Home arrow بایگانی نشریه آوای مارکده arrow آوای مارکده arrow گزارش نامه 182 نیمه اردیبهشت 98
گزارش نامه 182 نیمه اردیبهشت 98 چاپ ارسال به دوست
نویسنده Administrator   
1398/02/14 ساعت 12:45:06
فهرست صفحات
گزارش نامه 182 نیمه اردیبهشت 98
صفخه 2
صفخه 3

       افسوس بر عمر تلف شده

        از نوجوانی قدم در وادی جوانی می­ گذاشتم، خرداد ماه سالی، کشاورزان مارکده ­ای مزرعه­ ی قابوق، مشغول ساخت پل چوبی بودند. ما هم کمی زمین در قابوق داشتیم و من یکی از این روزها، مرد پل بودم.

        خدا رحمت­ شان کند بزرگان نازنین آن روز را، حسن مشهور به حسن برات، جعفرقلی، روشنعلی، لطیف و... استاد بودند چهارچوبه درست می­ کردند تیرهای چوبی را به تناسب روی چهارچوبه ها قرار می ­دادند و ما جوان ­تر­ها هم کارهای دیگر را از جمله؛ حمل چهارچوبه ساخته شده از بیرون به درون آب و قرار دادن سَرِجایش و آوردن تیر و چوب و شاخه و بوته و چمن و غیره را زیر نظر آنها انجام می ­دادیم.

        ما چند نفر جوان ­تر مقداری چمن از زیر زمین ­های قریه مارکده با بیل کنده بودیم و آورده بودیم برای نصب روی پل، یک نفر خطاب به آن چند نفر بزرگ گفت: ما اشتباها چندتا پابیل چمن از زمین فلان شخص کنده ­ایم چون فلان شخص در قابوق رعیت نیست ممکن است راضی نباشد، چکار کنیم؟

       همین جمله باب گفت ­و­گو را باز کرد. یکی دیگر گفت: برابرگفته­ ی آخوندها حرام است و به جهنم می ­رویم. نفر دیگر به شوخی گفت: آخوندها این ­ها را که به ما می ­گویند آیا خودشان هم به همان ­ها عمل می­ کنند؟ که حالا برای دوتا پابیل چمن ما باید به جهنم بریم؟ با این جمله جهت موضوع گفت ­وگو تغییر کرد.

       یکی از آن پیرمردها گفت: یک روز آخوندی روی منبر گفت: اگر بچه روی فرش شاشید باید جای شاش بچه را ببرید بیندازید دور. از قضا همان روز زَنِ آخوند هم توی مسجد بود و سخنان شوهرش را شنید. چند روزی از بیان این سخن آخوند روی منبر در مسجد گذشت روزی بچه آخوند توی خانه­ شان روی گوشه فرش­ شان شاشید زَنِ آخوند هم بنابر توصیه شوهرش آن قسمت از فرش را برید و دور انداخت. ساعاتی بعد آخوند به خانه آمد و چشمش به گوشه بریده شده فرش خانه افتاد. از زنش پرسید: چرا گوشه فرش بریده شده؟ زن گفت: بچه شاشیده بود بریدم. آخوند گفت: مگر بچه که روی فرش شاشید باید فرش را ببری؟ زن گفت: خودت روی منبر گفتی!؟ آخوند خشمگین شد و فریاد زد: تو چرا اینقدر نفهمی زن، من آن را برای مردم گفتم، نه برای خودمان!؟

       خدا رحمت کند مشهدی حسن برات، این مرد زحمت­ کش، ساده، صادق و کمی هم کم حوصله و زودجوش را، هیچ یادم نمی ­رود، مثل اینکه همین امروز است، داشت قطعه چوبی را می ­برید وقتی گفت­ وگو در گرفت، اره را روی زمین گذاشت، کیسه توتونش را از جیب آرخالقش درآورد و چپقش را چاق کرد و دودها را هُف هُف توی ریه ­ها فرستاد و گوش می ­داد وقتی سخن گوینده به پایان رسید گفت: پس وایسین تا منم قصه ­ای از آخوند برای ­تان بگم. روزی آخوندی روی منبر گفت: آی مومن، توی باغ هستی، توی مزرعه هستی، توی بیابان هستی، نیاز به قضای حاجت پیدا کردی، مراقب باش رو به قبله ننشینی که بی حرمتی به خانه خدا می­ شود و گناه است. از قضا روزی همان آخوند مهمان یکی از همان شنوندگان بود آن شنونده به اتفاق آخوند توی باغ بودند آخوند نیاز به قضای­حاجت پیدا کرد در گوشه ­ای از باغ کنار جوی آبی نشست. صاحب باغ متوجه شد آخوند درست رو به قبله نشسته. وقتی آخوند آمد به او اعتراض کرد؛ آن را که به ما می ­گویی خودت عمل نمی ­کنی!؟ آخوند که دید خراب کاشته گفت: سَرش را چرخانده بودم به سمت دیگر!!

