Home arrow صفحه اصلی arrow آوای مارکده arrow گزارش نامه 194 نیمه آبان 98
گزارش نامه 194 نیمه آبان 98 چاپ ارسال به دوست
نویسنده Administrator   
1398/08/14 ساعت 22:41:08

       چاپلوسی بی  مزه

       چاپلوسی یک رفتار است، رفتاری ناپسند، خلاف اخلاق و دور از شان انسانی، که متاسفانه در جامعه­ ی ما کاربرد فراوان دارد آنچنان فراوان که با جرات می­ توان گفت تقریبا همه ­گیر و همه­ جایی است بویژه در حوزه و قلمرو  قدرت و پیرامون افراد قدرتمند، چه قدرت سیاسی و چه نفوذ مذهبی، ملاط ارتباط و پیوستگی مردم با خداوندان قدرت و دارندگان نفوذ مذهبی همین چاپلوسی، تملق، مجیزگویی، مدح، ستایش، تقلید، پیروی و سرسپردگی است.

        چاپلوسی یک رابطه نا سالم اجتماعی است که بین دو نفر از افراد اجتماع بر قرار می ­گردد. یک طرف فردی ضعیف و نا توان از نظر آگاهی، امکانات اقتصادی، جایگاه اجتماعی و موقعیت شغلی است و یا شخصی است که در دوران رشد کودکی و نو جوانی به دلیل شرایط بد اقتصادی و اجتماعی و پایین بودن سطح دانش و آگاهی پدر و مادر هویتی، اصالتی، حُرمت، کرامت و احساس ارزشمندی در او شکل نگرفته، اکنون در درون ذهن خود را خوب و مفید و ارزشمند نمی ­داند و احساس می ­کند تو خالی است، بی ارزش است، دوست داشتنی نیست، اهمیت و اعتبار و جایگاهی مناسب در بین مردم ندارد به همین جهت از اعتماد به نفس منفی برخوردار است یعنی احساس می­ کند چیزی نمی ­داند و یا کم می ­داند و توانایی روی پای خود ایستادن ندارد حالا با داشتن این احساس­ های بد و منفی، احساس می­ کند نیاز به تکیه­ گاه دارد تا بتواند با تکیه به تکیه­ گاهی؛ نیازها، خواسته­ ها، آرمان­ها، آرزوها و احساسِ خوب و مفید بودن و خود ارزشمند پنداری را به دست آورد تا قدری از این احساس ­های بد و منفی که موجب رنج او هستند را بکاهد، خوب، چه تکیه­ گاهی اطمینان ­بخش­ تر از مردان پر قدرت؟

       آدم چاپلوس با نزدیکی به فرد قدرت­مند نخست؛ هویتی هرچند عاریتی، برای خود می تراشد مانند؛ نماینده، آشنا، دوست، خویش، کارمند، نوکر، فرمانبردار، محافظ و... فرد قدرتمند بودن. و می­ کوشد این چسبندگی، نزدیکی و وابستگی ­اش به فرد قدرتمند را در فرم لباسش،  در آرایشش، در سخنانش، با نصب عکس در خانه ­اش، با پیشانی بندش، با بازوبندش با شال گردنش، با یقه پیراهنش، با پرچمی که به دَرِ خانه ­اش می ­زند و شعارها و تکیه کلامش در سخن گفتن، به رخ دیگران بکشد تا از رنج بی هویتی ­اش قدری بکاهد. حالا با استفاده از این نزدیکی و با شیوه چاپلوسی، که راه میان ­بُر و خلاف اخلاق است، در جهت رسیدن به خواسته­ هایش سود می ­جوید که اغلب این خواسته­ ها بیرون از حد و اندازه و یا افزون از حق خود است و اگر بیرون از حد و اندازه و افزون از حق خود نباشد و دقیق حق خود هم باشد شیوه به دست آوردن آن غیر اخلاقی است.

