داستان آوا چاپ ارسال به دوست
نویسنده محمد علي شاهسون ماركده   
1387/04/24 ساعت 16:23:21

داستان آوا

آوا ؛ واژه اي است اصيل فارسي به معني آواز ، صدا ، صوت بانگ ، ندا ، آوازه. به جرات مي توان گفت كلمه آوا تا دو سه سال قبل در ماركده به ندرت به كار برده مي شد ولي اكنون اين كلمه نماينگر يك پديده اي است كه توانسته بيشترين صحبت و نظر را در روستا معطوف خود كند و افرادي از مردمان روستا را دوستدار خود و عده اي ديگر را سخت مخالف خود نمايد. اين پدي
ده چيست ؟
        نشريه اي است با نام آوا و پسوند ماركده كه رسالت خود را خبررساني شوراي اسلامي ماركده قلمداد كرده است و با بضاعت اندك و موقر هر دوهفته يكبار روي 4-6 يا 8 صفحه A4  بطريقه كپي در اين روستا چاپ و توزيع مي گردد. دوستاران اين نشريه آن را يك كار بزرگ فرهنگي و بسيار مفيد براي روستا مي دانند و مخالفان آن را گمراه كننده و منحرف كننده اذهان و غير ضروري مي پندارند و هريك دلايل خاص خود را هم ارائه مي دهند كه بايد شنيد و خواند تا بتوان داوري نمود.
      جرقه ايجاد نشريه سالها در ذهن من بود و هميشه آن را براي روستا مي خواستم تا اينكه در سال 1381 بنابر توصيه يكي از اقوام ، كانديد دومين دوره شوراي اسلامي روستا شدم و مردم هم بزرگوارانه به من راي دادند كه نه انتظار آن را داشتم و نه بر اساس پيشبيني هايم درست در مي آمد و چون قدري برايم غير منتظره بود خواستم اين رويداد را تحليل كنم. لذا روز 12/12/1381 ساعت 8 شب ضمن تماس تلفني با محمد عرب مخابراتي ، پيشنهاد كردم ؛ اگر بشود چند نفر از مردم ماركده كه داراي نظر هستند و مي توانند براي نظر خود دليل ارائه دهند را ، جمع و انتخابات روستا را تحليل كنيم مفيد خواهد بود. ايشان هم با خوشرويي پذيرفت. روز 14/12/81 نتيجه را جويا شدم  كه گفت: « چند نفر را در نظر گرفتم و با آنها صحبت كردم كه با خوشرويي پذيرفته اند كجا دور هم جمع شويم؟» گفتم : بياييد خانه ما. اين جلسه در تاريخ 6/1/82 با حضور تعداد 10 نفر از جوانان تحصيل كرده روستا از جمله آقايان ؛ حمزه خسروي ، شكرالله شاهسون ، مهدي عرب ، اسدالله عرب ، ابولفضل عرب ، ابوالفتح شاهسون، اصغر شاهسون و... تشكيل شد و پيرامون چگونگي انتخابات و نحوه گزينش مردم و ديدگاه مردم نسبت به كانديدها و... صحبت شد. در پايان جلسه من پيشنهاد دادم آيا امكان دارد يك نشريه در روستا چاپ كنيم؟ كه كسي چيز خاصي نگفت.
     روز 5/2/82 هنگام عصر كه از مزرعه مي آمدم ، آقاي حمزه خسروي به اتفاق آقاي اصغر شاهسون جلو خانه اصغر ايستاده بودند. اشاره شد ايستادم . آقاي خسروي گفت: « روي موضوعي كه آن شب درباره نشريه مطرح كردي من زياد فكر كردم و مي خواهيم براي انتشار آن اقدام كنيم ». و اشاره به اصغر شاهسون نمود و گفت: « براي چاپ و تكثير آن از ايشان كمك مي گيريم». من خوشحالي خود را ابراز و گفتم: از هر جهت آماده ام. ضمن صحبت قرار شد آقاي خسروي حد اقل 5-6 نفر از افرادي كه مي توانند مسئوليت بپذيرند و صاحب نظر باشند و بتوانند بنويسند را انتخاب و يك شب با تشكيل جلسه اي روي موضوع صحبت كنيم.
         جلسه موعود روز 13/2/82 در خانه من تشكيل و پس از گفتگوي زياد صورت جلسه زير تنظيم و به امضا رسيد.
« بسم الله الرحمان الرحيم. صورت جلسه مورخه 13/2/1382. طي اين جلسه كه با نام و ياد خدا آغاز گرديد و با حضور آقايان : 1- ابوالفضل عرب ، 2- رجبعلي عرب عليميرزا ، 3- حمزه خسروي ، 4- اسدالله عرب ، 5- رجبعلي عرب صفرعلي ، 6- رمضان عرب ، 7- محمد شاهسون ، 8- عباسعلي عرب با عنوان گروه فرهنگي روستاي ماركده و از ساعت 21 الي 24 در منزل آقاي محمد شاهسون اين جلسه كه جهت راه اندازي يك گروه فرهنگي براي جهش و پيشرفت در فرهنگ روستا پايه ريزي شده است موارد ذيل مورد بحث و تبادل نظر قرار گرفت.  1- اولين مورد انتشار يك نشريه جهت تاثير گذاري و روشن نمودن اذهان اهالي نسبت به بسياري از وقايع اطراف بود كه به اتفاق همه حاضرين مورد تاييد و تصويب قرار گرفت.  2- مقرر گرديد به اتفاق آرا نشريه در ابتدا شروع ، با عنوان دو هفته نامه منتشر گردد.  3- مقرر گرديد با نام نشريه  -  نشريه ديواري آواي ماركده منتشر گردد.   4- مورد بعدي كه توافق گرديد مقرر شد دو خبرنگار خواهر و برادر جهت جمع آوري خبر و اطلاعات در نظر گرفته شود.   5- مقرر گرديد سطح معلومات راهنمايي جهت سطح نشر در نظر گرفته شود تا براي اكثريت قريب باتفاق قابل فهم و درك باشد و سرمقاله هربار نشر با توجه به موضوعات و مناسبت هاي همزمان نشر همآهنگ باشد و انتخاب گردد.   6- مقرر گرديد مطالب نشريه در موضوعات فرهنگي ، اجتماعي و علمي باشد و منتشر گردد.   7- مقرر گرديد اين دوهفته نامه در دوبرگ A4 چاپ و منتشر گردد.  8- مقرر گرديد آقايان حمزه خسروي ، اسدالله عرب و ابوالفضل عرب مسئوليت شوراي نويسندگي و سردبيري را بپذيرند و در حقيقت مسئول اداره نشريه باشند.  9- مقرر گرديد اولين شماره نشريه به ميمنت و مباركي ميلاد پيامبر اسلام حضرت محمد (ص) منتشر گردد ».
در جلسه فوق از من خواسته شد كه مسئوليت مستقيم آن را عهده دار شوم كه نپذيرفتم و گفتم من در كنار شما و حامي شما خواهم بود و در ضمن مرتب هم مقاله خواهم نوشت و به شما كمك خواهم نمود. روند چاپ نشريه تا شماره 10 كمابيش با يكي دو روز دور و زود چاپ مي شد و شماره 11 چاپ نشد. با پادرمياني و دعوت من جلسه اي در تاريخ 6/8/82 ساعت 30/19 با حضور آقايان: مهندس غلامعلي عرب، حمزه خسروي، رمضان عرب ، اسدالله عرب ، مصطفي عرب ، كريم شاهسون به منظور بررسي علل عدم چاپ و مشكلات سرراه در منزل من تشكيل شد كه پس از بحث و مذاكره صورت جلسه زير تنظيم و به امضا رسيد.
« بنام خدا. صورت جلسه بررسي مسائل و مشكلات نشريه آواي ماركده و بررسي راهكارهاي بهبود وضعيت نشريه در جلسه فوق الذكر كه روز سه شنبه مورخه 6/8/82 راس ساعت 30/19 تشكيل گرديد مشكلات موجود نشريه بررسي و مهمترين آنها كم مايه بودن مطالب ، عدم انجام مسئوليتها توسط اعضا اوليه و نپرداختن به مسائل و مشكلات اساسي روستا عنوان گرديد و راهكارهايي جهت بهبود وضعيت و ادامه كار نشريه عنوان گرديد كه اهم آنها به شرح زير است.
الف : نوشتن مطالب جديدتر و پرمايه.  ب : تعهد كاري بيشتر اعضا نشريه.  ج : پرداختن بيشتر به مسائل روستا از جنبه اطلاع رساني و گزارشگري.  د : نوشتن مطالب نقد و پرورش روحيه نقد پذيري.  ه : ارسال نشريه به صورت مجاني به مدارس و مركز بهداشتي درماني و نهضت سواد آموزي جهت نصب در تابلو اعلانات.  و : آقاي محمدعلي شاهسون و اسدالله عرب به عنوان مسئولين نشريه و آقاي حمزه خسروي به عنوان خبرنگار و آقاي رمضان عرب نويسنده مطالب نقد ( زير ذره بين ) ادامه كار دهند و افراد ديگر در نوشتن مقالات مختلف نشريه را ياري رسانند». به دنبال اين تصميم شماره 11 با تاخير بجاي اول آبانماه 82 روز 15 آبانماه انتشار يافت. بدين جهت از تاخير در چاپ از خوانندگان پوزش خواهي شد. « پوزش از همشهريان بزرگوار : نشريه آواي ماركده متاسفانه به دلايل مختلف در اول آبان ماه 82 منتشر نشد كه بدينوسيله از همشهريان عزيز پوزش مي طلبيم. براي جلوگيري از تكرار اين كاستي نياز به كمك ، همياري و همكاري همگان بوده تحصيل كردگان روستا و دانش آموزان با ذوق داريم كه با مقالات و نامه ها و تحقيقات خود ما را در اين زمينه ياري رسانند تا نشريه آوا بتواند مرتب و منظم در تاريخهاي تعيين شده خود با محتواي غني منتشر و باعث سربلندي روستا گردد. به اميد همكاري يكايك شما. آواي ماركده ».
