شیرِ گلبس چاپ ارسال به دوست
نویسنده Administrator   
1392/08/22 ساعت 15:49:54

     شیرِ گل­بس

      ده سالی می ­شد که از عروسی گل ­بس با علی ­اکبر می ­گذشت ولی گل ­بس بعد از 7 سال به بچه مانده بود و حالا بچه ­اش دو سالش می ­شد یک بچه پسر با چشمان زاغ و موهای بور، عین باباش، هیچ رنگ و بوی و نشانی از چشمان سیاه و موهای مشکی گل ­بس مادرش در او دیده نمی ­شد.

        گل ­بس دختری ساده و بی آلایشی بود دختری کم توقع و زحمت­ کشی بود در خانواده­ ای متولد و بزرگ شده بود که چهار دختر داشتند مادرش هیچ پسر نزاییده بود هشت­ تا زایمانش همه دختر بودند که چهارتا از بچه ­هایش مردند و چهارتا ماند. مادر گل ­بس حکایت می ­کرد که دوتا بچه هم از بارش رفته آنها هم دختر بودند به همین جهت خود را دخترزا می­ دانست.

        آخرین زایمان مادر گل ­بس که با نذر و نیاز فراوان امید داشت پسر باشد و زنان صاحب­ نظر ده با توجه به ورآمدگی شکم و حرکت جنین در شکم و ویارهای او، نظر قطعی داده بودند که نوزاد پسر است ولی بازهم دختر به دنیا آمد که نامش را گذاشتند گل ­بس.

         گل ­بس نام احترامانه دختر ­بس است. در واقع باید به منظور رسیدن به هدفی که داشتند نام دختر بس را بر می ­گزیدند ولی از این واهمه داشتند که خدا را ناسپاسی کرده­ باشند و این نا سپاسی موجب قهر و خشم خداوند شود و بلایی برای­ شان نازل گردد. برای اینکه خداوند متوجه نیت و منظور آنها که، دیگر دختر نمی خواهیم، نگردد کلمه­ ی گل را به جای کلمه­ ی دختر بر گزیدند و نام نوزاد را گل ­بس نهادند. با انتخاب نام گل ­بس می­خواستند بگویند:

       - خدایا، دختر گل ­است، ولی همین گل هم، بس است.

        از قرائن چنین پیدا است که خدا هم متوجه منظور مادر و پدر گل ­بس شده و کارخانه ­ی دختر سازی را تعطیل کرده است! مادر گل­ بس دیگر از زند و زا  افتاد و گل ­بس آخرین بچه و ته تغاری خانواده بود. 

        پدر و مادر گل ­بس زن و مرد ساده و زحمت­ کشی بودند زندگی ساده و با صفایی داشتند گرچه نداشتن فرزند پسر اندکی از صفای خانواده و خوشنودی و رضایت آنها را از زندگی می­ کاست. با این وجود هر دو زحمت می­ کشیدند نانی به دست می ­آوردند و می ­خوردند با هم سازگار بودند اختلاف بزرگی با هم نداشتند دعوا و بگو مگوهای کوچک آنها با کوتاه آمدن مادر گل ­بس به پایان می ­رسید.

        مادر گل ­بس با اینکه نداشتن پسر را خواست خدا می ­دانست که چنین تقدیری برای آنها نوشته ولی ته ذهنش هم قدری خود را مقصر می­ دانست چون او بود که دختر می ­زایید به دلیل همین باور، نک و نیش­ های مردم را که بهش می ­گفتند: زنِ دخترزا، غیر مستقیم یعنی: زنی کم ارزش، برایش قابل تحمل بود. با این وجود پدر و مادر گل ­بس خودشان مشکل حاد و بزرگی نداشتند اگر هم مشکل کوچکی بود با کوتاه آمدن مادر گل ­بس حل می ­شد باز مادر گل ­بس عقیده داشت که زن در گذران زندگی و توی دعواهای زن و شوهر باید همانند سنگ زیرین آسیاب باشد تا امورات زندگی بچرخد اصطلاحی که بکار می­برد این بود که؛ آخی زنی گفتن، مردی گفتن. از پدر و مادر گل­ بس درباره نداشتن پسر حرفی و شکایتی هم در ظاهر شنیده نمی ­شد گرچه هرگاه خانواده­ های پسردار را می­ دیدند که پسران­ شان کارها را انجام می­ دهند و پدر و مادر در کنار آنها سرفرازند غصه ­شان می ­شد و توی دلشان با خدا نجوا می­ کردند:

       - چی می ­شد اگر یک پسر بچه هم به ما می ­دادی؟

       در ظاهر نداشتن پسر را که تقدیر الاهی می ­شمردند و پذیرفته بودند و با آن کنار آمده بودند ولی حرف­ های مردم جامعه­ ی کوچک ده بود که به مصداق سخن نظامی:

        هردم از این باغ بری می ­رسد       تازه­ تر از تازه­ تری می­ رسد.

        هر از گاهی یک بار از دهانی به گوش می­ رسید که: بیچاره اجاقش کور خواهد ماند. وقتی مردم می ­دیدند پدر گل ­بس در هر کاری تنها است زنش به جای یک جلغه پسر سوار چوم شده و با هم خرمن می­ کوبند، خودش به جای یک جغله پسر پشت سرِ خر می ­رود و بوته­ی چلتوک می ­برد در همه ­ی کارها تنهای تنها است ولی دامادها می ­آیند سر سفره ­اش می ­نشینند می­ خورند و می­ روند هر آدمی یک اظهار نظری درباره آنها می­ کرد و آنها را آرام نمی ­گذاشتند مردم می ­گفتند:

      - اجاقش کور ماند، حاصل زحمتش را فردا دامادها خواهند خورد و به ریشش خواهند...

        هیچ یک از این گویندگان از خود نمی ­پرسیدند چه فرقی هست در میان اینکه حاصل زحمتی را یک نفر که عروس نام دارد بخورد با فرد دیگری که داماد نام دارد؟ ولی پدر گل ­بس با دختران و دامادهایش مهربان بود از اینکه حاصل زحمتش را به قول مردم ده؛ فردا دامادها خواهند خورد، گله و شکایتی نداشت. پدر و مادر گل­ بس در لابلای سخنان­ شان بارها گفته بودند که؛ انتظار پسر را داشتند که گل­ بس به دنیا آمد. این سخن پدر و مادر دوتا حس به گل ­بس می ­داد؛ یکی اینکه آرزوی پدر و مادرش تحقق نیافته، پدر و مادرش را در مقایسه با خانواده­ های دیگر شکست خورده می ­دید و برای­ شان غصه ­اش می­ شد. دیگر اینکه دوست داشت در خانواده نقش یک پسر را ایفا کند و با نشان دادن رفتارهای پسرانه قدری از خواسته ­ی پدر و مادرش را تحقق ببخشد همین ذهنیت باعث شده بود که رفتارهای زنانگی گل­ بس کم­ رنگ گردد و قدری رفتارهای مردانه داشته باشد همیشه همراه پدر بود و در کار کشاورزی همانند یک پسر بچه به او کمک می ­ کرد. به همین جهت رفتارهای زنانگی گل ­بس کم ­رنگ بود. زمان کمک­ های گل ­بس به پدر دیری نپایید خیلی زود برای گل ­بس خواستگار پیدا شد و او شوهر کرد.

         پدر گل ­بس هنگام عروسی گل ­بس با علی ­اکبر، پایین ترین مبلغ مهریه را به علی ­اکبر پیشنهاد کرد. خرج عروسی خانه پدر دختر که برابر رسم و رسوم ده به عهده ­ی داماد بود پدر گل ­بس از علی ­اکبر نگرفت تا اندک اندوخته علی ­اکبر مایه زندگی و رفاه و آسایش او با دخترشان شود. شما فکر می­ کنید مردم ده این همکاری و ارفاق پدر گل ­بس با علی ­اکبر را چگونه تفسیر کردند؟ اغلب گفتند:

        - دیده پس از مرگ، علی ­اکبر این اموال را خواهد خورد، گفته بگذار همین حالا بخورد!

         علی ­اکبر جوان تهی ­دستی بود پدرش سال ­ها قبل در هنگام جوانی شبی بیماری آپاندیس می­ گیرد و صبح هم فوت می­ کند مادر علی ­اکبر زنی جوان با پسرش که جغله ­ای بوده می ­ماند. مادر علی­اکبر هم دو سال قبل از عروسی علی ­اکبر می ­میرد. علی­ اکبر تنها فرزند خانواده با یتیمی بزرگ شده بود. علی­ اکبر از روزی که یادش هست کار می ­کرده است همین کار مداوم از او یک مرد زحمتکش و محکمی ساخته بود. کار علی ­اکبر کارگری برای دیگران بود برای هرکس که کار کرده بود از کارش راضی بودند به همین جهت همه روزه برای او کار پیدا می­ شد و هیچوقت بیکار نمی­ ماند.

        علی ­اکبر در تابستان کتیرا زنی می ­کرد دیگر کتیرا زن ­های ده می­ گفتند:

        - «علی ­اکبر در کار کتیرازنی فوق ­العاده با مهارت است و به اندازه دو نفر معمولی محصول کتیرا برداشت می­ کند.»

         علی ­اکبر ریشه­ ی عمیقی توی ده مارکده نداشت پدر بزرگ علی ­اکبر به مارکده مهاجرت کرده بود و سال­ ها حمام­ چی ده بود که یک فرزند از خود به یادگار گذاشت که پدر علی ­اکبر باشد. پدر علی­ اکبر هم از خوش­نشینان ده محسوب می­شد کارش دشتبانی و کارگری بود.

       علی­ اکبر اولین سالی که با گل­ بس عروسی کرد نزد کدخدا خدابخش نوکر بود آخرین روز نوکری که رفته بود نزد کدخدا خدابخش خداحافظی کند و بیاید به کدخدا گفته بود:

        - « عمو خدابخش می ­خواهم یک رو بهت بزنم با این امید که رویم را بگیری.»

         کدخدا خدابخش در جواب گفته بود:

         - « اگر از دستم بر بیاید حتما.»

         علی ­اکبر گفته بود:

        - « کمی رعیتی اربابی برایم جور کن می­ خواهم یگ گوساله بخرم ازش مراقبت کنم تا گاو بشود و گاو داشته باشیم حداقل قاتق نان داشته باشیم که با نان بخوریم و داشتن گاو بدون رعیتی نمی ­شود.»

         از آینده­ نگری یک بچه یتیم اشک شوق در چشمان کدخدا خدابخش حلقه زده و گفته بود:

        - «حتما، یک حبه برایت سنگین نیست؟ می ­توانی اداره­ اش کنی؟»

        جواب علی ­اکبر مثبت بود و کدخدا خدابخش یک حبه از زمین ­های ارباب بمانیان را در اختیار علی ­اکبر قرار داد. این بود که علی­ اکبر از خوش ­نشین بودن خارج و جزء رعیت­ های ده محسوب شد.

         حالا هفت سالی از عروسی علی ­اکبر و گل ­بس می­ گذشت و گل ­بس بچه ­دار نمی ­شد مادر گل­ بس خیلی نذر و نیاز کرد از جمله: 5تا کاچی پنج­ تن، به نیت پنج ­تن آل ­عبا، نذر کرد و 5 هفته پشت سرهم روز پنجشنبه کاچی پخت و نذر خود را با دقت ادا کرد. زنان همسایه وقتی با وضو اطراف سفره نذری کاچی که به سفره بی ­بی­حور و بی ­بی ­نور نامیده می ­شد نشسته بودند مادر گل ­بس گفت:

        - پنج ­تا کاچی پنج ­تن آل­ عبا برای گل ­بس نذر کردم که خدا بهش بچه بده دعا کنید که بچه ­ام اجاق کور نشه.

         یک ­بار هم  3 تا گونی بزرگ کنفی پاره سید محمدرضا حسنی نجف ­آبادی که برای روضه­ خوانی به مارکده می ­آمد را وصله کرده بود. سید محمدرضا حسنی برای بردن چلتوک­ های نذری مردم به مارکده آمده بود گونی ­هایی که با خود آورده بود سه تایش پاره بود مادر گل ­بس پاره بودن گونی ­های سید محمدرضا را توی حمام زنانه از زبان زن کدخدا خدابخش شنید همانجا نذر کرد که گونی ­ها را وصله کند تا بلکه جد سید کمک کند و گل ­بس به بچه بماند مادر گل ­بس در حمام چیزی نگفت ولی وقتی از حمام به خانه آمد ساعاتی بعد به خانه کدخدا خدابخش رفت و درخواست کرد که گونی ­های سید را به او بدهند تا وصله کند. مادر گل ­بس با دقتی خاص و وسواس گونی ­ها را وصله زد کوک­ های ریز زد هر وصله را دو دور دوخت تا محکم شود تا بلکه موجب خشنودی جد سید گردد گل­ بس به بچه بماند.

          باز مادر گل­ بس دوبار لباس­ های سید اسماعیل علوی را که چند روزی برای روضه­ خوانی در مارکده بود با دقت تمام شست مادر گل ­بس نزد زن کدخدا خدابخش رفت و گفت:

       - نذر کردم لباس ­های سید را بشویم.

