Home arrow بایگانی نشریه آوای مارکده arrow آوای مارکده arrow گزارش نامه 142 نیمه شهریور 06
گزارش نامه 142 نیمه شهریور 06 چاپ ارسال به دوست
نویسنده Administrator   
1396/06/15 ساعت 10:25:05

         شرم

       چشم انسان همانند آینه هست. آینه ای که حالات درونی ما را به بیرون انعکاس می دهد. همانند یک پنجره­ ای که از درون ضمیر و ذهن ما رو به بیرون است. آدمی که قدری با مسائل روانی آشنایی داشته باشد می تواند بعضی از حالات درونی آدم مقابل خود را در آن پنجره یا در حقیقت چشمان طرف ببیند. مثل وقتی که دروغ می گوید. مثل وقتی که ترس دارد. مثل وقتی که وحشت زده است. مثل وقتی که غمگین است. مثل وقتی که نا امید و مستاصل است و...

       عواطف انسانی به گونه ­ای درست شده یک انسانی که از حداقل سلامت روانی برخوردار باشد هنگام گفت ­وگو با دیگری به چشمان یکدیگر نگاه کنند تا  صمیمیت بیشتری بوجود آید و  مفاهیم سخن  بهتر انتقال یابد چون می ­دانیم کلمات نمی ­توانند تمام و کمال احساسات ما را انتقال دهند حالات بدنی ما هنگام گفت ­وگو و یا بهتر بگویم زبان بدنی انتقال پیام را کامل می­ کند

       با این مقدمه هریک از ما با آدمی و یا آدم هایی برخورد کرده ­­ایم که وقتی با ما صحبت می­­ کنند نمی توانند توی چشم آدم نگاه کنند اغلب نگاه­شان رو به پایین است یا به سمت و سوی دیگری می ­نگرند و یا به چیزی ور می روند تا نگاه نکردن خود را توجیه کنند. بی ­گمان هریک از ما با چنین آدم هایی مواجه شده ­ایم و یا ممکن است خودمان چنین حالاتی داشته باشیم اگر خودمان چنین حالاتی داریم آیا تا کنون از خود پرسیده­ ایم چرا من هنگام گفت ­وگو نمی ­توانم به چشمان طرف مقابل خودم بنگرم؟ و اگر با چنین آدمی برخورد داشته ­ایم از خود پرسیده­ ایم، چرا در حالیکه با من گفت­ وگو می­کند ولی چشمانش رو به پایین و یا این طرف و آن طرف است؟

        این آدم­ ها خجالتی هستند و در ذهن خود از طرف مقابل خجالت می­ کشند در حقیقت با نگاه نکردن به چشمان طرف مقابل، خود را پنهان می­ کنند که دیده نشوند. چرا؟ برای اینکه درون ذهن و ضمیرآدم خجالتی این نشسته که: من بدم، تو هم بدی و منِ بد، از تویِ بد، بدم می آید، نفرت دارم، خوشم نمی آید، از تو می ترسم که بدی­های درون من را بدانی به همین جهت با تو راحت نیستم، دیدن تو موجب رنج من است.

    داشتن ذهنیت شرمگین و خجالتی یعنی اینکه: آنچه من هستم و آنچه من دارم، خوب نیست، زیبا نیست، درست نیست، پاک و پاکیزه نیست، دوست داشتنی نیست به همین جهت باعث شرم هست و من بابت آن خجالت می کشم.

     آدمی با چنین ذهنیتی می ­کوشد دیده نشود، خیلی در معرض دید قرار نگیرد، خیلی شناخته نشود، در مهمانی­ها توی اتاق اغلب اگر جا باشد در گوشه­ ها و یا پشت ستون­ ها و یا در قسمت­ های تاریک­ تر اتاق می ­نشیند هیچوقت در جمع در جلو و آغاز کننده نیست مثلا سر سفره صبر می­ کند همه که شروع به خوردن کردند، او آغاز می­ کند معمولا از همه نوع غذاهای موجود بر نمی ­دارد به کم­ ترین قانع است چون دوست ندارد مورد ارزیابی احیانا منفی قرار گیرد.

