Home arrow صفحه اصلی arrow آوای مارکده arrow گزارش نامه 197 اول دی ماه 98
گزارش نامه 197 اول دی ماه 98 چاپ ارسال به دوست
نویسنده Administrator   
1398/09/30 ساعت 13:49:34

             بنویسیم

         آری، بنویسیم، تا آفریدن و خلاقیت را بیاموزیم، با نوشتن، حس و احساسِ خوبِ آفرینشگری را تجربه کنیم آنگاه خواهیم دید حس و احساس آفرینشگری چقدر به انسان معنی می ­دهد، لذت می ­دهد، حظ و کیف دارد و موجب رشد و شکوفایی می ­شود.

        روزهای اول ماه مهر بود که چند نفر از پدران دانش­آموزان با من صحبت کردند و از پایین بودن کیفیت آموزش در مدارس مارکده، از جمله در مدرسه ابتدایی، سخن گفتند. چکیده­ ی سخنان این بود؛ بیشتر آموزگاران بی سوادند و با دانش آموزان با مهربانی برخورد نمی­ کنند، مدیر آموزشگاه ناکارآمد است، اعضا انجمن اولیاء منفعل است، فضای آموزشگاه کوچک و نا مناسب است. همه­ ی اینها را موجب بی سواد بزرگ ­شدن و آسیب روانی بچه ­شان می ­دانستند و سخت ابراز نگرانی می ­کردند و حسرت نداشتن امکانات مهاجرت به شهر را می ­خوردند تا بچه ­های ­شان بتواند در مدرسه بهتری تحصیل کند.

       من چون شناخت کافی از مدرسه ندارم، نمی ­دانم چه مقدار این ادعاها واقعیت دارد؟ و اگر کم و بیش واقعیتی دارد چه مقدار دقیق است و نیز منصفانه بیان می ­شود؟ بنابراین داوری نمی ­کنم و داوری را به عهده کسانی وا می ­گذارم که بچه ­شان در این مدرسه هست و رفت و آمد، برخورد و اطلاعات دارند. ولی نگرانی پدران را خیلی خوب می ­فهمم چون خودم این فرآیند را گذرانده و تجربه کرده ­ام.

         در این نوشتار می ­خواهم به این پدران نگران بگویم؛ پدری و مادری، اگر همراه با دو ویژگی باشد، همیشه راهی برای کم ­تر کردن آسیب ­های مدرسه پیدا خواهد کرد. آن دو ویژگی که هر پدر و مادری لزوما باید داشته باشد و اگر ندارند اخلاقا نباید بچه تولید کنند؛ یکی دانایی است و دیگری مهربانی. این دو کالای ارزشمند انسانی و اخلاقی ولی نادر و کمیاب در خانواده­ های ما، لازم و ملزوم یکدیگرند یعنی هر دو باید با هم در قامت پدر و مادرها جمع باشند تا یک بچه با آسیب­ های کمتری از آن خانواده بیرون بیاید و وارد جامعه شود.

         مهربانی بدون دانایی، مصداقش در ضرب ­المثل دوستی خاله خرسه نمود پیدا خواهد کرد که همه این ضرب ­المثل را شنیده و می ­دانیم. دانایی بدون مهربانی نمی ­تواند اثربخش باشد چون نبود مهربانی، ناشی از آسیب و یا آسیب ­های روانی است که آدم نا مهربان در دوران رشد خود دیده­ است و این آسیب ­ها موجبات بیماری را فراهم کرده است. وجود بیماری روانی باعث شده و می ­شود که ما نتوانیم مهربان باشیم به همین دلیل یک آدم با روانی سالم مهربان هم خواهد بود. اگر پدری و مادری حداقل­ های دانایی و مهربانی را نداشته باشند آسیبی که به فرزندشان می ­زنند خیلی خیلی بیشتر از آسیب ­هایی است که کودک در مدرسه نا مناسب با آموزگاران کم سواد و مدیر نا کارآمد و انجمن اولیا منفعل خواهد دید.

        یکی از این راه ­های کمتر کردن آسیب ­ها، سوق دادن بچه به سمت و سوی نوشتن است. به این پدران نگران پیشنهاد می ­کنم به منظور پویا نگهداشتن فرزندان ­شان و بکار گیری هوش و استعداد آنها، فرزندان را تشویق به گزارش نویسی و قصه نویسی کنند.

