Home arrow صفحه اصلی arrow آوای مارکده arrow گزارش نامه 205 اول اردیبهشت 99
گزارش نامه 205 اول اردیبهشت 99 چاپ ارسال به دوست
نویسنده Administrator   
1399/01/30 ساعت 14:56:19

     عالِم نه، مُبَلِغ

        در زمان شورایی ­ام، بعضی از واژه­ ها را که از زبان همشهریانم می­ شنیدم برایم طنز آمیز بود و مایه تاسف. دلیل طنزآ­میزی ­اش این بود که مفهوم واژه­ ها واقعیت نداشتند، ساختگی بودند و همشهریانم متوجه ساختگی مفهوم واژه نبودند. دلیل تاسف این بود که بر زبان آوردن و متوجه ساختگی نبودن این وازه­ ها، کم دانشی و کم اطلاعی همشهریانم را بیان می ­کرد.

        یکی از آن واژه ­ها، کلمه برادر بود که در خطابه به مردان اطلاق می ­شد که با واقعیت همخوانی نداشت. ساختگی بودن این واژه برادر در اطلاق به مردان را در یادداشتی، مدتی قبل برای ­تان نوشتم. کلمه ساختگی دیگری که در این یادداشت قصد دارم توضیح دهم واژه عالِم است.

        در روستای مارکده همشهری ­های من به آخوند اعزامی به مارکده می ­گفتند و می ­گویند؛ عالِم!؟ و به دنبال آن، خانه ­ای که برای او ساخته شده را هم خانه­ ی عالِم می­ گویند!؟

       وقتی این واژه را می ­شنیدم  و یا می ­شنوم برایم همانند طنز است و من را یاد نادانی دوران جوانی خود، زمان قبل از انقلاب می ­اندازد. در آن سال ­ها، توی شهرها، رسم شده بود هرگاه از آخوندی دعوت می ­کردند در مسجدی سخنرانی کند در آگهی تبلیغاتی ­اش که به در و دیوار می ­زدند جلو نام سخنران می ­نوشتند؛ دانشمند محترم...

      بسیاری از مردم، از جمله مردمان سطح پایین جامعه، همانند منِ کمدان، وقتی به کلمه دانشمندِ محترم در جلو نام آخوند سخنران در آگهی تبلیغاتی ­اش بر می­ خوردیم بر خود می ­بالیدیم که می­ توانیم در سخنرانی دانشمندی شرکت کنیم.

       امروز خوشبختانه اطلاعات زیادی در دست­ رس مردم هست، ماهیت دروغین خیلی از این ادعاها هم برای بسیاری هویدا شده است و هر آدمی، اگر بخواهد، می ­تواند واقعیت ­ها را بهتر و بیشتر ببیند، بفهمد، بداند و بشناسد و فریب این گُنده گویی ­های بی محتوا را نخورد.

       چه وقت فریب گنده گویی ­های بی محتوا را نخواهیم خورد؟ وقتی که ابزار عقل را بکار گیریم و خِرَدِمان را رشد دهیم. آدمی فریب نخواهد خورد که روز به روز با استفاده از ابزارهای فراوان و مناسب، اطلاعات خود را افزایش ­دهد و یک گام به سمت و سوی خردمندی پیش برود.

          اصولا آخوند نمی ­تواند عالم و یا دانشمند باشد دلیلش این هست که آخوند مُبَلِغ است، تبلیغات­ چی است، تبلیغات کننده است اصلا تبلیغات­ چی پرورش داده شده و می ­شود. مُبَلِغ و تبلیغات کننده با عالِم و یا دانشمند تفاوت بسیار دارد و قابل مقایسه نیست، نه تنها قابل مقایسه نیست اصولا هیچ وجه مشترکی هم با هم ندارند.

        نباید انگاشت که فقط آخوند مبلغ است، نه، بسیاری؛ کالایی را، منطقه جغرافیایی را، شهری را و... تبلیغ می ­کنند، عده ­ای مرام و مسلک و ایده و آرمان و ایسمی را تبلیغ می­ کنند، گروهی اشخاص قدرتمند را با مدح ثنا تبلیغ می­ کنند عده ­ای هم مانند آخوند، دین و مذهب را تبلیغ می­ کند. وچه مشترک و مسلم همه­ ی تبلیغ کننده­ ها، منافع شخصی است.

