Home arrow صفحه اصلی arrow آوای مارکده arrow گزارش نامه 186 نیمه تیر 98
گزارش نامه 186 نیمه تیر 98 چاپ ارسال به دوست
نویسنده Administrator   
1398/04/15 ساعت 06:30:56

        توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می ­کنند؟

        سخن فوق از حافظ است نشان می­ دهد که در جامعه­ ی ما از قدیم و ندیم، مانند امروز، واعظانِ پند و اندرزگو، خود آن کار دیگر می ­کرده ­اند که داد حافظ درآمده است.

        چند روز پیش، روی گورستان، در مراسم خاک­سپاریی، حضور داشتم. جسد را توی گور گذاشتند، آخوندِ تلقین خوان، از گور بالا آمد و گفت: دنیا آخرش همینه؟ باغ من!؟ پول من!؟ خانه من!؟ ماشین من!؟ و... همه چیز را گذاشت و رفت!؟

       ضرب­ المثل عامیانه؛ دیگ به دیگچه می­ گوید: تَهِت سیاه!! در ذهنم تداعی شد، با خود گفتم: کی! به کی! می ­گه!؟ آخوند که غرق در فساد قدرت است و دستش به اموال عمومی آلوده است یک اقلیتی که بیشترین امتیازات نا حق را دارد به چهارتا آدمی که صبح تا شب زحمت می­ کشد تا نانی به کف آرد و زندگی کند پند و اندرز  پرهیزکاری می­ دهد!!؟ طنز تلخی است! که ما دچارش هستیم.

         نمی ­دانم دقت کرده ­اید، یا نه؟ آخوند وقتی حرف می ­زند حالتی از خود راضی­ و لحن حق به جانب دارد!؟ دلیلش این هست که به خطا فکر می­ کند؛ تمام حقیقت نزد اوست! این رضایت و خود حقیقت پنداشتن، در او، یک خودشیفتگی و خود برتر انگاری بوجود آورده، به همین جهت باز به خطا خود را خواص و مردم را عوام می ­پندارد. آخوند با این دید و نگرش انتظار دارد مردم به سخن او گوش دهند و بدون چون و چرا هم بپذیرند بنابراین آخوند از چرا؟ برای چه؟ به چه دلیل؟ از طرف شنونده خوشش نمی ­آید.

        قرن ­هاست آخوند در جامعه­ ی ما تک­ گو بوده، تک­ گویی و نبود چون و چرا، موجب شده که متوجه تضاد و تناقض سخنان خود نگردد به همین خاطر نتوانسته سخنش را از تضاد و تناقض به پیراید و رفتارش را با ادعاهایش همآهنگ نماید.

        قرن ­هاست که سخن و نحوه سخن گفتن آخوند تغییری نکرده، و طنزی تلخ دیگر اینکه این واعظان از مردم زمانه خود عقب مانده­ تر هستند و در فضای گذشته زیست می­ کنند. یکی از دلایل ایستایی و ماندن آخوند در زمان گذشته این هست که در طول تاریخ برای عوام سخن می­ گفته، آخوند ذهنیت عوام را شکل داده، عوام هم با چون و چرا نکردن، دست بوسی و سوت و کور نشستن با دهان باز به سخنان او گوش دادن و برایش صلوات فرستادن، رویه­ ی زیستِ خود حقیقت پنداری و خود شیفتگی آخوند را، شدت بخشیده ­اند.

         این شیوه زیست اخوند بوده و هست که از هر اجتماعی سوء استفاده می­ کند تا با تزریق گناه، خرافه­ های اذهان عوام را فربه­ تر کند تا با فربهی خرافات، از استمرار منافع و حفظ جایگاه خود اطمینان حاصل نماید بویژه در مراسم خاکسپاری و یادبود مرگ عزیزان که عواطف سخت تحریک شده­ اند.

          وقتی آخوند تلقین خوان جمله­ های بالا را گفت، برابر رویه همیشگی خود می­ خواست به شنونده­ ها احساس گناه تزریق کند و غیر مستقیم بر پاکی و پرهیزکاری خود تاکید کند. آیا آخوند هنگام بیان جمله­ های بالا متوجه ناسازگاری سخنش با زیست اشرافی ­اش در جامعه بود؟ به گُمان من نه! برای اینکه آخوند همیشه برای پوشاندن زیست بیهوده­ ی خود و خوب جلوه دادن خود سخن می ­گوید نه برای شفاف سازی و بیان واقعیت ­ها. به همین جهت اطمینان دارم متوجه تضاد این سخنان خود با واقعیات موجودیت زیست اشرافی خودش نبود.

