Home arrow بایگانی نشریه آوای مارکده arrow آوای مارکده arrow گزارش نامه 200 نیمه بهمن ماه 98
گزارش نامه 200 نیمه بهمن ماه 98 چاپ ارسال به دوست
نویسنده Administrator   
1394/10/05 ساعت 18:00:12

       کار، سند آزادی است

       روزهای بعد از گرانی بنزین، در اخبارِ یک تلویزیونی، لحظه­ ای، آقای روحانی را نشان می ­داد که با تاکید و با منت می ­گفت: درآمد حاصل از افزایش قیمت بنزین به حساب اقشار کم درآمد واریز خواهد شد. من از این حرف و سخن، چون توام با منت بیان ­شد، خوشم نیامد و به دنبال این ناخوشایندی، از خودم هم بدم آمد که این بابا، با این هیبت و هیات و ادبیات، رئیس جمهور من است!؟ دلم می ­خواست فریاد بزنم و بگویم؛ مگر مردم چلاق هستند که تو بخواهی پول با منت بهشان بدهی!؟ چرا کار اصلی خودت، که ایجاد کار هست را  انجام نمی ­دهی، تا تک تک مردم کار و شغل داشته باشند،کار کنند، زحمت بکشند و تولید کنند، در امد داشته باشند و نیاز به چندرغاز تو، همراه با منتت نباشند، و از در آمد خود هم به تو مالیات بدهند؟

       ولی خوب، همه می ­دانیم؛ اگر چنین فریادی، از گلویی، بیرون بیاید و در فضای کوچه و خیابان طنین انداز شود چه پی ­آمدهایی ناگواری در پی خواهد داشت.

       من اصولا دادن پول توسط دولت به مردم را گداپروری و توهین به شرافت انسان می ­دانم از نظر من اصلا وظیفه دولت این نیست که پول به مردم بدهد، وظیفه دولت این هست که؛ کار و اشتغال برای همه ایجاد کند تا همه، بدون استثنا، همه شغل و کار و درآمد داشته باشند و از درآمد خود به دولت هم مالیات بدهند.

        بی­گمان کار، تولید و درآمد، سند آزادی انسان است و بیکاری و نیازمندی و گرفتن پول از دولت، سند بندگی و بردگی.

        آزادی، آزادگی و شرافت انسانی، فقط به فقط با کار، تولید و با ارتزاق از دسترنج خود می ­تواند به دست آید. حقانیت و ارزشمندی هر آدمی ناشی از کارش و نقشی که در تولید دارد هست، ناشی از دانشش هست که کار و تولید را آسان­ تر می ­کند، ناشی از تخصصش هست که در کار و تولید تاثیر گذار است ناشی از خدمات مفیدی است که به جامعه می ­دهد ناشی از زیست اخلاقی و داشتن زندگی اصیلش هست که به زیست جمعی ارزش، اعتبار، معنا و زیبایی می ­بخشد. وقتی آدمی با دانشش و تخصصش همراه با اخلاق و اصالتش به کار و تولید می ­پردازد احساس ارزشمندی می ­کند، احساس مفید بودن می ­کند، احساس آزادگی و داشتن شرافت می­ کند. این احساس ارزشمندی، مفید بودن و احساس آزادگی و داشتن شرافت، از اینجا ناشی می ­شود که حاصل دسترنج خود را می­ خورد. آنچه که غیر از طریق کار و زحمت به دست آید ارزشمند و اخلاقمند نیست آدمی که از دسترنج دیگران می ­خورد زندگی و زیستش انگلی هست.