          چاپلوس و فرد قدرتمند سخت به یکدیگر نیازمند و به همدیگر خدمات می­ دهند فرد قدرتمند نیاز دارد افرادی همانند یک لشکر اطراف او باشند و او را ستایش و مخالفانش را سرکوب کنند. چاپلوس پا به میدان می­ گذارد و نیاز فرد قدرتمند را تامین می ­کند و در مقابل خدمات خود، با هویت عاریتی که از فرد قدرتمند می ­گیرد و نیز منافعی که از طریق فرد قدرتمند به دست می ­آورد احساس خشنودی می­ کند. چاپلوس و فرد قدرتمند سخت به یکدیگر وابسته و نیازمند همند این وابستگی دوطرفه موجب شده هرکجا قدرت هست چاپلوس هم باشد و هرکجا چاپلوس هست قدرت هم بوجود آید، چاپلوس و قدرت لازم و ملزوم یکدیگرند. چاپلوس بدون قدرتمند نمی­ تواند وجود داشته باشد و قدرت هم بدون چاپلوس نمی­ تواند بوجود بیاید.

 افراد قدرتمند هم برای اینکه این لشکر چاپلوسان در اطرافشان بمانند و آنها را ستایش کنند تا قدرت شان تداوم یابد و بتوانند بوسیله آنها مخالفان خود را سرکوب کنند امتیازهایی در قالب قانون و یا دستورالعمل وضع می­ کنند تا این چاپلوسان بتوانند به منافع­ سرشاری برسند علاوه بر امتیازهای آشکار، در بسیاری جاها میدان کسب منافع نا مشروع را هم برایشان باز می ­گذارند تا با دست درازی و دست اندازی به اموال مردم بویژه اموال عمومی درآمد اضافه ­ای برای خود دست و پا بکنند و فرد قدرتمند این دست­ درازی و دست اندازی را آگاهانه نا دیده می­ انگارد و رویش روپوش می­ گذارد. اگر نیک بنگریم مجموع این راه­ های کسب درآمد چاپلوسان همان فساد اقتصادی و اخلاقی است باید دانست هرکجا قدرت باشد بدون تردید فساد هم خواهد بود، فساد و قدرت همزاد همند قدرت نماد نابرابری هم هست در جامعه­ های نابرابر عده ­ای فره ایزدی دارند، عده ­ای قداست دارند، عده­ ای شاه­ زاده، آقازاده و... هستند که حق­ های ویژه دارند.

        اگر بخواهم یک تعریف عادی، عامیانه و دهاتی از چاپلوسی ارائه دهم باید گفت: چاپلوسی یعنی تعریف و ستایش غیر صادقانه از فرد قدرتمندی، یا دقیق ­تر که بخواهم بگویم تعریف و ستایش دروغین از فرد قدرتمندی. دلیل اینکه از واژه دروغین استفاده کردم رسایی کلمه است چون صفات پسندیده و ارزشمندی که چاپلوس به فرد قدرتمند نسبت می ­هد واقعیتی ندارد و در خلق و خوی او نیست و چاپلوس به منظور رسیدن به هدفی، موقعیتی و یا منافعی، این نسبت ­های پسندیده و ارزشمند را به دروغ به او نسبت می ­دهد تا موجب خوشایندی او را فراهم نماید و بتواند به منافعش دست یابد.

           تعریف و ستایش چاپلوسانه معمولا همراه با فروتنی و تواضع ظاهری فرد چاپلوس است یعنی چاپلوس فرد قدرتمند را بزرگ و مهم می­ شمارد و برای خوشایندی بیشترِ او، با ادای کلماتی مانند جان ­نثار و... خود را حقیر و کوچک نشان می ­دهد. به دلیل اینکه فرهنگ ­مان سخت به چاپلوسی آلوده و این پستی را تعداد زیادی از افراد جامعه با خود داریم، فرهنگ چاپلوسی فرهنگ غالب است به همین جهت بیشتر ماها از گفتن کلمه من، به عنوان معرفی خود می­ پرهیزیم و آن را دور از ادب و به خطا ناشی از خود بزرگ بینی می ­پنداریم و بجای آن از واژه ­های نفرت ­زای؛ بنده، حقیر،کوچک شما و... استفاده می­ کنیم و این شیوه غیر اخلاقی را به غلط تواضع و فروتنی می­ نامیم. از عجایب روزگار این هست که فرد چاپلوس هیچگاه رفتار خود را تملق­ گویی و چاپلوسی نمی­ داند و اگر هم گوشزد کنی که این سخنان و رفتار تو مصداق چاپلوسی است بی­گمان بدش خواهد آمد و خواهد گفت اینها احترام بزرگ و کوچک و رعایت آداب و ادب اجتماعی است.