       نظام اجتماعی ما یک نظام اشرافی با امتیازات و حق ­های ویژه برای قشر آخوند است قشر آخوند با استفاده نا درست از قدرت در زمینه­ های اجتماعی و سیاسی و اقتصادی رویه­ ای تبعض آمیز بوجود آورده و ناحق­ های ویژه ­ای برای خود قائل شده است. برای نمونه سربازی نمی ­رود، شغل و درآمدش تضمین شده است بهترین شغل­ ها را با حقوق و مزایای بالا دارد، مالیات نمی­ پردازد، بیمه و بهداشت رایگان دارد، برای درس خواندن نه تنها پول نمی­ پردازد بلکه پول هم می­ گیرد، تو هر اداره و ارگان که هست اختیارش فوق مدیر اداره است بدون اینکه تخصصی و اطلاعاتی و شایستگی آن جایگاه را داشته باشد و بدون اینکه به کسی پاسخگو باشد، با اینکه تعدادشان نسبت به جمعیت اندک است ولی سهم عمده ­ای از بودجه مملکت به این قشر اختصاص می ­یابد ذره ­ای عرق برای تولید نمی ­ریزد کف دستش نرمِ نرم است تا کنون یک دانه گندم و یا یک میخ تولید نکرده ولی بدون احساس شرم از دست­ رنج کارگر و کشاورز دستان پینه بسته مفت مفت می­ خورد و... برای حفظ این مفت خوری دو دستی به قدرت چسبیده تا این موقعیت اشرافی را حفظ کند مثل اینکه حکومت و نیز اموال عمومی ارثیه پدرش است. حالا، این آخوند، به مردم عادی که با تلاش و زحمت؛ خانه ­ای، باغی و ماشینی فراهم کرده ­اند اندرز پرهیزکاری می ­دهد. به قول جوانان عوام لات ­منش؛ رو را برم؟

         اصولا آخوند از فضیلت انصاف بی بهره است. انصاف از نصف می­ آید آدمی وقتی می­تواند قائل به انصاف باشد که خود را با دیگری مساوی بداند آخوند چون خود را با دیگران مساوی و همسان نمی ­بیند و نمی­ داند بنابراین نمی­ تواند باوری به انصاف حتی اگر ادعا هم بکند - داشته باشد. به همین جهت کاستی­ های دیگران را می ­بیند و پند و اندرز می ­دهد ولی خطاهای فاحش خودش را نه.

         آخوند غرق در قدرت و ثروت، افزون بر زیست اشرافی، گورهای خود را هم طلا می­ کنند آنگاه داشتن باغ و یا خانه و یا ماشین را برای دیگران هم نمی ­توانند ببینند و در لحظه حساسی که جسدی را در گور می­ گذارند که احساسات و عواطف همه بر انگیخته است به حاضران هشدار می­ دهد که خیلی در پی ثروت اندوزی نباشید. اگر بخواهیم ادب را رعایت کنیم و این برخورد دوگانه آخوند را بی شرمی ننامیم، چه نامی می­ توان برآن نهاد؟

           برداشت من این هست که اصولا آخوند شرم را نمی­ فهمد دلیلش این هست که، عمری مفت از دست ­رنج مردم خورده است رنجِ زحمتِ به دست آوردنِ نانِ حلال را نکشیده تا بداند نانِ حلال در آوردن همراه با زحمت است آنگاه وجدان منصفی در او شکل بگیرد و هنگامی که از دست­ رنج دیگری مفت می­ خورد رنج و زحمت تولید را در ذهن تداعی کند و احساس شرم در او بوجود آید. هنرشان بسیار حرف زدن به منظور تحمیق مردم و دو دستی چسبیدن به قدرت به منظور حفظ موقعیت تبعیض آمیز کنونی است تا بتوانند به ثروت باد آورده بیشتری دست یابند.

        در شور و هیجان انقلاب سال 57 اغلب سخن ­رانان برای نشان دادن تبعیض­ های طبقاتی به منظور تهییج مردم برای پیشبرد انقلاب به دو واقعیت موجود اشاره می­ کردند یکی اعضا خانواده پهلوی که ناحق ­های ویژه و درآمد و ثروت ­های ویژه دارند و دیگری جامعه­ ی آمریکا. می­ گفتند 75 درصد ثروت آمریکا در دستان 5 درصد مردم آنجا است (نقل به مضمون). متاسفانه امروز ما گرفتار هر دو شده ­ایم قشر اقلیت آخوند که حکومت را در دست دارد حریصانه هم ناحق­ های ویژه دارد و هم بخش بزرگی از ثروت عمومی را در اختیار خود گرفته همانند بختک روی قدرت و ثروت جامعه افتاده و مردم را خفه کرده­ است.

       جناب آخوند، تو که می ­دانی همه چیز توی دنیا خواهد ماند و هریک از ما با دستان خالی خواهیم رفت بیا و برای صدق سخنانت پیش قدم شو، ناحق­ های ویژه ­ات را کنسل کن، از قدرت انجصاری نا حقت چشم بپوش و اجازه بده قدرت بین مردم پخش گردد و استفاده نا حقت از ثروت عمومی را محدودکن. آنگاه می­ شوی مانند یکی از مردم جامعه در این وقت بختک از روی دیگران برداشته می ­شود و دیگران هم می ­توانند رشد داشته باشند. بعد برو مشغول یک کار تولیدی بشو و با دستانت نیازهایت را تامین کن که نخواهی از دست رنج دیگری مفت بخوری و انگ مفت­ خوری را از خود به زدای، در طول زندگی هم ماشین من باغ من خانه من پول من نکن یک زندگی انسانی متکی به حاصل دست­ رنج خودت فراهم کن تا وقتی توی گورت نهادند این پند و اندرزت درباره خودت صادق باشد.  

                                     محمدعلی شاهسون مارکده 10 خرداد 98

    محک و مهرانه، یا فلان دعا نویس کار درست؟!