       یکی از دلایل اینکه مملکت ما امروز به این درجه از فلاکت بیکاری، بی اعتمادی رسیده و دزدی، ببخشید، اختلاس ­های کلان درش به وقوع می ­ پیوندد، این هست که توسط آخوند اداره می ­شود و آخوند چون در طول عمرش کار نکرده، زحمت نکشیده، و حاصل دسترنج خود را نخورده، ارزشمندی کار و خوردن از دسترنج خود را هیچگاه تجربه و حس و احساس نکرده است، اکنون هم  نمی ­کند، اصلا در فهمش هم نمی ­گنجد که خوردن از دسترنج خود که با زحمت به دست آید چقدر شیرین و لذت ­بخش و ارزش آفرین است. چرا آخوند دنبال کار  و تولید و خوردن از دسترنج خود نیست؟ برای اینکه باورمند به خود برتر انگاری و خود حقیقت ­پنداری است بر مبنای این باور، متاسفانه، خود را با دیگران برابر نمی ­داند  به همین جهت  از فضیلت انصاف و عدالت هم بی بهره است و به دلیل نداشتن فضیلت انصاف، این را حق خود می­ داند که دیگران کار کنند تا او بخورد. بنابراین هیچگاه دنبال زحمت کار و تولید، یعنی سند آزادی خود، نرفته است و ارزشمندی ناشی از کار و تولید و خوردن از دسترنج خود  را هم هیچگاه تجربه و حس و احساس نکرده است. به همین جهت ما هیچ آخوند آزادی خواهی نداشته و نداریم من به عمرم ندیدم که آخوندی از آزادی­ های فردی و اجتماعی مردم دفاع نماید. آخوند در طول صدهاسال زیست خود مفت از دسترنج دیگران خورده و حالا هم که به قدرت رسیده احساس می ­کند ارباب مردم هست اندکی از پولِ خودِ مردم را که می ­خواهد به خودِ مردم بدهد آن را با منت بیان می ­کند.

         وقتی جمله آقای روحانی را شنیدم یاد مهربانی­ های آقای میرزا ابراهیم بمانیان اصفهانی، ارباب املاک قریه مارکده افتادم. ایشان گندم تولیدی رعیت ­های مارکده­ ای را در خرمن که تقسیم می­ کرد سهم خود را به اصفهان می ­برد. زمستان وقتی رعیت گرسنه می ­ماند و داد گرسنگی پیش ارباب می ­برد، ارباب از اصفهان با منت زیاد مقداری ارزن بار شتر می­ کرد و به مارکده می ­فرستاد تا بین رعیت گرسنه تقسیم گردد و رعیت با آرچی آنها را آرد کند و نان بپزد و بخورد و سال بعد در خرمن بهای آن را از محصول سهم رعیت برداشت کند.

                                       محمدعلی شاهسون مارکده 28 آذر 98

     ملاعلیداد (بخش بیستم)

         احد به قراداغ آمد پذیرش شرط مختار را اعلام کرد برای مراسم شیرینی خوران جمعه دو هفته بعد را در نظر گرفتند قرار شد احد قبل از مراسم عروسی که برنامه ریزی برای سال آینده شده بود خانه­ ای در قراداغ بخرد و به قراداغ نقل مکان کند و مقدمات جشن عروسی را فراهم نماید.

کارها برابر برنامه پیش­رفت احد عمده گوسفندانش را فروخت خانه ­ای در ده و قدری زمین کشاورزی از قریه و یک مزرعه ­ای کوچک در صحرا خرید و با خانواده به قراداغ کوچ کرد و ساکن شد. یک سال بعد از خواستگاری جشن عروسی کوکب دختر مختار با لطفعلی پسر احد برگزار شد و کوکب را در هیات عروس در حجله تحویل لطفعلی دادند.

       با رفتن احد از ده گل­ تپه غلامعلی و علی­ مردان، برادران احد، کم­ کم احساس تنهایی کردند چون سال­ های سال احد نقش پدر را برای آنها داشت. دو سال بعد از کوچ احد به قراداغ، غلامعلی و علی ­مردان با خانواده به قراداغ نقل مکان کردند تا در کنار برادر خود، همانند گذشته زندگی باصفایی را تداوم بخشند.

       شرایط زندگی خانوادگی احد تغییر کرده بود این تغییر روی روحیه احد هم تاثیر گذاشته بود احد دیگر روحیه عشایری را نداشت سفت و سخت به کار کشاورزی چسبیده بود و از آن راضی بود به علاوه احد قدم در وادی ضعف پیری هم گذاشته بود و آن نیروی جوانی گذشته را نداشت. افزون بر اینها احساس می ­کرد لطفعلی پسرش را خانواده مختار از او ربوده­ اند به همین جهت احساس یاس و شکست هم می­ کرد.

