Home arrow صفحه اصلی arrow آوای مارکده arrow گزارش نامه 187 اول مرداد 98
گزارش نامه 187 اول مرداد 98 چاپ ارسال به دوست
نویسنده Administrator   
1398/04/31 ساعت 14:24:21

       بی  شرمی

       بی ­شرمی؛ یک گرفتاری روانی است که شوربختانه بعضی ­ها دچارش هستند. در جامعه، در گفت ­وگوی روزانه، بی ­شرمی را با بی حیایی هم معنی بکار می ­برند. معادل عربی بی ­شرمی وقاحت است که عرب زده ­های مملکت ما از این واژه استفاده می­ کنند. عوام به آدم بی ­شرم؛ بی­ حیا، پررو، رودار، دریده، بی چشم و رو، سنگِ ­پای قزوین و... هم می ­گویند.

         بی ­شرمی یک روش و رویه زیستن است آدم بی ­شرم آدمی است که به رویه زیست و کارکرد خود نمی ­اندیشد، سخن و رفتار خود را با معیاری همچون اخلاق  و انصاف مقایسه و ارزیابی نمی­ کند بلکه همیشه یک حالت حق به جانب دارد و فکر می­ کند تمام حقیقت نزد اوست به همین جهت خود را برتر و حق خود را بیشتر و گلیم خود را بزرگتر از گلیم دیگران می ­بیند و می ­داند.

        نخست ببینیم شرم چیست تا پی به عمق بی ­شرمی ببریم. شرم یک احساس است مانند احساس ­های دیگری که ما داریم. مثل: غم، شادی و...که در مغز یعنی مرکز فرماندهی آدمی در دوران رشد بر اثر تعلیم و تربیت باید شکل بگیرد و در درون آدمی نهادینه شود. اگر چنین اتفاقی بیفتد همان چیزی است که ما آن را با نام وجدان می ­شناسیم که از درون، همانند یک قاضی منصف، ما را داوری می­ کند. کار احساس شرم بازدارندگی از رفتار و گفتار نامناسب از طریق داوری درونی است.

         وقتی قاضی درونی می ­تواند منصفانه داوری کند که وجدان سالمی در ما شکل گرفته باشد. در چه شرایطی وجدان سالم در آدمی شکل می­ گیرد؟ وقتی که پدر و مادری دانا و مهربان ما را با آموزه­ های اخلاقی و انصافمند تربیت و بزرگ کرده باشند آدمی که با آموزه­ های مبتنی بر انصاف مانوس و بزرگ شده باشد دارای وجدانی اخلاقمند خواهد بود.

       داشتن انصاف یک فضیلت اخلاقی انسانی است به همین جهت باید بدان توجه ویژه داشت برای اینکه انصاف از نصف می ­آید و باورمند بودن به فضیلت انصاف، پذیرش مساوات، برابری و برادری در میان آدمیان است و آدم انصافمند آدمیان را برابر می ­بیند و می ­داند. در ذهن آدمی که برابری انسان ­ها را پذیرفته، خود بزرگ­ بینی، خود برتر انگاری، خود را تمام حقیقت پنداشتن جایی ندارد.

        آدمی که پدر و مادری دانا و مهربان داشته­ است و محیط رشدش امن و آرام  بوده و حرمت اعضا خانواده رعایت می ­شده، وجدانی اخلاقمند در او  شکل  گرفته، حال هرگاه رفتاری ناشایست از او سر زند مورد سرزنش داور درونی (وجدان) قرار می ­گیرد آنگاه احساس شرم می ­کند یعنی از خود خشمگین می ­شود رفتار خود را نا شایست و دور از شان انسانی می ­داند این خشم از خود که سرزنش از خود را به دنبال خواهد داشت؛ همان احساس شرم است که موجب باز دارندگی آدمی از کارهای نا مناسب و تجدید نظر در رفتارهای بعدی می ­گردد. افرادی که وجدان سالمی دارند دلیل خشم­ شان از رفتار نا مناسب خود، بد و نا مناسب بودن رفتار است، چه مردم بدانند و چه ندانند، فقط به دلیل اینکه رفتار نا مناسبی از آنها سر زده، شرمگین و خود را سرزنش می­ کنند و این یک فضیلت اخلاقی است.   