       مُبلغ، آدم کم دانشی است، عقل و خرد خود را کنار گذاشته و  همانند نوار کاست هرچه توی کله ­ی او ریخته ­اند همان را تحویل مردم می ­دهد، مبلغ ادم اندیشه­ ورزی نیست، اندیشه ­ای تولید نمی­ کند صرفا سخن دیگری را بازگو و تکرار می­ کند. مبلغ یاد گرفته خوب مغلطه کند، مبلغ هرچه بگوید در راستای خوبی و زیبایی و درستی و مفید بودن موضوع تبلیغش است کوچکترین اشاره ­ای به کم و کاستی­ ها، به تضاد و تناقض ­ها نمی­ کند. مبلغ آموخته در جهت قبولاندن سخن خود به مردم، راست و دروغ سرهم کند تا عقل عده­ ای را با تکرار و تاکید از کار بیندازد و مردم را با خود همراه کند. هدف مبلغ بازداشتن مردم از تعقل است، بازداشتن مردم از آزاداندیشی است بازداشتن مردم از انتخاب آزاد است. مبلغ، مردم را نیندیش، همرنگ، دنباله رو، مقلد، پیرو، چشم و گوش بسته و دست ­بوس می ­خواهد.

               برای صدق سخنم که می ­گویم که آخوند مبلغ است و مبلغ آدمی کم دانش است بنگرید به رفتار و سخنان چند قرن گذشته ­ی آخوند. آخوند خود را عقل کل و مغز متفکر معرفی می ­کرده و برای تمام پرسش ­ها و مشکلات مردم هم پاسخ داشته است مثلا زمین لرزه­ ای رخ می ­داد می­ گفت: گناهان بندگان زیاد شده و موجب خشم خداوند گردیده و خدا این بلا را نازل کرده است. ماه گرفتگی پیش می ­آمد،  خورشید گرفتگی رخ می ­ داد، سیل جاری می ­شد، خشک ­سالی می ­شد، قحطی پیش می ­آمد، بیماری همه گیر روی می ­داد و... می­ گفت گناهان مردم زیاد شده و موجب خشم خداوند شده و خداوند این بلا را نازل کرده است همین دو سال قبل که زاینده رود در اصفهان خشکیده بود با این همه دانش و اطلاعات موجود، امام جمعه شهر خیلی صریح گفت زنان می رفتند کنار رودخانه و بدون حجاب عکس می­ گرفتند باعث خشکیدگی رودخانه شده است. خوب چنین آدمی نه تنها کم دانش بلکه بی دانش است حالا اطلاق عالم به چنین نادانی طنز نیست!؟ شوخی نیست؟! به نظر من دانش یک آدم معمولی روستای ­مان از آخوند اعزامی خیلی بیشتر است. 

           چرا مبلغ حاضر می ­شود در خدمت باشد؟ زبان بریزد؟ مغلطه کند؟ راست و دروغ سرهم کند تا حرفش را بباوراند؟ برای اینکه منافع دارد، وقتی مردم سخن او را بپذیرند سود و منافع او تامین است. نکته ­ای که همه­ ی ما باید به آن توجه کنیم این هست که سود و منافع آخوند با سود و منافع مردم غیر قابل جمع است، سود آخوند زیان مردم، زیان آخوند سود مردم. 

               ولی کار دانشمند از جنس دیگر است کار دانشمند کشف و فهم رویدادهای واقعی از طریق مشاهده، مقایسه، آزمایش، تعقل و خردورزی است. دانشمند نمی ­تواند دروغ بگوید، نمی ­تواند چیزی را سانسور کند، نمی ­تواند ادعای بی پایه و مایه­ ای بکند، نمی ­تواند مغلطه کند. چرا نمی ­تواند؟ برای اینکه راه و میدان برای هزاران نفر دیگر باز است که همان کشف و فهم را بیازمایند و یافته­ ی ادعا شده را نقد، تایید و یا ابطال کنند بنابراین هیچ دانشمندی نمی­ تواند خود را عین حقیقت معرفی کند و بگوید همه­ ی حقیقت نزد من است و به کارش و یافته­ اش قداست ببخشد چون هرآن در میدان عمل سخنانش را نقد می ­کنند و رد می­ کنند و رسوایش می­ کنند.

          در میان همه­ ی مبلغان روی کره زمین، آخوند حرفه ­ای تر عمل می­ کند سخنش را و باورش را، لباسش را، تافته ­ای جدا بافته از بقیه مردم و عین حقیقت و مقدس معرفی می­ کند و راه­ های نقد سخنش را هم پر خطر می­ کند تا کسی جرات نقد کردن سخنش را نداشته باشد. حال اگر آدمی با استدلال سخن آخوند را ابطال کند واکنش آخوند، تهمت و انگ و برچسب است.