           برخی از چاپلوسان علاوه بر به کارگیری زبان، از اعضا دیگر بدن هم به منظور تاثیر گذاری بیشتر، استفاده می­ کنند؛ در مقابل فرد قدرتمند تا کمر خم می ­شوند، دست فرد قدرتمند را می ­بوسند، در برابر صاحب قدرت، دست به سینه می ­ایستند، کرنش می­ کنند، اگر صاحب قدرت اشاره­ ای به انجام کاری بکند چاپلوس با سر می­ دود (از تو به یک اشارت از من به سر دویدن) و یا اگر قدرت، کلاه مردی را خواست چاپلوس برای خوش­ رقصی، سر را با کلاه با هم می ­آورد.  

       به مفهوم همین جمله: از تو به یک اشارت از من به سر دویدن، تامل و دقت کنید؛ اگر گفته شود گوینده این جمله، بی هویت و سر سپرده محض است آیا سخنی به گزاف گفته شده است؟ قاعدتا هر آدمی حتا با اندک شرافت از گفتن چنین سخنی باید شرمگین شود ولی متاسفانه چاپلوسی در جامعه­ ی ما از بس رواج دارد و بیشتر مردم بدان آلوده ­اند که زشتی­ این جمله حس و احساس نمی­ شود.

        چاپلوسان در پناه دژ قدرتمندان، میدان ­دارند، بلندترین صداها و بیشترین اختیارات را دارند از طرف قدرت قدر می ­بینند و بر صدر می ­ نشینند و به منافع می­ رسند در مقابلِ لشکرِ چاپلوسان، تعداد اندک افراد خردمندِ اندیشه ­ورز قرار دارند که مورد بی ­مهری و یا غضب قدرت ­اند و متاسفانه در گوشه و کنار جامعه در گمنامی می ­پلاسند و می ­فرسایند و می ­پوسند و این ستمی ­است بس بزرگ و زیانی فرهنگی اجتماعی است جبران نا پذیر.

         اگر دقت کنیم خواهیم دید چاپلوسی یک کرفتاری فرهنگی روانی اجتماعی است که بسیاری را در بر گرفته و اغلب متوجه این گرفتاری هم نیستیم. این گرفتاری اختصاص به قشر خاصی از مردم جامعه ندارد بلکه در هر قشری از اقشار جامعه­؛ تحصیل کرده و بی سواد، ثروتمند و تهی ­دست، شهری و روستایی عده ­ای این گرفتاری روانی اجتماعی را دارند برای صدق سخنم این خاطره را بخوانید.  

        روز 26 مرداد 90 جلسه ­ای با حضور حدود 30 نفر در شهرداری شهر سامان تشکیل شد در این جلسه چند نفر دارای تحصیل دکترا بودند چندین نفر دارای لیسانس و فوق لیسانس با عنوان مهندس بودند تعدادی دیپلم و فوق دیپلم بود چند نفر هم کمتر از دیپلم و در حد خواندن و نوشتن بود. افراد هم از جاهای مختلف؛ از شهرکرد، سامان و روستاهای سامان آمده بودند. از امام جمعه سامان هم دعوت شده بود که خیلی دیر آمد یکی دو نفر پیشنهاد کردند جلسه را آغاز کنیم امام جمعه که تخصصی در این موضوع ندارد هروقت آمد، آمد، نیامد هم نیامد، هیچکس به این درخواست نه نگفت ولی شنیده و عمل هم نشد و ما همه تقریبا نیم ساعت منتظر نشستیم تا امام جمعه آمد.

        همه از جای خود بلند شدیم افرادی که نزدیک بودند سلام گفتند و با بفرمایید بفرمایید او را بالای جلسه نشاندند. تعدادی از حاضران تک تک با دست گذاشتن بر سینه احوال پرسی و  ادای احترام کردند و اطاعت و ارادت خود را به امام جمعه به نمایش گذاشتند.

