Home arrow بایگانی نشریه آوای مارکده arrow آوای مارکده arrow گزارش نامه 149 اول دی ماه 96
گزارش نامه 149 اول دی ماه 96 چاپ ارسال به دوست
نویسنده Administrator   
1392/08/22 ساعت 02:34:37

        عشق شهریار

       شهریار، شاعر نامدار ترک ­زبان، خالق منظومه حیدربابایه سلام، معرف همه است. ایشان برای تحصیل به همراه مادر خود به تهران می ­آید خانه ­ ای کرایه می ­کند و مشغول تحصیل می ­شود. صاحب خانه دختری داشته، کم­ کم شهریار عاشق دختر صاحب­ خانه می­ شود. شهریار موضوع را با مادر در میان می­ گذارد مادر شهریار  با مادر دختر صحبتی می­ کند دو تا زن، قول و قراری نامزدی رد و بدل می ­کنند. شهریار پزشکی می ­خواند او را برای گذران دوره انترنی ­اش به بیرون از تهران می ­فرستند و قرار می ­شود بعد از گذران دوره انترنی، با دختر عروسی کند. به دلیل اینکه شهریار وضعیت مالی خوبی نداشته، خانواده دختر در غیاب شهریار دخترشان را به یک جوان سرهنگ  ارتشی شوهر می­ دهند. دوره انترنی شهریار تمام می­ شود و شهریار با شوق و امید وصال یار به تهران بر­می ­گردد. شهریار با شنیدن خبر عروسی نامزدش دچار پریشانی روانی می ­شود که او را در بیمارستان بستری می ­کنند خبر بستری شدن شهریار به گوش دختر صاحب ­خانه می ­رسد. دختر صاحب­خانه به اتفاق همسرش جناب سرهنگ به عیادت شهریار به بیمارستان می ­روند دقایقی از شهریار عبادت می ­کنند و می­ روند. بعد از رفتن آن دو، شهریار این غزل مشهور خود را می­ سراید.

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟

بی­ وفا حالا که من افتاده ­ام از پا چرا؟

                                           نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی                                           سنگ­ دل این زودتر می­ خواسی، حالا چرا؟

عمر ما را فرصت امروز و فردای تو نیست

                                          من که یک امروز مهمان توام فردا چرا؟                                                         نازنینا ما به ناز تو جوانی داده­ ایم

دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می ­کند

                          در شگفتم من نمی ­پاشد ز هم دنیا چرا؟                                                                          شهریارا بی حبیب خود نمی­ کردی سفر                                                    این سفر راه قیامت می ­روی تنها چرا؟

        سیم و سنجاق

        نزدیک 20 سال قبل تازه خط تلفن توی مرکز مخابرات مارکده داده بودند و هرکس که نیاز به ارتباط تلفنی داشت باید می ­رفت توی مخابرات تا تلفن­ چی برایش شماره­ اش را بگیرد آنگاه او صحبت کند و در آخر مبلغی بابت هزینه تلفن بپردازد.

       آن موقع من در شهر زندگی می­ کردم روز جمعه­ ای بود، من آمده بودم  مارکده، دو سه نفر در خانه ­ای، کنار خیابان اصلی، مهمان بودیم. خانه دو طبقه بود و سیم تلفن از کنار ایوان ساختمان عبور می­ کرد و به راحتی در دسترس بود.

       آغاز تاریکی شب بود که من وارد خانه شدم. پشتِ سرِ من جوانی دیگر آمد که دستش پلاستیک سیاهی بود گوشی تلفنی را از توی پلاستیک در آورد و توی تاقچه اتاق گذاشت تعجب کردم و پرسیدم: گوشی تلفن برای چه هست؟ پوزخندی زد و چیزی نگفت. جوان آستین ­ها را بالا زد، وضو گرفت سجاده را پهن کرد و به نماز ایستاد. واژه­ های نماز را خیلی آرام و شمرده ادا می­ کرد و هیچ تعجیلی در سرهم آوردن نماز نداشت و نشان می­ داد که نیایش خدا برایش لذت بخش است و صادقانه خدای را می ­ستاید و نمازش از روی اخلاص است. از سادگی و صداقتش در عبادت و با آرامشی خاص که عبادت می­ کرد خوشم آمد و برایم دلنشین بود. نمازش را که خواند، قبول باشد بهش گفتم، پاسخ، قبول حق گفت و نشست. شام خوردیم، منتظر بودیم که میزبان برای­ مان چای بیاورد که دیدم جوان بلند شد سیم­ های پیچیده شده اطراف گوشی را باز کرد لامپ ایوان را خاموش کرد در کناره شرقی ایوان که تاریک ­تر بود ایستاد و با دوتا سنجاق قفلی سر دوتا سیم را به کابل تلفن که از جلو ایوان رد می ­شد متصل کرد آمد توی اتاق و شماره ­را گرفت و آهسته شروع به صحبت کرد. به نظر می ­ رسید چند بار چنین کاری را کرده است چون با مهارت انجام داد. برایم تعجب آور بود، شاید این سخن من را باور نکنید؛ اصلا به ذهن من خطور نمی­ کرد چنین کاری می ­شود کرد! صحبتش که تمام شد، میزبان چای آورد، در حین خوردن چای، از جوان پرسیدم: آن اخلاصت در عبادت و این سیم و سنجاقت، با هم نمی­ خواند؟ گفت: تلفن مال دولت است اشکالی ندارد!