         آخوند برای اینکه کسی نتواند ادعایش را رد و نفی کند واژه­ های اتهامی برای تحقیر، منزوی کردن، ترساندن، سرکوب و کشتن مخالفانش ساخته و پرداخته و بدان ­ها بار ضد ارزش داده و با تکرار و تکرار و تکرار به مردم القا کرده است مانند: کافر،  ملحد، مرتد، منحرف، بی دین، منافق، بی بصیرت، منحرف، و... هر آدمی که سخن آخوند را نقد و نفی کرد یکی از این انگ ­ها را به او می­ چسباند آنگاه مریدان متعصب دست بکار می ­شوند و روزگار نقد و نفی کننده سخن آخوند را، تباه می­ کنند.

       ما باید در این عصر اطلاعات از این کم ­دانی بدرآییم و بدانیم آخوند مبلغ است، عالم و دانشمند نیست، خانه­ اش هم خانه مبلغ است، خانه عالم و دانشمند نیست.

                                 محمدعلی شاهسون مارکده 18 دی 98

        ملاعلیداد ( بخش بیست و پنجم)

         سیدعبدالرحمان فوری وضو گرفت دستانش را با عبایش خشکاند و ذکر گویان کتاب قرآن را از تاقچه اتاق برداشت، از جلدش بیرون اورد و در حین ذکر گفتن رو به قبله ایستاد و سرش را رو به آسمان گرفت چشمانش را بست، با نوک انگشت میانی دست راست به ورق ­های کتاب قرآن که بسته در میان دست چپ قرار داشت و در جلو صورتش گرفته بود یا الله گویان دو بار از پایین به سمت بالا کشید و مرتبه سوم صفحه ­ای را باز کرد سرش را پایین آورد چشمانش را باز کرد و چند سطر خواند و با خوشحالی گفت:

       - بسیار خوب آمده، دیگر حرفی داری؟

         لطفعلی با اینکه در درون این وصلت را مناسب نمی ­دید ولی در برابر اینکه قرآن گفته بسیار خوب است نتوانست چیزی بگوید و ناگزیر گفت:

      - باشد.

       لطفعلی با پیگیری سیدعبدالرحمان نزد عبدالوهاب رفت. عبدالوهاب برادر کوچکتر از مختار، عموی کوکب، که حالا پیرمردی بود و موهای سفیدی داشت، مردی آخوند زاده، آخوند مسلک، ولی مکلا. عبدالوهاب مردی ساده زیست و کم آزار بود به همین جهت در بین مردم مردی زاهد شناخته می ­شد و اندکی از محبوبیت برخوردار بود. لطفعلی از عبدالوهاب خواست که به عنوان اِلچی (=کدخدایی = خواستگاری) به خانه کدخداکل­ تقی برود و جواهر دختر کدخدا کل­ تقی را برای علیداد خواستگاری کند. عبدالوهاب با تعجب پرسید:

        - می­ خواهی با خانواده کدخداکل ­تقی وصلت کنی؟ به عواقبش اندیشیده ­ای؟ نشنیده­ ای که می ­گویند کبوتر با کبوتر باز با باز!؟

        - چرا شنیده ­ام و می ­دانم، این خواسته علیداد هست دوتا پایش را توی یک کفش کرده و بر این خواسته ­اش اصرار دارد راستش خودم هم راضی به این وصلت نیستم و این وصلت را مناسب خانواده خود نمی ­دانم ولی سیدعبدالرحمان از قرآن استخاره کرده، بسیار خوب آمده است.

        - خوب، حالا من به امید خدا می­ روم، انشاء الله که موافق خواهد بود و علیداد هم به خواسته ­اش برسد شاید هم کدخدا کل ­تقی جواب نه داد. هرچه خدا خواهد، همان خواهد شد! ببینیم قسمت چی هست؟! سرنوشت چگونه نوشته شده؟! اگر این دختر قسمت پسر تو باشد خدا مهر پسر تو را توی دل کدخداکل ­تقی خواهد انداخت و موافقت خواهد کرد و اگر این دختر قسمت پسر تو نباشد خدا مهر پسرت را توی دل کدخدا نمی­ اندازد و خواهد گفت نه. مخالفت و موافقت تو هم تاثیری ندارد همه ­اش دست خداست هرچه خدا خواهد همان خواهد شد صلاح و مصلحت همان است که خدا می ­خواهد.

