Home arrow صفحه اصلی arrow آوای مارکده arrow 'گزارش نامه 199 اول بهمن 98
'گزارش نامه 199 اول بهمن 98 چاپ ارسال به دوست
نویسنده Administrator   
1398/10/30 ساعت 11:23:36

      انحصار

      انحصار، ریشه ­اش حصر است، دیوار کشی دور چیزی یا محدوده تعیین کردن برای موضوعی که مالکیتش مختص به کسی باشد. انحصار، نتیجه زیاده خواهی و سیری ناپذیری ما آدمیان است که متاسفانه همه ­ی ما سنگینی بختک ­وارش را هم اکنون روی جامعه حس و احساس می­ کنیم. انحصار چه چیز؟ انحصار قدرت، انحصار ثروت، انحصار حقیقت و سرانجام انحصار خدا!؟ باور می ­کنید؟ انحصار خدا!؟

         امروز همه­ چیز ما انحصاری است و انحصارش هم مال آخوند است. قدرت تا ابد حق آخوند و در انحصار آخوند است کسی از قدرت سهمی ندارد اگر کسی خواست در قدرت شرکت داشته باشد اول باید اثبات کند که متعهد و  وفادار آخوند است و کنترل می ­گردد که شکل و رفتارش مانند؛ ریش، یقه پیراهن، پیشانی، پوشش، رفتار­، محتوای ذهنی و ادبیات گفتاری، سبک زندگی ­اش همان چیزی باشد که آخوند تجویز می ­کند. بعد وقتی وارد حوزه قدرت شد فقط می ­تواند کارگزار آخوند باشد.

       اختیار ثروت و درآمد در جامعه هم انحصاری در دست آخوند هست، اگر کسی خواست در اداره ­ای، کارخانه ­ای و یا شرکتی کارکند و درآمد داشته باشد و یا شرکتی، کارخانه ­ای و یا موئسسه­ ای دایر کند تا به درآمد و ثروتی برسد باید اثبات کند که فرمانبردار، پیرو  و مقلد آخوند است تا اجازه نامه به او داده شود در این فضای انحصاری وظیفه مردم این هست که همانند زنبورعسل فقط تولید کنند حالا ثروت تولید شده چگونه توزیع می­ شود؟ و به چه کسی چه مقدار داده می ­شود؟ باز اختیار انحصاری ­اش با آخوند است.

      آخوند بر این باور هست که همه­ ی حقیقت، انحصارا  نزد اوست، آدمی می ­تواند به حقیقت دست یابد که بصیرت داشته باشد آدم با بصیرت آدمی است؛ که آخوند را عین حقیقت می ­داند، امتیازات و انحصارات آخوند را حق می­ داند و از او پیروی و اطاعت می ­کند. اگر آدمی، حتی با داشتن تحصیلات و مطالعات عالی راهش، باورش و فکرش اندکی با آخوند زاویه داشته باشد آخوند این را حق خود می ­داند که هر برچسب، انگِ ناروایی، ناسزایی و حتی تهمتی به او بزند مانند؛ بی بصیرت، ساده­ لوح، منحرف، فریب­ خورده، طاغوتی، آمریکایی، انگلیسی، اسرائیلی، لیبرال، غرب ­زده، کمونیست و ...  این خود حقیقت پنداری موجب شده که آخوند از فضیلت انصاف بی بهره باشد و خود را تافته ­ی جدا بافته از بقیه مردم بداند و دیگران را با خود برابر نداند، خود را خواص و مردم را عوام بپندارد به همین جهت حق خود می ­داند که همیشه او حرف بزند و رهنمود کند و مردم فقط شنونده، پذیرنده و تبعیت کننده باشند. آخوند بر این باور هست که به دلیل در دست داشتن تمام حقیقت، بهشت خدا در جهان آخرت هم اختصاص به او و پیروانش دارد. آخوند به استناد همین ادعا، خود را محق می ­داند که اختیار انحصاری رسانه­ ها را در اختیار داشته باشد و دستور دهد که چه حرفی را می ­توان زد و چه حرفی را نمی ­توان زد و چه باوری می ­توان داشت و چه باوری نمی­ توان داشت، چه کتابی را می ­توان خواند و چه کتابی نمی ­توان خواند، چه چیز می ­توان نوشت و چه چیز نمی ­توان نوشت و...

