Home arrow بایگانی نشریه آوای مارکده arrow آوای مارکده arrow گزارش نامه 183 اول خرداد 98
گزارش نامه 183 اول خرداد 98 چاپ ارسال به دوست
نویسنده Administrator   
1398/03/01 ساعت 04:28:56
فهرست صفحات
گزارش نامه 183 اول خرداد 98
صفخه 2

           لُمپَن

         واژه لمپن از فرهنگ فرنگ به زبان و فرهنگ ما راه یافته و به قشری از مردم جامعه اطلاق می ­شود که از افراد وازده­ جامعه هستند و نتوانسته­اند خردورزی خود را رشد دهند.

         کلمه­ی لمپن را عموما روشنفکران بکار می ­برند. مردم عادی و عامی جامعه­ ی ما، این قشر را با نام ­های دیگری می ­شناسند. مانند؛ اوباش، لات و لوت، هوچی، بی سر و بی پا، بی ­پدر و مادر، بی اصل و نسب، بی بته، بی ­ریشه، هُرهُری، بی ­شخصیت، سَرِ سفره پدر و مادر بزرگ نشده­. ترک­ زبان ­ها علاوه بر موارد ذکر شده گاهی اینها را دَرَدَن گلمیش هم می ­گویند.

         به نظر من همه ­ی این اطلاق ­ها ستم مضاعفی هست بر این قشر. این قشر خود قربانی نادانی و نا آگاهی پدر و مادر، قربانی فقر و محرومیت اقتصادی خانواده، بعد قربانی بی عدالتی­ ها و نا برابری ­های جامعه ­ی ما هستند. باوجود این، این قشر در هر جامعه ­ای حضور دارند و می­ زیند، هم خود رنج می ­برند و هم گاهی به دیگران آسیب می ­رسانند.

         لمپن ­ها در تحولات اجتماعی نقش تخریبی دارند، این نقش را خودشان با شناخت انتخاب نمی­ کنند و با آگاهی و اراده خودشان این تخریب را صورت نمی­ دهند بلکه حاکمان لمپن­ ها را به خدمت می­ گیرند، تهییج ­شان می ­کنند و از آنها استفاده ابزاری می­ کنند و آنها را با نام و عنوان مردم، برای سرکوب معترضان و عموما روشنفکران، به میدان می­ آورند. لمپن ­ها فضا را برای زیست روشنفکران نا امن می ­کنند تا پلشتی­ های حاکمان در اثر نقد و انتقاد و روشنگری روشنفکران، رو نشود.

        قشر لمپن ویژگی­ های خاص خود را دارد. ویژگی بارزشان این هست که عقل­ گرا و خردورز نیستند، به همین جهت نمی ­اندیشند، اندیشه ­ورز نیستند و از خود اندیشه ­ای ندارند، در نتیجه بی­ دانش و یا اطلاعات سطحی دارند و در پی درک و فهم خود و جهان پیرامون­ شان هم نیستند ناگزیر بیشتر پیرواند، دنباله رواند، تقلیدگر هستند، به اطاعت محض تن مي‌ دهند. هنر بزرگ ­شان حرف­ شنوی، فرمان ­بری، سرسپردگی  و اجرای اوامر خداوندان قدرت است.

           لمپن ­ها از خود ایده و آرمانی ندارند، هدفی را دنبال نمی ­کنند، بلکه همانند کوه هستند که صدا را انعکاس می ­دهند، هرچه قدرتمندان به آنها تلقین کنند همان را با هیجان، هیاهو و تعصب بسیار انعکاس و به جامعه باز می­ گردانند. به همین دلیل وقتی به سن پیری برسند تمام افتخاراتی که برای فرزندان و نوادگان­ شان تعریف می ­کنند این هست که به دستور فلان مقام فلان گروه را سرکوب کردیم، سران فلان گروه را کشتیم و... و فلان مقام از کار ما خوشش آمد و مدال ... برای صدق سخنم کتاب شعبان جعفری نوشته خانم هما سرشار را بخوانید.

        ویژگی دیگر اینکه لمپن­ ها معلق و پا در‌هوا هستند از خود شکل و هویت روانی ندارند، تشخّص و هويت اجتماعي معيني ندارند، شخصیت ثابت و استواری ندارند، شناور هستند، سیال هستند، استعداد فوق ­العاده ­ای برای شکل و رنگ پذیری دارند. بستگی به این دارد که در خدمت چه گروهی و یا چه قدرتی قرار بگیرند و چه ایده و فکری و باوری به آنها تلقین شده باشد به شکل ظرف و یا رنگ همان گروه و یا قدرت و یا ایده در می­ آیند و بلندگوی همان گروه و یا قدرت می ­شوند و سر و صدا راه می ­اندازند و نمایش می ­دهند. این را می­ دانیم که زندگی فکر نشده پر از تضاد و رنج و سردرگمی است. انسان بی اندیشه بسان زورقی است سرگردان در دست امواج. هر آدمی با اندکی خردمندی وقتی به اطراف خود نگاه کند این سرگردانی را در زندگی این قشر از مردمان جامعه به روشنی خواهد دید.