         زن کدخدا خدابخش لباس ­های سید را به مادر گل ­بس داد قدری هم پودر لباس ­شویی پَرِ چارقد او ریخت و گفت:

       - با این گرته­ ها لباس سید را بشور تا خوب شسته و پاکیزه شود.

         اولین باری بود که مادر گل ­بس با پودر لباس ­شویی رخت می ­شست و می­ دید که چقدر کف می­ کند لباس ­ها را سه بار توی آب وسط جوی آب کشید تا مطمئن شود پاکِ پاک شده است.

         باز مادر گل ­بس علی­ اکبر را وادار کرد که گل­ بس را به سیدبادین محمد ببرد چون باور عمومی این بود که جد سیدبادین محمد خیلی برنده است. علی ­اکبر گل ­بس را سوار خر کرد و همراه دیگر زائران به سیدبادین محمد رفتند گل­بس نزد ضریح چوبی امام­ زاده نماز خواند و گریست و درخواست حاجت کرد گل­ بس از شوهر خود علی ­اکبر هم خواست در کنار ضریح امام­ زاده سیدبادین محمد نماز بگذارد و التماس و درخواست کند.

        خود گل ­بس هم بیکار ننشست نذر و نیاز داشت دوبار هربار که شیرِ هندو خانه­ شان بود قیماق برای تنها مرد سید ده مارکده برد و توی دلش از جد سید کمک خواست تا به بچه بماند باور عموم این بود که جد سید، سیدی اصیل و بُرنده است هرکس از صمیم قلب به او کمک کند و در کمک خود صادق باشد جد سید او را کمک خواهد کرد و به آرزویش خواهد رسید. یکبار هم صبح زود روز عاشورا کاکولی نذری پخت و تحویل علی ­اکبر داد علی ­اکبر کاکولی ­ها را بین مردان دسته­ ی سینه ­زنی پخش کرد. گل ­بس یک ­بار هم به تنهایی در اولین روز دهه­ی عاشورا قسمتی از مسجد را آب و جارو کرد. گل­بس و مادرش سر هر نمازی دست به دامان خدا می ­شدند. ولی همه ­ی این نذرها و دعاها فایده ­ای نبخشیده بود چون از زمان عروسی 7 سال می­ گذشت کم­ کم نا امید شده بودند. بعضی از زنان هم می ­گفتند اگر زنی هفت سال نزاید دیگر بچه­ دانش خواهد خشکید. بعضی از پیرزن­ ها هم اینگونه تعبیر می­ کردند که گل­ بس طلسم شده بعد از گذشت هفت سال این طلسم خواهد شکست و گل­بس به بچه خواهد ماند. چند نفر از زنان در و همسایه هم روی این عقیده استوار بودند که:

        - « چون پدر و مادر گل­ بس نام دخترشان را گل ­بس گذاشتند خدا را نا شکری کرده­ اند کفر خدا را گفته­ اند و موجب قهر و خشم خدا شده­ اند خدا هم گل ­بس را نازا کرده است حالا باید ختم انعام بگیرند و نام گل ­بس را عوض کنند تا بلکه خدا نظری کند.»

         آخر سال هفتم عروسی علی ­اکبر و گل ­بس بود که گل ­بس احساس کرد یک ماهی از وقت بی نماز شدنش گذشته و بی نماز نشده و حالش جور دیگری است. خبر را به مادر گفت و حالش را هم برای مادرش بیان کرد. مادر حدس زد که گل ­بس به بچه مانده است. دعا کرد که چنین باشد. حدس مادر گل ­بس درست بود. گل­ بس آبستن شده بود. 9 ماه بعد روز 21 ماه رمضان درد زایمان، گل­بس را فرا گرفت. درست و دقیق هنگام ظهر که مؤذن دست برگوش اذان ظهر را روی پشت بام مسجد ادا می­کرد. هنگام زایمان علی ­اکبر توی ایوان خانه ایستاده بود با یگ گوش صدای اذان را می ­شنید و با گوش دیگر صدای ناله و فریادهای گل ­بس را، و همچنین صدای التماس و درخواست ­های گل­ بس از مقدسین را که می­ گفت: یا فاطمه زهرا، یا زینب کبرا. گل ­بس به توصیه مادرش فاطمه زهرا و زینب کبرا را صدا می ­زد هدف مادر این بود که مقدسین کمک کنند زایمان با سهولت و بدون خطر انجام شود و بچه سالم به دنیا بیاید. وقتی خاله حُسنی قابله­ ی محلی نوزاد را گرفت با صدای بلند گفت:

- «محمد، محمد»

          یعنی نوزاد پسر هست. همان موقع مؤذن هم جمله آخر اذان لا اله الله را ادا می ­کرد. علی ­اکبر با شنیدن صدای خاله حسنی که می­ گفت: محمد، محمد، فهمید نوزاد پسر هست.

           نام خاله حسنی، حُسنیه بود ولی همه او را خاله حُسنی صدا می ­زدند. خاله حسنی حالا پیر زن بیوه ­ای بود در نقش ماما به زنان ده در زایمان کمک می­ کرد و بهش می ­گفتند: قابله. خاله حسنی آموزش ندیده بود اطلاعاتی درباره زنان و زایمان نداشت فقط مقداری تجربه داشت. خاله حسنی لکنت زبان هم داشت کلمه ­ها را درست و کامل نمی ­توانست بر زبان آورد مثلا: محمد را «مَمَّه» می­ گفت. خاله حسنی بعد از فراغت از کار زایمان گل ­بس، کلاه علی ­اکبر را از سرش برداشت و پس از گرفتن گیوندی کلاه را به علی ­اکبر بازگرداند.

         کلاه از سر پدر بچه وقتی برداشته می ­شد تا گیوندی بگیرند که نوزاد پسر باشد اگر نوزاد دختر بود هیچگاه چنین نمی ­کردند. گیوندی انعام و شیرینی ­یی بود که خانواده به خاطر تولد نوزاد به دیگران که برای مبارک باشد گفتن می­ آمدند داده می­ شد. دادن گیوندی اجباری نبود به همین جهت قابله کلاه پدر نوزاد را از سرش بر می ­داشت تا او مجبور به دادن گیوندی گردد چون سر مرد نباید بدون کلاه باشد برای پس گرفتن کلاه ناگزیر بود گیوندی خواسته شده را بپردازد.  

         چهل روز بعد که گل ­بس به همراه چند تن از زنان اقوام و خاله حسنی حمام چهلمش را رفت شبش با دعوت از چند نفر از مردان قرآن خوان ده مجلس ختم انعام گرفتند و به درخواست علی ­اکبر آقا جلال ملای مکتب­دار ده پس از ادای اذان توی گوش نوزاد، کلمه­ ی شیرعلی را به آرامی و شمرده به عنوان نام توی هر دو گوش نوزاد آواز داد و به نوزاد تفهیم کرد که نامش شیرعلی است و حق ­الزحمه خود را تکه قندی که کنار قنداق شیرعلی گذاشته بودند برداشت. علی اکبر می ­خواست نام پدرش را برای نوزاد برگزیند ولی گل ­بس اصرار کرد چون روز 21 ماه رمظان متولد شده به خاطر احترام به حضرت علی نامش شیرعلی باشد که علی ­اکبر هم کوتاه آمد و با خود گفت:

- «انشاء الله پسر بعدی نام پدرم را می ­گذارم.»

        گل ­بس زنی بچه دوست بود شیرعلی را با صدای بلند نوازش می ­کرد:

       - «شیر پسرِ مَنِه، شر پسرِ منه.»

        وقتی هم که سرحال بود او را به بالا پرتاب می ­کرد و توی هوا می ­گرفتش و می­ گفت:

       - «شیرِمِه ­یو شیرمه، شیرِ مه ­یو شیرِمه.»

          در تابستان سالی که شیرعلی دو سال و چند ماهه شده بود علی ­اکبر در صحرا مشغول کتیرا زنی بود و بسیاری از شب ­ها را هم همانجا در محل کارش در صحرا می­ خوابید آن سال گون­ های صحرای مارکده را الله ­وردی اجاره­ کرده بود علی ­اکبر با الله ­وردی اجاره­ دار صحرا رفیق بود دو شب یکبار، یک شب الله­ وردی به ده می ­آمد هم برای خود و هم برای علی­ اکبر غذا می ­برد دو شب بعد علی­ آکبر به ده می­ آمد و غذا برای هر دو می ­برد. کتیرا­ زن ­ها به دو دلیل در صحرا می ­ماندند یکی راه رفت و آمد پیاده خسته کننده بود دیگر اینکه محصول کتیرا را باید صبح در هوای خنک از ریشه گون­ ها چید در صحرا محل کار می ­ماندند که صبح اول وقت آنجا باشند و کتیرای گون­ هایی که در سه و چهار روز گذشته زده بودند را در هوای خنک بچینند.

       علی­ اکبر در خانه پدری که به ارث رسیده بود زندگی می­ کرد خانه ­ای کوچک و محقر. یک راس ماده­ گاو هم داشت که شیر ماده­ گاو قاتق نان خانواده را فراهم می ­کرد چند راس بز هم داشت که هر روز صبح آنها را قاطی گله ده می­ کردند و هنگام غروب که گله به ده باز می­ گشت بزها خود به خانه می ­آمدند ولی ماده گاو را در خانه نگه می ­داشتند و خوراک آن را تامین می­ کردند.

         علی ­اکبر در یک کرت از زمین اربابی شبدر کواسانی کاشته بود که حالا رشد کرده و بلند شده بودند به دستور عزیزریزی نماینده ارباب، حبیب دشتبان املاک دَمِ ده، شبدر را  تقسیم کرده بود و محل مرز بین سهم ارباب و رعیت را مانند موهای بلند فرق سَرِ آدمی که به دو طرف شانه کند، به دو طرف خوابانده بود سهم ارباب جدا و سهم رعیت هم جدا و مشخص شده بود. گل ­بس همه روزه بقچه ­ای شبدر از سهم خودشان می ­چید روی سرش می­ گذاشت بچه­ اش را هم بغل می ­گرفت و به خانه می­ آورد توی حیاط خانه شبدرها را با تبر کوچک دستی خرد می ­کرد با کاه مخلوط می ­کرد و جلو ماده­ گاو می­ ریخت. یک ماهی که علی ­اکبر در صحرا کتیرا می ­زد گل ­بس غذای گاو را با قناعت از همین کرت شبدر فراهم می­ کرد تا اینکه شبدر سهم علی­ اکبر تمام شد ولی شبدر سهم اربابی هنوز دست نخورده توی کرت باقی مانده بود.

         عزیزریزی  نماینده ارباب به حبیب دشتبان گفته بود شبدر سهم ارباب را به هرکس که خریدار بود بفروشد و پولش را بیاورد ولی هنوز مشتری پیدا نشده بود دلیل پیدا نشدن خریدار هم قیمت گرانی بود که نماینده ارباب روی آن گذاشته بود. اگر قیمت مناسب داشت خود علی ­اکبر سهم ارباب را هم می­ خرید. حالا ماده­ گاو گرسنه مانده بود چون کاه خالی بدون شبدر نمی ­خورد گل­ بس هم به خود می­ پیچید و نمی­ دانست چکار کند به ذهنش رسید که برود یک بقچه از شبدر سهم ارباب بچیند و بیاورد و با خود گفت:

      - « خود علی ­اکبر زحمت کاشت شبدر را کشیده، برای ما حلال است، حق ما بیش از اینها بوده، حبیب دشتبان در تقسیم هم بی انصافی کرده، سمتی که شبدرش بهتر رشد کرده بود را به ارباب داده است علاوه بر اینها ممکن است علی­ اکبر با عزیزریزی چانه بزند و با قیمت مناسب شبدر سهم ارباب را هم بخرد.»

        گل ­بس با اینکه خود را قانع کرده بود که یک بقچه شبدر اربابی را چیدن مشکلی ندارد ولی با خود گفت:

        - «با اینکه حق­ مان است ولی بهتر است یک باریکه از کنارش بچینم و دوباره شبدرها را بخوابانم روی هم که مشخص نباشد»

        گل ­بس پس از گفت ­وگوی درونی و قانع کردن وجدان خود حالا تمام ترسش از حبیب شتبان بود که نیاید و نبیند.

 گل­ بس اطراف را خوب ورانداز کرد حبیب دشتبان دیده نمی­ شد مشغول چیدن شبدر شد با سرعت هم چید که زمان را کوتاه کرده باشد. وقتی داشت گره بقچه­ ی پر از شبدر را می ­زد حبیب دشتبان سر رسید و گفت:

       - « چرا شبدر ارباب را چیدی؟»

         با صدای حبیب دشتبان نزدیک بود قلب گل­ بس از کار بایستد قلب­ گل ­بس از کار نایستاد ولی مغزش و زبانش از کار افتاد.

حبیب دشتبان زن داشت، بچه داشت، رعیتی داشت، گاو و گوسفند داشت و شغلش هم دشتبانی بود و به حبیب دشتبان معروف بود. پدرش هم سال ­ها دشتبان املاک دَمِ ده بود بعد از فوت پدر حالا چند سالی می ­شد که او جایگزین پدر در دشتبانی املاک دَمِ ده شده بود.