          عبدالوهاب در یک بعد از ظهری به خانه کدخدا کل ­تقی رفت و مورد احترام قرار گرفت کدخدا اصلا خبر نداشت برای چه منظوری عبدالوهاب به خانه او آمده است پس از کمی گفت­ وگوی متفرقه، عبدالوهاب گفت:

           -  بنده برای امر خیری ماموریت دارم، از طرف لطفعلی مامور شده ­ام که خدمت برسم، لطفعلی ضمن عرض سلام، تقدیم احترام و دست­ بوسی، می­ خواهد با اجازه حضرت­ عالی نانی از سفره پر افتخار شما بردارد و از جناب­ عالی درخواست دارد که پسرش علیداد را به غلامی بپذیرید.

          کدخدا تازه متوجه نیت و انگیزه آمدن عبدالوهاب شد. بدون تامل گفت:

           - نه، این وصلت صلاح نیست. به لطفعلی بگویید این درخواست را فراموش کند. شما هم اصراری نکنید.

           عبدالوهاب جوابِ نه­ ی قاطع کدخداکل ­تقی را به اطلاع لطفعلی رساند لطفعلی در درون خوشحال بود علیداد وقتی نه­ ی کدخدا کل ­تقی را شنید به هم ریخت چون این چند روز که ذهنش مشغول دختر کدخداکل­ تقی بود با تحلیلی ­های ذهنی، خود را شایسته وصلت با دختر کدخدا می­ دانست و با نزدیکی به کدخدا، آینده درخشانی هم برای خود ترسیم می ­ کرد. علیداد بارها و بارها شایستگی­ های خود را در ذهن ترسیم می ­کرد؛ لقب ملایی را بزرکترین امتیاز خود می ­دانست و مهارت تعزیه خوانی را امتیازی دیگر. خود را جوانی برومند و زیبا می ­دانست، با ایمان و مومن و دوستدار اهل­بیت و خادم­ الحسین بودن خود را امتیاز دیگر. بعد پسران کدخدا کل ­تقی را با خود مقایسه می­ کرد می ­دید این ویژگی­ ها را هیچ­ یک از آنها ندارند به همین جهت حق خود می ­دانست بتواند با دختر کل­ تقی ازدواج کند. موضوع نه­ ی قاطع کدخدا کل ­تقی به گوش سیدعبدالرحمان رسید سید با دیدن حال زار علیداد به فکر فرو رفت که چه راهی پیدا کند تا بتواند کدخدا کل ­تقی را راضی نماید. پس از یکی دو روز اندیشیدن به این نتیجه رسید که شخصا خانه کدخدا کل ­تقی برود و به کدخدا بگوید این ازدواج بیشتر به مصلحلت اوست و او را تشویق و ترغیب به موافقت نماید. سید به علیداد که روانش به هم ریخته بود وعده داد که اطمینان داشته باشد این وصلت صورت خواهد گرفت سید روان به هم ریخته علیداد را به لطفعلی گزارش داد و گفت:

          - صلاح می ­دانی شخصا به خانه کدخداکل ­تقی بروم و با او گفت ­وگو کنم شاید بتوانم قانعش کنم و این ازدواج صورت گیرد؟

        - هرجور که صلاح می ­دانی من دیگر عقلم قد نمی ­دهد. 

          آخوند سیدعبدالرحمان قبل از ظهر روزی به خانه کدخداکل ­تقی رفت و مورد استقبال قرار گرفت دو نفری در اتاق پنجدری نشستند با هم ناهار خوردند خوش و بش کردند و سرانجام سیدعبدالرحمان گفت:

         - کدخدا از دیدارتان سیر نمی ­شوم و خیلی سرفرازم که روبروی جناب­ عالی نشستم. این حقیر خدمت رسیدم که بگویم لازم است درباره موضوع ­های مهم­ با جناب ­عالی گفت ­وگو کنم. مصلحت ایجاب می­ کند که این گفت ­وگوها محرمانه بماند و نباید به بیرون درز کند بلکه باید پوشیده و مخفی بماند و کسی از این گفت ­وگو با خبر نشود. خوب بفرمایید چه زمانی می ­توانیم با هم چنین گفت ­وگویی داشته باشیم؟

         - همین الآن، می ­گویم کسی توی اتاق نیاید و من و تو تنها بمانیم.

          - کدخدا، سخنان این حقیر قدری بی پرده و شفاف هست و می­ خواهم تلخی ­های موجود را خدمت ­تان عرض­کنم حدس می ­زنم کسی این تلخی ­ها را به جناب­ عالی گزارش نمی ­کند امیدوارم با گزارش تلخی ­ ها موجب رنج و ناراحتی شما را فراهم نکنم و آن را دلیل بی ادبی این حقیر تلقی نفرمایید.

          - نه، من به روحانیت علاقه ­مندم آنها را دوست­ خود می ­دانم و نشست و برخاست و مصاحبت با آنها را دوست دارم. اصلا نگران نباش حرفت را راحت بزن.

