Home arrow صفحه اصلی arrow آوای مارکده arrow گزارش نامه 195 اول آذر 98
گزارش نامه 195 اول آذر 98 چاپ ارسال به دوست
نویسنده Administrator   
1398/09/04 ساعت 20:22:41
فهرست صفحات
گزارش نامه 195 اول آذر 98
صفخه 2

یک خاطره خوب

         زمستان سال 1350 بود زمستانی پربارش، از نوع برف و بسیار سرد. من در مشهد سرباز ژاندارمری بودم پادگان ما در کنار شهر در قسمت احمدآباد قرار داشت. پادگان با سیم خاردار احاطه شده بود در کنار قسمت جنوبی پادگان یک کانال سیل ­آب بزرگی قرار داشت این کانال محلی مناسب برای خروج غیر مجاز از پادگان محسوب می ­شد. سیم خاردار در کنار کانال بود هنگام عصر سربازانی که پول داشتند و مایل بودند در شهر گشتی بزنند تا خستگی پادگان و رنج دوری از خانواده و غربت را تخفیف بدهند از زیر سیم خاردار خود را توی کانال پرت می ­کردند و از مسیر کانال با طی مسافتی حدود 200 متر خود را به کنار خیابان می ­رساندند و با تاکسی به شهر می ­رفتند و یا تا میدان احمدآباد که حدود 1500 متر می ­شد قدم­زنان پیاده طی می­ کردند و از آنجا تا مرکز شهر با اتوبوس واحد می­ رفتند هرگاه هم مسئولی می ­فهمید و سربازی را بازخواست می ­کرد سرباز با گفتن؛ می ­خواستم بروم حرم زیارت، مسئول مقداری کوتاه می آمد سخت­گیری زیادی نمی ­کرد.

         دلیل اینکه از این راه غیر قانونی می­ رفتند این بود که مرخصی رسمی نهایت هفته ­ای یکبار و آن­ هم چند ساعت داده ­می­ شد و این برای عده ­ای خیلی کم بود سربازهای پول ­داری بودند که می ­خواستند هفته ­ای سه چهار روز توی شهر گردش کنند و سینما بروند. با این وجود هنگام برگشت از راه رسمی پادگان وارد می ­شدند چون نگهبان برگه مرخصی نمی­ خواست دژبان­ هایی که در سطح شهر رفتار سربازان را کنتر ل می­ کردند از ارتش بودند وقتی ­می ­فهمیدند ما سرباز ژاندارمری هستیم خیلی کاری نداشتند.

       در یکی از همین روزهای سرد زمستان من به اتفاق دو نفر دیگر از همین راه غیر قانونی از پادگان خارج شدیم کنار خیابان آمدیم تا با تاکسی به شهر برویم در کنار خیابان منتظر تاکسی ایستاده بودیم و با هم مشغول حرف زدن بودیم که جیپ ژاندارمری جلو پایمان ترمز کرد یکی از ما از ترسش فرار کرد  تا شناخته نشود من به اتفاق یک نفر دیگر ایستادیم دیدم سرگرد زاهدی فرمانده هنگ ژاندارمری مشهد است در را باز کرد پیاده شد و ما فورا با چسباندن پا و بالا بردن دست سلام نظامی دادیم و خبردار ایستادیم. سرگرد زاهدی گفت: آزاد و پرسید:

    - کجا می­ خواهید بروید؟

     از ترسمان به دروغ گفتیم:

    - حرم.

    صندلی جلو که خود نشسته بود خواباند و گفت:

    - بروید بالا.

     حدس ما دو نفر این بود که ما را می ­برد تحویل افسر نگهبان می ­دهد و افسر نگهبان هم ما را بازداشت و سپس تنبیهی برایمان خواهند نوشت. چرا چنین حدسی داشتیم؟ چون سر زبان­ ها بود که سرگرد زاهدی افسری با نظم و انضباط و در اجرای قوانین و دستورالعمل­ ها بسیار سخت­ گیر است. سرگرد زاهدی  صندلی را به جای خود برگرداند و سوار شد راننده جیپ حرکت کرد چند ثانیه بعد سرگرد زاهدی اسم­ های ما را پرسید و گفت:

      - مرخصی گرفتید و آمدید؟

    - نه، بدون اجازه آمدیم، گفتیم زود یک نماز و یک زیارت بکنیم و برگردیم پادگان.

