Home arrow صفحه اصلی arrow آوای مارکده arrow گزارش نامه 198 نیمه دی ماه 98
گزارش نامه 198 نیمه دی ماه 98 چاپ ارسال به دوست
نویسنده Administrator   
1398/10/14 ساعت 14:15:10

خود شناسی

        همیشه شنیده­­ ایم که گفته ­اند؛ خود شناسی مقدمه خدا شناسی است آیا چنین است؟ چطور می­­ شود آدمی خود را نشناسد؟ آیا به راستی ما خودمان را نمی ­­شناسیم که چنین توصیه ­­ای می ­شود؟ اصلا خودشناسی چه چیزی از وجود ما را برای ما روشن می­­ کند؟ حالا اگر آدمی بخواهد خود را بشناسد باید چه چیزهایی را درباره خود بداند که در شرایط عادی آنها را نمی­ داند؟ خودشناسی چه تاثیری بر زندگی آدمی می ­تواند داشته باشد؟ ذهنیتی که من دارم موجب شادی و آرامش من است یا مایه رنج وگرفتاری؟ آیا محتوای این ذهنیت را من خودم انتخاب کرده ­ام یا با تلقینات و القا در من شکل داده شده؟

       قسمت ­های تاریکی در وجود هرآدمی وجود دارد که در شرایط عادی بدان ­ها وقوف نداریم ولی با ایجاد انگیزه و پرسش از خود می ­توانیم شناخت داشته باشیم هر آدمی اگر این قسمت ­های تاریک وجود را بشناسد قطعا انگیزه بسیاری از رفتارهای خود را خواهد دانست در چنین حال و شرایطی رفتاری متفاوت از حال خواهد داشت زیست متفاوت با امروزش خواهد داشت. قسمت­ های تاریک چه جنبه­ هایی از وجود ما است؟ در پاسخ می ­گویم جنبه­ و ساحت ­های مختلف از جمله؛ انگیزه رفتارهای معرفتی و رفتارهای احساسی و عاطفی.

      هریک از ما بوده که سخنی گفته ­ایم و یا رفتاری داشته­ ایم که در آن لحظه اگر کسی بپرسد چرا؟ حرفی برای گفتن نداریم. ولی بعد، با فراغت، خودمان را زیر سؤال برده ­ایم که؛ چرا من آن حرف را زدم؟ چرا آن رفتار از من سر زد؟

       حالا به این مصداق ­هایی که در زیر می­آید و توی جامعه­ ی ما جاری و ساری است توجه کنید. می­ دانیم در جامعه­ ی ما، غیبت و بدگویی از یکدیگر کم و بیش جریان دارد واضعان دین و مذهب بدان بار گناه داده­ اند و آن را با گناهان سنگین همسنگ دانسته­ اند برایش کیفر تعیین کرده ­اند تا بلکه این رفتار زشت از جامعه رخت بربندد ولی همچنان ادامه دارد! راستی کدام­ یک از ما، از خود پرسیده ­ایم؛ چه نیاز و انگیزه ما را وادار به بدگویی و غیبت از دیگری می­ کند؟

       حسادت، به داشته ­ها و بودن ­های دیگران پدیده زشت دیگری است هیچ سود و نفعی هم عاید حسود نمی ­شود کدام یک از ما از خود پرسیده­ایم چرا به داشته­ ها و بودن ­های دیگران حسادت می ­ورزیم؟