      آخوند، خدا را هم در انحصار گرفته است خود را نماینده انحصاری خدا می­ پندارد و ما مردم اگر خواستیم با زبان، فرهنگ و ادبیاتی که داریم با  آفریدگار خود حرفی بزنیم و مثلا بگوییم: «تو کجایی تا شوم من چاکرت ...» این حق را نداریم باید از آخوند بپرسیم که چه بگوییم و چگونه بگوییم تا بتوان خوشنودی خداوند را به دست آورد و  پشتِ سَرِ آخوند، برای راز و نیاز با خدای خود، بایستیم و با واسطه­ ی آخوند، خدای خود را ستایش کنیم.

       متاسفانه آخوند در وادی زیاده خواهی حد و مرزی برای خود قائل نیست به همین جهت موقعیت ممتاز و محبوبیتی که قبل از انقلاب در دل­ های مردم داشت را تخریب و از دست داد. برای نمونه: سال 1356 من موتور سیکلت داشتم و در یک بعد از ظهر گرم تابستان از سمت امیرآباد به سمت نجف ­آباد می­رفتم. آخوندی در کنار خیابان اصلی نزدیک دبیرستان فنی، منتظر تاکسی ایستاده بود من ایستادم او را سوار بر ترک موتورسیکلت کردم و ازش پرسیدم کجا می ­خواهد برود؟ آدرسی در کوچه پس کوچه ­ های محله شمالی شهر را گفت من اخلاقا وظیفه خود دانستم که ایشان را به دَرِ خانه ­اش ببرم و بردم و از این کارم هم احساس خوشایندی داشتم.

         فکر نکنید به خاطر ثواب و دست یافتن به حوری بهشتی این کار را کردم نه، به خاطر اینکه آخوند را انسانی راستگو، پاک، قانع، ساده ­زیست و اخلاقمند می­ پنداشتم و باز هم فکر نکنید من تنها اینگونه می ­اندیشیدم نه، فرهنگ غالب بویژه فرهنگ طبقه پایین جامعه­ ی آن روز چنین بود. البته این باورهای من در آن روز، از روی نادانی من بود و خوشبختانه خیلی زود متوجه اشتباه خود شدم و فهمیدم آخوند از آغاز پیدایشش تا امروز هرگز چنین ویژگی ­هایی نداشته است.  

      آن علاقه و دوستی بیشتر مردم به آخوند را با خشم و نگرش نفرت انگیز بیشتر مردم امروز نسبت به آخوند، مقایسه می­ کنم حیران می ­مانم که چرا این بندگان خدا با خود و مردم چنین بد کردند!؟

          آقای مرتضی کیوان هاشمی در خصوص انحصار خدا، سروده­ ی طنزی دارد که در زیر می ­آید با حوصله بخوانید.

         خدای گرگ ­ها

         خدای ما تهی دستان، خدای اغنیا هم هست   

            خدا مال تو تنها نیست زاهد، مال ما هم هست

          خدا را ابلهانه، انحصارا، مال خود کرده­ ای        

              نمی دانی خدا در قلب ­های بی ­ریا هم هست؟

             بَدَم، اما بدون شک خدایم دوستم دارد          

                خدای ما سیاه مستان، خدای انبیا هم هست

           خدا هرشب به خوابم آید و پیوسته می ­گوید؛       

        میان چامه ­هایت بهترین عکس خدا هم هست

       به یزدان می­ سپارد گله را چوپان، نمی ­داند       

               خدای گوسفندان، خدای گرگ ­ها هم هست

        مگو از قهر و خشم و خون و دوزخ زاهدا،        

        بس­کن، خدای ما خدای مهربانی وفا هم هست

     خدای حاصل مغز تو داعش، سخت بدبخت است     

       و لبریز هزاران عقده، محتاج دعا هم هست

     تو در خاکِ من و با ملت و فرهنگ من در جنگ

     مگر در نزد شمایان اندکی شرم و حیا هم هست؟

    تو در ایران به دنیا آمدی نام تو ایرانیست        

         مگر حب ­الوطن جزئی از ایمان شما هم هست؟

     کمی نومید بودم ناگه از کیوان ندا آمد      

           خدای کوروش و بابک، خدای مرتضی هم هست

                          محمدعلی شاهسون مارکده 5 دی 98

       ملاعلیداد (بخش نوزدهم)   