           داشتن وجدان اخلاقمند یکی از نشانه­ های سلامت روانی است و احساس شرمی که با فرمان وجدان به دنبال رفتار نا مناسب در آدمی شکل بگیرد به آن احساس شرم درونی می­ گویند. این احساس شرم درونی بسیار با ارزش ­تر و باز دارندگی ­اش عمیق ­تر از احساس شرم بیرونی است که بر اثر ترس از آبرو در آدمی اتفاق می ­افتد. شرم اگر در زمان و مکان مناسب به کار برده شود نشان از سلامت روانی فرد دارد چون نقش ترمز را در رفتار و گفتار آدمی دارد. وجود شرم در وجدان آدمی اجازه نمی­ دهد سخن نادرست و نا بجا بگوید رفتار ناشایست بکند بنابراین انسان را از آلوده شدن به زشتی و پلشتی دور نگه می ­دارد.

           اگر هنگام رشد و تربیت، پدر و مادر دانا و مهربانی نداشته باشیم که ما را با آموزه­ های اخلاقی و انصافمند آشنا کنند و محیط رشدمان امن و آرام و با رعایت حرمت اعضا خانواده نباشد، نه تنها وجدان بیدار و آگاه و منصف در ما شکل نمی­ گیرد بلکه وجدانی بیمار و گرفتار شکل خواهد گرفت، وجدانی با احساس خود برتر پنداری، خودخواه، خشمگین و تخریب­ گر، خود بی ­ارزش پنداری، بی مسئولیتی، دارای خشم و نفرت و... بنابراین متوجه رفتار نا مناسب خود نخواهیم شد و احساس شرمی هم در ما شکل نخواهد گرفت حال دیگران که متوجه رفتار نا مناسب چنین شخصی گردند این شخص را بی ­شرم، پررو، بی­ حیا، رودار، بی وجدان می ­نامند و رویه زیست او را بی ­شرمی و یا بی ­شرمانه خواهند شمرد.  

           با این وجود ریشه احساس شرم می ­تواند درونی باشد که بدان ندای وجدان می ­گویند ولی گاهی ممکن است ریشه ­ی احساس شرم نه که درونی بلکه بیرونی باشد که به آن نظر و داوری دیگران می ­نامیم. نظر و داوری دیگران با پدیده ­ای دیگر به نام آبرو ارتباط پیدا می­ کند. آدم­ هایی که به دنبال کار نا مناسب بر اثر ترس از داوری منفی دیگران احساس شرم می­ کنند ترس از ریخته شدن آبروی خود دارند، نه شرم از بد بودن آن رفتار، بی­گمان این شرم ارزش اخلاقی ندارد و آن را نمی ­توان فضیلت اخلاقی نامید برای اینکه اگر دیگران نبینند و ندانند احساس شرمی صورت نخواهد گرفت و بازدارندگی هم نخواهد داشت.

         شرم در بین مردمان جامعه در گفت ­وگوهای روزانه ­خیلی معنی روشنی ندارد آدمی با ذهنیت و هویت مذهبی به خطا آن را با احساس گناه هم معنی می ­گیرد که باید دانست تفاوت دارد و  یکسان و همانند نیست. احساس گناه در پی نافرمانی و سرپیچی از دستورات و آموزه های دینی و مذهبی منتسب به خدا، در ذهن آدمی شکل می­ گیرد و بنا به باور باورمندان در جهانی دیگر، که بدان آخرت گفته می ­شود، کیفر دارد ولی شرم به دنبال فرمان قاضی درون، یا همان وجدان و در پی رفتار نا مناسب  اخلاقی، انسانی بوجود می ­آید بنابراین پدیده­ ای است که ریشه­ ی انسانی، اخلاقی و معرفتی دارد درحالی که ذهنیت گناه اندیش ذهنی تقلیدگر، پیرو و اطاعت کننده است. 

