Home arrow بایگانی نشریه آوای مارکده arrow آوای مارکده arrow گزارش نامه 189 اول شهریور 98
گزارش نامه 189 اول شهریور 98 چاپ ارسال به دوست
نویسنده Administrator   
1398/05/31 ساعت 13:54:41
فهرست صفحات
گزارش نامه 189 اول شهریور 98
صفخه 2
صفخه 3
صفخه 4

       بدبختی

       بدبختی چیست؟ و بدبخت کیست؟ بدبختی یعنی نداشتن پویایی و آفرینشگری، نداشتن ابتکار عمل در زندگی، استفاده نکردن از نیروی عقل و خرد خود در تصمیم­­گیری و تصمیم­ سازی، بجای آن منفعل بودن و داشتن رفتارهای واکنشی، تقلیدی، دنباله ­روی و پیروی از اصحاب قدرت حتی در جزئی ­ترین امور زندگی، لذت نبردن از زندگی و نداشتن احساس شادمانه از زندگی، حس و احساس نکردن زیبایی ­های زندگی و نیز زیبایی ­های جهان و بجای آن داشتن روانی اندوهگین، غمگین، نومید و منفی، بی بهره از روانی سالم و نداشتن زندگی اخلاق ­مند و آرامش روانی. آدم بدبخت مفهومی به نام آزادی را نه می ­فهمد، نه می ­شناسد و هرگاه لب به سخن بگشاید تماما از رنج ­ها، از دردها، از فقر و از سختی ­هایی که بر او رفته تعریف خواهد کرد حتی یک کلمه از خوشی ­هایی که داشته، از شادی ­ها و لذت­ هایش به عنوان خاطره در ذهن او ثبت و ضبط نشده و به یاد ندارد.

       بدبختی یک نوع درماندگی و یک نوع واماندگی آموخته و پذیرفته شده است و این درماندگی و واماندگی روانی است که منشا فرهنگی دارد که بعضی از افراد جامعه­ دچارش می­ شوند. آموزه­ های فرهنگی روانی بدبختی به تدریج، ز گهواره تا گور، در قالب­؛  نصیحت، پند و اندرز، سرزنش، تحقیر، خوب و بد، زشت و زیبا، امر و نهی، معروف و منکر در قالب آداب و ادب اجتماعی و در ظاهر برای صلاح و مصلحت فرد ولی در واقع برای حفظ رسم و رسومات فرهنگ ارباب رعیتی موجود توی گوش آدمی خوانده و بر روان ­ها چیره و آدمی را زمین ­گیر می ­کند.

          کارکرد بدبختی چی ­ها هست؟ احساس­ گناه، احساس بی ارزشی،  احساس نداشتن شایستگی، احساس نا توانی (بی عُرضگی) احساس بی­ حقی، باورمندی به شانس و اقبال، باورمندی به تقدیر و سرنوشت، خود را حقیر و ناچیز و دیگران را ارزشمند دانستن، همه­ ی اینها همانند زنجیر پیچیده شده بر دست و پای انسان، عقل و خرد انسان را از کار می ­اندازد و پویایی را از انسان می­ گیرد و راه را برای شناخت واقعیت­ ها بر انسان می­ بندد آنگاه ادمی برای گشایش گرفتاری زندگی­ اش، بجای بکار گیری عقل و علم و خرد، می ­رود دعا می ­گیرد! گرفتن دعا برای حل گرفتاری­ های زندگی، اوج بی عقلی، اوج درماندگی، اوج واماندگی و نمود بدبختی آدمی است.

        احساس بی ارزشی یکی دیگر از کارکرد بدبختی موجب می ­شود تا در برخورد با اصحاب قدرت، خود را ناچیز و حقیر بپنداریم و از این واژه­ ها استفاده کنیم؛ نوکرم، چاکرم، غلامم، حقیرم، سرخط پاره نکردم، زیر سایه­ تم، مخلص ­تم، دست ­بوسم، از تو به یک اشارت از من به سر دویدن، کلفتتم، کنیزتم و... ریشه­ و خمیرمایه بر زبان آوردن این واژه ­های احمقانه این هست که من بی ارزشم و کسی که قدرت دارد ارزشمند است و آدمی که از این واژه­ ها استفاده می­ کند آدمی است با احساس درماندگی، واماندگی یا همان بدبخت.

       دلیل اینکه من توجهم به این حالت روانی بدبختی و یا درماندگی و واماندگی رایج درجامعه جلب شد دیدن یک ویدئو و دو خاطره در یک زمان کوتاه بود که برای ­تان می ­نویسم.

         یک قطعه ویدئو کوتاه در شبکه­ های مجازی دست به دست می­ شد دو نفر آن را برای من فرستادند و من مشاهده کردم. آقایی به عده ­ای خانم جوان که احتمالا در یک اردویی بودند می­ گفت: انشاء الله شما و خانواده و اقوام­ تان برای اینکه آقا امام زمان بیاید تکه تکه بشید، صلوات! و زنان جوان هم صلوات فرستادند!؟

         فکرش را بکنید؟ آدمی برای تکه تکه شدن خود، اعضا خانواده و اقوامش صلوات بفرستد! به باور من چنین آدمی بهره­ ای از عقل ندارد، اصلا با خرد آشنایی ندارد، هیچ بهره ­ای از روان سالم ندارد، مفهومی به نام زیبایی زندگی را نمی ­فهمد، اخلاق را نمی ­شناسد، بویی از آزادگی و مهربانی و انسان دوستی نبرده است، حق را نمی ­شناسد، از پدیده ­های علم و دانش و واقعیت بی خبر است، آدمی است؛ درمانده، وامانده، منفعل و بدبخت. چرا باید من و اقوامم تکه تکه بشویم تا امام زمان بیاید؟ کجای این کار عقلانی است؟ کجای این کار اخلاقی است؟ کجای این کار با خرد سازگار است؟ به علاوه من درباره خودم می ­توانم تصمیم بگیرم به چه حقی این اجازه را به خود می ­دهم که بخواهم اعضا خانواده و اقوام تکه پاره بشوند؟ ما خوب زندگی می ­کنیم، از شادی­ ها و لذت ­های اخلاق­ مند زندگی هم بهره می ­بریم، زیست سالم و شادمانه هم خواهیم کرد. بدون تردید وقتی امام زمان بیاید و ببیند پیروانش شاد و سلامت هستند بیشتر خوشحال خواهد شد شکی ندارم اگر ما را تکه تکه ببیند بسیار ناراحت و غمگین خواهد شد، این از بدیهیات زیست عقلانی و خردمندانه است.

           متاسفانه قشر مداح نوپدیدآمده­ ی حکومتی برای رونق دادن به دکان خود هر سخن بی خردانه­ ای را با استفاده از صدای بلندِ بلندگو و مخلوط کردن با روضه و گریه، به شنوندگان خود القا و این درماندگی و واماندگی اجتماعی را تشدید می ­کنند. نکته قابل تامل و تاسف­ بار، کاربرد ابزاری جمله صلوات است که امروزه ابزاری شده برای بستن دهان­ های معترض، خاموش کردن صداهای ناراضی و تاییدیده گرفتن برای اغراض اصحاب قدرت، و ابزاری برای بازارگرمی سخنان بی پایه و بی­ مایه قشری چاپلوس و متملق به نام مداح. 