           ویژگی دیگر لمپن فرصت­ طلبی اوست لمپن کاری به اینکه چه چیزی حقیقت هست چه چیزی درست است چه چیزی اخلاقی است و چه چیزی غیر اخلاقی، ندارد بلکه دنبال فرصت می ­گردد ببیند کجا قدرت هست و در کنار قدرت بهتر می ­تواند به منافع برسد خود را به آن قدرت می ­چسباند، مرید می ­شود، با گفتن تملق و چاپلوسی جای خود را باز می­ کند و به ثروت و قدرت می ­رسد چون متناسب با این موقعیت رشد نکرده حالا در این موقعیت بلد نیست برابر عرف و انتظارات جامعه رفتار نماید رفتار و گفتارش گاهی خنده­ دار است به همین جهت تازه به دوران رسیده و نوکیسه نامیده می ­شوند و حافظ هم نو دولت نامیده است.

         یارب این نو دولتان را بر خر خودشان نشان

         کین همه ناز از غلام ترک و استر می ­کنند.

        لمپن ­ها سخت تحریک پذیرند با تلقینِ چهارتا شعار، با دادن عنوان و القاب حتی بی محتوا بهشان، مزین کردن ­شان به یک رنگ و نشان، مثلا؛ بستن پارچه ­ای رنگین بر بازو، انداختن پارچه ­ای خاص بر گردن، آویختن نشانی بر سینه، گذاشتن کلاهی خاص به سر، بستن قطعه پارچه­ ای یا نوشته ­ای بر پیشانی، پوشیدن لباسی خاص، به آسانی تهییج و بسیج­ می­ شوند و در خدمت قرار می­ گیرند. در جامعه ای که حاکمیت عقلانیت ضعیف باشد و مردم به جای عقل و خرد با احساسات و عواطف­ شان امور را ارزیابی کنند میدان برای ظهور و بروز لمپن­ ها آماده­ تر است.

          لمپن ­ها خرده فرهنگ خود را دارند و نیز ارزش­ های خودشان را. ویژگی بارز فرهنگی ­شان تعصب ­ورزی شدید است، تعصب شدید به اربابی که در خدمتش هست، به ایده و باورهایی که به او تلقین شده، به نشان ­ها که بر بازو و یا پیشانی و یا گردن و سینه ­اش نصب شده، به القاب­ و عنوان­ هایی که به او داده شده. باید دانست تعصب نیرو محرکه تخریب و ویرانگری است شما در هیچ کجای تاریخ، در میانِ مردمان متعصب، به جمع و یا تک نفر بر نمی خورید که: اخلاقمند بوده باشند، با ادب بوده باشند، از انصافی برخوردار باشند، شادمان بوده باشند، هنر و زیبایی ­های جهان و انسان را بشناسند و ازش لذت ببرند، رشد یافته باشند، دیگران را محترم داشته باشند، به حریم دیگران تجاوز نکرده باشند، اهل مدارا و لبخند بوده باشند.

           لمپن تعصب ­ورزی خود را غیرت ­مندی می ­نامد و به خطا غیرت را یک صفت ممتاز اخلاقی انسانی و اجتماعی می­ پندارد و به آن مباهات می­کند و از آن نیرو می­گیرد و این نیرو را با شکل خشونت بر علیه مخالفان ارباب و یا قدرتی که در خدمتش هست و یا ایده و باورهایی که به او تلقین شده به کار می ­گیرد.

         قشر لمپن تولید و بازتولید کننده واژه­ های تملق و چاپلوسی است دلیلش این هست که حاکمیت جامعه ­ی ما و به دنبال آن فرهنگ جامعه ­ی ما همیشه استبدادی بوده، لمپن­ ها در خدمت حاکمیت مستبد قرار می­ گرفته ­اند و برای نزدیکی و کسب محبوبیت بیشتر واژه­ های تملق جالب و جاذب­ تری می ­سازند. از طرفی، زیست لمپنی چون با خواست حاکمان مستبد همخوانی داشته، جمعیت قابل توجهی از جامعه را در بر گرفته است.

          لمپن­ خود را، ارباب خود را و باوری که به او تلقین شده را، تنها حقیقت جهان می ­پندارند به همین دلیل دیگران و از جمله مخالفان خود را باطل می ­شمارد. به همین جهت به خود این اجازه را می ­دهد که با مخالفان خود با خشونت برخورد کند و کلمه­ های سخیف، ناسزاهای پایین تنه ­ای مشهور به فحش ­های چارواداری، بر علیه مخالفان خود به کار ببرد. فحش و ناسزا ادبیات گفتاری خاص این قشر محسوب می ­شود.

            ویژگی دیگر لمپن نداشتن حرمت نفس اوست لمپن علارغم ظاهرش که خود را قوی نشان می­دهد، در ذهن و در درون، خود را کم ارزش و یا بی ارزش می ­پندارد به همین دلیل از نظر فکری توانایی روی پای خود ایستادن ندارد به همین جهت نتوانسته برای خود هویتی بسازد و تشخصی داشته باشد، و خود را با آن هویت معرفی و با آن تشخص بشناساند. بنابراین نمی ­داند کیست؟ چی هست؟ برای رهایی از این رنج بی ارزشی، بی هویتی و نداشتن شخصیت ثابت و استوار، سخت خود را نیازمند به تکیه ­گاه می ­بیند این است که جذب کانون­ های قدرت می­ شود.- وقتی خودم چیزی نیستم باید به چیزی که بین مردم ارزشمند است آویزان شوم - لمپن در این وقت احساس می­ کند تشخص یافته و ارزشمند شده­ و از رنج بی هویتی و بی ارزشی­اش قدری کاسته شده است. حالا با تمام وجود در کانون قدرت ذوب می ­شود و در خدمت فرد قدرتمند و یا متولیان دین و مذهب قرار می ­گیرد و برای نشان دادن وفاداری خود مدح می ­گوید، تملق می­ گوید، دست می ­بوسد و اگر امر شود خیلی راحت آدم هم می ­کشد. تقریبا همه ­مان این ضرب ­المثل؛ کاتولیک ­تر از پاپ، و کپی ایرانیش را که می­ گوید: شیعه­ تر از علی، را شنیده ­ایم، لمپن ­ها وقتی به خدمت فرد قدرتمند و یا دین و مذهب درآیند مصداق بارز این ضرب ­المثل هستند.