      نشريه آوای مارکده تا شماره 11 بدون درج خبر نامه داخلی شورای اسلامی چاپ شد و از آغاز هم آوای مارکده بود و قرار هم نبود چيزی به تيتر آوای مارکده افزوده گردد ولی بخاطر فشارهايی که آقای رئيسی بخشدار سامان وارد کرد از شماره 12 خبرنامه داخلی شورای اسلامی مارکده بدان افزوده شد دليل فشار آقای رئيسی هم اين بود که هر نشريه ای يا بايد مجوز چاپ از ارشاد اسلامی داشته باشد و يا باِيد زير مجموعه و نشريه داخلی ارگانی رسمی و قانونی باشد حال چون نشريه شما مجوز ندارد پس بهتر است آن را زير مجموعه شورای اسلامی نماييد تا بصورت رسمی و قانونی باشد و ايرادی در انتشار نداشته باشد و من هم اين استدلال را درست و مطابق قانون يافتم و پذيرفتم و از شماره 12 زير تيتر آوای مارکده خبرنامه ... بدان افزوده شد که مورد اعتراض يکی دو نفر از خوانندگان و دوستداران آوا هم قرار گرفت که چاره ای ديگر نداشتيم اتفاقات بعدی نشان داد که آقای رئيسی بخشدار با اين پيشنهاد کمک بزرگی به ماندگاری آوا نموده است.
      به هرصورت گفتگوها در جلسه فوق ظاهر قضيه بود ريشه ها چيزهاي ديگري بودند و در پشت پرده چيزهاي ديگري نقش داشتند كه بسياري از مسائل را رقم ميزدند.
        يكي از آن ريشه ها نقش آقاي سيف الهي روحاني اعزامي به ماركده بود. ايشان بدليل اينكه من مسجد نمي رفتم  ، مريد ايشان نبودم ، داراي شخصيت مستقل بودم و چندين بار رو در روي او قرار گرفته بودم ( 15/12/81  و  16/4/82  و 18/8/83 ) و نيز سعايت تعداد اندكي از همشهريان ، مرا كمونيست مي پنداشت و بر اين باور بود كه من به جوانان توصيه مي كنم به مسجد نرويد و هدفم در روستا اين است كه مردم را بي دين و منحرف نمايم لذا در جلسات دارالقرآن ، مسجد ، خانه ها ، تجمع هاي اتفاقي و در برخورد با جوانان توصيه مي نمود به گرد من نيايند جمله معروفش در اين زمينه اين بود. « دور و برش را خالي كنيد » ايشان فكر مي كرد هدف من از راه اندازي نشريه به منظور دست يابي به اهداف فوق الذكر كه در ذهن او رسوخ كرده ، بوده است. براي نمونه در تابستان همان سال روزي در دفتر رئيسي بخشدار سامان بودم رئيسي گفت : « آقاي الهي نژاد امام جمعه سامان مدعي است كه شاهسون با راه اندازي نشريه مي خواهد افكار آقاي منتظري را تبليغ كند!!! ». كه گفتم : جل الخالق ، هيچگاه چنين فكري در ذهن من هم تداعي نشده و شما از اين بابت صد در صد اطمينان داشته باش.
        ريشه ديگر در قوم گرايي بوده و هست بدون اينكه ظاهر شود ، نمود يابد ، و حرفي از آن به ميان آيد ولي تاثير عميق خود را در موضوعهاي ديگر بروز مي نمايد نمونه اش ياد داشت مهندس غلامعي عرب كه اشاره خواهد شد. ايشان از من رنجش دارد ولي مي بينيم به پدر بزرگ من مي تازد. نمونه ديگرش شدت كينه و نفرت بي دليلي است كه آقاي بهرام عرب نسبت به من دارد كه باعث شده مدام بر عليه من تبليغ كند ، كارشكني كند ، اتهام زند ، و در ادارات و نزد اشخاص سعايت نمايد و...
      ريشه ديگر تحولات اجتماعي جامعه ما بوده و هست و آن تيپ و قشري هست كه در جامعه ما بوجود آمده و مي خواهد زندگي مستقل خود را داشته باشد ، انتخاب كننده باشد ، تفاوت ها برايشان زيبا تر از يكنواختي و يك شكلي هست لذا امر و نهي هاي مكرر در خصوصی ترين مسائل اشخاص مثل لباس پوشيدن و انگ چسباني برايشان ناخوشايند است عامل بوجود آمدن اين قشر و تيپ در جامعه كوته بيني و خشك و جزم انديشي متنفذان روستا بوده است اين تيپ و قشر در تصميم گيري هاي روزمره ، اظهار نظرهاي روزانه و سخن پراكني هاي معمول چندان به چشم نمي آمدند ، محسوب نمي شدند ولي در انتخابات چون راي مخفي است تاثير خود را مي گذاشتند اين قشر و گروه در نزد متنفذان كه؛ فرهنگ و قدرت جامعه را در دست داشتند جايگاهي شايسته نداشتند به شخصيتشان احترام گذاشته نمي شد جمعيتشان پراكنده ولي قابل توجه بود حال گروه همفكر آقاي سيف الهي اين تحول را يا نمي ديد و يا اگر هم مي ديد آنها را منحرف مي پنداشت و موجوديتشان را نمي خواستند بپذيرند بنابر اين به غلط فكر مي كردند من اين تيپ و قشر را بوجود آورده ام و گفته ام به مسجد و گرد سيف الهي نرويد.
        ريشه ديگر شخصيت مستقل من بود كه نمي خواستم مريد باشم ، دست ببوسم ، مدح بگويم ، تملق و چاپلوسي كنم و زير بار بيگانه اي بي سواد و بي ادب كه خود را حاكم بر مقدرات مردم روستا مي خواست ، نرفتم و حرفم را رك و راست زدم. چنين انديشه اي و رفتاري حد اقل در اين چند دهه در روستاي ما بي سابقه بوده لذا اين را بي ديني من مي پنداشتند نه شخصيت مستقل من، مردم دوستي من.
           ريشه ديگر منافع انديشي مخالفان آوا بود آنها براي حفظ موقعيت و نفوذ خود و تداوم منافع مادي شان مردم را در خواب ، بي اطلاع و مريد و دست بوس مي خواستند و مي خواهند حال نشريه آوا بعضي حرفها را ( نه همه را ) مي زد و مردم از مسائل پنهان جسته و گريخته اطلاعاتي كسب مي نمودند دو رويي ها و رياها هويدا مي شد. ( 1 توضيح را در پايان مقاله بخوانيد  )
و ريشه هاي ديگر...
         حال آقاي حمزه خسروي كه يكي از نزديك ترين افراد به آقاي سيف الهي بود زير فشار قرار داشت كه اين همكاري با آوا را قطع كند تا دور بر من خالی شود . و چنين هم شد آوا انتشار نيافت دلايل آن عدم همكاري ، كار زياد داشتن ، نرسيدن و نبودن مقاله و مطلب و... عنوان شد. كه به دعوت من جلسه گرفتيم در آن جلسه خيلي راحت گفت:  مسئوليت مستقيم نمي پذيرم. و خود را كنار كشيد و مسئوليت خبر نگار را هم عمل نكرد.
آقاي اسدالله عرب هم كه قرار بود دستيار من باشد كجدار و مريض و كم و بيش ، نه آنگونه كه شايد و بايد ، آمد و نيامد. بنابر اين چاپ و انتشار نشريه آواي ماركده خواسته و يا نخواسته با مسئوليت مستقيم تام و تمام من تداوم يافت و با شخصيت من عجين شد و با فراز و نشيب هاي فراوان تداوم داشته و دارد و من تمام مسئوليت خوب و بد و زشت و زيبای آن را مي پذيرم.
موارد زير را مي توان تا حدودي بهانه تشديد كننده اين فراز و نشيب ها دانست.
يك : قسمتي از سخنان شادروان غلامحسين خسروي در قسمت غارت ماركده و در آواي شماره 16 چاپ شد كه به نظر آقاي حمزه خسروي اين عبارت ها دروغ و نادرست است و موجب هتك حرمت شده. پس از چاپ ، آقاي حمزه خسروي زنگ زد و گفت : « اين عبارت نا درست و دروغ است و شما نبايد مي نوشتي». گفتم : از اينكه نوشته من باعث رنجش شما شده پوزش مي خواهم جمله اي بوده كه پدر بزرگت به من گفته است و من هم به عنوان نمونه براي بيان وضع موجود آن روز نوشته ام حال شما يك يادداشتي بنويس كه نا درست است ، دروغ است  و من يادداشت شما را چاپ مي كنم و رسما عذر خواهي هم مي كنم. ايشان گفت : « آنگاه بد تر مي شود » گفتم : حاضرم خودم از زبان شما بنويسم كه نادرست است. كه گفت : « فرقي نمي كند ، نه ،نمي خواهد ، همين طور مسكوت بماند بهتر است ». ولي متاسفانه ايشان هيچگاه نخواست مسكوت بماند و از آن به عنوان چماق استفاده كرده است. از اين چماق حد اكثر سوء استفاده را هم نموده است چون در هر نشستي آن را مطرح و با مظلوم نمايي تلاش نموده وجهه مرا تخريب نمايد در صورتي كه در عالم مطبوعات از اين رويدادها بسيار اتفاق مي افتد نويسنده اي در باره موضوعي نظر خود را ارائه مي دهد فرد ديگري آن را نادرست مي پندارد و با دليل نظر او را رد مي كند حال خوانندگان دلايل دو طرف را مي خوانند و داوري مي كنند. تحليل هاي تاريخي سرشار از اين نظرها ، تكذيب ها و توضيح هاست.