       - همینطوری که نمی ­شود رفت زیارت، قبل از زیارت باید حمام بروید و با بدنی پاک به زیارت بروید.

       باز ما به دروغ گفتیم:

      - می­ خواهیم همین کار را بکنیم.

      جناب سرگرد زاهدی به راننده ­اش گفت:

       - جلو یک حمام نزدیک حرم پیاده­ شان کن تا بروند حمام و بعد بروند زیارت.

         راننده در سر راه خود به هنگ ژاندارمری مشهد، توی کوچه ­ای نزدیک حرم، ما را جلو حمام پیاده کرد و رفت. و ما رفتیم توی حمام چند لحظه ایستادیم تا مطمئن شویم جناب سرگرد از آن محل دور شده است بعد آمدیم بیرون و برای گشت و قدم زدن به مرکز شهر رفتیم. آن روز نگران بودیم و با خود می ­گفتیم فردا تنبیهی برایمان خواهد نوشت به همین جهت از گشت در شهر لذتی که باید نبردیم و منتظر بودیم فردا صبح در صبحگاه تنبیهی ما اعلام شود ولی همه چیز به خوبی گذشت و کسی به ما چیزی نگفت.

         این خاطره خوب ­بارها در زمان پیروزی انقلاب در خاطرم زنده شد چرا؟ چون گفته می ­شد افسران ارتش شاهنشاهی طاغوتی هستند!؟ و من هربار این جمله را می ­شنیدم خاطره سرگرد زاهدی یادم می ­افتاد و با خود می­ گفتم: - قطعا این سخن نادرست و گوینده­ اش احتمالا آدم نا أگاه و یا کینه ­ورزی است دست­ کم  همه اینگونه نبودند.

       خاطره برخورد اخلاقی انسانی سرگرد زاهدی را چند دهه فراموش کرده بودم و هیچ تداعی خاطر نشده بود تا اینکه چند روز قبل باز این خاطره یادم افتاد. در یک جشن عروسی، دریک شهر، شرکت داشتم بستگان عروس و داماد، شب هنگام بعد از خروج از تالار در نزدیک جاده در یک جای خلوت بیرون شهر ایستادن تا لحظه ­ای برقصند موسیقی از بلندگوی ماشینی پخش کردند و چند نفر مشغول رقص شدند و بقیه هم دست می­ زدیم ناگهان ماشین پلیس در کنار جمعیت ایستاد و افسر سرنشین خیلی بی ادبانه گفت:

       - سرپرست این عروسی کیه؟

       مسئول عروسی رفت کنار ماشین پلیس و خود را معرفی کرد افسر کارت شناسایی او را گرفت و ماشین را گاز داد و رفت مسئول عروسی بلا فاصله به یک سرهنگ که از آشناهای شان بود زنگ زد و گفت فلان افسر مزاحم ما شده و کارت شناسایی من را هم گرفته است. دو سه دقیقه بعد آن سرهنگ آشنا به مسئول عروسی زنگ زد و گفت: سرگرد فلان، فلانجا ایستاده برو کارتت را بگیر. ما همانجا ایستادیم مسئول عروسی رفت کارت شناسائی ­اش را گرفت و آمد و اولین حرفی که زد این بود؛

       - یک سرگرد عقده ­­ای، این را من نمی ­گویم این را جناب سرهنگ گفت.

         تا کلمه سرگرد را شنیدم دوباره نا خود آگاه یاد و خاطره سرگرد زاهدی  در ذهنم تداعی شد و این دو سرگرد را با هم مقایسه کردم و با خود گفتم:

        - آن یک سرگرد بود و این بی ادب هم یک سرگرد است.

       دوباره بعد از 46-7 سال انسانیت و شرافت و بزرگ منشی سرگرد زاهدی فرمانده هنگ ژاندارمری مشهد در سال 1350 را ستودم.