          آدمی با ذهنیت روشنفکری، عقل ­گرا و خردورز، شرم را با حیا همسان می­ داند. حیا یک فضیلت مخصوص انسان است و آن احساس دیدن و به حساب آوردن دیگران است دیگرانی که درست و دقیق همانند ما حقمدارند و حرمت دارند. وقتی دیگران را ببینیم و برای آنها به اندازه خودمان حق قائل باشیم بی ­گمان پا را از گلیم خود درازتر نخواهیم کرد آدمی با داشتن حیا دروغ را توهین به خود و تجاوز به دیگران خواهد دانست بنابراین گرد دروغ نمی­ گردد. آدم با حیا اختلاس یا پول­ های گم شده­ را دزدی می ­داند و دستش را به آن نمی­ آلاید. ریشه احساس حیا و یا همان شرم درونی، برآمده از عقلانیت، خردورزی و معرفت ­اندیشی است. براساس این نگرش که اصل و اصالت با انسان است، انسان­ به صرف انسان بودن فارغ از اینکه رنگ پوستش چیست، دین و مذهب باورش چیست و در کجا زندگی می­ کند، دارای کرامت، حرمت و حقمدار است. بنابراین رعایت حق و حریم انسان فضیلت محسوب و کسی که این حریم­ ها را رعایت می­ کند انسانی با حیا است.

           و آدم­های عادی جامعه احساس شرم را با احساس خجالت یکی می­ پندارند که باید دانست این دو با هم تفاوت دارند. ریشه­ ی احساس خجالت، خود را بد پنداشتن است در صورتی که ریشه احساس شرم، این است که من رفتار بدی داشته ­ام و این دو با هم تفاوت بسیار دارند. در احساس شرم درونی من خود را خوب می ­دانم که رفتاری نا مناسب از من سر زده است ولی در خجالتی بودن من خود را آدم بد و بی ارزشی می ­دانم که چنین رفتار نا مناسبی داشته ­ام. خود را بد دانستن یک بیماری است، یک گرفتاری روانی است علت این بیماری و گرفتاری روانی هم آسیب­ های دوران کودکی است.

          متاسفانه در جامعه رویه زیست بی شرمی رو به گسترش است و بی ­شرمان برای رفتار و گفتار بی شرمانه خود هم پوشش درست می ­کنند تا مردم عادی متوجه نشوند مثلا دزدی که رفتاری ضد اخلاق و ضد انسانیت انسان است نامش را تغییر می ­دهند و اختلاس می ­نامند و یا می­ گویند فلان مقدار پول گم شده است!!؟؟ دروغ که رفتار بس زشت و غیر اخلاقی انسانی است نامش را مصلحت و مدیریت می ­گذارند!؟ تبعیض را که در جامعه ما فراوان است اسمش را قانون گذاشته ­اند!؟ آزاد اندیشی و آزادی بیان فردی و اجتماعی مردم را محدود کرده ­اند نامش را امنیت گذاشته ­اند، عقیده خود را بر مردم تحمیل می­ کنند و نامش را رستگار کردن و رساندن مردم به سعادت می ­گذارند.

          اگر کمی به رفتار و گفتار آدم­ های پیرامون خود دقت کنیم رویه­ و رفتارهای بی ­شرمی را به آسانی خواهیم دید. خواهیم دید آدمی با رویه زیست بی ­شرمانه آدمی است با ظاهری آراسته، با ادعاهای بزرگ، چند چهره، زبانش از بقیه درازتر و ادعاهای حق به جانبش هم بیشتر به همین جهت همیشه میدان ­دار و صدایش بلندتر. برای ایمنی خود به قدرت و یا مذهب تکیه داده و به آسانی با دروغ، انگ و بر چسب، مخالفان خود را از میدان بیرون می ­کند تا تنها صدای خودش پژواک داشته باشد. تلویزیون در میان رسانه­ های اجتماعی امروز، ابزار مناسبی است برای بیان دروغ ­های بی شرمانه، چون در اختیار گروهی خاص است کسی دیگر راهی به آن ندارد و گوینده چشم توی چشم نیست که اگر ته مانده شرمی هم هست او را باز بدارد.