       خواننده گرامی می ­دانی چرا این خاطره امروز یادم افتاد؟ توی فضاهای مجازی به نقل از روزنامه سازندگی که در تاریخ 20 دی 97 منتشر شده از قول پسران هاشمی رفسنجانی نقل کرده بودند که اموال پدر را بین فرزندان هاشمی، دختر و پسر، مساوی تقسیم کرده اند.

        امیدوارم سوء تفاهم پیش نیاید من با این کار فرزندان هاشمی، یعنی تقسیم ارث مساوی بین پسر و دختر، موافقم و کارشان را اخلاقی انسانی می ­دانم. در اینجا می­ خواهم تضاد میان حرف و عمل آخوند را برای شمای خواننده روشن کنم.

        ببینید هاشمی رفسنجانی یکی از پایه گذاران حکومت جمهوری اسلامی است جمهوری اسلامی هم به این جهت به پا شده که شریعت پیاده شود و یکی از دستورات شریعت تقسیم ارث است که پسر دو برابر دختر سهم دارد. و این تبدیل به قانون هم شده برای مردم ایران. خانواده آخوند هاشمی پایه گذار حکومت جمهوری اسلامی خودش قانون خودش را اجرا نمی­ کند دلیلش هم این هست که آخوند خود را تافته­ ی جدا بافته می­ داند و به خطا فکر می­ کند همه­ ی حقیقت نزد اوست و او خود معیار حقیقت است به همین جهت دیگران را به عنوان یک انسان دارای فهم و عقل و اندیشه و شان انسانی به حساب نمی­ آورد وقتی دیگری را می ­بیند و به حساب می­ آورد که قسمتی از درآمدش را تحویل آخوند دهد و دنباله­ رو، مقلد و دست بوس آخوند هم باشد این شیوه زیست غیر اخلاقی و غیر انسانی آخوند در طول تاریخ بوده و هم اکنون هم هست.  

      بعد از خواندن این خبر، بر عمر تلف شده خودم افسوس خوردم. من چند سال قبل از انقلاب سخت دنبال آخوندها بودم با خواندن کتاب­ های­ شان(از جمله کتاب­ های آقای مطهری و مجله مکتب اسلام آقای مکارم) و نیز رفتن مسجد و نشستن پای سخنان ­شان، گوش دادن به نوارهای کاست ­شان، می ­خواستم از اینها دانش و اخلاق بیاموزم!!؟؟

                                          محمدعلی شاهسون مارکده 26 دی 97

 

      ملا علیداد (بخش دوم)

       از میان نوادگان سه برادر، کاظم، جعفر و خداداد، کل­ قدیر نوه کاظم ثروتمندتر بود به همین جهت خانه بزرگ­ تری داشت املاک بیشتری فراهم کرده بود حشم بیشتری هم داشت در میان مردم ده هم بیشتر مطرح بود. کل­ قدیر حالا به سن بزرگ­سالی رسیده بود و سه­تا دختر و دوتا پسر داشت و فرزند اول کل­ قدیر پسر و دومین فرزند او دختر بود.

         پسر بزرگ کل ­قدیر روز تاسوعا متولد شد کل ­قدیر با اینکه از قبل قصد داشت اگر فرزندش پسر بود نام پدر بزرگ خود کاظم را برای او انتخاب کند ولی وقتی بچه روز تاسوعا متولد شد با خود اندیشید که؛ نام علمدار کربلا در اولویت هست تا نام پدر بزرگ. به همین جهت نام عباس را برگزید. عباس بزرگ شد به سن ازدواج رسید حالا کل ­قدیر به فکر عروسی عباس برآمد.

         عباس بعد از رسیدن به سن جوانی قدری مشکل روانی پیدا کرده بود مردم بر این باور بودند که جن ­ها در بدن او حلول کرده ­اند در پشت سر او را جنی می­ دانستند، جنی یعنی؛ جن زده، جن در بدن او حلول کرده. بعضی هم او را به زبان ترکی دَلی می ­گفتند یعنی دیوانه. چون فرهنگ و زبان حاکم ده ترکی بود این اطلاق دلی غلبه داشت. البته جلو رو به احترام اعضا خانواده قدیر اصلا کلمه دلی را بکار نمی ­بردند.

        کل ­قدیر به تکاپو افتاد دعاهای سنگین و سبک از جاهای مختلف برای عباس گرفت، نذر کرد که در طول یک سال، عباس را  به پابوس هفت امام­ زاده ببرد. به همین جهت سفرهای دور نزدیک کرد و عباس را به پا بوس امام­ زاده­های مختلف در دور و نزدیک برد و به منظور شفا دخیل بست، هفت روز دیگ­ جوش آش ­نذری سر چهار راه عمومی کار گذاشت، هفت تا جلسه ختم سوره انعام برگزار کرد، شب­ های زیادی ساعت­ ها نماز شب خواند، ذکر گفت، گریست، توی خواب دست به دامان امام حسین شد ولی هیچ نتیجه­ ای نگرفت. کل ­قدیر مستاصل شده بود هرآنچه خود می­ دانست و هرآنچه دیگران به او می ­گفتند را انجام می ­داد بدون اینکه نتیجه ­ای بگیرد، مانده بود و نمی ­دانست چکار باید بکند.