        اکنون که این خاطره را می ­نویسم با خود می ­اندیشم؛ آیا سرگرد زاهدی را توی انقلاب کشتند؟ نکشتند؟ آیا او مرده است؟ یا زنده است؟ اگر کشته باشندش و یا مرده باشد که هیچ، ولی اگر زنده باشد هم بعید می ­دانم دسترسی به این نوشته داشته باشد تا بداند رفتار خوبش را ستوده ­ام.

        با یادداشت این خاطره می ­خواهم به همشهری ­های خوبم که این نوشته را می ­خوانند بگویم؛ قدرت ­ها بی ریشه ­اند، اصالتی ندارند بنابراین نا پایدارند، با سر و صدا و شعارهای فریبنده می ­آیند و می ­روند. مردمان جامعه آنهایی که اندکی خردورز و اخلاق­ گرایند این سر و صدا و شعارها را جدی نمی­ گیرند و به قدرتمندان بی اعتمادند و با شک و تردید به آنها می­ نگرند می­ کوشند فاصله را حفظ کنند تا آلوده به فساد و ستم نگردند، دلیل بی اعتمادی این هست که می ­دانند قدرت لزوما منجر به فساد و ستم می­ گردد قدرت بیشتر فساد و ستم بیشتر، این را با مطالعه­ ی تاریخ به خوبی می ­توانیم ببینیم در طول تاریخ آنهایی که قدرت داشتند و آنهایی که خود را به قدرتمندان چسبانده ­اند اغلب به  فساد کشیده شده ­اند و بر مردم ستم کرده­ اند.

         آدمی که اندکی اصالت خانوادگی و شرافت انسانی داشته باشد عمله ­ی قدرت نمی ­شود و اگر به ضرورت نزدیکی به قدرت هم پیش آمد هرگز مردم را ول نمی ­کند و سر سپرده قدرت گردد چون می ­داند اصالت با انسان است نه با قدرت، انسانیت مانا هست نه قدرت، به همین دلیل از قدیم و ندیم انسان دوستی یک فضیلت اخلاقی محسوب و همیشه ارزشمند بوده، هست و خواهد بود و خاطره ­های انسان ­دوستی هم ماندگارند. این نظر من هست تا نظر شمای خواننده چه باشد؟

                                      محمدعلی شاهسون مارکده 31 تیر 1397

    ملا علیداد (بخش پانزدهم)

       کدخدا فهمید یدالله بذله ­گویی ­اش گل­ کرده لبخندی زد و گفت:

      - هرکس خودش در چنین مواقع بلد است چکار کند تو نگران مردم نباش، به علاوه سرتاسر شب تا طلوع آفتاب وقت هست که حمامش را برود.

       - چشم، امر دیگری ندارید؟ می ­توانم از خدمت مرخص شوم؟

     - آره برو.

      یدالله دشتبان از اتاق پنجدری کدخدا که بیرون آمد توی ذهن به جان خودش افتاد:

        - چرا مَنِ قراداغی باید جار بزنم که هم دهی ­های خودم حق نداشته باشند روزهای پنجشنبه توی حمامی که باباهاشان ساخته بروند ولی آغداشی که هیچ حقی بر این حمام ندارد باید حمام برایش قرق باشد؟

       یدالله دشتبان مردی بلند قد، چهارشانه و تنومندی بود صدای زلال و قوی داشت. بازگو می­ شود که وقتی توی ده جار می­ زد صدایش را از فاصله­ های دور می ­شد شنید. شغل و کار یدالله اغلب دشتبانی بود به همین جهت او را با پسوند دشتبان می ­شناختند.

      یدالله دشتبان قدری بذله گو هم بود، شب شیطونی شدن مردها را هم از همان قریحه بذله­ گویی ­اش به کدخدا گفت معمولا یک دشتبان نباید روی حرف کدخدی قدرتمندی حرفی بزند کدخدا با شناختی که از بذله­ گویی ­اش داشت جسارت او را به حساب بذله ­گویی ­اش گذاشت و نرنجید.

         یدالله کم و بیش دشتبانی مردم­ دار بود خیلی دلش می ­خواست به هر ساز ارباب و کدخدا نرقصد و بیشتر با مردم و درکنار مردم باشد. ولی نیازهایش به او اجازه سرفرازی را نمی ­داد می ­دیدی وقتی در حوزه کاری خودش ستمی را می ­بیند دلش می­ خواهد در برابر او بایستد ولی عقل معاشش می ­گوید اگر مخالفتی بکنی و فرمان نبری بیکارت خواهند کرد.