           و اما خاطره اول که می ­خواهم برای ­تان بازگو کنم. چند شب قبل دریک جلسه قباله برون شرکت داشتم برابر عرف جامعه، بر سر میزان مهریه چانه می ­زدیم. من مخالف مهریه و بویژه مهریه سنگین بودم و گفتم: اصلا مهریه را توهین به زن می ­دانم وقتی پی به توهین بودن مهریه خواهیم برد که عمق جمله­ های عربی عقد را بفهمیم، راه عقلانی و خردمندانه و اخلاقمند پیمان زندگی مشترک بر اساس نصف نصف است تفاوتی بین زن و مرد نیست مدیریت خانه مشترک با تفاهم زن و مرد باید باشد دارایی و ثروت نصف نصف مال هر دو باید باشد حق طلاق و حق نگهداری از فرزندان هم نصف نصف خواهد بود شان و مزلت زن و مرد هم در خانه مساوی باید باشد. پدر عروس خانم نظر من را خوب، اخلاقی و انسانی نامید با این وجود گفت: اگر چنین کنیم توی اقوام و بستگان انگشت ­نما خواهیم شد بهتر است برابر عرف جامعه مهریه معمولی تعیین و مشغول زندگی گردند. و چنین هم شد.

         هنگام برگشت، یک زن و شوهری توی ماشین ما بودند زن به نظرات من اعتراض کرد و ­گفت تو اشتباه می­ کنی اگر زن حق طلاق داشته باشد و در خانه هم اختیار، زندگی از هم می ­پاشد اینکه اکنون اختیار زندگی با مرد هست و زن باید از مرد تبعیت کند راه درست است.

        با شنیدن سخنان اعتراضی این زن، به قول عوام سرم سوت کشید و دیدم گرفتاری درماندگی آموخته شده­ ی زنان جامعه ­ی ما یا همان احساس بدبختی بسیار عمیق ­تر از آن هست که من فکرش را می ­کردم.

        خاطره دوم: دو سه روز قبل یک نفر که دکتر و نیز خان نامیده می ­ شد برای شناخت این منطقه به مارکده آمده بود و با هم گفتگویی داشتیم. خان دکترخاطرات خود را از زمان دانشجویی ­اش در فرانسه که مصادف بوده با زمان انقلاب برای ما بازگو کرد و گفت: در فرانسه از دانشجویان مبارز مخالف شاه و طرفدار آقای خمینی بودم وقتی محمدرضا شاه و شهبانو فرح به فرانسه آمده بودند شخصا گوجه گندیده به سمت فرح پرتاب کردم که به سینه راستش خورد محافظ او فوری با دستمال جای گوجه روی پیراهن سفیدش را پاک کرد من یکی از استقبال کنندگان آقای خمینی در فرانسه بودم و در نوفل لوشاتو کمک فراوان کردم  و با هواپیمای آقای خمینی به ایران آمدم.

         خان دکتر چندتا عکس هم در این باره روی گوشی ­اش بود که نشانم داد و افزود: همان موقع شاهد بودم فلان روحانی در حالت جُنُب توی صف نماز جماعت ایستاد و نماز خواند که من در گوشی اعتراض کردم گفت: این نماز سیاسی است در سیاست این مسائل مطرح نیست.

         خان دکتر و دوستان همراهش رفتند. به غیر از من، یک نفر مارکده­ ای هم در آن جمع بود. مارکده ­ای به من گفت: دیدی گفت فلان روحانی سرشناس در حالت جنب توی صف نماز ایستاده؟! من گفتم: این جمله خان دکتر برایت تعجب برانگیز بوده، آره؟ گفت: آره، برای تو نبوده؟ گفتم: اصلا و ابدا، برای اینکه آخوند یک انسان است و رفتار انسان تابع شرایط نیازهایش است. آخوند در آن روزهای اول انقلاب می ­خواسته خود را به صدر قدرت نزدیک کند تا بتواند در تقسیم منصب­ ها و مقام­ ها سهمی داشته باشد این بوده که نجسی و پاکی برایش اهمیت نداشته است مانند بیشترین انسان ­های فرصت طلب دیگر. تعجب شما ناشی از درماندگی و واماندگی یا همان بدبختی فرهنگی ما مردم ایران است که به خطا، اشتباه و غلط فکر می­کنیم آخوند تافته ­ای جدا بافته­ از بقیه دارد، به آسمان وصل است، پاک و پرهیزکار است، آدمی اخلاق ­مند است، قداست دارد و رفتارش با ادعایش منطبق است. نه، هیچ ­یک از اینها را ندارد. آخوند هم مانند ما مردم عادی جامعه است، نه از ما بهتر است و نه از ما بدتر؛  مانند هریک از مردم جامعه، ممکن است؛ دزدی بکند، دروغ بگوید، مال مردم را بالا بکشد، چشمانش هیز باشد، آدم بکشد، تجاوز بکند، و مانند هر آدم فرصت طلبی دیگر برای دست­ یابی به قدرت و ثروت انصاف، باورها، اخلاق و انسانیتش را زیر پا بگذارد که همه­ ی این پلشتی­ ها را  به عینه در این چند دهه می­ توان دید علتش هم این هست که چهارتا قدرت؛ سیاسی، نظامی، مذهبی و اقتصادی جامعه را در دست دارد هرکجا که قدرت متمرکز باشد فساد هم الزامی است، قدرت بیشتر، فساد بیشتر، به همین جهت است که بوی گند فساد، فضای اجتماعی جامعه را زهرآگین و موجب نابودی اعتماد، این سرمایه ارزشمند اجتماعی شده است. تفاوت آخوند با بقیه مردم این هست که مردم از دسترنج خود می خورند ولی آخوند چون نمی­ تواند نیازهایش را خود تولید کند، ناگزیر باید مفت از جیب مردم بخورد بدین منظور ادعایی به کار برده تا سر مردم را گرم نگه دارد و بتواند جیبش را خالی کند و آن ادعا؛ همانندی، یکسان پنداری و این همانی خود با دین اسلام است(حجت الاسلام) و این ادعا را به مردم القا کرده و می­ کند و تمام تلاشش این هست که مردم را در بی خبری و ناد انی نگه دارد (سانسور و انحصاری رسانه)، عیب و ایراد و اشکال از ما مردمِ ساده­ دل است که باز به خطا، به غلط و به اشتباه، ادعای آخوند را باور کرده­ ایم. به این می ­گویند: بدبختی فرهنگی ما مردم ایران.

                                   محمدعلی شاهسون مارکده 26 مرداد 98

      ملا علیداد (بخش نهم)

        مرگ پدر پریناز (زن کل ­تقی) در قراداغ اتفاق افتاد. کل­ تقی در ظاهر خود را قدری غمگین و عزادار نشان داد ولی در درون از این رویداد خوشحال بود و آن را مفید و فرصت مناسب یافت.

