Home arrow صفحه اصلی arrow آوای مارکده arrow گزارش نامه 191 اول مهر 98
گزارش نامه 191 اول مهر 98 چاپ ارسال به دوست
نویسنده Administrator   
1398/06/31 ساعت 22:12:44
فهرست صفحات
گزارش نامه 191 اول مهر 98
صفخه 2
صفخه 3

      دو خاطره

      دو روز پیش، صبح هنگام، به نجف ­آباد می ­رفتم. کنار روستا، یکی از مردان روستای قوچان ایستاده بود، دست بلند کرد، سوارش کردم. مرد قوچانی پس از سلام و احوال پرسی، و قتی فهمید نجف ­آباد می ­روم با خوشحالی گفت: چه سعادتی با شما همسفر شدن، آقای شاهسون وقتی وانت پیکان را نگه داشتی و من سوار شدم، خاطره ­ای یادم افتاد با اجازه برایت تعریف می­ کنم تا خستگی راه هم نمود نکند.

       خیلی سال قبل تازه یک وانت پیکان خریده بودم توی لته ­های قابوق هم هلو داشتیم دو سه بار هلو بردم بنگاه نجف­ آباد و با یک بنگاه­ دار هم آشنا و رفیق شدم.

       ساعات بعد از نیمه­ ی یک شبی، با وانت پر از هلو به سمت نجف ­آباد می ­رفتم درست همین نقطه که من ایستاده بودم و شما من را سوار کردی، یک مرد مارکده­ ای ایستاده بود دست بلند کرد سوارش کردم و مانند الآن من و شما به سمت نجف ­آباد رفتیم. مرد مارکده ­ای من را تشویق کرد که بار هلویم را به بنگاه اصفهان ببرم و تعریف کرد؛ بار را سر دست می ­برند و قیمت ­ها هم بالا است. من میدان میوه اصفهان نرفته بودم و هیچ اطلاعی درباره­ اش نداشتم بر اثر تعریف و تشویق ­های مرد مارکده­ ای تصمیم گرفتم که بارم را به اصفهان ببرم و بردم بنگاه آغاز به کار کرد بنگاه ­دار بار هلوی من را ورانداز کرد و گفت اینها همش کاردی است اینجا مشتری ندارد ولی خب حالا که آوردی ببینم می­ شود ردش کرد؟ آنجا بود که فهمیدم مرد مارکده ­ای در بنگاه اصفهان قدری طلب دارد مخصوص برای دریافت طلبش می ­آمده و اینکه من را تشویق به بردن بارم به بنگاه اصفهان می ­کرده می ­خواسته راحت با من بیاید و برگردد. یک ساعتی گذشت از بار من هیچ فروش نرفت و من تصمیم گرفتم که به بنگاه نجف­ آباد برگردم مرد مارکده ­ای هم پولش را گرفت و ساعت 8 به بنگاه نجف­ آباد رسیدیم. بنگاه­ دار گفت؛ چرا دیر آمدی؟ به دروغ گفتم؛ ماشینم توی راه خراب شد. بنگاه ­دار نجف­ آبادی صبحانه نان و پنیر و چای شیرین برایمان فراهم کرد و ما مشغول خوردن شدیم هلوها هم کم کم به فروش می ­رفت من یک ساعتی خوابیدم وقتی بلند شدم بنگاه ­دار من را کناری کشید و گفت: حقت بود که بارت را نمی ­فروختم، بارت را می ­بری اصفهان و بار برگشتی از اصفهان را اینجا می­ آوری؟ من حرفی برای گفتن نداشتم و خیلی هم خجالت کشیدم. فهمیدم مرد مارکده­ ای همه چیز را به بنگاه ­دار گفته است. به شدت از مرد مارکده­ ای متنفر شدم و با خود گفتم هنگام برگشت با خود نمی ­برمش ولی آمد سوار ماشین شد و من هم رویم نشد چیزی بگویم و آوردمش، توی ماشین اخم بودم و صحبتی نکردم.