                                        قاسم (بخش پانزدهم)

        - امروز نزدیک غروب صدای چاوش را که شنیدم یکهو دلم کنده شد که با زوار برم زیارت سیدبادین محمد.(سید بهاءالدین محمد) علی و منیژه را هم با خودم ببرمشان. می ­گویند نصف مردم ده قراداغ دل­ شان کنده شده، تازه این اول روزهای چاوشی است مطمئن هستم چند روز دیگر که چاوشی ادامه داشته باشد دل همه­ ی مردم کنده می ­شود وقتی امام­ زاده آدم را طلب کند خوب دل هم با شنیدن صدای چاووشی کنده می­ شود و راهی زیارت می ­شود. الآن با هر زنی که صحبت می ­کنم می­ گویند ما هم می ­رویم. منم مثل مردم دلم کنده شده مش­ قلی، گفتم یک دفعه هم ما قاطی مردم بشویم و همراه مردم به زیارت برویم، به دلم برات شد دست خالی به زیارت امام ­زاده نروم و بزغاله نر حنایی را هم نذر امام­ زاده سید بادین ­محمد کردم تا بلکه امام­ زاده کمک کند کمی از این بدبختی و بیچارگی نجات پیدا کنیم می­ گویند صبح سفیده سحر روز پنجشنبه هفته ­ ی بعد زوار راه می ­افتند ما هم با آنها همراه می­ شویم، تو هم بیا با هم برویم.

          قلی لحظه­ ای به کارهایی که داشت به نتیجه­ ای که از این سفر زیارتی نصیب او خواهد شد اندیشید نرفتن را بر رفتن ترجیح داد و گفت:

           - نه، من نمی­ توانم بیایم. من کاسب مردمم، نمی­ توانم کارم را ول کنم، تو با علی و دخترت بروید. حالا که به دلت برات شده و نذر کردی بزغاله را هم می­ خواهی ببری، ببر، من حرفی ندارم، ولی بهتر بود قبل از اینکه نذر کنی، با من هم مشورت می­ کردی، آخی چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است، خدا و امام ­زاده خودشان می­ دانند که ما دست ­مان خالیه از ما توقعی ندارند.

         - دیگر حالا به دلم برات شده و نذر کردم، درست نیست که تو نه به میان بیاری، آمد و نیامد دارد.

          - نه به میان نمی­ آرم، بهتر بود که بزغاله را نذر نمی­ کردی. ولی حالا دیگر کار از کار گذشته، بزغاله را هم با خودتان ببرید.

       روزها یکی بعد از دیگری می ­گذشت و شاه ­بگوم برای روز و ساعت رفتن به زیارت آماده تر می­ شد.

        هنوز دو روز مانده بود به سفیده سحر روز پنجشنبه زمان حرکت، شب هنگام، بعد از نیمه­ های شب، شاه ­بگوم از صدایی از خواب پرید ولی هرچه گوش کرد دیگر صدایی نشنید فکر کرد خواب دیده است با این وجود چراغ مرکبی را برداشت بیرون را نگاهی کرد و دوباره خوابید صبح زود که بیدار شد تا وضو بگیرد و نماز بخواند، یادش به صدای دیشب افتاد با شک و بدبینی نگاهی به گوسفندان توی حیاط انداخت بزها را یکی یکی ورانداز کرد:

         - بز شاپالاقیه؟، بز کَریه؟ بز شاخ­ کجه؟ بز سفیده؟ بزحناییه؟ ... چپیش پوز سفیده؟ ... بزغاله­ نرحناییه، اِ خاک توسرم! نیستش! نه! نیستش!...

           شاه­ بگوم با دو سه بار شمردن متوجه شد بزغاله نر حنایی توی حیاط در بین گوسفند ها نیست. توی کنده را سر زد که آنجا نرفته باشد آنجا هم نبود یقین پیدا کرد که بزغاله نیست.