          لمپن حس مسئولیت پذیری ندارد دلیلش این هست که همیشه اجرای اوامر می­ کند و اجرای اوامر می ­شود وظیفه­ اش. از کلمه ­ی آزادی هم سخت می ­هراسد برای اینکه آزاد بودن مسئولیت در پی دارد و اصولا باورمند به قضا و قدر، خواست خدا و سرنوشت است باز هم برای فرار از مسئولیت. به همین جهت کلمه­ ی آزادی برایش نا مفهوم است و وقتی کلمه­ ی آزادی را می ­شنود بی بند و باری جنسی و بی حجابی زنان در ذهنش تداعی می ­شود. دلیلش این هست که ذهنی ساده دارد توانایی درک پیچیدگی انسان و جهان را ندارد بنابراین جهان را سیاه و سفید و خدایی و شیطانی می­ بیند و آدم­ ها را به خوب و بد، پاک و نجس و دوست و دشمن تقسیم می­ کند. لمپن خود را در دسته­ ی طرفداران خدا می ­داند و بر این باور هست که کارهای بد را دشمنان و آنهایی که گول شیطان را خورده ­اند انجام می ­دهند. به همین جهت هرگاه از او کار ناشایستی سر زند ادعا می­ کند که شیطان او را فریفته این هم باز برای فرار از مسئولیت است.

         لمپن مفهوم حقوق شهروندی را نمی ­فهمد، مفهوم برابری انسان ­ها برای او نا مفهوم است، اگر برایش گفته شود همه­ ی انسان ­ها با هم برابر هستند تعجب می­ کند و خواهد گفت: مگر می ­شود یک مسلمان شیعه­ ی بهشتی با یک نفر بی ­دین جهنمی برابر باشد؟ به همین جهت در فرهنگ و قاموس لمپن داشتن باورهای دیگر فحش محسوب می ­شود؛ مثلا: یهودی، کمونیست، ارمنی، هندی، لیبرال، توده­ ای، فدایی، مجاهد و... لمپن اصولا یک نگرش زن ستیزانه دارد اصلا نمی ­تواند بپذیرد که زن و مرد حق و حقوق و شان برابر دارند. اگر هم حقوق شهروندی و برابری زن و مرد را برایش توضیح دهی، قابل فهم و هضم نیست ذهنیتی دو قطبی در او شکل گرفته؛ زن و مرد، خوب و بد، دارا و نادار، مومن و کافر، پاک و نجس، بهشتی جهنمی و... به همین جهت حتی این لمپن اگر زن هم باشد مرد سالار است و زن را  انسان کهتر، ضعیفه، ناقص ­العقل، ملک مرد، عیال و ناموس مرد،کشتزار مرد می­ پندارد که باید در پشت صحنه باشند. موضوع­ هایی که لمپن خوب می ­فهمد: امریه است، دستور است، ماموریت است، اجرای حکم است و یک اشاره صاحب قدرت است تا او با سر بدود، یعنی سرسپردگی.

          خشونت­ ورزی و برخورد تحقیر آمیز با دیگران یکی دیگر از ویژگی­ های لمپن است خشونت ورزی لمپن دو تا منبع دارد یکی واکنش روانی اوست چون خود در جامعه مورد خشونت قرار گرفته و تحقیر شده­ حالا در بزرگ­ سالی که در پناه حاکمان جامعه قدرتی یافته­، به قدرت خود افتخار و از اعمال خشونت بر دیگران و نیز از تحقیر دیگران لذت می ­برد. دیگری تلقین هایی است که به او شده، حاکمیت مخالفان خود را نماد پلیدی معرفی و با تکرار به لمپن تلقین می­ کند لمپن که چشم گوش بسته در خدمت حاکم است با همان دید حاکم به مخالفان اربابش می ­نگرد. از دید او کسی که پلید هست سزاوار خشونت و حتی کشته شدن است. شخص لمپن یک ساحت دوگانه ­ای دارد در همان حین که در پناه فرد قدرتمند و یا نهاد قدرتمند احساس قدرت می­ کند و با دیگران با خشونت و تحقیر برخورد می ­کند و لذت می ­برد هم ­زمان در برابر قدرتمندان خود را حقیر و کوچک و بی ارزش می­ پندارد، تملق می ­گوید، سر تعظیم فرود می­ آورد، دست می ­بوسد، تسليم و سر سپرده محض است. نکته جالب این هست که از این خود حقیر پنداری و تملق گویی و سر تعظیم فرود آوردن و تسلیم و سر سپردگی هم لذت می ­برد و آن را افتخار می ­داند.

                                      محمدعلی شاهسون مارکده 8 فروردین 98

       ملا علیداد (بخش سوم)

          با آمدن فصل سرما بیماری وبا فروکش کرد از بستگان نزدیک سکینه تنها مادر بزرگش ماند. سکینه از همان کودکی در کنار مادر بزرگش با فقر و تنگ­دستی بزرگ شد، دختری بود افسرده، نا امید، کم انرژی، وارفته، بسیار ساده و کم ­توقع. از مجموع رفتارهایش می­ شد حدس زد که آهسته است این آهستگی شباهت زیادی به کمی عقب ماندگی ذهنی داشت که امروز به نام آرتیزم می ­شناسیمش.