 يكي از دلايل اينكه ما زود از نوشته و يا گفته ي ديگري رنجيده مي شويم ضعف آگاهي و اطلاعاتي و شخصيتي ماست آنگاه در چنين مواردي متوسل به مظلوم نمايي مي شويم تا ضعفمان را جبران كنيم براي نمونه يكصد سال قبل در كشور ما انقلاب مشروطه بوقوع پيوست صدها كتاب درباره نقش انقلابيون نوشته شده كه ممكن است در كتابي فردي قهرمان و در كتابي ديگر همان فرد خائن محسوب شده و فرزندان و نوادگان اين اشخاص هم اين كتاب ها را مي خوانند ننه من غريبم راه نمي اندازند ناسزا هم نمي گويند شبنامه هم نمي نويسند شجاعانه و مؤدبانه نظر خود را با دلايل مي نويسند و در قالب کتابی به چاپ می رسانند و يا در روزنامه ای بر عليه آن كتاب چاپ مي كنند تا ديگران بخوانند و بدانند. نمونه کوچک آن نظر منفی من در تاريخچه مارکده نسبت به خان های بختياری است. شما کتابهای عبدالعلی خسروی را بخوانيد خواهيد ديد از آنها قهرمان و انسان های وارسته و شجاعی ساخته است حال می پرسيم کدام يک درست می گوييم ؟ بالطبع همه خوانندگان هم اين حق را دارند که نظر خاص خود را داشته باشند.
نکته قابل توجه در اين خصوص اين است که موضوع مورد اشاره در سالهای 6- 1295 اتفاق افتاده و شادروان غلامرضا خسروی بعد از جنگ جهانی دوم يعنی بعد از سال 1320 – 25 سال بعد  به مارکده آمده است. آيا ما حق نداريم در باره يک شهروند روستای ديگر حرف بزنيم؟ ( 2 )
دو : موضوعي ديگر كه روند مخالفت و تبليغ منفي بر عليه من و نيز نشريه آوا را تشديد نمود مقاله اي بود با نام « بانوي هنر مند » به قلم نگارنده كه در آواي شماره 23 چاپ شد چرا ؟! نمي دانم.  بهتر است آن مقاله را دوباره با هم بخوانيم.
بانوي هنرمند
گذشته ماركده را مي توان به چهار دوره تقسيم نمود. دوره سوم آن پس از انقلاب مشروطه و روي كار آمدن خان هاي بختياري در اين منطقه شروع ميگردد. پس از اينكه محمد علي شاه قاجار شوراي ملي را با دست لياخوف روسي به توپ بست و تعدادي از آزاديخواهان كشته و تعدادي فراري شدند استبداد صغير در كشور حاكم شد. در تبريز آزاد مردي از لايه هاي پايين و گمنام اجتماع به نام ستّار كه دلال اسب و قاطر و … بود و به خاطر دليري ها و شجاعت هايش لقب خان هم به او داده و به ستارخان مشهور شد ، اين استبداد را برنتافت و ابتدا يك تنه به مقابله برخاست. سرانجام بيشتر تبريز و تبريزيان 11 ماه در برابر ارتش محمد علي شاه ايستادگي نمودند. در اين هنگام از ديگر گوشه و كنار ايران نيز شورشها برخاست از جمله خان هاي بختياري به راهنمايي و درخواست سردار اسعد بختياري به مخالفت برخاستند و پس از اشغال اصفهان به سمت تهران حركت و سرانجام با كمك نيروهاي از شمال آمده ، تهران نيز تصرف و محمد علي شاه به سفارت روس پناهنده شد و دولت مركزي به دست بختياري ها افتاد. از اين تاريخ به بعد هر لري كه مي توانست اسبي و تفنگي از كسي تصاحب كند خود را خان ناميد و چون داراي پرورش و فرهنگ عشايري بودند و به دور از فرهنگ و تمدن و علوم ،  با طبيعت خشن پرورش يافته بودند مسائل عاطفي ، انساني ، اجتماعي و علوم و پيشرفت زمان را نمي دانستند و خود را مالك همه چيز مردم تلقي مي نمودند به همين جهت پس از كسب قدرت ، روستاهاي اين منطقه را بين خود تقسيم نموده و از مردم خواستند بدون قيد و شرط املاك خود را به آنها بفروشند آنهايي كه فروختند در ازاي فروش ملك خود پولي دريافت نكردند و آنهايي هم كه مقاومت كردند با فلك شدن ، اشكلك و ديگر شكنجه ها مجبور به واگذاري زمين خود به خان شدند. املاك روستاي ماركده سهم مكرّم پسر غلامحسين خان، مشهور به سردار محتشم بختياري شد. تا اين زمان روستاي ماركده ، روستايي پرنعمت و آباد بود و مردم در رفاه مي زيستند. باز شدن پاي خان هاي بي فرهنگ و تمدن به روستاي ماركده منشاء و سرآغاز شروع يك دوره توأم با فقر ، بدبختي ، زبوني ، بيچارگي و آوارگي مردم اين روستا شد. فقر بدان جهت كه محصولات توليدي كشاورزي به خاطر ايجاد رژيم ارباب و رعيتي از روستا خارج مي گرديد و چيزي براي ارتزاق مردم باقي نمي ماند و بدبختي از ان جهت كه اتفاقات ناگوار مثل غارت ماركده توسط رضا جوزداني و ناامني هاي منطقه نتيجه حضور ناميمون اين بختياري ها بود. زبوني از آن جهت كه مردم به خاطر درماندگي در زندگي روزمرّه و تحقيرهايي كه از خان ها مي ديدند و بيگاري هايي كه براي خانها انجام مي دادند شجاعت ، شهامت و عزت نفس خود را از دست داده بودند و آوارگي بدين جهت كه در اين دوره برخلاف دوره هاي قبل تعداد زيادي خانوار فقط به خاطر فقر و نجات از گرسنگي مطلق از روستا رفتند. در سال هاي 13-1311 بدستور رضا شاه ، بختياري ها املاك خود را فروختند. قسمت عمده زمين هاي كشاورزي ماركده را فردي اصفهاني به نام بمانيان خريد و مردم همانند برده از اربابي به ارباب ديگر انتقال داده شدند و اين بردگي تا انجام اصلاحات ارضي در سال 1346 تداوم يافت، مشخصه بارز اين دوره فقر و گرسنگي مطلق بود.
موضوعي ديگر هم كه باعث شده بود مردم روز به روز فقير تر شوند ورود كالاهاي متنوع ساخت اروپا به بازار ايران و نيز ماركده و نياز مردم به اين كالاها و نبود پول و درآمد جهت خريد و تهيه آنها بود. براي نمونه مردم قبلاً لباسهاي خود را با ريسيدن پشم و پنبه و بافتن پارچه، خود توليد مي كردند و مي پوشيدند ولي اكنون پارچه هاي چيت ارزان و رنگارنگ به بازار آمده بود ولي پول خريد نبود. مردم قبلاً خود تخت گيوه را از كرباسهاي كهنه تهيه مي كردند و رويه گيوه را نيز مي بافتند و پاپوش توليد مي كردند ولي حالا كفش هاي كارخانه اي آمده بود. قند ، چاي ، توتون و بعد سيگار به هزينه هاي خانوارها اضافه شده بود.پيشرفت علوم پزشكي و تزريق واكسن ها و سم پاشي ها باعث كم شدن مرگ و مير كودكان شده، در نتيجه جمعيت جوان خانواده ها زيادتر و نياز به مصرف بيشتر بود، از طرفي فرهنگ بورژوازي مبتني بر مصرف گرايي ، توسعه داد و ستد و مبادله كالا ، جايگزيني ارزش پول و ديگر تجملات زندگي به جاي همه افتخارات ، آهسته آهسته يك تحول در ذائقه هاي مردم بوجود مي آورد. اين تحول را چند نفر بورژواي روستا روز به روز گسترش مي دادند. اين بورژواها انواع كالاهاي پر زرق و برق توليد كارخانه اي ساخت اروپا را از شهر به روستا مي آوردند و به صورت نسيه در اختيار مردم مي گذاشتند و هنگام سرخرمن تمام محصولات توليد شده كشاورز را بابت طلب خود از او مي گرفتند در نتيجه كشاورز در پايان فصل برداشت تهي دست و گرسنه دوباره دست به سوي بورژوا دراز مي كرد. اين بورژوا نياز به مصرف را در ذائقه مردم ايجاد كرده بودند ولي به علت پايين بودن سطح فرهنگ ، بينش و دانش ، توانايي و امكان ايجاد توليد پول بيشتر را براي مردم فراهم نكردند بنابراين هيچ تحولي در زندگي مردم براي توليد بيشتر و بدست آوردن پول بيشتر بوجود نيامده بود و مردم خود را روز به روز فقيرتر احساس مي كردند.
در نزديكي هاي پايان اين دوره، اواخر دهه سي، دختر خانمي هنرمند به يكي از پسران روستا شوهر مي كند كه اگر او را فرشته نجات بناميم بيراهه نگفته ايم. اين دختر خانم در يكي از محله هاي رضوان شهر امروزي متولد مي شود. پدر نام او را فاطمه صغرا مي نهد. خانواده فاطمه صغرا در سنين كودكي وي به نجف آباد مهاجرت مي نمايند. در نجف آباد پدر توصيه مي كند كه دختر به كلاس آموزش قرآن برود ولي دختر به هنر بافندگي فرش علاقه داشته و با ميل و ذوق و علاقه خود به جاي مكتب ملاباجي به كارگاه مي رود و هنر بافندگي فرش مي آموزد. در سن 14 سالگي به خواستگاري اش مي آيند و پدر طبق عرف جامعه، بدون اينكه دخترش آمادگي براي زن خانه و مادر شدن داشته باشد و بدون اينكه مفهوم شوهر و شوهر داري را بداند و بدون اينكه خواست و رضايت او را بخواهد به خواستگار خانواده پسر از روستاي ماركده كه شناختي از وي نداشته و حال هم چندان شناخت ندارد جواب مثبت مي دهد.