        شغل دشتبانی املاک دَمِ ده خواهان زیادی داشت به همین جهت اول سال که می ­شد تعدادی از متقاضیان دشتبانی به کدخدای ده مراجعه و درخواست این شغل را می­ کردند حتا بعضی هم مخفیانه کله­ قندی به کدخدا شیرینی می ­دادند تا با درخواست او موافقت کند ولی حبیب دشتبان، ویژگی رفتاری خاصی داشت که توانسته بود سال­ های زیادی این شغل را برای خود نگهدارد.

         ویژگی بارز حبیب دشتبان که او را از دیگر متقاضیان دشتبانی متمایز می­ کرد و موجب شده بود سال­ ها در شغل دشتبانی املاک قریه بماند خبرچینی او بود ذهن و حافظه ذهنی حبیب همانند یک دوربین فیلم­ برداری بود تمام رفتار رعیت را با جزئیات ضبط و بایگانی می­ کرد و بعد به کدخدا، نماینده ارباب، و خود ارباب گزارش می­ داد. اگر ارباب در دسترس نبود و خبر مهمی هم بود به اصفهان می­ رفت و به خود ارباب، گزارش می ­داد. حبیب هم برای کدخدا از مردم ده خبرچینی می ­کرد و هم سخن و رفتار کدخدا و یکایک مردم ده را به ارباب گزارش می ­کرد این ویژگی حبیب دشتبان سخت مورد نیاز کدخدا و ارباب بود بویژه ارباب ده که در شهر می­ زیست و دور از ده بود شدید نیاز داشت بداند در ده روی زمین و املاک او در ارتباط با محصولات او چه می­ گذرد؟ رعیت ­های او چه می­ کنند؟ کدخدا در رابطه با محافظت از محصول ارباب چه می­ کند؟ آیا دلسوزانه از محصولات محافظت می­ کند؟ یا نه، سهل ­انگار است و رعیت محصول ارباب را می ­برد و می ­خورد؟ و آیا کدخدا با سوء استفاده از قدرتش از محصول ارباب استفاده خصوصی می ­کند؟یا نه، امانت ­دار است؟ یکایک رعیت­ ها در کشت و برداشت کوشش لازم را می ­کنند تا محصول بیشتری به دست آید؟

         هنر حبیب دشتبان خبرچینی بود بدون کوچک ترین دریافت مزد و پاداشی و حتی کوچک ترین چشمداشتی از کسی که بهش گزارش می ­دهد هیچ انتظاری بابت خبرچینی ­اش نداشت. بلکه اقتضای طبیعت حبیب این چنین بود اگر خبرچینی نمی­ کرد احساس بی هویتی می­ کرد احساس پوچی و بی ارزشی می ­کرد احساس می ­کرد که فایده ندارد احساس می­ کرد آدم نیست، احساس می­ کرد در بازی زمانه شرکت ندارد و قاطی ادم­ ها نیست. حبیب در خبرچینی حریمی برای هیچکس قائل نمی ­شد چندبار نقاط ضعف عموی خود را به ارباب گزارش کرده بود و برای عمویش دردسر درست کرده بود و وجهه­ ی عموی خود را نزد ارباب تخریب کرده بود. حبیب برای هر آدمی که نیاز به خبر از اطراف خود داشت خبرچینی می­ کرد. توی ده اگر فردی پشت سَرِ فرد دیگری حرفی می ­زد حبیب این حرف را به او می ­ ساند دوباره واکنش نفر دوم را به اولی می ­رساند. ولی حبیب از خبرچینی برای قدرت­مندان لذت بیشتری می ­برد احساس خوشنودی بیشتری می­ کرد وقتی در کنار ارباب ده می ­نشست و خصوصی با او صحبت می ­کرد و خبرها را گزارش می ­کرد مورد توجه ارباب قرار می ­گرفت و تحسین می ­شد این توجه و تحسین برای حبیب بالاترین خوشنودی را داشت بالاترین لذت را داشت بالاترین حظ و کیف را داشت احساس می ­کرد در کنار ارباب که بنشیند آدم مهمی شده است دارای ارزش است، آدم با شخصیتی شده است. گاهی هم که به اصفهان می ­رفت تا خبرها را به ارباب برساند وقتی درِ خانه ­ی ارباب را می ­زد و خدمت­کار به ارباب خبر می ­داد حبیب دشتبان آمده، ارباب از او در خانه­ اش استقبال می­ کرد کنار خودش می ­نشاندش و ازش پذیرایی می­ کرد این اوج افتخار حبیب به حساب می ­آمد چون بارها پیش آمده بود که کدخدای ده درِ خانه ارباب می ­رفت ارباب به خدمت ­کارش می ­گفت بگو ارباب خانه نیست ولی همین ارباب که کدخدایش را به راحتی به خانه­ اش راه نمی ­داد از حبیب دشتبان در خانه ­اش استقبال می ­کرد حبیب احساس می کرد نزد ارباب ده از کدخدای ده هم محبوب تر است محبوب بودن نزد ارباب برای حبیب اوج افتخار بود.

           حبیب وقتی خصوصی با کدخدا صحبت می­کرد و گزارشی از دیده و شنیده­ های خود می ­داد با تحسین کدخدا روبرو می ­شد احساس قدرت می ­کرد و برایش لذت داشت. حبیب با توجه به همین ویژگی خبرچینی روی نظر کدخدا و ارباب می ­توانست تاثیر بگذارد رای و نظر او را تغییر دهد چند بار اتفاق افتاده بود که نقاط ضعف رعیتی را در کار زراعت به ارباب گزارش کرده بود و ارباب دستور داده بود زمین را از او بگیرند و به دیگری واگذار کنند. ارباب از نظر مردم ده در گذشته قدرتمندترین فرد به حساب می­آمد چون ده مال او بود.

        حبیب دشتبان اصلا مهربانی را نمی­ فهمید بخشش برایش بی ­معنی بود راز نگهداری برایش مقوله ­ای نا مفهوم و نا آشنا بود در دنیای ذهنی حبیب نزدیکی با قدرت­ مندان و رضایت و خوشنودی قدرت­ مندان با ارزش ­ترین کالایی بود که می ­فهمید. و می شناخت. به همین جهت و دلیل حبیب نزد مردم ده محبوب نبود فرد درست­ کاری به حساب نمی ­آمد و مرده ده به او اعتمادی نداشتند. مردم از حبیب دشتبان سخت می ­ترسیدند و در پشت سرش می­ گفتند:

        - «مانند دیوار شکسته است باید از او حذر کرد.»

         ویژگی دیگر حبیب این بود که فضول بود توی هر رویداد و یا اتفاقی که بین دو نفر در ده پیش می­ آمد بدون اینکه ازش درخواست و یا دعوتی شود خود را وارد می کرد و از همه ­ی ماجراها و رویدادها و اتفاقات حتی شخصی هم خبردار می ­شد خبردار شدن از روابط مردم برای حبیب خوشایند بود این خبرها و اطلاعات به حبیب قدرت می­ داد توانمندی می ­داد. هر مامور دولتی که به ده می ­آمد حبیب خود را در خانه کدخدا به او می­ رساند دم دست کدخدا از مهمان پذیرایی می­ کرد دقیق به سخنان مامور و کدخدا گوش می­ داد و ضبط می­ کرد و اگر فرصتی پیش می ­آمد خبرهای ده را به مامور هم گزارش می­ کرد.

          حبیب دشتبان گزارشگری دقیق بود، ذهن و استعدادی دقیق در ضبط رویداد و گزارش آن داشت، همانند دوربین فیلم ­برداری امروز که همه چیز را هم ­زمان ضبط می­ کند. بایگانی ذهن حبیب هم خیلی دقیق بود هیچ رویداد و یا خبری را فراموش نمی­ کرد وقتی به کدخدا و یا نماینده ارباب و یا خود ارباب درباره رعیتی و یا رویدادی گزارش می­داد سابقه گذشته و تاریخی آن رعیت و یا رویداد را هم مرور و یادآوری می ­کرد و چون سال ­های زیادی دشتبان دمِ ده بود رویدادها و اتفاقات گذشته را به خوبی می ­دانست و با تجربه­ ی خود به خلق و خوی همه واقف شده بود می­دانست کدام رعیت چه رفتارهایی دارد چه واکنش ­هایی دارد.

        حبیب خطاهای رعیت، کوتاهی ­ها و یا تنبلی رعیت را در کشت و یا مراقبت از محصول بدون کوچک ترین ترحم و چشم پوشی گزارش می ­داد از نظر حبیب دشتبان رعیت باید با تمام توان و کمال فرمان ­بردار ارباب باشد و در زمین ارباب کوشش کند تا محصول بیشتری تولید و درآمد ارباب بیشتر گردد. حبیب علاوه بر گزارش خطا و کاستی­ های رعیت، سِر و راز خانوادگی مردم را که هیچ ارتباطی با زمین و محصول ارباب هم نداشت گزارش می­ کرد ارباب در اصفهان نشسته بود می­ دانست فلان مرد با زن بهمان مرد به یکدیگر کج نگاه کرده ­اند یا نگاه مستقیم داشته­ اند. سرک کشیدن توی زندگی ­های خصوصی مردم و دقت خاص در رابطه­ ها و گزارش آن، از ویژگی­ های خاص و بسیار منفی حبیب دشتبان بود که مردم را سخت هراسان می­ کرد مردم از حبیب دشتبان سخت می­ ترسیدند مجموع این ویژگی ­ها موجب شده بود که ارباب در شهر اصفهان خواستار دشتبانی مداوم حبیب باشد هیچ­ کس هم یارای مخالفت با رای ارباب نبود چون املاک از او بود و مردم رعیت ارباب بودند و همانند برده روی زمین کار می­ کردند.

       گل ­بس وقتی مقداری از شبدر اربابی را چید و توی بقچه گذاشت بال­ های بقچه را گره می ­زد که حبیب دشتبان سر رسید و گفت:

- «چرا شبدر ارباب را چیدی؟»

         نزدیک بود قلب گل ­بس از تپش بایستد زبانش بند آمده بود نمی­ توانست چیزی بگوید حتی نمی ­توانست حرکتی کند. حبیب دشتبان گفت:

        - «من الآن همین بقچه شبدر را پیش مشد عیزالله می ­برم فردا صبح رعیتی را از علی ­اکبر خواهد گرفت اگر فردا صبح نگیرد پاییز می ­گیرد»

          بازهم گل ­بس نتوانست حرفی بزند حداقل التماس کند. حبیب دشتبان وقتی گل ­بس را هراسان و درمانده دید گفت:

        - « اگر می ­خواهی گزارش نکنم فقط باید حاضر شوی با من...»

          گل ­بس با شنیدن این پیشنهاد عرق سردی بر بدنش نشست احساس کرد دیگر نفسش بالا نمی ­آید حبیب دشتبان وقتی سکوت گل ­بس را دید فکر کرد موافق پیشنهاد او هست بقچه را بلند کرد روی سر گل ­بس گذاشت و گفت:

          - «برو، به کسی چیزی نخواهم گفت شب می ­آیم کنارت، آماده باش»

          باز هم گل ­بس نتوانست حرفی بزند و چیزی بگوید زبانش بند آمده بود دوست داشت آنجا نباشد و حالا که هست هرچه زودتر از آنجا دور شود بچه ­اش را بغل کرد و به خانه آمد بعد از ساعت­ ها کم­ کم توانست با خود حرف بزند اولین حرفی که با خود زمزمه کرد:

       - «چرا من توی دهان این کثافت نزدم؟ چرا خشکم زده بود؟ چرا لال ­مونی گرفته بودم؟» 

         ذهن گل ­بس مشغول بود که چه راهی پیدا کند که اگر شب هنگام حبیب دشتبان به خانه­ ی او آمد چه واکنشی نشان دهد که هم او را از نزد خود براند و هم کسی مطلع نشود که آبرو ریزی شود!؟

        آن شب اصلا خواب به چشم گل ­بس نیامد در کنار نندی شیرعلی دراز کشید ولی بیدار بود و دعا می­ کرد:

          - «خدایا یک ذره انصاف و مروت و مردانگی به حبیب دشتبان بده که از این پیشنهادش منصرف شود.»

           ولی دعاهای گل ­بس اثری بر تصمیم حبیب دشتبان نداشت شب که سکوت همه جا را فراگرفت گل ­بس صدای پایی را شنید گل ­بس فوری شیرعلی که در خواب بود را نیشگون سختی گرفت جیغ و فریاد شیرعلی بلند شد و گل ­بس شیرعلی را بغل گرفت و با صدای بلند نوازش می­ کرد گل ­بس همچنان که شیرعلی گریان را در بغل گرفته بود از لای در خیلی آهسته به حبیب که حالا قدم توی ایوان گذاشته بود گفت:

        - « خیلی زود از اینجا برو گورت را گم کن وگرنه جیغ می­ کشم و در و همسایه­ ها را بیدار می ­کنم»

          حبیب دشتبان قبل از اینکه گل ­بس به صدا درآید و بگوید از اینجا برو ترسیده بود چون صدای گریه شیرعلی خیلی بلند بود و همین صدای شیرعلی ممکن بود مردم را که اغلب روی بام خانه­ ها توی پشه بند خوابیده بودند را بیدار کند ناگزیر ناکام از خانه علی ­اکبر بیرون آمد. با رفتن حبیب گل ­بس نفس راحتی کشید. حبیب علت این شکست را گریه شیرعلی دانست و با خود گفت:

       - «گرچه گل ­بس گفت جبغ می­ کشم ولی اینکار را نمی­ کرد چون بدنامی برایش بوجود می­ آمد و آبرویش می ­رفت مجبور بود سکوت کند»

         شب وحشتناکی بر گل ­بس گذشت سپیده دمید و صبح صادق فرا رسید با اینکه بی خوابی گل ­بس را  کسل کرده بود ولی از اینکه توانسته بود با ترفند شر حبیب ­­دشتبان را از سر خود واکند و کسی هم نفهمیده بود خوشحال بود تصمیم گرفت از علی اکبر که شب آمد بخواهد که دیگر شب­ ها در صحرا نماند.