        مختار از مردان ده قراداغ، در مزرعه ­ی قاباق کمی زمین کشاورزی داشت توی یکی از قطعه زمینش درخت گلابی بود هنگامی که میوه گلابی می ­رسید، مختار همه ساله آنها را با حوصله از سرشاخه درخت می ­چید دوتا لوده که فراهم می ­شد لوده ­های پر از میوه­ ی گلابی را بار خرش می ­کرد به دهات اطراف که گندم فراوان کشت می­ کردند می ­برد میوه ­های گلابی را برابر با گندم معاوضه می­ کرد و به ده برمی ­گشت. درخت گلابی مختار پربار بود تقریبا همه ساله پنج شش بار گلابی داشت. مختار اغلب گلابی ­ها را به دهات فریدن مانند؛ یانچشمه و یا جمالو و... می ­برد. مختار در یکی از این سال ­ها تصمیم گرفت برای تعویض گلابی با گندم، راه نزدیکتر برود و ده گل ­تپه را برگزید و اولین بار گلابی را به آنجا برد.

        مختار در ده گل ­تپه، بر خلاف ده یانچشمه و جمالو، دوست و آشنایی نداشت که مستقیم به خانه ­ی او برود بنابراین تصمیم گرفت در سایه دیوار نزدیک دروازه قلعه، اتراق کند وقتی به دروازه قلعه رسید بر حسب اتفاق به جغله جوانی ریز اندام و لاغری برخورد وقتی نامش را پرسید گفت:

      - لطفعلی.

       مختار گفت:

       - آ لطفعلی اسم من هم مختار است از ده قراداغ آمده ­ام می ­خواهم بار گلابی ­ام را اینجا با گندم معاوضه کنم کمک کن لوده ­ها را بر زمین بگذاریم.

       لطفعلی کمک کرد لوده­ های گلابی را در نزدیک دروازه قلعه سایه دیوار روی زمین گذاشتند. مختار خرش را به اخیه دیوار در همان نزدیکی بست و کنار لوده ­های گلابی برگشت، یک دانه گلابی برداشت، چاقویش را از لیفه تنبانش بیرون آورد و گلابی را با چاقو چهار پاره کرد و به لطفعلی داد و گفت:

         - بخور خیلی خوشمزه است؟ به نظر می ­رسد پسرِ با معرفتی باشی، می ­توانی ترازویی برایم فراهم کنی تا من بارم را معاوضه کنم و برگردم؟

       - خودمان داریم می ­روم برایت می ­آورم.

      لطفعلی توی خانه به پدر گفت:

      - بیر چایلی، آرموت ساتن گلیب، ترازو ایسیر. (یک نفر از مردمان ساکن در کنار رودخانه، گلابی برای فروش آورده، ترازو می­ خواهد)

        پدر موافقت کرد و لطفعلی ترازو را به مختار داد لطفعلی در کنار مختار ماند و پس از دقایقی، یک بغل علف هم از توی زمین زراعی ­شان چید و جلو خر مختار ریخت مختار دستت درد نکند گفت و چند عدد گلابی توی دامن پیراهن لطفعلی گذاشت و گفت:

     - ببر خانه بخورند.

       لطفعلی دوباره نزد مختار برگشت، همانجا ماند تا گلابی ­هایش را فروخت دوباره کمک کرد بار گندم را بار خر کرد و مختار به سمت قراداش به راه افتاد و گفت:

       - آ لطفعلی از آشنایی ­ات خوشحالم، به نظر می ­رسد پسر با معرفتی باشی، خیلی کمک کردی، از کمک­ هایت ممنون، پس فردا دوباره خواهم آمد، دوست دارم دوباره همدیگر را ببینیم.

        در طول دو هفته، دو سه بار، مختار گلابی برای معاوضه برد و لطفعلی هم کمکش کرد و در کنارش ماند ضمن کمک با هم گفت ­وگو هم کردند مختار از لطفعلی بسیار خوشش آمده بود یکی از دلایل خوش­آمدنش این بود که لطفعی خود را جوانی مذهبی و مومن معرفی کرده بود. مختار با احد پدر لطفعلی هم آشنا شد احد او را برای ناهار به خانه دعوت کرد مختار پس از اتمام فروش گلابی­ ها به خانه احد رفت با هم ناهار خوردند. مختار ضمن تشکر از مهمان نوازی احد و نیز کمک­ های لطفعلی گفت:

         - آ احد، دعوت می­ کنم به اتفاق آقازاده، این دوست جوان من، به قراداغ بیایید تا بتوانم زحمات این چند روز را جبران کنم و مقدار کمی گلابی روی شاخه ­های درخت مانده آنها را بچینیم بیاورید بخورید.