فاطمه صغرا مي گويد :” من هنوز 14 سالم نشده بود كه مرا به عقد پسري در آوردند و فرداي آن روز نيز با لباس و هيأت عروس به ماركده آوردند و من آن روز اصلاً نمي دانستم شوهر يعني چه؟ چه ضرورت بوده كه من بايد شوهر كنم؟ و شوهر داري چگونه بايد باشد؟ و اين محل برايم بسيار ناگوار بود. غريبي و كم تجربگي من از طرفي و زن پدر داشتن شوهرم و اختلافات با هم زيستن در يك خانواده دست به دست هم داد و ماندن در اين روستاي دور افتاده و فقير را برايم طاقت فرسا نمود به همين جهت هرگاه به سمت نجف آباد مي رفتم از آپونه كه به آن سمت مي شديم بسيار خوشحال مي شدم و دل گرفتگي ام برطرف مي شد. اين حالت تا هنگامي كه بچه دار شدم ادامه داشت و بعد از آن ديگر به اين محل و آب و هوا و مردمانش و فرهنگش علاقه مند و برايم شيرين و جالب شد. وقتي كه وارد ماركده و ماندگار شدم روستا را بسيار فقير ديدم و مردمان به خاطر فقر شديد نحيف، پژمرده و دختران آن ژوليده، لباسهاي مندرس، نشسته و نرُفته بودند كه برايم ناخوشايند بود ولي كم كم برايم عادي شد. در روستا دختران مستعد جهت يادگيري بافندگي فرش وجود داشت ولي امكانات نبود و اين موضوع را من خوب درك كردم و هميشه در اين فكر بودم كه بتوان كارگاه قالي بافي داير نمود. روزي همراه شوهرم در مزرعه آغجوقايه خرمن مي ماليديم. يكي از دختران روستا كه پدرش مرده و يتيم بود به ما كمك مي كرد و با ظرف از جوي آب مي آورد. اين دختر هنگامي كه خالي مي رفت سرگين هاي خر را در كنار راه جمع كرده بود تا عصر جهت سوزاندن به خانه بياورد دشتبان مزرعه آمد و به دختر گفت : تو حق نداري سرگين ها را جمع كني و آنها را از دختر گرفت ، اشك در چشمان اين دختر يتيم حلقه زد. من به او گفتم : دعا كن يك دست تير و تخته قالي بافي به ماركده آورده شود آنگاه تمام اين مشكلات حل خواهد شد.آن دختر يتيم گفت: آيا آن روز مي رسد؟.  پس از اينكه قالي بافي را در ماركده شروع كردم همين دختر يكي از شاگردان اوليه من بود و خيلي زود بافندگي را آموخت و خود مستقلاً يك دستگاه قالي زد .“
آقاي محمد اسماعيل شاهسون همسر خانم فاطمه صغرا مي گويد :”  از همان ابتداي ازدواجمان در فكر بوديم كه كارگاه قالي بافي داير كنيم و ضمن اينكه درآمدي داشته باشيم اين حرفه را به ديگر دختران روستا آموزش بدهيم ولي چون جاده خوب نداشتيم و روستا از شهر هم دور بود كسي حاضر نبود براي يك دستگاه قالي از شهر به اينجا بيايد تا اينكه سال 1344 من خواستم به نجف آباد بروم با حيوان به آپونه رفتم و آنجا سوار وانت محمود شوفر شدم. در قلعه عرب يك مسافر ديگر سوار شد و من از او پرسيدم چكاره هستي؟ او گفت : نجف آبادي هستم و در اينجا قالي مي زنم. من گفتم: يك دستگاه قالي هم در ماركده براي خانم من بزن، و ايشان كه همان حاج مهدي بود قول مساعد داد و بعد از چند ماه به ماركده آمد و يك دستگاه دار قالي بافي زد “و اين نقطه آغازين و شروع صنعت فرش بافي در ماركده بود.
فاطمه صغرا مي گويد :”دختران روستاي ماركده استعداد خوبي جهت يادگيري داشتند. من در هر تخته فرش كه مي بافتم دو يا سه نفر را آموزش مي دادم و پس از اتمام آن تخته فرش آن دو يا سه نفر مستقلاً براي خود دار قالي مي زدند و هرگاه هم سئوال يا مشكلي داشتند مي رفتم و آنها را راهنمايي مي كردم. شادروان پدرم شوهرم در اين كار مشوق من بود و مي گفت كه به دختران كمك كن تا بتوانند يك لقمه ناني بدست آوردند و بخورند و من هم از اينكه توانسته بودم به دختران هنر فرش بافي را بياموزم خوشحال بودم و هيچگاه حسادتي در من بوجود نيامد حتي يك بار دختري يتيم از روستاي گرمدره آوردند كه من او را آموزش دهم يك وقت متوجه شدم سرش شپش دارد ، او را حمام دادم، لباسهاي خود را بر او پوشاندم ، لباسهايش را شستم و ايشان قالي بافي آموخت و رفت .“
شروع و نقطه آغازين قالي بافي در سال 1344 بود. حدود 2 سال طول كشيد تا تقريباً در تمام خانه هايي كه دخترخانمي وجود داشت دار قالي برپا شد و مردم به جهت رهايي از فقر و گرسنگي با شدت به اين كار روي آوردند و زن و مرد، دختر و پسر شبانه روز مشغول كار شدند و روستا آهسته آهسته از گرسنگي نجات يافت و مردم به فكر تهيه وسايل ديگر زندگي افتادند. در همان يكي دو سال اول يكي دو نفر از جوانان روستا به فكر افتادند كه با آموزش نصب و ديگر مراحل و فنون، اين صنعت را بومي كنند و خود شخصاً تمام مراحل مثل نصب دار، دواندن چلّه، تهيه نقشه، فراهم آوردن و آماده كردن مراحل اوليه، پايين كشي و ديگر كارها را انجام دهند تا نياز به آمدن غريبه به روستا نباشد. انگيزه بومي كردن و خود افراد روستا كارها را بدست گرفتن ، انديشه اي بود عالي و مردم از اين فكر حمايت نمودند و اين كار عملي شد و پس از 3 تا 4 سال فرد نجف آبادي ناگزير شد كه چند دستگاه دار قالي خود را به همان افراد بومي بفروشد. موضوعي كه افراد بومي مردم را براي بيرون كردن حاج مهدي نجف آبادي تهييج مي كردند اين بود كه: چرا غريبه به خانه شما بيايد؟ چرا حاصل دسترنج شما را نجف آبادي بخورد؟
ولي با گذشت زمان و فرايندي كه صنعت فرش در ماركده داشت و روندي كه همين افراد بومي نسبت به پرداخت دستمزد بافندگان در پيش گرفتند انسان را به ياد داستاني كه سعدي عنوان كرده مي اندازد. سعدي مي فرمايد:
شنيدم گوسفندي را بزرگي                 رهانيد از دهان و دست گرگي
شبانگاه كارد بر حلقومش بماليد                روان گوسفند از وي بناليد
كه از چنگال گرگم در ربودي              چو ديدم عاقبت گرگم تو بودي
زيرا استادكار نجف آبادي پس از اتمام بافتن فرش و فروش آن ناگزير بود پول بافنده را يكجا بدهد ولي استادكاران بومي كه همان بورژواهاي روستا بودند اجناس مورد نياز بافنده را از شهر آورده و خرده خرده به صورت نسيه با قيمت بالاتر به وي مي دادند و پس از اتمام بافت فرش، بافنده يا چيزي طلب نداشت و يا مقداري هم بدهكار بود و ناگزير مي گرديد مجدداً از همين استاد كار دار قالي بزند و اينان چون رقيبي در روستا نداشتند و مردم هم سخت نيازمند بودند استثمار و بهره كشي دوچندان بود.
نتيجه مثبتي كه مردم ماركده از صنعت فرش بافي گرفتند عبارت بود از : نجات از گرسنگي، رونق بخشيدن به زندگي مادي با بهتر كردن مواد غذايي، بهداشتي، پوشاك و مسكن و رفتن به مسافرت زيارتي. در اين فرآيند كمي تغيير در بينش مردم نسبت به دختر بوجود آمد. تا اين زمان مردم تنها پسر و مردان را نان آور مي دانستند ولي حدود سه دهه دختران روستا توانستند علاوه برنان آور بودن زندگي را نيز رونق و كيفيت آن را بالا ببرند به همين جهت دختران ارزشمند شدند و جهيزيه آنها زيادتر شد، تجملات زندگي آنها افزون گشت و …
اين صنعت داراي نتايج منفي هم بود. بر اثر كار شبانه روزي اكثر دختران و زنان بعدي روستا به ضعف بينايي دچار شدند. به علت نشستن مدام روي تخته قالي بافي شكل و فرم و تناسب بدن آنها ناموزون و بدقواره شد. به علت سود حاصل از بافندگي پدران چندان تمايل به فرستادن دختران خود به مدرسه جهت كسب علم و دانش نداشتند نتيجه آن بوجود آمدن جامعه اي بي سواد و با فرهنگي عقب مانده بود و سرانجام سود اصلي حاصل از دسترنج دختران ابتدا نصيب چند نفر بورژواي روستا شد كه صاحبان دار قالي بودند و اين بورژواها به علت عدم شناخت و معرفت نوع دوستي سرمايه بدست آورده از دسترنج دختران روستا را به جاي اينكه در روستا سرمايه گذاري و ايجاد اشتغال و درآمد نمايند در نجف آباد به شكل مسكن و ماشين سرمايه گذاري نمودند كه خود خيانت و دهان كجي به همه مردم از جمله همان دختران روستا بود و در نهايت واسطه ها و دلالهاي فرش در بازار از آن بهره ها بردند. با همه اين اوصاف خدمات ارزنده خانم فاطمه صغرا رحيمي به مردم ماركده ارزشمند بود و شايان تقدير است گرچه خود سود مادي نبرد. بدون شك نوجوانان فعلي كه مردان و زنان آينده روستا خواهند شد برخلاف نسل ميان سال و بزرگسال كنوني كه غرق در زندگي مادي اند زحمات صادقانه كساني را كه به نوعي منشأ خدمات به مردم روستا شده اند را پاس خواهند داشت و ارج خواهند نمود.                               