      این مصداق را که می­ خواهم عرض­کنم فراگیر تر است هریک از ما خود را، خانواده ­مان را، ده­ مان را، شهرمان را، کشورمان را، قوم و طایفه­ مان را، دین و آئین و باورهای ­مان را، عرف و فرهنگ ­مان را، بهترین می­ دانیم. این در حالی است که اغلب ما شناخت حداقلی هم نسبت دیگری هم نداریم. چه انگیزه و نیاز در درون ما بوده و هست که ما خود را برتر از دیگران بپنداریم؟ برابر و همسان و همانند پنداری خود با دیگران که زیبا­تر است، اخلاقی ­تر است، انسانی ­تر است، واکنش، دسته­ بندی و جبهه ­گیری در پی هم ندارد، کم هزینه ­تر است، چرا به برابری نمی ­اندیشیم؟ چرا به برابری باور نداریم؟ فکر نمی­ کنید ریشه­ ی این باور خود برتر انگاری، ناشی از خود شیفتگی ما است؟ ناشی از خود برتربینی ما است؟ ناشی از خود بزرگ ­بینی ما است؟ این در حالی است که در ذمّ  تکبر و خود بزرگ­ بینی در آموزه­ های دینی و مذهبی ما سخن فراوان رفته است نکته ­ی جالب اینکه ما خود را مومن به دین و مذهب هم می ­دانیم و یا حداقل در ظاهر چنین وانمود می­ کنیم و می ­دانیم ریشه و اساس دین و مذهب به آفریدگار جهان بر می ­گردد آفریدگاری که جهان و هرآنچا در اوست شاهکار اوست؟ این آفریدگار و یا خدا، آفریدگار همه هست چه کسی که ما او را بد می­ پنداریم و چه کسی که از نظر ما بهترین است. شاید به جرات بتوان گفت هیچ یک از ما از خود نپرسیده ­ایم چه نیاز و انگیزه در درون ما هست که ما خود را برتر و بهتر از دیگران می ­پنداریم؟

        توی همین روستای ما پدیده ­ای به نام خبرچینی اخیرا رواج یافته! اغلب هم توسط ادعارسان این رفتار زشت صورت می ­گیرد! چرا زشتی این رفتار در جامعه کمرنگ شده که یک آدم پر مدعا عمر خود را صرف کار زشت خبرچینی کند؟ چه انگیزه ­ای آدم خبرچین را وا می­ دارد که اخلاق، انسانیت، وجدان و شرافت انسانی خود را زیر پا بگذارد و خبرچینی کند؟  مثلا بر علیه این و آن گزارش بنویسد و ببرد بدهد اداره اطلاعات تا دیگری را تخریب کند!؟

         چشم ­شور، شومی، و یا بانفیس بد دانستن دیگران از چه نیاز و انگیزه بر می ­آید که به فراوانی توی جامعه­ ی ما طرف­ دار دارد؟ چشم ­شور دانستن دیگران، شوم دانستن دیگران، با نفیس بد دانستن دیگران، حاصلی جز بدبینی، و خود رنج بردن و به دیگری رنج دادن که ندارد چرا ما حاضر می ­شویم بدون تحقیق، بدون آگاهی برای یک امر پوچ و بی ­­مایه  هم به خودمان رنج بدهیم و هم به دیگر هم نوعان ­مان؟

       کنجکاوی توی روابط شخصی دیگران که مورد علاقه بعضی از ما مردم است از چه نیاز و انگیزه ­ای می ­آید؟ چرا بعضی از ما آدم ­ها از مصیبت و یا گرفتاری که برای دیگری بوجود می ­آید خوشحال و خرسند می ­شویم؟ چه انگیزه ­ای در پشت سر این خرسندی لانه کرده است؟

          چرا من شغل انگلی دلالی را برگزیده ­ام که اساسش بر دروغ گفتن و کلاه سر دیگری گذاشتن و یا کلاه از سر دیگری برداشتن است؟ انگیزه ­ ام از انتخاب این شغل چیست؟ چرا به سمت و سوی یک کار تولیدی و یا خدماتی مفید نرفته­ ام؟ و...

       خودشناسی یعنی دانستن و فهمیدن چرایی رفتارمان که از خود بپرسیم چرا من اینکار را کردم؟ و یا هم اکنون می­ کنم؟ و چرا آن کار را نکردم؟ و یا هم اکنون نمی­ کنم؟ چرا اصولا کاری که برای هریک از ما لازم و ضروری است مثل مطالعه و دانش­ اندوزی و بالا بردن سطح دانش و اطلاعات را نمی­ کنم؟ و چرا کاری که برایم لازم و ضروری نیست مثل بدگویی، خبرچینی، و یا کاری که برایم زیان­ بخش است مثل سیگار کشیدن، انجام می­ دهم؟