           - این علاقه متقابل هست بنده حقیر هم قلبا به شما ارادت دارم و دلیل این بی ­پرده گویی ­ام هم ارادت و علاقه ­ی قلبی هست که بنده حقیر نسبت به جناب ­عالی و خانواده محترم­ تان دارم. یکی از این موضوع­ هایی که می­ خواهم درباره ­اش با شما گفت ­وگو کنم تداوم کدخدایی شما و نیز فرزندان گرامی ­تان در ده قراداغ است. قطعا خواست جناب­ عالی هم این هست که کدخدایی ­تان در ده قراداغ تداوم یابد و به نظر این حقیر هم حق شما هست که چنین شود چون فرد شایسته ­ای هستی و آقازاده ­ها هم این لیاقت را از خود نشان داده ­اند این یک بُعد قضیه هست بُعد دیگر این هست که در قراداغ بیشتر مردم از حضور شما خوشحال نیستند ولی توان و جرات حرف زدن و اظهار نظر هم ندارند دو سه نفر هم هستند که شدید مخالف حضور و وجود شما در قراداغ هستند و گاه­ گاه در گوشه و کنار بر علیه جناب­ عالی هم حرف می ­زنند و دیگران را تحریک می­ کنند و هر روز به این فکر هستند و نقشه می­ کشند که چگونه می ­توانند به شما ضربه بزنند و پای شما را از قراداغ قطع کنند حوادث گذشته را که برای این حقیر تعریف کرده ­اند تایید بر این سخن بنده هست. از جمله؛ شب در تاریکی دو نفر سر و رو پوشیده ناجوان ­مردانه به آقازاده صمدآقابگ حمله کرده­ اند یکی از آن حمله­ کننده­ ها تمام جزئیات را برای من تعریف کرده و بنده با شنیدن سخنان او دیدم چه مقدار کینه و تنفر در درون این جوان نسبت به شما و آقازاده ­ها توی دل او انبار شده است و یا آن کار بی ادبانه ­ای که در حمام نسبت به آقازاده ­ها کردند، ریشه­ اینها کینه، نفرت و دشمنی است که نسبت به شما در میان مردم وجود دارد سر منشا این دشمنی هم بیشتر خدابخش پسر کدخداعلی است. خدابخش ادعای کدخدایی تمام ده را دارد کدخدایی تمام ده را حق پدر خود و بعد حق خود می ­داند آمدن شما و آقازاده ­ها به عنوان کدخدا به ده قراداغ را تجاوز به حقوق خود می ­داند و در راه مبارزه برای احقاق حق خود هم پافشاری خواهد کرد. خدابخش جوانی است پرنیرو، باسواد و برنامه ریز. برنامه حمله شبانه در تاریکی به صمدآقابگ را او طراحی کرده و جوان دیگری را با خود همراه نموده است کار بی ادبانه ریختن نجاسات در حمام را او طراحی کرده است و اطمینان دارم طرح­ های مختلفی در آینده در جهت بی احترامی به شخص شما در سر دارد و دنبال فرصت می ­گردد. خدابخش پسر کدخداعلی یکی از دشمنان سرسخت شخص شما هست دلیل این دشمنی هم این هست که می ­خواهد کدخدای ده باشد و شما را مانع خود می ­بیند و می ­داند و می­ خواهد شما در قراداغ وجود و حضور نداشته باشید دشمنی خود را با جناب­ عالی برای طرفدارانش چنین توجیه می ­کند؛ طایفه­ ی ما بنیان گذار ده هست پدر و پدر بزرگ و نیز پدر پدر بزرگ من همواره کدخدای ده بوده ­اند ده آغداش هیچ ربطی به قراداغ ندارد دوتا دهی جدا از هم هستند کل ­تقی حق ندارد از دهی دیگر بیاید اینجا کدخدایی کند ما خودمان فرد شایسته­ داریم که کدخدای ده باشد. با توجه به خصوصیاتی که از خدابخش برای من تعریف کرده ­اند او آرام نخواهد گرفت هر چند وقت یک ­بار درد سری برای ­تان درست خواهد کرد و شما باید تمام نیروی ­تان صرف مبارزه و جنگیدن گردد در این حال فرسوده می ­شوید هرچه درگیری ­ها بیشتر گردد مردم بیشتری به خدابخش خواهند پیوست و اگر علنا با او همکاری نکنند در خفا دلشان با او خواهد بود و برای شما کارشکنی خواهند کرد همه­ ی اینها برای شما هزینه ساز و باعث فرسودگی است حال از جناب ­عالی می­ پرسم با این کینه­ ها و نفرت­ ها و دشمنی­ های نهفته همچون آتش زیر خاکستر، می ­خواهید چکار کنید؟