                                                                                                                                                        محمدعلي شاهسون ماركده 29/12/82
            پس از انتشار مقاله بانوي هنرمند يك پاكت نامه اي توسط آقاي محمد عرب بدست من رسيد كه حاوي چند برگ نوشته با امضاي غلامعلي عرب بود. كه در آن به پدر بزرگ من تاخته بود و او را به ظالم بودن متهم نموده بود كه بار علف آقاي عزيزالله را در كنار مزرعه اش از او گرفته است و... و چون ظالم بوده قلعه اش اكنون تبديل به ويرانه شده است!! ويراني كنوني قلعه نشانه ظلم او تلقي شده بود و در پايان مرا تهديد كرده بود كه حواسم را جمع كنم و پايم را از گليم خود دراز تر نكنم و گرنه...
        تيم مخالفان آوا به رهبري آقاي سيف الهي روز به روز منسجم تر، تعدادشان افزون تر، خشمشان بيشتر و كينه شان شديدتر مي شد. آقاي سيف الهي و تيم او چنان فضا را بويژه از تير ماه تا بهمن ماه 83 تنگ نمودند كه بسياري از خوانندگان آوا بخاطر دوري از اتهام از خريد و خواندن آوا صرف نظر نمودند و يا مخفيانه مي خريدند و مي خواندند. آقاي سيف الهي و گروه هوادار او آوا را ؛ گمراه كننده ، ضد دين ، به مقدسات توهين مي كند مي ناميدند  و كار مرا ضد فرهنگ مي خواندند. و به خوانندگان و نيز فروشنده آوا تذكر مي دادند كه گناه مي كنيد. وقتي پرسيده مي شد كه آوا به كدام مقدس توهين كرده است ؟ مي گفتند به آقاي سيف الهي!! ( انحطاط فكري و اخلاقي را بنگريد ) و منظور از توهين اطلاق كلمه بيگانه به ايشان در مقاله قصه هاي پر غصه چاپ شده در آواي شماره 29 بود. كه با هم قسمت دوم اين مقاله را كه مربوط به همين موضوع است مي خوانيم.
- واژه آوا مخفف كلمه آواز است و به معني بانگ، ندا و صوت در زبان فارسي به كار مي رود. براي نمونه، رودكي استاد شاعران در آغاز قرن چهارم هجري قمري مي گويد:« اي بلبل خوش آوا، آوا ده » و نيز فردوسي بزرگ مي گويد:
چه آواي ناي و چه آواز چنگ       خروشيـدن بوق و آواي زنگ
خداونـد راي و خـداوند شـرم        سخن گفتن خوب و آواي نرم
 آوا با پسوند ماركده نام نشريه اي است كه در روستاي زيبا و با صفا و كوچك ماركده، هر دو هفته يكبار با رنج و مشقت بسيار به چاپ مي رسد. با توجه به معاني داده شده «آواي ماركده» يعني صداي ماركده، آيا چنين است؟ و اين نشريه صداي مردم ماركده است؟ اگر نه، به چه دليل؟ و اگر آري، به چه سند و مدرك؟ و اگر نيست، چگونه مي تواند صداي مردم باشد؟ پاسخ اين پرسش ها نياز به تحقيق، كنكاش و  كندوكاوي عميق جامعه شناسي دارد و فرد يا افراد بي طرف و عالمي را مي طلبد كه هم بافت فكري، فرهنگي، اجتماعي و تاريخي روستا را بشناسد هم جامعه ايران و جهان را و هم زمان و مكان كه ما در آن قرار داريم و هم محتويات مقالاتي كه در آوا چاپ شده را دقيق خوانده باشد. ميداني است بزرگ براي جوانان پژوهشگر و دانش پژوه روستا، و اما موضوعي كه مي خواهم در اين جا بيان كنم قصه غم انگيز تولد و تداوم زندگي آواي ماركده است در ماركده، كه مصداق ضرب المثل عاميانه اي است كه مي گويند «درونش خودمان را مي كشد بيرونش مردم را»
 « آواي ماركده » در بيرون از روستا بويژه در ميان ادارات دولتي كه روستا را مي شناسند  وجهه خوبي پيدا كرده. آوا توانسته به روستا ابهت و اهميت خاصي بدهد به گونه اي كه وقتي مي شنوند كه در روستا نشريه اي منتشر مي شود با ديده تحسين مي نگرند و مي پرسند «روستا و نشريه!!؟» و بعد مي افزايند« بايد فرهنگ مردمان روستا بسيار بالا باشد » و خواهان شماره هايي از آوا جهت مطالعه و آشنايي مي گردند. ولي وقتي در درون روستا اين پديده را بررسي مي كنيم مي بينيم ديد و بينش مردم بسيار متفاوت از بيگانگان است و بنظر مي رسد گفته آقاي حبيب شاهسون در مقاله منفي نگري درست باشد. چرا ديد ها اين چنين متفاوت و متضاد است؟
 يك عادت در ميان ما مردم وجود دارد كه كم كم قسمتي از فرهنگ ما شده، با اين كه در بسياري از جاها زيانبار هم هست ولي بدون توجه به زيانش آن را در جامعه به كار مي بريم و آن اين است كه بعضي از ما مردم، از آن جايي كه خودشيفته هستيم، خودمان را بهترين مي دانيم و در مقابل، ديگران را ناقص و ناصواب تلقي مي كنيم. هرگاه موضوعي در روستا مطرح مي شود، يا پديده جديدي به وجود مي آيد، اگر آن پديده ستاينده ما نباشد، و يا به خودشيفتگي ما نيفزايد و يا اگر ما در مصدر آن پديده نباشيم، فكر مي كنيم آن پديده بر باطل است و نادرست. بنابراين آن پديده را طرد مي كنيم، تحقير مي كنيم، به زشتي از آن ياد مي كنيم، و سرانجام از آن قهر مي كنيم، دوري مي كنيم و خود را قهرمان هم مي دانيم. حال وقتي رفتار اين افراد را تجزيه و تحليل كني، مي بيني اين ها از آن جايي كه ناتوان از رقابت در جامعه هستند و آن پديده جديد را نيز به خوبي نمي شناسند، براي پوشش ضعف و ناتواني خود شيوه قهر را پيشه مي كنند تا ناگزير نباشند به ميدان بيايند و ضعف آن ها آشكار گردد. اين اتفاق ناگوار اكنون در روستاي ما روي داده و گروهي بنابر توصيه و سفارش نابخردانه بيگانه اي كه «دور و برش را خالي كنيد» ، كمك ها و مساعدت هاي خود را از مولود جديد روستا، يعني نشريه آوا ، دريغ مي دارند. بدون شك رفتار ناصواب اين دوستان زيانبار است و باعث ركود و هدر رفتن نيروها و انرژي ها و پتانسيل هاي موجود در روستا مي گردد، اين عدم همكاري و نيز در بعضي مواقع توصيه ها و بزرگ نمايي هاي منفي اين دوستان در تاريخ روستا ثبت و فرزندان و نوادگان ما قضاوت خود را خواهند داشت.
نمونه زير نتيجه توصيه و سفارش هاي منفي اين دوستان است لطفا بخوانيد. در ابتداي كار آوا، نوجواني درباره اعتياد نامه مي نوشت، ولي از نوشته هاي او مشخص بود كه مطالعه و اطلاعات در اين زمينه ندارد. آبان ماه 1382 در يكي از جلسات            « جمعيت پيشگيري از اعتياد بخش سامان» شركت داشتم. در آن جلسه به هر يك از شركت كنندگان يك جلد كتاب داده شد. نام اين كتاب « پرهيز از وابستگي به مواد مخدر و به سوي درمان و رهايي» بود. نويسنده آن دكتر شهرام مقدس رئيس سازمان بهزيستي استان چهارمحال و بختياري بود. در همان جلسه من يك نگاهي به تيتر هاي كتاب انداختم و كتاب را جالب يافتم، همان لحظه ياد نوجوان افتادم و با اصرار 5 جلد از اين كتاب را گرفتم و تصميمم اين بود كه يك جلد از اين كتاب را به اين نوجوان بدهم. با شور و شوق زنگ زدم ، مادر نوجوان گوشي را برداشت، گفتم "به فلاني بگو با من تماس بگيرد چون مي خواهم يك جلد كتاب به او بدهم." تماس گرفته نشد. مجددا تماس گرفتم خود نوجوان گوشي را برداشت، داستان را مفصل گفتم. گفت "مي آيم مي گيرم " ولي نيامد. مجددا پس از چند روز دوباره زنگ زدم. مادرش گوشي را برداشت و گفت " مي گويم بيايد " ولي باز نيامد دوباره زنگ زدم و … سر انجام از لابلاي حرف هاي او فهميدم به او توصيه شده كتاب هاي فلاني گمراه كننده است!
در اين جا بد نيست بدانيم يكي از علل مهم پويايي و رشد يافتگي جامعه هاي پيشرفته، وجود بستر هاي فرهنگي مناسب و برخورد هاي سالم توام با  احترام و مسالمت آميز آراء و انديشه ها در آن جامعه بوده است و نشريه آوا مي تواند حداقلي از اين سيستم را فراهم نمايد. جا دارد جوانان تحصيل كرده علاقه مند به روستا دست در دست يكديگر داده و با تقويت آوا فرهنگ روستا را تعالي بخشند.
                                                                                                                                                                    محمد علي شاهسون 5/5/1383
      حلقه محاصره مخالفان بر موافقان آوا قوي تر و تنگتر مي شود و فشار بر خوانندگان و حاميان آوا شديد تر مي گردد و هدف ديگر تعطيلي آوا بوده است يكي از طرفداران آوا محمد عرب مخابراتي است طي چند جلسه با آوردن دلايل از ايشان مي خواهند كه همكاري و همراهي خودش را قطع كند كه دفاعيات او در جلسات راه بجايي نمي برد و عصيان مي كند و مقاله مشهور دورويي چرا را مي نويسد كه در اواي شماره 34 چاپ مي شود كه با هم دوباره آن را مي خوانيم.