          احد و پسرش لطفعلی، از مختار خیلی خوش شان آمده بود چون او را مردی خوب برای دوستی تشخیص دادند به همین جهت دعوت او را پذیرفتند و دو روز بعد صبح زودی به سمت ده قراداغ به راه افتادند و هنگام ظهر به ده قراداغ رسیدند و به خانه مختار رفتند مختار از آنها استقبال کرد به خانه برد و پذیرایی کرد و گرامی داشت شان.

         مختار دختری داشت 16-17 ساله به نام کوکب. لطفعلی در همان دقیقه اول که وارد خانه مختار شد و در همان نگاه اول که چشمش به دختر افتاد گرفتار عشق کوکب گردید و در طول یک شبانه روز که در خانه مختار بودند تمام حواس لطفعلی جمع این بود که کوکب را بیشتر و بیشتر ببیند. احد در این سفر از عشق پسرش لطفعلی به کوکب دختر مختار بی خبر ماند.

فردا صبح مختار و احد و لطفعلی به مزرعه ­ی قاباق رفتند ته مانده گلابی را چیدند دوتا نصف لوده کمتر شد. احد و پسرش لطفعلی پس از صرف ناهار لوده­ ها را بار خر کردند و به سمت ده گل ­تپه راه افتادند. احد به مختار قول داد که خیلی زود لوده­ ها را به مختار بر خواهد گرداند.

        در ده گل ­تپه لطفعلی جریان عشق خود به دختر مختار را، برای مادرش گفت و اصرار کرد هرچه زودتر همین فردا صبح به خواستگاری بروند مادر هم موضوع را به احد گفت.

           لطفعلی یگانه پسر خانواده بود که بعد از شش ­تا دختر با کلی دعا و ثنا و نذر و نیاز آمده بود سه ­تا از دختر بچه­ ها مرده بودند و سه­ تای آنها مانده بود که هر سه در همان ده گل ­تپه شوهر کرده بودند. لطفعلی پسری یکی­ یک ­دانه و عزیز دردانه خانواده به حساب می­ آمد به همین جهت تمام آرمان و آرزو و امید پدر و مادر برای روشن ماندن اجاق خانواده به او دوخته شده بود و به خواسته­ های او اهمیت می ­دادند و برای پدر و مادر بسیار عزیز بود و حالا که به سن جوانی می ­رسید. احد و زنش خیلی دوست داشتند دامادی او را ببینند.

        مختار در طی چند بار برای فروش گلابی که به ده گل­ تپه رفت و یک بار هم به اصرار احد به خانه­ اش رفت و ناهار را با هم خوردند با آنها بیشتر آشنا شد و با آمدن احد و لطفعلی به قراداغ این آشنایی دو طرفه  قدری عمیق ­تر گردید و موجب شناخت و اطمینان و خوش­آمدن بیشتر شد. حالا هر دو خانواده احساس می­ کردند دوستی جدید پیدا کرده ­اند.

         احد هم در طی این چندبار دیدار­ها در گل ­تپه و سپس دیدار در قراداغ از مرام و رفتار مختار خوشش آمده بود حالا از شنیدن عشق پسرش به دختر مختار استقبال کرد و برابر قولی که به مختار داده بود برای برگرداندن لوده­­ ها، به اتفاق زنش و لطفعلی به عنوان دیدار دوستانه ولی در اصل برای دیدن و ارزیابی زَنِ احد از دختر مختار، و در صورت پسندیدن انجام خواستگاری، به قراداغ آمدند و مورد استقبال مختار و زنش قرار گرفتند.

       در همان اولین ساعات ورود خانواده احد، به خانه مختار، زن احد از تناسب اندام و زیبایی کوکب خیلی خوشش آمد و با اشاره به احد موافقت خود را اعلام کرد بعد از خوردن شام در زیر نور چراغ پیه ­سوز، احد با گفتن تعارفات معمول؛ آمده ­ایم از سفره ­تان قرص نانی برداریم و شما غلام­ زاده ما را به نوکری بپذیرید، رسما کوکب را از مختار برای لطفعلی خواستگاری کرد.