           قلی کمی زودتر از شاه­ بگوم بیدار شده و وضو گرفته بود تا نماز صبحش را بخواند ولی مانند روزهای دیگر همه چیز برایش عادی بود شکی به اینکه ممکن است اتفاقی افتاده باشد نداشت با ذکر صلوات آفتابه را برداشت کنار بام روبروی ایوان خانه با آب آفتابه وضو گرفت و باز با ذکر صلوات فاصله ایوان تا توی اتاق را پیمود و به نماز ایستاد. شاه­ بگوم وقتی متوجه شد بزغاله نر حناییه نیست سراسیمه قلی را صدا زد قلی مشغول خواندن نماز بود در حین نماز، با اللهُ ­اکبر جواب گفت. شاه­ بگوم صبر کرد تا نماز قلی تمام شود خبرِ نبودِ بزغاله نر حنایی را به قلی داد. دوتایی مات و مبهوت مانده بودند که؛ پس بزغاله چی شده است؟ شاه ­بگوم گفت:

        - دیشب من در حین خواب یک صدای تق و توقی مثل باز و یا بسته شدن دروازه را شنیدم اول فکر کردم خواب دیدم کمی بعد شک ورم داشت چراغ مرکبی را ورداشتم آمدم یک نگاهی توی حیاط کردم همه چیز عادی بود از دور دروازه حیاط را نگاه کردم بسته بود دوباره رفتم خوابیدم.

         قلی پس از شنیدن حرف شاه­ بگوم توی دالان رفت دید دروازه بسته است ولی کلون آن پشت در انداخته نیست. قلی گفت:

        - من دیشب خودم دروازه را بستم و کلونش را هم پشت در کشیدم دروازه دیشب باز و بسته شده است.

         برای قلی و شاه­ بگوم مشخص شد که دزد و یا دزدانی دیشب آمده بزغاله را برده ­اند. شاه­ بگوم دزد را نفرین کرد و از امام زاده سیدبادین محمد خواست که خودش سزای دزد را بدهد.

        قلی آن روز تصمیم گرفت به بیابان برای کندن بوته نرود وقتی آفتاب برآمد نزد کدخدا علیداد کدخدای ده قراداغ رفت و دزدیده شدن بزغاله را به کدخدا گفت کدخدا از قلی پرسید:

       - به فرد مشخصی مظنون هستی؟

       - نه کدخدا، آخی من آزارم به یک مورچه هم نرسیده که بخواهم دشمن داشته باشم و بیایند مالم را ببرند، نه، من به هیچکس مظنون نیستم.

کدخدا از قلی خواست اگر سر نخی پیدا کرد به او اطلاع دهد تا او پیگیر باشد. قلی به خانه بازگشت دید اگر خانه بماند بیشتر به فکر فرو خواهد رفت تصمیم گرفت برود بیابان دنبال کار هر روزش.

        در طول روز شاه­ بگوم به این فکر بود که با نذرش چه بکند؟ شب شاه ­بگوم با قلی درباره بزغاله نذری با هم صحبت کردند به این نتیجه رسیدند که ما گناهی نداریم نذرکردیم روی قول ­مان هم بودیم ولی شاید مصحلت خدا اینجور قرار گرفته. ولی ته دل شاه ­بگوم این باور نشسته بود که دزد بزغاله نذر امام ­زاده سیدبادین محمد به زودی بلایی سرش خواهد آمد چون شوخی بردار نیست که کسی بخواهد از امام­ زاده دزدی بکند.

           هنوز ساعتی مانده بود که سفیده سحر روز پنجشنبه فرا برسد که صدای چاوش فضای ساکت شبانه ده قراداغ را شکست بیش از نیمی از مردم ده قراداغ در جنب و جوش بار خر کردن وسایل سفر و حرکت بودند. شاه­بگوم و علی و منیژه هم وسایل مورد نیاز سفر خود را توی خورجین قرار دادند و خورجین را روی خر گذاشتند و از دروازه حیاط خانه بیرون آمدند و به کاروان زیارتی پیوستند.

          خبر دزدیده شدن بزغاله ­ی نذری از خانه قلی توی ده پیچید و همه­ ی مردم ده با خبر شده بودند. هنوز شاه ­بگوم و علی و منیژه از سفر زیارتی به ده قراداغ باز نگشته بودند که خبر آمد قسمتی از پوست بزغاله و نیز استخوان توی دره آق ­دره قابوق افتاده است قلی از محل بازدید کرد پوست را شناخت محلی که سر بزغاله را بریدند و خون ریخته شده را دید اجاقی که آتش درست کرده و نیز ترکه­ های چوب که از آن بجای سیخ کباب استفاده کرده را هم آنجا دید. برای قلی مسلم شد که دزدان بزغاله را اینجا آورده سربریده گوشتش را کباب کرده و خورده­ اند. دزدان چه کسانی بودند؟ هیچگاه برای قلی مشخص نشد.   