        آقای شاهسون می ­دانم شما مرد با سواد و با کمالی هستی می­ توانی به این پرسش من جواب بدهی، چرا بعضی ­ها مفت و مجانی بدون اینکه سودی و نفعی برایش داشته باشد خبرچینی می­ کنند؟

        من پاسخی در حد دانشم، به مرد قوچانی دادم با این وجود آن پاسخ را اینجا نمی ­آورم چون می ­خواهم پاسخ و دیدگاه شما خوانندگان را بدانم. خواننده گرامی اگر شما به جای من بودید چه پاسخی به مرد قوچانی می­ دادید؟

        اطمینان دارم هریک از شما هم خاطره و یا خاطره­ هایی همانند خاطره مرد قوچانی دارید، شما چگونه با خبرچین برخوردکردید؟ چه حال و احساسی نسبت به او داشتی؟ آیا حاضر هستی خاطرات خود را بازگو و با دیگران به اشتراک بگذاری؟

        در پایانِ داستانِ مردِ قوچانی، خاطره­ ای مشابه به یادم آمد که برای­ تان می­نویسم.

       چند سال پیش که عضو شورای روستا بودم، روزی با رئیس شورا، جهت مراجعه به اداره ­ای، به شهرکرد می ­رفتیم. من رانندگی می­ کردم و رئیس شورا، در حین راه، فعالیت ­های خود را در باره انتقال ناحیه بسیج به مارکده را با تمام خرده ریزهایش و با هیجان برایم تعریف کرد که خلاصه­ اش چنین است.

       گرم­ دره­ ای­ ها به بسیج استان مراجعه کرده بودند و درخواست انتقال ناحیه داده بودند و مسئولان را از راه سد زاینده رود به گرم­ دره آورده و گفته بودند گرم ­دره بزرگترین روستا و مرکز چند روستا هست و ناحیه را گرفته بودند ما را هم در جشن آغاز بکار ناحیه دعوت کردند و ما ضمن شرکت در جشن اعتراض هم کردیم. بعد با رفت و آمدهای خیلی زیاد و نوشتن گزارش، اعتراض و شکایت، و آوردن مسئولان به منطقه و نشان دادن واقعیت­ های محل، که تقریبا دو سال طول کشید توانستیم ثابت کنیم که گرم­ دره ­ای­ ها دروغ گفته ­اند و مارکده بزرگترین روستا و روستای میانی است و ناحیه را از آنها گرفتیم و آوردیم مارکده و من به عنوان نخستین فرمانده پایگاه بسیج مارکده برگزیده شدم.

        من گفتم ای ­کاش این همه رفت و آمد را صرف رفتن به دبیرستان و گرفتن دیپلم و سپس رفتن به دانشگاه می­ کردی که هم برای شخص خودت خیلی خیلی مفید بود و هم برای خانواده­ ات و هم برای جامعه،آیا تا کنون فکر کرده ­ای که ما چه نیاز به بسیج داریم؟ و آیا از خود پرسیده ­ای بسیج چه سودی برای جامعه دارد؟ لطفا به این پرسش من با دقت پاسخ بدهید؛ فرض کن پزشکان در جامعه نباشند به نظر شما چه اتفاقی می ­افتد؟

رئیس شورا  بی درنگ گفت: بسیاری خواهند مرد و بسیاری هم از بیماری رنج خواهند برد. من گفتم: خب، حالا فرض کن سلمانی ­ها نباشند چه اتفاقی خواهد افتاد؟ رئیس با لبخند گفت: سر و صورت همه مانند گل مولاهای قدیم پشم­ آلود خواهد شد. من گفتم: خب، حالا به من بگو، اگر بسیج و بسیجیان در جامعه نباشند چه اتفاقی خواهد افتاد؟ رئیس شورا در دادن پاسخ درنگ کرد، ذهنش را کاوید و پس از لحظه ­ای گفت: هیچ اتفاقی نخواهد افتاد. من گفتم: حرفت بسیار درست و دقیق است نبود بسیج و بسیجی نه تنها هیچ زیانی به جامعه نخواهد زد بلکه نبودش خیلی خیلی سودمندتر از بودش هم خواهد بود. و آیا اصلا می­ دانی بسیج را برای سرکوب روشنفکران آزادی­خواه و معترضان درست کرده ­اند؟

       سکوت بین ما برقرار شد حتا هنگام برگشت هم به قول عوام با هم اختلاط نکردیم.

        سکوت هریک از ما دلیل خودش را داشت. پاسخ صریح من خوشایند رئیس شورا نبود او از سخن من رنجید چون این را حق خود می ­دانست که من تلاش ­هایش را تایید و او را یک قهرمان بدانم و از زحماتش قدردانی کنم حالا نه تنها تایید و قدردانی نشد بلکه حکم بر بی ارزشی کارش داده بودم واکنشی که اصلا انتظارش را نداشت و آن را نا حق و دور از انصاف می ­دانست و من را هم قدر ناشناس.

