاورم تا بشوید. لیلا با من خیلی خودمانی شد توی خانه ­شان که می­ رفتم خیلی راحت بود کمتر خود را می­ پوشاند. روزها ساعتی نزد من که پای درختان را بیل می ­زدم می ­آمد، می ­نشست و حرف می ­زد نخست سخن ­ها روز مره و نیز سرگذشت و خاطراتش بود کم­ کم سخن از حرف ­های روز مره و خاطرات فراتر رفت و درد دل ­های خصوصی ­اش را برایم بازگو می­ کرد لیلا گفت:

        -کل ­محمود نا توانی جنسی دارد اینکه ما بچه نداریم علت از کل­ محمود است فقط سالی دو سه بار می­تواند وظیفه مردی ­اش را انجام دهد و با من  نزدیکی کند من از لذت زناشویی محرومم هیچ خوشایندی توی زندگیم نیست آن شب که آن رفتار ناپسند از من سر زد و تو بخاطر قرقرهای من ناگزیر شدی از خانه ما بروی، دلیلش این بود که؛ بعد از مدت ­ها کل ­محمود قول نزدیکی به من داده بود برای اینکه از زیر قولش شانه خالی کند تو را به خانه اورده بود تا بهانه داشته باشد و قولش را عملی نکند و من از این نارو زدنش ناراحت شدم.

                               محمدعلی شاهسون مارکده

 


یادداشت های بازدیدکنندگان
نام شما / ایمیل شما


کلیه حقوق این سایت متلعق به روستای مارکده می باشد