                                               ***

          سال ­ها بود که زمستان ­ها خوب بارندگی می ­شد برف بسیار می­ بارید تابستان سال بعد آب فراوان بود کف هر دره­ ای چشمه­ سارهای فراوانی بود سال ­های آب ­سالی به چند دهه پیاپی می ­رسید. به دلیل بارندگی فراوان در سال­ های پیاپی، مزارع دشت موسی­ آباد آب فراوان داشت زمین فراوان هم وجود داشت آبادانی رونق گرفت، آب و آبادانی. وجود آب فراوان سرسبزی مزرعه ­های دشت موسی ­آباد را موجب شده بود درختان بادام و هلوی فراوانی کاشته شد و پس از چند سال به بار نشست تولید محصول فراوان، ایجاد کار و رونق اقتصادی را در پی داشت.

         در پی ایجاد کار فراوان و رونق اقتصادی در دشت موسی ­آباد، ده قرابولاغ بیشترین آوازه را داشت، محل رفت و آمد شهری های پول­ دار به منظور خرید باغ و مزرعه، و نیز محل داد و ستد دلالان شده بود مردم ده قرابولاغ علاوه بر املاک وسیع و سرسبز قریه چندین مزرعه­ ی کوچک و بزرگ دیگر هم در دشت موسی ­آباد ایجاد کرده­ بودند. فراوانی محصول غرور کاذبی را در ذهن جوانان ده ایجاد کرد که دیگر کار نکنند و بیشتر به کار دلالی بپردازند هر جوان دلالی در این فکر بود باغی، زمینی، مزرعه ­ای به یک غریبه شهری بفروشد و با کلاه گذاشتن سر غریبه شهری پولدار شود.

          بدین جهت اغلب مزرعه­ های ایجاد شده در دشت موسی ­آباد مالک شهری داشتند که رعیت­ هایش در مزرعه او را ارباب می ­نامیدند. باب و مد روز بود که ارباب­ شهری در کنار هر مزرعه قلعه ­ای می­ ساخت و در قسمتی از قلعه اتاق و طویله و کاهدان و انباری برای سکونت و زندگی رعیت­ هایش درست می­کرد و در گوشه­ ای دیگر قلعه که چشم ­انداز به باغات داشت ساختی در دو طبقه که بهش عمارت اربابی می­ گفتند برای گذران اوقات تفریحی خود و خانواده ­اش می ­ساخت.

         عمده محصول تولیدی مزرعه ­های دشت موسی ­آباد بادام، هلو و زردآلو بود. هلو و زردآلو، پر و خشک می ­شدند و به صورت برگه­ ی هلو و زردآلو، به بازار عرضه می ­شد. رونق اقتصادی باعث شده بود که مردم بومی خودشان کار نکنند و یا کمتر کار کنند و از نیروی کار کارگر که از پیرامون به آنجا می ­آمد استفاده کنند. به دلیل رونق اقتصادی، اغلب مردان بزرگ­ سال و میان ­سال سفر زیارتی رفته و پیشوند حاجی را بر نام خود افزوده و در هر نشستی عده ­ای با افتخار می ­گفتند:

        - من با پول فروش پر هلوهایم به مکه رفتم.

         دیگری پول سفر زیارتی ­اش را با فروش پر زردآلوهایش تامین کرده بود و این را به عنوان دارندگی و در پی دارندگی برای ابراز برازندگی و شایستگی خود در هر جمعی بیان می­ کرد و یا دیگری فقط با فروش بادام منقاهایش هزینه سفرش را فراهم کرده بود و این را در هر جمعی بیان می­ کرد.

         دست­ رسی به درآمد و ثروت موجب شده بود که اغلب دستمالی بزرگ همانند کراوات بر گردن خود ببندند تا از چرک شدن یقه پیراهنِ سفیدشان جلوگیری کنند که مورد تمسخر مردمان دهات اطراف شده بود. مردم دهات اطراف بستن دستمال به گردن را نشانه فخر فروشی و کمی عامیانه ­تر نشانه مستی می ­دانستند.