        خود شناسی با پرسش از خود آغاز می ­گردد. پرسش، واژه ­ای غریب در فرهنگ ما، واژه­ ای نا آشنا در عرف ما؟ واژه ­ای ترسناک در ذهن یکایک ما؟ برای اینکه خود را بشناسیم باید در پی هر حالت عاطفی و احساسی که داریم از خود بپرسیم: چرا من غمگینم؟ چرا خشمگینم؟ چرا مضطربم؟ چرا نگرانم؟ چرا نا امیدم؟ چرا حوصله ندارم؟ چرا عصبانی ­ام؟ چرا پرخاشگرم؟ چرا به دیگران نیش و کنایه می ­زنم؟ چرا خود را برتر و بهتر از دیگران می ­دانم؟ چرا اینقدر به مرگ می اندیشم و از شادی گریزانم؟ چرا اینقدر تشنه و گدای توجه و محبت دیگرانم؟ چرا بدبینم؟ چرا بدخواهم؟ چرا خسیسم؟ چرا نا مهربانم؟ چرا خود را دوست ندارم و به خود آسیب می ­زنم مثلا: سیگار می­ کشم؟ دندان ­هایم را مسواک نمی­ کنم؟ چرا از زندگی ­ام لذت نمی ­برم؟ چرا آرامش ندارم؟ چرا شاد نیستم؟ چرا خوشحال نیستم؟ چرا رضایت درونی ندارم؟ و...

       آدمی که برای هر رفتارش و سخنش و خواسته و نخواسته ­اش پرسش کند و برای رسیدن به پاسخ پرسشش مطالعه کند، تحقیق کند نتیجه ­ای که از مطالعه و تحقیق به دست می ­آورد می ­شود شناخت. با توجه به شناختی که حاصل شده رفتار خود را در جهت دست ­یابی به کمال تغییر دهد به این فرآیند می­ گویند خودشناسی که متاسفانه در جامعه­ ی روستایی ما کالایی است کمیاب.

                                  محمدعلی شاهسون مارکده 28 اسفند 95

      ملاعلیداد (بخش هیجدهم)

       عمو اسدالله قدری بیشتر از بقیه از دست عمو سیف ­الله ناراحت بود چند بار هم در گوشی در جایی خلوت که خبرچین ­ها نباشند و نشنوند و به کدخدا خبر نرسانند به عمو سیف ­الله تذکر داد:

        - اینقدر به اعضا  خانواده کدخدا کل ­تقی خوش خدمتی نکن، این خوش خدمتی تو به آنها پیام می ­دهد که مردم از قرق حمام راضی هستند این کار را نکن بلکه بی توجهی نشان بده، نق بزن، قر بزن، بگو قرق حمام را مردم از چشم من می ­بینند، به من بد و بیراه میگن، تا این حرف­ ها به گوش کل ­تقی برسد و بفهمند مردم نا راضی هستند. تو قراداغی هستی باید با این مردم زندگی کنی کدخدا کل ­تقی یک بیگانه است چهار صباحی قدرت دستش هست و خواهد رفت. تو توی این ده و میان این مردم ماندنی هستی این مردم ده قراداغ باید روی جنازه­ ی تو خاک بریزند بچه ­های تو با مردم این ده باید زندگی کنند کاری نکن که پس از رفتن کل ­تقی مردم به بچه­ هایت سر کوفت بزنند؛ که بابات مردم را به یک بیگانه فروخت. 

          عمو سیف ­الله مردی محافظه کار بود با اینکه سخنان عمو اسدالله را قبول داشت و درست می ­دانست ولی واقعیت موجود را نمی­ توانست نادیده بگیرد واقعیت این بود که قدرت دست کدخدا کل ­تقی است و او است که باید سر خط حمام­ چی را بنویسد عمو سیف ­الله مردی عیالوار بود زندگی ­اش به سختی می­ گذشت  ناگزیر بود برای خانواده­ اش نان فراهم کند او احساس می­ کرد در مقابل اعضا خانواده­ اش مسئولیت مستقیم دارد ولی در برابر جامعه، او یکی از ده­ ها نفر است و مسئولیت یکی از ده­ ها نفر را دارد.