       فکر نکنید حتما باید آدم خجالتی یک رفتار خیلی بد داشته باشد تا خجالت بکشد، نه، ممکن است موضوع خجالت او یک موضوع پیش پا افتاده و یک رفتار عادی باشد. برای نمونه یادم هست در دوران کوچکی من، مردان از همان کودکی کلاه نمدی بر سر می ­گذاشتند کلاه، در سر، نشانه مردی بود یکی از نشانه­ های مدرنیته که به ده ما هم رسیده بود در سر کلاه نداشتن و فکلی بودن بود تک تک پسران جوان ده برای اینکه خود را تیپ کنند کلاه نمدی بر سر نمی ­گذاشتند بسیاری از مردم ده به ویژه آنهایی که تعصب مذهبی بیشتری داشتند کلاه بر سر نگذاشتن و فکلی در جامعه ظاهر شدن را ننگ و عار و آن را قرتی ­گری می­ نامیدند قرتی­ گری را مساوی با سست ایمانی می ­شمردند و در برخورد با چنین جوانی با تحقیر به او می ­نگریستند و او را جلف، سبک و بی سر و بی پا می ­پنداشتند و ممکن بود نیش و کنایه به او بزنند حتا اگر در جلو چشم به او چیزی نمی ­گفتند حتما در پشت سر او کلی لغز می­ گفتند به همین جهت جوانی که کلاه بر سر نداشت و فکلی می­ گشت در آغاز از این رفتار خود شرم­ گین بود و خجالت می­ کشید و احساس شرم می­ کرد.

        یکی از رفتارهای بد رایج که موجب شرم و خجالت می ­شود دروغ گویی است آدمی که در مقابل تو دروغ می­ گوید از نگاهش می­ شود فهمید شرم و خجالتش را هم از چشمانش می­ شود دید آیا این علائم همگانی است؟ بدون شک نه، در نگاه همه ­ی آدم­ های دروغگو این نشانه­ ها را به راحتی در چشمان ­شان نمی­ توان دید. آدم­ هایی که در سطح کلان دروغ می­ گویند این مهارت را هم دارند که نگذارند نشانه دروغ در چشمان­ شان ظاهر گردد نمونه بارز بسیار کلانش را همگان در مناظره تلویزیونی مهندس موسوی با آقای احمدی نژاد دیدیم که مهندس موسوی گفت: توی چشم­ های آدم زل می ­زند و دروغ می­ گوید! تعجب مهندس موسوی بدین جهت بودکه او انتظار داشت وقتی آقای احمدی ­نژاد در مقابل او دروغ می­ گوید شرمگین باشد و نتواند توی چشم­ های او نگاه کند ولی او با مهارت به چشمان طرف مقابل خود نگریست و سخن دروغ هم گفت.

      در مقابل شرم و خجالت ما حیا را داریم حیا از یک مقوله دیگر است و با شرم و خجالت متفاوت است. حیا یک صفت خوب و برجسته انسانی اخلاقی است. حیا یعنی چه؟ یعنی منِ انسان که دارای حیا هستم دخالت در زندگی دیگری نمی کنم همچنین این اجازه را هم به دیگران نمی ­دهم که به حریم و حقوق من تجاوز کنند. من فضولی توی کار دیگری نمی کنم هرگز حرفی که موجب رنجش دیگری باشد نمی ­زنم مثلا نمی­ گویم چرا سلام نکردی؟ چرا مسجد نمی آیی؟ چرا آدم با حیا فضولی توی کار دیگری نمی کند؟ چون آدم با حیا خود را خوب می داند و دیگران را هم همانند خود خوب می داند.

        یک آدم با حیا وقتی ببیند آدمی موجب خطایی شده، موجب گناهی شده، لغزشی داشته، خطا یا اشتباهی داشته، به روی خود نمی ­آورد، به دیگران نمی گوید، خبرچینی نمی کند، زخم زبان نمی زند، پشت سر بدگویی و غیبت نمی کند. چرا؟ چون حیا دارد حیا موجب می شود رفتاری نکند، سخنی نگوید که موجب ناراحتی کسی شود. ولی آدمی که دارای شرم و خجالت هست در چنین موقعی به آن خطاکار هرهر می ­خندد و آن عمل را به دیگران می ­گوید. چرا؟ برای اینکه از دیدن این حال بد دیگری احساس لذت می ­کند.