         مالکان اغلب مزرعه­ های ایجاد شده در دشت موسی­ آباد شهرنشین و ثروتمند بودند مزرعه را ایجاد و یا خریده بودند و توسط نماینده و کارگزار خود با عنوان مباشر و یا ضابط کشت، داشت و برداشت آن را مدیریت می­ کردند. کار مزرعه توسط تعدادی کارگر که رعیت نامیده می ­شدند انجام می ­شد. رعیت ­ها همانند برده روی زمین مزرعه کار می­ کردند اندک سهمی از محصول می­ بردند در کنار محصول زراعی، گاوی و گوسفندانی هم می­ پروراندند و به زیست خود ادامه می ­دادند.

         قلعه هر مزرعه با هزینه ارباب ساخته شده بود که شامل بالاخانه 5 دری با ایوان نشیمن در دو طبقه رو به باغات در گوشه ­ای از قلعه برای ارباب بود ارباب در هر تابستانی یک یا چند بار با زن و بچه خود از شهر به مزرعه می ­آمد و در اتاق اربابی اتراق می­ کرد رعیت و زن و بچه ­اش در طی چند روز اتراق ارباب و زن و بچه ­اش به عنوان خدمت­ کار به آنها خدمات می ­دادند هر روز نان داغ و تازه برای صبحانه می­ پختند کره و سرشیر برای ­شان فراهم می ­کردند برای ­شان غذای گرم و مناسب فراهم می ­کردند از توی باغ میوه تازه برای ­شان می ­چیدند.

          وجود کار فراوان و رونق اقتصادی دشت موسی ­آباد موجب شد که بسیاری از مردم دهات اطراف برای کار و دریافت مزد به آنجا بروند و یا برای زندگی بهتر به آنجا مهاجرت و به عنوان رعیت ارباب در قلعه ساکن و برای همیشه در آنجا بمانند. یکی از این مهاجران عبدالله قراداغی بود.

             عبدالله یکی از مردان جوان طایفه دلاک­ های ده قراداغ بود. پدر بزرگ عبدالله از ده اسفیدواجان به منظور کار دلاکی به ده قراداغ مهاجرت می ­کند و مشغول کار می ­شود. شش­تا پسر از او بوجود می ­آید. فرزندان و نوادگان این شش پسر طایفه بزرگی را در ده قراداغ تشکیل دادند که به طایفه دلاک ­ها معروف است. یکی از پسرهایِ دلاکِ مهاجرِ اسفیدواجانی، علی ­اصغر نام داشت. علی­اصغر حرفه پدر را داشت و سالیان زیادی، در زمان  کهولت پدر و نیز بعد از مرگ پدر، در ده قراداغ دلاک بود. علی ­اصغر به کربلا رفت و کربلایی علی ­اصغر شد که مردم این نام طولانی را مخفف کرده و او را کلبَلیصغَر صدا می ­زدند و به همین نام شناخته و معروف بود.

           از کلبلیصغر دلاک، سه پسر ماند. یکی عبدالله، دیگری علی ­قلی و سومی رمضان. از این سه پسر باز رمضان حرفه پدر را داشت و سال ­های متمادی دلاک ده قراداغ بود و به اوسا رمضان معروف بود. عباس پسر دیگر کلبلیصغر بود که در ده قراداغ کار کشاورزی می ­کرد.

            عبدالله پسر کلبلیصغر در جوانی برای جویای کار از ده قراداغ به ده قرابولاغ رفت در قرابولاغ مدتی برای یکی از باغداران کار ­کرد باغدار قرابولاغی از کار عبدالله راضی بود از اخلاق و رفتارش خوشش آمد از او خواست که نزد او بماند و برای او کار کند. سخت­ کوشی، پاک ­دستی، چشم­ پاکی و رفتار خیرمندانه ­ی عبدالله در خانه­ ی مردِ باغدارِ قرابولاغی، موجب صمیمیتی بین عبدالله و اعضا خانواده شد. در این فضای صمیمی، دخترِ مردِ باغدارِ قرابولاغی به نام حبیبه، به عبدالله توجه نشان داد. عبدالله هم توجه حبیبه را خریدار شد. با گذشت زمان این دو جوان به هم علاقه­ مند شدند نخست مادرِ حبیبه، متوجه علاقه دخترش به عبدالله شد موضوع را با شوهرش در میان گذاشت هر دو موافق بودند. پدر و مادر عبدالله، از ده قراداغ به خواستگاری حبیبه دختر مرد باغدار قرابولاغی رفتند مراسم جشن عروسی برگذار و عبدالله قراداغی و حبیبه­ ی قرابولاغی با هم ازدواج کردند و در همان ده قرابولاغ ساکن شدند.