         این رویداد وقتی اتفاق افتاد که کل ­تقی تازه سمت کدخدایی را به دست آورده بود. و این سمت برایش بسیار خوشایند و حیاتی بود و با روحیات و خلق و خوی او بسیار سازگار. دوست داشت به هر قیمتی شده این سمت را نگهدارد ولی موقعیت اقتصادی مناسب با سمت کدخدایی را نداشت و این تهدیدی برایش محسوب می ­شد و او را به نا امیدی و شکست سوق می ­داد. کل ­تقی همه ­ی درها را به روی خود که بتواند درآمدی کافی داشته باشد بسته می­ دید گرچه برادر بزرگ اعلام کرده بود که کمک خواهد کرد ولی کل­ تقی به خوبی می­ دانست برادرش اولا ثروت زیادی ندارد که بخواهد کمبود او را تامین کند بعد هم کمک برادر شاید در کوتاه مدت چاره ساز باشد ولی نمی ­تواند دراز مدت دوام بیاورد. کم ­کم یاس و نومیدی روی روان کل ­تقی اثر می­ گذاشت و او را به فکر واداشته بود که برای درآمد بیشتر چکار باید کرد؟ که به قول مردم چرخ گردون به کمک کل­ تقی شتافت. مرگ ناگهانی پدر پریناز در ده قراداغ اتفاق افتاد.

          پدر پریناز نسبتا مرد ثروتمندی بود خانه، حشم و املاک داشت و دوتا بچه هم بیشتر نداشت. نیمی از اموال  و املاک سهم ارثیه پریناز ­شد که در اختیار کدخدا کل ­تقی قرار گرفت. املاک ارثیه منبعی مطمئن برای درآمد کل ­تقی بود به همین جهت امیدواری به کدخدا کل ­تقی برگشت.

           این اتفاق، یعنی مرگ نا به هنگام پدر پریناز و دستیابی کدخدا کل­ تقی به مقداری املاک که موجب امیدواری گردید، توانست تاثیر شگرفی روی ذهن کل­ تقی بگذارد، موجب گشایش پنجره­ ای و افقی تازه در ذهن کل ­تقی شد، حالا کل ­تقی از این پنجره و افق به ثروت و انسان می­ نگریست و آینده خود را ترسیم می­ کرد. گشایش این پنجره جدید و افق چه چیز تازه ­ای به کل ­تقی می­ آموخت؟ راه میان ­بر ثروتمند شدن و به دست آوردن ثروت از طریق ازدواج. چون درآمد ناشی از املاک ارثیه پریناز توانست کل ­تقی را قدری از تنگنای اقتصادی به­در آورد و امیدواری در او بوجود آورد، او را به تفکر واداشت تا به راه ­های آسان ­تر دست­ یابی به ثروت بیندیشد. کل­ تقی با هوش سرشاری که داشت می­ توانست واقعیت­ ها را خوب تجزیه و تحلیل کند و نتیجه مناسب هم بگیرد. ایده­ ی دست­ یابی به ثروت از طریق ازدواج ذهن او را سخت مشغول داشت برایش یک بینش و یک نگرش شده بود بسیار درباره آن اندیشید و آن را راه مناسبی برای ثروتمند شدن یافت.

           ذهنیت کدخدا کل ­تقی پیرامون دو موضوع می ­چرخید اصلا مثل اینکه در ذهن و نظر کل ­تقی دو راه و دوتا موضوع بیشتر در جهان نیست کدخدا کل­ تقی فقط این دو موضوع را می ­دید و برایش محبوب بودند بقیه هرچه هست همه می ­توانست ابزار دست ­یابی به این دو موضوع باشند دو موضوع محبوب کدخدا کل­ تقی چه می ­توانست باشد؟ یکی قدرت و دیگری ثروت.

         کدخدا کل ­تقی بر اساس تجربه و نیز هوش سرشاری که داشت راهی برای دست ­یابی به ثروت در افق دید او باز شده و ذهن او را به این راه مشغول کرده بود راه میان ­بر ثروتمند شدن از طریق ازدواج با خانواده­ های ثروتمند. به همین جهت در سال ­های بعد وقتی مرد ثروتمندی فوت می ­کرد کدخدا کل ­تقی عزم ازدواج با بیوه ثروتمند او را می ­کرد.

          داراب یکی از مردان ده آغداش بود. مردی کم ادعا، کم ­حرف، بدون سر و صدا و قدری هم منزوی و سخت در لاک زندگی خود. مردی پرکار و تمام دل ­مشغولی او و دنیای او و زندگی او، افزایش ثروت بود. وقتی تلاشی می ­کرد و به ثروتش افزوده می ­شد نهایت لذت را برایش داشت.

***

          داراب قدری املاک داشت گاو و گوسفند داشت و توی ده آغداش بعد از کدخدا کل ­حسن ثروتمندترین مرد ده محسوب می شد. املاک داراب بیشترش ارثیه پدری بود و خود هم بعد از فوت پدرش با تلاش فراوانی که داشت قدری به آن افزود. همین ثروت داراب موجب شده بود که مردم انزوایش را به با حیایی تعبیر و تفسیر کنند و روی شخصیت منزوی ­اش پوشانده شود و تقریبا مردم به او اقبال نشان دهند و در جامعه پذیرایش باشند. در واقع داراب مردی خسیس بود در طول عمرش یک شکم غذای سیر نخورد. داراب از همان جوانی هرسال قدری پس­ انداز می­ کرد و با جمع این پس ­اندازها در فرصتی مناسب قطعه ملکی می ­خرید و با خرید قطعه ملک بر لذتش می ­افزود و در دنیای ذهنی خودش خوب و خوش بود حالا در سن میان ­سالی، یعنی پنجاه سالگی، دارای ثروتی و املاکی و حشمی بود.

        داراب زن و بچه و خانواده داشت. از قضا زنش بسیار اجتماعی و تا اندازه­ ای ساده و مهربان بود خیلی راحت با زنان دیگر ده ارتباط برقرار می­ کرد و گفت ­و شنود داشت توی تجمعات زنان ده مثل پختن کاچی و نیز تجمعات حمام زایمان و جشن­ های عروسی شرکت می­ کرد به همین جهت توی ده به لفظ و زبان ترکی به خجّه­ خاله (خاله خدیجه) شناخته می ­شد و میان مردم ده به همین نام معروف و مشهور و پذیرا و مورد قبول بود. به همین خاطر همه­ ی مردم ده به دنبال نام او پسوند خاله را می ­آوردند دلیل افزودن نام خاله به دنبال نامش مهربانی و خوشرویی ­اش بود. با اینکه روش و منش این زن و شوهر با هم متضاد بود، داراب کمی گوشه­ گیر و منزوی و خدیجه زنی اجتماعی. خجه­ خاله با مهربانی و خوشرویی و کم توقعی توانسته بود تاثیرات آزاردهنده این تضاد را کم­ اثر کند و این زن و شوهر در کنار هم زندگی نسبتا خوب و با کمتر درگیری داشته باشند. در واقع خجه­ خاله نقش وزیر خارجه خانه­ ی داراب را داشت و ارتباط­های بیرون از خانه را مدیریت می ­کرد.