         کل ­قدیر از همه نا امید، ناگزیر سکینه ­ی یتیم را از مادر بزرگش برای عباس خواستگاری کرد جشن شیرینی خوران برگزار شد و بعد از مدتی که از نامزدی آنها گذشت جشن عروسی گرفت و عروس را به خانه آورد. دو سه سالی از عروسی عباس با سکینه گذشت نه تنها حال روانی عباس بهبود پیدا نکرد بلکه کمی هم شدیدتر شده بود. کل­قدیر حیران بود و درمانده، نمی ­دانست چه کند!؟ عقلش به جایی قد نمی ­داد با خود زمزمه می­ کرد؛ همه می­ گفتند شهوت جوانی است حالا که دیگر زن دارد و شهوت جوانی نمی­ تواند غلبه کند پس چرا همچنان حالش خوب نیست؟

         سه سالی از عروسی عباس با سکینه گذشت سکینه به بچه ماند عباس نسبت خیانت به سکینه داد و گفت: بچه از من نیست. و او را تهدید به مرگ کرد. هرچه سکینه قسم خورد، گریه کرد، آه و ناله کرد، فایده ­ای نبخشید. عباس حرفش یک کلام بود. این بگو مگو چند ماه دوران حاملگی سکینه به طول انجامید. کل ­قدیر هم در این میان درمانده بود؟ نظم خانواده به هم ریخته بود کل ­قدیر تنها کاری که توانسته بود انجام دهد این بود که از عباس و سکینه بخواهد صدای ­شان را بلند نکنند تا همسایه ­ها نشنوند و نفهمند.

         کل­ قدیر نمی ­توانست ادعای عباس را بپذیرد چون سکینه از نظر شخصیتی زنی نبود که بخواهد نظری به مرد دیگری داشته باشد. هرچه زمان زایمان سکینه نزدیک می ­شد تهدیدات عباس به کشتن سکینه هم بیشتر می ­شد عباس بارها سکینه را تهدید به کشتن کرد کل ­قدیر عزم عباس را جدی یافت و ترسید که عباس تهدید خود را عملی کند آنگاه او متهم به قتل تحت پیگرد خان ارباب حاکم قرار بگیرد ناگزیر قدری مراقب عباس بود. سکینه در دوران بارداری از تهدیدات عباس جان سالم به در برد و دختر بچه ­ای را به دنیا آورد.

          یک هفته ­ای از زایمان سکینه می گذشت که بچه­ ی نوزاد توسط عباس خفه شد. کل ­قدیر موضوع را فهمید و به سکینه سفارش کرد حرفی در این باره نزند. کل ­قدیر خیلی زود نوزاد را دفن کرد. هیچ­ کس توی ده قراداغ در مرگ نوزاد سکینه شک نکرد دلیلش این بود که به قول آن روزی ­ها بچه مرگی زیاد بود. کل ­قدیر امید داشت که حالا آبها از آسیاب ­ها بیفتد و جو خانه آرام گیرد ولی چنین نشد عباس همان کینه­ ای را که نسبت به سکینه داشت حفظ کرد.

          اتهام خیانتی که عباس به سکینه زده بود و کینه­ ای که از سکینه به دل گرفته بود و به دنبال آن بگو مگوها، ذهن کل ­قدیر را به هم ریخت حالا بعد از زایمان و کشته شدن بچه، عباس همچنان خشمگین بود و تصمیم گرفت سکینه را از خانه­ اش بیرون کند و طلاقش را بدهد که با وساطت کل ­قدیر ناگزیر کوتاه آمد.

          مادر بزرگ سکینه هم یک سالی می­ شد که فوت کرده بود و سکینه حالا هیچ­ اقوام درجه یک و دو، روی کره زمین نداشت تنها فردی که ناگزیر کمی از او حمایت می­ کرد کل­ قدیر بود حمایت کل­ قدیر به خاطر مهربانی و انسان ­دوستی او نبود بلکه به خاطر حفظ آبرو و حفظ وجهه­ ی اجتماعی ­اش بود که مردم نگویند؛ از بی کسی و فقر سکینه سوء استفاده کرد و دختر یتیم به این نجیبی و ساکتی را برای پسر بیمارش گرفت حالا با او نمی ­سازد.

        عباس از هنگام آبستن شدن سکینه در اتاق سکینه نمی ­رفت و در کنار زنش نمی­ خوابید حالا بعد از زایمان و کشته شدن بچه هم این جدایی و خشم ادامه داشت عباس تصمیم خود را گرفته بود؛ تصمیم عباس چی بود؟

        کشتن و سر به نیست کردن سکینه تا دیگر مجبور نباشد او را ببیند. عباس در یک شب در غیبت پدر از خانه، در تاریکی توی اتاق سکینه رفت و در خواب دستش را بر گلوی او گذاشت و دست دیگرش را روی دهان او و سکینه را خفه­ کرد.

          عباس مردی درشت اندام بود و بدنی قوی داشت چنان با مهارت سکینه را خفه کرد که سکینه نتوانست کوچکترین صدایی از خود بروز دهد. صبح اعضا خانواده متوجه شدند که سکینه برابر عادت همه روزه از خواب بیدار نشد از اتاقش بیرون نیامد و به کارهای روزمره نپرداخت بالای سرش رفتند متوجه شدند او مرده است شایع کردند در اثر غصه­ ی مرگ بچه­ اش، دق کرده است.