         شب علی­ اکبر به خانه آمد گل­ بس خبر تمام شدن شبدر سهم خودشان را به اطلاع او رساند و درخواست کرد که شبدر سهم ارباب را بخرد درخواست دیگر گل­بس از علی ­اکبر این بود که کتیرازنی را تعطیل کند و یا همه­ ی شب­ ها به خانه بیاید. علی­ اکبر گفت:

         - «از قضا گون صحرا تمام شده است چند روز آینده فقط روزها می­ روم کتیراها را می­ چینم و می­ آیم»

           گل ­بس با شنیدن این خبر آسوده خاطر شد. روز بعد علی ­اکبر نزد عزیزریزی نماینده ارباب رفت وتقاضای خرید شبدر سهم ارباب را داد. عزیز مبلغ 25 تومان را پیشنهاد کرد علی ­اکبر گفت:

         - « مشد عیزالله خیلی زیاد گفتی من که غریبه نیستم من خودم این شبدر را کاشتم من رعیت ارباب هستم من به دید مصدق می­ خرم»

          با التماس و چانه­ زنی­ های علی ­اکبر، عزیزریزی قبول کرد شبدر را با قیمت مصدق به علی ­اکبر بدهد. حالا چه کسی مصدق باشد؟ باز اختلاف بین­شان بوجود آمد. عزیزریزی حبیب دشتبان را به عنوان مصدق پیشنهاد کرد. علی ­اکبر گفت:

        - « نه، من حبیب را قبول ندارم به جز حبیب هرکه باشد قبول دارم»

 عزیز مخالفت کرد و گفت:

         - « چطور حبیب را که ذره ذره زمین و محصول را می ­شناسد قبول نداری؟»

         علی­ اکبر درباره علت قبول نداشتن حبیب دشتبان حرفی نزد چون نخواست بگوید؛ حبیب آدمی خود فروخته است و حاضر است همه را فدای ارباب کند. بلکه روی خواسته­ ی خود پافشاری کرد عزیزریزی ناگزیر نظر علی ­اکبر را پذیرفت. علی­ اکبر کدخدا خدابخش را به عنوان مصدق پیشنهاد کرد عزیزریزی هم با اکراه او را قبول کرد. کدخدا خدابخش شبدر سهم ارباب کرت علی ­اکبر را  15 تومان ارزیابی کرد علی­ اکبر پذیرفت و گفت:

        - «کمی کتیرا دارم می ­فروشم می­ آورم تحویل می ­دهم.»  

          شیرعلی روز به روز بزرگ تر ­شد پسر تخسی از آب درآمد بسیار چابک، با هوش و همراه با شیطنت بود. روی هر درختی خانه کلاغ بود هرچند آن درخت مرتفع هم اگر بود با چابکی بالای درخت می ­رفت و بچه کلاغ­ ها را بر می ­داشت و روی زمین می ­آورد. یک بار بالای درخت توت تنومند و بسیار بلندی واقع در نزدیک قلعه کهنه در مرز زیری جوی(دقیقا جای پل ورودی به درمانگاه امروز) رفت و جوجه کلاغ­ ها را برداشت کلاغ­ های بسیار زیادی قارقار کنان روی درخت به او حمله کردند شیرعلی ناگزیر شد بچه­ کلاغ­ ها را توی آشیانه رها کند و سریع به پایین درخت بیاید. در سوراخ های دیوار که گنجشک­ ها لانه درست کرده بودند دست توی سوراخ می­ کرد و بچه کنجک­ ها را بر می ­داشت.

         شیرعلی یک هنرمند بی نظیری در زمان خود توی ده هم بود شیرعلی با استفاده از چابکی که داشت رقص دستمال قیز اوینوی زیبایی می­ کرد در عروسی­ هایی که توی ده برگزار می ­شد همه خواهان رقص شیرعلی بودند رقص شیرعلی همه را به تحسین وا می ­ داشت دوتا دستمال سر انگشتان دوتا دست می­ گرفت و با ریتم تند آهنگ قیزاوینو می ­رقصید توی هر عروسی که در ده برگزار می ­شد صاحب عروسی فراهم کردن دوتا دستمال پارچه ­ای با رنگ شاد را هم تدارک می ­دید تا شیرعلی با آنها هنر نمایی کند  زمانی که شیرعلی رقص دستمال داشت اوج شور و شادی جشن عروسی بود چون با رقص زیبای شیرعلی تمام تماشاچیان دست می ­زدند مردان شباش می­ کشیدند و زنان هم گیلیلی.

              حبیب دشتبان هرگاه شیرعلی را در کوچه و خیابان می ­دید خاطره آن شب که به قصد هم خوابگی با گل ­بس به خانه علی ­اکبر رفته بود می ­افتاد که با گریه شدید شیرعلی مواجه شد و ناگزیر گردید ناکام برگردد یادآوری ­های مکرر ناکامی آن شب موجب شد در ذهن حبیب دشتبان، یک حس بد آمدن از شیرعلی بوجود آید تکرار و یادآوی این بد آمدن­ ها موجب تنفر درونی حبیب دشتبان از شیرعلی کودک سپس نوجوان شد این تنفر باعث شد با توجه به چشم ­های زاغ و موهای کمی بوری که شیرعلی داشت لقب گربه­ زرده را رویش بگذارد و او را گربه ­زرده صدا بزند.

        حبیب این مرام بد را هم داشت که روی بچه ­هایی که قدری شیطنت داشتند نامی تحقیر آمیز می­ گذاشت. نامی که انتخاب می­ کرد با توجه به شکل و قیافه، رنگ چشم، اندازه گوش، رنگ مو، رفتار، صدا، چاقی، لاغری، بلندی و کوتاهی قد بچه­ ها بود. به بچه­ ای که چاق بود می­گفت خیگی. به بچه ­ای که لاغر بود می­گفت: مُردنی. به بچه­ای که قدش بلند بود می گفت: دراز بی عقل یا لق­ لق. به بچه ­ای که چشم سیاه رنگ داشت و یا رنگ تیره تری داشت می­گفت: کاکا سیاه، به بچه­ ای که گوش­ های بزرگی داشت، شاته­ پز می ­گفت، به بچه­ ای که دهانش بزرگ بود می­ گفت: دهان­ گاله، به بچه ­ای که شکم ورآمده ­ای داشت، شکم ­گنده، به بچه ­ای که چشمان زاغ و موهای بوری داشت می­گفت ­گربه زرده و... کمتر بچه ­ای بود که حبیب دشتبان نامی روی او نگذاشته باشد.

          حس تنفر حبیب دشتبان از شیرعلی با شیطنت ­های او در نوجوانی شدیدتر هم شد. در مقابل شیرعلی هم از اطلاق کلمه­ ی گربه زرده خوشش نمی  ­آمد وقتی می­ شنید ناراحت می ­شد و از حبیب بدش­ می­ آمد چون بچه­ ها هم در هنگام بازی نام­ های تحقیر آمیز حبیب دشتبان را بر علیه یکدیگر بکار می­ بردند. بد آمدن­ های پیاپی در ذهن و ضمیر شیرعلی یک حس تنفر از حبیب دشتبان هم شکل گرفت همین حس تنفر از حبیب دشتبان بود که شیرعلی را وادار می­ کرد در ارتباط با کار دشتبانی حبیب شیطنت بیشتری بکند تا حرس حبیب دشتبان را در بیاورد. روزی که شیرعلی توانسته بود حرس حبیب دشتبان را دربیاورد خوشحال بود. نمونه­ هایی از شیطنت ­های شیرعلی بدین شکل بود.

            حبیب ­دشتبان از دور که پیدا می ­شد شیرعلی با حرکات بدن وانمود می ­کرد به درخت گلابی سنگ پرت می ­کند. حبیب حرس و جوش زنان با شتاب خود را نزدیک درخت گلابی می ­رساند دیگران که شاهد حرکات دروغین شیرعلی بودند گواهی می­ دادند که سنگ پرتاب نشده حبیب متوجه می ­شد شیرعلی ادای سنگ پرتاب کردن را در می ­آورده است تا حرس او را در آورد. یا شیرعلی ­توی کرت شبدر دیگری می ­رفت دولا و راست می ­شد و وانمود می ­کرد که شبدر می ­چیند حبیب دشتبان سریع خود را به محل کرت شبدر می ­رساند می­ دید هیچ شبدری چیده نشده است. شیرعلی وقتی می ­دید حبیب نزدیک باغ بزرگ است کنار دیوار می ­رفت و وانمود می­ کرد می­ خواهد از دیوار بالا برود حبیب دشتبان عصبانی می ­شد به طرف او هجوم می ­برد او هم فرار می ­کرد وقتی شیرعلی می ­دید توانسته حرس حبیب را در بیاورد لذت بیشتری می ­برد و حس تنفرش از حبیب تسکین می ­یافت.

          یک بار عبدالله یکی از مردان مارکده یک جفت لوده گلابی از قیروق مزرعه­ ی قابوق می ­آورد توی خیابان ده شیرعلی ایستاده بود و او را می ­نگریست عبدالله همان گونه که با دستش شاخ لوده­ های روی خر را گرفته بود و همراه خر راه می ­رفت دو تا دونه گلابی از روی لوده برداشت و به شیرعلی داد شیرعلی گلابی ­ها را در دست نگهداشت و منتظر ماند حبیب را که دید با ادا و اطوار شروع کرد گلابی­ ها را گاز زدن و خوردن. حبیب دشتبان فکر کرد که شیرعلی با پرتاب سنگ از درختان گلابی انداخته، به سمت او دوید که بگیرد و تنبیهش کند که شیرعلی فرار کرد حبیب شکایت علی ­اکبر را به عزیزریزی نماینده ارباب کرد که؛ پسرش به درختان گلابی سنگ انداخته است. عزیز علی ­اکبر را احضار کرد و به او اخطار کرد که جلو شیطنت­ های پسرش را بگیرد علی­ اکبر به خانه آمد شیرعلی را بازخواست کرد که چرا به درخت گلابی ارباب سنگ انداخته­ ای؟ شیرعلی گفت: من به گلابی سنگ نینداخته ­ام دوتا گللابی عبدالله به من داد من می­ خوردم که حبیب دشتبان رسید فکر کرد من با سنگ گلابی انداخته ­ام. علی ­اکبر دم درِ خانه عبدالله رفت و از او پرسید عبدالله حرف شیرعلی را تایید کرد علی ­اکبر از عبدالله خواست که نزد عزیزریزی بیاید و گواهی دهد وقتی عبدالله گواهی داد عزیزریزی بی گناهی شیرعلی را پذیرفت.

           شیرعلی بزرگتر شد و به سن جوانی رسید روزی توی کرت چلتوک گارسک ­ها را می ­کند احساس خستگی و درد کمر کرد کمر راست کرد و ایستاد دو دستش را به کمر زد تا خستگی و درد کمر را تخفیف بدهد در حال ایستاده اطراف را نگریست دو تا کرت آن طرف­ تر کرت شبدر حبیب دشتبان بود دید دخترش تنها مشغول چیدن شبدر است شیطنتش گل کرد که برود پیشش و رفت خدا قوت گفت دختر حبیب پاسخی نداد شیرعلی نزدیک دختر روی مرز نشست و صحبت را آغاز کرد شیرعلی هرچه حرف زد و پرسش کرد دختر سرش را پایین انداخته بود پاسخی نمی­داد گاهی هم می­ گفت:

        - از اینجا برو.

        شیرعلی از پاسخ ندادن دختر حبیب به پرسش­ هایش عصبانی شد یکهو پرید کنار دختر حبیب و دستش را دراز کرد که دختر را بغل گیرد قصد شیرعلی این بود که دختر حبیب را ماچ کند. دختر داد و فریاد کرد و تلاش کرد تا خود را از دست شیرعلی برهاند. شیرعلی از صدای بلند دختر ترسید بدون اینکه به هدف خود برسد ناگزیر او را رها کرد از روی درسنگ به پایین پرید که در آن نزدیکی­ ها دیده نشود دختر حبیب هم کمی ناسزا گفت و مشغول چیدن شبدر شد. شیرعلی سریع از محل دور شد به کنار رودخانه رفت و از خیلی پایین ­تر به محل کارش برگشت.

      حبیب دشتبان دور از این محل بود متوجه دست درازی شیرعلی به دخترش نشد وقتی نزد دخترش آمد او را ناراحت و خشمگین دید پرسید:

     - «کسی چیزی بهت گفته؟»

     دختر گفت:

   - «نه»

       حبیب چشمش به شیرعلی افتاد که آن طرف تر مشغول کندن گارسک است حدس زد ممکن است شیرعلی برای دخترش مزاحمت ایجاد کرده باشد باز پرسید:

      - «شیرعلی چیزی بهت گفته؟»

       بازهم دختر گفت:

     - «نه.»