         داراب فرزند هم داشت، دوتا دختر. با اینکه به دنبال هر حاملگی و سپس زایمان، خجه­ خاله و داراب انتظار پسر را داشتند ولی همیشه بچه­ ای که متولد می ­شد دختر بود. از ده­ تا حاملگی و زایمان خجه­ خاله که همگی هم دختر بودند دو­تا دختر مانده بود که حالا به سن ازدواج نزدیک می شدند. اندکی احساس شکست، نومیدی و افسردگی را در زندگی مشترک داراب و خجه­ خاله به دلیل نبود فرزند پسر در خانواده می ­شد دید و حس و لمس کرد ولی داراب با ثروت اندوزی و خجه­ خاله با ارتباط­ های اجتماعی با زنان ده خود را مشغول کرده بودند تا بر این غم و رنج نداشتن پسر در خانواده و به باور مردم زمانه، که اجاق­ شان کور خواهد ماند، سرپوش بگذارند. چیزی که این زن و شوهر را بسیار می ­رنجاند نُک و نیش ­ها و کنایه های مردم بود که می­ گفتند:

         - داراب یک شکم نان سیر نخورده فردا دامادها می ­خورند و به ریشش می...نند

          نک­ و نیش ­های مردم ده در پشت سر گفته­ می ­شد ولی کم و بیش به گوش داراب و خجه­ خاله هم می­ رسید. داراب 50 سالگی را گذرانده بود که در یک زمستانی سخت بیمار شد گفته می­ شد: سرما خورده و سینه­ پهلو کرده. داراب به بستر بیماری افتاد و مدتی در بستر بیماری خوابید هریک از مردم ده آغداش که به عیادت داراب می ­رفت دارویی، دعایی، وردی، نذری و صدقه ­ای را تجویز می­ کرد خجه­ خاله همانند یک پرستار دلسوز توصیه ­های عیادت کنندگان را اجرا و از داراب مراقبت می­ کرد. بیماری داراب به درازا کشید تقریبا سرتا سر زمستان. البته بیماری به گونه ­ای نبود که داراب بیفتد و حرکتی نداشته باشد بلکه حرکتی داشت، گفت و شنود داشت، غذا می ­خورد ولی در خود احساس سلامتی نمی­ کرد چون اندکی درد درونی داشت این بیماری اندک اندک توان داراب را به تحلیل می ­برد.

          همه ­ی مردم ده آغداش از جمله کدخدا کل­ تقی در روزهای بیماری داراب هر یک چند بار به عیادت او ­رفتند. کدخدا کل ­تقی با هوش سرشار خود در هنگام آخرین عیادت داراب بیمار، مرگ را در چهره داراب غالب بر زنده ماندن دید. و به فکر فرو رفت و به خجه ­خاله که مشغول پرستاری از داراب بود به چشم خریدار نگریست و دختران داراب را که در اطراف پدر بیمار خود بودند ارزیابی کرد. دقایقی کل­ تقی در عالم ذهنی خود بود و به بعد از مرگ داراب می ­اندیشید و به استفاده ­ای که مرگ داراب برای او می ­تواند داشته باشد فکر می­ کرد بعد از ترسیم این آینده، از عالم ذهنی خارج شد و به خود آمد داراب بیمار را دعا کرد که هرچه زودتر سلامتی ­اش را دریابد و از خانه داراب خارج شد. 

         مدتی کوتاه بعد از ملاقات کدخدا کل­ تقی از داراب بیمار، داراب فوت کرد و همه ­را به بهت فرو برد چون مردی سالم و تنومند و مقاوم به نظر می ­رسید.

         کل ­تقی به عنوان کدخدای ده مسئولیت مدیریت برگزاری مراسم عزای داراب را به عهده گرفت بهانه وارد شدن کدخدا در مدیریت برگزاری مراسم داراب این بود که؛ داراب پسر ندارد. در ظاهر اینگونه وانمود می ­شد کدخدا مدیریت برگزاری مراسم را وظیفه اخلاقی و اجتماعی خود به عنوان کدخدا و بزرگ ده می­ داند ولی این ظاهر قضیه بود واقعیت این بود که می­ خواست از همین نقطه آغاز پس از مرگ بازماندگان داراب را مدیریت کند و سرپرست خانواده باشد و راه را برای اهداف خود هموار نماید. فرصتی گران­ بهایی بود که طبیعت بی­ رحم و یا به قول مردم زمانه چرخ گردون  برای کدخدا بوجود آورده بود کدخدا کل ­تقی برگزاری مراسم عزا را به خوبی و دلسوزانه مدیریت کرد و هرچه بیشتر و بیشتر خود را دلسوز و همدرد اعضا خانواده نشان داد و به خجه ­خاله نزدیک و و نزدیک ­تر شد.

           فردای برگزاری مراسم هفتم داراب، کدخدا به خانه داراب رفت و به عنوان برنامه­ ریزی کارهای املاک داراب با خجه­ خاله به گفت ­و گو نشست در پایان ضمن گفتن اینکه اتفاق ناگواری افتاده، قسمت و سرنوشت چنین رقم زده شده، خواست خدا چنین بوده، ما همه تسلیم رضای او هستیم گفت:

         - حالا من و تو وظیفه داریم نگذاریم خانواده داراب از هم بپاشد باید انسجام خانواده برقرار بماند و جدایی بین تو و دوتا دخترت نیفتد و شما همیشه در قالب یک خانواده با هم باشید.

         و خصوصی، یواشکی و درگوشی پیشنهاد ازدواج را در آینده به خجه ­خاله داد تا به عنوان پدری دلسوز بالای سر خانواده باشد و انسجام خانواده داراب حفظ گردد و افزود:

         - البته این پیشنهاد چند ماه دیگر می ­تواند اتفاق بیفتد این را حالا بدین جهت می­ گویم که هر دو نفرمان مقدمات انجام کار را فراهم کنیم. نوکر خودم را می ­گویم کارهای املاک شما را انجام دهد و من هم هرچند روز برای پرس و جو و نظارت بر کارها سری به خانه شما می ­آیم و برنامه کاری نوکر را نظارت می­ کنم و شما هم من را از همین امروز به عنوان پدر دلسوز خانواده بپذیرید هرگاه هم مشکلی پیش آمد و یا پرسشی داشتی فوری بیا نزد من تا با یک اشاره گره از کار فروبسته ­ات بگشایم.

        خجه­ خاله ضمن تشکر از دلسوزی و توجه کدخدا به خانواده داراب، گفت:

        - خداوند از پدری کم­ تان نکند.

        آغداش دهی کوچک است نقش کدخدا همانند نقش یک پدر در خانواده در بین مردم ده پذیرفته شده است بخصوص هنگام کدخدایی کل­ حسن کدخدای سابق به علت اخلاق و مرام خوب کل­ حسن رابطه مردم با کدخدا رابطه پدر و فرزندی بود اکنون کدخدا کل ­تقی می­ کوشد خود را جانشین خلف کل­ حسن نشان دهد و همیشه در سخنانش از او به خوبی یاد می­ کند و روش خود را ادامه کار کل­ حسن قلمداد می­ کند. بنابر همین سوابق ذهنی سخنان کدخدا کل ­تقی مبنی بر اینکه اعضا خانواده داراب او را پدر خانواده بدانند برای خَجّه­ خالَه پذیرفته و قابل قبول بود. کل­ تقی هر چند روز یکبار که سری به خانه داراب می ­زد ضمن صحبت درباره گذران کارها با خجه­ خاله درباره زندگی مشترک آینده هم صحبت می­ کرد و راه دست­ یابی خود به زندگی داراب را هموار و هموارتر می ­نمود.