         یدالله دشتبان هفت هشت بچه نان­ خور داشت و از افراد خوش ­ نشین و تهی­ دست ده محسوب می ­شد همین نیازمندی همیشه توان سرافرازی را از او می ­گرفت در این بگو مگوی ذهنی هم پس از یکی دو ساعت سرانجام به این نتیجه می­ رسد که من؛ مامورم و معذور و برابر دستور کدخدا کل­تقی جار قدغن بودن حمام را می ­زند.

        یدالله بیشتر عمرش را دشتبان املاک دَمِ ده، که قریه نامیده می­ شد، بود در این سال ­های دشتبانی آدم ­های قدرتمندی را دیده بود و از سخنانی که از آنها شنیده بود و یا رفتاری که از آنها دیده بود تجربه­ و خاطره­ های زیادی داشت. از جمله از خان زاده­ های بختیاری و پاکارهای ­شان که با شکوه و شوکت و نمایش قدرت و حالت حق به جانب و خود برتربینی به قراداغ می ­آمدند و می ­رفتند. دو سه نفر از مردمان ده را هم که سمت­ های کدخدایی داشتند دیده و تجربه کرده بود که بعضی­ ها غرور قدرت داشتند و خود را بالاتر از مردم می­ پنداشتند و با دیده تحقیر به دیگران می ­نگریستند و بعضی نه، این نگرش بالا و پایینی را یا نداشتند و یا کمرنگ بود، تعدادی از کدخداهای دهات دیگر را دیده و می­ شناخت که به قراداغ رفت و آمد داشتند آنها را هم با تجربه­ های خود ارزیابی می­ کرد. قدرتمندانی را که خود دیده بود با اخبار قدرتمندان گذشته که شنیده بود مقایسه می­ کرد و نتیجه­ اش را اینگونه زمزمه می­ کرد:

      - آنها با قدرت­ شان با دستان خالی رفتند و من و امثال من هم با دستان خالی خواهیم رفت پس سرانجام تفاوتی بین ما نیست. گذر کردم به قبرستان کم و بیش / بدیم قبر دولتمند و درویش. حالا هم دوران کدخدا کل ­تقی است، شاهد و درگیر فرمان­ها و دستورهای جور واجور او و پسرش صمدآقابگ هستم نمی­ دانم زنده خواهم ماند تا سرانجامِ اینها را هم ببینم؟

به نظر یدالله دشتبان خودِ کدخدا آدم بدی نبود ولی رفتار صمدآقابگ اصلا برایش دلنشین نبود. چون اغلب مردم از او خوب نمی­ گفتند غرورِ قدرت، صمدآقابگ را زیاده خواه کرده بود از نظر بسیاری، او، خدا را بنده نیست، جلف است، چشم نا پاک است گاهی سخنان نسنجیده می­ گوید و یا دستورات شدید و غلیظ صادر می­ کند. یدالله با یادآوری این خاطره­ ها و رفتارهای صمدآقابگ باز با خود زمزمه می­ کرد:

      - خدا آخر عاقبت ­مان را به خیر کند.

     یدالله دشتبان هنگام غروب آفتاب چند جای ده ایستاد یک دستش را به کمر و دست دیگرش را بر گوش نهاد و با صدای بلند جار زد:

      - روزای پنجشنبه هر هفته از اُفتو زدن تا اُفتو غروب حموم قُرُقِه، هوی یالی.

    هرکس نزدیک بود می ­پرسیدند:

     - چرا قرقه؟

      - برا خانواده کدخدا کل ­تقی.

      در چند دقیقه خبر به همه ­ی مردم ده قراداغ رسید و پچ ­پچ ­ها آغاز شد. ولی هیچ صدای رسایی از لابلای پچ­ پچ­ ها بیرون نیامد.

       هر روز صبح پنجشنبه، صمدآقابگ یک نفر از نوکران خود را به دَرِ حمام می ­فرستاد نوکر فرستاده شده چماق بر دست جلو در ورودی حمام می ­ایستاد تا از ورود مردم جلوگیری­کند.