       حبیب به شیرعلی بدبین شد و حدس زد ممکن است مزاحمتی برای دخترش فراهم کرده ولی دختر به دلیل حجب و حیا آن را انکار می ­کند حبیب دشتبان  به خاطر همین حس و احساسی که دریافت کرد تصمیم گرفت بهانه­ ای ایجاد کند و شیرعلی را کتک مفصلی بزند و تلافی نو و کهنه و دق دلش را از او در بیاورد.

         روزهای پایانی آبان ماه بود علی ­اکبر می ­خواست زمینی که شبدر کواسانی کاشته بود را شخم بزند و گندم پاییزه بکارد همان زمینی که چند سال قبل شبدر کواسانی کاشته بود دوباره امسال هم شبدر کشت کرده بود و حالا پس از چیدن شبدر جایش را می ­خواست گندم پاییزه بکارد. علی­ اکبر خودش ورزاو نداشت پسرخاله­ شیرعلی کمی دورتر زمین شخم می ­زد و گندم کشت می­ کرد علی ­اکبر با او صحبت کرد و از او درخواست کرد ورزاوهایش را پس از اتمام کارش به او بدهد تا او هم زمینش را شخم و گندم پاییزه­ اش را بکارد. پسر خاله شیرعلی قبول کرد و قرار شد پس از اتمام کار شخم زنی و کشت گندم شیرعلی برود و ورزاوها را با خیش و یو (یوغ) تحویل بگیرد و بیاورد. علی ­اکبر به خانه آمد تا مقداری کاه برای ورزاو­ها و نیز گندم برای کشت به محل زمین ببرد و به شیرعلی گفت:

       - «برو ورزاوها را با خیش و یو از پسر خاله ­ات تحویل بگیر و سر زمین بیاور تا من بیایم.»

        شیرعلی نزد پسرخاله ­اش رفت کار او تمام شده بود ورزاوها را ­با خیش و یو تحویل گرفت خیش را از یو جدا کرد بر دوش گرفت و ورزاوها را یو بر گردن با چوب گاوران به سمت کرت خودشان هی کرد. شیرعلی از راه میان ­بر و از توی کرت­ های مردم که جای چلتوک چیده شده و کشت نشده بود می­آمد لحظه­ ای کنترل ورزاوها از دستش به در رفت و ورزاوها توی کرت حبیب دشتبان که تازه گندم کشت کرده و آبیاری کرده و هنوز گِل بود رفتند همان کرتی که دو ماه گذشته شبدر بود و دختر حبیب دشتبان شبدر می ­چید که شیرعلی به قصد ماچ کردن دختر توی آن کرت رفته بود.  شیرعلی خیش بر دوش دنبال ورزاوها پا توی کرت گذاشت که مثل ورزاوها توی گل­ ولای کرت تازه کشت شده و آب خورده فرو رفت شیرعلی به سرعت مسیر حرکت ورزاوها را تغییر داد ولی جای پای خودش و ورزاوها قسمتی از کرت گندم را تخریب کرد.

        حبیب دشتبان حرکت قیقاجی ورزاوها را از دور دید کمی بعد به محل آمد و وقتی تخریب قسمتی از کرتش را دید خشمگین شد و این را بهانه قرارداد و تصمیم گرفت به همین بهانه شیرعلی را بزند و تلافی نو و کهنه را دربیاورد. ناسزاگویان به طرف شیرعلی آمد شیرعلی مشغول بستن خیش به یو بود که حبیب دشتبان ناسزا گویان رسید. حبیب بدون درنگ با چوب­دستی که در دستش بود از پشت سر میان شانه ­های شیرعلی نواخت و فحش رکیکی هم به مادر شیرعلی گفت. شیرعلی هم با سرعت برگشت یقه حبیب را گرفت او را بلند کرد روی زمین کوبید باسن و پشت و پاهای حبیب را آماج چوب گاوران که در دستش بود قرار داد ضربات پی ­در پی و شدت ضربات چوب شیرعلی فرصت واکنش را از حبیب ­دشتبان گرفت و زیر دست شیرعلی سخت ناتوان شد و دیگر نتوانست حرکتی کند. از دور دیگر رعیت­ ها به طرف دعوا آمدند شیرعلی فرار کرد. چند نفری دور و بر حبیب جمع شدند حبیب نالان روی زمین افتاده بود نوه­ ی عموی حبیب که جوانی بود حبیب دشتبان را به کول خود گرفت به خانه­ اش آورد. سپس حبیب را توی وانت ده نشاند و به پاسگاه ژاندارمری بن برد حبیب در پاسگاه خود را به بیحالی و بی هوشی زد رئیس پاسگاه موضوع را صورت­ جلسه و حبیب را به پزشک قانونی شهرکرد معرفی کرد حبیب پاسخ نظریه پزشک قانونی را به پاسگاه تحویل داد رئیس پاسگاه گفت:

      - «دو روز دیگر برای رسیدگی به مارکده می­ آیم.»

       دو روز بعد رئیس پاسگاه ژاندارمری بن با جیپ پاسگاه به قوچان آمد و از آنجا هم پیاده با گذر از روی پل چوبی به طرف مارکده حرکت کرد خبر آمدن رئیس پاسگاه به کدخدا علیداد و حبیب دشتبان داده شد کدخدا توی قلعه کهنه از رئیس پاسگاه استقبال کرد. کدخدا علیداد به اتفاق رئیس پاسگاه به خانه حبیب دشتبان آمدند رئیس پاسگاه یک نفر را دنبال علی ­اکبر پدر شیرعلی فرستاد او هم آمد. علی اکبر قبل از اینکه به جلسه بیاید از حیدر و نیز خجسته هم درخواست کرد توی جلسه بیایند و از او دفاع کنند و نگذارند حق او ضایع گردد. هنوز جلسه رسمیت نیافته بود که آقای کرمی کدخدای صادق ­آباد هم سر رسید از اسبش پیاده شد و به جلسه پیوست.

      حبیب دشتبان صبح همان روز پیکی به ده صادق­ آباد فرستاده بود و از آقای کرمی کدخدای صادق­ آباد هم دعوت کرد که در جلسه حاضر شود و از حق او دفاع کند.

       کدخدا کرمی با حبیب دشتبان دوست صمیمی بود و او را می ستود دلیل دوستی کدخدا کرمی با حبیب و ستودن او خبرچینی حبیب بود کدخدا کرمی یکی از طرفداران ارباب بمانیان اصفهانی ارباب املاک ده مارکده بود که سال ­ها به صورت افتخاری از جیب خود می­ خورد و در نقش نماینده ارباب در مارکده فرمان ارباب بمانیان را می ­برد و با نظارت بر کار و رفتار رعیت از منافع ارباب بمانیان حفاظت می­ کرد به همین جهت نیاز داشت که از رویدادهای ده مارکده با خبر باشد و حبیب تمام خبرها را ریز و درشت در ارتباط با زمبن و محصول ارباب و حتی روابط شخصی و خصوصی مردم را در اختیار آقای کرمی قرار می ­داد آقای کرمی هم همین خبرها را در اصفهان به ارباب بمانیان تحویل می ­داد به همین خاطر کدخدا کرمی حبیب را دوست داشت و حامی او بود. هر وقت به مارکده می ­آمد ساعت­ ها در خلوت با حبیب دشتبان صحبت می ­کرد و به تمام وقایع و رویدادها واقف می ­شد.

          جلسه ­ای برای رسیدگی شکایت حبیب دشتبان، از شیرعلی پسر علی ­اکبر، در خانه حبیب دشتبان تشکیل شد رئیس پاسگاه از علی­ اکبر شیرعلی را در خواست کرد. علی­ اکبر گفت:

     - «والله از همان روز دعوا من دیگر ندیدمش نمی ­دانم کجاست.»

      رئیس پاسگاه گفت:

       - « هرکجا هست باید پیدایش کنی و بیاوری تا من بازجویی کنم و فردا صبح هم باید به پاسگاه بیاوری تا بفرستمش دادگاه. حبیب تعداد روزهای زیادی معالجه گرفته به محض اینکه پای شیرعلی به دادگاه برسد او بازداشت خواهد شد و حکم حداقل 6 ماه زندان حتما برای او صادر خواهد شد»

          علی­ اکبر گفت:

        - «سرکار استوار من اگر بهش دسترسی داشته باشم حتما می ­آورم خدمت تان ولی اگر ندانم که کجاست و دسترسی بهش نداشته باشم چگونه می ­توانم بیاورمش؟»

        رئیس پاسگاه با تهدید گفت:

        - «چانه نزن، در اجرای قانون جایی برای چانه­ زنی نیست، شیرعلی هرجا که هست تو می ­دانی شاید هم خودت فراری­ اش دادی این حرف­ ها قابل قبول نیست قانون این حرف ­ها را از تو نمی­ پذیرد تو وظیفه داری پسرت را تحویل قانون بدهی»

         حیدر گفت:

       - «سرکار استوار ما به خدمت رسیده ­ایم که از جناب ­عالی هم کمک بگیریم و همینجا با رضایت حبیب دعوا را فیصله بدهیم تا نیازی نباشد به پاسگاه بیایند و برای شما هم زحمت درست کنند»

           حیدر یکی از مردان سنتی، مذهبی و نیکوکار ده بود که مورد وثوق بیشتر مردم بود. موقعیت اجتماعی و محبوبیت حیدر از سنتی و مذهبی بودنش ناشی می ­شد. حیدر در مراسم دهه عاشورا یکی از فعالان در برگزاری مراسم بود. یکی از قرآن خوانان ده بود که در همه­ ی مراسم قرآن خوانی برای مردگان دعوت می ­شد. قرآن را با آهنگ و به قول مردم ده، سوزناک می ­خواند که برای اغلب دلنشین بود. اغلب روزها روی بام مسجد صبح و ظهر و غروب اذان می ­گفت. یکی از افراد متخصص در کندن گور، نصب سنگ­ های لحد و دفن مردگان بود. این­کار را با صمیمیت و لذت انجام می­ داد آخر سر هم با کف دست روی خاک­ های گور می­کشید و آن را صاف می­کرد. به نظر می­رسید با گور، مرگ، مردن، گریه و نوحه، حال می­ کند. از همان جوانی آدم شادی نبود بیشتر محزون بود. می­ گفتند: خوف خدا توی دلش هست؟ ( خدا مگر ترس دارد؟ چه ترسی؟) به همین جهت اخمو، ناشاد و غمگین به نظر می آمد. به ندرت و خیلی کم خنده­ ای بر لبانش دیده می ­شد. حتی در همان جوانی ­اش اگر یک مراسم عروسی بود و یک مراسم عزا و او باید انتخاب می ­کرد که کجا مایل است برود، با علاقه مراسم عزا را بر می ­گزید. با این وجود در کارهای جمعی و انجام کارهای نیکوکاری فعال بود. در قبال کمک به کارهای خیر، از کسی هم چشم­ داشت نداشت. حیدر بنا به درخواست علی ­اکبر، توی جلسه آمده بود. آقای خجسته هم که بنا به درخواست علی ­اکبر توی جلسه آمده بود در تایید سخنان حیدر گفت:

        - «من هم با نظر حیدر موافقم، بهتر است همینجا این دعوا را خاتمه بدهیم. آقا حبیب بزرگواری کنند، رضایت بدهند تا نیازی به آمدن به پاسگاه بن نباشد»

        چند سال گذشته، انجمن ده تشکیل شده بود. آقای خجسته هم یکی از اعضا انجمن ده بود و سمت ریاست انجمن را داشت. خجسته توی ده شاید بیشتر از بقیه با قانون و روابط اداری آشنایی داشت. آقای خجسته غیر مارکده­ ای بود. در نوجوانی پدر و مادرش فوت می ­کنند. نوجوانک یتیمی بوده که به دلیل فقر و گرسنگی و بی ­کسی به مارکده مهاچرت می ­کند. در اینجا با نوکری و کارگری بزرگ می ­شود. ازدواج می­ کند و به عنوان کارگر دکان ­دار برای یکی از ثروتمندان ده مشغول کار می ­شود. در کار دکان داری با علاقه کار می­ کند و خوشنام می ­شود. از قضا، مرد ثروتمند صاحب دکان، می ­میرد و حالا خجسته با همان خوشنامی به کار دکان داری برای خودش مشغول بود. قدری هم زمین کشاورزی فراهم کرده بود و راه صعودی رشد و ترقی اقتصادی را می ­پیمود. به دلیل داشتن ثروت، موقعیت اجتماعی هم به دست آورده و حالا مورد احترام و وثوق مردم ده بود. خچسته هم بنا به درخواست علی ­اکبر توی جلسه آمده بود.

         کدخدا علیداد که مرتب به قلیانش پک می ­زد هم تاکید بر خاتمه دعوا کرد و خطاب به حیدر و خجسته افزود:

      - «من هم به عنوان کدخدای رسمی ده که عمرم را در راه حل و فصل دعوا و اختلافات سپری کرده­ ام، می­ گویم؛ حتما باید دعوا فیصله یابد. ولی حقدار هم باید به حقش برسد و خطاکار هم باید تاوان خطایش را بپردازد و هم تنبیه گردد. برای فیصله دعوا، بی مایه فطیره، ملتفت عرضم می ­شوید؟ بی مایه فطیره! علی ­اکبر باید خسارت حبیب را بپردازد تا رضایت او حاصل گردد. ملتفت عرضم که می­ شوید. وقتی رضایت حبیب حاصل گردد البته رضایت خواهد داد، باید هم رضایت بدهد، می­ خواهم دقیق ملتفت عرضم بشوید! چه کسی می ­خواهد کار و زندگی ­اش را رها کند و به دادگاه و پاسگاه برود؟ هیچ­ کس!»