       امروز این بیماری روانی را اسکیزوفرنی می ­گویند که ارثی است و یک طیف است خفیف و شدید دارد و هر درجه­ اش هم نام خاصی در علوم روان­ پزشکی و روان ­شناسی دارد و معمولا در اوج جوانی بروز و ظهور می­ کند.

        حال روانی عباس از تولد تا جوانی، عادی بود مانند بقیه­ ی بچه ­ها و جوان­ های ده. ولی وقتی به سن جوانی رسید کم­ کم به گفته مردم جن ­ها در جان او حلول کردند و جنی شد.

          حال روانی عباس در نوسان بود گاهی عادی بود و گاهی هم نا متعادل. به همین جهت روان و رفتار عباس غیر قابل پیش ­بینی بود. در ظاهر و بیشتر اوقات جوانی بود مانند دیگر جوانان ده، کار می­ کرد، غذا می­ خورد، لباس می ­پوشید، حرف می ­زد، گفت و شنود با دیگران داشت ولی معلوم نبود این روان عادی چه مدت زمان دوام داشته باشد گاهی در میانه کاری و یا در حین رفتاری می ­دیدی رفتاری نا متعارف داشت به دلیل همین رفتارهای نا متعارف که گهگاهی از او سر می ­زد،  مردم در پشت سر او را دَلی می ­نامیدند و رو در رو به رفتارهای غیر نرم او واکنش نشان نمی­ دادند.

         کل­ قدیر و بسیاری از مردم علت رفتارهای نا متعارف عباس را اینگونه تحلیل می ­کردند که؛ فشار شهوت جوانی است. دلیل ­شان هم این بود که؛ از کودکی تا جوانی رفتار عباس همانند بقیه عادی بوده است و حالا با رسیدن به سن جوانی این حالت در او بوجود آمده. و نتیجه می­ گرفتند: شهوت جوانی در او بیشتر از بقیه است و او را دچار این بیماری کرده است.

         کل ­قدیر تصمیم گرفت عباس پسر جوانش را عروسی کند تا در کنار زنی قرار بگیرد آمیزش و هم خوابگی با زنی داشته باشد تا آن شهوت جوانی به تحلیل برود و حال عباس متعادل ­شود. کل ­قدیر هم خود به این نتیجه رسیده بود و هم توصیه ­های مکرر دیگران او را به این نتیجه رسانده بود که؛ ازدواج تنها داروی بهبودی عباس است.

         کل ­قدیر در انتخاب دختری مناسب برای عباس پسرش هم به مشکل برخورد و آن مشکل این بود که هر خانواده­ ای دخترش را به جوانی همچون عباس که گاهی رفتاری نا متعادل داشت و به دلی بودن شهره بود نمی ­داد کل ­قدیر برای حل این مشکل مدت ­ها می ­اندیشید و به فکر چاره بود سرانجام به این نتیجه رسید که از سکینه دختر یتیم قراداغی برای عباس خواستگاری کند.

          سکینه دختر یتیمی بود توی ده قراداغ. به قول مردم ده، دختری بی­ کس­ وکار، که توی هفت ­تا آسمانِ خدا، یک ستاره هم نداشت، نه پدری و نه مادری، نه اقوامی، نه اموال و ثروتی.

        سکینه هنوز متولد نشده بود که پدرش با گروهی به منظور زیارت راهی کربلا شد. سکینه در غیاب پدر توی ده قراداغ متولد شد. پدرسکینه در کربلا بیمار شد پس از چند روز هم بیماری­ اش شدید شد و سپس فوت کرد همراهان همانجا جسد پدرسکینه را دفن کردند. وقتی هم ­سفرانِ پدرسکینه از زیارت کربلا به ده قراداغ برگشتند، مادرسکینه از حمام چهلم زایمانش به خانه آمده بود. زیارت روندگان به ده قراداغ رسیدند و خبر مرگ پدرسکینه را دادند. برابر گزارشی که همراهان پدرسکینه از بیماری و فوت پدر دادند، دقیقا روزتولد سکینه، پدر هم در کربلا فوت می­ کند با این تفاوت که سکینه قبل از ظهر متولد می ­شود و پدر بعد از ظهر فوت می­ کند.