       لطفعلی همانگونه که در جثه و بدن کوچک و ضعیف و لاغر اندام بود از نظر روانی هم کم­ جرات و اراده ضعیفی داشت به خاطر یگانه پسر بودن پدر و مادر در خدمتش بودند به همین جهت جوانی مستقل بار نیامده بود همیشه پدر و مادر برای او تصمیم گرفته بودند هیچگاه مسئولیتی به عهده­ ی او گذاشته نشده بود مادر با مهر مادرانه روی او تاثیر شدیدی داشت حالا کوکب با مهربانی زنانه جای مادرش را گرفته بود و لطفعلی به کوکب سخت وابسته شده بود.

       کوکب با الگو گیری از مادر، زنی کدبانو و کاردان و مهربان از آب درآمد با این ویژگی ­ها توانسته بود تاثیر زیادی بر لطفعلی بگذارد و لطفعلی تحت تاثیر کدبانویی کاردانی و مهربانی ­های زنانه جذب کوکب و کامل در اختیار او بود تکیه گاه قبلی ­اش که پدر و مادر بود آنها را رها کرد و سفت و سخت به کوکب و پدر و مادر کوکب تکیه کرد همین امر احد را به این نتیجه رساند که خانواده مختار لطفعلی پسرشان را ازشان گرفته­ اند. از آنجایی که لطفعلی تنها امید احد بود ناگزیر گردید در کنار لطفعلی بماند و اعتراضی هم نکند تا زندگی شیرین پسرش تلخ نگردد احد برای تداوم خوشبختی پسرش عملا بازنشستگی خود را پذیرفت و تمام اختیارات را به پسر واگذار کرد و پسر هم چون توانمند نبود عملا اختیار زندگی او با کوکب و پدر و مادر کوکب بود.

       کوکب با ویژگی ­های کدبانویی و مهربانی ­های زنانه توانست مدیریت خانه را به عهده بگیرد و ضعف و ناتوانی لطفعلی را بپوشاند. کوکب با اینکه از شوهرش سرآمد­تر بود ولی به شوهر وفادار ماند یار و یاور او بود هیچگاه از شوهر اعلام نا رضایتی نکرد از ضعف او احساس سرشکستگی نداشت او را کامل پذیرفته و در کنارش با مهربانی زیست. مختار و زنش هم نسبت به لطفعلی بسیار مهربان بودند و او را کمک و حمایت می­ کردند این کمک ­ها و حمایت­ ها موجب جذب بیشتر لطفعلی به خانواده مختار شد.

       این تغییرات در خانواده احد روی روان برادران احد یعنی غلامعلی و علی ­مردان تاثیر منفی گذاشت آنها به این نتیجه رسیدند که برادر و پسرش توجهی به آنها ندارند این بی توجهی موجب رنجش غلامعلی و علی ­مردان برادران احد گردید رنجش به حدی عمیق بود که غلامعلی و علی ­مردان نتوانستند تحمل کنند و به این نتیجه رسیدند؛ دوری و دوستی بهتر است و تصمیم گرفتند از ده قراداغ بروند. آن دو با خانواده و حشم خود به ده گرم­ دره نقل مکان کردند و آنجا مسکن گزیدند چون بچه­ های شان بزرگ شده بود اولین ازدواج فرزندان در آنجا صورت گرفت همین ازدواج ­­ها به ماندگاری آنها استحکام بخشید. (اکنون نوادگان آن دو برادر طایفه ­ای را در ده گرم ­دره تشکیل می ­دهند که به «غُولمَلی ­لَر» مشهورند).

        سال ­ها گذشت احد پدر لطفعلی فوت کرد بعد از آن مختار هم فوت کرد و لطفعلی از خانه پدری خود به خانه مختار کوچ کرد. لطفعلی دو تکیه­ گاه خود را از دست داد حالا به تکیه گاه سومی متوسل شد و آن کدخدا علی بود.

      لطفعلی وقتی به خانه مختار آمد با کدخدا علی همسایه شد به او پناه برد از قبل با او انس و الفت داشت مانوس بود حالا به عنوان تکیه­ گاه به او نزدیک شد کدخدا علی قدری به سن پیری رسیده بود یکی از بزرگ مردان و سال ­ها کدخدای ده بود بسیاری او را مردی مهربان و صادق می­ دانستند کدخدا علی لطفعلی را با مهربانی پذیرفت و این دو به گونه ­ای جذب همدیگر شدند که سال ­ها بعد نسل جوان­ تر فکر می ­کردند لطفعلی پسر برادر کدخدا علی است چون لطفعلی او را عمو خطاب می­ کرد لطفعلی این احساس برادرزادگی را تا پایان عمر خود حفظ کرد.