         کدخدا علیداد، قبلا با حبیب دشتبان برنامه ریزی کرده بودند که حبیب تا آمدن مامور پاسگاه برای رسیدگی شکایت به عنوان اینکه سخت بیمار است توی رختخواب بخوابد تا بتوان با گرفتن خسارت از علی­ اکبر، پدر شیرعلی، او را سخت تنبیه کنند. این شیوه کدخدا علیداد بود. توی هر دعوا و اختلافی که توی ده پیش­ می ­آمد، وارد می ­شد، تلاش می ­کرد تاثیر بگذارد که در بین دعوا پولی و یا کالایی رد و بدل گردد، تا او هم مبلغی از ان پول و یا مقداری از آن کالای رد و بدل شده را، سهیم گردد. دلیل این رفتار کدخدا علیداد نیاز او بود، او خود هیچ­ وقت کار نمی­ کرد پیشانی کدخدا علیداد بر اثر کار و زحمت هیچگاه عرق نکرد. از طرفی هم می­ خواست بزرگ­ منش و اشرافی هم بزید این بود که همیشه 8 او در گرو 9 اش بود ناگزیر به جیب ­های دیگران نظر داشت و برای تحقق خواسته­ ی خود دوز و کلک درست می ­کرد. روزی هم که شیرعلی حبیب دشتبان را زده بود کدخدا علیداد توی ده نبود رفته بود ده صادق­ آباد، به کمک کدخدا کرمی، برای حل و فصل یک دعوا در آنجا. روز بعد صبح پیاده از صادق ­آباد به مارکده می ­آید. کدخدا علیداد از گردنه آغجقیه پایین آمده بود و توی راه کنار جوی آب در چمن ­بالایی یکی از مردان مارکده گاله گودی بار خرش کرده بود و به سمت آغجقیه می­ رفت که با کدخدا برخورد می­ کند. ضمن احوال پرسی، خبر کتک خوردن حبیب دشتبان را به او می ­دهد و می­ گوید: حبیب الآن توی رختخواب خوابیده است.  کدخدا علیداد سرعتش را زیاد می ­کند تا زودتر به ده برسد به خانه­ ی خود نمی­ رود، مستقیم به خانه حبیب دشتبان می­ رود و ضمن احوال پرسی و شنیدن واقعه، دوتا توصیه به حبیب دشتبان می­ کند. یکی اینکه تا آمدن مامور پاسگاه توی رختخواب بخوابد. کدخدا گفته بود؛ یک نفر را برای دو سه روز موقت مامور می­ کنم بجای تو از املاک مراقبت کند.  توصیه دیگر کدخدا علیداد به حبیب دشتبان این بود که مبلغ دریافت خسارت را بالا اعلام کند. همانجا کدخدا علیداد به حبیب دشتبان می ­گوید: من از همین الآن با علی ­اکبر صحبت می ­کنم و بهش توصیه می­ کنم قبل از آمدن مامور پاسگاه خسارت تو را بدهد و دعوا را فیصله دهد. اگر قبول کرد که چه بهتر آنگاه رضایت­ نامه می ­نویسیم و می­ فرستیم پاسگاه که دیگر مامور نیاید. اگر هم علی ­اکبر راضی نشد، صبر می ­کنیم تا مامور بیاید و با فشار مامور، خسارت را می­ گیریم. کدخدا علیداد همان اولین ساعت که از کنار حبیب دشتبان به خانه ­اش آمده بود، فرستاده بود دنبال علی ­اکبر، علی ­اکبر توی ده نبود، رفته بود بیابان قاراکِک (نوعی بوته بیابانی که ریشه سیاه دارد و ریشه ­اش را می­ سوزانند) بکند. علی ­اکبر عصر که به خانه می ­آید گل ­بس به او خبر می ­دهد که کدخدا احضارش کرده. علی ­اکبر به حضور کدخدا می­ رسد و کدخدا با مقدمه چینی و بزرگ کردن ماجرا، سعی می­ کند علی ­ اکبر را سخت بترساند و در پایان هم با لحن دوستانه و دلسوزانه می ­گوید: با حبیب صحبت کردم، راضی­ اش کرده ­ام که رضایت بدهد. کدخدا پیشنهاد می­ کند: چارتومان قرض و قوله بکن بیار تا ببریم بهش بدهیم و رضایت بگیرم. علی ­اکبر هم می ­گوید: کدخدا خودت می­ دانی که من چیزی ندارم که بخواهم خسارت بپردازم، کسی هم به من قرض نمی ­دهد که بخواهم قرض بگیرم. اصرار کدخدا هم نتیجه­ ای نمی ­دهد. وقتی هم رئیس پاسگاه بن با جیپ به قوچان می­ آید یک نفر را می ­فرستد و خبر ورود خود را به کدخدا علیداد می ­دهد. کدخدا جهت استقبال به راه می ­افتد و در سه کنجی خیابان اصلی مارکده از رئیس پاسگاه  استقبال می­ کند و او را به خانه حبیب دشتبان دعوت می­ کند. رئیس پاسگاه با تعجب می­ پرسد: چرا خانه حبیب؟ چون معمول و مرسوم بود که مامور دولتی به خانه کدخدا می ­رفت. کدخدا علیداد توضیح می ­دهد که حبیب بیچاره ناکار افتاده توی رختخواب، از جایش نمی ­تواند تکان بخورد.

         حالا کدخدا علیداد توی جلسه رسیدگی به شکایت حبیب دشتبان با آوردن ضرب ­المثل؛ بی مایه فطیره، آن طرح خودش را دارد پیش می­برد.

       حیدر در پاسخ تکرار و تاکید «بی ­مایه فطیره» کدخدا علیداد گفت:

       - «سخن کدخدا علیداد البته مطاع است ولی جابجا کنعبدو و جابجا کنستعین. از کی می ­خواهید خسارت بگیرید؟ از علی­ اکبر؟ از کف دست مگر می ­شود مو کند؟ نه، حبیب باید بزرگواری کند و علی ­اکبر و پسرش شیرعلی را ببخشد، ما همگی اقوامیم، توی یک ده کوچک زندگی می ­کنیم، صبح تا شب چشم ­مان توی چشم یکدیگر است، همه روزه در کارهای عمومی مانند: جوی، پل، آسیاب، حمام، مسجد، راه، دفن مردگان و مراسم عزای مردگان و برگزاری مراسم پر عظمت عاشورای اباعبدالله­ الحسین علیه­ السلام در کنار هم باید همکاری کنیم، همه مردم ده با داد و ستد دختر و ازدواج به نوعی باهم اقوام هستند، ما غریبه نداریم، وقتی اینگونه ­ایم نباید دعوا و اختلاف را کش داد، برای حرمت اقوام باید بخشش در اولویت باشد. به نظر من بخشش اینجا اصلح ­تر و سزاوارتر از گرفتن خسارات است. ما باید پیرو امام علی سلام­ الله علیه باشیم که گفت؛ بخشش برتر از انتقام است. شیرعلی پسر علی­ اکبر نادانی کرده، بی عقلی کرده، چون جوان است و جاهل، ما که ادعای دانایی داریم و اینجا جمع شدیم که نباید عقل­ مان را بگذاریم پای عقل او، نه، من بازهم تاکید بر بخشش از طرف حبیب و فیصله­ ی دعوا می ­کنم.»

       آقای خجسته گفت:

        - « تا آنجایی که من پرس و جو کرده و فهمیده ­ام آغاز کننده دعوا هم حبیب بوده، حبیب اول شیرعلی را زده منتها او جوان بوده و خام، واکنش شدید نشان داده است. قطعا کار پسر علی ­اکبر درست نبوده، ولی باید در داوری­ هامان توجهی به آغازگر دعوا هم بکنیم. حبیب از شیرعلی خیلی بزرگتر است باید دانایی می ­کرد و چوب روی شیرعلی بلند نمی ­کرد اگر حبیب دعوا را آغاز نمی ­کرد شیرعلی هم قطعا واکنش نشان نمی ­داد و این اتفاق نمی­ افتاد»

         کدخدا کرمی از استدلال آقای خجسته که می­ خواست نشان دهد چون حبیب آغازگر دعوا بوده پس مقصر است برآشفت و گفت:

        « حبیب، دشتبان املاک قریه است، وظیفه ­اش مراقبت از زمین و کشت ارباب است. حبیب به عنوان دشتبان، نماینده ارباب بالای سر املاک است، حکم و دستور حبیب، تا حدودی حکم و دستور ارباب است! شیرعلی کرت گندم اربابی را تخریب کرده، شما انتظار دارید دشتبان آنجا بایستد و چیزی نگوید؟ دشتبان در اینجا طبق وظیفه­ اش که مراقبت و مواظبت از کشت ارباب هست عمل کرده، شیرعلی کرت گندم را تخریب کرده حبیب هم برای تنبیه او یک چوب به او زده، این کجایش آغازگر دعوا است؟ دعوایی در کار نبوده؟ حبیب که قصد دعوا نداشته، حبیب خواسته شیرعلی را تنبیه کند! شما فرق دعوا و تنبیه را چطور نمی ­دانید؟ جناب آقای خجسته، شما به عنوان رئیس انجمن ده، این چه قضاوتی است که می ­کنید؟ شما باید به عنوان رئیس انجمن ده از حبیب دشتبان پشتیبانی کنید که خواسته شیرعلی خلاف­کار را تنبیه کند تا نظم توی ده بیشتر برقرار باشد.

        کدخدا کرمی سپس رو کرد به رئیس پاسگاه و گفت:

       - سرکار استوار، اگر شیرعلی حسابی تنبیه نشود دیگر جوانان ترس ­شان خواهد ریخت، در نبود ترس در ده، مردم جسور خواهند شد، آنگاه سنگ روی سنگ بند نمی­ شود. باید جار زده شود، مردم توی قلعه کهنه، که میدان عمومی ده هست، جمع شوند و به دستور جناب­ عالی شیرعلی را به درخت کبوده بست و جلو دید مردم شلاق زده شود تا درس عبرتی برای دیگران گردد در غیر این صورت  بی نظمی توی ده حاکم خواهد شد در بی نظمی، هرج و مرج حاکم و محصولی برای ارباب نخواهد ماند.»

       رئیس پاسگاه گفت:

      - «کدخدا اگر قرار هم باشد به کسی شلاق زده شود باید با حکم دادگاه باشد اینکه من یک کشیده توی گوش شیرعلی اینجا بزنم تا مردم بترسند و نظم توی ده حاکم باشد با به درخت بستن و شلاق زدن فرق دارد»

       خجسته در پاسخ آقای کرمی گفت:

        - جناب کدخدا کرمی، دوران شلاق زدن تمام شده، دوران، دوران قانون است. اگر شیرعلی کرت گندم ارباب را هم خراب کرده ارباب باید از طریق قانون خسارتش را بگیرد نه اینکه حبیب به عنوان دشتبان جوان مردم را بزند؟ وقتی حبیب چوب روی یک جوان بلند می­ کند، خوب جوان هم به خود این اجازه را می ­دهد که از خودش دفاع کند، نتیجه می ­شود همین که ما امروز اینجا برایش جمع شده­ ایم. شما خطای شیرعلی را بزرگ می ­بینید ولی زدن جوان مردم را حق حبیب می­ دانید! این چه داوری است که شما به عنوان یک کدخدا و نماینده ارباب می­ کنید؟ این افکار و اندیشه جناب­ عالی مال دوران قاجار است که قانونی در کار نبود و ارباب می ­توانست رعیت را شلاق بزند، دوران ارباب رعیتی دارد به فرمان اعلاحضرت شاهنشاه به سر می ­رسد امروز در کشور زیر سایه اعلاحضرت شاهنشاه قانون هست، امنیت هست، پاسگاه درست شده، دادگاه درست شده که به اختلافات و دعواها بر اساس قانون رسیدگی شود. به علاوه هی مرتب تکرار می ­ فرمایید که شیرعلی کرت گندم ارباب را تخریب کرده تخریبی در کار نیست، دوتا ورزاو توی کرتی که تازه آب خورده بوده و گل ­و شل بوده رفته چارتا جای پای ورزاو آنجا مانده این چه خرابی است؟ از جای پای همان ورزاوها فردا گندم سبز خواهد کرد این را همه ­مان می ­دانیم جای پای ورزاو هیچ تاثیری روی سبز کردن گندم نخواهد داشت می­ گویید نه همینجا می ­نویسیم و امضا می ­کنیم و بعد از عید که گندم­ ها سبز شد با هم می ­رویم سر کرت و مشاهده می­ کنیم خدا را خوش نمی ­آید یک چیز کوچک را بزرگ کنیم و بخواهیم دیگری را له کنیم.