                                          محمدعلی شاهسون مارکده 30  تیر 98

        ملاعلیداد (بخش هفتم)

        همه ­ی تهدیدها و شکنجه ­ها به اطلاع کدخدا کل ­حسن می ­رسید. آفتحعلی به کدخدا کل­ حسن گفت:

        - کدخدا قاعده و قانون در هر دهی که ما می ­رویم این بوده که کدخدا اولین فردی بوده که به احترام دستور خان، املاکش را قباله می­ کرده است ولی شما به دستور خان بی احترامی کردی و گفتی که نمی­ فروشم اگر پیرمرد نبودی دستور می ­دادم توی میدان ده پایت را به درخت می ­بستند و چوب کف پایت می ­زدند تا درس عبرت برای دیگران باشی ولی حیف که پیرمردی، حالا که من احترام تو را نگه­ داشتم دگر آن جمله نمی ­فروشم را تکرار نکن ملکت را قباله کن تا ده یک پارچه یک مالک داشته باشد و من هم از آن نافرمانی اولیه شما چشم می ­پوشم و به سردار گزارش نمی­ کنم و از سردار حکم تمدید کدخدایی را هم برایت می ­گیرم.

       - من مایل به فروش نیستم.

        - من یکبار دیگر توصیه می ­کنم که مقاومت نکن و من را مجبور نکن که دستور شلاق دهم.

        - مگر یکی از شرایط خرید و فروش رضایت طرفین نیست؟ من راضی به فروش نیستم.

         آفتحعلی رو به همکارانش کرد و گفت:

         - اگر کدخدا را ببریم توی میدان ده و در حضور همه شلاق بزنیم پیر مردی است خیلی بی احترامی بهش خواهد شد و آبرویش می ­رود به احترام اینکه جند روز در خانه ­اش بودیم و نان و نمکش را خوردیم توی خانه به دور از چشم مردم با اشکلک انگشتان دستش را نوازش دهید تا رضایتش فراهم گردد.

          ماموران خان دست به کار شدند در همان فشار اولیه جیغ الامان کدخدا درآمد و رضایت خود را اعلام کرد قباله تنظیم و کدخدا در حالی که درد انگشتان امانش را بریده بود مُهر خود را زیر قباله زد. بنابراین تمام املاک ده آغداش به مالکیت سردار نصرت خان درآمد و تمام مردم ده آغداش هم افتخار رعیتی خان را به دست آوردند. آفتحعلی هنگام رفتن به کدخدا کل ­حسن گفت:

        - باز هم به خاطر نان و نمکت و نیز رفتار و برخورد خوب و صادقانه تقی پاکارت حکم کدخدایی ده را از سردار برایت می ­گیرم و تو باید قول بدهی که با تمام جدیت در امر جمع­ آوری و تحویل محصول سهم ارباب بکوشی.

          کدخدا کل­ حسن به دنبال این رویداد به دستور آفتحعلی مباشر سردار نصرت به سمت کدخدایی خود ابقا شد ولی کدخدا از خان بختیاری بیزار بود نمی­ خواست آنها را ببیند از اینکه کدخدایِ خانِ زورگو است، ناراحت بود دوست داشت برود توی بیابانی و تنها به دور از دید و دسترسی قدرتمندان زندگی کند دنیا برایش تیره و تار شده بود احساس می­ کرد ارزشش را از دست داده، شرفش لگدمال شده، حالا دیگر از اسم کدخدایی هم بدش می ­آمد، مانند شبح شده بود، هیچ چیز برایش لذت نداشت، ارزشمند نبود، احساس می ­کرد بیهوده است. 

            در سه چهار روزی که تیم خرید املاک سردار نصرت توی خانه کدخدا کل­ حسن بودند تقی مرتب از آنها پذیرایی می ­کرد و کامل در خدمت آنها بود و امر و نهی آنها را اجرا می­ کرد. تقی برخلاف کدخدا کل­ حسن از خان­ های بختیاری خوشش می ­آمد. کلاه کج بر سر نهادن­ شان، سوار بر اسب شدن ­شان، تفنگ برنو بر دوش انداختن­ شان، قدرت­ شان، هیبت ­شان، حتی با لهجه لری حرف زدنشان برای تقی خوشایند بود و در ذهن و ضمیر خود دوست داشت همانند آنها قدرتمند باشد و همان رفتارها را داشته باشد.