       محک و مهرانه نام دو موسّسه ای هستند که با هدف حمایت از بیماران مبتلا به سرطان پایه گذاری شده اند. بودجه ی دولتی ندارند و به تمامی از راه کمک های مردمی تامین می شوند. برای مشارکت، لازم نیست مقدار پرداختی آنچنان باشد. می توان هزار تومان واریز کرد. هر روز یا هر هفته یا هر ماه. قطره ها که به هم بپیوندند دریا شدن حتمی است. و این دریا می تواند از چهره ی این بیماران و بستگان شان رنج ها بشوید. همچنین است انجمن خیّرین مدرسه ساز که با تکیه بر کمک های مردمی، به کار ساخت مدرسه های نو و نوسازی قدیمی تر هاست. تا که دانش آموزان این دیار در آتش بی کفایتی ها نسوزند و زیر آوار بی مسئولیتی ها نمانند.

       هیچ یک از ما خدا را ندیده و به گفت و گوی با او ننشسته ایم. نمی دانیم که او کیست. نمی دانیم که چیست. مجالی نیافته ایم تا بپرسیمش که خواهان چه و بیزار از چیست. به گمانم، در میان این همه باور و اندیشه و عقیده ای که درباره ی خدا وجود دارد، عقل و خرد آدمی راهنمای خوبی باشد. می توان گفت که اگر خدایی وجود داشته باشد، به احتمال بسیار قوی دوست دار آن است که بندگانش یاور یکدیگر باشند، در سختی ها به کمک هم بشتابند و از رنج خود و دیگران بکاهند. به احتمال بسیار قوی بیزار است از اینکه به نامش جانی ستانده شود، یا تحمیل و اجباری صورت گیرد و یا زندانی ساخته شود. راه نزدیک شدن به چنین خدایی چه خواهد بود؟

       دعا و درخواست از خداوند، فارغ از بحث تاثیر گذار بودن یا نبودن آن، در جامعه ی ما و دیگر اجتماع های بشری ریشه دارد. چون انسان را با پروردگارش درخواست و نیازی در میان باشد، چنین آموخته است که پیشکشی ببرد. بدان پیشکش، خرسندی پروردگار را بدست آورد و بدان خرسندی، دعایش به اجابت رسد. این پیشکشی ها بسته به عقیده ها و باورها، پرشمار و گوناگون بوده و هست: خواندن ذکری یا دعایی، سفر زیارتی رفتن، قربانی کردن، هزینه برای مراسم های مذهبی، کمک به نیازمند و یا ترک گناه. در این میانه، پناه بردن به دعا نویس در هنگام گرفتاری ها طرفداران زیادی دارد. در پی دعا نویس کاردرست و مجرب، به شهرها و روستاهای دیگر رفته و بعد، دستمزدی که می پردازند درخور توجه است.

         مدعیان دین و نمایندگان خود خوانده ی خداوند، به ما چنین قبولانده اند که روسیاه و گناه کاریم. پس خداوند خریدار ما و برآورنده ی دعاهای مان نخواهد بود. ناچار واسطه از پی واسطه می تراشیم. و این واسطه می تواند دعا نویسی باشد که از ما برتر نیست، اخلاق پیراسته تر و دانش و خرد بیشتری هم ندارد. اما خواسته ایم که از طریق او پی به مشکل خویش و راه حل آن بریم.

       در نگرش ما، کار جهان بسته به اراده ی خداست. با این حال، پول مان را به دعا نویس می پردازیم. به جای آنکه مثلا به محک و مانند آن واریزش کنیم، یا به نیازمندی که می شناسیم هدیه کنیم و اینگونه از غم کم کنیم و اشکی پاک کنیم و لبخندی بنشانیم. در این حالت، دعا هم مستجاب نشود، پشیمان و زیان کار نخواهیم بود.

        فکر می کنید خداوند کدام را می پسندد؟

                                                                 محبوبه عرب

         ملا علیداد (بخش ششم)

          قدمعلی به قول خود وفادار ماند و بعد از تولد اولین فرزند خود یک روز به کمک شاه­بندر رفت و در مزرعه­ ی خالق­ آباد به اتفاق شاه ­بندر گندم درو کرد. خبر اتفاق بچه­ دار شدن قدمعلی به دنبال توصیه ­ی خوردن « خالق­ آباد باللیقی» توسط شاهبندر، توی ده پخش شد. شاهبندر از این رویدادِ اتفاقی، برای اثبات درستی سخنان خود که؛ مردم اغلب دروغ می­ پنداشتند، بهره جست و تبلیغ کرد. این رویداد به سخنان شاهبندر اعتبار بیشتری بخشید. شاهبندر خود می­دانست که سخنش مایه­ ای نداشته و صرفا یک شوخی بوده ولی وقتی دیگران به او می­ گفتند چگونه توانستی بفهمی خالق ­آباد باللیقی برای قدمعلی دوا هست؟ باز می ­خندید و به شوخی می­ گفت:

       - خوب، یک چیزهایی من می ­بینم و می ­دانم که بقیه نمی ­بینند و نمی ­دانند. این مقصر شما هستید که فکر می­ کنید سخنان من دروغ است حال می­ بینید که نه تنها دروغ نیست بلکه حکیمانه است.

         دومین بچه قدمعلی هم پسر بود که با فاصله دوسال بعد به دنیا آمد قدمعلی نام تقی را برای دومین پسر خود برگزید. سومین بچه هم پسر بود و به دنبال سه­ تا پسر دو دختر هم متولد شد و قدمعلی صاحب پنج فرزند شد.

         توی ده آغداش، بزرگ­ مردی می ­زیست به نام کل ­حسن. کل­ حسن مرد ثروتمندی بود. املاک و حشم زیادی داشت، بزرگ خانواده و خاندان خود بود، بزرگ ­مرد ده هم بود مردم ده آغداش او را مردی سخاوتمند و مهربان می­ دانستند.