         یکی از افرادِ دکترِ جلسه، خطاب به امام جمعه گفت: موضوع جلسه فلان است حضرت ­عالی رهنمودهای خود را بفرمایید تا جلسه شروع گردد. امام جمعه گفت: من که در این زمینه اطلاعات و تخصصی ندارم شما بفرمایید من می ­شنوم. دکتر گفت: نه، حتما رهنمود شما لازم است ما همه به رهنمود شما نیاز داریم، بفرمایید. مجددا امام جمعه گفت: من تعارف نمی ­کنم اطلاعات و تخصصی در این زمینه ندارم شما بفرمایید. باز دکتر و یکی دو نفر دیگر اصرار کردند و امام جمعه بازهم با گفتن شما بفرمایید طفره رفت دکتر و چند نفر دیگر باز اصرار کردند امام جمعه ناگزیر چند جمله کوتاه حرف زد و سخنش را پایان داد و جلسه شروع شد.

          نمی ­دانم سخن امام جمعه که «من در این خصوص اطلاعات و تخصصی ندارم» با صداقت بیان می ­شد و یا تعارف بود؟ دو سه جمله ­ای را هم که بیان کرد ارتباط مستقیم با موضوع جلسه نداشت در طول جلسه حرف دیگری نزد هنوز جلسه هم به پایان نرسیده بود، رفت.

        ذهن من هم در تمام زمان جلسه در گیر این چاپلوسی بی مزه بود که مشاهده کردم و از خود می ­پرسیدم؛ امام جمعه که خود مایل نبود سخن بگوید و می ­گفت در این زمینه اطلاعات ندارد چگونه فردی که در زمینه ­ ای اطلاعات ندارد می­ تواند رهنمود بفرماید؟ و اصلا چه نیاز به این همه چاپلوسی، تملق و مجیزگویی؟ آن هم از گروه تحصیل­ کرده ­ها؟ یعنی آن جمع سی نفره اینقدر عقل و خرد ندارند که راه خود را از چاه تشخیص دهند و امام جمعه ­ای که به قول خودش در این زمینه اطلاعات و تخصص ندارد باید رهنمود بفرماید؟ یعنی راه را نشان دهد؟ خواننده گرامی اگر بگویم این نگرش ضد عقل و ضد خردِ رهنمود خواستن از امام جمعه، بدبختی فرهنگی و اخلاقِ رذیلانه ­ی خود حقیر پنداری ما است آیا سخنی به گزاف گفته ­ام؟ امامان جمعه چند دهه است که رهنمود فرموده­ اند نه تنها گره ­ای از هزاران گرفتاری مردم باز نکرده ­اند بلکه با تشویق و تایید مرگ بر این و آن، نفرت در جامعه پراکنده ­اند. به باور من رهنمود خواستن از امام جمعه دارای این پیام است؛ مردم نادانند و او دانا، حالا باید او مردم را رهنمود و مردم هم پیروی و اطاعت کنند، این رابطه نا برابر یعنی نادیده انگاشتن عقل، خرد، درک، شعور و فهم مردم است. تا نظر شمای خواننده چه باشد؟

محمدعلی شاهسون مارکده 7 آبان 98

        علیداد (بخش چهاردهم)

        کدخدا کل ­تقی حالا در اوج قدرت و ثروت و شهرت است به اهداف مهم خود رسیده، خانواده ای بزرگ با زندگی اشرافی دارد. توانسته است نظر خان­ بختیاری مالک سه دانگ دیگر املاک ده قراداغ را هم جذب کند و حکم کدخدایی تمام ده قراداغ را بگیرد یعنی هم­ زمان هم کدخدای ده آغداش و هم کدخدای ده قراداغ است دارای حشم، نوکر و املاک است و عمده کارهای او توسط صمد­آقابگ اداره می ­شود از جمله امور املاک ده قراداغ و پدر هم از مدیریت پسر بسیار راضی و سر فراز است چون احساس می ­کند پسری خلف است و می ­تواند اقتدار پدر را ادامه دهد.