          بدن سکینه دفن شد کل ­قدیر مراسمی برایش گرفت. حالا این مردم بودند که هرکس بنابر فهم و درک و تجربه­ ی خودش خبر مرگ سکینه را تفسیر می­ کرد تفسیرها کم­کم به سمت و سوی کشته شدن سکینه چرخید و توی ده پخش شد و روایت­ های مختلفی از چگونگی کشته شدن او سر زبان مردم بود از اینکه عباس او را کشته است تا اینکه به خاطر داغ بچه ­اش دق کرده. هرکس داستان را به گونه ­ای حدس می ­زد و تفسیرش می­ کرد. بیشتر حدس و گمان­ ها و شایعه ها و تفسیر و تعبیرها بر این مدار می­ چرخید که سکینه توسط عباس کشته شده است.

         شایعه ­­ی کشته شدن سکینه توسط عباس شوهرش، به گوش کل­ تقی کدخدای ده آغداش که همزمان کدخدای نیمی از املاک ده قراداغ هم بود رسید.

            5 دانگ از املاک ده قراداغ مال دوتا از خان­ های بختیاری بود. سه دانگ مال سردار محتشم خان بختیاری که کدخدایش یک نفر از ده قراداغ بود. دودانگ دیگر مال نصرت ­خان بختیاری که کدخدایش کدخدا کل­ تقی کدخدای آغداش بود.

             مردمان جامعه هویت مستقلی برای خود نداشتند که با آن هویت خود شناخته شوند بلکه هویت هر فرد مرتبط بود به اینکه؛ رعیت کدام یک از اربابان ده است؟  وقتی فردی رعیتِ اربابی بود، جزء لشکر او محسوب می ­شد و کدخدا و نماینده آن ارباب هم بر او حکومت می­کرد. کل ­قدیر چون یکی از رعیت­ های نصرت­ خان بختیاری بود و کدخدای املاک نصرت­ خان کل ­تقی بود پس کل ­قدیر زیر مجموعه­ ی افراد کدخدا کل ­ تقی کدخدای آغداش بود. حالا اتهامی متوجه کل ­قدیر شده بود به همین جهت کدخدا کل­تقی، کل­قدیر را احضار کرد و از او درباره مرگ سکینه توضیح خواست. کل­ قدیر توضیح داد؛

          - از روزی که بچه سکینه مُرد، سکینه دائم توی خودش بود، حرف نمی ­زد، می­ گریست، بغض کرده بود، بعضی وقت­ ها فراموش می­ کرد که غذا نخورده است، مایوس و غمگین بود و ما خیلی کوشش کردیم که او را از این حالت بیرون بیاوریم و بغضش را بترکانیم و آنچه در درون دارد بریزد بیرون ولی فایق نیامدیم بغض طولانی مدت موجب دق­ مرگ او شد و این دق ­مرگ شب هنگام توی خواب اتفاق افتاد و ما صبح فهمیدیم. مرگ سکینه یک مرگ طبیعی و عادی بوده است هیچکس دخالتی در مرگ او نداشته است دلیل مرگ همان غم بچه ­اش بود.

        کل ­قدیر توانست با توضیح و دلایلی که آورد مرگ سکینه را طبیعی جلوه دهد کدخدا هم توضیح و استدلال کل ­قدیر را پذیرفت و حکم به بی­ گناهی عباس داد. با اینکه رسیدگی کد­خدا کل ­تقی به مرگ سکینه و بی گناه بودن عباس توی دوتا ده قراداغ و آغداش انعکاس یافت و جو رسمی را آرام کرد ولی شایعه­ ها یک کلاغ و چهل کلاغ در جریان بود هر آدمی هنگام واگویی داستان نکته­ ای و یا واژه ­ای به این رویداد می­ افزود، کم می ­کرد و یا تغییر می ­داد. به جز کدخدا کل ­تقی که یک مقام رسمی بود، تقریبا بقیه مردم توضیحات کل­ قدیر برای ­شان قانع کننده نبود. کم­ کم کار طاقت ­فرسا و سختی ­های زندگی در نقش گردوغبار گذشت زمان خبر کشته شدن سکینه را کم ­رنگ کرد.

             دومین فرزند کل ­قدیر دختر بود و ام ­لیلا نام داشت. ام ­لیلا بزرگ شد و با خدامراد، یکی از جوانان ده قراداغ ازدواج کرد. خدامراد یکی از نوادگان خداداد بود که با کل ­قدیر نواده عمو می ­شد. خانه خدامراد همان خانه قدیمی خداداد پدر بزرگش بود و با خانه کل ­قدیر دیوار به دیوار و همسایه بودند. خدامراد جوانی کاردان و زحمتکشی بود علاوه بر اموال ارثیه پدری توانسته بود اندک دارایی و حشم و املاک هم به آن اموال بیفزاید.