       تقی خیلی خوشحال بود که در این چند روز همنشین و هم­ صحبت مباشر خان بختیاری شده است با مباشر خان آشنا شده است. آفتحعلی مباشر سردار نصرت­ خان هم از هوشمندی و دانایی تقی پاکار کدخدا کل­ حسن خیلی خوشش می ­آید او را مردی باهوش و کارآمد ارزیابی می ­کند.

        کل ­حسن ماموریت­های بیرون از ده را به تقی سپرد. از جمله سرپرستی حمل هیزم زمستانه سهم ده آغداش و نیز و حمل محصول سهم ارباب را از ده آغداش به چغاخور، مرکز فرماندهی خان­ و ارباب بختیاری را به او سپرد. تقی جوان این کار را بسیار دوست داشت چون سبب آشنایی بیشتر با خان ارباب می ­شد. نزدیکی با خان ارباب، آشنایی با خان ارباب، نشستن در حضور خان ­ارباب، گفت ­وگو با خان ­ارباب، بازشدن پایش به دربار خان ارباب، کارکردن برای خان ­ارباب، فرمان ­بری خان ­ارباب برای تقی جوان بسیار بسیار جذاب و دوست داشتنی بود به همین جهت با جدیت و اهتمام کامل ماموریت تازه را انجام می ­داد تقی در این ماموریت جدید که چند سالی هم ادامه داشت هربار به دربار خان ارباب می ­رفت مورد استقبال آفتحعلی مباشر ارشد خان قرار می ­گرفت بدین جهت آشنایی انها تبدیل به دوستی گردید و چند بار به اتفاق و همراه آفتحعلی در دارالعماره خان ارباب بختیاری به حضور ارباب رسید یکی دوبار هم ناهار مهمان خان ارباب بود که افتخاری برای تقی محسوب می ­شد.

        در یکی از این ماموریت ­ها در حضور خان ارباب سخنی از آفتحعلی مباشر سردار نصرت، شنید که برایش بسیار امیدواری بوجود آورد و همین امیدواری آینده او را رقم زد.

        آفتحعلی مباشر سردار نصرت در بارگاه خان ارباب مسئولیت­ های فراوانی داشت از جمله تحویل گیری چوب هیزم سوخت زمستانه و نیز محصولات سهم ارباب. آفتحعلی در نبود ارباب حکمش حکم ارباب تلقی می ­شد به همین جهت بیشترین گفت­ وگو و تماس را با کدخداها داشت که به چغاخور روانه می ­شدند. آفتعلی در برخورد با کدخداها و یا ماموران کدخدا که از دهات می ­آمدند شخصیت آنها را هم ارزیابی می­ کرد و این ارزیابی خود را به خان ­ارباب هم گزارش می ­داد. یکی دیگر از کارهای آفتحعلی در دربار خان ­ارباب شناسانی کدخداهای خادم و معرفی آنها به خان ارباب بود تا خان آنها را حمایت کند، قدرت بیشتری دهد و بتواند از منافعش در دهات بیشتر و بهتر حفاظت کند. آفتحعلی تقی را جوان باهوش یافت؛ که هرچه دستور ارباب است به خوبی انجام می ­دهد با علاقه هم انجام می­ دهد.   آفتحعلی از تقی جوان خوشش آمد و او را به حضور سردار نصرت برد و با هم ناهار خوردند. مهمان خان ­ارباب بودن و با او ناهار خوردن برای هر ادمی افتخار محسوب می ­شد. در این مهمانی آفتعلی ضمن معرفی تقی جوان در حضور سردار نصرت از جدیت و قابل اعتماد بودن تقی تعریف و او را ستود و آهسته توی گوش سردار نصرت گفت:

      - یو ایتونه کدخدای قابل اعتمادی در آغداش باشه.