         سکینه دو سالش بود که در یک تابستان، اپیدمی بیماری وبا آمد با اینکه کودکان زیادی مردند ولی سکینه زنده ماند. مادر سکینه هم به بیماری وبا مبتلا شده بود شب هنگام سکینه کودک دو ساله در کنار مادرش در بستر بیماری خوابیده بود و سکینه از پستان مادرش شیر می­ خورد که مادر مرده بود، مادر بزرگ سکینه که از دخترش مراقبت می­ کرد در تاریکی شب فکر می­کرد بیماری دخترش تخفیف یافته که چیزی نمی ­گوید، از خوشحالی چیزی نگفته بود تا دخترش تا صبح بخوابد ولی صبح متوجه می­ شود دخترش ساعت­ ها قبل فوت کرده و جسد سرد شده است و سکینه­ ی دوساله هم هرچه خواسته بود پستان­ های مادر را مکیده بود.

          سکینه از چهره مادر چیزی به یاد نداشت و از رویداد مرگ مادرکه شب در تاریکی در کنار سکینه کودک اتفاق افتاده بود هم هیچ تصویری توی ذهنش نداشت. حادثه تلخ و ناگوار مرگ ­مادر را، مادربزرگ سکینه با ذکر جزئیات و نشان دادن محل و موقعیت­ هایی که او و مادرش قرار داشتند، وقتی که تابوت را آورده­ اند، کجا قراداده ­اند، چه کسانی جنازه مادر را از توی اتاق بیرون بردند، بارها برای سکینه تعریف کرده بود. هربار که مادر بزرگ این تعریف­ ها را برای سکینه کرده بود این را هم گفته بود که شب تا صبح از پستان­ های مادر مرده شیر خورده­ ای! و سکینه هربار پس از شنیدن این جمله، عذاب وجدان می­ گرفت و احساس گناه می­ کرد.

         به دلیل همین تعریف­ های مکرر مادر بزرگ، مرگِ مادر همانند رویا در ذهن سکینه بازسازی شده بود مثل اینکه سکینه خودش بزرگ بوده و این صحنه را دیده است. به همین دلیل هر چند وقت توی خواب هم همان صحنه را به شکل­ های کابوس می ­دید و یکی از خواب­ های تکراری سکینه شده بود و اغلب شب­ ها که مرگ مادر را در خواب می­ دید صبح با گریه بیدار می­شد و تمام صحنه­ هایی که در خواب دیده بود را بیاد می ­آورد و همین صحنه ­های تکراری مرگ ­مادر در خواب، و نیز احساس گناه شیرخوردن از پستان­ های جسد مرده­ ی مادر، که بارها و بارها مادر بزرگ برای او تکرار کرده بود، سکینه را به افسردگی و نا امیدی سوق داد. حالا جلو چشمان سکینه هرگاه مادربزرگ بیمار می­ شد دنیا برای سکینه تیره و تار می ­شد و سکینه در این وقت مرگ مادربزرگ را هم در خواب می­ دید.

                                                                           ادامه دارد


یادداشت های بازدیدکنندگان

نویسنده موج زنده رود در تاریخ 1398/02/16 ساعت 06:04:06
نیست برلوح دلم جزء الف قامت یار/چه کنم حرف دگریادنداد استادم/بنام یزدان بی همتا/ جناب آقای شاهسون سلام وخداقوت/ من خودم توی دوران مدرسه که درمقطع راهنمایی درس میخواندم برای نوشتن یه انشاء که موضوع اش الان خاطرم نیست بعنوان جایزه 2جلد از کتابهای داستان راستان استاد مطهری را دریافت کردم کتاب داستان راستان استاد مرتضی مطهری را یکی دوبار تو اون سالها خوانده ام اما راستش رو بخواید چون اون موقع به قدرت تحلیل و بلوغ فکری نرسیده بودم خیلی درک درستی از مفاهیم ومطالب آن نداشتم حظ وبهره ای کافی از ان کتاب توی اون مقطع عایدم نشد تااینکه بزرگتر که شدم و همچین بفهمی نفهمی یه ذره به قوه ی تحلیل ودرک وفهم دست پیدا کردم ودانش وآشنایی ام با دایره لغات و واژگان ام بالا رفت دوباره کتاب "داستان راستان" مطهری را مطالعه کردم وبه مفاهیم خوبی دست پیداکردم مطالبی ارزشمند را بنگارش درآورده بود..... بی انصافی ست اگه بخواهیم بگیم استاد مطهری چیزی تو چنته نداشته که بخواد بما یاد بده یا بگیم کم دانش بوده! وخواندن کتابهاش رو مترادف با وقت تلف کردن بدانیم!وافسوس بخوریم که چرا وقت مان بدینگونه تلف شده است یابه عبارتی باخواندن کتب مطهری توشه ای ازبعد اخلاقی نصیب مان نشده است!! شما بهتر از ما میدانید که ما نویسندگان زیادی داشتیم چه اخوند وچه غیراخوند! اما تعدادی ازآنها مثل استاد مطهری توانستند پیشوند "استاد"راباخود یدک بکشند وبی جهت نیست که 12اردیبهشت ماه وروز معلم وهفته گرامیداشت مقام و جایگاه معلم را بنام استاد مرتضی مطهری که سالروز شهادتش هست نامگذاری کرده اند اندیشه های والای اخلاقی وانسانی این معلم برهیچ کسی پوشیده نیست و حتما" اونقدر ارزشمند بوده که ازش بعنوان اسوه والگوی علم ودانش اندوزی یادشده ویاد میشود/ من نظرم اینه حالا شاید دوستان نظر دیگه ای داشته باشند که حتما"قابل احترام است/رجبعلی عرب مارکده زیبا