          من هم از موقعیت پیش آمده استفاده کرده و حرفم را زده بودم و بیش از این نمی ­خواستم حرفی بزنم چون می ­دانستم رئیس شورا از داوری من سخت رنجیده است و من هر حرفی دیگر که بزنم همانند نمک بر زخم اوست.

       هفته بعد من به اداره رفتم رئیس اداره من را کناری کشید و گفت: شما شورای روستا هستی وظیفه­ات حمایت از بسیج است، نه مخالفت با آن، حواست به حرف زدن ­هایت باشد!؟

                                    محمدعلی شاهسون مارکده 10 شهریور 98

  

آرزوی موفقیت

        دو سه روز گذشته شاهد بودم که فروشگاهی جدید در محله­ شرقی روستا گشایش یافت وقتی از نام صاحب و مدیر فروشگاه با خبر شدم بسیار خوشحال شدم و برایش آرزوی توفیق نمودم. دلیل این خوشحالی و آرزوی موفقیت، خاطره ­ای قدری ناگوار از ایشان بود که با شنیدن نام او در ذهنم تداعی شد که در اینجا برایتان می ­نویسم.

        دهم دی ماه 85 جلسه ­ای فرهنگی در محل ساختمان بسیج تشکیل داده بودم قصدم این بود که جوانان را دعوت به گفت ­وگو و اندیشیدن به مسائل و موضوع­ های فرهنگی بکنم. ایشان به جلسه­ ی ما آمد، با یکی دوتا دستیار خود موضوع ­های غیر مرتبط را در جلسه مطرح و در بین گفت­ وگوها اخلال ایجاد کرد و مانع گفت ­وگوی ما شد چندبار از او تقاضا کردیم که اجازه دهد این جلسه روال خود را طی و او موضوع­ هایش را در جلسه شورای روستا مطرح کند اما او نپذیرفت در پایان سرپا ایستاد تکیه ­اش را به دیوار داد و قطعه کاغذی را از جیبش درآورد آن را با لحن توفنده خواند.

       خواندن این متن نوشته، من را به یاد بیانیه­ های گروه­ های سیاسی در بحبوحه انقلاب انداخت چون این همشهری ما هم دقیقا با همان لحن کوبنده بیانیه خود را خواند خوشبختانه صدای این جلسه ضبط و موجود است من مشروح گفت­ وگوی این جلسه را همان موقع با نام «بیانیه غرض­ آلود» نوشتم و در سطح روستا منتشر کردم و روی وبسایت مارکده هم هست هرکس بخواهد می ­تواند بخواند.

       البته من نمی­ دانم ایشان خود انگیخته این نقش تخریبی را برگزیده بود و یا کسی و یا کسانی دیگر او را به این کار تخریبی برانگیخته و مامور کرده بودند تا جلسه فرهنگی ما را به هم بزند. چند نفر از دوستان نظرشان بر این بود که مامور بوده است یکی از دلایل آنها این بود که بیانیه از قبل با برنامه نوشته شده بوده است و ایشان را به عنوان مامور به هم زدن جلسه و نیز خواندن بیانیه برگزیده ­اند. ولی من چون دقیق اطلاع ندارم داوری هم نمی­ کنم.  

         امروز فروشگاهش را از نزدیک دیدم و با خودش هم لحظه ­ای، در حد 30 ثانیه، صحبت کردم. صحبتش از تغییر ذهنیت با رویکرد زیست انسانی اخلاقی بود، وقتی واژه­ های زیست انسانی اخلاقی را از دهان او شنیدم اشگ شوق در چشمانم حلقه زد، خیلی خیلی خوشحال شدم و امیدوار، امیدواری به چی؟ به اینکه پس از این همه به این ور و آن ور زدن­ ها، راه خوب و انسانی اخلاقی زیستن را یافته باشد. امیدواری به اینکه دیگر به آن نقش تخریبی سال ­های قبل برنگردد. امیدواری به اینکه به توصیه­ های تخریبی دیگران گوش نسپارد. امیدواری به اینکه سفارش و ماموریت تخریبی از کسی نپذیرد.