     کدخدا کرمی گفت:

       - شما بهتر است مشغول همان دکان­ داری ­ات باشی چون معلوم است که اطلاعی از کشت نداری وقتی ورزاو پا توی گل­ و لای بگذارد زمین سفت می ­شود و گندم سبز نمی ­شود به علاوه کسی نگفته قانون نیست، قانون هم نگفته یک جوان برود کرت گندم ارباب را تخریب کند. این زمین­ ها مال ارباب است، ارباب هم دشتبان تعیین کرده که از زمین و محصولش مراقبت و مواظبت کند. حبیب به عنوان نماینده ارباب حرفش و دستورش حرف و دستور ارباب است. حبیب وظیفه دارد از کشت ارباب مواظبت و مراقبت کند. شیرعلی کشت ارباب را تخریب کرده نماینده ارباب حق دارد تخریب­ گر کشت را تنبیه کند. اگر یک نفر بیاید اجناس دکان شما را تخریب کند شما هم قطعا او را خواهید زد آنجا که نمی­ایستید و تماشا کنید تا اجناس دکانت را ببرد  تا بعد بروی شکایت کنی و خسارت بگیری؟

        رئیس پاسگاه خطاب به حیدرگفت:

- «من نیت خیر شما و آقای خجسته را می ­فهمم ولی حرف­ آخر را باید حبیب بگوید ببینیم او چه می­ گوید آیا روی بزرگان ده را می ­گیرد و اعلام بخشش می ­کند و حاضر به امضا رضایت ­نامه خواهد بود یا نه؟»

       حبیب دشتبان که در گوشه اتاق به رختخواب تکیه داده بود و پاهایش را دراز کرده و پتویی روی خود کشیده بود و نشان می­ داد که حال خوشی ندارد با حالت بیماری گفت:

        - «من با نظر دوتا کدخدای بزرگوار موافقم باید شیرعلی این جوان سرکش تنبیه گردد تا درس عبرتی برای دیگر جوانان شود اگر شیرعلی تنبیه نگردد من به عنوان یک دشتبان که نظم یک چم را باید بر قرار کنم دیگر تامین جانی ندارم و محصول ارباب هم به یغما خواهد رفت. من کتک خورده ­ام آبرویم رفته و بدنم سخت آسیب دیده­ که باید چند روز از کارم بیکار شوم و استراحت کنم تا سلامتی خود را بدست آورم کرایه ماشین داده­ ام هزینه معالجه داده ­ام من دست کم هزار تومان می ­گیرم و رضایت می ­دهم مشروط بر اینکه شیرعلی هم در جلو دید مردم تنبیه گردد.»

         کدخدا علیداد گفت:

         «به نظر من حبیب خیلی منصفانه گفت. ملتفت عرضم که می ­شوید. نظرش خیلی منصفانه بود، من نظرم بیش از اینها بود.»

         کدخدا کرمی گفت:

        - «خسارت که حتما باید پرداخت گردد دریافت خسارت حق حبیب است ولی بازهم من تاکید بر ایجاد ترس بین مردم می­ کنم اگر ترس توی ده نباشد نظم ده به هم می ­ریزد هرکی به هرکی می ­شود دیگر نه دشتبان تامین جانی دارد و نه کدخدا و نه ارباب در بی نظمی محصولی از جلو رعیت برای ارباب یاقی نمی­ ماند»

           آقای خجسته خطاب به حبیب دشتبان گفت:

         - «هزار تومان گفتنش آسان است پول زیادی است اینکه حق شما این مبلغ هست یا نه؟ من داوری نمی ­کنم ولی می­ پرسم این پول را از کی می ­خواهید بگیرید؟ اگر این هزارتومان را باید علی ­اکبر بپردازد؟ او ندارد که بپردازد، نمی ­تواند بپردازد، پرداخت هم نخواهد شد. چون همه­ ی دار و ندار علی ­اکبر هزارتومان نیست چگونه باید هزار تومان را بپردازد؟ اگر طرف شما آدمی بود که داشت باز حرفی نبود پس بهتر این است حرفی که تحقق نخواهد پذیرفت نزنیم تنها راه فیصله این دعوا این است که تو جوانمردی کنی و ببخشی و رضایت بدهی و با هم آشتی کنید و مشغول زندگی­ تان باشید.»

          کدخدا علیداد گفت:

        - « جناب آقای خجسته شما فقط انجمن علی ­اکبر نیستی­ ها؟ انجمن حبیب هم هستی! باید حرف حق بزنی، این چه داوری یک­ طرفه است که می ­کنی؟ ملتفت عرضم که هستی؟ داوری شما منصفانه نیست، شما فقط طرف علی ­اکبر را می­ گیری و یک طرفه قضاوت می ­کنی، نمی ­دانم ملتفت عرضم هستی؟ پسر علی­ اکبر حبیب را زده، ناکار کرده، حالا حبیب رضایت بدهد تا پسر علی ­اکبر راست راست توی خیابان راه برود و به ریش همه­ مان بخندد؟ خوب چهار روز دیگر کدخدای ده را هم خواهد زد، خود تو هم اگر بهش امر و نهی کردی توی رویت برخواهد گشت و کتکت هم خواهد زد. قدری سنجیده سخن بگو! من بازهم می­ گویم، بی مایه فطیره، ملتفت عرضم می­ شوید؟ بی مایه فطیره! بدون جلب رضایت حبیب، عادلانه نیست که دعوا فیصله یابد. به علاوه این شیرعلی جوان باید تنبیه شود تا چشمش به خط حساب بیفتد؟ شما این قسمتش را درست می­ گویید؛ علی­ اکبر چیزی ندارد که بخواهد هزارتومان جریمه بپردازد، ولی چرا عواقب بدون تنبیه رها شدن شیرعلی را نمی ­بینید؟ اگر شما پر رو شدن جوانان را ندیدید؟ من دیده ­ام. ملتفت عرضم هستی؟ از حاضران اجازه می ­خواهم یکی از تجربیات خودم را بازگو کنم تا آقای خجسته قدری متوجه اوضاع بشود. سه روز قبل من به درخواست آقای کرمی کدخدای محترم به صادق ­آباد رفتم کدخدا می­خواست کمک کنم تا دعوای خود با مرادعلی نوه صفرمراد را حل کنیم. آقای همتیان رئیس دادگاه محترم بخش به اتفاق منشی ­اش هم آمده بود. جلسه در خانه کدخدا بود. توی همین جلسه، مرادعلی که هنوز دهانش بوی شیر می ­دهد در حضور رئیس محترم دادگاه بخش و چند نفر از بزرگان و کدخدایان چند روستا، به کدخدا کرمی می­ گوید: تو هیچی حالیت نیست؟! ملتفت عمق عرایضم  که می ­شوید؟ جناب آقای خجسته این خاطره را برای شما عرض می­ کنم. اگر جوان ده، ترسی نداشته باشد، بزرگ و کوچک خود را نخواهد شناخت، می ­شود مانند همین جلغه مرادعلی. می ­شود همانند همین جغله علی ­اکبر. از قدیم گفتند؛ از آتش خاکستر به عمل می­ آید و از خاکستر هم آتش. از صفرمراد، آن بزرگ مرد صادق­ آبادی، این جغله مرادعلی به عمل امده. می ­پرسم یعنی آقای کرمی بعد از 40 سال کدخدایی و زد و خورد با مردم به اندازه این جغله نمی ­داند؟ ملتف عرضم که می­ شوی می­ خواهم چی بگویم؟ می­ خواهم بگویم؛ اگر جوان ده ما هم نترسد و بزرگ و کوچکش را نشناسد، می­شود مثل همان جغله مرادعلی. آنگاه اگر همین شما حرف مخالف حرفش زدی، توی رویت خواهد ایستاد و بهت خواهد گفت: تو هیچی حالیت نیست! اگر هم بهش گفتی حرف دهانت را بفهم، ممکن است کتکت هم بزند.  اگر شیوه برخوردت را عوض نکنی من این سرنوشت را برایت پیش­بینی می­ کنم.   

          کدخدا علیداد پکی به قلیانش زد و رو به رئیس پاسگاه کرد و افزود:

         - من پیشنهاد می­ کنم برای تنبیه شیرعلی، او را مجبور کنیم یک سال نزد همین آقای خجسته نوکری کند، و خجسته مزد شیرعلی را مستقیم بدهد به حبیب تا هم تنبیه شده باشد و هم چشمش به خط حساب بیفتد تا دیگر چنین خطاهایی نکند و هم حبیب به حق خود برسد و عدالت برقرار گردد، ملتفت عرضم می ­شوید؟»

        حیدر خطاب به کدخدا علیداد گفت:

       «سرکار استوار فرمودند مجازات شیرعلی 6 ماه زندان است شما می­فرمایید برای مجازات 6 ماه زندان یکسال نوکری کند؟ خوب می­ رود زندان بعد از 6 ماه هم می ­آید بیرون و مشغول زندگی خود می ­شود. من بازهم از حبیب تقاضا می­ کنم بزرگواری کند و ببخشد و رضایت بدهد و دعوا و کدورت را فیصله بدهیم. من از دوتا کدخدای بزرگوار درخواست می­ کنم با توجه به واقعیات زندگی علی ­اکبر نظر دهند علی ­اکبر نان شبش را ندارد حالا هرچه شما می ­خواهید مبلغ تعیین کنید، جناب کدخدا اصلا آردی وجود ندارد که بخواهیم ازش فطیر درست کنیم شما بدون وجود آرد چگونه می­ خواهید فطیر درست شود؟»

        کدخدا علیداد متوجه خطای محاسباتی خود شد و دودهای قلیان را از دهانش بیرون داد و گفت:

      - « خیلی خوب همان 6 ماه را شیرعلی نوکری کند و مزدش به حبیب پرداخت گردد آقای خجسته نوکر دارد می­داند 6 ماه مزد یک نوکر چقدر می ­شود؟»

         کدخدا وقتی که می­ گفت خجسته نوکر دارد می ­داند مزد 6 ماه چقدر می ­شود رو به خجسته کرد و انتظار داشت خجسته مبلغ را بگوید ولی خجسته با زبان بدنی به کدخدا حالی کرد که نمی ­داند و یا مایل نیست چیزی بگوید. حبیب توی رختخواب تکانی خورد و آخ و ناله­ ای کرد و با آخ و ناله هم گفت:

       - «اگر فیصله­ ی این دعوا بخواهد یک ریال کمتر از هزار تومان خسارت بشود من قبول نخواهم کرد و باید شیرعلی برود زندان آب یخ بخورد تا آدم شود.»

           خبر آخرین حرف حبیب که؛ «یک ریال کمتر از هزارتومان نمی ­گیرم اگر راضی به پرداخت نیست برود زندان آب یخ بخورد» به گل ­بس رسید. گل­بس خشمگینانه خود را جلو اتاق جلسه رساند و با فریاد، خطاب به حبیب دشتبان گفت:

       - «خجالت هم خوب چیزیه! حالا کیسه دوختی که از من بدبخت اخاذی کنی؟ کور خوندی! من پول ندارم که بهت بدهم! اگر هم داشته باشم پول من از گلوی تو پایین نخواهد رفت! توی گلویت گیر خواهد کرد و خفه­ات خواهد کرد! نشستی نقشه می­ کشی که پسر من را توی زندان ببینی؟ اگر رضایت ندهی و پسر من بخواهد به زندان برود آنگاه من هم دهانم را باز می­کنم و تمام کثافت­ کاری­ ها و گنده­ کاری هایی که توی ده کردی را بر ملا می ­کنم و آبروی داشته و نداشته­ ات را می ­ربزم وقتی یکی یکی گنده کاری ­هایت را با صدای بلند بر ملا کنم آنوقت خواهی دید همین مردم تکه تکه­ ات خواهند کرد تا تو هم مجبور بشی از ده بارکنی و دیگر روی برگشت به ده را نداشته باشی وردار رضایت بده و این داو را که درست کردی جمع کن و من را مجبور نکن که دهانم را باز کنم و گنده گاری ­هایت را با صدای بلند به گوش مردم برسانم من چند سال است که توی ده پرس و جو کرده ­ام و دونه به دونه کثافت کاری ­هایت را با نام نشان می ­دانم من همینجا جلو اتاق می ­ایستم تا تو رضایتت را بنویسی تا من بدانم تکلیفم چیست؟»

         رئیس پاسگاه از علی ­اکبر خواست زنش را از محیط جلسه دور کند. علی ­اکبر بیرون آمد و به گل­ بس گفت:

      - «تو برو تا ببینیم چکار می ­شود کرد.»

          گل­بس با صدای بلندتر گفت:

       - «نمی ­روم، من باید تکلیف را همین امروز و همین ساعت مشخص کنم یا رضایت داده می­ شود و هرکس دنبال کار زندگی خود می ­رود یا من مجبور می ­شوم توی ده جار بزنم و تمام کثافت ­کاری ­هایش را رو کنم آن وقت خواهد دید مردم قطعه قطعه­ اش خواهند کرد که تکه بزرگه بدنش گوشش باشد و مجبور بشود شبانه توی تاریکی از ده بار کند.»