            ام ­لیلا دختر کل ­قدیر بر خلاف برادرش عباس، دختری با روانی نرمال، نسبتا زیبا، بلند قد و با تناسب اندام بود. ام­ لیلا و خدامراد پس از ازدواج زندگی خوب و موفقی با هم داشتند تنها مشکل زندگی ام­ لیلا با خدامراد نازایی ام ­لیلا بود. هفت سال از ازدواج ام ­لیلا با خدامراد می ­گذشت ولی هنوز بچه ­دار نشده بودند. در این هفت سال نذر و نیازهای فراوانی کردند، دعاهای زیادی گرفتند، زیارت امام ­زاده­ های مختلفی رفتند هر خوراکی و گیاهی که به عنوان دارو پیشنهاد می ­شد مصرف کردند ولی فایده ­ای نبخشید. پیرزن ­های با تجربه­ ی ده به ام ­لیلا گفتند: تنها شانس تو عدد هفت است که طلسم را بشکند اگر بعد از سال هفتم عروسی به بچه ماندی که طلسم شکسته شده وگرنه این طلسم تا آخر عمر با تو خواهد بود و تا آخر عمر بچه ­دار نخواهی شد. سال ­های بعد از عروسی از هفت هم گذشت ولی خبر از بچه ­دار شدن ام ­لیلا نشد. ام ­لیلا و خدامراد دیگر از بچه ­دار شدن نا امید شده بودند و این را سرنوشت خود می ­دانستند و نومیدانه با خود نجوا می­ کردند که خداوند چنین خواسته!؟ در پیشانی ما چنین نوشته شده است!؟ و فکر می ­کردند بچه ­دار نشدن آنها خواست خداوند است و حکمتی و مصلحتی در این بچه ­دار نشدن هست که خدا برای ­شان چنین رقم زده است!؟ چون هیچ دلیل عقلانی بر این کار خداوند! نمی­ دیدند به خود تلقین می ­کردند: ما نمی­ دانیم حکمت چیست!؟ مصلحت چیست!؟ فقط خدا می ­داند چه حکمتی هست!؟ و در عین نا امیدی و مستاصل در سر هر نماز ذکرشان این بود: خدایا رضاییم به رضایت تو!!؟ از لحن گفته­ ی: رضاییم به رضای تو، کنایه را می ­شد دید.

          سال نهم عروسی بود که ام ­لیلا بدون هیچ دوا و درمان و کاری خاص به بچه ­ماند باز زن و شوهر این را کار خدا تلقی کردند که خدا خواسته نظری به ما کند!؟ بعد از نه ماه دختر بچه ­ای متولد شد و زندگی­ خدامراد و ام ­لیلا را شیرین ­­تر کرد و امید به زندگی را برای آنها بیشتر کرد. به توصیه کل ­قدیر، خدامراد جلسه قرآن ­خوانی ختم انعام بزرگ و مفصلی برگزار کرد علاوه بر مردان قرآن ­خوان ده قراداغ، از ده آغداش هم قرآن خوان دعوت کردند  مجلس بزرگی آراستند غذای مطبوعی فراهم آوردند. در مجلس سوره انعام از کتاب قرآن برای سلامتی خوانده شد غذا خورده شد و نوزاد را قُنداق شده به مجلس آوردند و تحویل ملای ده حاضر در جلسه دادند ملا ابتدا توی گوش راست نوزاد اذان گفت و رو کرد به کل ­قدیر و گفت:

        - این را می­ دانم که نام اولیه تمام دختران مذهب حقه شیعه اثنی­ عشری فاطمه است آیا نام دیگری برایش برگزیده ­اید؟

        - آره بعد از نام مقدس فاطمه، مهربانو، نام مادر بزرگ خدا بیامرزم را انتخاب کردیم.

          ملای مجلس نام مهربانو را توی هر دو گوش نوزاد پس از اذان دمید و به او تفهیم نام کرد!

           تولد بچه زندگی خوب و شیرین ام ­لیلا و خدامراد را شیرین ­تر کرد این شیرینی بر وفق مراد بود زن و شوهر این امید را داشتند که بچه دوم پسر باشد که اجاق خانواده کور نماند خدامراد در نظر داشت نام اولین پسر خود را خداداد بگذارد تا نام پدر بزرگش را زنده کرده باشد. شیرینی زندگی و امیدواری خدامراد و ام ­لیلا دو سه سالی دوام داشت ولی به گفته ­ی مردم عوام؛ روزگار کج­ مدار بر وفق مراد هیچکس نمی ­چرخد. خدامراد نسبتا ثروتمند و خوشبخت بیمار شد و فوت کرد. این اتفاق ناگوار کل ­قدیر را به بهت فرو برد. بعد از برگزاری مراسم عزا و فرو نشست احساسات غم، ام ­لیلا با یک بچه و اموال و دارایی خدامراد به خانه پدر بازگشت. مرگ خدامراد و بیوه شدن ام ­لیلا و بازگشت او به خانه پدری، غمی بر غم ­های کل­ قدیر افزود و در کنار غم از هم پاشیدگی خانواده عباس، او را خمیده ­تر و فرسوده­ تر کرد.

         کل ­قدیر پس از سفر زیارتی کربلا در ذهنیت خودش به این نتیجه رسیده بود که امام حسین بر او نظر دارد و خود را یکی از پیروان و دوست­ داران خاص امام می­ پنداشت که یک سر و گردن از بقیه پیروان امام بالاتر است. کل ­قدیر سال­ ها با این ذهنیت، خوب و خوش بود و بر خود می­ بالید و احساس خوشایندی و ارزشمندی می ­کرد و براین ارزشمندی ذهنی خود هم تعصب می ­ورزید اکنون با از هم پاشیدن خانواده دوتا از فرزندانش بویژه مخفی کردن دوتا قتل، آن رویای ذهنی از هم پاشیده است و احساس گناه بس بزرگی را دارد. همین احساس گناه روان او را همانند خوره می­ خورد و بدن او را می ­فرساید. کل ­قدیر حیران بود نمی ­توانست بفهمد چرا چنین سرنوشتی برایش رقم خورده است؟ در ذهن از خود می ­پرسید؛ من که دوستدار امام­ حسین بودم، همیشه عبادت خدا را کرده­ ام چرا باید چنین سرنوشتی نصیب من و فرزندان من گردد؟                    ادامه دارد