      قرقِ روز پنجشنبه با گذشت چند ماه برای مردم عادی شد با اینکه نوکر کدخدا با چماق آنجا ایستاده بود ولی اگر هم نمی ­ایستاد دیگر همه با وجود نا رضایتی از ترس پذیرفته بودند و کسی به خودش اجازه نمی ­داد پنجشنبه­ ها به حمام برود و یا به قرق بودن حمام برای خانواده کل ­تقی اعتراض کند. این دستور کم­ کم پذیرفته و تبدیل به عرف شد حالا دیگر نوکر کدخدا هم جلو حمام نمی ­ایستد مردم قراداغ هم در ظاهر اعتراضی ندارند و روز پنجشنبه به حمام نمی ­روند همه چیز عادی عادی شده بود و هیچ خللی به زندگی روزمره مردم وارد نمی ­شود.

      زنان اعضا خانواده کل ­تقی دسته جمعی هر صبح پنجشنبه با عبور از خیابان ده قراداغ به حمام می­ رفتند و ظهرهنگام هم پس از فراغت از شست و شو باز دسته جمعی به ده آغداش برمی ­گشتند زَنِ حمام­ چی هم خدمات لازم را مثل کیسه کشیدن و صابون زدن و آب ریختن بر سر و نوره درست کردن و ... ارائه می ­داد. زن حمام­ چی در پایان نوبت زنانه، حمام را تمیز می ­شست آب جویچه را روی خزینه می­ گذاشت تا خزینه پر و آماده برای نوبت مردانه شود. عمو سیف ­الله هم تون را روشن می­ کرد تا آب خزینه را برای نوبت مردانه خانواده کدخدا گرم کند.

      یکی دو ساعت بعد از ظهر هم مردان خانواده کدخدا کل­ تقی سوار بر اسب و قاطر دسته جمعی با عبور از خیابان قراداغ به حمام می ­آمدند اسب و قاطر خود را به درختان توت جلو حمام می ­بستند و وارد حمام می ­شدند دلاک ده هم می ­آمد یکی یکی بدن کدخدا و کدخدا زادگان را کیسه می­ کشید صابون می­ زد آب بر سرشان می ­ریخت و با یرگن، ریش و پشم آنها را می ­تراشید. هنوز یکی دو ساعت مانده به غروب آفتاب مردان اعضا خانواده حمام را ترک می ­کردند.

        ***

      جیران، دختر حلیمه کریم، زَنِ صمدآقابگ پس از مشاجره لفظی با کدخدا کل تقی، در حضور آخوند سیدعلی سه محله ­ای، از اتاق پنجدری کدخدا کل­تقی بیرون آمد خود را به خانه­ اش رساند لباس ­هایش را جمع کرد توی بقچه­ ای گذاشت و گره زد، بقچه را بر سر نهاد و از عمارت بزرگ کل ­تقی بیرون آمد و به سمت کوچه باغ منتهی به رودخانه فرار کرد تا با عبور از رودخانه به قراداغ بیاید. صمدآقابگ کمی بعد متوجه بگومگوی جیران با پدرش شد، از جسارت جیران نسبت به پدرش سخت برآشفت تفنگش را برداشت و جیران را تعقیب کرد وقتی به کنار رودخانه رسید جیران نزدیک بود از آب کنار رودخانه سمت قراداغ بیرون بیاید صمدآقابگ جیران را نشانه گرفت و ماشه را چکاند تیر دوم بعد تیر سوم. هیج­ یک از سه تیری که صمدآقابگ شلیک کرد به جیران اصابت نکرد. جیران با شنیدن صدای گلوله، شروع به دویدن کرد که در تیررس نباشد. کشاورزان که در خندق و آن نزدیک ­ها کار می­ کردند با شنیدن صدای گلوله دست از کار کشیدند و به تماشا ایستادند همچنین زنان ساکنان محله بالا یا از خانه­ ها روی بام و یا بیرون از خانه آمدند تا ببینند چه خبر است. همه دیدند که جیران از رودخانه بیرون آمد و با لباس خیس به سمت ده قراداغ می­ دود. آن سوی رودخانه را هم دیدند که مردی تفنگ بر دست ایستاده و رفتن جیران را تماشا می­ کند مردانی که در زمین ­های خندق نزدیک رودخانه بودند مرد تفنگ به دست را شناختند، صمدآقابگ، پسرکدخدا کل ­تقی.