        حیدر و خجسته از شجاعت گل ­بس تعجب کرده بودند و با نگاه به یکدیگر تعجب خود را انتقال می­ دادند چون گل ­بس را زنی کم حرف و کم رو می­ پنداشتند. نظر آنها درباره گل ­بس درست بود گل ­بس زنی آرام، کم­ حرف و کمرو بود کاری به کسی نداشت مشغول زندگی خود بود. ولی از آن لحظه ­ای که توی کرت شبدر حبیب دشتبان آن پیشنهاد غیر اخلاقی را به او کرد و شب هم برای اجرای پیشنهادش راه افتاده بود گل ­بس دائم در ذهن خود نجوا داشت و به این نتیجه رسیده بود که باید در برابر آدم­ های کثیفی مانند حبیب دشتبان ایستاد و از حق خود دفاع کردرعایت حجب و حیا، آدم­ های کثیفی مثل حبیب را پر روتر می­ کند. نترسی پسرش شیرعلی هم نتیجه قصه ­ها و داستان­ ها و تشویق ­های او بود. هرگاه خبر می ­رسید که شیرعلی سر به سر حبیب دشتبان گذاشته و حرس او را در آورده گل ­ بس نگاهی به چشم­ های پسرش می­ کرد و می ­گفت: شیر منه، شیرمه، شیرعلی واقعا شیر مردی شده. گل­ بس علاوه بر نجوای درونی که منجر به دلیری او شده بود با چندتا زن دیگر روستا که حدس زده می ­شد حبیب بهشان دست درازی کرده دوستی ایجاد کرده بود و آن زنان پس از اطمینان از سر و راز نگهداری گل ­بس مقداری از اتفاقات را برایش شرح داده بودند گل ­بس وقتی داستان آن چند زن را هم شنید پی به عمق وجود کثیف حبیب دشتبان برد و نفرت شدیدی نسبت به او پیدا کرده بود به همین جهت وقتی شنید پسرش شیرعلی حبیب را به قصد کشت زده است برخلاف علی ­اکبر که پسر را سرزنش کرد گل ­بس او را تحسین کرد و گفت: آفرین، واقعا که شیری! باید اینقدر می­ زدیش که دیگر نتواند بلند شود و تا آخر عمر بیفتد توی خانه.

        حیدر و آقای خجسته که تاکید بر بخشش و فیصله دادن می­ کردند کم و بیش از رفتارهای زشت حبیب در ده خبر داشتند حس و لمس می ­کردند که گل ­بس چه می­ گوید توی دلشان شجاعت گل ­بس را می­ ستودند و حرف­ هایش را قبول داشتند و حبیب را آدم خوبی نمی­ دانستند به همین جهت تاکید بر دادن رضایت بدون دریافت خسارت می­ کردند.

         حیدر یکی از مخالفان دشتبانی حبیب هم بود در طول چند سال گذشته به اتفاق چند نفر از هم­ فکران خود به کدخدا و ارباب فشار آورد که حبیب دشتبان املاک قریه نباشد دوتا یک سال فرد دیگری دشتبان بود سال بعدش به توصیه ارباب باز دشتبانی را به حبیب داده می­شد.

      حیدر از اتاق بیرون آمد و دستش را به ریشش گذاشت و خطاب به گل ­بس گفت:

       - «دخترم خواهش می ­کنم به خانه بروید من هم همانند تو نظرم این هست که حبیب رضایت بدهد و دعوا فیصله پیدا کند اگر اینطور شد که چه خوب اگر نشد من خودم پیغام می ­دهم بیا و هرچه دلت می ­خواهد بگو.»

         گل­بس هرچه به خود فشار آورد که به او هم نه بگوید رویش نشد چون مرد محترم و با اعتباری توی ده بود. گل ­بس باز با صدای بلند که مردان جلسه بشنوندگفت:

       - «چشم، نمی ­توانم رویت را روی زمین بیندازم ولی خانه نمی ­روم آن طرف ­تر می ­نشینم و سکوت می­ کنم تا حبیب رضایت نامه را انگشت بزند.»

         حبیب از فریاد و سخنان تهاجمی و تهدیدهای گل ­بس یکه خورد و کارهای ناشایست و دست درازی­ های او به چند زن دیگر یکی پس از دیگری همانند پرده سیما جلو چشمش ظاهر شد دیگر تاکید بر پرداخت هزار تومان نکرد بلکه سکوت کرد. حالا میدان دست حیدر و خجسته افتاد که با قدرت بیشتر چانه زنی کردند دلیل آوردند که بخشش از بزرگان سزد و باید و بهتر است که بخشش صورت گیرد و استدلال کردند این بخشش بیش از اینکه به نفع علی ­اکبر باشد به نفع خود حبیب هست چون حبیب کاسب هست کاسب هم درآمدش از جیب مردم باید بیرون بیاید ناگزیر باید مردم او را بخواهند از طرفی برای آبادی هم مفید است اتحاد و همبستگی مردم را تقویت می­ کند. حالا میدان سخن دست حیدر و خجسته بود اینقدر حبیب تشویق به بخشش شد و از فواید بخشش گفت و شنود شد مثال زده شد استدلال کرده شد که حبیب تحت تاثیر قرار گرفت و گفت:

        - «نه به خاطر علی ­اکبر و نه به خاطر داد و فریاد زن علی ­اکبر، فقط به خاطر احترام شما بزرگان ده، بخصوص حضور سرکار استوار رئیس محترم پاسگاه اعلام رضایت می ­کنم.»

        حیدر فوری گفت:

       - «بر جمال محمد صلوات.»

      حاضران جلسه یک ­صدا گفتند:

       - الهم صل علی محمد و آل محمد..

        حیدر و خجسته علاوه بر صلوات به حبیب احسن هم گفتند حیدر افزود:

        - همین خوبی ­ها برای آدم می ­ماند فردا همه ­مان را توی یک وجب­ جا خواهند گذاشت هرکه خوبی ­هایش بیشتر باشد آدم­ های بیشتری توی همان نماز میت و نیز بالای سرِ قبر خواهند گفت: ما ازش به جز خوبی ندیدیم خدایا او را بیامرز. از قدیم و ندیم گفتند: زبان بنده قلم خدا است، کرم خدا را چه دیدی؟ همه امید داریم که خدا همه­ مان را ببخشد و بیامرزد.

          کدخدا علیداد گفت:

       - «البته بخشش ارزشمندتر از انتقام است و از طرف مقدسین ما هم، بر بخشش تاکید شده ولی باید حداقل هزینه معالجه و مزد روزهای بیکاری حبیب پرداخت گردد و شیرعلی هم تنبیه گردد تا سرمشقی بشود برای جوانان دیگر که بترسند و خطا نکنند ملتفت عرضم که هستید؟»

        حیدر گفت:

        - « کدخدا حالا که حبیب اعلام رضایت کرده شما هم بزرگواری کنید و صحه بر رضایت او بگذارید و دعوا را کش ندهید تا دعوا خاتمه یابد. تنبیه شیرعلی را بگذارید به عهده من من شخصا او را تنبیه خواهم کرد که صدایش توی آبادی بپیچد و عبرت و ترسی برای جوانان دیگر گردد.»

        کدخدا می ­دانست این قول حیدر که شیرعلی را تنبیه می ­کنم تعارف است و عملی نخواهد شد ولی خطاب به رئیس پاسگاه گفت:

       - «سرکار استوار لطفا توی رضایت نامه بنویسید که آقای حیدر متعهد به تنبیه شیرعلی شد.»

         سرکار استوار زیر دستی را برداشته بود و داشت کاربن زیر برگه قرار می ­داد که رضایت نامه را بنویسد گفت:

         - «جناب کدخدا توی رضایت نامه شرط قابل قبول نیست.»

          کدخدا کرمی گفت:

         - «حیدر روی برگه ­ای جداگانه تعهد بدهد که شیرعلی را در مبان جوانان تنبیه کند تا موجب ترس دیگران شود.»

         خجسته گفت:

       - «جناب کدخدا، قول حیدر از هر نوشته و سندی معتبرتر است.»

       رئیس پاسگاه خطاب به حیدر گفت:

       - «حتما قولی که برای تنبیه شیرعلی دادی باید اجرا کنی»

      و خطاب به کدخدا علیداد گفت:

    - «اگر اجرا نکرد گزارش کنید.»

       همه از جمله رئیس پاسگاه می ­دانستند که قول حیدر مبنی بر تنبیه شیرعلی هیچگاه عملی نخواهد شد. 

     جلسه خاتمه یافت گل ­بس با خیال آسوده به خانه رفت.

     حیدر از جای خود بلند شد و گفت:

     «با اجازه جناب سرکار استوار رئیس محترم پاسگاه و با اجازه دو تا کدخدای بزرگوار می­ خواهم علی ­اکبر را نزد حبیب ببرم و دیده بوسی کنند و قهر و کینه و دشمنی را از توی دل هاشان بیرون بریزند. حاضران جلسه گفتند صاحب اجازه هستی. حیدر دست علی ­اکبر را گرفت نزد حبیب برد. علی ­اکبر همین که داشت بلند می ­شد که به سمت حببیب برود گفت:

      - من به جای یک بار دوبار صورت حبیب را می ­بوسم من که قهر نیستم و کینه ­ای هم ندارم بالاخره یک اتفاقی بوده که نباید می­ افتاد ولی افتاده است.

         ساعت دو سه بعد از ظهر بود سفره ناهاری گسترده شد حاضران جلسه ناهار خوردند و جلسه را ترک کردند. کدخدا علیداد از اتاق بیرون آمد و علی ­اکبر را صدا کرد بیرون و کناری کشید و توی گوشش گفت:

      - «برو یک من برنج بکش بیاور تا بگذاریم توی ماشین سرکار استوار یک من هم می ­گویم حبیب بیاورد سرکار استوار این همه راه آمده نمی­ شود دست خالی برود.»

       حبیب گفت:

      - «کدخدا ندارم.

      کدخدا علیداد برآشفت و گفت:

      - حیف که آدم برای شماها جان بکند! سه ساعت است اینجا گلوی خود را پاره کرده­ ام! برایت چانه زده­ ام! که کارت به دادگاه و پاسگاه نکشد! هزار تومان خسارت را هیچ و پوچ کرده ­ام! حالا پررو پررو می ­گوید؛ من یک من برنج توی خانه ­ام ندارم! یعنی می­ گویی انعام سرکار استوار را هم از جیبم بدهم؟ باید رضایت نمی­ گرفتم تا چند روز توی راه دهکرد می ­رفتی و می ­آمدی، پسرت را هم توی هلفدونی می ­انداختند، تا بفهمی قوره چند ماهه می ­رسد، و بفهمی بیش از هزار تومان باید قرض و قوله می­ کردی. آدم باید یک ذره انصاف هم داشته باشد، یک سوزن به خودش بزند و یک جوال­دوز به رفیقش. حبیب کتک را خورده، چند روز از کارش بیکار شده، هزینه معالجه داده، ناهار امروز را داده، بهش گفتم یک من برنج بکش، گفته چشم. به تو می­ گویم پررو پررو می­ گویی ندارم. یعنی یک من برنج توی خانه تو نیست؟ اگر هم نیست برو یک من برنج از همسایه­ تان قرض بگیر بیاور، نگذار دهان من بیش از این باز شود.

     کدخدا علیداد دستور داد یک من برنج حبیب دشتبان را توی ماشین رئیس پاسگاه گذاشتند و یک من برنج علی ­اکبر را به خانه خود فرستاد. رئیس پاسگاه خداحافظی کرد و رفت.

وقتی خبر رسید که رئیس پاسگاه رفت. حبیب هم از رختخواب بیرون آمد و به کار و زندگی روز مره خود مشغول شد. گل ­بس هم پیام داد شیرعلی به خانه آمد. گل ­بس پیشانی شیرعلی را بوسید و گفت:

      - «شیرمه»

      چند روز بعد پس از اتمام دعوا و پس از کمی آرامش وقتی شیرعلی با مادرش توی خانه تنها بودند شیرعلی قصه­­ ی نزد دختر حبیب رفتن و اینکه قصد بوسیدن او را داشته ولی با جیغ و فریاد او روبرو شده و فرار کرده را هم به مادرش گفت گل ­بس گفت. گل­ بس چیزی بر زبان نیاورد ولی در درون خوشنود بود و به فکر فرو رفت و پس از لحظه ­ای که شیرعلی هم از کنارش رفته بود با خود زمزمه کرد:

       - بنازم قدرت خدا را، بسازد خدا و نسازد کسی، الحق که خدا جای حق نشسته!

         اردیبهشت ماه سال بعد بود که شیرعلی و مادرش توی همان کرت که شیرعلی حبیب دشتبان را زده بود علف­ های هرز گندم پاییزه را می­ چیدند شیرعلی نقطه ­ای که حبیب را روی زمین خواباند و چوبش زد را به مادرش نشان داد. گل ­بس حیرت کرد و توی ذهن با خود نجوا کرد:

       - الله ­و اکبر! بنازم کارهای خدا را که چقدر دقیقه!

      چون محل کتک خوردن حبیب دشتبان دقیق محلی بود که 17 18 سال قبل گل­ بس داشت بال­ های بقچه شبدر را گره می ­زد که حبیب دشتبان سر رسید و گفت:

       - چرا شبدر ارباب را چیدی؟

        و بعد آن پیشنهاد غیر اخلاقی را به گل ­بس داد.

                                                                                              محمدعلی شاهسون مارکده چهارم آذر 95

 


یادداشت های بازدیدکنندگان
نام شما / ایمیل شما


کلیه حقوق این سایت متلعق به روستای مارکده می باشد