       چه گزارشی؟ گزارش نویسی بر اساس آنچه که می ­بینند، آنچه که می ­شنوند، آنچه که می ­خورند و می ­آشامند، آنچه که می­ پوشند، بازی ­ های خود را و آنچه که انجام می ­دهند برای نمونه؛ خاطرات یک روز بادام چینی، خاطرات خود از مشاهده اجرای نمایش تعزیه ­ای در ده، خاطرات یک روز مشاهدات خود از تعمیرگاه ماشین، مشاهدات خود از یک خانواده گردشگر هنگامی که کنار رودخانه نشسته و لذت می ­برند، مشاهدات خود از هجوم مردم برای گرفتن غذای نذری، خاطرات خود از یک مسابقه ورزشی، خاطرات خود از یک جشن عروسی، خاطرات خود از مشاهده رفتار یک سبزی فروش دوره گرد، مشاهدات خود از کار سخت و طاقت فرسای کارگران افغان و رفتار و گفتار تحقیر آمیزی که بعضی­ از ما ایرانی­ های خودشیفته نسبت به آنها روا می­ دارند و... همچنین پیشنهاد می ­کنم بچه­ های­ خود را به بازدید موزه­ ها، آثار تاریخی، نمایشگاه­ های هنری، سینما و تآتر و جاهای دیدنی مانند؛ دریا، بندرها، رودخانه ­ها، کوه­ ها، گلزارها، چشمه­ ها، آبشارها، غارها، شهرهای بازی، و ... و نیز ملاقات اشخاص هنرمند و فرهیخته مثل؛ نویسنده­ ها، شاعران، استادان نوازنده موسیقی، استادان نقاش، استادان خطاط، استادان مجسمه­ ساز، کارگاه کوزه­ گری، و... ببرند و با دنیای آنها آشنای­ شان کنند و تشویق ­شان کنند آنچه را که دیدند، شنیدند، فهمیدند، حس و احساس کردند را گزارش کنند.  

        قصه نویسی بر چه اساس؟ بر اساس تخیلاتی که دارند، آرزوهایی که دارند، آرمان ­ها و خواست­ هایی که دارند، امیدهایی که دارند، همه­ ی اینها، در ذهن کودک و نوجوان هست، تشویق گردد که روی کاغذ بیاورد. برای فرزندتان قصه بگویید، کارهای خوب و اخلاقمند نیاکان خود را بگویید، رویدادها و سرگذشت­ هایی که دیده و شنیده ­اید تعریف کنید، سرگذشت پدر بزرگ و مادر بزرگ را برایش بگویید و او را تشویق کنید که گفته­ های شما را به شکل یک قصه و داستان بنویسند. قصه­ هایی با بن مایه مهربانی و طبیعت دوستی بر اساس تخیلات خود با قهرمانی حیوانات بسازید و برای فرزندان تعریف کنید و از آنها بخواهید که آن را بنویسند.

         اگر می ­خواهید پویایی فرزندتان دائمی باشد و اصلا خسته نشود و همیشه با اشتیاق به نوشتن، سرودن، خواندن و نواختن ادامه دهد او را با دو تا هنر برتر انسانی آشنایش کنید یکی با هنر موسیقی، نواختن موسیقی و استادان نوازنده موسیقی، دیگری با هنر طنز، نوشته­ های طنز، اشعار طنز و طنز سرایان و طنز نویسان.

         کودک و سپس نوجوان و جوان با نوشتن، خود را  خواهد یافت و رشد خواهد کرد با منطق سخن گفتن آشنا خواهد شد با کاربرد واژگان آشنا خواهد شد و با تداوم نوشتن، واژگان بیشتری را خواهد آموخت و این واژگان آموخته شده گنجینه ­ای بسیار ارزشمند همانند یک فرهنگ لغت است که تمام عمر به عنوان اندوخته ذهنی همراه او خواهد بود.