          اسدالله یکی از بزرگ مردان ده قراداغ و مردی محترم محسوب می ­شد سال ­های عمر او حالا نزدیک به شصت می ­شد زندگی نسبتا خوبی داشت سِمت رسمی مانند کدخدایی هیچگاه توی ده نداشت ولی یکی از افراد مورد احترام و دارای نفوذ بود مردی غیرتمند و اجتماعی اندیش و مردم دار بود قدی نسبتا بلند داشت مردی تنومند و زحمتکش بود ویژگی بارز عمو اسدالله باورمند به راستی و پاکی و بدست آوردن نان حلال بود عمو اسدالله در کارهای عمومی و اجتماعی هم پیش­ قدم بود، روستا دوست بود، و از موقعیت اقتصادی نسبتا خوبی هم برخوردار بود. خانه عمو اسدالله در میانه ده و در کنار خیابان اصلی بود عمو اسدالله بزرگ یکی از طایفه ­های ده قراداغ هم محسوب می ­شد. به همین جهت همه او را عمو صدا می ­زدند و به عمو اسدالله شهره بود.

         عمو اسدالله با توجه به این ویژگی ­های روانی که داشت از وجود و حضور یک نفر بیگانه به عنوان کدخدای ده و بخصوص قرق کردن حمام و همچنین رفتار جلف صمدآقابگ پسر کدخدا خیلی رنج می ­برد و از خدمات صادقانه عمو سیف ­الله به خانواده کدخدا کل ­تقی بسیار نا خرسند بود. چون شایع بود که آب حمام در روزهای پنجشنبه گرم­ تر و حمام نیز پاکیزه­ تر است همچنین شایع بود زن حمام­ چی با شوق بسیار و علاقه و با جان و دل به زنان خانواده کدخدا کل ­تقی خدمات می­ دهد ولی با آن اشتیاق به زنان ده قراداغ خدمات نمی ­دهد و خدماتش هم چندان دلچسب نیست. عمو اسدالله تصمیم گرفت دست عموسیف ­الله را از حمام­ چی ده کوتاه کند. اسفندماه نزد کدخدا کل­ تقی رفت و گفت:

         - کدخدا تصمیم گرفتم شخصا خودم حمام ده را بسوزانم به همین جهت خدمت رسیدم که دستور فرمایید سرخط سال آینده را به نام من بنویسند.

          - شما مرد محترمی هستی کار حمامچی دون شان تو است به علاوه دارای زمین کشاورزی هستی وقتی نداری که بخواهی حمام را بسوزانی؟ آیا زَنِ تو حاضر هست همه روزه برود حمام و به زنان خدمات دهد و هنگام عصر به دَرِ یک یک خانه ­ها برود و یک عدد نان بگیرد؟

        - اگر زنم حاضر نشد، زنی دیگر را که مایل هست به عنوان کارگر بر می­ گزینم و مزد می ­دهم تا این کار را بکند و کشاورزی ­ام را هم پسرم اداره خواهد کرد اطمینان داشته باشید که کارها به خوبی انجام خواهد شد شما بزرگواری کنید دستور فرمایید سرخط را به نام من بنویسند بقیه کارها را من برنامه ریزی می­ کنم.

           - هنوز به پایان سال یک ماهی مانده وقت هست عجله نکن یک هفته­ مهلت داری که در این باره خوب بیندیشی بعد تصمیم بگیری اطمینان دارم پشیمان خواهی شد آخی کار حمامچی دون شان تو است با این وجود اگر همچنان روی تصمیم خود بودی هفته­ ای دیگر بیا تا ببینم چکار باید کرد.