           سیدعبدالرحمان از روزیکه کدخداعلی تقاضای او را نپذیرفت که از آمدن آخوند سیدعلی سه محله ­ای برای روضه­ خوانی به قراداغ جلوگیری کند، سخت از کدخداعلی بدش آمد و این بدآمدن منجر به کینه و نفرت شد. و درصدد بود هرجا که بتواند با بد گفتن از کدخداعلی، او را تخریب کند. سیدعبدالرحمان از خدابخش پسر کدخداعلی هم بدش می ­آمد علت بدآمدنش هم این بود که خدابخش از نظر سواد و سطح درسی که در مدرسه چهارباغ اصفهان خوانده بود، خود را از سیدعبدالرحمان بالاتر می ­ دید بنابراین به ادعای سیدعبدالرحمان که فلان مقدار و بهمان مقدار درس خوانده و با سواد هست اهمیتی نمی ­داد و بر خلاف بقیه مردم که سیدعبدالرحمان را عالم می­ نامیدند او هیچگاه او را عالم ننامید و وقتی می­ شنید کسی او را عالم می ­داند و می ­نامد با ریشخند می­ گفت:

       - عالم!!؟

          خدابخش سیدعبدالرحمان را عالم نمی ­دانست و بر خلاف بقیه مردم که او را در پشت سر عالم و رو در رو آقا صدا می ­زدند از او با نام، یعنی سیدعبدالرحمان نام می ­برد. مردم وقتی با سیدعبدالرحمان روبرو می­ شدند دست بر سینه کرنش می­ کردند و اگر خیلی نزدیک می ­شدند دستش را هم می ­بوسیدند خدابخش خیلی عادی همانند یک فرد عادی و معمولی با او برخورد داشت هنگام برخورد و روبرو شدن دستش را بر سینه­ اش نمی­ گذاشت و دست او را هم هیچگاه نبوسید خدابخش در خواندن کتاب شاهنامه مهارت فوق ­العاده­ ای داشت شاهنامه را به سبک و سیاق شاهنامه­ خوان ­های بختیاری، یعنی رزمی و حماسی می­ خواند و در حین خواندن با حرکت دست و یا چپق که در دسترسش بود به دست می­ گرفت و یا چوب کوچک گرز مانند مخصوص به دست می­ گرفت و حالت ­های رزمی را با نهیب و رجز هم به نمایش می­ گذاشت، مجموع این حالت­ ها، شنیده­ ها را بر شنونده ­ها بسیار خوشایند و مجذوب خود می ­کرد. سیدعبدالرحمان کتاب شاهنامه را بدون لحن حماسی و خیلی نزدیک به سبک و سیاق نوحه خوانی می­ خواند یکی دو بار اتفاق افتاد که در جمعی سیدعبدالرحمان کتاب شاهنامه می ­خواند و خدابخش هم در آن جمع حضور داشت، خدابخش مرتب بر او غلط می­ گرفت و لحن او را اصلاح و می ­گفت:

        - فردوسی مرد بزرگی بود، این بزرگ مرد نوحه سرایی نکرده، بلکه شعر حماسی و رزمی سروده، تو با این لحن خواندنت تمام زحمات سی ساله این مرد بزرگ را لجن ­مال می­ کنی.

         غلط­ گیری و ایراد بر شاهنامه خوانی سیدعبدالرحمان توسط خدابخش در جمع، موجب رنج او می ­شد با اینکه می­ کوشید حالت خود را عادی نشان دهد ولی سخت می ­رنجید. از نظر سیدعبدالرحمان خدابخش با این غلط گیری و ایراد گیری قصدش فخر فروشی و تخریب شخصیت او بود به همین جهت موجب بد آمدن ­های مکرر و تولید کینه ­شد.   

          سیدعبدالرحمان متنفر از خدابخش در صدد بود هرگاه فرصتی مناسب پیش آید با بد گفتن از او، او را تحقیر و تخریب کند تا اولا تلافی کرده باشد و بعد او را هم مانند بقیه پیرو خود کند. و این فرصت اکنون پیش آمده بود. حالا سیدعبدالرحمان هم از کدخداعلی کینه بر دل دارد و هم از خدابخش پسر کدخداعلی. تصمیم گرفت از این فرصت پیش آمده استفاده کند و با بدگویی نزد کدخداکل ­تقی این دو، یعنی خدابخش و پدرش کدخداعلی را تخریب کند چگونه؟ با برکشیدن ملاعلیداد بوسیله کدخداکل تقی و گرفتن حکم کدخدایی برای او، رقیبی برای این پدر و پسر درست کند و موجب تضعیف و از هم پاشیدگی ادعای بزرگ­ زادگی و کدخدازادگی آنها شود.