       لطفعلی اول عمر خود مرد کم آزاری بود مرد ساده ­ای بود مردم او را خدا ترس می ­شمردند آزارش به هیچکس نمی ­رسید در عین حال از زمانی که پدر و نیز مختار را از دست داد قدری احساس مسئولیتش بیشتر شده بود  لطفعلی در طول چندین سال پس از ازدواج به تدریج تغییر کرده بود تبدیل به مرد زحمتکش­ شده بود ولی چیزی که در لطفعلی هیچ تغییر نکرد تعصبات مذهبی ­اش بود نه تنها از دوران بچگی کمتر نشده بود بلکه اکنون که به سن میان­ سالی رسیده بود تعصبات مذهبی ­اش قدری شدیدتر هم شده بود دیگران که از دورتر او را می ­دیدند می­ گفتند خوف خدا توی جانش هست هرگاه هم مشکلی توی کار و زندگی ­اش پیش می ­آمد به کدخدا علی پناه می ­برد و این پیرمرد با سرانگشت تدبیر به حل مشکل لطفعلی کمک می ­کرد

      کوکب زَنِ لطفعلی زایمان­ های متعدد داشت ولی سه فرزند بیشتر برایش نماند فرزند اول او دختر بود احد نام فاطمه برایش برگزید فرزند دوم او پسر بود نام علیداد رویش گذاشت و فرزند سوم دختر بود نامش را زینب گذاشتند.

        هر سه فرزند لطفعلی زیبا بودند زیبایی را از کوکب، مادر به ارث برده بودند ولی قدشان بلند نبودند بلندی قد مادر به فرزندان انتقال داده نشده بود و قدشان متوسط بود ولی از قد لطفعلی پدرشان بلندتر و خوش اندام­ تر بودند دختر کوچک یعنی زینب قدری کوتاه ­تر از خواهر و برادر خود بود.  

      ***

         سیدعبدالرحمان در ده حیدری مکتب داشت  و بچه پسرها را درس قرآن می ­آموخت. حیدری، نام دهی در منطقه است در تقسیمات کشوری جزء چادگان فریدن بود (تقسیمات کنونی به گونه دیگر است) سیدعبدالرحمان در این ده به پسربچه ­ها خواندن کتاب قرآن و دیگر اصول و فروع دینی را می ­آموخت و بابت کار خود از پدر پسر بچه­ ها مزد می­ گرفت. سیدعبدالرحمان مردی جوان، خوش­ چهره، خوش صدا، تنومند و با تناسب اندام، کمی قد بلند، خوش برخورد با مردم، در کسوت و هیات آخوند بود که برای مکتب ­داری به ده حیدری دعوت شد ازدواج نکرده بود ولی خانواده سخت در پی یافتن دختری مناسب برای او بودند تا پسر را عروسی کنند که از خانواده جدا شد و به ده حیدری آمد.

        سیدعبدالرحمان در دِهِ برزان در غرب اصفهان متولد شد و در همانجا هم بزرگ شد دِهِ برزان جزء دهستان ماربین بخش سده(خمینی­ شهر)  اصفهان بود(اکنون جزئی از شهر اصفهان است). سیدعبدالرحمان پس از چندسال طلبگی در حوزه­ های شهر اصفهان سوادش به حد ملایی رسید و اجازه پوشیدن لباس آخوندی به او داده شد ولی هنوز تا اینکه بخواهد امام جماعت شود فاصله داشت و باید درس بیشتری می­ خواند. سیدعبدالرحمان در ده برزان و نیز اطراف اصفهان به دلیل فراوانی آخوند، جایی مناسب و دلخواه برای خود نمی ­بیند برای دست­ یابی به درآمد بیشتر به شیوه مکتب­ داری روی می ­آورد و جستجوی جایی مناسب می ­گردد و از ده حیدری سر در می ­آورد.

        سیدعبدالرحمان در خانه یکی از مردمان حیدری به نام حسینعلی سکونت گزید و در همان روزهای نخستین ورودش به خانه حسینعلی، دختر سیزده ساله حسینعلی، رقیه، توجه ­اش را جلب کرد روز به روز این توجه بیشتر و بیشتر می ­شد و سیدعبدالرحمان می ­اندیشید که چه راهی بیابد که به این دختر دست یابد.