       بیش از سه ماه از مرگ داراب می ­گذشت که کدخدا کل ­تقی در صدد برآمد مقدمات عقد خجه­ خاله را فراهم کند. نوکر خود را با قاطری به سه محله فرستاد و از آخوند سید علی سه محله ­ای دعوت کرد چند روزی برای روضه ­خوانی به ده آغداش بیاید. سید علی توسط نوکر کدخدا به ده آغداش آورده ­شد و در خانه کدخدا کل ­تقی اتراق کرد. صبح و ظهر و شب در مسجد ده نماز جماعت برگزار می ­شد و شب­ ها هم بعد از نماز روضه ­خوانی برقرار بود.

        شب جمعه ­ای بعد از نماز مغرب و عشا و روضه ­خوانی جلسه­ ای سه نفره یعنی کدخدا، خجه­ خاله و سید علی سه محله ­ای در خانه کدخدا کل­ تقی تشکیل و عقد نامه ­ای توسط آخوند سیدعلی بین کدخدا کل ­تقی و خجه­ خاله تنظیم و صیغه­ عقد هم خوانده شد و خجه­ خاله رسما زن دوم کل­خدا کل ­تقی شد.  

          از همان اولین لحظه پیشنهاد ازدواج کدخدا کل ­تقی به خجه­ خاله، خجه ­خاله نگران دوتا دخترش بود نمی ­خواست شوهر کند و دوتا دخترش را از خود دور کند و این نگرانی را مرتب به زبان می ­آورد. کدخدا کل ­تقی برای رفع نگرانی خجه­ خاله برای دوتا دختر خجه­ خاله هم برنامه ریزی کرده بود و به خجه­ خاله بارها گفت:

         - اصلا نگران دخترانت نباش دوتا دخترت را هم برای دوتا پسرانم عقد می ­کنم.

         و خجه­ خاله با شنیدن این پیشنهاد کدخدا کل ­تقی قدری احساس آرامش می ­نمود.

         حالا در این جلسه سه نفری یعنی آخوند سیدعلی سه محله ­ای و کدخدا کل­ تقی و خجه­ خاله، پس از خوانده شدن صیغه­ ی عقد خجه­ خاله برای کل­ تقی،  قرار گذاشتند هفته­ ای دیگر در شب نیمه شعبان با برگزاری جشنی کوچک صیغه عقد دوتا دختر داراب برای دوتا پسر کدخدا کل ­تقی خوانده شود. دختر بزرگ به عنوان زن دوم صمدآقابگ پسر بزرگ کدخدا و دختر کوچک­ برای امین ­آقابگ پسر دوم کدخدا.  هدف از برگزاری مراسم عقد ایجاد محرمیت بود تا خجه­ خاله و دوتا دخترش به خانه کدخدا کل­ تقی نقل مکان کنند.

       خبر برنامه ریزی جشن عقدکنان دوتا دختر داراب برای دوتا پسر کل­ تقی در هفته ­ی بعد، در شب نیمه­ ی شعبان، و نیز نقل مکان خجه ­خاله با دوتا دخترش به خانه کل ­تقی و نیز عروسی صمدآقابگ با دختر بزرگ خجه­ خاله بعد از برگزاری مراسم سالگرد داراب،  به گوش جیران، دختر حلیمه کریم و زن صمدآقابگ رسید.

       برای جیران اجرای این تصمیم در خصوص صمدآقابگ غیر قابل قبول بود جنگ و دعوای لفظی جیران با صمدآقابگ آغاز شد. جیران حرفش به صمدآقابگ یک کلام بود؛

        - یک مرد، یک زن. اگر هوس زن دیگری داری من اینجا نخواهم ماند من از آن زنهایی که مردش بخواهد سرش هوو بیاورد نیستم هرچه زودتر این برنامه ریزی عقد را به هم بزن وگرنه من از اینجا خواهم رفت.

           دعوا و سر و صدای جیران به گوش کل ­تقی رسید برای کل­ تقی غیر قابل قبول بود که زنی بخواهد به تصمیم او اعتراض کند و آن را نپذیرد با آخوند سیدعلی سه محله ­ای مشورت کرد آخوند سیدعلی گفت:

        - برابر شرع انور حق اعتراض ندارد مرد می ­تواند تا چهارتا زن عقدی هم بگیرد. خداوند تبارک و تعالی این حق را به مرد داده است.

          کل ­تقی با آخوند سیدعلی توی اتاق پنج­ دری نشسته بودند و در این باره با هم صحبت می ­کردند کل ­تقی دستور داد جیران هم به جمع آنها بپیوندد و به سخنان آخوند سیدعلی گوش دهد تا بفهمد حق اعتراض ندارد جیران آمد سلام داد و نشست کل­ تقی گفت:

         - جیران حرف حساب تو چیه؟ چرا سر و صدا راه انداختی و می­ خواهی آبرو ریزی کنی؟

          - من نمی­ خواهم آبرو ریزی کنم این صمدآقابگ است که می­ خواهد آبرو ریزی کند.

         - صمدآقابگ چه آبرو ریزی کرده است؟

          - صمدآقابگ مگر زن ندارد که این دختره را می ­خواهد عقد کند؟

        - چرا زن دارد می ­خواهد زن دومی داشته باشد این حق خدایی مرد است تو خودت را از خدا بالاتر می­ گیری؟

          - من خودم را از خدا بالاتر نمی ­گیرم من و صمدآقابگ عروسی کردیم چه کم و کسری با هم داریم که صمدآقابگ هوس زن دیگری کرده است؟

       - مگر هر مردی که زن دوم می ­گیرد حتما باید توی زندگی ­اش کم و کسر باشد؟

         - اگر کم و کسر نیست چه نیاز به زن دوم؟ من از آن زن ­هایی نیستم که بخواهم با هوو زندگی کنم من در دامان حلیمه کریم این شیر زن توانمند بزرگ شدم، در خانواده ­ای بزرگ ­منش بزرگ شده ­ام، برای خودم ارزش قائلم، دختری خانواده ­دار هستم، در خانواده­ ای با اصالت­ بزرگ شده­ ام، کدبانو هستم، دختری قد بلند، رشید و زیبا هستم، عاقل و بالغ هستم، چه کم و کسری دارم؟ چه عیبی دارم؟ چه اشکالی دارم؟ چه کوتاهی در زندگی با شوهرم داشتم؟ که بخواهم هوو داشته باشم؟ نه، من هرگز نمی­ پذیرم که در کنار مردِ دو زنه باشم، داشتن هوو توهینی است به من، زیر سوال بردن شخصیت من است، زیر سوال بردن زیبایی من است، زیر سوال بردن کدبانویی من است،  زیر سوال بردن خانواده و شرافت خانوادگی من است. اگر این برنامه ریزی عقد به هم نخورد و صمدآقابگ از این هوس خود چشم نپوشد من اینجا نخواهم ماند.