      خواننده گرامی آیا اندیشیده ­ای چرا آنهایی که دروغ کوچک می­ گویند در خود احساس شرم و خجالت می­ کنند ولی آنهایی که دروغ کلان می­ گویند نه؟  

                                                                          محمدعلی شاهسون مارکده 10 شهریور 96

       قاسم (بخش هشتم)

         زندگی شادمانه ­ای که با صفرعلی داشت حالا با قلی ادامه خواهد داد. ولی بافت شخصیتی قلی با چیزی که شاه ­بگوم در ذهنش بافته بود متفاوت بود قلی از دیدن شادی ­ها لذت می ­برد شادی و شاد بودن را دوست داشت ولی خود مرد شادی ­آفرین نبود اصلا بلد هم نبود که چگونه شادی را باید آفرید. قلی هم یک زندگی رویایی با شاه­ بگوم در ذهن خود ساخته بود فکر می ­کرد صِرفِ بودن در کنار زنی مثل شاه ­بگوم تمام شادی­ ها و خوشی ­ها یکجا به سراغش خواهد آمد. قلی زندگی شاد صفرعلی با شاه­ بگوم را دیده بود ولی نقش شادی­ آفرین صفرعلی در کنار زنی شاد هم چون شاه ­بگوم را ندیده و یا نتوانسته بود بفهمد.

        ازدواج شاه­ بگوم با قلی و بیرون رفتن جمیله از خانه قلی قدری وجهه شاه ­بگوم را در بین مردم ده قراداغ پایین آورد نظر مردم ده درباره شاه­ بگوم منفی بود مردم ده، شاه­ بگوم را زنی هوس ­باز می ­دانستند که به مرد زن و بچه­ دار شوهر کرده و یک زندگی را از هم پاشانده جمیله زن قبلی قلی را از خانه بیرون کرده و خود بر جای او نشسته است. یکی از دلایلی که مردم ده قراداغ حالا دلشان برای جمیله می­ سوخت حالت مظلومانه جمیله بود وگرنه مردان دیگری هم در ده قراداغ بودند که دو تا زن داشتند.

       مردم ده قراداغ روحیه مظلوم پروری دارند هرکه حالت مظلومانه داشته باشد او را خوب می ­پندارند ولی حقِ نا حقِ مرد را که می تواند هم زمان چند زن داشته باشد که ستمی بزرگ در حق زنان است را اصلا نه می ­بینند و نه ستم بودنش را می ­فهمند چون سودجویان در طول تاریخ به این ستم بزرگ رنگ و لعاب مذهبی داده­اند. ریشه ستم بر جمیله همین حقِ نا حقِ مرد که می تواند چند زن بگیرد بود. مردم ده قراداغ آن را نمی ­دیدند و نمی­ فهمیدند ولی برای جمیله که مظلوم واقع شده بود دلشان می ­سوخت. به همین دلیل هر مرد چند زنه که بر زنانش سیطره داشت و زنان از ترس جرات دعوا با یکدیگر را نداشتند و یا بخاطر نیازمندی­ شان به یک لقمه نانِ مرد، هر تحقیری را تحمل می ­کردند و دم بر نمی ­آوردند، مردم هم دلسوزی نمی ­کردند.

        شاه­ بگوم پس از ازدواج با قلی در حمام عمومی به جای جمیله مشغول به کار شد و با زنان ده ارتباط برقرار کرد داشتن کار و ارتباط با زنان موجب رضایت و خوشنودی شاه ­بگوم در خانه قلی شد داشتن روابط اجتماعی گسترده با زنان ده برای شاه­ بگوم لذت­ بخش بود. از وقتی که شاه­ بگوم به عنوان زن دوم به خانه قلی آمد حالا او بود که هر روز صبح به منظور سرپرستی حمام زنانه و ارائه خدمات به زنان به جای جمیله به حمام می ­رفت همه روزه با زنان زیادی ارتباط داشت پشت ­شان را می­ شست، آب روی سرشان می­ ریخت، هنگامی که زنی می­ خواست توی خزینه برود بچه ­اش را روی صحن به او می ­سپرد، زنان بچه همراه­ شان را که می­ شستند او را تحویل شاه ­بگوم می­ دادند شاه­ بگوم بچه­ را می ­آورد توی رخت­ کن لباس می ­پوشاند و روانه خانه می ­کرد، زنانی که لباس زیادی برای شستن داشتند کمک ­شان می­ کرد در حین این کمک ­ها با هم حرف می ­زدند درددل می­ کردند کم­کم محرم اسرار زنان شد. شاه ­بگوم می ­دانست کدام زن چند ماهه آبستن است، کدام زن برای پاک شدن از عادت ماهانه به حمام آمده، حمامِ هفته ­ی کدام  و حمامِ چهلمِ فلان زنِ تازه ­زا کی هست و...

         شاه­ بگوم عصر هنگام همه روزه پس از اتمام نوبت حمام زنانه از اول ده به دَرِ خانه­ هایی که زن خانه به حمام آمده بود می ­رفت و نان مزد حمامش را می­ گرفت.