        تقی جوان این توصیه درگوشی آفتحعلی مباشر سردار نصرت را به زحمت شنید برایش بسیار خوشایند بود و خوشحال بود که توانسته توجه مباشر خان ارباب را به دست آورد و به خان ارباب معرفی شود.

        تقی وقتی از این ماموریت بازگشت مهمان خان ­ارباب بودن و تعریف ­های آفتحعلی مباشر خان، به غیر از توصیه درگوشی ­اش را، برای کدخدا کل­ حسن تعریف کرد کدخدا دریافت که تقی در این حوزه هم موفق بوده است.

         موفقیت تقی در ماموریت­ های بیرون از ده از جمله مورد توجه درگاه خان ارباب قرار گرفتن او باعث شد که کدخدا کل­ حسن به او بازهم اعتماد بیشتری کند تقی حالا جوانی نزدیک به سی ­و پنج ساله است همیشه همراه کدخدا کل­ حسن است در هر نشستی در هر گفت ­وگویی در کنار او و با او همراه است. تقی به همراه کدخدا به مجالس بزرگان ده و منطقه وارد می­ شد و با گذشت زمان با طریقه نشستن با بزرگان، با طریقه سخن گفتن در مجالس، با دنیای اندیشگی مردان قدرتمند ده آغداش و سپس دهات اطراف و کم­ کم منطقه آشنا شد.

          تقی، جوانی قد بلند، خوش­ اندام و خوش سیما بود باهوش سرشاری که داشت در کنار کدخدا کل­ حسن سخن ­دانی و آداب­ دانی و نشست و برخاست با بزرگان را خیلی زود آموخت و با استفاده از هوش سرشار خود در کنار کدخدا کل ­حسن به بسیاری از رموز و بده­ بستان ­های خداوندان قدرت در جامعه­ واقف شد. تقی خیلی زود متوجه روابط تنگاتنگ میان قدرت، ثروت و محبوبیت شد و دریافت برای ثروتمند شدن باید قدرتمند بود و برای قدرتمند بودن باید ثروت داشت، ثروت و قدرت لازم و ملزوم یکدیگر و دو یار دیرینه تاریخی قدرت طلبان بوده­ اند، با داشتن قدرت و ثروت در جامعه محبوب مردم خواهی شد و توجه دریافت خواهی کرد. آنگاه مردم جامعه هم دستت را خواهند بوسید و هم در جلو پایت دولا و راست خواهند شد هرچند هم بی هنر باشی و پرعیب، در صورت داشتن قدرت و ثروت مردم بی هنری ­ات را هنر و عیوبت را حُسن خواهند دید و برایت مدیحه سرایی خواهند کرد.

        تقی هرچه بیشتر در کنار کدخدا کل­ حسن با بزرگان ده و نیز منطقه نشست و برخاست می­ کرد به این دریافت خود ایمان راسخ­ تری پیدا می­ کرد. که قدرت و ثروت، لازم و ملزوم یکدیگر­اند و با داشتن این دو در چشم مردم محبوب خواهی شد. هر سه مقوله­ ی: قدرت، ثروت و محبوبیت مورد توجه تقی جوان قرار داشت و ملکه ذهن او شد و خمیرمایه ذهنی و شخصیتی او را شکل داد. و دست­یابی به این سه مقوله سرمشق و هدفی خدشه ناپذیر برای تمام عمرش. این سه در تمام دوران زندگی ­اش سرلوحه زندگی ­اش قرار داشت ­تقی تمام توان خود را در راه به دست آوردن این سه مؤلفه بکار گرفت.