       اگر دیدید بچه­ تان به نوشتن علاقه ­مند شده حتما سرمایه گذاری کنید، کتاب­ قصه ­هایی که ساده نوشته شده است. برای مثال؛ کتاب­ های هوشنگ مرادی کرمانی، را فراوان در اختیارش بگذارید تا با خواندن آنها شکل و قالب قصه نویسی را بیاموزد سپس مجموعه­ های فرهنگ لغت و دیگر کتاب های مرجع را برایش فراهم کنید تا شکل درست و معنی دقیق واژه­ ها را بیاموزد. یادمان باشد بچه برای رشد نیاز به حمایت و صرف هزینه دارد و هر پدر و مادر دانا و مهربان همیشه حامی بچه ­اش خواهد بود و در صرف هزینه لازم و به موقع دریغ نخواهد کرد.

        نوشتن یک هنر است مانند هر هنری دیگر از جمله شاهکار هنرها یعنی نواختن موسیقی، باید دانست هر موضوع و پدیده ­ای که هنر نام گرفت آموختنی است، آموختن هنر نوشتن دقیقا مانند موسیقی، کار یک روز و دو روز و یک سال ده سال نیست،  هنری است دریا گون و بی انتها که باید با آن انس گرفت و تمام عمر نوشت. این خطا است که با اندک نوشتن بخواهیم به دستاورد مهمی دست یابیم و خود را نویسنده بپنداریم.

          مهمترین تاثیر نوشتن بر روان آدمی، احساس خلاقیت و آفرینشگری است که به کودک و نوجوان معنی می­دهد، عزت نفس می­ دهد،  او خود را ارزشمند، مهم و مفید می ­یابد. از آنجاییکه خلاقیت و آفرینشگری و داشتن معنی، و احساس مفید و ارزشمند بودن، همه ­اش خوشایندی است این احساس خوشایندی او را به سمت و سوی بیشتر فهمیدن، به سمت و سوی بیشتر و بهتر نوشتن سوق خواهد داد و این همان چیزی است که هر پدر و مادری برای بچه ­اش آرزو دارد که تشنه­ ی آموختن باشد.

        هیچ مهم نیست این نوشته ­ها، جمله بندی درست و خوب دارد یا نه، مطابق با نوشتار ادبی هست یا نه، هیچ مهم نیست مفاهیمش با عقل و منطق جور در می ­آید یا نه، هیچ مهم نیست متن از منطق علت و معلولی پیروی می ­کند یا نه، و ... بلکه مهم در آغاز، نفس نوشتن است، مهم ایجاد آفرینشگری است، مهم احساس خلاقیت است، مهم قدم گذاشتن کودک و نوجوان در راه آفرینشگری است تا بتواند خود را ابراز کند، خود را بیان کند، ابراز وجود کند، احساس ارزشمندی و مفید بودن کند.

        اغلب دیده ­ایم که بسیاری از ما از حرف زدن در جمع خجالت می­ کشیم نوشتن موجب می ­شود که انسان بتواند خوب حرف بزند و واژه ­ها را درست بکار ببرد برای اینکه ابزار حرف زدن مثل؛ زبان، دهان و حنجره را همه دارند مشکل اصلی در اندیشیدن هست، در فکر کردن است، در همراه داشتن گنجینه­ ی لغات است. حرف زدن بعد از فکر کردن و با سرهم کردن لغات حاضر در گنجینه ذهن اتفاق می  افتد. اگر کسی اندیشیدن بلد نباشد قطعا نمی­ تواند خوب هم حرف بزند. نوشتن کمک می ­کند واژه­ های بیشتر و بیشتری بیاموزیم و گنجینه ­ای از لغات همیشه همراه داشته باشیم جمله­ بندی سخن گفتن را درست بیاموزیم و اندیشه ورزی کنیم حالا هر آدمی با داشتن گنجینه لغات، شیوه درست بکارگیری واژه و جمله­ ها و با اندیشه­ ورزی، می ­تواند بدون لکنت زبان و بدون خجالت سخن بگوید.

      سخن گفتن مگر چیست؟ بکارگیری واژگان در جمله بندی درست، داشتن آگاهی و اطلاعات لازم، توانایی برقراری رابطه منطقی بین واژگان و جمله­ هایی که بکار می­ کیریم. همه­ ی اینها را با نوشتن مداوم می ­توان به دست آورد.

        نوشتن و بویژه گزارش نویسی موجب می ­شود که واقعیات اطراف را خوب و دقیق ببینیم دقیق دیدن واقعیت ­ها منجر به این خواهد شد که سخن ما دقیق و سنجیده­ تر گردد.