           جیران به خانه مادرش آمد قبل از اینکه حرفی بزند لباس­ های خیسش را عوض کرد بعد همه چیز را برای مادرش تعریف و با تاکید گفت:

         - هرگز به خانه صمدآقابگ بر نخواهم گشت چون امنیت جانی ندارم این مرد بی عاطفه تیرش به خطا رفت وگرنه من الآن کشته شده بودم چون با قصد کشتنِ من، به من شلیک کرد.

         کدخدا کل­ تقی دو سه روز منتظر بود که جیران خود برگردد و یا یکی از اعضا خانواده­ اش او را به خانه شوهر برگرداند و یا لااقل یکی از بستگان برای پرس و جو علت برگشت جیران به خانه پدری، نزد کدخدا کل ­تقی بیاید ولی چنین نشد کدخدا از باز نگرداندن جیران توسط اعضا خانواده­ اش بیشتر برآشفت و نوکر خود را به قراداغ فرستاد و به حلیمه کریم پیام داد:

        - جیران نادانی کرده و بدون اجازه شوهر، خانه را ترک و به خانه پدری ­اش آمده با او گفت­ وگو و به خانه ­اش برگردانید وگرنه مجبور خواهیم شد که به دلیل سرپیچی از فرمان شوهر، طلاقش را بدهیم.

       حلیمه کریم هم پیام داد:

       - اشتباه ما این بود که فکر می­ کردیم با خانواده ­ای نجیب وصلت می­ کنیم حالا برایم ثابت شد که با یک خانواده تازه به دوران رسیده و نوکیسه­ ی بی اصل و نسب روبرو هستیم دختر من جیران دختری خانواده­ دار و نجیب­ زاده است با آدم­ های تازه به دوران رسیده و بی اصل و نسب و ندید بدید که می ­خواهد زنش را با گلوله تفنگ بکشد نمی ­تواند زندگی کند.

           پیام رسان قدری از سخنان حلیمه کریم را سانسور و تلطیف کرد و پیام خنثی ­ای را رساند ولی کدخدا کل ­تقی از همان پاسخ خنثی هم برآشفت. کدخدا به چیزی کمتر از تسلیم راضی نبود. تصمیم گرفت تا سیدعلی آخوند سه محله ­ای اینجا هست صیغه­ ی طلاق جیران را بخواند و با ارسال طلاق ­نامه پاسخ دندان شکنی به حلیمه کریم داده باشد. صیغه طلاق خوانده شد و طلاق ­نامه توسط نوکر کدخدا به خانه حلیمه کریم تحویل شد.

         حلیمه­ کریم ازدواج جیران با صمدآقابگ را تمام شده دانست و درگیری و دعوا و بگو مگو با کل­ تقی را بیهوده. تصمیم گرفت با کدخدا روبرو نشود و چیزی هم نگوید.

        مدتی بعد، جوانی از ده قراقوش به خواستگاری جیران آمد و جیران با جوان خواستگار قراقوشی ازدواج کرد و به قراقوش رفت و تا پایان عمر همانجا ماند زندگی کرد از قضا زندگی خوب و چند بچه داشت.

           محمد، برادرِ جیران، از شنیدن خبر تیراندازی صمدآقابگ به جیران خواهرش بسیار خشمگین شد چون آن را بی حرمتی به خواهرش می­دانست در صدد برآمد در یک فرصت مناسب با کتک زدن صمدآقابگ این بی حرمتی را تلافی کند و نیز خشم خود را فرو نشاند. مدتی زیاد ذهن محمد مشغول بود و با یادآوری نا جوانمردی صمدآقابگ در حق خواهرش، در ذهن تولید خشم بیشتری می ­شد با این وجود از نقشه کتک زدن صمدآقابگ و نیز خشم خود به کسی چیزی هم نمی ­گفت. چون می ­دانست بزرگترها او را از برخورد با صمدآقابگ باز خواهند داشت. محمد در صدد فرصتی بود که پیش بیاید تا خشم خود را برسر صمدآقابگ فرود بیاورد. نکته ­ای که او را از اقدام باز می ­داشت تنهایی او بود محمد می­ خواست یکی دو نفر همانند خود را هم بیابد و با خود همراه کند تا بتواند آنگونه که دلش می ­خواهد صمدآقابگ را کتک مفصلی بزند. در اقوام و فامیل نزدیک جوان هم­ سن و سال و نیز هم فکر و هم عقیده خود نبود تنها فردی که از نظر محمد می­ توانست او را یار و یاور باشد خدابخش یکی از اقوام نزدیک او بود خدابخش هم اولین سرباز وظیفه ده بود که در حال گذران دوران اجباری و فرسنگ­ ها دور از ده بود محمد بهتر دانست منتظر آمدن او باشد.  