         صمدآقابگ مرتب سوار بر اسب برای سرکشی از املاک و نظارت بر کار رعیت به ده قراداغ رفت و آمد داشت یعنی عملا صمدآقابگ کدخدای ده بود بیشتر مردم ده هم پذیرفته بودند بعضی­ ها هم او را می ­ستودند، چاپلوسی­ اش را می­ کردند تملق و مجیزش را می ­گفتند و هرگاه فرمانی صادر می­ کرد با سر می­ دویدند.

            قراداغ دهی بزرگتر از آغداش بود و امکانات بهتری داشت یکی از امکانات خوب ده قراداغ حمام بزرگش بود. حمامی با معماری زیبا، آب فراوان، خزینه بزرگ، صحنی با سنگ ­فرش وسیع و حوض­ های متعدد پرآب . ده آغداش حمام داشت ولی ساختمانش کوچک بود معماری زیبایی نداشت و از تمیزی کمتری برخوردار بود آب فروان نداشت. اعضا خانواده کدخدا کل ­تقی از جمله خودِ صمدآقابگ بسیار راغب بودند از حمام ده قراداغ استفاده کنند و استفاده هم می ­کردند و برای­ شان بسیار خوشایند بود.

       زنان اعضا خانواده دسته جمعی به حمام قراداغ  می ­آمدند. زن حمام­ چی، بدن زنان خانواده کدخدا کل­تقی را کیسه می­ کشید آب سرشان می­ ریخت و دلاک ده هم بعد از ظهرها  به حمام می ­آمد و مردان را می ­ شست. مردان خانواده کدخدا کل ­تقی یکی یکی در صحن دراز می ­کشیدند و دلاک بدن آنها را کیسه می­ کشید و چرک­ های بدنشان را می ­شست و صابون می ­زد آب روی سرشان می ­ریخت و با یرگن موهای صورتشان را اصلاح می­ کرد.

       استفاده از حمام ده آغداش توسط اعضا خانواده کدخدا کل­ تقی دو سه سالی بود که ادامه داشت و هروقت رودخانه در طغیان نبود می­ آمدند استفاده می ­کردند و می ­رفتند. اگر پل چوبی روی رودخانه نصب شده بود که با گذر از پل می ­آمدند و می ­رفتند اگر پل چوبی نبود و رودخانه هم در حال طغیان نبود سوار بر دو سه تا قاطر و اسب از آب گذر ی­کردند و بقیه راه را پیاده می ­رفتند و هنگام برگشت باز نوکران کدخدا قاطر و اسب­ ها را می ­آوردند و زنان را از رودخانه عبور می­ دادند.

          شستشو در حمام قراداغ با فضایی باز و صحن وسیع برای صمدآقابگ خیلی خوشایند بود ولی حضور و وجود تعدادی از مردم ده قراداغ همزمان با او در حمام دل ­نشینی این خوشایندی را تیره می­ کرد. صمدآقابگ دوست داشت ساعاتی حمام  خصوصی بود و افراد دیگری به غیر از اعضا خانواده حضور و وجود نداشت.

         صمد­آقابگ دوست نداشت مردم او را لخت ببینند چون احساس می­ گرد آن ابهتی که با لباس و سوار بر اسب دارد در لخت بودن ندارد هنگامی که آدم­ ها لخت هستند هیچ نشانی از بالاتری و پایین ­تری و هیچ نشانی از کدخدا، کدخدازادگی و بگ و بگ­ زادگی و رعیت و رعیت­ زادگی نیست و این یکسانی و همسانی برای صمدآقابگ رنج ­آور بود، خوشحال از این یکسانی نبود. با اینکه در همان حالت لخت بودن در حمام هم هنوز تبعیض و تفاوت بسیار بود مثلا؛ دلاک ده با اینکه دلاک همه بود و مزد خود را سرانه می­ گرفت ولی بدن صمدآقابگ را با دقت و وسواس کیسه می­ کشید سرش را صابون می ­زد در صورتی که برای همه ­ی مردم چنین کار کاملی را نمی ­کرد.