         نوشتن از آنجایی که باید واژگان را برگزینیم همراه با اندیشیدن است با تداوم نوشتن خود به خود به سمت و سوی اندیشه ورزی هم سوق داده خواهیم شد از آنجاییکه بین جمله و واژه باید رابطه منطقی باشد خود به خود به افکارمان نظم خواهیم داد و اندیشیدن استدلالی را هم می ­ آموزیم.

       وقتی به سمت و سوی نوشتن سوق پیدا کردیم برای خوب نوشتن ناگزیریم کتاب هم بخوانیم تا اطلاعات و دانش ­مان بیشتر گردد. نوشتن و نوشته وسیله ای است برای ارتباط با دیگران در حقیقت ما با دیگران گفت­ وگو می­ کنیم ضمن گفت ­و­گو؛ آموخته ها، تجربه ها، دیده­ ها، شنیده­ ها و رویدادها را ثبت و ضبط می­ کنیم.

       کار پدر و مادر فقط به فقط تشویق تشویق و تشویق است پدر و مادری که حداقلی از دانایی و مهربانی را داشته باشند هیچگاه بچه را سرزنش نمی­ کنند که چرا مثل کتاب نمی ­نویسی، چرا در نوشته­ ات ضد و نقیض هست و ... اگر پدری و مادری آن دو ویژگی یعنی دانایی و مهربانی را داشته باشند منابع نوشتاری و گفتاری فراهم می ­کنند و در اختیار کودک و نوجوان می ­گذارند یا کودک و نوجوان ­شان را با اهل قلم آشنا می ­کنند تا با خواندن و شنیدن و تاثیر پذیری از اهل قلم، خود کودک و نوجوان به تدریج راه خوب نوشتن را بیابد. رفتار پدر و مادر در برابر فرزندِ نویسندشان، باید مهربانه باشد نوشته­ های فرزندشان را با علاقه بخوانند و یا از فرزندشان بخواهند که برایشان بخواند در جمع خانوادگی نوشته­ ها خوانده و تشویق گردد و دور و بری ­ها با اشتیاق گوش دهند چه خوب باشد و چه بد، برای او دست بزنند و آفرین بگویند، هیچ پدر و مادری حق ندارد جمله­ ی؛ نوشته­ ات بد است و یا نوشته ­ات خوب نیست را بکار ببرد و یا نوشته او را با نوشته بچه دیگر مقایسه کند اینها ویرانگر است. اگر در نوشته ­ای جمله ­ای نا مفهوم یافتند به عنوان اینکه سواد من کم است متوجه نشدم از فرزند بخواهند برای ­شان توضیح دهد تا خود بچه به نا مفهوم بودن آن پی ببرد و در پی اصلاح بر آید. هرگاه بچه ­ای موضوعی را پرسید پدر و مادر اگر به خوبی بلد هستند برای بچه توضیح دهند و اگر خوب بلد نیستند چیزی نگویند اجازه بدهند بچه خود با مطالعه و پرس و جو از اهل فن پاسخ درست را بیابد. زمینه ­ای فراهم­کنند تا کودک را با نویسندگان آشنا نمایند تا کودک و نوجوان با آنها ملاقات و گفت ­وگو کند و پرسش ­های خود را از آن نویسنده بپرسد. پدر و مادر برای تشویق فرزندشان باید به نویسنده و نوشته احترام بگذارند و این دو را ارزشمند بدانند.  

       اگر چنین فضا و امکاناتی در خانواده برای فرزندان فراهم گردد فرزندان آن خانواده فضای تنگ، بسته، کوته نظرانه، قالبی، ظاهری، بی محتوا  و از همه مهمتر نگاه بیمارگونه ایدئولوژی زده­ ی مدیر ناکارآمد، معلم­­کم سواد و انجمن اولیاء منفعل مدرسه را پشت سر می­ گذارند و به سوی سواد و کمال گام بر می­ دارند.