         مزد حمام مردانِ ده، سالیانه بود و هر مردی که به آن «سر» گفته می­شد مقدار معینی جو و گندم هنگام خرمن تحویل می ­داد ولی مزد حمامِ زنان، نان بود اگر زنی گیس­ هایش را باز می­ کرد و سر و بدنش را می ­شد مزد حمامش دوتا قرصِ نان بود ولی اگر فقط برای انجام غسل توی خزینه می ­رفت و بیرون می ­آمد یک قرص نان پرداخت می ­کرد. زن حمامی هنگام عصر، پس از پایان نوبت زنانه­ ی حمام، به دَرِ خانه­ ی یک یک زنانی که آن روز به حمام رفته بودند می ­رفت و نان ­های طلبِ خود را می ­گرفت. اشاره کدخدا کل ­تقی خطاب به عمو اسدالله (آیا زَنِ تو...) به این نکته است. به علاوه نگرش غالب جامعه نسبت به شغل حمامی منفی بود و آن را سطح پایین و از آنِ مردمانی که شان اجتماعی پایینی دارند می ­دانستند باز اشاره کدخدا ( کار حمامچی دون شان...) کل­ تقی به این بینش اجتماعی است.

          عمو اسدالله از خانه کدخدا کل ­تقی بیرون آمد و حدس زد که کدخدا به این جهت گفت؛ هفته­ ای دیگر بیا، که من دست خالی رفته­ ام و شیرینی مرسوم را برایش نبردم. رسم بود کسانی که درخواست کاری از کدخدا می­ کردند یک کله ­و یا یک تکه ­ای قند به عنوان شیرینی برای کدخدا می ­بردند. عمو اسدالله هم همین کار را کرد تکه ­ای قند را توی بقچه ­ای پیچید و هفته­ ای دیگر نزد کدخدا رفت و سرخط حمامچی را برای سال آینده گرفت و آمد.

          عمو اسدالله پیام داد قربانعلی آمد دو نفری زیر کرسی نشستند و عمو اسدالله داستان گرفتن سرخط حمامچی در سال آینده را برای قربانعلی تعریف کرد و افزود:

        - من نه وقت دارم، نه تخصص و نه توان که بخواهم کار حمامچی بکنم به علاوه زَنِ من هم از ساعتی که فهمیده همین­طور غرغر می ­کند و صریح اعلام کرده که به حمام نخواهد رفت و من هم از لحظه ­ای که تصمیم گرفتم بروم سرخط حمامچی را بگیرم دوتا هدف داشتم یکی اینکه سایه عمو سیف ­الله را از سر حمام کم کنم چون این مجیزگویی­ و تملق و چاپلوسی ­اش به خانواده کدخدا کل­ تقی من را عذاب می­ داد. دیگر اینکه این مسئولیت را به تو واگذار کنم. من برای این کار یک تکه قند هم به کدخدا انعام داده ­ام آن را هم از شما نمی­ خواهم تقاضای من از شما این هست که از صبح روز عید نوروز بروی و مشغول سوزاندن حمام بشوی. با همان جدیتی که سال ­های قبل از خود نشان می ­دادی. خوشبختانه حالا دیگر ننگ قرق حمام هم برداشته شده است حالا اعضا خانواده کدخدا کل­ تقی آمدند مانند دیگران بیایند خود را بشویند و بروند مانند بقیه با آنها رفتار کن توجهی خاص به انها نداشته باش به زنت هم بگو خدمت اضافه تر از بقیه به انها هم نکند و تو هم مزدت را تمام و کمال از کدخدا بگیر و اگر هم نیامدند چه بهتر. 

      قربانعلی از پیشنهاد عمو اسدالله بسیار خوشحال شد او را دعا کرد و در مقابل تقاضای عمو اسدالله چند بار چشم گفت.

       پدر قربانعلی از ده چمگاو به ده قراداغ مهاجرت کردند در اینجا خود را متخصص در سوخت و اداره حمام معرفی کرد که مورد استقبال قرار گرفت و چندین سال مشغول کار بود بعد از فوت پدر، قربانعلی هم چند سال کار پدر را ادامه داد وقتی کدخدا کل ­تقی بر امورات ده قراداغ چیره شد تعدادی از افراد متصدی کارها را تغییر داد تا قدرت خود را به رخ بکشد و افرادی را برگزید که فرمانبردار او باشند این بود که قربانعلی را هم از حمامچی حذف کرد.