یادداشت های بازدیدکنندگان

نویسنده سربداران در تاریخ 1398/03/03 ساعت 03:41:13
یه پرسشی مدتهاست ذهن من رو با خودش درگیرکرده است واونم اینه که چرا مردم ایران که مذهبی تراند ودودستی چسبیدن به مسجد وعبادت وزیارت های تکراری ونذری دادن ونماز جعفرالطیار خواندن اینهمه مصیبت وگرفتاری دارند!؟از خیلی از کشورهای دیگر مشکلاتشون بیشتره هم اقتصادی هم خشم وغضب خدا یا همون بلایاییه طبیعی مثل سیل زلزله سرمازدگی درختان.......!!البته اینکه ایران کشوری زلزله خیزه یا اقلیمش جوری یه که بارندگی درش زیاده بدیهی ست اما نه دیگه به این شکل وحجم که امسال شاهدش بودیم.. اما نکته اینجاست که ...مگه نمیگن باخدا باش وپادشاهی کن مگه به خوردماندادن که دیندارباشید باایمان باشید تا کمتر دچار مصیبت شوید ...پس چرا اینهمه درد وغم وبلا و مصیبت وگرفتاری دارن مردم کشورما!؟؟اشکال کجای کاره؟ والا اینقدر که خدا به مردم ایران پشت کرده وگرفتار بلا ومصیبت شون کرده اون کشورهای غربی واروپایی بی دین وکفار اینقدر مصیبت وبلای طبیعی بخودشون نمی بینند!!کشوری که سه تا حرم مطهر وهزاران امامزاده وبقایه متبرکه داره چرا اوضاع واحوالش بحرانی ترازهمه جاست !!!؟

نویسنده سربداران در تاریخ 1398/03/02 ساعت 07:45:38
زندگی لمپنی یک سبک از زندگی فردی واجتماعی ست که شوربختانه این سبک زندگی نشآت گرفته از محیط خانوادگی وافکار بسته پدرخانواده وبه طبع ان محیط خشک وتعصبی یک اجتماع ا ست افراد یک جامعه وقتی اندیشیدن را از خود بگیرند وبرای پاسخ به مسءله ای خودشان را به چالش نکشند بخودشان زحمت فکرکردن را ندهند وهرفردی هرچه گفت بدون تحقیق قبول کنند اونوقت میشن همان مقلد که شما میگید میشن حزب باد که هرطرف باد وزید اون سمتی میشن میشن افرادیکه از خود اراده ای ندارن میشن غلامان حلقه بگوش میشن هرهری مذهبان خب حالا وقتی مردم میبینن که اونایی که به قدرتمندان وبانفوذان چسبیده ان به درستی یا نادرستی مقبولیت بیشتری توجامعه دارن...... بدیهی یه که چنین رفتاری درجامعه ترویج وگسترش یابد فراگیرشود! بقول شاعر خانه از پای بس ویران است....زندگی لمپنی با پوست وگوشت وخون بعضی ها عجین شده ومشکلی ست بنیادی وریشه ای....جزءی از شخصیت شان شده شوربختانه!!

نویسنده کالاکالا.............. در تاریخ 1398/03/04 ساعت 02:03:48
ازاین نوکیسه ها ونو دولتان در همین جامعه روستایی ما فک وفراونه ادمایی که با دست یازیدن به اموال مردم وکلاهبرداری وکلاهگذاری ره صدساله را یک شبه طی کردند نکته جالبش اینه که بعد میشینند واز موفقیاتشان اینگونه میگن@خب ما زحمت کشیدیم که اینارا داریم!! یعنی میخوام بگم پیشرفت یک روی سکه است وچگونه رشدکردن روی دیگرسکه وموضوعی مهمتر وتآمل برانگیزتر اظهر من الشمسه که اونایی که خواستند دنبال لقمه حلال باشند وازراه درست زندگی کنند هنوز همون زندگی معمولی خودشون را دارند دهها مورد را میشه توهمین روستای خودمان بهش اشاره کرد ..&.#@.پس اقایون تازه به دوران رسیده خودشون را گم نکنند وپیاده شن باهم بریم!!!

نویسنده مهندس در تاریخ 1398/03/04 ساعت 15:27:26
وقتي ديدادم كوتاه باشه اينجوري فكر ميكنه ولي اونورابيهازياد هم خوششون نيست ظاهربين و كوته فكرنباشيم.

نویسنده سربداران در تاریخ 1398/03/06 ساعت 05:29:56
شما که دیدتون بازتره وکلی بین هستین جناب مقنس ببخشید مهندس! مارا روشن کن اون وری ها اگه به زعم شما دچارمصیبتی هم بشن ما این وریها یعنی شماها میگید خب کافرن دیگه مستحق گرفتاری اند می پرسم ماها که دیگه باخداییم دینداریم باورهای محکمی داریم پس تناقض کجاست؟گره کارکجاست؟ روشنفکر!! ماکوته فکرا را آگاه کن لطفا"!؟ اگه زحمتی نیست!