        لطفعلی پسری ریزاندام، کوتاه ­قد و لاغراندام بود جثه ضعیفی داشت لطفعلی چندان اجتماعی نبود بلکه پسری اندک خجالتی و گوشه­ گیر بود گوشه­ گیری و خجالتی لطفعلی شدید نبود ولی اینقدر بود که به چشم می­ آمد لطفعلی از همان بچگی به دلیل یگانه پسر بودن تحت شدید مراقبت­ های پدر و مادر قرار داشت کوشش می ­شد همه ­چیز برایش آماده باشد به همین جهت درگیر شدید کار، روابط اجتماعی و مسائل و مشکلات زندگی قرار نمی­ گرفت پسری بود قدری کم ­دل، کم جرات و کمی هم ترسو و قدری هم کم­ توان در اداره امور زندگی، هیچ استقلالی نداشت، و نمی­ توانست به خود تکیه کند همیشه نیازمند یک تکیه گاه بود. از کودکی تا حالا تکیه­ گاهش پدر و مادر بودند. تنها ویژگی لطفعلی که مورد پسند مختار بود، تعصبات شدید مذهبی لطفعلی بود چون مختار خود هم تبار آخوندی داشت رنگ و لعاب تعصبات مذهبی ­اش شدید بود و با لطفعلی احساس همانندی می ­کرد این احساس همانندی، خوشایندی و خرسندی او را فراهم می ­کرد. 

        اما کوکب تنها دختر و تنها فرزند مختار، دختری نسبتا قد بلند بود نسبتا درشت اندام و با اندامی متناسب و چهره ­ای زیبا داشت دختری اجتماعی بود و در کنار مادر نیمی از کارهای خانه را همپای مادر انجام می­ داد.

        زن مختار در همان ساعات اول دیدار با زن احد، برای زن احد تعریف کرد که نُه شکم زاییده، از آن نه ­تا بچه، همین کوکب مانده است.

          مختار، تبار آخوندی داشت پدر بزرگش در هیات و کسوت آخوند به ده قراداغ آمد و ماندگار شد، مختار یکی از نوادگان آن آخوند مهاجر بود ولی هیات و کسوت آخوندی نداشت و مکلا بود کارش کشاورزی و کمی هم دامداری و زندگی متوسطی در ده داشت خود هم یکی از مردان متوسط جامعه بود ولی زنش زنی زیبا، دانا، کاردان و تا حدی هم مهربان بود و در میان زنان ده تا حدودی سرآمد به حساب می­آمد و زیبایی کوکب از مادر به او به ارث رسیده بود. کوکب تحت تاثیر گفتار و رفتار مادر قرار داشت و تمام ویژگی ­های رفتاری و گفتاری مادر را لگو برداری کرده بود.

         خواستگاری احد از کوکب برای پسرش لطفعلی، برای مختار بدون پیش زمینه و بدون مقدمه بود مختار هیچ آمادگی قبلی برای چنین درخواستی نداشت. مختار ماند که چه بگوید، به فکر فرو رفت و پس از کمی تامل گفت:

        - باید به من زمان بدهی تا فکر کنم ببینم مصلحت چیست، مقدر چیست؟

        - کار خیر فکر کردن نمی­ خواهد بچه تو یگانه فرزند خانواده است بچه من هم همینطور، ما شما را مردمانی خوب تشخیص داده­ ایم به همین جهت به خواستگاری آمده­ ایم امیدوارم شما هم ما را قابل خودتان بدانید با این وجود تا صبح فکرهایت را بکن و به ما جواب بده.

         - تا صبح که وقت کمی است این تصمیمی بزرگ است دست کم یک ماهی وقت می­ خواهد تا به همه­ ی جوانب آن فکر کنم.

          سرانجام پس از گفت ­وگوها قرار گردید دو هفته دیگر پاسخ داده شود و احد برای گرفتن پاسخ به قراداغ بیاید تا جواب مختار را بشنود. صبحِ روز بعد، هنگام خدا حافظی، احد باز با تاکید گفت:

         - دو هفته دیگر باز مزاحم­ تان خواهم شد با این امید که جواب درخواست ما آری باشد.

          - انشاءالله، قسمت و مقدر هرچه باشد، ببینیم از طرف خدا چه پیش خواهد آمد.

          خداحافظی انجام و احد به سمت ده گل­ تپه روانه شد. در گل تپه در خصوص خواستگاری از دختر مختار قراداغی برای لطفعلی پسرشان، به دیگران حرفی نزدند حتا احد با برادران خود هم راجع به این موضوع حرفی نزد چون می ­ترسید مختار جواب منفی دهد انگاه سرکوفتی خواهد شد برای پسرشان و پسرشان بازار زده خواهد شد.

        دو هفته به سرآمد احد صبح زودی سوار بر خرش به سمت قراداغ روانه شد و به زنش گفت:

     - ظهر به قراداغ می ­رسم ناهار را خانه مختار خواهم بود اگر جواب آری بود شب را هم می ­مانم و فردا صبح برمی­ گردم ولی اگر جواب نه بود ناهار را که خوردم خداحافظی می­ کنم و برمی­ گردم و شب در گل ­تپه خواهم بود.