          کل ­حسن سِمَت کدخدایی ده را هم داشت و همیشه دو سه نفر نوکر، چوپان و خدمت­ کارداشت به گفته آن روزی ­ها خانه­ دار و درخانه باز بود با اینکه مرد قدرتمندی بود ولی از او به عنوان مردی مهمان نواز و مهربان و زیردست نواز یاد می ­شد. همین ویژگی مهربانی و زیردست نوازی او موجب شده بود که مردم ده برای او نقش پدر معنوی برای ده را قائل باشند.

        نیاکان کل ­حسن بنیان گذاران ده آغداش بودند از همان روز اول بنیان گذاری ده آغداش، یکی از این خاندان کدخدای ده هم بوده و اکنون نوبت کدخدایی به کل­ حسن رسیده بود. گفته می ­شد کل­ حسن نسل پنجم فرد مهاجر و بنیان گذار ده آغداش است. پدر بزرگِ پدربزرگ کل­ حسن که بزرگ خانوار بوده با برادرانش به محل ده آغداش آمدند و ده را بنیان گذاشتند و اکنون نوادگان آنها بیشترین جمعیت ده آغداش را تشکیل می­ دهند.

        زمین می ­چرخید، فصل بهار و زمستان به دنبال هم می­ آمدند و می­ رفتند، زندگی­ ها تداوم می­ یافت، قدمعلی هم با فقر و تهی­ دستی با فرزندانش خوب و خوش می ­زیست قدمعلی پیرتر و فرزندانش بزرگ­ تر می ­شدند. تقی دومین پسر قدمعلی حالا جغله پسری شده بود و چون از جغله پسرهای خانواده تهی ­دست و بیکار ده بود کدخدا کل ­حسن از قدمعلی خواست که تقی را به عنوان کرپه چران به خانه ­ی او بفرستد. قدمعلی از این پیشنهاد خوشحال شد و تقی جغله پسر خود را به خانه کدخدا کل­ حسن فرستاد. بدین جهت پای تقی، جغله پسر قدمعلی گاو­چران، به خانه کدخدا کل ­حسن باز شد و چندین سال در همین خانواده ماندگار شد و خدمت کرد.

         تقی­ ی نوجوان و بعد جوان، فوق ­العاده باهوش بود از اینکه پایش به خانه کدخدا، خانه ­ای که نعمت در آن فراوان بود، باز شده و از فقر خانواده خود نجات یافته، بسیار خرسند بود. هوش فوق ­العاده تقی موجب شد مسئولیت کرپه­ چرانی را به خوبی انجام دهد به علاوه به اعضا خانواده کل­ حسن درکارهای دیگر هم با صداقت و جدیت کمک کند. تقی توانست در خانه کل­ حسن رفتار و کارکردی هوشمندانه و عقلانی از خود بروز دهد و توجه و اعتماد کل­ حسن را به خود جلب کند و جغله جوان محبوبی شود. کل­ حسن این کدخدامرد خردمند برای آزمودن تقی گهگاهی علاوه بر کار کرپه­ چرانی مسئولیت ­های کوچک تری هم به او می­ سپرد تا توانایی او را بیازماید این آزمودن بدون اطلاع تقی جوان بود و تقی با شور و علاقه انجام کارهایی که به او واگذار می ­شد به سرعت و به خوبی انجام می ­داد.

        کدخدا کل­ حسن، چند سال بعد تقی جوان را برکشید و او را از کار کرپه­ چرانی به­ در آورد و کارهای با مسئولیت بیشتری مانند سرپرستی چوپان و گوسفندان گمارد تقی در اینجا هم خوش درخشید کل ­حسن سرپرستی باغات و زمین ­های زراعی و نیز رعیت ­ها را به او سپارد. تقی در این کار جدید هم توان مدیریتی خود را نشان داد و درخشید. تقی در خانه کدخدا کل ­حسن بزرگ­ شد و به سن جوانی رسید کارآمدی تقی جوان در خانواده کل ­حسن موجب محبوبیت او و زبان ­زد مردم شد حالا مردم وقتی می­ خواستند از او نام ببرند می­ گفتند تقی ­ی کل­ حسن. گرچه در این نسبت قدری کنایه هم بود ولی با گذشت زمان برای مردم عادی شد حالا دیگر کمتر کسی به مفهوم کنایی این نسبت توجه داشت.

          تقی ­ی جوان، عاشق دختری از ده قراداغ به نام پری ­ناز شد. پری­ ناز چه ویژگی داشت که توجه تقی جوان را توانست به خود جلب کند؟ خانواده پری­ ناز یکی از خانواده ­های سرشناس و ثروتمند و استخوان­دار ده قراداغ بود پری ­ناز تنها دختر خانواده، دختری قدبلند، زیبا، برازنده و با تناسب اندام بود. دو ویژگی؛ ثروت و شهرت خانواده و نیز زیبایی پری­ ناز توجه تقی جوان را جلب کرده بود. تقی با توجه به موقعیت اجتماعی که در کنار کل­ حسن کدخدای آغداش پیدا کرده بود حق خود می ­دانست که بتواند با چنین خانواده ­ای ثروتمند و مشهوری وصلت کند.