         قربانعلی مردی قوی ­هیکل بود قوی بودن او موجب می ­شد که کار سخت و طاقت فرسای حمامچی را به خوبی انجام دهد همچنین او مردی مسئولیت پذیر بود کاری که به عهده می ­گرفت به خوبی انجام می ­داد به همین جهت اغلب از کارش راضی و برخورد او را با مردم خوب می ­دانستند و عمو اسدالله به خاطر همین ویژگی ­ها قربانعلی را برگزید.

          ***

          زردخشو دهی از دهستان آیدغمیش بود، در گذشته دهستان آیدغمیش یکی از دهستان­های چهارگانه فلاورجان بود. (امروز تقسیمات به گونه­ای دیگر است) مردمان محلی واژه «خشو» را کوتاه شده­ ی واژه­ های « خوش او = خوش آب = خوش آب و هوا» می­ دانند. و علت گزینش واژه زرد هم کوه­ های زرد رنگ اطراف این ده است. ده زرد خشو در مسیر رفت و برگشت به ییلاق و قشلاق ایل بزرگ قشقایی قرار داشته است.

          اَحَد به اتفاق دو برادرش غلامعلی و علی ­مردان، خانواری از ترک زبانان ایل قشقایی بودند. پدر خانوار فوت کرده بود و احد برادر بزرگ نقش پدر را در خانوار ایفا می­کرد دو برادر دیگر از احد خیلی کوچکتر بودند این سه برادر چادرهای عشایری خود را در کنار هم برپا می­ کردند گوسفندان­ شان را با هم در غالب یک گله و رمه و به قول خودشان« سورو= گله) مشترک به چراگاه می ­بردند و همه­ جا با هم و یار و یاور هم بودند.

         در یک پاییز هنگام برگشت از ییلاق به سمت قشلاق، در دامنه کوه و در نزدیکی همان ده زردخشو اتراق کرده بودند. در یک شبی تعدادی از گوسفندان­ شان مورد دستبرد دزدان قرار می ­گیرد. حدس­ ها این بوده که دزدان از لران بختیاری باشند. برادران درگیر پیدا کردن دزد و برگرداندن گوسفندان می­ شوند زمان زیادی می ­گذرد با این که ردیابی هم می ­کنند ولی نمی ­توانند ادعای خود را به اثبات برسانند و گوسفندان سرقت شده را بیابند و باز پس بگیرند با تعداد گوسفند کم خجالت می­ کشند در قشلاق به هم طایفه ­ای ­های خود به پیوندند. از طرفی هم به فصل سرما بر می­ خورند و ناگزیر از رفتن به قشلاق صرف ­نظر می ­کنند و تصمیم می­ گیرند در همین محل بمانند مناسب ترین محل را ده زردخشو می ­بینند و آنجا را برای سکونت بر می ­گزینند. بزرگان ده به بهانه اینکه قلعه­کوچک است به آنها اجازه نمی­ دهند توی قلعه چادر بزنند ناگزیر در کنار قلعه چادرهای خود را بر افراشتند آذوقه ­ای فراهم کردند و ماندگار ­شدند. 

          بهار سال آینده احد و برادرانش گوسفندان خود را توی چراگاه سرسبز و پر علف ده زردخشو می ­چراندند مردم زردخشو نخست حضور و وجود آنها را جدی نگرفتند کم­کم متوجه شدند که انها با گوسفندان ­شان علف ­های چراگاه را می ­چرانند و موجب فقیرتر شدن چراگاه می ­شود. فقر چراگاه موجب زیان و خسارت به گوسفندان آنها می­ گردد. کم­ کم زمزمه مخالفت آغاز گردید و روز به روز این مخالفت شدت می­ گرفت. سال دوم سکونت احد و برادرانش در ده زرد خشو بود که اوایل بهار درگیری به منظور چرانیدن گوسفدان در علفزارها بین آنها و مردم ده بوجود آمد و مردم ده زردخشو احد و برادرانش را از ده بیرون کردند و از آنها خواستند که هفت تا ده دورتر از زردخشو بروند تا مبادا به چراگاه آنها قدم گذاشته شود. احد و برادرانش ناگزیر به ده گل­ تپه آمدند و با بزرگان ده گفت­ وگو و موافقت آنها را برای ماندن در ده گرفتند و توی گوشه ­ای از قلعه بزرگ ده چادرهای خود را برافراشتند و ساکن شدند و گوسفندان خود را در چراگاه وسیع ده گل ­تپه چراندند. مردم گل­ تپه به دلیل داشتن چراگاه وسیع و سرسبز، واکنش تندی نشان ندادند و درگیری بوجود نیامد. این سه برادر چندین سال در ده گل­تپه ماندند خانه ساختند و کم­ کم خوی و خصلت عشایری آنها کم ­رنگ شد و به یکجا نشینی سوق پیدا کردند و کنار دامداری به کشت و کار کشاورزی روی آوردند و پس از گذشت چندین سال علاقه عمده­ ی آنها بیشتر کشاورزی شده بود.