        صمدآقابگ برای رفع این ناخوشایندی که با حضور دیگران در حمام برای او بوجود می ­آمد دنبال راه چاره می ­گشت که چه کار کند که این مردم هنگام حضور او در حمام نباشند تا  او را برهنه ببینند. به ذهنش رسید که از پدر بخواهد حمام را یک روز برای خود و خانواده قرق کند تا اعضا خانواده بتوانند بدون حضور مردم قراداغ به راحتی حمام کنند. خواست و پیشنهادش را با پدر در میان گذاشت پدر قدری تامل کرد و گفت:

        - ممکن است مخالفان از این دستور سوء استفاده کنند و مردم را بر علیه ما بشورانند در این خصوص اندیشیده­ ای؟

       - آره، هفته ­ای یک روز است، خیلی نمود ندارد، به علاوه مردم اینقدر فقیر و گرسنه ­اند و غرق در زحمت ­اند که اطمینان دارم هیچ­ کس حرفی نخواهد زد

        - اگر این یک روز قرق، در حمام ده خودمان آغداش بود اصلا نگران نبودم. ولی چون دهی دیگر است ممکن است دردسر برای­ مان درست کنند.

      - ما از طرف ارباب ده سِمَت و حکم کدخدایی ده قراداغ را داریم ارباب هم مالک ده هست و ما هم نماینده او، در حقیقت ما جانشین ارباب هستیم، غریبه یا بیگانه یا غیر نیستیم، در اصل ما نماینده مالک و صاحب ده هستیم.

            کل­ تقی با قدری نگرانی پیشنهاد صمدآقابگ را پذیرفت  و به صمدآقابگ گفت:

          - پس بفرست عمو سیف­ الله حمام­ چی بیاید.

           عمو سیف ­الله در اتاق پنج­ دری به حضور کل­ تقی رسید سلام گفت سرش را کمی فرود آورد و تعظیم کرد و دو زانو مؤدبانه روبروی کل­ تقی نشست و گفت:

       - امر فرموده بودید خدمت برسم؟

        - اعضا خانواده ما قصد دارند روزهای پنجشنبه دسته جمعی قبل از ظهر زن ­ها و بعد از ظهر مردها بیایند حمام قراداغ، می­ خواهم حمام گرم و پرآب و پاکیزه باشد و اختصاص به اعضا خانواده ما داشته باشد. به مردم ابلاغ کن که روز پنجشنبه مخصوص خانواده ما است کسی حمام نیاید و صبح هم خودت جلو حمام بایست و از ورود دیگران جلوگیری کن. تا اعضا خانواده ما بتوانند با خیال راحت و آرامش حمام کنند.

          - کدخدا، هرچه حضرت عالی بفرمایید مطاع است و نوکرت بر روی چشم می ­گذارد. کاری که از دست نوکرت بر بیاید بر روی چشم.(هم­ زمان با گفتن بر روی چشم، دستش را هم روی چشمش می ­گذاشت) نوکرت حمام را تمیز می کند، خزینه را لبریز از آب و گرم می­ کند، این کارها را چشم.  ولی می ­دانید که نوکرت یک نفر پیرمرد کاسب مردم و حمام­ چی­ مردم است ممکن است کسی به حرف نوکرت گوش ندهد و نوکرت زورش نرسد حمام را قروق کند آنگاه شرمنده جناب­ عالی و آقازاده ­ ها خواهم بود حضرت عالی اگر دستور بفرمایید که جار زده شود و این دستور به اطلاع مردم برسد که مردم اطلاع داشته باشند، خیلی بهتر است و هر روز پنجشنبه هم یک نفر از نوکران خودت را جلو حمام بگمار تا از ورود دیگران جلوگیری کند.

           - باشد، می ­گویم یدالله دشتبان جار بزند. هر صبح پنجشنبه هم یک نفر را می ­فرستم تو هم کمکش کن.

           کدخدا کل ­تقی در سخنان عمو سیف ­الله صداقت و خلوصی یافت و دریافت که سخنش منطقی است این بود که به راحتی نظر او را پذیرفت و گفت:

        - داری می ­روی قراداغ به یدالله دشتبان بگو بیاید اینجا.