         تقی جوان در موقعیت مناسبی در خانه کدخدا کل­ حسن قرار داشت مدیریت اغلب کارهای خانه و نیز امور ده با تقی جوان بود که زیر نظر کل­ حسن انجام می ­گرفت. تقی حالا از نظر توانمندی مدیریت کارها، خود را هم­ وزن کدخدا کل­ حسن می ­پنداشت. به همین جهت دوست داشت با کدخدا کل­ حسن شناخته شود نه با پدرش. دوست داشت پدری همچون کدخدا کل ­حسن می ­داشت تا قدمعلی گا­وچران. برایش چندان خوشایند نبود که به غریبه­ ها پدرش را معرفی کند به همین دلیل اگر غریبه­ ای ازش نام پدرش را می ­پرسید او خود را مباشر کدخدا کل­ حسن معرفی می­ کرد و می گفت:

        - من از بچگی در کنار کدخدا کل­ حسن بزرگ شده ­ام.

        به همین جهت تقی جوان علاقه ­مندی خود را به پری­ ناز با کدخدا کل­ حسن در میان گذاشت نه با پدرش. تقی جوان از کدخدا کل ­حسن خواست که برای او به خواستگاری برود و پا درمیانی کند.

          کدخدا کل ­حسن از آنجاییکه تقی را دوست داشت و او را جوانی بسیار برازنده می ­دانست تقاضای تقی را پذیرفت و شخصا برای تقی به خانه پدر پری ­ناز به خواستگاری رفت و خانواده پری­ ناز هم موافقت کردند جشن عروسی هم در خانه کدخدا کل­ حسن برگزار شد و قسمت کوچکی از خانه بزرگ کدخدا کل ­حسن برای سکونت تقی در اختیار او قرار داده شد و پری ­ناز در هیات عروس به خانه کل­ حسن آورده شد. تقی با پری ­ناز زندگی مشترک خود را آغاز کردند. حاصل این ازدواج سه پسر و دوتا دختر بود.

          تقی جوان بعد از ازدواج هم همچنان در هیات دستیار محبوب که آن روز مباشر می ­گفتند در کنار کدخدا کل­ حسن بود و با عشق و علاقه خاص کارهای کدخدا کل ­حسن را مدیریت می­ کرد.

        در این زمان اتفاقاتی پیش آمد که روان کل ­حسن را به هم ریخت او را به جهان دلسرد کرد. این اتفاق چه می­ توانست باشد؟ رویداد انقلاب مشروطه و به قدرت رسیدن خان ­های بختیاری و تصاحب املاک مردم توسط خان­ های بختیاری بود.

 خان­های بختیاری به دنبال شرکت­ شان در بیرون راندن محمدعلی شاه قاجار و به دست گرفتن قدرت مرکزی، تنها  قدرت منطقه شده بودند دولت مرکزی را در دست داشتند در شرکت نفت که انگلیسی ­ها تازه تاسیس کرده بودند هم سهام­ دار بودند بنابراین هم قدرت داشتند و هم پول. خان­ های بختیاری با دردست گرفتن قدرت توانسته بودند به منابع مالی فراوانی دست یابند حالا با استفاده از این منابع مالی به دست آمده تصمیم گرفتند املاک مردم منطقه­ ی چهارمحال را هم با نام خرید تصاحب کنند تا هم حاکم باشند و هم ارباب و هم به آرزوی دیرینه خود یعنی دست­ یابی به سرزمین حاصلخیز منطقه چهارمحال را تحقق ببخشند.

        منطقه­ ی چهارمحال یک سرزمین حاصل ­خیزی بود از دیرزمان بختیاری ­ها چشم طمع به این منطقه داشتند و هر از گاهی که حکومت ­ های مرکزی ضعیف می­شد به این منطقه دست درازی می ­کردند. تمام حکومت­ های مرکزی از دست­ یابی بختیاری ­ها به منطقه چهارمحال بیمناک بودند و مانع باز شدن پای بختیاری ­ها به منطقه چهارمحال می­ شدند. حالا پس از فرار محمدعلی شاه قاجار حاکمیت قبلی از هم پاشیده و قدرت دست خان ­های بختیاری افتاده است هیچ مانعی برای تحقق آرزوی دیرینه ­شان نبود این بود که پس از فتح تهران و به دست گرفتن قدرت مرکزی، چهارمحال را ملک مطلق خودشان می ­دانستند جلسه­ ای به منظور تقسیم املاک مردم گرفتند در آن جلسه قراردادی نوشتند با این مضمون که هر خانی قسمتی از املاک دهی را خرید خان ­های دیگر اقدام به خرید املاک آن ده نکنند تا املاک هرده تمام و کامل مال یک خان باشد. و چون خودشان را خوب می ­شناختند که روی قول و عهد و پیمان خود نخواهند ایستاد برای تضمین این قول نوشتند: هرکه روی این قول نایستد، بوش(بابایش) سگ.

        خان ­های بختیاری روی قول خود نایستادند و در بسیاری از روستاها دو یا سه تا خان برای خرید املاک رفتند از جمله ده قراداغ. ورود و حضور دو یا سه خان در املاک یک ده پی­ آمدهای ناخوشایندی برای ده داشت برای نمونه در ده قراداغ بعد از تصاحب املاک همیشه دوتا کدخدا بود هریک از طرف خان اربابی انتخاب شده بودند. 

        خان ­های­ بزرگ خود در مراکز قدرت مثل تهران و اصفهان بودند فرزند و نوکران خود را به منطقه جهت خرید و املاک گسیل کرده­ بودند.