           در قراداغ مختار از احد استقبال کرد ناهار را با هم خوردند و احد گفت:

        - برابر قول و قرارها آمده­ ام جواب بگیرم انشاءالله که جواب آری هست؟

         - جواب آری هست با شرط ­ها و شروط ­ها.

        - چه شرطی و چه شروطی؟

          - کوکب یگانه فرزند ما است ما طاقت دوری او را نداریم اگر پسر شما می ­تواند به قراداغ مهاجرت کند و اینجا ساکن شود جواب ما آری است و اگر نه، جواب ما هم نه است.

        - جناب آ مختار همیشه قاعده بر این بوده که دختر به خانه پسر می ­رفته است چرا شما می ­خواهید قاعده را به هم بزنید؟ به علاوه پسر ما هم یگانه پسر خانواده هست ما هم نمی توانیم پسرمان را از خودمان دور کنیم.

          - حرفتان درست و حق با شما هست که پسرتان در کنارتان باشد من هیچ اجباری ندارم اختیار با شما هست که شرط ما را بپذیرید یا نه. ولی برای سهولت حل مسئله پیشنهاد دیگری دارم.

         چه پیشنهادی آ مختار؟

           - ببین شما مدت زیادی نیست که به گل­ تپه کوچ کرده ­اید بنابراین در گل­ تپه ریشه عمیقی ندارید تا آنجا که خود شما برایم تعریف کرده­ اید و من مطلع شدم هنوز در گل ­تپه استخوانی هم زیرخاک نکردید که دلبستگی عاطفی با خاک آنجا داشته باشید بنابراین دل کندن از آنجا برای شما قاعدتا باید آسان باشد؟ خوب با خانواده به قراداغ بیایید و اینجا ساکن شوید. قراداغ از هر جهت برای زندگی مساعدتر از گل ­تپه است در این صورت مشکل هر دو خانواده هم حل می ­گردد و هر دو خانواده هم در کنار فرزندان ­مان راضی و خشنود خواهیم بود.

          با این سخنان مختار، پنجره ­ای در افق ذهنی احد گشوده شد که نیاز به برآورد داشت و نمی ­شد تصمیم آنی گرفت حالا احد مانده بود و نمی  ­توانست تصمیم بگیرد. از مختار خواست که به او زمان دهد تا بیندیشد چکار بکند. احد شب را در خانه مختار ماند صبح به سمت گل ­تپه روانه گردید و قرار شد یک هفته درباره پیشنهاد مختار بیندیشد اگر شرط را پذیرفت هفته­ ای دیگر به قراداغ بیاید برای گفت ­وگوی بیشتر و برنامه ریزی برای شیرینی­خوران. و اگر نتوانست شرط را بپذیرد که نخواهد آمد و این گفت و شنود خواستگاری پایان یافته است.

         در گل­ تپه، احد شرط مختار را با زنش در میان گذاشت زَنِ احد گفت:

          - رسم است دختر به خانه داماد می­ آید حالا به ما که رسید همه چیز وارونه شده؟ ما چطور یگانه پسرمان را روانه دهی دیگر کنیم؟ من که نمی ­توانم یک ساعت دوری پسرم را ببینم.

        - مختار برای رفع این دل نگرانی ما پیشنهادی داشت و آن این بود که ما با خانواده به قراداغ کوچ کنیم و در آنجا ساکن شویم

       زن مختار هم به فکر فرو رفت و ماند که چه بگوید. مادر شرط مختار را به پسرش لطفعلی گفت لطفعلی بدون تامل گفت:

      - من حاضرم، می ­روم قرادادغ زندگی می­ کنم. 

        در این یک هفته همه روزه بین احد با زنش و سپس مادر با پسرش لطفعلی گفت ­وگوها تکرار شد هربار لطفعلی با جدیت گفت که می ­رود قراداغ و به مادرش می­ گفت:

        - به بابا بگو برود و شرط مختار را بپذیرد.