       آرزوی قلبی من این هست که بتواند با مطالعه، پرس و جو، تفکر و تعقل و کسب دانش و اطلاعات بیشتر سطح آگاهی خود را بالا ببرد و در آینده او را مردی شریف و با کارکرد اجتماعی شرافتمندانه و اخلاق ­مند و محبوب اجتماع ببینم، به نظر من هوش، توان و استعدادش را هم دارد، چرا که نه؟ فقط کافی است اندکی عقل خود را بکار اندازد و از این همه نعمت خدادادی استفاده اخلاق­ مند بکند.

        در پایان به فروشگاهش مبارک باشد می­ گویم و یکبار دیگر برایش آرزوی موفقیت توام با سلامتی و بهروزی دارم.

                                     محمدعلی شاهسون مارکده 26 شهریور 98

 

      ملا علیداد (بخش یازدهم)

      از کل­ قدیر سه­ تا دختر ماند و یک پسر. دختر بزرگ ام ­لیلا بیوه خدامراد که حالا زن سوم کدخدا کل ­تقی است. دو تا دختر دیگر که نزدیک به سن  ازدواج هستند و فرزند آخر هم یک پسر بچه که حالا حدود 10 سالش است به نام ابراهیم. کدخدا کل­ تقی حالا خود را سرپرست سه تا بچه کل­ قدیر می­ دانست که باید برای ­شان کاری بکند همچنین خود را مسؤل و مالک اموال و دارایی کل­ قدیر می ­شمرد.

         اولین واکنش کدخدا کل­ تقی در احساس مسئولیت فرزندان کل ­قدیر این بود که دستور داد این سه بچه را به آغداش بردند و در کنار خواهرش ام ­لیلا اسکان دادند بعد به پدر نوروز، جوان قراداغی،  نامزد جهان، دختر یکی به آخر مانده کل ­قدیر، اخطار داد:

       - از جهان دختر کل ­قدیر چشم بپوشید او نامزد دیگری دارد و به نوروز پسر تو داده نمی ­شود به همین زودی هم به خانه شوهر خواهد رفت.

      پدر نوروز سنبه را پر زور و همه چیز را از دست رفته دید ناگزیر از سر نومیدی و درماندگی به خدمت کدخدا کل ­تقی رسید در آستانه دَرِ اتاق پنجدری به عنوان تعظیم سر فرود آورد و نشست و التماس کنان گفت:

      - کدخدا خدمت رسیدم که عرض کنم این دختر عقد کرده ­ی پسرم نوروز است ما بعد از خواستگاری جشن شیرینی خوران برگزار کردیم بعد هم در یک مراسم قباله برون کردیم و صیغه عقد هم توسط سیدعلی سه محله­ ای خوانده  شده و منتظر یک فرصت بودیم که جشن عروسی بگیریم و عروسمان را به خانه ببریم که اتفاقات ناگوار پی در پی در خانه کل­ قدیر می ­افتاد و فرصت مناسب پیش نیامد تا رسیدیم به امروز. از حضرت عالی تقاضای عاجزانه دارم اجازه بفرمایید ما با یک جشن عروسی مختصر عروس ­مان را به خانه ببریم و یک عمر دعاگو حضرت اشرف باشیم.

       - امروز من سرپرست این بچه­ ها هستم قصه شیرینی خوران و عقد را کنار بگذار اولا عقدی در کار نبوده، عقدی نشده، اینها همه ­اش شایعه است برای تصاحب یک دختر یتیم، به فرض هم که شده باشد، می ­گویم صیغه عقد را پس بخوانند. جهان نامزد دیگری دارد قول او به دیگری داده شده، همین چند روز آینده هم به خانه بختش می ­رود.

       پدر نوروز همه ­ی درها را بسته دید حرفی برای گفتن نداشت ناگزیر بلند شد و باز دست بر سینه و خم کردن سر به منظور ادای احترام از اتاق بیرون آمد در قراداغ خبر را مختصر در قالب یک کلمه­ ی نه، به نوروز داد. روان نوروز به هم ریخته بود حالا با این نه، بیشتر و بیشتر به هم ریخت و به افسردگی و انزوا سوق داده شد حالا نوروز از توی خانه بیرون نمی­ آمد سخت احساس می­ کرد زنش را از دستش ربوده ­اند احساس یاس و نومیدی و شکست داشت و گاهی به خودکشی فکر می ­کرد در اینکه چگونه خود را هم بکشد درباره ­اش اندیشیده که خود را توی آب رودخانه انداختن آسان­ ترین راه بود با این وجود هرگاه فکر خودکشی به ذهنش می ­رسید انتقام هم همراهش بود یعنی می ­اندیشید اول انتقامش را از کدخدا کل ­تقی بگیرد که نامزدش را ربوده­ است بعد بلا فاصله خود را توی آب رودخانه بیندازد و بکشد. درباره اینکه چگونه انتقام بگیرد هم فکر کرده بود فکرش این بود که هرجا کدخدا کل ­تقی را تنها دید با بیل از پشت سر به او حمله کند و با بیل توی فرق سر کدخدا بزند و او را بکشد ولی می ­دانست کدخدا کل ­تقی هیچگاه تنها نیست مانده بود که چه راهی دیگر بیابد که عقلش قد نمی ­ داد.