        کار خرید املاک به سادگی صورت نگرفت عده­ ای از مردم ملک خود را فروختند و عده­ ای سخت مقاومت و از فروش املاک خودداری کردند.

         کارگزاران خان که برای خرید املاک می ­رفتند یک تیم بودند فرزند خان و یا مباشر ارشد، قباله نویس و شکنجه­ گر. این تیم در خانه کدخدای هر ده مستقر می ­شدند صاحبان املاک را دعوت می­ کردند نزد آنها برود مباشر خان می ­گفت:

        - اراده خان... بر این قرار گرفته که املاک این ده را بخرد و شما ملک خود را به خان... بفروشید پولش را دریافت کنید ملک دست خودتان می­ ماند و شما رعیت پر افتخار خان... خواهید شد و سهم مالکانه را خواهید پرداخت.

       اگر صاحب ملک حاضر به فروش می ­شد وظیفه­ ی ملای همراه تیم می ­شد تا دست به قلم شود و قباله را بنویسد و اگر صاحب ملک راضی به فروش نمی ­شد به دستور سرپرست تیم خرید، شکنجه­ گر تیم دست به کار می­ شد و مقاومت صاحب ملک را با شلاق زدن در هم می ­شکست و اگر بازهم مقاومت نشان داده می ­شد لای انگشتان دست اشکلک می ­گذاشت تا خون از زیر ناخن بیرون بزند و راضی به فروش گردد.آنگاه ملای همراه تیم،  قباله را با این پاراگراف شروع می­ کرد:

     بسم ­اللله الرحمان ­الرحیم غرض از تحریر و ترقیم این کلمات شرعیت الدلالات و واضحت ­البینات آن است که از روی الشدرضا و رغبت تمام من دون ­الاکراه و اجبار حاضر گردید آ...

       در جلسه تقسیم املاک خان ­های بختیاری، املاک ده آغداش سهم سردار نصرت­ شد. گروه خرید املاک سردار نصرت به سرپرستی آفتحعلی مباشر خان به ده آغداش وارد و درخانه کدخدا کل­ حسن استقرار یافتند.کل­ حسن کدخدای ده آغداش یکی از مخالفان فروش املاک بود و نمی­خواست خود و نیز مردم ده املاک ­شان را بفروشند بنابراین از آمدن آفتحعلی و همکارانش خوشحال نبود و نمی ­خواست این اتفاق فروش املاک رخ دهد ولی عملا کاری هم نمی ­توانست بکند چون خان­ های بختیاری با مخالفان فروش املاک با خشونت برخورد می­ کردند. کدخدا کل­ حسن برای اینکه کمتر با ماموران خان روبرو شود تقی نوکر خود را به آفتحعلی معرفی کرد و گفت:

         - تقی مباشر من است او را مامور می­کنم که در خدمت شما باشد من پیرمردی هستم ممکن است نتوانم همیشه و آنگونه که شایسته و بایسته است در خدمت باشم هر امری دارید به تقی بگویید تا انجام دهد.

         - پس خودت اول املاکت را قباله کن تا مردم هم به پیروی از شما املاک ­شان را قباله کنند.

        - من املاکم را نمی­ فروشم.

         آفتحعلی مباشر سردار نصرت­ خان قدری سالخورده، موهای سرش جوگندمی، مردی سرزنده، خوش ­سخن و پرتامل در امور بود سخن و حرف خود را سنجیده می­ زد به نظر می ­رسید سرد و گرم روزگار را بسیار چشیده است. آفتحعلی بسیار مورد اعتماد خانِ ارباب بود و در نبود ارباب حکم او حکم ارباب محسوب می ­شد.

         آفتعلی سخن کدخدا را نشنیده گرفت اندیشید که اگر همان اول بخواهد چوب و فلک بکار بندد ممکن است جو ده دچار تنش گردد.

        آفتحعلی تقی را مامور کرد که توی ده بگردد و مردم را تشویق به فروش املاک­ شان کند عده ­ای آمدند و مورد تشویق و ترغیب آفتحعلی قرار گرفتند و املاک شان را قباله کردند و دادند به مباشر خان و پول شان را گرفتند عده ­ای هم آمدند و اظهار نا رضایتی کردند آنها هم توسط آفتحعلی تهدید به شلاق و سرانجام راضی به فروش شدند دو سه نفر مقاومت کردند آفتحعلی دستور شلاق را صادر کرد و در سه راهی سَرِ کوچه باغ میانه­ ی ده که میدانکی بود پای شان را به تنه درخت بستند و چوب کف­پای شان زدند سرانجام آنها هم راضی به فروش شدند تنها کدخدا کل­ حسن ماند.                                                             ادامه دارد


یادداشت های بازدیدکنندگان

نویسنده هی....هی! در تاریخ 1398/04/29 ساعت 05:22:08
عجب آشفته بازاری ست این دنیا!میم را پرت کردن بیرون حالا کی را اوردن همونا بعنوان فرمانده