          عموسیف ­الله بازهم چشم گفت و خدا حافظی کرد و به قراداغ برگشت. در بین راه زمین ­های کشاورزی را مرتب می­ نگریست که یدالله دشتبان را ببیند از سه کنجی گذر کرده بود به مسجد نرسیده، کمی پایین تر از جوی آب یدالله را دید صدایش کرد و با دست اشاره کرد که نزد او بیاید یدالله آمد عمو سیف ­الله پیام کدخدا کل ­تقی را به او رساند.

         قرق کردن یک روز حمام ده برای اعضا خانواده خان و یا بگ که توی ده ساکن بود، در بین روستاهای خان و بگ نشین منطقه یک قاعده بود در هر ده که خانی و یا بگی می ­زیست چنین قانونی وضع می ­کرد و مردم هم اغلب آن را حق خان و یا بگ می ­دانستند تعداد کمی هم این قانون را ستم می ­شمردند ولی از ترس نمی ­توانستند چیزی بگویند ولی ده قراداغ در طول بوجود آمدنش هیچگاه خان نداشت و بگ هم نداشت بنابراین چنین قاعده و قانونی هم نداشت و این اولین باری بود که یک بگ آن هم بگی بیگانه از دهی دیگر آمده و حمام عمومی دهی دیگر را برای خود و اعضا خانواده ­اش قرق می­ کند.

           عمو سیف ­الله قراداغی بود کمی پیر شده بود سال ­ها تصدی حمام ده قراداغ را عهده دار بود و به گفته ­ی مردم حمام­ چی بود. در فصل تابستان هر روز با دوتا پسرهای جوانش به صحرا می ­رفتند دوتا بار بوته بیابانی می­ کندند بار دوتا خر می­ کردند به ده می­ آوردند مقدار کمی از آن را همان روز زیر دیگ خزینه حمام می ­سوزاندند تا آب برای مصرف آن روز گرم شود و بقیه را در خرمنگاه کنار تون حمام  برای زمستان ذخیره می­ کردند.

           عموسیف ­الله مردی آرام و اهل سازش بود اهل درگیری و اینکه بخواهد جلو کدخدا بایستد و نه بگوید نبود بلکه حساب می­ کرد کدخدا از او راضی باشد سودمندتر است تا چندین نفر رعیت. چون این در حیطه قدرت کدخدا بود که تعیین کند چه کسی متصدی حمام باشد و سرخط سالانه برایش بنویسد. با این وجود عمو سیف ­الله به عنوان یک پیرمرد ده قراداغ واقعیت ­ها را خوب می ­دانست. می ­دانست که حمام عمومی را مردم ده قراداغ ساختند و ارباب هیچ نقشی در ساخت حمام نداشته­ است، آب حمام هم از زیر کوه بیرون می ­آید و هیچ ربطی به ارباب و یا کدخدا ندارد، هیزم سوخت حمام هم از صحرا که مال خدا است کنده و آورده می ­شود باز هیچ ربطی به کدخدا ندارد، مزد حمام ­چی را هم که مردم ده قراداغ سالیانه جو و گندم می ­پردازند بازهم کدخدا هیچ نقشی ندارد، به علاوه کدخدا را ارباب ده تعیین می ­کند و مردم ده هیچ نقشی در تعیین کدخدا ندارند، ارباب هم به منظور محافظت و مراقبت از املاک و محصولش کدخدا تعیین می ­کند  بنابر این کدخدا هیچ حقی در اداره حمام ده ندارد.

          عموسیف ­الله این دانسته ­های خود را در اعتراض پسرانش به اینکه؛ چرا قبول کرده حمام قرق شود؟ در پشت ­سرِکدخدا کل­ تقی، آهسته در یک جمع سه نفری، هنگام کندن بوته در بیابان، برای دوتا پسر جوانش گفت و برای توجیه تسلیمش افزود:

        - زور را چکار می ­توانم بکنم؟ ها؟ شما بگید؟ رزق ما دست همین­ کدخدا است، کافی بود یک کلمه از تو دهان من بیرون بیاید که نه؟ خوب سال دیگه کسی دیگه حمام چی خواهد بود و من بیکار، سه چهار نفری ­مان بیکار می ­شدیم، این یک لقمه نانی را که حالا روزانه در می ­آوریم و می­ خوریم از دست می­ دادیم. موضوع به همینجا که ختم نمی­ شد هرکجا می­ خواستم کار بگیرم، دشتبانی، چوپانی و... نمی ­داد این بود که مجبور بودم مخالفتی نکنم فکر می ­کنید اگر من نه می­ گفتم و فرد دیگری را به حمام­ چی بر می ­گزید او چکار می­ کرد؟ هرکس که به جای من بود دقیقا همین کاری که من کردم می­ کرد کسی توان اینکه جلو کدخدا بایستد را ندارد حاکم است زور دارد اختیار دارد پول و ثروت دارد ارباب ده پشتیبانش است و مردم هم به حرفش گوش می ­دهند و ما هم مجبور به فرمان­ برداری هستیم.

        یدالله دشتبان به حضور کدخدا کل ­تقی شتافت، سلام داد سر فرود آورد و با اشاره کل ­تقی نشست و گفت:

        - به عموسیف ­الله فرموده بودید خدمت برسم.

      - آره، غروب توی ده قراداغ جار بزن که روزهای پنجشنبه از طلوع آفتاب تا غروب آفتاب حمام برای خانواده ما قرق است.

           یدالله لحظه ­ای مکث کرد و گفت:

        - چشم کدخدا، حتما، هرچه حضرت­ عالی بفرمایید مطاع است اجازه می ­خواهم فضولانه عرضی بکنم اجازه می­ فرمایی؟

           - بگو ببینم چی می ­خواهی بگویی؟

          -  اگر مردی شب پنجشنبه شیطون گولش زد و شیطونی شد صبح برای نماز نیاز به حمام داشت چکار باید بکند؟

                                                                             ادامه دارد


یادداشت های بازدیدکنندگان

نویسنده مارکده ی در تاریخ 1398/08/16 ساعت 23:17:40
ماشالله تو مارکده آدم چاپلوس زیاد داریم مثل بمانیان جدید مارکده

نویسنده Anonymous در تاریخ 1398/08/17 ساعت 01:28:26
بمانیان کیه؟؟؟؟؟

نویسنده نوه خاله خجه در تاریخ 1398/09/04 ساعت 06:41:01
هم تاریخ هم گذشت زمان ثابت کرده است‌‌‌.. 
دیکتاتور و چاپلوس روزی به خاک می افتند...تمام

نویسنده راستگویی هم ارزو در تاریخ 1398/09/05 ساعت 16:54:52
سلام دوستان..چرا دروغ..... 
امروز انسان های پاک سرشت روستا .بسیجیان مخلص خدا....به دروغ مردم.رو میخواستن جمع کنن داخل سالن روستا. بخاطر چی بماند... 
خوشمزه اینحاس که به دروغ گفتن پدر شهید احمدی روشن میخواد بیاد به این به نه مردم رو جم کنن و شلوغ بازی کنن.....آخه چرا دروغ...شماهایی که ادعای مسلمونیتون سر به فلک کشیده.....بعد از دانس سالن گفتن فلانی نمیاد ... 
واقعا که خیلی کم شعورید.

نویسنده انسانیت هم ارزوس در تاریخ 1398/09/02 ساعت 07:02:18
باسلام خدمت اقای شاهسون و دوستان. 
شنیدید که سردار روستا برا ۸۰۰هزارتومن ابرو یه خانواده رو برده . جوری رفته شکایت کرده از این طرف که پاسگاه ریخته تو خونش و اون دربه درو با دستبند جلو زن و بچه ش بردن بازداشگاه.... 
این یکی از همون صف اولی هاس که خیر حسینیه سازهم شده برامون..... 
والله ما تابحال تو طول کارو کاسبی مارکده ندیدیم کسی رو به خاطر حساب مغازه اونم برا ۸۰۰تومن بندازن زندان و جلو خانوادش کوچیکش کنن....والله ادم از هرچی مسلمون ایمجوریه زده میشه
نام شما / ایمیل شما


کلیه حقوق این سایت متلعق به روستای مارکده می باشد