         اختلافی در دریافت نان مزد زنان کدخدا علیداد در همان اوایل ازدواج شاه­ بگوم با قلی بوجود آمد که موجب بگو و مگوی کوچکی شد. قلی گفت:

           تقصیر من است من باید همان روز اول بهت می­ گفتم که در خانه کدخدا علیداد جهت گرفتن نان مزد زنانش نرو یادم رفته بگم حالا بهت می­ گویم جهت گرفتن نان به در خانه کدخدا علیداد نرو همچنان که من هم برای گرفتن مزد سالیانه به در خانه کدخدا نمی­ روم.

          شاه ­بگوم در پی اصرار قلی کوتاه آمد و بگو مگو خاتمه یافت با اینکه شاه­ بگوم کوتاه آمده بود و برابر سفارش قلی عمل می­کرد ولی استدلال­ های قلی هیچگاه مورد قبول شاه­ بگوم قرار نگرفت و هر از گاهی که اختلاف نظری در هر موضوعی بین شاه ­بگوم و قلی پیش می­آمد شاه­ بگوم قلی را ترسو خطاب می­ کرد.

         علیداد کدخدای ده قراداغ دوتا زن داشت وقتی شاه­ بگوم در همان روزهای اولیه ازدواجش با قلی که در حمام مشغول کار شد برای دریافت نان مزد حمام زنان کدخدا به در خانه می ­رفت زنانش می­ گفتند:

       - یک روز دیگر بیا.

        این یک روز دیگر بیا، چندین نوبت تکرار شد تا اینکه شاه­ بگوم روزی گفت:

         - حالا 10 تا قرص نان شده، خوب بگو چه روزی بیایم که نان داشته باشی؟

      زن کدخدا علیداد گفت:

        - اگر کارت را بلد بودی، این سؤال را نمی ­کردی؟ برو از قلی بپرس تا بهت بگوید چکار کنی؟

        این بود که شاه ­بگوم موضوع نان ندادن زنان کدخدا را با قلی در میان گذاشت و انتظار داشت قلی برود و با کدخدا صحبت کند تا کدخدا به زنانش بگوید نان مزد حمامی را بپردازند ولی قلی او را از رفتن در خانه کدخدا و مطالبه نان برحذر داشت و برای تایید نظر خود به اطلاع شاه­ بگوم رساند که او هم مزد کدخدا را مطالبه نمی ­کند نه اینکه با رضایت باشد بلکه ناگزیر است چون اگر مطالبه مزد بکند سال بعد کار حمام را به او نخواهد داد.

         این تسلیم و باج دادن به کدخدا توسط قلی برای شاه­ بگوم غیر قابل قبول بود شاه­ بگوم نمی­ توانست بپذیرد کدخدا مردی، با آن همه کپکپه و دبدبه­ اش، بخواهد از مرد فقیر و تهی ­دستی مثل قلی، باج خواهی کند و چندرقاز مزد حمامی را ندهد و برای قلی استدلال می­ کرد؛ خوب، ما فقط مزدمان را می ­خواهیم اگر اضافه می ­خواستیم او می­ توانست ندهد تازه وقتی زن ­هایش به حمام هم می ­آیند انتظار دارند من همه ­ی زنان را رها کنم و کنیز و کلفت اختصاصی آنها باشم.

       شب بعد از بگو و مگوی قلی با شاه­ بگوم، حبیب دشتبان به در خانه قلی آمد و گفت:

       - کدخدا کارت دارد همین الآن بیا خانه کدخدا.

        وقتی قلی جلو در اتاق 5 دری کدخدا، سلام گفت و منتظر جواب سلام و اینکه کدخدا به او بگوید بیا بشین ماند. کدخدا به قلی گفت:

        - چند سال کاسب کاری هنوز وظیفه ­ات را نمی ­دانی؟ که زنت آمده در خانه و با زن من بگو مگو کرده؟

         قلی متوجه شد دلیل احضار چیست، گفت:

        - چشم، درست می­ فرمایید، به زنم گفتم، نمی­ دانست، از این به بعد دیگر خطا نخواهد کرد، شما بزرگ مایی، پدر آبادی هستی، خطای ما نوکران خودت را به بزرگواری خودت ببخش، اگر امر دیگری نداری من از خدمت مرخص می ­شوم.

        - پس ملتفت عرضم شدی؟ برو مشغول کارت باش.

       - خدا حافظ.

        قلی وقتی به خانه رسید باز به شاه­ بگوم تاکید کرد اصلا راجع به مزد زنان کدخدا حرفی نزند و یادآور شد احضارش به خاطر همین مزد حمام زنانش بود من هم قول دادم و آمدم.