        احد گزارش فرآیند آشنایی ­اش با مختار و نیز خواستگاری از کوکب دختر مختار قراداغی برای پسرش لطفعلی را به دو برادرش غلامعلی و علی­ مردان هم داد و گفت:

         - مختار، پدر دختر، گفته که لطفعلی باید بیاید قراداغ ساکن شود لطفعلی هم دوتا پایش را توی یک کفش کرده که من فقط همین دختر را می­ خواهم و می ­روم قراداغ ساکن می ­شوم و من مانده ­ام چه کنم؟ به مختار می­ گویم همیشه قاعده بر این بوده که عروس به خانه داماد برود این درست نیست که داماد به خانه عروس برود در جواب من می ­گوید تو با خانواده به قراداغ کوچ کن و در کنار پسرت باش و قراداغ برای زندگی مناسب­ تر از گل ­تپه است حالا گفتم با شما هم مشورت کنم ببینم نظر شما چیست؟

      غلامعلی گفت:

        - من هم با شما موافقم که همیشه قاعده بر این بوده که دختر توی خانواده پسر می­ رفته است ولی اگر بخواهی به قراداغ کوچ کنی و آنجا ساکن شوی آن قاعده همیشگی رعایت خواهد شد و دختر به خانه شما خواهد آمد من هم این را قبول دارم که در قراداغ راحت ­تر از گل ­تپه می­ شود زندگی کرد ولی اختیار با خودت هست هرگونه که شما دوست داری ما هم به تو کمک خواهیم کرد.

          - شما چکار می ­کنید؟ اگر من به قراداغ کوچ کنم از هم جدا می­ شویم آیا این جدایی برایمان سخت نخواهد گذشت؟

          - قطعا سخت خواهد بود ولی واقعیت این است که ما در یک مرحله ­ای از زندگی هستیم که بچه ­های مان بزرگ شده ­اند مثل گذشته نیست که فقط خودمان باشیم و راحت بتوانیم جابجا شویم با توجه به وجود فرزندان شرایط زندگی شما اکنون اینگونه است شما برابر مقتضیات زندگی خودت تصمیم بگیر، تا ببینیم از خدا چه پیش خواهد آمد.

           احد فکر می­ کرد برادران مخالف خواهند بود ولی وقتی دید آنها ناراحت نشدند و مخالفت جدی نکردند قدری آسوده خاطر شد و تصمیم گرفت که به قراداغ بیاید و شرط مختار را بپذیرد و قرار و مدار برای شیرینی­ خوران بگذارد.

                                                              ادامه دارد


یادداشت های بازدیدکنندگان

نویسنده هیچکس! در تاریخ 1398/11/02 ساعت 01:46:27
انحصارهای آخوندهاوآیت اله ها فقط به همین مواردی که شماجناب شاهسون اشاره کردید ختم نمیشه!چندوقت پیش مستندی تویکی ازشبکه های فارسی زبان نگاه میکردم که این آخوندها علاوه برخطبه عقدخوانی ومحرم خانم ها بودن ،تو"انحصاردلالی جنسی"هم ید طولائی دارند نشان میداد که خبرنگاربادوربین مخفی درکشورهمسایه عراق به سراغ دلالان جنسی رفته است که آخوندها که مردم رافریب داده واعتماد مردم راجلب کرده اند وسرشناس ومقبول عام وخاص اند برای پسرهاوآقایون دختران باکره وزنان بیوه جوان را درقبال مبالغی بالا هماهنگ میکنند خونه خالی وهمه امکانات رافراهم میکنند تاپسرودختری برای چندساعت به صیغه هم دربیان که خودشون قانونش رو درآوردند اونم توکشوری که چندتن ازامامان ما دفن هستند وفوق العاده مذهبی ست پس بااین حساب این جماعت آخوند فقط ازلباس وموقعیت اش بفکر پول ومنافع شخصی ست وقتی این مستند راتماشاکردم نفرت ام ازآخوندجماعت بیشترشد البته مثل هرمجموعه ای که خوب وبد داره خوبم دارند اما درصدش خیلی کم است اینا اصلن استثنا ان موجودات عجیبی اند!!...خدانسل شونه منقرض کند....

نویسنده محمدعلی شاهسون در تاریخ 1398/11/02 ساعت 15:25:58
آقای الیاس عرب، سلام، لطفا یادداشتت را دوباره نویسی کنید و به گونه ای بنویسید که بتوانم انتشار دهم.