نویسنده شهاب در تاریخ 1398/02/15 ساعت 14:41:32
آقای شاهسون از این نوع زندگی های نزیسته فرواوانه، از این افسوس ها بر زدگی ها نزیسته زیاده. اما چقدر مردم متوجه اند یا سعی می کنند متوجه باشند؟

نویسنده محمدعلی شاهسون در تاریخ 1398/02/15 ساعت 18:10:06
سلام شهاب گرامی؛ همان هیچ معروف و تاریخی!

نویسنده شاهسون در تاریخ 1398/02/16 ساعت 01:30:42
به نظر من ما کم اخوند نداریم،چرا هاشمی،چرا تو این موارد به اکثریت اخوندا توجه نمیکنیم،که این موارد رو رعایت میکنن

نویسنده Anonymous در تاریخ 1398/02/17 ساعت 10:37:30
آقای رجبعلی شما اگر می خواهید بفهمید آقای شاهسون چه می گوید کتاب دو قرن سکوت دکتر عبدالحسین زرین کوب را بخوان بعد کتاب خدمات متقابل اسلام و ایرانیان مطهری را بخوان ببین چطور به هویت ما ایرانی ها بی ارزش و نادرست تعریف و انکار شده و هویت دیگه ای بهشان تلقین می شود این قشر نان دسترنج من و شما را می خورند ولی قلبشان برای زبان عرب فرهنگ عرب تاریخ عرب سنت های عرب حتی خرافات عرب می تپد

نویسنده Anonymous در تاریخ 1398/02/17 ساعت 17:41:35
معلومه که دوست عزیزمون نمیونن که هر کتابی قابل خواندن و اعتماد نیست.اولا خود نویسنده دوقرن سکوت خودش در اواخر عمر خودش به این اعتراف کرده که در جوانی گفته هایی گفتم و نوشته هایی نوشتم که مطابق بر واقعیات نیست و در انها افراط و تفریط فراوان کردم .درحقیقت ایشان توبه نامه ای نوشتند و از بسیاری از نوشته های خود تبری جستند. که اگه اقای شاهسون مطالبم را منتشر کنه بنده مدارکی را دراین خصوص ارایه خواهم داد.دوما کتای زرین کوب فاقد منابع معتبر است و از کتابهایی استفاده کرده که از نظر مورخین قابل استناد نیست و ازروی تعصب نوشته شده تا عوام را نسبت به دین و اعراب تحریک کند. داستان مفصل است و بیان همه مطالب در اینجا نمیگنجد و فقط کافیه که روحیات زرین کوب و نویسندگان معاصر با ایشان را خوب دریابیم. 
در عوض اقای مطهری امتیازات ایرانیان و اسلام را که نتیجه ان شروع انقلاب علمی جدید شد اورده و از دایره انصاف خارج نشده است. دوست من با تمام زوایا بخوان و پیگیری کن تا قضاوت منصفانه ای داشته باشی.موفق باشید.ع. م

نویسنده Anonymous در تاریخ 1398/02/19 ساعت 07:34:18
توبه نامه زرینکوب 
زرین کوب در چاپ نخست از کتاب «دو قرن سکوت» از ایران باستان مبالغه آمیز دفاع کرده که برخی زرتشتیان و باستان ستاهای افراطی را شادمان ساخته اما توجه ندارند که او شش سال بعد (سال ۱۳۳۶) ضمن اصلاح نوشته ی پیشین، در مقدمه ی چاپ دوم، به بازگشت از موضع قبلی اش تصریح کرده است.  
وی در مقدمه (ص ۱۹ ـ ۲۰) چنین نگاشته است: 
«در جایی که سخن از حقیقت جویی است چه ضرورت دارد که من بیهوده از آنچه سابق به خطا پنداشته ام دفاع کنم و عبث لحاج و عناد ناروا ورزم؟ 
از این رو، درین فرصتی که برای تجدید نظر پیش آمد، قلم برداشتم و در کتاب خویش برهرچه مشکوک و تاریک و نادرست بود، خط بطلان کشیدم. 
بسیاری از این موارد مشکوک و تاریک جاهایی بود که من در آن روزگار گذشته، نمی دانم از خامی یا تعصب، نتوانسته بودم به عیب و گناه و شکست ایران به درست اعتراف کنم. 
در آن روزگاران، چنان روح من از شور و حماسه لبریز بود که هرچه پاک و حق و مینوی بود از آن ایران می دانستم و هرچه را از آن ایران ـ ایران باستانی را می گویم ـ نبود، زشت و پست و نادرست می شمردم. 
در سالهایی که پس از نشر آن کتاب بر من گذشت و در آن مدت، دمی از کار و اندیشه و در باب همین دوره از تاریخ ایران، غافل نبودم، در این رأی ناروای من چنان که شایسته است، خللی افتاد. خطای این گمان را ـ که صاحب نظران از آن عافل نبودند ـ دریافتم و درین فرصتی که برای تجدید نظر در کتاب سابق دست آمد لازم دیدم که آن گمان خطای تعصب آمیز را جبران کنم.» 
 