         کدخدا کل ­تقی روز به روز ثروتمندتر و قدرت ­مندتر می ­شد و به موازات قدرت و ثروت، آوازه قدرت، شکوه و شوکتش هم به گوش مردمانی که دورترها می ­زیستند می ­رسید، توانسته بود دوستان صمیمی و آشنایان فراوان هم­ فکر در دور و نزدیک هم پیدا کند.

        یکی از این دوستان صمیمی­ کدخدا کل ­تقی، حیدر نام داشت. حیدر توی ده کرم ­آباد می ­زیست. کرم ­آباد قدری پایین ­تر از ده قراداغ در کنار رودخانه قرار داشت. حیدر بعضی سال ­ها از طرف ارباب املاک ده، کدخدای ده هم می ­شد. مردی بود نسبتا ثروتمند، قدرتمند و یکی از بزرگان و سرشناسان ده بود، خانه و زن و زندگی داشت، حشم و املاک داشت و در ده  با احترام زندگی می­ کرد با اینکه چند سال از عروسی حیدر می­ گذشت هنوز بچه نداشت، گفته می ­شد زنش نازا است.

          حیدر در رفت و آمد و مصاحبت با کدخدا کل­ تقی از هم پاشیدگی خانواده کل ­قدیر و اینکه دوتا دخترش اکنون در خانه کدخدا کل­ تقی زندگی می ­کنند با خبر شد. به فکر افتاد از این فرصت پیش­ آمده استفاده کند و ضمن تجدید فراش بر اموال خود هم بیفزاید کاری که کدخدا کل ­تقی می­ کند. لذا از کدخدا کل ­تقی جهان دختر بزرگ کل ­قدیر را به عنوان زن دوم خواستگاری کرد. کدخدا کل ­تقی فرصت را مغتنم شمرد به خواستگاری حیدر از جهان دختر کل ­قدیر پاسخ مثبت داد و خوشحال بود که با این ازدواج می ­تواند گوشمال سختی به نوروز جوان گستاخ قراداغی نامزد جهان بدهد. از طرفی این وصلت می ­توانست روابط او با حیدر دوستش را هم تحکیم و تبدیل به اتحاد کند.

          جشن عروسی برگزار و در حین عروسی دَرِ گوش کدخدا کل­ تقی پچ­ پچی مبنی بر اینکه جهان قبلا در عقد نوروز قراداغی بوده می­ شود کدخدا بر می ­آشوبد که:

        - اینها همش دروغ است می ­خواستند با این دروغ­ ها دختر یتیم را از چنگ من در بیاورند من سرپرست این دختر هستم اجازه نمی ­دهم دختر کل ­قدیر به خانه نوروز که پدرش رعیت است و نان کافی برای خوردن ندارد برود و نوروز، این جوان بی سر و بی پا، بخواهد با من همریش بشود و به خانه من رفت و آمد و با من هم­ نشین شود من دختر کل ­قدیر را می­ فرستمش خانه حیدرِ ثروتمند که خوشبخت باشد، توی ناز و نعمت زندگی کند و سرفراز باشد زن کدخدا مردی قدرتمند و ثروتمند مثل حیدر باشد.

         حیدر آدم دل رحمی است این را بیشتر مردم ده کرم ­آباد قبول داشتند به همین جهت برای خوشنودی و رضایت بیشتر جهان  جشن عروسی با شکوهی برگزار کرد دو شبانه روز جشن گرفته ­شد ساز و دهل نواخته شد مردان رقص چوب­ بازی و زنان رقص دستمال کردند در حین برگزاری جشن عقد نامه نوشته شد عقدنامه را پیکی مخصوص به سه محله نزد آخوند سیدعلی برای خواندن صیغه عقد فرستاده ­شد. در پایان جشن عروس خانم را سوار بر اسبی سفید و تزئین شده­ کردند و با عبور از رودخانه از خیابان ده قراداغ با هلهله و شادی تا آخر ده قراداغ بدرقه کردند.