        خدابخش پسر علی و علی مشهور به علی کدخدا یکی از بزرگان ده قراداغ بود. علی کدخدا سالیان دراز از طرف سردارمحتشم خان بختیاری کدخدای نیمی از املاک بود. کدخداعلی پسرش خدابخش را برای خواندن درس به اصفهان فرستاد خدابخش چند سالی در مدرسه چهارباغ درس طلبگی خواند مرحله ­ای از درس را خوانده بود که اجازه پوشیدن لباس آخوندی به او داده شد ولی او لباس نپوشید و به ده بازگشت و در کنار پدر مشغول کار کشاورزی شد. سال 1308 فرا رسید مردم ایران تازه شناسنامه دار شده بودند قانون سربازی هم در مجلس شورای ملی تصویب شده بود. خدابخش داوطلبانه به سربازی رفت او اولین سرباز وظیفه ده قراداغ بود که داوطلبانه به اجباری رفت. خدابخش بیشتر دوران سربازی ­اش را به خاطر داشتن سواد، منشی و دفتردار یگان­ های ارتش بود به همین جهت همیشه باخواندن و نوشتن سر و کار داشت و این کار را هم با علاقه انجام می ­داد و برایش بسیار خوشایند بود به همین جهت کار منشی­ گری و دفترداری و سروکار داشتن با قلم و دفتر و نوشتن و خواندن بر اطلاعات و مهارت نوشتن و خواندن او افزود. خدابخش نیمی از دوران سربازی ­اش را در تهران بود و در کار دفترداری با کار اداری و قوانین اداری آشنایی یافت. خدابخش این جوان دهاتی به همان کار دفترداری قناعت نکرد مطالعات جانبی هم داشت. روزانه چند شماره روزنامه و مجله به دفتر ارتش می ­رسید و خدابخش یکی از خوانندگان پر و پا قرص روزنامه و مجلات بود او با خواندن روزنامه و پیگیری اخبار، اطلاعاتی درباره قانون، زندگی نو، افکارنو و تجدد گرایی که آن روز مطرح می ­شد و مد روز بود به دست می ­آورد و با این مقوله ­ها آشنا می­ شد و برایش تازگی داشت و جذاب بود. خدابخش حالا با سواد و مهارت نسبتا خوب خواندن و نوشتن و کمی آشنایی با افکار تجددخواهی پس از اتمام دوره سربازی به ده قراداغ بازگشت.

       زمان بازگشت خدابخش به ده قراداغ وقتی بود که کدخدا کل ­تقی کدخدای ده قراداش هم بود و صمد­آقابگ به جای پدر امورات ده قراداش را اداره می­کرد. حمامِ ده هم روزهای پنجشنبه برای خانواده کدخدا کل ­تقی آغداشی قرق بود و جیران هم از خانه صمدآقابگ فرار کرده و صمدآقابگ هم به او تیراندازی کرده است. هر سه این خبر برای خدابخش ناگوار بود. خدابخش دوران خان خانی را با آمدن رضا شاه پهلوی منسوخ شده می­ پنداشت حالا با دیدن سیطره کدخدا کل­ تقی و صمدآقابگ بر قراداغ برایش ناگوار و موجب خشم او شد.