یادآوری و هشدار: 
بنابراین راهی را که جوانانی که امروز گرفتار باستان ستایی افراطی شده اند، دکتر زرینکوب شصت هفتاد سال پیش در دوران جوانی پیموده است اما بخاطر دانش و انصاف و روحیه ی حقیقت جویی که داشته، بزودی آن راه را کنار گذاشته است. 
 
زرینکوبشناسنامه کتاب: دو قرن سکوت، عبدالحسین زرینکوب، تهران، انتشارات سخن، چاپ پانزدهم، ۱۳۸۱، مقدمه موفق باشید ع.م

نویسنده Anonymous در تاریخ 1398/02/19 ساعت 07:40:00
از کتاب دو قرن سکوت 
 
دو قرن سکوت، ص ۵۹: 
«عرب که حتی خود نیز خویشتن را پست و وحشی می خواند در زیر لوای دینی که محمد(ص) آورده بود، در راه وحدت و عظمت گام می زد. پیام تازه ای که محمد(ص) خود را حامل آن می دانست همه ی جهان را به برابری و نیکی و برادری می خواند و از شرک و نفاق و جور و بیداد نهی می کرد. نه همان اعراب که زندگی شان یکسره در جور و تطاول و شرک و فساد می گذشت بلکه ایران و روم نیز که رسم و آیین دیرینشان دستخوش اختلاف و تعصب روحانیان گشته بود، در آن روزگاران به چنین پبام دلنشینی نیاز داشتند و آن را مژده ی رهایی و نجات تلقی می کردند اما این مژده ی آسمانی، قبل از هرچیز، عرب را که پست ترین و پراکنده ترین مردم بود به سوی رفعت و وحدت کشانید.» 
 
دو قرن سکوت، ص ۶۰: 
«آیا این پیروزی شگفت انگیز نابیوسیده ای که در جنگ با ایران بهره ی عرب گشت و همه ی جهان را به عبرت و شگفتی افکند تأیید آسمانی بود؟ کسی که به نیروی غیبی اعتقاد می ورزد، در این باره شک ندارد.» 
 
دو قرن سکوت، ص ۸۱ ـ ۸۲: 
«هوشمندان قوم از آیین زرتشت سرخورده بودند و آیین تازه ای می جستند که جنبه اخلاقی و روحانی آن از دین زرتشت قوی تر باشد و رسم و آیین طبقاتی کهن را نیز درهم فرو ریزد… مردم که از جور فرمانروایان و فساد روحانیان به ستوه بودند آیین تازه (اسلام) را نویدی و بشارتی یافتند و از این رو بسا که به پیشواز آن می شتافتند. چنان که در کنار فرات، یک جا، گروهی از دهقانان جسر ساختند تا سپاه ابوعبیده به خاک ایران بتازد… 
در ولایاتی مانند ری و قومس و اصفهان و جرجان و طبرستان، مردم جزیه را می پذیرفتند اما به جنگ آهنگ نداشتند و سببش آن بود که از بس دولت ساسانیان دچار بیدادی و پریشانی بود کس به دفاع از آن علاقه ای و رغبتی نداشت. 
 
دو قرن سکوت، ص ۸۳: 
«از سواران بعضی به طیب خاطر مسلمانی را پذیرفتند و به بنی تمیم پیوستند. چنان که سپاه اسواری، با عده ای از یارانش که همه از بزرگان سپاه یزدگرد بودند چون کر و فر تازیان بدیدند و از یزدگرد نومید شدند به آیین مسلمانی گرویدند و حتی در بسط و نشر اسلام نیز اهتمام کردند.» 
 
دو قرن سکوت، ص ۸۴: 
«این مایه سادگی سپاهیانه یا زاهدانه (در سپاه اسلام) البته شگفت انگیز بود و ناچار در دیده مردمی که هزینه تجمل و شکوه امراء و بزرگان ساسانی را با عسرت و رنج و با پرداخت مالیاتها و سخره ها تأمین می کردند، اسرام را ارج و بهای فراوان می داد.» 
«خلیفه با آنها (مسلمانان) در مسجد می نشست و رای می زد و آنها نیز بسا که سخن وی را قطع می کردند و بر وی ایراد می گرفتند و این شیوه رفتار و اطوار ساده، ناچار کسانی (ایرانیان) را که از احوال و اوضاع حکومت خویش ستوه بودند بر آن می داشت که عربان و آیین تازه آنها را به دیده اعجاب و تحسین بنگرند.» 
 