        شاه ­بگوم نپرداختن نان مزد حمام زنان کدخدا را ظلمی در حق خود و قلی و نیز خانواده­ شان می­ دانست ولی چاره­ ای هم نداشت چون زور کدخدا بر قلی می­ چربید ناگزیر بود علارغم میل قلبی خود سکوت کند و از حق خود بگذرد.

       مدت کوتاهی از احظار قلی به خانه کدخدا و بگو و مگوی شاه­ بگوم و قلی درباره پرداخت نشدن مزد حمام زنان کدخدا می ­گذشت عصر یکی از روزهای ماه قوس(آذرماه) که شاه ­بگوم بعد از تعطیلی نوبت حمام زنانه از حمام بیرون آمد دید جلوِ درِ باغ اربابی روبروی حمام شلوغ است پرس و جو کرد گفتند:

         - روز روشن دوتا گرگ از دیوار باغ پریدند توی باغ و بره­ های کدخدا علیداد را که توی باغ می ­چریدند دریده ­اند.

         شاه­ بگوم توی همان دالیج حمام که ایستاده بود تا بدنش کم­ کم سرد شود تا بتواند در هوای آزاد قرار گیرد دستانش را به سمت آسمان بلند کرد و گفت:

         - خدایا جای حق نشسته ­ای! ولی چرا گرگ باید شکم بره را بدرد؟ چرا شکم برآمده خودِ کدخدا را ندرد؟ تا ذره ذره حق زحمت­ های من از توی شکم برآمده کدخدا به روی زمین بریزد تا دلم خنک شود!

        و همین طور که نظاره­ گر رفت و آمد مردان بود و سخنان آنها را می ­شنید حبیب دشتبان را دید که از جمعیت جدا شد و کدخدا علیداد را که از توی ده می ­آمد استقبال کرد چشمان حبیب پر از اشک بود و گفت:

       - کدخدا، دوتا گرگ بود، معلوم بود پیر گرگ هستند، خیلی هم بزرگ بودند، متاسفانه هر ده­ تا بره را دریده­ اند من وقتی رسیدم که کار هر ده­ تا بره تمام شده بود یکی از بره­ ها کمی جان داشت که توانستم حلالش کنم و...

          باغ اربابی در انتهای زمین ­های زراعی املاک قریه قراداغ قرار داشت باغ مووستان و اطراف باغ دیوار داشت ولی دیوارها خیلی بلند نبود کدخدا علیداد ده ­تا بره از حاج عوضعلی مرّه­ای نسیه خرید و دو سه روز پس از چیدن محصول انگور توی باغ اربابی رها کرد تا بچرند و چاق شوند بعد بفروشد آنگاه بهای بره­ ها را بپردازد و تفاوتش سود او باشد مسئولیت بردن و آوردن و حفاظت از بره­ها را هم به عهده حبیب دشتبان گذاشت. حبیب همه روزه صبح بره­ ها را از حیاط خانه کدخدا علیدا بیرون می­آورد و توی باغ اربابی رها می­کرد و هنگام غروب هم آنها را به خانه کدخدا باز می­ گرداند حالا حدود سه ماه می ­شد که بره­ها توی باغ می­ چریدند و چاق شده بودند دنبه­ های سنگینی داشتند روز واقعه یکی از روزهای بسیار سرد ماه قوس (آذرماه) بود آسمان تمام ابری و سقف ابرها هم خیلی پایین مثل اینکه دنیا تنگ و تاریک شده بود. دو قلاده گرگ پیر به بره­ ها حمله می­ کنند و همه را می ­درند وقتی حبیب دشتبان می ­رسد که گرگ ­ها جگر بیشتر آنها را درآورده و خورده بودند تنها یکی از بره­ ها نیمه جانی داشت که حبیب سر آن را می ­برد و حلالش می ­کند.

         شاه­ بگوم اتفاق دریده شدن بره­ های کدخدا علیداد توسط گرگ را نتیجه­ی ندادن مزد خود می ­دانست با اینکه قلی سفارش اکید کرده بود که درباره مزد زنان کدخدا حرفی نزند ولی یک روز که یکی از زنان کدخدا توی حمام بود شاه­ بگوم در صحبت با زن دیگری در کنار زن کدخدا به کنایه گفت:

       - بعضی ­ها حق این و آن را جمع می ­کنند و توی دهان گرگ می­ گذارند.