خبر گذر عروس خانم و بدرقه کنندگان  از خیابان ده قراداغ ساعتی زودتر به نوروز رسید. نوروز زمان را برای انتقام گیری مناسب دید و تصمیم گرفت با بیل به اسب حامل عروس حمله کند و پای اسب را بشکند و دست عروس را گرفته به خانه بیاورد. نوروز در حال آماده شدن و بیل را دَمِ دست گذاشتن و کمین کردن بود که  پدر ­فهمد. پدر نوروز سخت وحشت کرد پسر را از این کار منع و او را در کنترل خود درآورد و به شدت مراقبت کرد تا عروس خانم و بدرقه کنندگان از خیابان عبور کردند و از ده هم دور شدند.

         دختر کوچک کل ­قدیر به نام فلکناز در خانه کدخدا کل­ تقی نماند و به همراه خواهر خود جهان به کرم­ آباد رفت و آنجا ماند. یک سال بعد حیدر کرم ­آبادی فلکناز­ دختر کل­ قدیر را به عقد و ازدواج پسر بزرگ خود به نام قربانعلی در آورد حالا پدر به نام حیدر و پسر به نام قربانعلی شوهران دوتا دختران کل ­قدیر و با هم همریش هستند.

        کدخدا کل ­تقی اموال کل ­قدیر را تقسیم کرد سهم دختر بزرگ ام ­ لیلا را خود برداشت. سهم جهان و فلکناز­ دو دختر دیگر را هم تحویل حیدر کرم­ آبادی داد و سهم ابراهیم فرزند آخر کل ­قدیر را که پسر بچه ده ساله­ ای است خود برداشت تا هزینه خوراک و پوشاک او کند و بزرگ شود.

          ابراهیم در نقش یک نوکر نوجوان در خانه­ ی کدخدا مشغول به کار شد. هنوز یک سال از مرگ کل ­قدیر نگذشته بود که خانه او همانند یک ویرانه بود گاو و گوسفندانش تقسیم شده بود و به آغداش و کرم­ آباد برده شده بود و کسی در داخل خانه زندگی نمی ­کرد خانه کامل خالی بود هیچ اثاث و اسباب خانه تویش نبود. سال دوم بعد از مرگ کل­ قدیر که زمستان سختی بود و همه جا پوشیده از برف بود آب رودخان ضخیم یخ بسته بود که از روی یخ رفت و آمد می­کردند کدخدا کل ­تقی دستور داد نوکرانش با عبور از روی یخ رودخانه سقف خانه کل­ قدیر را شکافتند و چوب ­های شکافته شده­ ی سقف را برای سوزاندن به خانه­ کدخدا  بردند ابراهیم پسر کوچک کل ­قدیر هم به عنوان یکی از نوکران کدخدا در شکافتن، جمع کردن و بردن چوب­ های خانه پدری ­اش به نوکران کدخدا کمک می­ کرد.

                                                                      ادامه دارد


یادداشت های بازدیدکنندگان

نویسنده Anonymous در تاریخ 1398/07/03 ساعت 01:07:02
سلام به همه، ... 
کمی تأمل لازم است حال این سوال را از شما می پرسم  
آیا ذات موجودات را میتوان تغییر داد یا اینکه گرگ هر آنچه آموزش و پرورش و تربیت و هدایت ببیند دست آخر درنده است لطفا پاسخ دهید اقای شاهسون

نویسنده محمدعلی شاهسون در تاریخ 1398/07/03 ساعت 01:36:22
سلام همشهری خوبم، اصلا انسان را نمی توان با حیوان مقایسه کرد، رفتارهای حیوان بر اساس غریزه است نمی تواند جور دیگری رفتار کند این در حالی است که انسان غریزه ندارد. انسان آزاد آفریده شده، انسان دارای اراده و اختیار است، انسان دارای نیروی عقل و خرد است، انسان تنها موجود روی زمین است که اخلاق را آفریده تا معیاری باشد برای سنجش رفتارها. بر اساس همین پارامترها است که دانشگاه¬ها در سراسر جهان روان شناس و روان پزشک تربیت می¬کنند تا به انسان¬ها کمک کنند رفتار و محتوای ذهنی خود را با تغییر بهبود ببخشند. به علاوه من نگفتم چنین شده بلکه آرزو کردم که چنین بشود.