نویسنده Anonymous در تاریخ 1398/11/08 ساعت 10:09:41
تعداد مغازه های داخل روستا انگار داره ازجمعیت روستابیشترمیشه زمانی هرکی میخواست مغازه بزنه عده ای سنگ قانون وعدالت وفرهنگ رابه سینه میزدند وظرفیت پذیرش یه شغل جدید ونو رانداشتند ومرتب به فردی که یه کاروکاسبی جدید وتازه درروستا راه انداخته بود ایراد میگرفتند وچوب لای چرخ نون درآوردنش میگذاشتند به دهها جا زنگ میزدند که بیائید دره مغازه این آقا راببندید داره بچه ها مردم راازدرس خوندن میندازه! کارش غیرفرهنگیه!خطرآفرینه !!!تابالاخره نون اون بنده خدارا که باهزارامیدمغازه زده بود را آجرکردند...اما می بینیم حالاهرکی ازننه اش قهرمیکنه میاد یه مغازه میزنه ودیگه خبری ازقانون گراها ودلسوختگان ودلواپسان فرهنگ ورشدتحصیلی بچه ها نیست!دیگه صحبت ازمجوزداشتن نیست!...آیااین بدان معنانیست که بهرحال باید زمان بگذره تاهرپدیده نوئی جابیفته وعادی بشه تاپذیرش مردم هم بالابره؟مثل ویدئو که زمانی قاچاق بود توروستااگه می فهمیدن کسی ویدئو داره یانگاه میکنه بهش میگفتند بی دین!لاابالی! غربی!تااینکه هم اونائی که مخالفش بودند الأن بعضا ماهواره هم دارند...یابه این معنا نیست که مردم دیدشون بازترشده ودست ازحسادت هاونظرتنگی هاشون برداشته اند؟ ازاین زاویه هم میشه به این موضوع نگاه کردکه همیشه کسی باید برای جاافتادن وعادی شدن یه کاری وشغلی پیش مرگ بشه چالش هاش رابه جون بخره جلوی خیلی ها بایسته تا یه شغلی پابگیره تااونوقت دیگه راحت آقایون توشغل موردنظرکاروکاسبی کنندوکسی هم بهشون گیرنده ...عجب دنیای مکاره است این دنیا...روزگارغریبی ست .......

نویسنده الیاس عرب در تاریخ 1398/11/02 ساعت 17:27:23
بر اساس شواهد تاریخی ؛ دولت انگلیس ، قبل از فرستادن برادران شرلی به ایران ، فردی بنام مقصود علی را که یک هندی الاصل در لباس دراویش بود را روانه ایران میکند . 
مقصود علی با کسوت درویشی اطلاعات زیادی را در در مورد فرهنگ و آداب و رسوم و مسائل داخلی ایران ، در اختیار دولت انگلیس قرار میدهد . 
بعدها برادران شرلی بر اساس اطلاعات مقصود علی وارد ایران میشوند . 
درویش علی چنان به زبان ایرانی تسلط داشت که حتی شعر فارسی میسروده است . 
او ، اولین ویروس شومی بود که انگلیس روانه ایران کرد . 
و همین درویش علی صنعت ملاسازی و اخوند سازی را در ایران راه اندازی کرد .ورود مقصودعلی ، سال ۹۹۸ هجری گزارش شده است . 
در این زمان خانقاه های زیادی در ایران وجود داشت . گرداننده های خانقاه را مجلس آرا میگفتند .ا

نویسنده Anonymous در تاریخ 1398/11/10 ساعت 01:15:09
این نذری که برای شهادت ائمه وعاشوراتاسوعامیدن مبناش وقواعدش چیه؟ کی این برنامه راچیده!؟چرانذری رابامنت وتبعیض وفخرفروشی آلوده میکنید!؟دست اندرکاران فهیم توزیع نذری قراره به افراد مسن وپیرمردوپیرزن که توان فیزیکی ندارن دره منازل نذری بدن خیلی هم عالی! وبقیه بدون استثناء باید بیان مسجد!!!حالافردی به هردلیلی دوست نداشت بیاد تومسجد یا مشکل شرعی داشت اونوقت چی؟نکته بعدی من شاهدبودم که فردتوزیع کننده به یه خانواده که جوان یامیانسال بودن هم نذری داد!!این کارا وفرق گذاشتنا یعنی چی؟چه توجیهی برای این کارتون دارید؟کسی نذری رابرای شکم و یه وعده غذائی نمیخوادکه! بخاطراون باور وبرکت واثراتی که رو زندگی طرف میگذاره طرف دوست داره یه قاشق برنج نذری بخوره...متولیان نذری تجدید نظرکنن وبرای مراسمات بعدی تو نحوه ی توزیع نذری تأمل کنند واینقدر مردم را دسته بندی نکنند!زشته... .. جمع کنید این بساط سوء مدیریت رو...بیشترازاین بین مردم ومسجد ومراسمات مذهبی فاصله نیندازید!!فاصله بخودی خود هست.....
نام شما / ایمیل شما


کلیه حقوق این سایت متلعق به روستای مارکده می باشد