       مدتی از اقامت سیدعبدالرحمان در ده حیدری و در خانه حسینعلی می ­گذشت روز به روز خواستن ­ها و علاقه سیدعبدالرحمان به رقیه شدید می ­ شد و رنگ و بوی عشق آتشین به خود می ­گرفت با اینکه بر حسب باورهای خود، نگاه کردن به دختر مردم گناه محسوب می ­شد ولی نمی­ توانست از دید زدن رقیه خود داری کند او را رصد می­ کرد و می ­نگریست. رقیه اغلب نگریستن سیدعبدالرحمان را می­ دید ولی معنای آن را نمی ­ فهمید توی همان عالم بچگی خیلی عادی با سید برخورد می­ کرد. سادگی و برخورد معصومانه رقیه موجب تشدید عشق سیدعبدالرحمان می ­شد و آتش به جانش می ­زد. نکته­ ای که باعث می ­شد سیدعبدالرحمان نتواند عشقش را ابراز کند ترس از حرف مردم بود که به خوردن نان و شکستن نمکدان متهم گردد. بگویند توی خانه حسینعلی اتراق کرده نان و نمکش را می ­خورد و نمک ­دانش را هم می­ شکند و چشمش دنبال دختر صاحب خانه است. سیدعبدالرحمان به دنبال راهی برای توجیه و ظاهر سازی عشق خود می ­گشت تا بتواند با طرح آن، ظاهری بیاراید و اذهان مردم را بفریبد و به خواسته خود برسد سیدعبدالرحمان به حسینعلی گفت:

       - من توی خانه شما رفت و آمد می­ کنم هرچند اتاق من و راه رفت و آمد من جدا است و بیشتر وقت­ ها هم در مکتب خانه و نیز در خانه­ های مردم مهمان هستم با این وجود برای استراحت و خواب به اینجا می ­آیم و چشمم توی چشم شما و زن و بچه ­ات هست. هرچند من به پاک بودن چشمان خود اطمینان کامل دارم و به نظر می ­رسد که شما هم به من اطمینان دارید ولی هرچه باشد من به زن و دختر تو نا محرم هستم برای امنیت خاطر بیشتر زن و بچه تو، من از حضورتان اجازه می­ خواهم که از رقیه صَبیَّه شما خواستگاری ­کنم اگر شما موافقت کنید صیغه محرمیت خوانده ­شود در اینصورت من به زن و بچه شما محرم خواهم شد و دیگر هیچ دغدغه­ و نگرانی در بین نخواهد بود.

        حسینعلی یکی از مردان ده حیدری بود؛ خانه داشت، زن و بچه داشت، زمین کشاورزی ­داشت، حشم داشت و همانند مردان دیگر ده زندگی می ­کرد با این تفاوت که تعصبات مذهبی شدیدی داشت بر اساس همین تعصبات مذهبی، داوطلب شده بود سیدعبدالرحمان را در خانه ­اش بپذیرد و از او پذیرایی کند. امید و باورش این بود که خدمت و پذیرایی از آخوند ثواب و پاداش اخروی دارد و این را برای خود افتخار می­ دانست و از روزی که سیدعبدالرحمان به ده حیدری آمده و در خانه ­اش ساکن شده بود احساس می­ کرد به ارزش اجتماعی ­اش افزوده شده و یک سر و گردن از دیگران بالاتر و آدمی مهم تر و ارزشمندتر شده است بسیاری از مردم ده حیدری این احساس افتخار را در نگاه، کلام و در برخورد حسینعلی می­ دیدند.

       رقیه دختر حسینعلی کوچک بود برابر عرف جامعه هنوز موقع عروسی ­اش نبود سیدعبدالرحمان ترس داشت که حسینعلی بگوید دخترش کوچک است بلا فاصله بعد از پیشنهادش برای اینکه زبان حسینعلی را ببندد گفت:

        - برابرشرع انور دختر 9 ساله به بلوغ و تکلیف ­می ­رسد سفارش شده دختر در خانه پدر حیض نبیند بنابراین بهتر این هست که پدر، دختر را قبل از دیدن خون حیض به خانه بخت بفرستد.