         سیدعبدالرحمان از درنگ کدخدا کل ­تقی که داشت می ­اندیشید که چه پاسخی دهد، استفاده کرد و سر رشته ­سخن را دوباره در دست گرفت و گفت:

         - ممکن است بفرمایید می ­کوبم­ شان، نمی­ گذارم سری بلند کنند، له­ شان می­ کنم، می­ گویم خوب، می ­توانید این کار را بکنید ولی نیروی خودتان هم به تحلیل خواهد رفت. من فکر می ­کنم بهترین گزینه این هست که آدمی از خودشان که تحت فرمان شما باشد را برگزینید و بر سرشان بگمارید بهانه را کامل از دست ­شان بگیرید در این صورت تمام خواسته ­های شما به دست آن فرد گمارده شده اجرا می ­گردد و شما به جای اینکه خودت را مستقیم در گیر بکنی فقط از آن گمارده خودت حمایت کن، پشتیبانی کن، تقویتش کن. با این برنامه ریزی دستورات و خواسته ­ های شما اجرا می­ شود بهانه هم از امثال خدابخش گرفته خواهد شد چون آدمی از جنس خودشان کدخدای ده است یعنی فردی از هم دهی ­های خودشان را به جان خودشان بینداز. چه مقدار با نظر این بنده ­ی حقیر موافق هستید؟

        بازهم کدخداکل ­تقی در دادن پاسخ درنگ داشت و می ­اندیشید. دلیل این درنگ کدخداکل ­تقی این بود که سیدعبدالرحمان تند حرف می ­زد و چند نظریه را پشت سرهم ارائه داد حالا کدخدا باید یک ­یک این نظریه­ هایش را تحلیل کند تا بتواند به یک جمع­ بندی برسد این بود که در زمان اندک امکان این جمع ­بندی و دادن پاسخ نبود. سیدعبدالرحمان سخنش را ادامه داد:

        - ممکن است بپرسید خوب این یک نفر چه کسی می ­تواند باشد که چنین توانایی داشته باشد؟ و از همه مهمتر من بتوانم به او اطمینان کنم؟

        از حضرت­ عالی تقاضا می­ کنم اجازه بدهید در یک وقت دیگر به این قسمت بپردازیم و شما درباره سخنان امروز این حقیر خوب بیندیشید حقیر دو روز بعد مجددا خدمت می­رسم و درباره قسمت بعدی با هم گفت ­وگو می ­کنیم.

         سید عبدالرحمان با کدخدا کل­ تقی خدا حافظی کرد و از خانه خارج شد دقیقا دو روز بعد برابر قول قرار قبلی، دو نفری در اتاق پنجدری روبروی هم نشستند و پس از احوال ­پرسی و اندک گفت­ وگو درباره مسائل روز مره، سیدعبدالرحمان سخن اصلی خود را با پرسش از کدخدا آغاز کرد.

       - خوب، کدخدا بفرمایید ببینم درباره عرایض این حقیر فکر کردی؟ چه نتیجه ­ای گرفتی؟

                                                                         ادامه دارد

 


یادداشت های بازدیدکنندگان

نویسنده سربداران در تاریخ 1399/02/01 ساعت 08:41:17
بسیارخوشحال وخرسندیم که با ورود تکنولوژی به زندگی مردم وبالا رفتن سطح دانش وآگاهی مردم بخصوص همشهریان ارجمندم در روستای مارکده دیگه جولان دادن وفریب مردم بواسطه اراجیف آخوندها رنگ باخته وجایگاهی ندارد...این یکی دوماهی که مساجد و نون دونی اخوندا بخاطر کرونا بسته بودخیلی بهشون سخت گذشت!ولی مردم یه نفس راحتی کشیدن! خداییش ادم زورش میاره که این قشر بی مصرف بیسواد بدون زحمت تنها با سرهم کرذن چهارتا جمله تکراری بدون مفهوم ودوتا حدیث خوندن وخوراندن ان به مخاطبانشون راحت با درامد خوب وبدون دغدغه زندگی کنند اونوقت مردم ازفکروجسمشان به سختی ومشقت فراوان کاربکشند ومثل این آخوندا هم در رفاه وآسایش نباشند!!

نویسنده محمدعلی شاهسون در تاریخ 1399/02/04 ساعت 01:47:44
آقا الیاس سلام، درخواست شما غیر منطقی است.