          پدر حبیبه به منظور کمک به دامادش و بالا کشیدن او، واسطه شد مقداری از زمین و باغات مزرعه ­ی چشمه ­شیر را از ارباب آن مزرعه برای عبدالله گرفت و عبدالله به اتفاق حبیبه توی قلعه­ ی مزرعه چشمه ­شیر در نزدیکی ده قرابولاغ ساکن و به کار رعیتی در مزرعه مشغول شدند و زندگی مستقل خود را آغاز کردند. رعیتی بقیه زمین­ های مزرعه هم دست سه تا رعیت دیگر بود که با زن و بچه در همان قلعه زندگی می­ کردند. با رفتن عبدالله به قلعه­ ی چشمه ­شیر حالا چهارتا خانواده توی قلعه مزرعه ­ی چشمه­ شیر زندگی می­ کردند و این چهار خانوار سال ­ها با هم در همان قلعه در کنار هم زیستند و به عنوان رعیت ارباب، در زمین و باغات مزرعه کار کردند.    

          اولین بچه مشترک عبدالله و حبیبه، دختر بود که اسمش را آهو گذاشتند. آهو توی همان قلعه زیست و بزرگ شد و حالا دختری 17-18 ساله است. یکی از همسایه­­ ها توی قلعه، پسر 6 ساله ­ای داشت در تابستانی جشن ختنه سوران این پسر بچه بود برای نوازندگی موسیقی جشن، از ده قراداغ، حیدر لیطی را دعوت کردند. حیدرلیطی به اتفاق علی پسرِ قلی، ناقاره­ چی ­اش، به قلعه­ چشمه­ شیر رفتند و دو روز آنجا ماندند و ساز و دهل نواختند. اینجا بود که علی، هنگام نواختن ناقاره، آهو دختر عبدالله را در حین رقص برای اولین بار دید.  

         آهو، دختر عبدالله و حبیبه، در جشن ختنه سوران پسر همسایه با چابکی ساعت ­ها رقصید، شور بپا­کرد. در حین رقص چارقد آهو نیمه­ ی عقب سرش را پوشانده بود و موهای بور نیمه ­ی جلو سرش یعنی زلفان، در دو طرف صورت زیبا و روی گونه­ هایش با تکان­ های بدنش در حال رقص و نیز گاهی هم وزش باد افشان می ­شد. گیس­ های بافته­ شده­­ ی آهو هم از پشت سرش هنگام رقص به این ­ور و آن ­ور پرتاب می­ شد که بر زیبایی او می ­افزود.

           علی­ در حین نواختن ناقاره چند بار به آهو که در حال رقص بود چشمک زد. آهو با نگاه و لبخند و چشمک، پاسخ او را ­داد. بین علی و آهو خوش­آیندی از یکدیگر بوجود آمد به همین جهت نگاه، توجه، لبخند و چشمک از هر دو طرف ادامه یافت و کم­ کم خوشایندی در همان ساعات اولیه جشن، تبدیل به علاقه­ مندی دو جانبه شد. با برنامه ریزی آهو، علی توانست چند بار در این دو شبانه روز و هربار چند دقیقه در کنجی خلوت، و به دور از چشم دیگران، به آهو نزدیک شود گفت ­وگوی کوتاه در چند جمله رو در رو و از نزدیک بین­ شان برقرار شود در این گفت ­وگوی کوتاه علی عشق خود را به آهو اعلام می­ کند و آهو هم می ­گوید:

         - در همان نگاه اول عاشقت شدم، عاشق چشم ­های قشنگت، عاشق قد بلندت، عاشق لبخندهای زیبایت، عاشق آن ده قراداغ قشنگ، لب جوی پر آب، جلو قلعه کهنه، یا سه کنجی، نشستن لب جوی آب و به چلتوک­ های خشبو نگاه کردن و هوای آمیخته به بوی خوش چلتوک­ ها را نفس کشیدن، روی پل چوبی قابوق ایستادن و آب رودخانه از زیر پایت روی­هم غلتیدن و رفتن، وسط کرت شبدر توی مزرعه­ ی چلتوک نشستند و بوی عطرآمیز گل شبدر را  نفس کشیدن.