نویسنده Anonymous در تاریخ 1398/07/04 ساعت 05:44:07
سلام به همه  
مدتی است که در روستای خودمون با پدیده ای شگفت انگیز روبرو شده ایم  
پسر آخوند مون بعد از چند ماه غیب پدیدار شده البته زیر ابرو هم برداشته  
یکی از حج آقا بپرسه آیا زیرابرو برداشتن اشکالی نداره

نویسنده مهرکده زیبا.... در تاریخ 1398/07/04 ساعت 18:31:55
با سلام.خدمت دوست عزیزی که در مورد آخوند سوال کردن......  
این پسر الان خودش هست راحت و ازاد ولی بخاطر منافع باباش و سودجویی باباش مجبور بود اونجوری باشه که نخواد باشه مثلا اساین بلند دکمه تا زیر گلو...اینا حقه هایس که همون شیخ های کذاب پیچیدن برا ما..... روحانی همین روستا انقدها هم خوب و بی نقص نیست.... پسر بچش هم تازه راه درست زندگی کردن و پیدا کرده........روحانی که دروغ بگه روحانی نیست روحانی که با یه مشت ادم بدتر از خودش تو روستا دادو وسط کنه یا بشین وخیز کنه بهتر از این نمیشه....

نویسنده هفت رنگ! در تاریخ 1398/07/05 ساعت 11:11:01
این دسته آدمها اگه صدتاچاقودرست کنن یکیش دسته نداره! چطورشده الأن اون وره سکه را روکرده ودم ازاخلاقیات وانسانیت میزنه الله اعلم...این نقش بازی کردنا دیگه قدیمی شده جانم توبه گرگ مرگ است همین

نویسنده ایل بزرگ سِون. در تاریخ 1398/07/05 ساعت 14:44:11
سلام اقای شاهسون روز جمعتوون به دَر 
میخواستیم نوشته به تحریر در بیاورید در مورد اینکه بر چه مبنایی اورژانس یا پاسگاه به روستای همجوار تعلق میگیره...ایا فقط به خاطر اینکه دهستان است یا چیزهای دیگری در میان است.... ونکته دون اینکه شوراها میتونن کاری بکنن و نمیکنن یا اینکه بی تفاوت هستن. 
ممنون میشم چند سطری توضییح بدی براموون.

نویسنده شاهسون مارکده در تاریخ 1398/07/05 ساعت 14:47:26
بادرود سلام خدمت دوستان. 
خسته نباشید  
این کانال روستا که در دست تعمیر است ایا بعد از ۴۰۰متر ادامه پیدا خواهد کرد...یا مایی که پایین دست هستیم بویه تعفن خفمون خواهد کرد. انشالله پایین دستی ها به فکر باشن که کانال تا اخر روستا تموم بشه وگرنه بوی فاضلاب همش جمع میشه سمت پایین روستا و تحملش سخته.

نویسنده محمدعلی شاهسون در تاریخ 1398/07/06 ساعت 02:03:29
سلام همشهری خوبم، من در جریان کارها نیستم بهتر است از اعضا شورای روستا بپرسید قاعدتا آنها باید در جریان کارها باشند

نویسنده ایل سون مارکده در تاریخ 1398/07/06 ساعت 02:54:23
سلام دوستان.این کانال روستا اگه ادامه پیدا کنه خوب بودنشو نشون میده وگرنه فایده ای نداره...انشالله اقای شاهسون دهیار عزیز پیگیری کنن تا کانال کامل بسته بشه... وگرنه زحمت بی فایده ایست.... ممنون اقای شاهسون دهیار عزیز

نویسنده شاهسون مارکده در تاریخ 1398/07/06 ساعت 02:55:13
بادرود سلام خدمت دوستان. 
خسته نباشید  
این کانال روستا که در دست تعمیر است ایا بعد از ۴۰۰متر ادامه پیدا خواهد کرد...یا مایی که پایین دست هستیم بویه تعفن خفمون خواهد کرد. انشالله پایین دستی ها به فکر باشن که کانال تا اخر روستا تموم بشه وگرنه بوی فاضلاب همش جمع میشه سمت پایین روستا و تحملش سخته.



کلیه حقوق این سایت متلعق به روستای مارکده می باشد