                                  محمدعلی شاهسون مارکده 30 مهر 98

      ملا علیداد (بخش هفدهم)

       درباره دو نفر حمله کننده به صمدآقابگ هم حدس ­ها زده می ­شد بعضی ­ها هم همان خدابخش و محمد را نام می ­بردند ولی وقتی آن دو مورد پرسش قرار می­ گرفتند هر دو نفر اظهار بی اطلاعی می ­کردند. با این وجود بریده شدن خشتک صمدآقابگ مورد تحسین مردم و مرحمی بود برای زخم نارضایتی روانی مردم از حضور و وجود و دخالت بیگانه ­ای در ده قراداغ و از آن دو نفر ناشناس به عنوان غیرتمند و جوانمرد ده یاد می­ کردند و آنها را می ­ستودند. 

            یدالله دشتبان، وقتی خبر بریده شدن خشتک صمد­آقابگ را شنید فهمید و برایش مسلم بود که کار خدابخش است حدس می ­زد که به تنهایی این کار اتفاق نیفتاده حتما باید یک نفر دیگر همراه او بوده باشد که او هم برای خود حدس­ هایی داشت. یدالله دشتبان دهانش سخت کلید و کلون داشت او مردی راز نگهدار بود کسی از دهان او چیزی نشنید او هم از اینکه چه کسانی این کار را کرده؟ اظهار بی اطلاعی می­ کرد.

       روز بعد صمدآقابگ به پدر گزارش داد که:

       - دیشب به تنهایی به حمام قراداغ می ­رفتم که دو نفر در تاریکی توی خیابان در کنار مسجد به من حمله کردند قصد کشتن من را داشتند که با مقاومت من مواجه و فرار کردند.

        کدخدا کل ­تقی یدالله دشتبان را خواست و دستور داد تحقیق کند هرچه زودتر این دو نفر شناسایی تا تنبیه شوند.

         بعد از ظهر بود که خبر و شایعه ­ی بریده شدن خشتک صمد­آقابگ به درگاه کدخدا کل­ تقی هم رسید کدخدا کل­تقی برآشفت و از صمدآقابگ قضایا را پرسید. صمدآقابگ آن را انکار کرد و گفت:

       - نه، شب هنگام در همان خیابان اصلی قراداغ به سمت حمام می­ رفتم که دو نفر با سر و صورت پوشیده سر راه را بر من گرفتند و به من حمله کردند وقتی با مقاومت من مواجه شدند فرار کردند هنوز مادری چنین پسری نزاییده که بخواهد خشتک من را ببرد.

        صمدآقابگ حدس می ­زد که یدالله خبر آمدن او را به آن دو نفر گفته و آنها با برنامه ریزی و آمادگی قبلی سر راه را بر او گرفته ­اند. از نظر صمدآقابگ یدالله مقصر اصلی بود ولی به پدر حقیقت قضیه را هم نمی­ توانست بگوید فقط اصرار داشت که یدالله قطعا می ­داند حمله کنندگان کی بوده­ اند. دوباره یدالله به حضور کدخدا کل ­تقی احضار و تهدید شد و گفته شد که تو از همه چیز خبر داری نام این دو نفر را بگو. یدالله هم با قسم و آیه و جان بچه ­ام اظهار بی اطلاعی و همه چیز را حاشا کرد و گفت هیچ اطلاعی از این اتفاق ندارم و هرچه هم پرس و جو کرده ­ام هنوز نتوانستم آن دو نفر را شناسایی کنم.

       تهدید یدالله دشتبان چند بار طی چند روز در درگاه کدخدا کل ­تقی تکرار شد هربار او با قسم و آیه می ­گفت: هنوز نتوانستم بشناسم. یدالله چندبار تهدید شد ولی سخت مقاومت کرد به دروغ قسم خورد ولی نامی از کسی نبرد به همین جهت مورد غضب صمد­آقابگ قرار گرفت و سال بعد شغل دشتبانی به یدالله داده نشد و ناگزیر یدالله بیکار شد.

          وقتی نرگس فهمید که پسر کدخد، صمدآقابگ، قصد دست درازی به زنی در قراداغ را داشته و دو نفر در نزدیکی خانه ­اش در تاریکی شب به او حمله کرده و خشتکش را بریده­ اند لرزه بر بدنش افتاد و دریافت که ده قراداغ هم همانند ده قراباغ نا امن است و حدس زد که ممکن است چنین اتفاقی برای او هم رخ دهد. کم ­کم شایعه­ ها به واقعیت­ ها نزدیکتر می ­شد و سر زبان­ ها افتاد که صمدآقابگ به قصد همخوابگی با نرگس نیمه شب در کوچه ­های قراداغ قدم می ­زده که مورد حمله قرار گرفته است.  این شایعه بر وحشت نرگس افزود. مدتی بعد رحمان از آبادان برگشت نرگس موضوع را به رحمان گفت و درخواست کرد هرچه زودتر به آبادان برگردند. رحمان خانه و اموال و املاکش را فروخت و به اتفاق نرگس به آبادان رفت و تا آخر عمر همانجا ماند.