نویسنده Anonymous در تاریخ 1399/02/04 ساعت 06:15:26
موسسه خیریه حضرت زهرا(س)مارکده بیش از دو دهه است که کارخودش رو آغاز کرده ومرکز نیکوکاری هم که اخیرا افتتاح شده خیلی هم خوب! اما اساسا کار این دو نهاد چیست؟کی وبه چه کسانی قراره خدمت کنند؟شما که اسم خیریه ودستگیری از اقشار اسیب پذیر را یدک میکشید خب الان با توجه به شرایط حاکم بر جامعه بهترین فرصته که فلسفه کاری تون رو عملی کنید اگه توان مالی دارید افرادی که میدانید دستشان تنگه بهشون کمک کنید درسته که در اصل دولت باید کمک کنه اما این گونه نهادهای خیریه هم اهداف وتعریفی از تآسیسشان دارند در موقع راه اندازی تعاریفی رو پیش وی خود ترسیم میکنند پس شایسته وبجاست نیکوکاری وکارخیرخواهانه خودتان را به منصه ظهور وبروز بگذارید...ای که دستت میرسد کاری بکن.....

نویسنده آبشارمهربانی در تاریخ 1399/02/06 ساعت 08:37:04
توی این روزها باتوجه به نزدیک شدن به ماه رمضان که فرصت دستگیری ست خیلی از افراد بطور خودجوش درکنار بعضی نهادها دارند ازافراد نیازمند دستگیری میکنند اونوقت ماکه کار شاخص وچشمگیری تا حالا از این موسسه ندیدیم شاید هم کارهایی کرده اند مانشنیده وندیدیم البته درسته که کارخیر را نباید تو بوق وکرنا گذاشت اما از اون طرف هم لازم چنین کار های نوع دوستانه در اجتماع ترویج وتوسعه داده شود درهرصورت مادوست داریم رویکرد موسسه ومرکز نیکوکاری در حد یه تابلو سردره اون مکان زدن نباشه کاری واقدامی انجام بدهند وگرنه چندتا لیوان وظروف یکبارمصرف رو که همه جا میشه پیداکرد! امیدواریم این دوتا یادداشت تلنگری باشه ویه تکونی بده مسئولان این دونهاد را.....

نویسنده Anonymous در تاریخ 1399/02/07 ساعت 03:41:43
روستا بدون آخوند زیباست.

نویسنده Anonymous در تاریخ 1399/02/08 ساعت 08:10:46
ازدهیار روستا میخوایم که به کاروکاسبی های بی دروپیکر وبدون مجوز یه سروسامونی بدهد کاسبی دوتااصل وشرط مهم داره که همه میدانند1 مجوز2 مغازه هرکی این دوشرط را رعایت کند میتونه به کاروکاسبیش ادامه بده مثل خیلی ها که این دوشرط را دارند فرد یا افرادی هم هستند که کماکان دارند توخونه کارمیکنند که نه مجوز دارن نه مغازه! به یه انسان هم یه تخلف ونافرمانی مدنی را یکی دوبار میگن توجه نکرد ممکنه تبعات وعواقب دیگه ای درانتظارش باشد واز راه دیگری باهاش برخوردشود

نویسنده Anonymous در تاریخ 1399/02/10 ساعت 08:04:09
جاناکه سخن از زبان ما میگویی!خواسته این دوست گرامی از دهیار کاملن بجا ومنطقی ست... چرا؟! بدلیل اینکه هرقانونی که مصوب وتدوین میشه در رابطه باهر موقعیت وشغلی خب این قانون برا همه اونایی ست که تو اون موقعیت هستند به عبارتی واضح تر همه دربرابر قانون یکسان ومساوی اند دردانه بودن وتافته ی جدابافته بودن ومسجدی وغیرمسجدی ومعمولی وفقیر ومتمول وپولدار نداره همه دربرابر یک قانون واصل وقاعده گردنشان از موباریکترونازکتره!!چون درحق اونایی که کلی هزینه کردن ورفتن دنبال پروانه کسب ویا مغازه ای را اجاره کرده اند بواقع اجحاف شده ومیشه واین بدان معناست که شاید اون لقمه نان اشکال داشته باشد چون حق وحقوقی را ضایع میکنیم وظیفه شهروندی واجتماعی وشغلی خودمان را رعایت نمیکنیم تا به پولی ونونی برسیم ! حال توخودحدیث مفصل بخوان ازاین مجمل!! همشهری کلاه خودت رو قاضی کن و بگو آیا از این بدترمگه میشه؟!
نام شما / ایمیل شما


کلیه حقوق این سایت متلعق به روستای مارکده می باشد