        تعصبات مذهبی حسینعلی شدیدتر از این بود که به کوچک بودن دخترش بیندیشد هر چیزی که برچسب و رنگ و بوی مذهب داشت بدون اندکی تفکر و اندیشه می ­پذیرفت و تسلیمش بود. حسینعلی وقتی فهمید سیدعبدالرحمان به دخترش نظر دارد در درون خوشحال شد و در ظاهر قدری عادی با پیشنهاد سیدعبدالرحمان موافقت کرد. بعد از عقد دخترش رقیه با سیدعبدالرحمان این هم به افتخاراتش افزوده شد که دامادی آخوندِ سید دارد چون مردم بر این باور بودند که سید اولاد پیامبر است! به همین جهت آنها را آقا خطاب می­ کردند! با احترام با آنها برخورد می­ کردند و باور داشتند که سیدها از دیگران ارزشمندترند! حرمت دارند! همچنین باور داشتند که خدمت به فرد سید، خدمت به پیامبر است! بر مبنای همین باورها حسینعلی با افتخار به دخترش می ­گفت:

        - تو عروس حضرت زهرا هستی! و این افتخار بزرگ نصیب هرکس نمی ­شود! قدر و شان خودت را بدان! دختران زیادی حسرت و آرزوی جایگاه تو را دارند!

       رقیه دختر 13 ساله نخست در یک جشن کوچک به عقد سیدعبدالرحمان در آمد و مدت کمی بعد هم با برگزاری جشنی رقیه نوجوان را آراستند و در اتاق حجله تحویل سیدعبدالرحمان دادند.

        دو تا جشن برگزار شده در ازدواج سیدعبدالرحمان تماما با هزینه حسینعلی پدر رقیه بود و حسینعلی این را به عنوان یک افتخار در سخنان خود بیان می ­کرد این در حالی بود که برابر عرف محل هزینه جشن عروسی چه در خانه داماد و چه در خانه عروس تماما به عهده پدر داماد بود.

سیدعبدالرحمان حالا احساس پیروزی می ­کرد احساس می­ کرد پس از ازدواج با رقیه مورد احترام بیشتری قرار گرفته است. احساس می ­کرد مردم ده حیدری دختری را رایگان به او اهدا کرده­ اند بدون اینکه یک شاهی هزینه کند احساس می ­کرد همه­ ی مردم ده او را داماد خود می­ پندارند این احساس را در عمل هم می ­دید. برابر عرف محل، بستگان خانواده عروس و داماد هر یک، یک شب آنها را مهمان می­ کردند. حالا رقابت و چشم و هم چشمی بوجود آمده بود و تمام مردم ده وظیفه خود می ­دانستند که سیدعبدالرحمان را مهمان کنند چون او را داماد همه ­ی مردم ده می­ پنداشتند بنابراین هر یک، یک شب سیدعبدالرحمان و زنش را مهمان ­ کردند، تکریمش کردند، با بهترین غذاهایی که در توان داشتند پذیرایی کردند و احترام گذاشتند و هدیه دادند. بعضی ­ها برای مهمانی مرغ­ شان را سر بریدند بعضی بزغاله و بعضی هم بره سربریدند و پذیرایی کردند. سید عبدالرحمان سرفراز از این موفقیت در پوست خود نمی گنجید شاد بود احساس پیروزی و موفقیت می­کرد سیدعبدالرحمان هرچه احساس پیروزی و موفقیت بیشتری می ­کرد به رقیه هم بیشتر علاقه ­مند می ­شد و عشقش به او سخت ­تر می ­شد.                                                           ادامه دارد


یادداشت های بازدیدکنندگان

نویسنده Anonymous در تاریخ 1398/11/15 ساعت 10:42:56
آخوند!آخوند!آخوندسید!سیدآخوند!دردکون های جوامع سنتی اند که باورهای افراطی واحساسی وناآگاهی توده مردم به آنها اجازه رشدومانور داده است امااین روزها خوشبختانه دیگه دست آخوند وسیدهائی که ازلباس وپیشوند اسمشان داشتند سوء استفاده میکردند روشده وفقط "انسانیت"است که خریدار دارد وقابل احترام است ،حالا طرف درهرلباس ومنصب وجایگاه اجتماعی که میخواهد باشد....