        حضور و وجود فردی بیگانه در ده قراداغ به عنوان کدخدا، برای مردم قراداغ خوشایند نبود با اینکه صدای رسا و شفاف مخالف نبود و به ظاهر همه چیز آرام به نظر می ­رسید ولی مردم ناراضی بودند ولی به علت فقر و زحمات طاقت فرسا و نیز ترس شدید از کدخدا کسی به ظاهر چیزی نمی­ گفت. یکی از نکاتی که نارضایتی مردم را بیشتر می­ کرد دخالت کدخدا کل­ تقی در همه ­ی کارها از جمله کارهایی که هیچ ارتباطی به املاک و محصول ارباب نداشت بود همین دخالت در خارج از حوزه منافع ارباب عرصه را بر مردم تنگ کرده بود برای مثال: حمام عمومی ده هیچ ارتباطی به ارباب ده نداشت ساختمان حمام را خود مردم خیلی پیشتر از بازشدن پای خان­ های بختیاری به ده ساخته بودند آب حمام هم از یک چشمه و از زیر زمین می ­آمد سوخت حمام هم بوته و خارهای بیابانی بود که فرد حمام­ چی از بیابان می ­کَند و می­ آورد مزد حمام­ چی را هم مردم ده قراداغ سرانه و سالیانه به صورت جنس و کالا یعنی جو و گندم و چلتوک می ­پرداختند تعمیرهای خرابی حمام هم با هزینه و مشارکت مردم صورت می ­گرفت. هیچ یک از اربابان املاک ده قراداغ کمکی به امور ده مثل حمام نکردند. حال کدخدا کل­ تقی و نیز صمدآقابگ که در حقیقت نماینده ارباب بودند وظیفه ­شان حفظ و حراست از املاک و محصول ارباب در ده بود ولی در امور حمام هم دخالت می­ کردند و فرد مورد دلخواه خود را سرخط می­ نوشتند تا حمام­ چی حمام عمومی ده قراداغ باشد.

        یکی از اهداف کدخدا کل­ تقی از این مداخله این بود که فردی متصدی حمام باشد که از کدخدا اطاعت کند و هفته­ ای یک روز حمام ده قراداغ را برای خانواده کدخدا قرق کند تا از آغداش به قراداغ بیایند و حمام کنند. مردم ده قراداغ در طول تاریخ شکل گیری ده هیچ به یاد نداشتند که کدخدایی خواسته باشد حمام را برای اعضا خانواده خود قرق کند. به جز اکنون که کدخدا کل­ تقی از ده آغداش چنین دستوری داده و چنین قانونی وضع کرده. قرق کردن حمام ده قراداغ به مدت یک­روز برای استفاده اعضا خانواده کدخدا کل ­تقی نارضایتی بیشتری برای مردم ده قراداغ بوجود آورده بود ولی از ترس کسی چیزی نمی ­توانست بگوید.

         از میان جمعیت ناراضی ده این خدابخش بود که کمی از بقیه آشکارتر بر علیه کدخدا کل­تقی تبلیغ می ­کرد و مردم را بر علیه او می­ شوراند.

       محمد هم حالا با خدابخش همراه شده بود و اتحاد دو نفری بعد از بریدن خشتک صمدآقابگ بیشتر هم شده بود.

        انگیزه خدابخش و محمد در بریدن خشتک صمدآقابگ قدری با هم تفاوت داشت کینه محمد از صمدآقابگ بیشتر به خاطر تیراندازی صمدآقابگ به جیران خواهرش و طلاق دادن او بود و انگیزه خدابخش بیشتر به خاطر این بود که چرا یک بیگانه آمده توی ده قراداغ کدخدا شده و حالا می ­خواهد از قدرت کدخدایی ­اش هم سوء استفاده کند و چشم طمع به ناموس مردم داشته باشد و آبرو یک ده بر باد برود.