          آهو قبل از اینکه علی را در نقش نواختن ناقاره در قلعه چشمه ­شیر ببیند، به ده قراداغ خیلی علاقه ­مند بود. با اینکه در قراداغ متولد نشده و نزیسته بود ولی ده قراداغ را زیبا دیده و برایش نوستالوژی داشت. نام قراداغ یادآور قصه­ ها و سرگذشت­ هایی بود که پدرش عبدالله در دوران کودکی برای او گفته بود. قصه­ های عبدالله، پدر آهو، از دوران کودکی خود در ده قراداغ، برای آهوی کودک، شیرین و جذاب بود و توی ذهن و ضمیر او می­ نشست مثل اینکه خود آهو در دوران کودکی­اش توی ده قراداغ بزرگ شده باشد به همین جهت نام ده قراداغ نام مزرعه­ ها و کوچه­ ها و کوه و دره­ ها برای آهو نوستالوژی بود، آهو وقتی بزرگتر شد همیشه حسرت دیدن محل رویداد این قصه­ ها را داشت. آهو در طی چند سال گذشته چند بار به همراه پدرش به قراداغ آمده بود و محل رویداد قصه­ ها را دیده بود حالا این دیدارهای خودش یک خاطره خوش برایش بود و به شکل نوستالوژی در ذهن او جا خوش کرده بود.

          آهو دختری زیبارو و شاد بود، آفتاب بیابان قدری صورتش را سوزانده و برنزه شده بود، صورت برنزه هم بر زیبایی آهو می ­افزود. آهو دختری ساده بود سادگی آهو با سادگی یک دختر دهاتی و یا شهری متفاوت بود. آهو سادگی خاص بیابان نشینی را داشت، پیچیدگی­ های آداب و رسوم، ادا و اطوار، نمایش و ایفای نقش و ریا و دورویی­ های مردمان ده و شهر را خیلی نمی ­دانست، ویژگی خودرو و بیابانی بودن، به او یک زیبایی وحشی، همانند زیبایی و جذابیت گل ­های وحشی یا همان زیبایی آهو، حیوان وحشی دشت را داده بود. از قضا رنگ موها، چشم­ ها، چابکی حرکت، کشیدگی بدن و تناسب اندام آهو، شباهتی زیادی به زیبایی بدن یک آهوی حیوان وحشی بیانی را داشت. سادگی، وحشی و بیانی و طبیعی بودن آهو به او جذابیتی خاص می ­بخشید همین جذابیت ­های طبیعی موجب ربودن دل علی و باعث شیفتگی علی­ به او شد. علی­، با برنامه ریزی و آماده کردن زمینه توسط آهو، توانست در همان جشن ختنه سوران دیدارهای کوتاهی با آهو داشته باشد و علاقه­ مندی خود را به او بگوید.

        عبدالله معمولا سالی یکی دوبار برای دیدار برادران خود، علی ­قلی و رمضان، به ده قراداغ می ­آمد در دو سه تا سفر، دختر خود آهو را همراه خود آورده بود. آهو در ده قراداغ چند روزی با دختر عموها و دیگر دختران ده آشنا می ­شد یکی از کارهایی که دختران همبازی آهو می­ کردند که برای آهو خیلی جالب می ­آمد ساییدن کشک روی تخته سنگ در کنار جوی آب و سپس لیس زدن کشک سائیده شده روی سنگ بود که به صورت مسابقه بین دختران انجام می ­شد. جوی پر آب، سرسبزی یک ­دست، یک نواختی مزرعه با خوشه­ های بوته­ ی چلتوک و بوی خوش خوشه­ های چلتوک­ هم برای آهو زیبایی خاص داشت که در منطقه خودشان چنین چیزی نبود. 

         جشن ختنه سوران پسر همسایه عبدالله در قلعه­ چشمه شیر تمام شد و علی از چشمه­ شیر به قراداغ برگشت.

         مدت کوتاهی از دیدار و آشنایی علی با آهو می­ گذشت که با برنامه ریزی و خواست و فشار شاه­ بگوم، جشن شیرینی خوران برگزار و منیژه رسما نامزد علی شد.

        حالا علی، فکر و ذکرش متوجه آهو در چشمه ­شیر است ولی شاه­ بگوم با فشار خود جشن می­ گیرد و منیژه را نامزد علی اعلام می­ کند.

علی نتوانست دوری آهو را تحمل کند به بهانه ­های مختلف چند بار به قلعه چشمه ­شیر رفت و هربار رفتنش را با دروغی توجیه می­ کرد: یک ­بار می ­گفت از اسفیدواجان می­ آیم، بار دیگر می­ گفت: کدخدا نامه­ ای داده که به کدخدای قرابولاغ بیاورم، یک بار می ­گفت: برادرم قهر کرده رفته شهر می­ روم دنبالش بیارمش و... هر چند وقت یک­ بار علی به قلعه­ شیر می ­رفت و با آهو دیداری تازه می ­کرد این در حالی بود که توی ده قراداغ رسما نامزد منیژه دختر شاه ­بگوم بود. وقتی علی وارد قلعه­ ی چشمه شیر می ­شد آهو به استقبالش می­ آمد و با علی وارد گفت­ وگو می ­شد بهانه گفت ­وگوی آهو با علی در ظاهر پرسیدن احوال دخترعموهای قراداغی­ اش بود ولی واقعیت این بود که دیدار و گفت ­وگوی دو عاشق و معشوق بود.