         شاه ­بگوم در کار حمام کم­ کم با آشنایی با زنان ده با هریک به زبان خودش طرح دوستی را هم ریخت با همه انس و الفت گرفت با همین دوستی ­ها و انس و الفت ­ها خدماتش را به بیرون از حمام و به خانه­ های مردم هم کشاند و پایش به خانه­ های مردم هم باز شد. حالا شاه­ بگوم در تمام مراسمی که توی ده برگزار می ­شد مانند: عروسی، تجمع زنان مهمان در مراسم دوواق بعد از عروسی، جشن خنته سوران، مراسم عزا، جلسات قرآن­خوانی (ختم) در خانه­ ها که به منظور تندرستی برگزار می ­شد، حمام هفته و حمام چهلم زن زائو، در تجمع زنان هنگام آوردن سر توره ­ای بعد از عروسی و نیز بعد از ختنه سوران و... به آن مراسم­ ها دعوت می ­شد تا به زن خانه در کارها کمک کند و با گستردن سفره و چیدن غذاها از زنان مهمان پذیرایی کند. هنگام عروسی­ ها شاه­ بگوم به درخواست مادر داماد و نیز مادر عروس، زنانی را که قرار بود به مهمانی عروسی دعوت شوند، دعوت می­ کرد. معمول و مرسوم بود همه­ ی مردان ده توسط دلاک ده به مراسم عروسی دعوت می ­شدند ولی همه­ ی زنان ده نه. زنان فقط آنهایی که اقوام بودند دعوت می ­شدند بنابر این دعوت دلاک صرفا دعوت مردانه بود و تقریبا تمام مردان دعوت می ­شدند ولی دعوت شاه­ بگوم صرفا زنانه بود و فقط زنان اقوام و بستگان بنا بر توصیه مادر داماد و عروس دعوت می ­شدند. روز برگزاری مراسم دوواق که بعد از عروسی برگزار می ­شد در جمع زنان مهمان، شاه­ بگوم مسئولیت داشت که یک یک هدایا را از زنان مهمان بگیرد و با صدای بلند اعلام کند که فلان زن برای عروس خانم چی هدیه آورده است تا بقیه بدانند و بفهمند و بگویند مبارک باشد، انشاء الله عروسی پسر و یا دخترش. مراسم دوواق که یکی دو روز بعد از عروسی برگزار می­ شد مهمانان مرد به خانه پدر عروس می ­رفتند و زنان مهمان به خانه آقا داماد دعوت و پذیرایی می ­شدند در جمع زنانه دوواق در اتاق عروس خانم، هر زنی هنر خود را به نمایش می ­گذاشت زنی که در داریه زدن مهارت داشت داریه می ­زد کسی که در خواندن بیت الغزل مهارت داشت آهنگین ترانه می ­خواند و داریه زن هم با آهنگ غزل داریه می ­نواخت تعدادی هم که هنر رقص ­شان خوب بود با ریتم داریه می ­رقصیدند از جمله شاه ­بگوم در رقص سنگ تمام را می ­گذاشت.

        شاه­ بگوم همینطور که مجالس زنانه را در عروسی و ختنه سوران­ ها برگزار می ­کرد چند نوبت هم در میان زنان می ­رقصید و شادی را به جمع زنان می ­بخشید. همچنین مهارتی که در رقص زنانه به کار می ­برد و رقصش را شیرین ­تر و زیباتر می­ کرد بشکن زدن همراه رقص بود با انگشتان دوتا دست در بالای سر و یا جلو صورت خود بشکن ­های صدا دار می ­زد همین ­طور که دستانش بالای سر و یا مقابل صورتش بود و بشکن می ­زد با تمان پرچین قرقری ­اش چرخش و نیم چرخش هم داشت که رقصش را دوچندان زیبا می­ کرد.

         شاه ­بگوم با خدماتی که به زنان ده می­ داد و ارتباطی که با تک تک زنان داشت با هوش سرشار خود زبان و مرام هر یک را شناخت و برابر مرام و منش هر زنی با او رفتار می ­کرد خاکشیر طبع و محبوب شده بود حالا همه به او خاله شاه ­­بگوم می ­گفتند و به این نام شهره شده بود در پی این محبوبیت؛ آن نظر منفی مردم که او را زنی هوس ­باز می ­شماردند که با شوهر کردن به قلی کانون زندگی جمیله را از هم پاشانده، کم­ کم کم ­رنگ شد و در زمان کوتاهی از اذهان پاک شد. شاه­ بگوم حالا زنی محبوب و دوست داشتنی بود که هر زنی از زنان ده به مهارت او در پذیرایی از مهمانان و برنامه ریزی برای پذیرایی از مهمانان نیاز داشت. این نیاز دو طرفه بود شاه ­بگوم هم به این ارتباط و دادن خدمات نیاز داشت هم نیاز اجتماعی داشت و می ­خواست با دیگران ارتباط داشته باشد، مورد توجه باشد و دارای اهمیت باشد و هم نیاز مالی. صاحبان جشن و مجلس و نیز زنانی که شاه ­بگوم به آنها کمک می ­کرد در ازآء این کمک­ ها مقداری غذا و مواد خوراکی به او می ­دادند و شاه­ بگوم غذا و مواد خوراکی را به خانه می ­آورد و زندگی می­ گذراندند.

