Home arrow دست نوشته ها و تحقیقات arrow داوری کدخدا علیداد
داوری کدخدا علیداد چاپ ارسال به دوست
نویسنده Administrator   
1392/08/23 ساعت 13:57:08

    داوری کدخدا علیداد

     هنوز یک ماه نمی شد که صفر یک دوچرخه خریده بود و اوقات فراغت خود را همه روزه با دوچرخه توی کوچه­ های مارکده دوچرخه سواری می­ کرد. آن زمان باب و یا مد شده بود بعضی از پدرانِ پسرانِ جوانِ روستا که توان مالی داشتند برای پسر خود دوچرخه می ­خریدند. داشتن دوچرخه و سوار شدن و توی کوچه ­ها دور زدن یک افتخار دارندگی و برازندگی محسوب می ­شد.

     نکته­ ی جالب و متناقض این بود که چون منطقه ­ی ما کوهستانی است و زمین صاف و هموار ندارد و جاده ­ها سربالایی و سرازیری­ اند میدان وسیعی برای دوچرخه سواری نبود. مثلا وقتی که می ­خواستند با دوچرخه به بیایان بروند دوچرخه را با طنابی به الاغی می ­بستند و خود شاخ دوچرخه را می­ گرفتند به دنبال الاغ پیاده به بیابان می ­رفتند تا هنگام برگشت سرازیر سوار بر دوچرخه شوند.  

     روزهای آغاز سالی بود چند نفر از مردان مارکده کارگر باغ ­کنی محمد ملک ­دار بودند و در مزرعه ­ی قورقوتی باغ شخم می­کردند (می­کندند). صفر یکی از جوانان ده هم یکی از این کارکران بود. کارگر جوان دیگه­ آن روز محمد ملک­ دار، هم علی ­اکبر بود. کارگرهای دیگه پیاده به مزرعه­ ی قورقوتی آمده بودند ولی صفر با دوچرخه آمده بود. نزدیک غروب آفتاب، ساعات کار باغ­ کنی به پایان رسید و کارگران آماده بازگشت به خانه بودند صفر به علی ­اکبر گفت:

    - تو وایسا تا من ببرمت.

    چرخ عقب دوچرخه کمی کم ­باد شده بود صفر از توی خورجین تلمبه را بیرون آورد و مشغول تلمبه زدن شد علی ­اکبر تلمبه را گرفت و به صفر کمک کرد. تویوب دوچرخه پرباد شد صفر پرید روی دوچرخه ­اش و به علی ­اکبر هم گفت:

-   بپر روی ترک.

    علی ­اکبر هم پرید ترک دوچرخه و صفر باقدرت پا زد و دوچرخه به راه افتاد کارگرهای دیگه چند صدمتری از راه را رفته بودند صفر وقتی نزدیک کارگرها رسید به دلیل باریکی راه و وجود ریگ و شن، تعادل خود را از دست داد و دوچرخه به پای حبیب یکی دیگر از کارگرها برخورد کرد و حبیب نقش بر زمین شد.

    پای حبیب سخت شکسته بود. ناگزیر الاغی پیدا کردند پای حبیب را توی کوله ­بارچه ­ای گذاشتند تا استخوان شکسته جابجا نشود و حبیب را سوار بر خر کردند و به مارکده آوردند. شکسته بند محلی آورده شد و استخوان پای شکسته­ ی حبیب میزان شد چند قطعه تخته اطراف پا گذاشته شد با یک تکه پارچه به شکل نوار بسته شد خمیر آرد جو درست شد و اطراف تخته ­ها زده شد و حبیب افتاد توی خانه.

   شکایت نزد کدخدا علیداد کدخدای وقت روستا برده شد.

    کدخدا، صفر و علی ­اکبر را به حضور طلبید هر دو ماجرا را برای کدخدا تعریف کردند و کدخدا حکم داد صفر راننده دوچرخه و علی­ اکبر ترک نشین دوچرخه هر دو مقصر هستند و باید مساوی به حبیب خسارت بپردازند.

    حکم کدخدا مورد اعتراض علی ­اکبر قرار گرفت و گفت:

    - کدخدا هرچه شما بفرمایید البته مطاع است ولی راننده صفر بوده من چه گناهی دارم؟

    کدخدا که در حال کشیدن قلیان بود پکی به قلیانش زد و گفت:

    - وقتی که این دوچرخه به پای حبیب خورده تو هم سوار بر همین دوچرخه بودی یا خیر؟

   - آره.

    - خوب همینکه سوار بر دوچرخه ­ای بودی که برخورد آن دوچرخه موجب شکسته شدن پای حبیب شده شریک جرم هستی! ملتفت عرضم که می ­شوی!

      علی­ اکبر استدلال کدخدا را پذیرفت و هر دو متعهد شدند هزینه خورد و خوراک حبیب را به علاوه نیمی از مزد یک کارگر را به او بپردازند تا در خانه استراحت کند و پایش خوب شود.

     چند روزی گذشت آنگونه که صفر و علی­ اکبر متعهد شده بودند به تعهد خود عمل نکردند و حبیب ناگزیر شد به پاسگاه ژاندارمری بن شکایت ببرد. رئیس پاسگاه برای رسیدگی به مارکده آمد پس از شنیدن سخنان حبیب و صفر گفت:

     - مقصر فقط صفر هست و صفر باید تمام هزینه­ های حبیب را تا خوب شدن کامل پا بپردازد و رضایتی از حبیب به پاسگاه بیاورد.

     حکم رئیس پاسگاه ژاندارمری مورد اعتراض صفر قرار گرفت و گفت:

    - علی ­اکبر هم شریک این اتفاق است چون ترک دوچرخه سوار بوده است

    رئیس پاسگاه نگاه عمیقی به صفر کرد و گفت:

    - اگر بخواهی این را مطرح کنی یک کار خلاف هم به جرمت اضافه خواهد شد و آن سوارکردن مسافر است تو حق نداری ترک دوچرخه مسافر سوار کنی؟ چطور دوچرخه سوار می ­شوی و قانون دوچرخه سواری را بلد نیستی؟

                       محمدعلی شاهسون مارکده. دوم شهریور 95

  


یادداشت های بازدیدکنندگان
نام شما / ایمیل شما


کلیه حقوق این سایت متلعق به روستای مارکده می باشد