 دورويي چرا؟
با سلام خدمت خوانندگان آوا، مدتي است اين واژه دورويي مرا عذاب مي دهد، فكر مي كنم دورويي را جهت حفظ آبرو به كار مي بريم، و آبرو يعني يك واژه پرده پوشي. يعني يك انجام عمل ناشايست پرده را دريدن و هويت اصلي را مشخص كردن. بعضاً اعمال ناشايست را انجام مي دهيم و سعي مي كنيم كسي متوجه نشود و اگر كسي متوجه نشد حفظ آبرو و هويت كرديم و خلاف آن، آبروي خود را از دست داده ايم. يعني عملاً يك دروغ را انجام داده ايم، چرا كه تظاهر به آنچه نيستيم كرده ايم. اگر درون و برون، ظاهر و باطن يكي باشد فكر مي كنم نيازي به حفظ آبرو نباشد. اگر اعمالمان خردمندانه باشد و بر اساس عقل و تفكر، شايد آبرو معنا و مفهومي نداشته باشد. و اگر عقل و خرد را با بينش تقوي و ايمانمان در هم بياميزيم و آنگونه عمل كنيم كه دستورات و موازين اسلام باشد؛ به حق، خرد و انديشه مان با دين و ايمانمان تضاد نخواهد داشت. عليرغم رنجي كه از دورويي مي كشم خودم نيز مراعات نمي كنم و اغلب فكر مي كنم شخص دورويي هستم. وقتي خوب به عمق و ريشه قضيه فكر مي كنم مي بينم خيلي هم مقصر نيستم چرا كه دو رويي با گوشت و خونم عجين گشته و در آميخته، كه محصول محيط و اجتماع است و اثراتي است كه از آنها گرفته ام. اگر بخواهم خلاف دو رويي عمل كنم، هويت اصلي ام را مشخص كرده ام و تحملش برايم سخت و زجر آور است. و از اينكه پرده پوشي و حفظ آبرو مي كنم و عملاً مرتكب دروغ مي شوم رنج نمي برم، چرا كه آنقدر در زندگي روزمره ام زياد شده است كه فكر نمي كنم دروغ است. مدتي است كه سعي و تلاش مي كنم كه پرده ها را كنار بزنم و واقع بين باشم و مي بينم عجايبي را كه واقعيت دارند و چاره اي ندارم بجز اينكه بگويم عجيب ولي واقعي. چرا بايد اين طور باشيم؟ چرا هميشه در حال تظاهر هستيم؟ چرا واقعيت ها را كتمان مي كنيم؟ چرا به صلاح اعمال و رفتار خود سخن مي گوييم؟ چرا خوب حرف مي زنيم ولي حرفهاي خوبي نمي زنيم؟ واقعاً دل آدم به درد مي آيد وقتي خوب مي بيند. قضاوت ها به چشم شده است و عقلمان به چشممان. هر چه را به ظاهر مي بينم به باطن قضاوت مي كنيم. چرا نبايد درك كنيم؟ لمس كنيم؟ حس كردن ها كجا رفته؟ چرا اهم و مهم بودن ها را به صلاح خود و منافع خود تعبير مي كنيم؟ چرا در كم كاري ها توجيه مي كنيم؟ چرا نمي خواهيم واقعيت ها را بپذيريم؟ چرا به گفته هاي خودمان عمل نمي كنيم؟ چرا توجه نمي كنيم كه جواب خيلي از سوالاتمان در توضيحاتمان نهفته است؟ اگر پيرامون مطلبي صحبت مي كنيم و تآييد مي كنيم در پايان عرايضمان همان را نقض كرده ايم. چرا از واقعيات تلخ گريزانيم؟ با هم هستيم در حالي كه به همنوعانمان توجه نداريم، چرا در وقت تنگدستي ديگران، احساساتمان گل نمي كند؟ چرا خير بودنمان را به رخ مي كشيم و قولنامه بابت ضمانت خيراتمان را پشت پرده نگه مي داريم؟ چرا اعمال نيكمان را با به رخ كشيدن و منت گذاشتن، پوچ و بي ارزش مي كنيم؟ چرا تك بعدي فكر مي كنيم؟ و چرا در شب نيمه شعبان بين نماز مغرب و عشاء مداحي را سر لوحه كارمان قرار مي دهيم و نمي بينيم كه حداقل 25 نفر را از نماز جماعت عشاء محروم كرده ايم، چرا توجه نمي كنيم شايد همه آنهايي كه نشسته اند راضي نباشند؟ بهتر نبود مداحي را بعد از نماز عشاء برگزار مي كرديم كه مزاحمتي را براي كسي فراهم نكرده باشيم و شيفتگان حضرت مهدي (عج) را بعد از نماز به فيض برسانيم. چرا توجه نمي كنيم كه به زور نگه داشتن مردم بين دو نماز ارزش معنوي كار را از بين مي برد؟ و آنوقت در جلسه با هم، هم ناله مي شويم كه شورا و دهياري در مناسبت ها شركت نمي كنند كه از مشكلات و درد مردم آگاه باشند. چند درصد از مردم روستا به مسجد مي آيند؟ آيا مي توان گفت كه مشكلات مردم به اهل مسجد مربوط مي شود؟ يا آنهايي كه به مسجد نمي آيند اهل دين و نماز نيستند؟ وظيفه شورا مگر به غير از رسيدگي به مشكلات و مسائل عمراني روستا است. آيا مشكلات و مسائل فقط به مسجد خلاصه مي شود و بس؟ چرا اينقدر از خود راضي هستيم؟ مداحي بين نماز را ارزش مي دهيم ولي گرفتن وقت نمازگزاران را توجهي نداريم. به شورا و دهياري خرده مي گيريم كه چرا در مناسبت ها شركت نمي كنند ولي مستقيم از شورا و دهياري انتقاد نمي كنيم و بابت پي گيري كارها كه  كه براي مشكلات روستا مي كنند توجهي نمي كنيم. گاز مي خواهيم ولي خودياري پرداخت نمي كنيم. دهياري مي خواهيم ولي عوارض پرداخت نمي كنيم. راي به شورا مي دهيم ، سر دست بلند مي كنيم، ولي ياري نمي كنيم. به جلسه دعوت مي شويم ولي شركت نمي كنيم. براي برگزاري جشن ميلاد هزينه مي كنيم، چشم و هم چشمي مي كنيم، ولي به ظروف يكبار مصرف پخش شده در خيابان توجه نمي كنيم. واقعاً بايد بر اين جامعه فهيم افسوس خورد، از كاه كوه مي سازيم ولي كوه را با آن عظمت نمي بينيم. احساس خطر فرهنگي مي كنيم، ولي چاره اي نمي انديشيم و دفاع نمي كنيم.
و اما از آقاي مهندس غلامعلي عرب سئوال مي كنم كه كجا شورا و دهياري جهت جلسه هماهنگي جشن دعوت شده اند و شركت نكرده اند؟ كتباً دعوت شدند يا شفاهاً؟ چگونه اثبات مي كنيد؟ دوستان و خوانندگان؛ اين بنده حقير بارها به دوستان  اعلام كرده ام روستايمان در زمينه دهياري ضربه مي خورد و از قافله عقب مي ماند. چند ماه پيش كتباً  استعفايم را به شورا اعلام كرده ام ولي خوب چندان مورد توجه قرار نگرفته است. مي دانيد چرا؟ چون كسي حاضر به همكاري نيست. همين جا باز اعلام مي كنم هر كس حاضر است همكاري كند بسم الله. درست در ايام نيمه شعبان آب آشاميدني دچار مشكل حادي شده بود، و وظيفه قانوني اين حقير بود كه به شكلي حل نمايم و همه در جريان امر بوديد. انصافاً رسيدگي به مشكلات آب مهم تر بود كه تمام وقت و فكر و ذكر مرا پر كرده بود يا جشن نيمه شعبان؟ پس اهم و مهم بودن كجا رفت؟ چرا كاري را كه انجام مي دهيم سعي مي كنيم غوره در چشم ديگران كنيم؟ و ارزش معنوي آن را از بين مي بريم؟ چرا در طول سال به رنج و مشقتي كه همنوعانمان متحمل مي شوند توجهي نداريم؟ و سخني با اهل مسجد دارم، از شما سئوال مي كنم، جلسه اي گرفته ايد، شورا و دهياري را مورد انتقاد قرار داده ايد، كار بسيار خوب و با ارزشي انجام داده ايد ولي بهتر نبود حداقل يكي از اعضا شورا و دهياري را احضار مي كرديد تا جواب سئوالات شما را پاسخ دهد؟ آيا تنها پيش قاضي رفتن و خوشحال برگشتن نيست؟ در شماره 33 آوا طبق گزارش آقاي رمضان عرب كه اعلام كرده بود در مورخه 2/7/83 در مسجد جلسه اي با حضور 20 نفر تشكيل و انتقاد و ايراد هايي از شورا و دهياري گرفته شده، صورت جلسه تنظيم و تحويل حاج نعمت الله داده شده است كه برسد بدست  شورا يا دهياري، كه ايشان هم داده است به مهندس غلامعلي كه اين كار را بكند، امروز كه اين نوشته را مي نويسم و 17/7/83 است از صورت جلسه خبري نيست. چرا به راي و نظر خود احترام نمي گذاريم؟ شما كه عنوان كرديد آقاي عبدالمحمد عرب رئيس شورا از مسئله حمام براي دفتر موقت دهياري خبر ندارد، اين موضوع را با ايشان در ميان گذاشتم گفتند: ” كه من چنين چيزي نگفتم.  از آقاي شاهسون يـــك نسخه از صــــورت جلسـه گرفتم و به هيات امنا داده ام كه اگر باز مخالفت كردند چاره اي ديگر بينديشيم “. اين حرف و حديث هاي پشت پرده جز اينكه ضربه محكمي به آينده روستا و توسعه ماندگار روستا خواهد زد، چيزي در پي نخواهد داشت. سعي نكنيم بين مسجد با دهياري و شورا فاصله اي بيندازيم و از هم جدا ببينيم، كه هر كدام در جايگاه خود و در كنار هم ضرورت خاصي دارد.