        کدخدا کل ­حسن از تصاحب املاکش توسط خان بختیاری افسرده شده بود نا امید بود از خودش احساس خوبی نداشت قدری منزوی بود از هرچه خان و ادم قدر قدرت بود بدش می ­آمد ولی چون خودش در حوزه قدرت بود این بد آمدن را خیلی ظاهر نمی کرد این روحیه جدید کدخدا کل­ حسن به نفع تقی تمام می ­شد چون عملا کدخدا کل­حسن خود را از میانه میدان کنار می­ کشید و مسئولیت­ هایش را به عهده تقی پاکارش قرار می­ داد و تقی هم خوشحال از این موقعیت بود

        کدخدا کل ­حسن برای دست­ یابی به احساس خوشایندی قبلی و بیرون آمدن از این حال افسردگی تصمیم گرفت در هنگام پیری قبل از اینکه مرگ فرا برسد یک بار دیگر یک سفر زیارتی به کربلا برود.کل­ حسن از تقی جوان خواست که در سفر هم او را همراهی کند. تقی جوان کارگزار کدخدا خوشحال از این پیشنهاد، وسایل سفر کدخدا را فراهم کرد. یک راس اسب برای کدخدا کل ­حسن در نظر گرفت، یک راس قاطر برای خودش و نیز دو راس خر که آذوقه برای چهارپایان و نیز خودشان را حمل می­ کرد و یک نفر خرک ­چی. تقی جوان به عنوان مدیر و سرپرست در سفر در رکاب کدخدا کل­ حسن عازم کربلا شد زمان سفر در فصل بهار و بسیار مناسب بود درست و دقیق موسم تخمدان گیری چلتوک. وقتی نظارت بر کار تخمدان گیری چلتوک ­ها پایان یافت با استخاره روز میمون برای حرکت انتخاب شد پنجشنبه­ ی آفتابی، با بدرقه تمام مردم ده آغداش و همراه با چاوشی، گفتن التماس دعا، روبوسی و خداحافظی سفر زیارتی آغاز شد.

                                                                 ادامه دارد


یادداشت های بازدیدکنندگان

نویسنده حسنک... در تاریخ 1398/05/01 ساعت 05:26:34
بعضی ها شوربختانه "شرم "را قی و"حیا" را تف کرده اند...یعنی اوج بی شرمی و وقاحت....وقتی فردی همه چیز را برای خودش بخواد.... باهر ترفند وفریب و ارتباط گرفتن با مردم بشکل کاذب ودون پاشی شرایطی را فراهم کنه تابیشتر از همیشه سفارش کاربگیره وانگار فقط همین یه نفره که فلان کار از دستش برمیاد.... یعنی نهایت بی انصافی ...بدین معناست که طرف وجدان درش اندازه نوک سوزن هم جایگاه ندارد! بی انصاف.. بی وجدان.. شرمت باد.. ننگت باد

نویسنده Anonymous در تاریخ 1398/05/02 ساعت 18:05:56
سلام در شماره قبل دو یادداشت ثبت شده که با کمی دقت بیشتر میتوان به عمق فاجعه پی برد 
1-اینکه کسانی که این یادداشتها را گذاشتند ناخواسته خودشون رو معرفی کردند 
 
2-آقای اهورا مزدا فرمودید خودشون آقای میم راکه لیاقت نداشت گذاشتند فرمانده پس نتیجه اینکه اونها خودشون هم لیاقت ندارند و فاسد هستند 
 
3-فرمودید که هر کاری بخواهند در روستا انجام میدن که این هم نشانه فاسد بودن آنها است 
 
4-فرمودید اجنبیای دوروبرش پس پدر خودت هم اجنبی خواندی 
5-فرمودید روزی هزار اتفاق در سالن می افته چرا شما روی همه اتفاقات مانور می دادی ولی روی این اتفاق که کار خودت و پدرت بود اعتنایی نکردی که این هم نمونه فساد میباشد 
6-هم شما وهم آقای میم دیگر کارتان تمام است شرم کنید و اینقدر کار شکنی در امورات روستا نکنید

نویسنده محمدعلی شاهسون در تاریخ 1398/05/03 ساعت 02:29:17
همشهریان عزیز و گرامی سلام، لطفا و خواهشا در باره مسائل حاشیه ای که جنبه تخریب یکدیگر را دارد در این وبسایت یادداشت نگذارید. اگر رعایت کنید ممنون خواهم شد.
نام شما / ایمیل شما


کلیه حقوق این سایت متلعق به روستای مارکده می باشد