       خدابخش و محمد از اینکه توانسته­ اند ضربه را به صمد­آقابگ بزنند و هم شناخته نشده ­اند خوشحال بودند بعد از مدتی باز دو نفری با هم برنامه ریزی برای بر هم زدن قانون قرق حمام کردند.

         جلو خزینه ­ی آب گرم حمام قراداغ صحن سنگ فرشی بود مردم توی خزینه می­رفتند تا چرک ­های بدنشان بخیسد بعد از توی آب بیرون می ­آمدند در صحن روی سنگ ­فرش­ ها می­ نشستند و با کیسه به جان خودشان می ­افتادند کیسه را به بدنشان می­ کشیدند تا چرک­ ها از بدن جدا گردد به این عمل چرک کردن می ­گفتند تاق و سقف صحن گنبدی بود و در اوج گنبد یک قطعه شیشه­ ی همانند یک کاسه بزرگ، وارونه کار گذاشته شده بود تا روشنایی بیرون را به داخل حمام انتقال دهد.

         خدابخش و محمد شبی مخفیانه و به دور از چشم دیگران اطراف شیشه را می­ کنند و شیشه را آزاد می­کنند تا به راحتی بتوانند آن را بردارند و دوباره سر جای خود بگذارند. در یک بعد از ظهر روز پنجشنبه ­ای که پسران کدخدا کل­ تقی برای چرک کردن در صحن حمام قراداغ نشسته بودند در یک ظرفی قدری مدفوع انسان از یک چاله مستراحی برداشته با خود روی بام حمام می ­آورند شیشه را برداشته مدفوع را روی سر پسران کدخدا می­ ریزند. چون روز بوده تعدادی این دو نفر را می ­بینند ناگزیر خدابخش و محمد فرار می ­کنند و مخفی می ­شوند. حدود دو ماه این دو جوان از ترس تنبیه کدخدا کل­ تقی فراری بودند. بزرگان خانواده و تنی چند از بزرگان ده قراداغ چند بار خدمت کدخدا رسیدند و با گفتن:

        - کدخدا این دو جوان نادانی کرده­ اند، نفهمی کرده ­اند شما به بزرگواری خود آنها را ببخش.

        تقاضای بخشش کردند کدخدا کل ­تقی سر انجام تقاضای بزرگان ده قراداغ را پس از چند بار رفت و آمد، با منت گذاشتن بر آنها، پذیرفت به دنبال این بخشش، خدابخش و محمد توانستند قدری با احتیاط توی ده آشکار شوند و رفت و آمد کنند.

          قانون قرق حمام در روزهای پنجشنبه برای استفاده اختصاصی اعضا خانواده کدخدا کل ­تقی به دنبال این واکنش پس از دو سال برداشته شد. با اینکه کدخدا به ظاهر این دو جوان را بخشید ولی خشم درونی نسبت به آنها داشت محمد و خدابخش باز خود را پیروز میدان می ­دانستند که توانسته ­اند با تحقیر پسران کدخدا کل ­تقی قرق روزهای پنجشنبه حمام ده را بشکنند.

         مردم ده هم خوشحال از برداشته شدن قرق روزهای پنجشنبه حمام بودند و کم ­کم گوشه و کنار درباره این رویداد آشکارتر حرف زده می ­شد و عده­ ای عموسیف­الله حمام­ چی را مقصر می­ دانستند و می­ گفتند به حضور اعضا خانواده کل ­تقی در حمام ده خیلی بها می ­داده خدمت بیش از حد می ­کرده و از قرق شدن حمام استقبال کرده و خوشحال بوده و می ­خواسته دل کدخدا کل­ تقی را به دست آورد تا کدخدا سال­ های زیادی سرخط حمام ­ چی را به او بدهد.

با برداشته شدن قرق حمام در پی تحقیر پسران کدخدا کل­ تقی، قدری اعتراض ­ها آشکارتر شده بود و خدابخش هم آشکارتر اعتراض خود را نسبت به حضور و وجود کدخدا کل ­تقی و پسرانش در ده قراداغ بیان می­ کرد این اعتراض ­ها خوشایند کدخدا کل­ تقی نبود و بیشتر و بیشتر موجب خشم او می ­شد.