نویسنده Anonymous در تاریخ 1398/11/15 ساعت 14:57:27
اره والا

نویسنده Anonymous در تاریخ 1398/11/19 ساعت 18:38:57
من نه طرفداراخوندم نه ضدان اماچقدرخوبه انسان درمقام قضاوت به عنوان یک نویسنده رعایت وجدان رابکند من پنجاه سالمه ازروزی که خودم راشناختم کشورم تحریم بوده اما دراین سن میبینم دیگه خبری ازپزشکان هندی وپاکستانی درروستام نیست اب وبرق و‌گاز تلفن راه اینترنت علمی وموشکی امنیت داراییهامونه اگه دزدی ها واختلاصهانبودحالاخیلی زندگی بهتری داشتیم ولی...

نویسنده آبشارمهربانی... در تاریخ 1398/11/21 ساعت 09:53:32
این مؤسسه خیریه واین مرکزنیکوکاری که الأن افتتاح شده بجای ظروف یکبارمصرف کرایه دادن وتاج گل که اتفاقا خیلی خوبه بهتربود دوتاش روباهم ادغام میکردند ویه صندوق قرض الحسنه میزدند من فکرمیکنم خیلی بهتربود که یه گره ای هم ازمشکلات افراد آسیب پذیروکم درآمد بازبشه چهارتاآدم خیرونیک اندیش بیان هرکدام مبلغی روبگذارن توصندوق وبه چهارتاخانواده وام قرض الحسنه ای بابهره ۴درصد بدن بخدا!هم خداراخوش میاد هم فرهنگ خیرخواهی توسعه پیدامیکند هم به آدمهائی که دستشون خالیه به نوعی کمک میشه... شعری بااین مضمون میگه:صدبوسه خلق برآن دست /کزکارفروبسته ای گره ای بازکند...

نویسنده Anonymous در تاریخ 1398/11/19 ساعت 23:09:54
الان مسولان روستا امدن مرکز نیکوکاری افتتاح کنند 
 
اگه مسئولان روستا همت داشته باشن برای احداث مرکز اورژانس یا تجهیز بهتر مرکز بهداشت بهتر از مرکز نیکوکاری می باشد

نویسنده محمدعلی شاهسون در تاریخ 1398/11/20 ساعت 17:22:55
سلام همشهری گرامی که نوشته بودید؛ آخوند را ببریم بیابون بگیم تیلر بزن و چالکود بکن تا بفهمه نون در آوردن چقدر سخته، یادداشتت اشتباهی حذف شد پوزش می خواهم اگر دوست داری دوباره یادداشت بگذار.

نویسنده Anonymous در تاریخ 1398/11/20 ساعت 10:07:22
زمانی که خیلی ازماها نبودیم یابچه بودیم یه بنده خدائی تویه مکانی گفت ماآب وبرق واتوبوس رامجانی میکنیم حالاچطورشدکه آنجورکه گفتند نشد بماند...نه تنهانشد بلکه بدتروگرانترهم شد!مسولان نمیدونم مردم راچی فرض کردند مرتب میگن تحریم ها بمااثرنکرده اگه اثرنکرده ومملکت گل وبلبله پس چرا اینهمه گرانی وفقروبیکاری هست؟چرادلار زیرپنج هزارتومان الأن بالای ده هزارتومانه قیمت موادغذائی سربفلک کشیده اجاره خونه چندبرابرشده ماشین قیمتش نجومی شده مردم دیگه نفس ام که مفتی یه نمیتونن بکشن!اختلاس هاوفسادها هم دوروبره همین آقایونه که توقدرت اند توشهرداریها بانکها شرکتها به دلیل سوء مدیریت وبی کفایتی درروز صدها دزدی میشه یعنی باهمدیگه درکمال آرامش وعدالت سره یه سفره اند!!که دزدیهاشون به بیرون درزپیدانکنه.ازبین اینهمه فساد درصدکمیش رسانه ای میشه وخبرش رو من وشمامی فهمیم.کشورمون درخیلی جاها رشد خوبی داشته درست اما وضعیت بحرانی اقتصادی ومعیشتی وکسب وکارفلج وگرانی همچنان درد اصلی ونگرانی مردم است که درادامه واقعا چطورخواهدشد...
نام شما / ایمیل شما


کلیه حقوق این سایت متلعق به روستای مارکده می باشد