سخني هم با دوستان دارم؛ با آنهايي كه سنگ بناي آوا را گذاشتيم. به وعده خودمان كه قرار بود هر كدام تحت موضوعي مطلب بفرستيم عمل نكرديم و بعد توجيه كرديم. ابتداي خالي كردن ميدان توجيه اينگونه بود كه: وقت نكردم، كار داشتم، در شماره آينده جبران مي كنم. و اينك كه يكسال و اندي از تولد آوا مي گذرد توجيه اين است كه: بينش و عقيده ما با آقاي شاهسون همخواني ندارد لذا همكاري نمي كنيم. يعني عملاً ميدان را براي فعاليت بيشتر آقاي شاهسون كه مي پنداريم كار ضد فرهنگي انجام مي دهد خالي كرديم. سردبير، مدير مسئول و سردبيران اوليه آوا چه كساني بودند. جلساتي كه قرار بود جهت بررسي مطالب رسيده و مجوز چاپ گرفته شود چگونه بدست فراموشي سپرده شد. آوا مطالعه مي كنيم و دنبال نقطه ضعف ها مي گرديم، همه اش منفي نگري. همين آواست كه شركت آب و فاضلاب را به فكر چاره انديشي براي بهتر شدن وضعيت آب آشاميدني واداشته است. همين آواست كه مشكل اينترنت را پي گيري كرده و طبق قولي كه از مهندس كوهي گرفته بود مشكل را حل كرده است. همين آواست كه مورد توجه بخشداري سامان قرار گرفته. همين آواست كه سبب شده نهادها و ارگانها با ديدي مثبت و بازتر به روستاي ماركده نگاه كنند.
نشريه يا خبرنامه آوا يك عمل بالفعل مثبتي است براي روستا. منتهي بايد تغذيه شود، هدايت شود و بايد تداوم داشته باشد. چرا كه تعطيلي آوا مشكلي را حل نخواهد كرد بلكه اين اثر مخرب را در اذهان خواهد گذاشت كه اگر چند صباحي ديگر به فكر گروهي ديگر افتاد همين سابقه سوء اجازه نخواهد داد كه كار به راحتي ميسر شود. براي نمونه مي توان اثر سوء‌ مخابرات را مثال بزنيم كه در اذهان گذاشته و امروز مانع شده مشاركت مردمي را در زمينه گاز به حداقل ممكن برساند. در نتيجه چه كسي ضرر خواهد كرد؟
دوستان عزيز اگر باهم هم قسم شويم و بخواهيم بجاي آواي ماركده ناواي ديگري راه بيندازيم فكر مي كنيد چقدر تداوم داشته باشد؟ آوا خبر نامه بدون مجوزي بيش نيست، تعطيل كردنش كاري ندارد ولي مشكلي را هم حل نخواهد كرد. اگر از مطالبي كه محمد علي شاهسون با نام خود در آوا درج مي كند دلخور شده ايم چرا رودررو صحبت نمي كنيم و دفاع نمي كنيم. ما كه بر اين باوريم كه غيبت كردن سخت عقوبت دارد و تكيه كلاممان « الغيبت و اشد من الزنا» مي باشد چرا خود رعايت نمي كنيم. چه بسا در پس غيبت هايمان تهمت هم مي زنيم. اگر توانايي داريم مسئوليت آوا را حتي با نام ديگر بر عهده بگيريم و مطالب شاهسون را اگر صلاح ديديم به چاپ برسانيم. چرا براي دفاع دست به اين و آن دراز مي كنيم و خودمان عقب مي كشيم؟ چرا با چنين اعمال و رفتاري بذر نوميدي را در دل آنهايي كه قصد خدمت دارند مي كاريم؟ چرا دورويي؟ براي چه دورويي؟ تا كي دورويي؟ بخدا از قافله عقب مانديم. كمي عاقلانه تر بينديشيم و … واقع بين باشيم.
                                                                                                                                                                             محمد عرب 17/ 7/ 83
سه : در اين هنگام آقاي رمضان عرب مقاله اي نوشت با عنوان شوراي اسلامي پاسخ دهد كه در آواي شماره 27 چاپ شد. اين مقاله دو نفر اعضا شورا آقايان ؛ عبدالمحمد عرب رئيس شورا و سيد اسماعيل حسيني نايب رئيس شورا را نيز سخت بر آشفت ، رئيس كه قبلا در صف مخالفان بود مخالفتش شديد تر شد و نايب رئيس هم با اين مقاله به صف مخالفان پيوست. و پاسخي كه من با نام پاسخ منشي شورا هم به رمضان عرب دادم و در آواي شماره 31 چاپ شد بر نگراني ، ناراحتي و مخالفتشان افزود. هر دو مقاله را با هم دوباره مي خوانيم.
شوراي اسلامي پاسخ دهد
در زمينه تمام شكوفائيهاي اقتصادي- سياسي- اجتماعي- فرهنگي-بهداشتي- صنعتي و… مطالعه داشتن و داشتن علم و دانش است و موثرترين راه رشد و اجراي مديريت اجتماعي، پذيرفتن انتقادها و توجه نمودن به آنها و استفاده كردن از انتقادها و پيشنهادها در برنامه ريزيهاي يك مجموعه همانند شوراي اسلامي مي باشد. پس از گذشت يكسال از كار شوراي اسلامي دور دوم بر آن شديم كه مصاحبه اي با شورا داشته باشيم. به سراغ آقاي محمد علي شاهسون رفتم، وي بيان داشت كه بنده تا حدودي حرفهايم را زده ام و در آوا هم منتشر شده است و گفت:" كه به سراغ رئيس شورا آقاي عبدالمحمد عرب برو و با وي مصاحبه كن"؛ ولي ايشان بعد از چند بار هماهنگي تلفني، هر بار به دليلي از مصاحبه كردن شانه خالي نمود. ناچاراً به سراغ آقاي سيد اسماعيل حسيني رفتم ولي وي هم مايل به انجام اين كار نشد و در آخرين بار كه درخواست مصاحبه را تكرار كردم ايشان گفت: " يه چيزي بنويس، برو و ولش كن ". بنابراين در عجبم كه چرا اعضاء شوراي اسلامي ماركده براي سئولات مطرح شده و يا انتقادهاي وارده و منتشره در آواي ماركده توجهي نكرده اند و اگر هم مدعي است كه از سئوالات مطرح شده و يا انتقادها بي خبر بوده پس چرا به انتقاد بحق يا نادرست آقاي مهندس غلامعلي عرب مبني بر شريك شدن دردانه هاي شورا در طرح وحدت در جبهه پاسخ برآمد و بر مابقي انتقادها و سئوالات جوابي نداد. به بنده ثابت شده است كه اعضاء محترم شورا اصلاً خبرنامه داخلي شورا را قبول ندارد و مطالب آنرا مطالعه نمي كند و نتيجه مي گيرم كه شورا به پديده اطلاع رساني و مسائل فرهنگي اجتماعي بهايي نمي دهد و ارزشي براي آن قائل نيست، اگر غير از اين بود جداي از بحث مصاحبه، حداقل عملكرد يكساله خود را در پايان سال منتشر مي نمود و برنامه ريزي سال آينده را به اطلاع مردم خوب ماركده مي رساند. بهر حال از ادامه حرفهايم مي گذرم و به اصل موضوع مي پردازم و سئوالات كليدي را از شورا مي پرسم به اميد اينكه شورا با بينش درست و فهيم به آنها پاسخ لازم را بدهد:
1-براي حل معضل سرويس هاي خط شهركرد- ماركده چه فكري كرده ايد؟ سرويس ها مسافري هستند يا كاميون حمل بار ؟!  2-  چه كار عملي براي آسفالت گرم جاده صادق آباد – آپونه انجام داده ايد؟  3-  با جاده دره ماركده كه در حال كاشته شدن است چه كرده ايد؟  4-  مسئله بناي تاريخي حمام پائيني ماركده به كجا ختم شد؟ شنيده ها حاكي از آن دارد كه قرار است كاملاً تخريب شود و به جاي آن ساختمان دهياري احداث شود؟ چرا دوگانه تصميم مي گيريد؟  5- براي رفع مشكل بيكاري جوانان چه راهكارهايي را پيگيري كرده ايد؟    6-  براي ورزش جوانان چه كاري كرده ايد و چه برنامه اي داريد؟ طرح احداث ميدان فوتبال آقدش از كجا بيرون آمد؟ نظر شورا بود يا نظر ورزشكاران؟ اگر نظر ورزشكاران بود چرا از محل احداث شده استفاده نمي شود؟ فكر مي كنم پيشنهاد شورا بوده چراكه ورزشكاران ته دره ماركده پائين تر از چقردره را پيشنهاد كرده بودند؟ چرا از نظرات مردم در كارها استفاده نمي شود؟  7- ميزان فيش هاي جمع آوري طرح زباله چقدر بوده و كجا هزينه شده؟ درآمد كاكردي تراكتور كجا هزينه مي شود؟ با افرادي كه فيش طرح زباله را پرداخت نكرده اند چه برخوردي داشته ايد؟  8-  از طرح مرتع داري آقاي عبدالله شاهسون چه خبر خوبي براي مردم داريد؟  قرار بود سهم وي از سهم شورا جدا شود آيا اين طور مي شود؟   9-  از شوراي حل اختلاف خبري نشد؟!  10-  اجراي طرح هادي روستا كي شروع مي شود؟  11-  برنامه كليدي شورا در سال جاري چيست؟   12-  قرار بود كار بازسازي جاده حاشيه زاينده رود از ابتداي سال 83 شروع شود ولي خبري نيست؟   13-  پيگيري شورا در مورد طرح گاز رساني به كجا كشيد؟   14 -  چرا دفتر كار شورا تعطيل شد؟   15-  دهياري يك نهاد مجزا از شورا مي باشد و يا اينكه زير نظر شورا كار مي كند؟ كار كلاسيك دهياري ماركده از كي شروع مي شود؟
                                                                                                                                                                     رمضان عرب ماركده 11/4/83
پاسخ منشي شورا
آقاي رمضان عرب طي مقاله اي كه در آواي 27 چاپ شد پس از بيان آزرده خاطري خود از بي توجهي و پاسخگو نبودن اعضاء شورا 15پرسش را مطرح كرده اند كه حق مي بود و جا داشت اعضاء شورا بويژه رياست محترم آقاي عبدالمحمد عرب كه بخاطر داشتن رياست، داراي مسئوليت بيشتر و اختيارات بيشتر و اطلاعات بيشتر هست، به احترام مردم خوب و مهربان روستا پاسخ پرسشها را مي داد و به آگاهي مردم مي رساند ولي اين چنين نشد. چرا؟ نمي دانم. از آنجائيكه رياست محترم شورا خود دليل سكوت خود را عنوان نكرده نمي توان درباره علت يا علل آن قاطعانه چيزي گفت، ولي حدس من، كه ممكن است خطا و اشتباه هم باشد، اين است كه ايشان به علت داشتن چندين رياست و مشغله، وقتي براي رسيدن به كارهاي شورا و در جريان كارها قرار گرفتن ندارند از اين جهت كار شورا در مرحله آخر از مشغله هاي نامبرده قرار دارد كه اگر وقتي باقي ماند به آن خواهد رسيد و چون وقت كمي باقي مي ماند لاجرم چندان در عمق كارها و وظايف خود قرار نمي گيرند، بدين جهت وقتي هم براي پاسخگويي ندارند. شايد پرسيده شود، خوب فردي كه وقت كافي ندارد چه ضرورتي داشته و دارد كه اولا مسئوليت شورايي را بپذيرد؟ و دوما مسئوليت خطير رياست شورايي را؟ در پاسخ شايد بتوان گفت ممكن است به جهت تزئين پسوند نام، اين مسئوليت خطير را پذيرفته باشد كه مثلا مردم بگويند آقاي … ، رئيس محترم … .؛  از آنجائيكه اينجانب(منشي شورا) سكوت و عدم پاسخگويي را بي احترامي به مردم مي دانم با اجازه از رياست محترم شورا و در حد توان خود كارهايي را كه خود پيگيري كرده ام را پاسخ خواهم داد.