دوقرن سکوت، ص ۸۶: 
پس از ورود مسلمانان و برچیدن حکومت ساسانی، شاهد شورشهای پراکنده در ایران هستیم. برخی تصور می کنند که این شورشها برای بازگرداندن حکومت ساسانی و بخاطر تحمیل اسلام بود اما زرینکوب نوشته است: 
«این شورشها و مقاومتها برای بازگشت دولت ساسانیان نبود. برای آن بود که مردم به عربان سر فرود نیاورند و جزیه سنگین را که بر آنها تحمیل می شد، نپذیرند.» 
 
دو قرن سکوت، ص ۹۰: 
دکتر زرین کوب در قسمتی به توحش عربهای فاتح ایران می پردازد. یک نمونه این است که وقتی یکی از فرماندهان عرب متوجه شد نام شخصی «بنداد شهر بنداد» است، دستور داد چون او سه نام دارد جزیه ی سه نفر را بدهد. زرینکوب در همان صفحه می گوید: 
«روایتهایی که در این باب در کتابها نقل کرده اند، طمع ورزی و تندخویی این فاتحان را در معامله با مغلوبان نشان می دهد. بسیاری از این داستانها شاید افسانه هایی بیش نباشد.» 
 
دو قرن سکوت، ص ۹۳: 
طبق گفته ی زرین کوب, تا پایان دوره ی اموی (۱۳۲ ق) اکثریت عالمان دین ایرانی بودند. اگر ترویج اسلام به زور شمشیر بود، چگونه این همه عالم دینی ایرانی بوجود آمد؟ وی می گوید: 
«دیری نگذشت که ایرانیان در قلمرو دین و علم جایگاه شایسته ای برای خود بدست آوردند چنانکه در پایان دوره اموی بیشتر فقها بیشتر قضات و حتی عده ی زیادی از عمال از موالی (ایرانیان) بودند موالی بر همه شئون حکومت استیلا داشتند». 
از قول یکی از خلفای اموی چنین نقل می کند: 
«از این ایرانیها شگفت دارم. هزار سال حکومت کردند و ساعتی به ما محتاج نبودند و ما صد سال حکومت کردیم و لحظه ای از آنها بی نیاز نشدیم.» 
 
دو قرن سکوت، ص ۱۱۵ ـ ۱۱۶: 
طبق آنچه دکتر زرینکوب نگاشته، عربهای فاتح، تلاش فراوان کردند تا زبان ملت ایران را از آنها بگیرند. عربها در بیشتر سرزمینهای فتح شده، موفق شدند علاوه بر اسلام، زبان عربی را نیز جایگزین زبان بومی کنند اما در ایران چنین توفیقی برای آنها حاصل نشد. 
سؤال: تغییر دادن زبان یک ملت آسان تر است یا تغییر دین؟ مسلما تغییر اجباری دین بسیار بسیار مشکل تر است. چه شد که عربها موفق به تغییر دین ایرانیان شدند اما زبان خیر؟ از اینجا معلوم می شود اگر ایرانیها نمی خواستند دین آبا و اجدادی خود را کنار بگذارند، زیر بار اسلام نمی رفتند؛ چنانکه زیر بار زبان عربی نرفتند. 
عبارت زرین کوب را در مورد تلاش عربها برای از بین بردن زبان ایرانیها را ببینید: 
«آنچه از تأمل در تاریخ بر می آید این است که عربان هم از آغاز حال، شاید برای آن که از آسیب زبان ایرانیان در امان بمانند ، و آن را همواره چون حربه ی تیزی در دست مغلوبان خویش نبینند در صدد بر آمدند زبان ها و لهجه های رایج در ایران را از میان ببرند. آخر این بیم هم بود که همین زبانها خلقی را بر آنها بشوراند و ملک و حکومت آنان را در بلاد دورافتاده ی ایران به خطر اندازد. 
به همین سبب هر جا که در شهرهای ایران به خط و زبان و کتاب و کتابخانه برخوردند با آنها سخت به مخالفت برخاستند. رفتاری که تازیان در خوارزم با خط و زبان مردم کردند بدین دعوی حجت است … این واقعه نشان می دهد که اعراب زبان و خط مردم ایران را به مثابه حربه ای تلقی می کرده اند که اگر در دست مغلوبی باشد ممکن است بدان با غالب (فاتح) در آویزد و به ستیزه و پیکار برخیزد. از این رو شگفت نیست که در همه ی شهرها، برای از میان بردن زبان و خط و فرهنگ ایران به جد کوششی کرده باشند… 
در واقع از ایرانیان حتی آنها که آیین مسلمانی پذیرفته بودند زبان تازی را نمی آموختند … با چنین علاقه ای که مردم، در ایران به زبان خویش داشته اند شگفت نیست که سرداران عرب، زبان ایران را تا اندازه ای با دین و حکومت خویش معارض دیده باشند.» 
 