         آخوند سیدعلی که به گفت­ وگوی جیران با کدخدا کل ­تقی گوش می ­داد به میدان آمد و گفت:

        - تو ضعیفه بهتر می ­دانی یا خدا؟ این قانون الهی است، این دستور خداست، خدا این حق را به مرد داده که تا چهارتا زن بتواند همزمان بگیرد به علاوه همزمان با داشتن چهار زن عقدی می تواند زنان صیغه ­ای هم داشته باشد. می ­بینیم پیامبر عظیم­الشان اسلام هم چند زن گرفته تو یه ضعیفه چگونه به خودت اجازه می ­دهی با قانون الهی و سنت پیامبر عظیم­ الشان مخالفت کنی؟ ضعیفه تو چطور به خودت اجازه می­ دهی با دستورات خدا مخالفت کنی تو الآن مرتکب گناهی بزرگ شدی! تو باید توبه کنی از خداوند بخواهی که ببخشدت. نکند از دین خارج شدی که این حرف ­ها را می ­زنی؟

         - نه، من از دین خارج نشدم، هیچ گناهی هم مرتکب نشدم که بخواهم توبه کنم فقط از حق خودم، از شان خودم، از ارزش خودم دارم دفاع می ­کنم من با صمدآقابگ ازدواج کردم که با هم زندگی کنیم، ازدواج نکردم که صمدآقابگ حرم ­سرا دایر کند، من در دامان زنی آزادمنش و با شخصیتی مثل حلیمه­کریم بزرگ شدم، نمی ­توانم بازیچه هوس­های مردانه باشم نمی ­توانم در کنار مرد چند زنه زندگی کنم صمدآقابگ می ­خواهد چند زن داشته باشد، داشته باشد، من می ­روم، من اختیار خودم را که دارم؟ یا می ­گویی اختیار خودم را هم ندارم؟ حتی اگر شما هم بگویید اختیار خودم را ندارم من در خودم این اختیار را می ­بینم، می ­توانم تصمیم بگیرم و از خانه صمدآقابگ بروم، شرافت یک زن این نیست که شوهر داشته باشد و شوهر به او ستم کند شرافت یک زن این است که انسانی زندگی کند چه شوهر داشته باشد و چه نداشته باشد.

         - آخی زن ناقص ­العقل، آیا می ­دانی در شرع انور دین محمدی شوهر خدای دوم یک زن است؟و زن بدون اجازه شوهر حق ندارد پایش را از خانه بیرون بگذارد؟

         - من خودم را ناقص العقل نمی ­دانم همین الآن که با شما دارم حرف می ­زنم با عقل خودم سخنان شما و موقعیت خودم را می ­سنجم و پاسخ می ­دهم. همین زن که بدون اجازه شوهرش حق ندارد پایش را از توی خانه بیرون بگذارد این حق را دارد که نخواهد زن چنین مردی باشد؟ نخواهد در کنار چنین مردی باشد اگر صمدآقابگ از این عقد و ازدواج صرف نظر نکند من یک روز هم در خانه­ ی او نخواهم ماند.

          آخوند سیدعلی رو کرد به کل­ تقی و گفت:

          - من چنین زنی زبان دراز به عمرم ندیدم.

            جیران نتوانست سکوت کند و گفت:

            - زبان دراز نیستم،  فقط از حق خودم و حیثیت و شخصیت خودم دفاع می ­کنم، نمی ­خواهم زیر پا له شوم، نمی­ خواهم توهین شوم، تحقیر شوم، هوو در کنار من، نادیده گرفته­ شدن من و ستمی بزرگ در حق من هست، نمی ­توانم اجازه دهم یک نفر فقط به خاطر اینکه مرد هست به من ستم کند، شما به عنوان یک روحانی باید از حق مظلومان دفاع کنی، نه از مردی که به زنش ستم می­ کند.

          آخوند سیدعلی در پاسخ جیران گفت:

          - اجرای دستور خدا توهین است؟ بیان دستورات شرع مقدس دفاع از ستم­ گر است؟ استغفرالله، دختر گوش کن خداوند از زنی خوشش می­ آید که گوش به فرمان شوهرش باشد، احترام شوهرش را داشته باشد، از شوهرش اطاعت کند و اگر شوهر گفت کورشو، کورشود و توی خانه بماند برای شوهرش.

          - من که تمام وجودم برای شوهرم بوده، به عهدی که بستم وفادار بوده­ ام، او هست که وجودش را از من جدا کرده برای زنی دیگر و این برای من غیر قابل قبول است.

          کل­تقی که از حاضر جوابی جیران خشمگین شده بود  برآشفت و با صدای بلند گفت:

           - بلند شو برو توی خونت ضعیفه مشغول زندگی ­ات­ باش، زنی گفتند، مردی گفتند، تو یک زن ضعیفه هستی، زندگی مال مرد هست تو زن خانه هستی شوهرت نانی به خانه می ­آورد بخور و دستورات شوهرت را هم گوش کن بلند شو برو دیگر حوصله شنیدن حرفت را ندارم اصلا به تو مربوط نیست که شوهرت زن دوم می­ گیرد یا زن سوم. می­ روی توی خانه سرت را می­ ندازی پایین و مشغول زندگی ­ات می ­شوی اگر صدایی ازت درآمد به صمدآقابگ می ­گویم ادبت کند تا توی خانه ­ات خفه­ خون بگیری.

            جیران بلند شد که جلسه را ترک کند ولی نتوانست حرف­ های کدخدا کل­ تقی را که به نظرش توهین آمیز است تحمل کند و بدون پاسخ بگذارد هنگام خروج از اتاق پنجدری،  برگشت و گفت:

         - به کدخداییت نناز، تازه به دوران کدخدایی رسیدی که تاب و تحمل شنیدن حرف ­های یک زن را  هم نداری! تقصیر هم نداری، گوگل یاین اوغلویی، (پسر گاوچران هستی)، کرپه ­یایه ­نی(کرپه­ چرانی) چون کدخدایی بزرگ زادگی می­ خواهد بزرگ منشی می ­خواهد. باید سر سفره پدر نان خورده باشی تا بدانی بزرگ ­زادگی چیست؟ نه که کدخدایی را از دیگری گدایی کرده باشی فکر هم نکن که ازت می ­ترسم اگر تو تازه حالا کدخدا شدی من جد اندر جد کدخدازاده بوده­ ام و بزرگ ­زادگی در خون من هست در ذات من هست من از آن زن­ هایی نیستم که شوهرم هر بلایی خواست سر من بیاورد و من بسوزم و بسازم من حق دارم خوب زندگی کنم می ­خواهم هم خوب زندگی کنم و آمده ­ام هم که خوب زندگی کنم این آرزویت را به گور خواهی برد که من در برابر ظلم و ستم شوهرم خفه ­خون بگیرم.

        کدخدا کل­ تقی سخت از نسبت­ هایی پسر گاوچران و کرپه چران که جیران به او داد برآشفت بلند شد و به طرف جیران هجوم برد که او را بزند جیران اصلا نترسید سرجای خود ایستاد و گفت:

       اگر دست روی من بلند کردی حلیمه کریم خانه ­ات را روی سرت خراب خواهد کرد.

      در این وقت آخوند سیدعلی هم بلند شد و کل ­تقی را از پشت بغل کرد و از رفتن به سمت جیران بازداشت.

        جیران دیگر حرفی نزد از اتاق بیرون آمد و از در حیاط خانه هم خارج شد و خشمگینانه به سمت کوچه ­باغ و رودخانه به راه افتاد.