           نباید تعجب کرد که چرا به زودی مردم ده قراداغ نظر منفی خود را نسبت به شاه­ بگوم فراموش کردند. مردم ده قراداغ اصولاحافظه تاریخی ندارند گذشته ­های خود را خیلی به یاد ندارند و این یکی از ویژگی ­های بارز مردم ده قراداغ است یکی از دلایل آن هم سختی ­های زندگی روز مره است دیگری رضایت از زندگی سطحی و روزمره و قانع بودن به روزمرگی است. رضایت و قناعت به روزمرگی ­ها در آنها ناشی از افکار و باورهای ­ شان است باورهای مردم ده قراداغ قضا و قدری ­است براین باورند که خداوند در ازل سرنوشت آنها را این چنین بر پیشانی آنها نوشته، سهم آنها را از نعمت­­ ها در روی کره زمین؛ که این جهانش می ­نامند، همین مقدارِ اندک و ناچیز تعیین کرده. خداوند سرنوشت هرکس را که فقیرتر رقم زده او را بیشتر دوست دارد! در عوض، در جهانی دیگر، نعمت ­های بیشتری به او خواهد داد تلاش بیشتر آدم تاثیری بر زیست بهتر نخواهد داشت. این اندیشه ­ها را دو سه نفر آخوند که به ده برای روضه خوانی می ­آمدند به عنوان سخنان خدا به مردم می ­گفتند چون سخن خدا رویش گذاشته شده بود مردم به راحتی و با جان و دل می ­پذیرفتند. به همین دلایل در خود نیازی به بکار انداختن عقل و خرد و اندیشیدن برای رشد بیشتر و بهتر را نمی ­دیدند چون خود را در پیش­آمد رویدادهای زندگی تاثیر گذار نمی­ دانستند درباره چرایی و چگونگی رویدادها هم نمی ­اندیشیدند اتفاقات و خبرها و رویدادهای زندگی هم خیلی زود از یادها می ­رفت به همین دلیل بسیاری از رویدادها و حرف و حدیث­ های گذشته بعد از مدتی کوتاه فراموش می­ شد. مثلا بیماری همه­ گیر وبا می­ آمد بیش از نیمی از مردم به ویژه کودکان می­ مردند هیچکس حتا یک نفر هم نمی ­اندیشید که چرا چنین شد؟ چه عامل­ هایی باعث این بیماری است؟ چکار ما می ­توانیم بکنیم که چنین نشود؟ و یا حداقل چکار می­ توانیم بکنیم که خسارات را کمتر کنیم؟ چون بر این باور بودند که بیماری همه­ گیر وبا خواست خداست و آن را بلا می­ شماردند که از آسمان نازل شده و خود را دست بسته و فاقد توان می ­شماردند. آنهایی که تعصبات مذهبی ­شان رنگ و بوی بیشتری داشت رگ­ های گردن را به حجت قوی می­کردند که؛ اینها نتیجه گناهان ما است!؟ از بس گناهان ما زیاد شده خدا بلا نازل کرده است!؟ ضعف و زبونی به قدری در وجود و اندرون مردم شدید بود که راه چاره را دوباره التماس به همان خدا که آن بلا را نازل کرده می ­دانستند لذا دعا می ­ خواندند و التماس و گریه و زاری می ­کردند، یکی دو جای ده روی خیابان چهل قرآن می ­بستند. بستن چهل قرآن روی خیابان باز برای متعصبین زحمتی مضاعف درست می­ کرد صبح زود که برای غسل جنابت به حمام می­ رفتند نباید از زیر چهل قرآن رد شد چون بی احترامی به قرآن می­ شود می­ دیدی بعضی از مردان که تعصب بیشتری به مسائل مذهبی داشتند ناگزیر چند قدم قبل از داربست چهل قرآن به کناره جاده می ­رفتند و از بیرون چهارچوب عبور می­ کردند و دوباره دو سه قدم بعد از داربست چهل قرآن توی خیابان بر می­ گشتند ولی مردانی که تعصب ضعیف تری داشتند و نیز زنان این حساسیت را نداشتند. به دلیل همین نداشتن حافظه تاریخی وقتی از نمای دورتر به مردم ده قراداغ می ­نگری مثل اینکه گذشته ­ای نداشته ­اند تاریخچه ­ای نداشته­ اند و به دنبال آن ریشه­ ای نداشته­ اند پشتوانه تاریخی نداشته ­اند.