نویسنده Anonymous در تاریخ 1398/04/28 ساعت 04:44:05
از زمانی که میرزای شیرازی فتوای تحریم تنباکو را در نجف صادر کرد و نفوذ این فتوی چنان بود که در دربار ناصرالدین شاه هم قلیان ها را شکستند انگلیسی ها فهمیدند که کجا را باید هدف بگیرند و انصافا هم که پیروان خوبی پیدا کردند که چشم و گوش بسته از آن ها تبعیت کنند چه خوب است که انسان قبل از صحبت راجع به هر چیزی اندکی تحقیق کند حوزه های علمیه شیعه در دوره های مختلف تاکنون از لحاظ مالی مستقل از دولت ها بوده اند برای همین توانسته اند به موجودیت خود ادامه دهند الان هم مخارج طلاب و حوزه های علمیه از وجوهات خمس که مومنین کاملا داوطلبانه می پردازند تامین می شود طلاب مانند ائمه (علیهم السلام) علم امامت ندارند که نیاز به مطالعه نداشته باشند و به دنبال کار بروند دروس حوزوی هم مشکل است و شخص باید پنجاه شصت سال درس بخواند تا در دروس حوزه مسلط شود پس اهل ایمان داوطلبانه این مخارج را که در راستای تحقق اهداف انبیا و امامان است می پذیرند هر چند هزینه ای که در این قبال پرداخت می شود بسیار ناچیز است با این وجود امتحان کردن قضیه آسان است اگر زندگی طلبگی رفاه زیادی دارد می توانید به آن بپیوندید به یک حوزه علمیه سری بزنید ولی خودتان نوشته اید که این ها کم هستند پس قطعا می دانید که خبری نیست وگرنه هر جا سخن از پول و یا حتی قدرت باشد سیل جمعیت سرازیر می شود حرف از انصاف زدید منصف باشید و بزرگانی مانند شیخ حسنعلی اصفهانی آیت الله بهاالدینی علامه جعفری آیت الله طباطبایی علامه مجلسی شیخ بهایی میرداماد آیت الله بهجت میرزا جواد آقا ملکی تبریزی آیت الله قاضی و صدها نفر دیگر از مفاخر شیعه را با یک کلمه آخوند مورد تهمت و افترا قرار ندهید که فردای قیامت باید جوابگو باشید

نویسنده اهورا و مـــــــ در تاریخ 1398/04/28 ساعت 17:53:35
باسلام و درود فراوان....خدمت دوستانی که فقط با مطلباشون مطلب اصلی رو گم میکنن.... اول خدمت دوست عزیزی عرض کنم که از شما پیداس که فقط دنبال خالی کردن عقده میباشی.....هم اینایی رو که نام میبری و میگی جایگاهی ندارن...والله هرکاری که بخوان انجام میدن...نمونه بارزش جابجایی فرمانده بسیج که اصلا لیاقت این جایگاه رو نداشت.... خودشون اقای م رو اوردن خودشونم پرتش کردن بیرون با اون اجنبیای دورو برش.....پس نتیجه میگیریم که شماها فقط دنبال حاشیه میگردین.....داخل سالن هزار اتفاق افتاده چرا فقط این تیرک خار شده برا بعضیا که هویت ندارن و تا دیروز هم بابا خودشون رو از رو خر پرت میکردن پایین حالا مدافع حقوق بشر شدن......

نویسنده Anonymous در تاریخ 1398/04/20 ساعت 19:11:51
با سلام .مثل اینکه بعضی ها سالن ورزشی رو با باغ وحش اشتباه گرفتن .دیشب دو نفر از افرادی که بازی میکردن از روی عصبانیت و فشاری که به آنها وارد شده (اتفاقات روستا)دیگه زورشون به کسی که نمیرسه ودر روستا جایگاهی که ندارند با چارچوب دروازه گل آویز شده و آن را نقش بر زمین کردند وخساراتی به سالن ورزشی زدند .البته درکشان میکنیم

نویسنده نوه خاله خجه در تاریخ 1398/04/18 ساعت 04:07:44
درود برشما..که براستی و درستی این موجود بی خاصیت را توصیف کردی..با سپاس فراوان

نویسنده آنتی آخوند در تاریخ 1398/04/18 ساعت 04:28:22
بله متأسفانه در جامعه ما این قشر آخوند از دسترنج دیگران بهره برداری می کنند 
به عنوان مثال همین آخوند روستای مارکده دست به سیاه وسفید نمیزنه واگر دقت کرده باشید برای نماز ظهر که میاد مسجد با چشمانی پف کرده در مسجد حاضر میشه که معلومه تازه از خواب ناز بیدار شده 
اخیرا هم مطلع شدیم کارش از دخالت در امور روستا گذشته وبه کار شکنی روی آورده البته که دور از انتظار هم نیست

نویسنده Anonymous در تاریخ 1398/04/18 ساعت 05:00:25
آخوندهاى شياد در دوره قاجار 
 
در تفت شب را در باغ حاجی محمدحسن گذراندیم. یک نفر معمم بسیار فضولی حضور داشت. دیدم حاجی محمدحسن هم از وجود او در عذاب است. من هم راحت نبودم. بعد از صرف شام که با حاجی تنها شدم پرسیدم این ملا که بود و با شما چکار داشت؟ 
 
گفت این آخوند بی‌شرم صدمه‌ای به من زده که نظیر آن به کمتر کسی وارد شده! این بی‌حیا از شاگردان شیخ محمد سبزواری است که در این شهر بعنوان مجتهد ریاست میکند. من این ملا را بواسطه تقوایی که شیخ سبزواری از او حکایت میکرد، برای تعلیم دخترم به خانه آوردم. چون دختر بزرگ شد دیگر مناسب ندیدم و به آخوند گفتم دیگر نیاید. 
 