                                                                           ادامه دارد


یادداشت های بازدیدکنندگان

نویسنده آنتی ویروس در تاریخ 1398/06/03 ساعت 17:54:43
سلام بنده با مطلب اول در مورد آخوند کاملا موافق  
و به عینه مشاهده میکنم که این قشر دست به هیچ سیاه وسفیدی نمیزنند و همچنین کار هم نمیکنند ولی همه چیز برای آنها آماده می شود  
مثل آخوند مستقر در روستای خودمون که فقط یه جماعت برگزار میکند البته اگر اینجا باشد 
و هیچ مشغله دیگری ندارد(بخور وبخواب ) ولی هلو تازه گردو تازه بادام تازه نان داغ خانگیوهمه چیزهایی که حاصل دسترنج اهالی هست برایش میبرند فقط کاش به ریشمان نخندد

نویسنده Anonymous در تاریخ 1398/06/03 ساعت 20:56:18
ایرانی ننگ بر تو بادکه نیاکان خود را تحقیر می کنی و به نوکری عرب افتخار می کنی شرافت خود را در نوکری و دستبوسی آخوند می یابی بدان این شرافت نیست این پستی است رذیلت است آخوند اگر جون به جونشم بکنی نون تو ایرانی را می خوره و سنگ عرب را به سینه می زنه و به ریش همه مون می خنده .

نویسنده Anonymous در تاریخ 1398/06/04 ساعت 17:30:53
از سخنان امیرالمومنین (ع) است  
مبغوض ترین مردم نزد خداوند دو کس اند: انسانى که خداوند او را به حال خود واگذاشته،  
تا جایى که از راه راست منحرف شده، به سخن آمیخته با بدعت و دعوت به گمراهى دل خوش نموده است.  
او فتنه اى است براى فتنه جویان، ره گم کرده اى است از راه روشن گذشتگان،  
گمراه کننده کسانى است که بهوقت زنده بودن او یا پس از مرگش از او پیروى کنند، هم بار گناهان  
دیگران را به دوش کشد، و هم گروگان خطاهاى خود باشد.  
و دیگر انسانى است که انبوهى از نادانى را در خود جمع کرده، و در میان جاهلان امت جهت فریبشان مى شتابد  
در تاریکهاى فتنه ها مى تازد، و نسبت به مصالحى که در پیمان صلح است نابیناست. انسان نماها ، دانشمندش  
دانند در حالى که بى دانش است. از آغاز، وقتش را صرف انباشتن چیزهایى کرده که اندکش از بسیارش  
بهتر است، همین که از آب گندیده سراب شد، و امور بیهوده را روى هم انباشت،  
به ناحق بر کرسى قضاوت میان مردم مى نشیند، تا بیان مسائلى را که بر دیگران مشتبه شده به عهده گیرد!  
چون با مسأله مبهمى روبرو شود آراء بى فایده و بى پایه اش را به میدان آورده، قاطعانه  
حکم مى کند. از این رو در برابر شبهات به مانند مگسى در تارهاى سست عنکبوت گرفتار است،  
این بى مایه نمى داند رأیش بر صواب است یا بر خطا؟ اگر حکمى به صواب راند مى ترسد بر خطا باشد،  
و چون به خطا حکم کند امیدوار است که راه صواب رفته باشد! در امواج جهالتهایش گم شده.  
با دیده کور در تاریکى هاى نادانى راه پوید، هیچ امر مشتبهى را قاطعانه بر اساس دانش حل نمى کند.  
روایات را همچون کاهى که بر باد مى رود مى پراکند. به خدا قسم این بى خرد را نه در حل مسائلى که بر او وارد  
مى شود مایه اى از دانش و علم است، و نه شایسته مسندى است که به او واگذار شده، در آنچه انکار کرده علمى  
را که برخلاف انکار او باشد گمان نمى برد، و رأیى بالاتر از رأى خود براى دیگرى نمى بیند.  
چون امرى بر او تاریک گردد بر آن سرپوش نهد زیرا به نادانى خود واقف است.  
از داوریهاى ظالمانه اش خونهایى که به قضاوت او ریخته شده، و میراثهاى به غارت رفته فریادها دارند.  
از این طایفه اى که نادان زندگى مى کنند، و گمراه مى میرند به خداوند شکایت مى برم.  
به نزد این بى مایگان متاعى بى ارزش تر از قرآن نیست آن گاه که به شیوه صحیح معنى شود،  
و هیچ کالایى پررونق تر و گرانبهاتر از قرآن نیست زمانى که بر اساس هوا و هوس  
معنى شود، و براى اینان چیزى زشت تر از معروف، و مسأله اى زیباتر از منکر نیست

نویسنده Anonymous در تاریخ 1398/06/04 ساعت 17:43:58
لطفا خطبه ای که از امام علی فرستادم را بخوان و البته مانند قبل میدانم نشر نخواهی داد و این روش شماست. برخی از نادانان شما را به عدالت ، و صلح اندیشی میشناسند ولی بنده شما رامزور و دوقطب کننده جامعه میدانم .با حرفهای بدون پایه ات تعصب و نژادپرستی و بی دینی و بی حیایی را رواج میدهی .اگر یقین داری که راهت درست است که هیچ که راه برگشتت را سد کرده ای که دقیقا مصداق این بیت هستی : که هر که نداند که نداند که نداند در جهل(وخریت) ابد دهر بماند. ولی اگر هنوز در راه و روشت مطمئن نیستی ،تقاضا دارم به افکار خود نگرشی دوباره داشته باشی و که این ره که میروی به ترکستان است.

نویسنده محمدعلی شاهسون در تاریخ 1398/06/04 ساعت 18:12:07
همشهری خوبم سلام من اینقدر به درستی و عقلانی بودن سخنانم اطمینان دارم که نامم را زیرش می نویسم در نا راستی ادعای شما همین بس که به سخنان خودت اطمینان نداری و بدون معرفی خودت می نویسی.

نویسنده محمد عرب در تاریخ 1398/06/05 ساعت 15:15:24
فرمایش می کنند البته ایشان آقای شاهسون -واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند*چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند-با افتادن پرده از حاکمان بیست ساله دستگاه قضایی کشور هم زمین ورامین مشخص شد و هم جنگل مازندران .به سر ما حتما گوش بلند یا شاخ دیدند

نویسنده Anonymous در تاریخ 1398/06/05 ساعت 22:10:52
سلام علیکم . دیگر از این مضحکتر نمیتوان گفت که دلیل اطمینان به درستی سخنانت را ذکر کردن نامت نوشتی. افراد بسیاری در این دنیای فانی کوس علی الحق میزنند و خود راعاقل میپندارند.حال انکه نتیجه اطمینان به عقل را امروزه درجهان به خوبی میتوان دید.عقل چند گونه معنا میشود ونیز عاقل.و عقل مقبول نزد خداباوران حقیقی انست که حضرت امیر (ع) فرمودند:عقل چیزی است كه به واسطه آن بندگی خدای عالم صورت گرفته و مسیر عبودیت هموار گردد و راه رسیدن به سعادت همیشگی و كسب درجات بهشتی به وسیله آن به دست می آید. 
لطفا بفرمایید نظر شما در مورد فرمایش علی علیه اسلام در خطبه فوق تاریخ 4/6/ چیه؟چند درصد از سخنان ایشان را قبول داری واگر نداری دلیلت چیست؟