           شاه ­بگوم در خانه قلی بود که بیشترین ارتباط را با مردم پیدا کرد و خود را در چهره یکایک مردم یافت، خود را در نگاه مردم شناخت، با ذوق و شوق فراوان توانمندی ­های خود را به کار گرفت، بین زن ­های ده محبوب شد، حالا شاه­ بگوم ارزش و اهمیت داشت، در بسیاری کارها مهارت پیدا کرد، بسیاری از زنان ده از او کمک می­ گرفتند و کارها را به او محول می­ کردند. حالا شاه­ بگوم یک زن اجتماعی بود یک زن پر انرژی و بسیار فعال بود سکوت و سکون و در خانه ماندن را اصلا دوست نداشت، ضعف رایج زنانه را اصلا نمی ­پسندید، دوست داشت توانمند و در میان مردم باشد، در مصدر کار و یا کارهای اجتماعی باشد، بگوید، بشنود، بخندد، برنامه برای کارها بریزد، کاری انجام دهد، توی جامعه نقش داشته باشد، مورد توجه باشد، درباره دیگران اطلاعات داشته باشد، محرم اسرار و راز و رمزها باشد، رابطه­ ها را بداند، خوی و خصلت هر یک از زنان را بشناسد.

         زمینه وارد جامعه شدن و خود را در جامعه ابراز کردن در خانه قلی برای شاه ­بگوم فراهم شد و شاه­ بگوم را سخت مشغول کرد. این مشغولیت علاقه ­مندی و خوشنودی شاه ­بگوم را فراهم کرد. شاه­ بگوم حالا دیگر سردی و سکون و سکوت قلی برایش قابل تحمل بود و از قلی هم رضایت داشت چون انرژی روانی خود را جای دیگر تخلیه می­ کرد که برایش جذاب بود. به نظر می ­رسید شاه­ بگوم از ازدواج با قلی راضی است چون حالا از مرز چهل سالگی هم گذشته بود و در دوران پختگی سیر می ­کرد روابط اجتماعی برایش جذاب­ تر از شادی و بگو بخند و رقص بود و برایش معنی داشت به همین جهت زندگی را بر وفق مراد می­ دید.

       پس از رفتن جمیله از خانه قلی مدیریت خانه یک­ دست شد و بدون دغدغه به دست شاه ­بگوم افتاد فضا از یک آرامش نسبی برخوردار شد اعضا خانواده هریک فهمیدند چه وظیفه­ ای دارند. قلی درکنار شاه­ بگوم خوب و خوش بود.

         علی پسر بزرگ قلی در کنار دعواهای شاه­ بگوم و مادرش جمیله، نمی­ توانست تصمیم بگیرد و از مادرش حمایت کند چون شاه ­بگوم خیلی بیش از مادرش به او محبت می­ کرد و مورد نوازشش قرار می ­داد به همین جهت علی هم همانند پدرش گرفتار زیبایی و لوندی ­های دختر شاه­ بگوم و نیز مهر و محبت خود شاه­ بگوم شده بود. دختر شاه ­بگوم هم همانند مادر دختری زیبا بود از جذابیت­ های زنانه بهره­مند بود به علاوه آموزش ­های مادر هم در جهت به کار گیری جذابیت­ های زنانه تاثیر فروان داشت و توانسته بود علی را گرفتار خود کند گرفتاری علی به دختر شاه ­بگوم جبهه شاه بگوم را در جهت پیروزی و بیرون کردن جمیله مؤثر بود.      ادامه دارد


یادداشت های بازدیدکنندگان

نویسنده Anonymous در تاریخ 1396/06/27 ساعت 04:51:21
انتخاب آقای عبدالمحمد عرب را به عنوان نایب ریس شورای بخش رابه ایشان ومردم فهیم مارکده تبریک عرض میکنم وآرزوی توفیق وموفقیت روز افزون را برای نماینده روستایمان در شورای بخش را از خداوند متعال خواستاریم
نام شما / ایمیل شما


کلیه حقوق این سایت متلعق به روستای مارکده می باشد