                                             ***

           روزهای اول پاییز بود که علی ­قلی، به اتفاق رمضان برادرش، ظهر روزی از ده قراداغ به طرف قلعه چشمه ­شیر حرکت کردند شب در قلعه چشمه­ شیر هر سه برادر، علی ­قلی، رمضان و عبدالله، نوادگان دلاک مهاجر اسفیدواجانی به قراداغ، در خانه عبدالله در کنار هم نشسته بودند و بیشتر رمضان حرف می ­زد، داستان و حکایت از دیده ­ها و شنیده­ ها و تجربیاتش می­ گفت همچنین گزارش ­هایی و تعبیر و تفسیرهایی درباره یکایک اقوام و بستگان و دیگر مردم ده قراداغ به عبدالله می­ داد.

           رمضان، مشهور و معروف به اوس رمضان، مرد خوش ­سخنی بود، مرد زبان­ آوری بود و خوب و شمرده و واضح حرف می ­زد. در کوتاه­ ترین زمان شنونده­ اش را خوب می ­شناخت به همین جهت به شکل و گونه ­ای که شنونده دوست داشت رمضان سخن تحویلش می­ داد.

          رمضان در ده قراداغ و نیز در دهات اطراف قراداغ اغلب در کنار بزرگان دهات، ارباب ­ها و کدخداها و در مجالس بزرگان همچنین مجالس بزم خصوصی ارباب و کدخداها به عنوان دلاک و خدمت کننده حضور داشت و همپای مجلسیان سخن می گفت، اظهار نظر می ­کرد.

        رمضان چند ویژگی برجسته داشت که زبان ­زد بود، نخست اینکه در حد همان بی­سوادی و اطلاعات اندک فرهنگ مردم ده، طنز پرداز بود. دیگر اینکه بدیهه ­گو و حاضر جواب بود. رمضان بدون اندیشه و تامل پاسخی آمیخته به طنز به سخنان می ­داد. رمضان بی ادب اصلا نبود ولی در قالب طنز حرفش را هم می ­زد این ویژگی بدیهه­ گویی ­اش همراه با طنز، موجب گرم شدن مجلس­ و خوشایند اربابان و کدخداها و بزرگان مجلس نشین ده قراداغ و نیز دهات اطراف بود به همین جهت از رمضان برای حضور توی اغلب مجالس بزرگان ده قراداغ و دهات اطراف دعوت می­شد و انها همنشینی با رمضان را بسیاری خواهان بودند. 

          ادامه دارد


یادداشت های بازدیدکنندگان

نویسنده محمدعلی شاهسون در تاریخ 1396/10/12 ساعت 01:02:27
دوست گرامی سلام، از لطف تان ممنون. درست می فرمایی تقریبا تمام وقتم صرف نوشتن داستان های روستا است نوشتن داستان ها وقت زیادی می گیرد. با این وجود نمی دانم منظور جنابعالی از مطالب دیگر چی است؟ اگر منظورتان اخبار روستا هست چون من شورا نیستم از خبرهای روستا چندان اطلاعی ندارم ولی اگر منظورت مقاله هست درست می فرمایی تعدادش کم شده ولی گهگاهی در کنار داستان مقاله هم می نویسم.

نویسنده Anonymous در تاریخ 1396/10/11 ساعت 01:43:21
سلام آقای شاهسون خسته نباشید من یکی از طرفداران شما وخواننده همیشگیه مطالب شما هستم ولی به نظر میاد آقای شاهسون مدتی هست که از روی انجام وظیفه ویا بی حوصله گی یاداشتهای آوا را مینویسی یه جورایی به یه داستان بسنده میکنی و دیگر خبری از مطالب متنوع دیگر خبری نیست .البته ناگفته نماند که همین هم که مینویسی قابل تحسین وکار بزرگی هست که فقط از آدمهای بزرگی چون شما بر می آید وقدر دان شما انسان شریف هستم ولی دوست دارم که با نشاط و ذوق بنویسی که بازدید کنندگان ومخاطبان بیشتری داشته باشی .البته آقای شاهسون بنده کوچک تر از اونی هستم که بخواهم به شما و کار شما ایراد بگیرم .فقط به عنوان یه خواننده همیشگی مطالب شما نظرم را گفتم .
نام شما / ایمیل شما


کلیه حقوق این سایت متلعق به روستای مارکده می باشد