نویسنده محمدعلی شاهسون در تاریخ 1398/06/06 ساعت 02:41:35
همشهری خوبم سلام، این شیوه قدیمی سخن گفتن آخوندی است که شما پیشه کرده اید در گذشته مردم بی سواد بودند آخوند می رفت روی منبر سخنانی مربوط و نامربوط سر هم می کرد و تحویل می داد و زهد و تقوا می فروخت این شیوه سخن گفتن زمانش به سر آمده برای صدق سخنم بنگر به سخنان زیادی که در این چهل سال آخوند از طریق؛ تلویزیون، رادیو، مسجد، مدرسه، دانشگاه، سربازخانه، اداره و... به مردم تلقین کرده امروز نتیجه عکس آن را به عینه می ینیم. امروز خوشبختانه سواد و کتاب در اختیار همه است همان قدر که شما حضرت علی را می شناسید من و دیگران هم می شناسیم پس ضرورتی ندارد که شما بخواهید حضرت علی را به من معرفی کنید. به علاوه حضرت علی مال شخص شما نیست و شما هم از طرف ایشان وکالت و یا نمایندگی نداری ایشان یک شخصیت جهانی است کتاب های زیادی درباره اش نوشته شده و در دسترس هست اطمینان دارم دیگران هم به اندازه شما عقل، فهم، شعور و توان فهمیدن حضرت علی را دارند. لطفا نصیحت را تعطیل کنید چون نصیحت جایی کاربرد دارد که نصیحت کننده خود را بالاتر، خوب تر، داناتر و دیگران را پایین تر بداند. امروز بالا و پایین دیدن آدم ها هم زمانش به سر آمده همه شهروند و با هم برابر هستند اگر دوست داری با هم گفتگوی برابر می کنیم. حتما به گوشت آشنا هست که این واعظان نصیحت کننده چهل ساله، کلمه دزدی را به اختلاس تغییر داده اند می تواند مایه گفتگو باشد حاضری؟ حتما در نماز جماعت شرکت کرده ای پیش نماز می گوید نماز می خوانم قربت الله ولی هم تو می دانی و هم من که اصلا قربت الله نیست قربت حقوق ماهیانه است و این نهایت مفت خوری است که نماز خودت را بخوانی و از مردم پول بگیری و...

نویسنده Anonymous در تاریخ 1398/06/06 ساعت 20:03:21
مطالب زیادی در ذهنم امد که در جواب تو بنویسم .اما میبینم که توهین کردن، افترا، غیبت، فریب کاری ،سوق دادن جامعه به هرزگی ،خودشیفتگی ،نژادپرستی افراطی،بیدینی و توهین به افراد مومن و معتقد، استفاده کردن از احساس جوانان و مایه گذاشتن از صداقت و پاکی انان وصدها مسئله دیگرکه در میان داستانهای کذایی جنابعالی دیده میشود در وجود شما ملکه و هضم شده است که جدایی انها از فکر و روحتان تقریبا غیر ممکن است. سابقه افکار پوسیده شما در تاریخ برای هر فرد صاحب وجدانی پوشیده نیست. ،جنگ جهانی و نزادپرستی های افراطی حاکمان ان دوره میلیونها انسان را به کام مرگ فرستاد. بی اخلاقیها هرزگیها بی عدالتی ها کشته شدن سیاهان و سرخ پوستان و تمک انان ،قتل و غارت مسلمانان درسراسر جهان ،قدرت نمایی قدرتمندان و زور گویان ،بردگی و اسارت زنان و تحقیر کردن انان و سواستفاده از زیبایی و معصومیت انان ،تنزل انسانیت و تبدیل شدن ان به دوپای جانی و قاتل ثمره و هزارن مورد دیگر نتیجه دل بستن به افکار پوسیده وسابقه دار شماست که از هزاران سال بوده و البته خواهد بود. ...........................................

نویسنده Anonymous در تاریخ 1398/06/07 ساعت 17:36:04
مذهب و جهت­گیري مذهبی 
 
(قسمت اول) 
 
 
 
نياز انسان به دين قدمتي به عمر تاريخ دارد. زيرا بشر از همان آغاز زندگي خود به حامي مقتدر و تكيه گاهي نيرومند احساس نياز مي­كرده است. موضوع دين، مورد بحث محققان پيشگامي همچون جيمز ، فرويد ، يونگ و ديگران بوده است و پس از آن انديشمنداني نظير آلپورت به تبيين مذهب پرداخته اند. 
 
 
 
مذهب مي تواند به عنوان يك اصل وحدت بخش و يك نيروي عظيم براي سلامت روان مفيد و كمك كننده باشد. اعتقادات افراد مذهبي به آنان در مقابله با فشار رواني كمك مي كند. اعتقادات و رفتارهايي مانند توكل به خدا، صبر و انجام رفتارهای مذهبی همچون دعا، نماز، روزه و ... مي­تواند از طريق ايجاد اميد و تشويق به نگرش هاي مثبت موجب آرامش دروني فرد شود. كساني كه از اعتقادات مذهبي قوي تري برخوردارند نسبت به مقابله با فشارهاي رواني، شخصي، تحصيلي و ... از نيروي بيشتري برخوردارند و كمتر دچار بيماري مي شوند و در واقع از سلامت روان بالاتري برخوردارند . نتايج پژوهش ها نشان می­دهد بيماراني كه اعتقادات مذهبي قوي تري دارند و در زندگي روزانه خود از روش هاي مقابله اي مثبت مانند عفو، بخشش، جستجو براي ارتباط معنوي با خدا، دوستي با افراد مذهبي، دريافت حمايت معنوي– اجتماعي، اميد داشتن ، شناخت خدا به عنوان خيرخواه و مهربان استفاده مي كنند، سريع تر بهبود مي يابند و سلامت روان بالاتري دارند. افسردگي و اضطراب كمتري دارند و سريع تر بهبود مي يابند. 
 
 
 
همانطور که مطرح شد آلپورت یکی از نظریه پردازان در زمینه مذهب و کارکردهای آن بود. وی دو نوع جهت­گیری نسبت به دین را مطرح نمود. جهت گیري درونی و جهت­گیري بیرونی مذهبی. به نظر آلپورت و راس، شخصی که جهت گیري مذهبی درونی دارد با مذهبش زندگی می­کند اما شخصی که جهت گیري مذهبی بیرونی دارد، از مذهبش استفاده می­کند. اشخاصی که جهت­گیري درونی دارند، انگیزه هاي اصلی خود را در مذهب می یابند. چنین اشخاصی شخصیت­شان با مذهب­شان یکی می­شود. در حالی که افراد با جهت­گیري بیرونی براي رسیدن به اهدافی دیگر به سمت مذهب می­روند؛ به عبارت دیگر چنین اشخاصی به سمت خداوند می روند بدون اینکه از خود روي بگردانند. براساس نظریه آلپورت مذهب درونی ، مذهبی فراگیر و داراي اصول سازمان یافته و درونی شده است، در حالی که مذهب برونی، خارجی و ابزاري است که براي ارضاي نیازهاي فردي از قبیل مقام و امنیت مورد استفاده قرار می­گیرد. منظور آلپورت از جهت­گیري مذهبی درونی عبارت است از تعهد انگیزش فراگیر که غایت و هدف است نه وسیله اي براي دستیابی به اهداف فردي . 
 
ادامه دارد...... 
 
 
 
تهیه و تنظیم: دکتر سمیه برجعلی لو



کلیه حقوق این سایت متلعق به روستای مارکده می باشد