         ده گل ­تپه در محلی نسبتا هموار در نقط­ ی بلند آن محل یعنی در بلندی تپه ­ای و در انتهای دنباله کوهی قرار گرفته است و علت نام­ گذاری­ اش این هست که محل ده روی تپه قرار دارد و چراگاه وسیع و سرسبز دارد. محلی است وسیع و مناسب برای چرای دام و فعالیت کشاورزی.

          سه تا فرزند اول احد دختر بودند هر سه در طی چند سال سکونت در ده گل­ تپه با پسران گل ­تپه­ ای ازدواج کردند آخرین فرزند احد که با فاصله زیاد از دختران متولد شد، پسر بود که نامش را لطفعلی گذاشتند. لطفعلی تنها پسر خانواده، ته تغاری، یکی یک دانه و مایه امید احد بود. احد امید داشت لطفعلی با روشن نگهداشتن اجاق خانواده تبار او را تداوم بخشد لطفعلی حالا جغله جوانی شده است.                              ادامه دارد


یادداشت های بازدیدکنندگان

نویسنده Anonymous در تاریخ 1398/10/24 ساعت 09:22:08
خطاهاواشتباهات انسانها هم باهم فرق دارد هم ازنظرابعادومقیاس وخسارات متفاوتند...یه وقتی یه ندانم کاری وسهل انگاری واشتباه به خانواده وجماعتی کوچک ضربه میزنه گاهی وقتاهم یه اشتباه فاحش درسطح کلان وبین المللی وجه واعتباریک کشوری راخدشه دارمیکنه...بدتراینکه اون اشتباه یک فاجعه بزرگ انسانی هم باشه اونم جامعه دانشگاهی وعلمی که هرکدام سالها خون دل خوردند زحمت کشیدنددرعالیترین دانشگاهها درس خوندن تابه مردم کشورمان خدمت کنند امابراثریک اشتباه هواپیمایشان سقوط میکند وتمام آمال وآرزوهایشان پرمیکشد درآسمان...

نویسنده Anonymous در تاریخ 1398/10/22 ساعت 07:53:54
جان باختن تعداد زیادی از نخبگان ودانشجویان وهموطنان عزیزمان را در حادثه انهدام وسرنگونی هواپیمایی اوکراین را به هموطنان گرامی وجامعه علمی کشوروجهان تسلیت عرض میکنیم.روحشان شاد امیدواریم این سایه سنگین غم ومصیبت وازدست دادن هموطنان پایان پذیرد همیشه میگیم امسال دریغ ازپارسال این روزها باید بگیم امروز دریغ از دیروز!خداعاقبت مردم مهربان ودوست داشتنی کشورمان را بخیرکند

نویسنده یاسر عرب در تاریخ 1398/10/16 ساعت 05:32:17
سلام آقای شاهسون 
به گفته بزرگی ما دیگران رافقط بخاطر اینکه گناهشان(خطایشان)با گناه یاخطای ما فرق میکند سرزنش وبه راحتی قضاوت میکنیم. 
وبه نظر من این بزرگترین عیبی هست که دامن جامعه ما وبخصوص روستای ما به آن آلوده شده است.وبه راحتی آب خوردن با آبروی دیگران بازی میکنیم
نام شما / ایمیل شما


کلیه حقوق این سایت متلعق به روستای مارکده می باشد