        اتفاقاتی افتاد که محمد از خدابخش جدا شد و این جدایی موجب رنجش خدابخش شد با این وجود خدابخش همچنان مخالف حضور و وجود کدخدا کل ­تقی و پسرش صمدآقابگ در قراداغ ماند و باز هم دنبال فرصت می ­گشت که مقابله کند و عرصه را بر حضور انها تنگ و پر هزینه­ کند تا دیگر نتوانند اینجا بمانند در این کارزار خیلی مایل بود با خود کدخدا کل­ تقی مقابله کند چون او را اصل می ­دانست و بر این باور بود که اگر بتواند او را در میان مردم تحقیر کند تاثیر گذارتر از تحقیر پسرانش است و برای نیل به این هدف برنامه ریزی می­ کرد.                               ادامه دارد

 


یادداشت های بازدیدکنندگان

نویسنده موج زنده رود در تاریخ 1398/10/03 ساعت 11:41:52
بنام اوکه دانش آفریده است/وباسلام خدمت آقای شاهسون/مقاله "بنویسیم"رابه دقت خواندم وازاینکه شما همواره خواندن ونوشتن همشهریانت دغدغه ذهنتان بوده وهست جای تشکروقدردانی داردجناب شاهسون شما بارهابانوشتن مقالاتی درنشریه آوا وجارچی ازکتاب بعنوان بهترین دوست یادکرده اید ودیگران رابه نوشتن ومطالعه ترغیب وتشویق کرده اید وبه خانواده هاهم توصیه کرده اید که برای ادامه تحصیل فرزندانشان ازهیچ کوششی دریغ نکنند تادرآینده نسلی پویاوپدران ومادرانی باسواد داشته باشیم که همه این دغدغه وتوصیه ها نشان ازاهمیت دانش اندوزی درنزدشمادارد.اماوقتی مقاله راخواندم دوران مدرسه وحال وهوای درس خواندن ومعلمان دهه شصت بیادم آمد دراواسط دهه شصت نوجوانی ۱۲،۱۳ساله بودم وبه زنگ انشاء علاقه زیادی داشتم نمره انشاء هایم معمولا۲۰بود نوشتن رادوست داشتم مرتب کتابهای داستان وراستان قصه های خوب برای بچه های خوب،قصه های کتاب سوره،داستانهای کلیه دمنه وبعضی وقتاهم مجله هائی تهیه میکردم ومیخواندم پاره ای اوقات هم یک داستان رامطالعه میکردم بعد خلاصه داستان رابرای خودم مینوشتم وخودم رامحک میزدم تااینکه توی سال۶۵ بمناسبت دهه فجرتوی مسابقات داستان نویسی آموزشگاههای بخش سامان شهرستان شهرکرد اول شدم بعدبه مسابقات استانی راه یافتم بازحائزرتبه برترشدم وبه مسابقات داستان نویسی کشوری راه پیداکردم تابستان و مرداد۶۶بودکه برای مرحله نهائی مسابقات کشوری به اتفاق نفرات برترتمامی رشته های ورزشی وفرهنگی وهنری بمدت ۱۰روز به اردوگاه میرزاکوچک خان جنگلی رامسررفتیم وآنجا افرادبرتراستانها به رقابت پرداختند ودرنهایت رتبه سوم کشوری راکسب کردم که حکم و تقدیرنامه اش باامضای آقای کاظم اکرمی وزیرآموزش وپرورش وقت را دارم .این خاطره راازاین بابت نوشتم تابگویم آن موقع منابع وامکانات بشکل امروزی نبود فقط اون علاقه وذوق وشوق بود که منجربه نوشتن وخواندن میشد که این علاقه همچنان دروجود من هست وروزبه روز بیشترهم میشود .اماامروزه هم خداراشکرمنابع وکتابخانه وکتاب ومجلات فراوانی هست هم به لطف تکنولوژی وموبایل وکتابهای صوتی شاید اگرکسی واقعا علاقه مند باشد دیگرنتواند عذر وبهانه ای بیاورد.امید که به گونه ای حق مطلب اداشده باشد وهمشهریان این نوشته را حمل برخودستائی ندانند/باسپاس رجب علی عرب مارکده
نام شما / ایمیل شما


کلیه حقوق این سایت متلعق به روستای مارکده می باشد