نویسنده Anonymous در تاریخ 1398/03/06 ساعت 21:43:27
همیشه گرفتار مگه علامت کفره،بعضی وقتا واس ازمایش افراد سست ا یمان یا روشنفکری مثل شماست،از امار سرطان،ایدز،تو این کشورا خبر دارین،تو این کشورا اصلا ناموس معنی داره اقای روشن فکر

نویسنده سربداران در تاریخ 1398/03/07 ساعت 06:10:19
شماظاهرا"خیلی به اتفاقات توکشورانگار اشراف ندارین بیرون گود وایسادی میگی لنگش کن میدونی چقدر کودک کار داریم جناب؟که باید الان کودکی کنن ودرس بخونن؟میدونی چقدر دانش اموز داریم که توکپر دارن درس میخونن؟باایمان که ایمانت فوران کرده اینا که میگی بیماری اند که طرف نکات بهداشتی را رعایت نکرده یا اهمیت نداده وبیمارشده البته تو کشورماهم هست هم سرطان هم ایدز یادمون باشه انسانها با اعمالشون ورفتارهای فردی واجتماعی شون موررد سنجش وآزمایش قرار میگیرند با نوع دوستی شون با اعمال خیرخواهانه شون با نیک اندیشی شون میدونی مشکل کجاست مشکل اینجاست که یه عده ای مسلمان نما که همش وا اسلاما میکنن شبیه شماکه اصلا"هیچ شناختی از ایدلوژی وجهان بینی ودینی که بهش پایبندن ندارن میان ومیخوان وعظ کنن دیگران را از گمراهی نجات بدن!!باایمان چرا کشوری با این همه نعمت وذخاءر نفتی وگازی وثروت مردمش تو فقر ونداری دارن دست وپا میزنن!؟تو بگو من که سوادشه ندارم چرا این همه آقازاده تو کشورپاگرفته ؟چرا اینهمه اختلاس میلیاردی داره تو کشورباایمانا صورت میگیره!؟مگه اینا هموطنای من وشما نیستند؟ چرافاصله طبقاتی اینهمه زیادشده وبه اوج خودش رسیده؟ چندوقت پیش یه تصادف در همین اصفهان خودمون رخ میده یه دخترخانم مایه دار که پول باباش از پارو بالا میره وبچه مایه دار بوده با یه ماشین گرانقیمت لاکچری میزنه به یه پرایدی راننده پراید درجا تموم میکنه بعد طرف از اتومبیلش پیاده میشه عینکش رو برمیداره وبا یه قیافه حق بجانب میگه خب دیه شو میدم!!! درسته پولداری اما تند نرو اجازه بده ببین قانون چی میگه ودهها چرایی دیگر........

نویسنده Anonymous در تاریخ 1398/03/08 ساعت 01:31:21
درست میگی اونا ناموس ندارن برای اینکه زن و دختراشون یک انسان کامل برابر مرداشونن ما زن و دخترامون نصف انسانن و ناموس مردا می دونی ناموس یعنی چه؟ یعنی زن و دخترا ملک مرداین مال مرداین مثل یک حیوون حالا از تو می پرسم انسان کامل بهتره یا نیمه اصان؟

نویسنده Anonymous در تاریخ 1398/03/10 ساعت 04:46:59
حسینیه خوبه .فاضلاب خوبه.مسجدخوبه.مدرسه خوبه توسعه پیداکنه ..همشون خوبن ولی تومسیر خودش ازش استفاده بشه .نه اینکه مسجد وخسینیه مکانی باشه برای پنهان شدن ادمای خطرناکی که پایه واساس دین مقدس اسلام را زیر سوال ببرن

نویسنده پدربزرگ در تاریخ 1398/03/11 ساعت 05:32:05
امروز روز قدس بود مردم هم هرکی دوست داشت در راهپیمایی شرکت کرد خیلی هم عالی اما می پرسم آیا وقتی گوشت کیلویی 130 هزار باشه مرغ گران باشه حالا اینا رامیشه کمتر خورد موادغذایی هر روزه وضروری ترین مایحتاج مردم هم خیلی گرون شده همه توان مالی ندارن نمی تونن خرید کنن سفره مردم روزبروز داره کوچکتر میشه یخچالها داره خالی تر میشه اونوقت این مردم دیگه با چه دل ودماغی بیان تو راهپیمایی ؟ از تلویزیون که داشتم روز قدس را تماشا میکردم خیلی جمعیت نسبت به پارسال کمتر بود در شهرهای مختلف را میگم وگرنه روستا ما که همیشه درصحنه اند!خب حالا انصافا"لازم نیست که مسولان کشورهم بفکر این گرانی باشند خدا به داد اونایی برسه که دختر دم بخت دارن خدایی سخته ونکته بعدی هم اینکه خدارا شکر همه توخونه تلویزیون ورادیو ومنابع اطلاع رسانی دارن تقویم دارن ومیدونن که آخرین جمعه ماه رمضون هر سال روز قدسه خب هرکی تمایل داره میاد دیگه! چه ضرورتی داره صبح روز قدس و22 بهمن اینقدر با این صدای گوشخراش بلندگو مردم را اذیت کنیم؟؟ شاید کسی تو خونش بیمار ومریضی داشته باشه بعدهم طرف به چند بار گفتن بسنده نمیکنه که از 4 تا خیابان روستا عبور میکنن وصدبار میگن بدانید وآگاه باشید که روز قدسه! بابا اینقدر آرامش وآسایش مردم را ازبین نبرید مردم به اند ازه کافی اعصابشون خرد هست دیگه شماها غوزه بالا غوز نشید خواهشا" به لحاظ اخلاقی وانسانی ودینی هم پسندیده ودرست نیست.



کلیه حقوق این سایت متلعق به روستای مارکده می باشد