بعد ازچند روز این نمک‌نشناس بی‌شرم نزد پسرم آمده میگوید همشیره شما معقوده من است و دخترم هم شاهد است! آن جوان مشتعل شد و او را از خانه بیرون راند. 
 
روز بعد شیخ محمدسبزواری مرا احضار کرده و گفت: وصلت شما باجناب آخوند ملاعلی اکبر که شخص محترمی است مبارکباد! خوب است دختر را بدهید ببرد! گفتم خدا نکند من به چنین امر نامبارکی اقدام کنم. گفت دختر شما بالغه و عاقله است و در شریعت مقدس اختیارش با خودش است. آمده پیش من اقرار کرده عقد کرده ملاعلی اکبر است و تو دیگر اختیارش را نداری! 
 
گفتم محال است دخترم ازخانه بیرون رفته باشد. حالا بگویید چگونه دختر مرا شناختید؟ فورا مثل آتش شده گفت میخواهی مرا تکذیب کنی! گویا مذهب بابی را قبول کرده‌ای! 
 
به خانه رفتم. دخترم از این ملای بی‌شرم و استادش مثل بید لرزان و مثل ابر گریان بود. از دخترم سوال کردم. ابدا خانه شیخ را ندیده و صحبتی نکرده و تمام گفته‌های آن دو را انکار کرد. 
 
فردایش باز شیخ سبزواری مرا احضار نمود و گفت شما میخواهید مرا دروغگو بدانید!؟ من دیدم این لعین ایستاده تا با تهمت و افترا، مال و جان و آبرویم را پامال کند. گفتم کمی به من مهلت دهید. 
 
درمانده و بی‌پناه به محمدخان والی حاکم یزد که مرد سالمی است پناه برده و ماجرا را برایش بازگو کردم. گفت من میدانم که شما راست میگویید اما میدانید زندگی و مرگ ما بدست اینهاست. باید با خودشان بطوری بسازید! 
 
گفتم اجرا به دست شماست. این خلاف‌ها را اجرا نکنید. مردم وقتی میبینند کاغذ یکی را اجرا میکنید تسلیم او میشوند، نکنید. 
 
گفت عجب است از تو که هنوز نمیدانی! آیا ما میتوانیم آشکارا با اینها مخالفت کنیم؟ این جماعت که شهرها را پُر کرده‌اند به اسم شریعت هرچه بخواهند میکنند. برای یکی سند میسازند، وکیل میشوند، شاهد میشوند، جرح میکنند، مومن میسازند، تکفیر میکنند و..‌. حال ما میتوانیم بگوییم آقا دروغ میگوید؟ اگر تبانی کردند و به من تهمت زدند که ظلم میکند یا بابی است و بیرق واشریعتا بلند کردند من چه باید بکنم؟ آیا ما مجبور نیستیم با اینان بسازیم؟ 
 
ایراد میکنی، میگویند مجتهد را ایراد جایز نیست. تکذیب میکنی مثل این است خدا و پیغمبر را تکذیب کرده‌ای! میگویی فلان مجتهد درفلان کتاب چنین نوشته، میگویند مجتهدم و رای خودم است. هرچه میخواهند میکنند. خواهش دارم برو و با آخوند مهربانی کن بلکه توانستی طلاق صوری بگیری. غالبا مقصود اینها از این شرارت‌ها به دست آوردن مال است. 
 
خلاصه فعلا مجبورم با این آخوند بی‌شرم و حق ناشناس مهربانی کنم بلکه پولی داده و یک طلاق‌نامه صوری از او به دست آرم. این است روزگار ما! 
 
#منبع: خاطرات حاج سیاح. خلاصه صفحات 175تا178

نویسنده Anonymous در تاریخ 1398/04/29 ساعت 05:28:26
بنظرشما یه نفر که میخواد کاروکاسبی راه بندازه ومنبع درامدی داشته باشه از چه ملاک ومعیار و رویه واصولی باید پیروی کنه؟ایا تو خونه کاروکاسبی کردن کار درستی یه؟ترشی درست کردن توخونه چون کار یک خانمه ایرادی نداره اما کارهنری چی!؟

نویسنده آدم خوبه!!.... در تاریخ 1398/04/31 ساعت 04:57:17
اونی که بیست سال توخونش هم زندگی میکنه کار و کاروکاسبیش هم می چرخه حتما یه جای کارش ایراد داره!!کارش اخلاقی واصولی نیست اما چون ما مارکده ایها عقل مون به چشممونه بخاطر همین فریب ظاهرسازی افراد را میخوریم وحاضریم دره مغازه اون یکی که مغازه داره مغازه اش براش هزینه داره مجوزش را گرفته واصول کسب وکار دریک جامعه مدنی را رعایت کرده نریم اما دره خونه طرف بریم وبهش سفارش کار بدیم اینم یه نمونه از آشفته بازاره.....چون کسی به کسی نیست ...چون نظارت بر نحوه وچندوچون کاسب کارا نیست طرف میگه فعلا که خرتوخره کسی ومقام ومسولی کاربکارم نداره ازم مجوز که نمیخوان کسی هم بهم اجبارنمیکنه که حتما مغازه بزنم ...خب چه کاری دکون اجاره کنم وماهیانه کلی پول بدم پول برق وآب بدم اونوقت چیزی برام نمی مونه که !!....بله اینجوریه که اونجوریه وبعضی ها بشکل سیار ومفتکی درآمدزایی میکنن.......
نام شما / ایمیل شما


کلیه حقوق این سایت متلعق به روستای مارکده می باشد