محمد، برادر جیران، از بازگشت خدابخش به ده خوشحال شد سرگذشت جیران خواهرش را که صمد­آقابگ به او تیراندازی کرده برای خدابخش تعریف کرد محمد خشم پنهان خود را نسبت به صمدآقابگ نیز با خدابخش مطرح کرد و برنامه ریزی برای کتک زدن صمد­آقابگ را  در میان گذاشت. خدابخش باشنیدن داستان غمبار جیران بر خشمش از کدخدا کل­تقی افزود و به محمد گفت:

      -کُنده و ریشه کل ­تقی است ما باید تلاش کنیم کل­ تقی را بزنیم اگر بتوانیم کدخدا کل ­تقی را بزنیم شکوه، شوکت و ابهت­ شان را در نظر مردم فرو ریخته ­ایم و تاثیر ویرانگر بر روان آنها هم خواهیم گذاشت و توی منطقه صدا خواهد کرد. باید دنبال فرصت باشیم با این وجود اگر فرصت مناسب پیش آمد که بشود صمد را بزنیم نباید آن فرصت را هم از دست داد.

                                                                         ادامه دارد


یادداشت های بازدیدکنندگان

نویسنده Anonymous در تاریخ 1398/09/07 ساعت 00:15:54
روستای بدون آخوند زیباست

نویسنده Anonymous در تاریخ 1398/09/08 ساعت 20:55:08
سلام ش مث شاهسون.....درسته صحت داره.... 
دوره زمونه عوض شده ابرو کسی برا کسی ارزش نداره..... 
سردار روستا میتونست این کارو نکنه.

نویسنده Anonymous در تاریخ 1398/09/06 ساعت 02:09:43
مگه مسجد بدون آخوند نمیشه نماز خواند 
 
مثل دوسال پیش آمدن برا مسجد گل دسته درست کردن ویک خانواده بدون سرپرست شد 
 
انگار که نمیشد مسجد گل دسته نداشته باشه

نویسنده Anonymous در تاریخ 1398/09/06 ساعت 03:10:39
اصلا مهم نیس سردار و آخوند و فلانی و بهمانی همشون سروته یه کرباسن

نویسنده اهورا و مـــــــ در تاریخ 1398/09/06 ساعت 03:51:53
واقعا جای تاسف داره کار بعضی از افراد روستا.... اخه چرا دروغ.... 
خو بوق و کرنا کردن ای مردم پدر شهید احمدی روشن میخواد بیاد سالن روستا...همه و همه بیایید...... به این بهونه مردم.رو بکشن تو سالن....اخه چرا دروغ....چه منفعتی داره براتون. 
وای از دست یه مشت ادم هزار رنگ....

نویسنده ش مثل شاهسون در تاریخ 1398/09/06 ساعت 03:53:31
سلام جنبا شاهسون  
خسته نباشید 
جریان دست گیری یک مارکده ای اونم جلو زن و بچش بابت حساب مغازه صحت داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نویسنده محمدعلی شاهسون در تاریخ 1398/09/06 ساعت 04:10:06
همشهری جان سلام، من هیچ خبری ندارم .

نویسنده Anonymous در تاریخ 1398/09/06 ساعت 05:59:12
با سلام .مگه ضرری براشون داشته که آخوند رو بیرون کردند؟؟؟؟

نویسنده ایل سون مارکده در تاریخ 1398/09/06 ساعت 20:48:02
سلام.البته این مسجد این آخوتد های ۲هزاری هیچ منفعتی برای روستا ندارن.... 
این دوره انسانیت کمرنگ شده... ادم باید در جستجوی انسانیت باشه نه اخوند.... هر بلایی که سر این مردم میاد به برکت این اخوند های ۲هزاری هستن... مهم این هست که کیا با رفتن این اخوند ناراحتن.....حالا از قبل این اخوند چه کارهایی میکنن که بماند.....تا جایی که اطلاع دارم هرجایی رفته بخاطر پول زیاد بوده که رفته...وگرنه هیچ چیز دیگه ای نیس... 
پول بیشتر اقامت بیشتر 
وسلام

نویسنده Anonymous در تاریخ 1398/09/06 ساعت 01:39:03
به برکت سردار آبادی و مسئول غذای اخراجی و مدیرعامل اسبق فردوس مسجد مارکده بدون آخوند شد  
به نظرم این دو آقا شبی یکی شون بیان امام جماعت بشن ثواب زیادی داره واسشون



کلیه حقوق این سایت متلعق به روستای مارکده می باشد