دو قرن سکوت، ص ۲۶۹: 
«بسیاری‌ از ایرانیان‌، از همان‌ آغاز کار، دین‌ مسلمانی‌ را با شور و شوق پذیره‌ شدند. دین‌ تازه‌ای‌ را که‌ عربان‌ آورده‌ بودند، از آیین‌ دیرین‌ نیاکان‌ خویش‌ برتر می‌یافتند و ثنویّت‌ مبهم‌ و تاریک‌ زرتشتی‌ را در برابر توحید محض‌ و بی‌شایبه‌ی‌ اسلام‌، شرک‌ و کفر می‌شناختند. آن‌ شور حماسی‌ نیز که‌ در طبایع‌ تند و سرکش‌ هست‌ و آنان‌ را وا می‌دارد که‌ هر چه‌ را پاک‌ و نیک‌ و درست‌ است‌، ایرانی‌ بشمارند و هر چه‌ را زشت‌ و پلید و نادرست‌ است‌ غیر ایرانی‌ بدانند، در دلهای‌ آنها نبود. از این‌رو آیین‌ مسلمانی‌ را دینی‌ پاک‌ و آسان‌ و درست‌ یافتند و با شوق‌ و مهر بدان‌ گرویدند.» 
 
دو قرن سکوت، ص ۲۷۰: 
نویسنده کسانی را که به دلیل حس نژادپرستی، اسلام را نپذیرفتند، سرزنش می کند: 
«برخی‌ دیگر هم‌ از اوّل‌ با آیین‌ مسلمانی‌ به‌ مخالفت‌ و ستیزه‌ برخاستند، گویی‌ گرویدن‌ به‌ این‌ دینی‌ را که‌ عرب‌ آورده‌ بود اهانتی‌ و ناسزایی‌ در حق‌ خویش‌ تلقّی‌ می‌کردند … این‌ اندیشه‌ که‌ عرب‌ پست‌ترین‌ مردم‌ است‌ چنان‌ ذهن‌ آنان‌ را مشغول‌ کرده‌ بود که‌ هرگز مجال‌ آن‌ را نمی‌یافتند تا حقیقت‌ را در پرتو روشنی‌ منطق‌ و خرد ببینند. هر روزی‌ به‌ بهانه‌ای‌ و در جایی‌ قیام‌ و شورش‌ سخت‌ می‌کردند و می‌کوشیدند عرب‌ را با دینی‌ که‌ آورده‌ است‌ از ایران‌ برانند.» 
 
شناسنامه کتاب: دو قرن سکوت، دکتر عبدالحسین زرینکوب، تهران، انتشارات سخن، چاپ پانزدهم، ۱۳۸۱، تاریخ مقدمه ی چاپ اول: ۱۳۳۰، تاریخ مقدمه چاپ دوم: ۱۳۳۶ش

نویسنده کاسه داغترازآش در تاریخ 1398/02/20 ساعت 04:14:18
دوست عزیز امیدوارم شما زین پس هرکتابی را دقیق وبادقت بخوانی تا دیگران را به اینکه مطالعه ندارند ونظراتشان به زعم شما سطحی ست................. به بادانتقاد نگیرید! نمیشه یک مورد را ازیه کتاب چندین صفحه ای راستاره کرد و روش مانور داد......... چراکه خود زرین کوب هم به دفعات اذعان واعتراف کرده که درزمان ناپختگی وخامی مطالبی از کتابش رو به نگارش درآورده است واعتراف کرده که بخشی از نوشته هاش غلط بوده وبدورازواقعیته ودرچاپ های بعدی خودش اصلاحیه زده!!! پس بهتره در حدواندازه علم ودانش ومطالعه مون ابراز نظر وعرضه اندام کنیم و بعضا"سنگ اشتباهات دیگران را به سینه نزنیم!!! /خطاب به نویسنده کامنت پنجم

نویسنده Anonymous در تاریخ 1398/02/20 ساعت 13:25:07
ضمنا استاد بزرگوار سخنرانی مشهوری دارد درباره چهارشنبه سوری ما ایرونی ها در این سخنرانی مؤدبانه ما ایرونی ها را احمق نادان و خر و چهارشنبه سوری را خریت نامیده است تعجب نکنید این شیوه سخن گفتن عادی آخوند است آخوند را جون به جونش بکنی ضد ایرانی است هرچند تمام سلول هایش از دسترنج مردم ایران ساخته شده باشد ولی قلبش برای زبان عرب قوم عرب تاریخ عرب سر زمین عرب قصه های عرب و حتا خرافات عرب می تپد از کاسه های داغتر از آش تعجب نکنید



کلیه حقوق این سایت متلعق به روستای مارکده می باشد