1- سازماندهي سرويس هاي مسافربري خط شهركرد و نجف آباد از همان ابتداي كار دوره دوم شورا در برنامه كار شورا بوده. در اين جهت چندين جلسه با رانندگان هر دو خط تشكيل داده شد، برنامه ريزي ها گرديد و تصميمات مثبتي هم گرفته شد، ولي به دلايلي برنامه ريزي هاي انجام شده در هم مي ريزد. يكي اينكه به دليل مسئوليت ناپذيري و انديشيدن صرف به منافع شخصي بعضي رانندگان، هراز چندگاهي برنامه ها به هم مي ريزد كه شورا دوباره با تشكيل جلسه و صحبت و مذاكره نظم را بر مي گرداند.ديگر اينكه وجود راننده متخلف و بي منطق و بي مسئوليتي در روستاي همجوار و عدم برخورد جدي و قاطع شوراي روستاي همسايه با اين فرد خاطي، تصميم گيري و تثبيت برنامه ها را بهم مي ريزد. و سرانجام رانندگان ميني بوسها هم حرفهايي دارند، گله هايي از مردم دارند و در برابر اصرار شورا مبني بر سرويس دهي منظم اظهار مي دارند، آيا فقط ما بايد مسئوليت پذير باشيم؟ مردم هيچگونه مسئوليتي را نبايد بپذيرند؟ چرا وقتي كه ميني بوسهاي ماركده اي در خط هست بعضي از همشهريان بي مهري مي كنند و با ميني بوسهاي روستاي همسايه مي روند؟
2- از ابتداي شروع به كار دوره دوم شورا از خواستهاي ما اتمام آسفالت جاده پل زمان خان به قراقوش و آسفالت كردن جاده صادق آباد به آپونه و… بوده كه نامه هاي بسياري نوشته شده، فشار زيادي بر مسئولين وارد آمده، سرانجام مدير كل راه همراه نماينده وقت مجلس و بخشدار سامان به ماركده آمده و به همراه اينجانب از مسيرها بازديد شده و قول آنجام آسفالت داده شده و مجددا اين قول طي نامه ها، چندين بار مراجعه، در جلسات متعدد يادآوري شده و خواستار اجراي آن شديم. در تاريخ 9/5/83 مديركل اداره راه در حضور استاندار قول داده كه به علت نبود بودجه امسال فقط جاده داخل روستاي ماركده را مي توانيم آسفالت سرد كنيم.
3- سال گذشته با سه نفر از كشاورزان كه با كاشت درخت به حريم جاده دره ماركده تجاوز كرده بودند جلسه اي داشتيم دو نفر از آنها با ارائه كپي نقشه اي مدعي شدند كه اداره منابع طبيعي تا كنار راه زمين را به آنها واگذار نموده كه موضوع به اداره منابع طبيعي و كشاورزي انعكاس داده شد. سرانجام اداره منابع طبيعي طي نامه شماره 1765 مورخه 30/4/1383 اعلام نموده كه متجاوزين رعايت حريم را تعهد نموده اند، كه موضوع تا انتها پيگيري خواهد شد.
4- شوراي دوره دوم از ميراث فرهنگي طي دو فقره نامه درخواست نمود كه حمام قديمي به عنوان آثار تاريخي روستا تعمير و نگهداري گردد. آن  اداره اعلام كرد كه به علت نداشتن بودجه فعلاً نمي تواند اين كار را بكند. بديهي است، در صورتي كه نتوان آن را به عنوان بناي تاريخي نگه داشت ناگزير استفاده ديگر از آن خواهد شد.
5- اين پرسش چون مربوط به برنامه ريزي هاي بلند و كوتاه مدت شورا مي باشد در حوزه اختيارات و مسئوليت رياست شوراي اسلامي آقاي عبدالمحمد عرب است كه پاسخ گويد.
6- خوشبختانه ورزش روستا داراي مسئول هست، آقاي مهندس غلامعلي عرب بايد پاسخ اين پرسش را بدهند. شوراي اسلامي در زمينه ورزش نيز كارهايي هرچند كوچك انجام داده است و دوستاني كه با ورزش سر و كار دارند كم و بيش مطلع اند. درباره زمين چغوردره قرار شده آقاي سيد اسماعيل حسيني نايب ريئس شورا پاسخ لازم و قانع كننده بدهند.
7- پاسخ اين پرسش در صورت حساب دهياري در آواي 30 آمده اگر كافي به نظر نمي رسد از دهيار بخواهيد با ذكر جزئيات توضيح دهد. با افرادي كه هزينه جمع آوري زباله خود را نپردازند نخست هرگاه گذر آنها به دهياري و شورا بيافتد تا بدهي خود را پرداخت نكنند كار آنها انجام نخواهد شد كه نمونه هاي زيادي هم داشته ايم كه در صورت تكرار نپرداختن از طريق دادگاه موضوع را پيگيري خواهيم كرد البته ما دوست نداريم به آن جاها كشيده شود.
8- با درخواست ها و فشارهاي شورا اداره كل منابع طبيعي طي نامه اي اعلام كرده طرح مرتع داري كوه پرپر به نسبت مشخصي شورا با آقاي عبدالله شاهسون مشترك هستند. براي تبديل اين زمين به باغ لازم است يك نفر از جوانان داراي پشتكار روستا به شورا مراجعه و يا معرفي شورا انجام كارهاي اداري را پيگيري نمايد.
9- با معرفي حدود 15 نفر از معتمدين و تحصيل كردگان روستا به دادگاه، اعضاي اصلي و علي البدل شوراي حل اختلاف از بين آن 15 نفر توسط مسئولين برگزيده و مشخص شده است. شوراي اسلامي و دهياري درصد فراهم آوردن محلي مناسب هستند تا با استقرار شوراي حل اختلاف در آن محل رسما كار خود را شروع نمايد.   10- پاسخ اين پرسش از وظايف دهياري است.
11- مهمترين كار امسال شورا و دهياري را شايد بتوان اجراي لوله كشي فاضلاب روستا دانست كه لوله هاي آن خريداري شده و اميدواريم، با كمك يك يك مردم بتوانيم آن را اجرا كنيم.   12- پاسخ اين پرسش در شماره 2 اشاره شده.
13- هزينه گاز رساني به روستا در ابتدا يك ميليارد تومان برآورد گرديد كه پس از بازديد ها، نقشه برداري ها، تشكيل جلسات متعدد و چانه زني به 700 ميليون تومان تقليل داده شد. در جلسه 9/5/83 مديران كل استان با استانداري كه اينجانب هم حضور داشتم، اعلام نمودم كه به علت سرمازدگي ما درآمدي نداريم و نمي توانيم هزينه گاز رساني را بپردازيم كه آقاي مهندس صفرنورالله مدير عامل محترم شركت گاز استان اعلام نمودند هزينه هاي خود ياري مردمي را به 50% تقليل خواهيم داد. و در آخرين نشست قرار بر اين شد كه ما اعضاهاي شوراهاي 6 روستا بتوانيم مبلغ 100 ميليون تومان فراهم نماييم لوله اصلي تغذيه گاز فاصله بن قوچان در سال جاري كشيده خواهد شد. حال اگر مردم با پرداخت خودياري همكاري كنند اين كار عملي خواهند شد.   14- مالك دفتر كار، شورا درخواست تخليه نمود. 15- دهياري يك نهاد مستقل است و شوراي اسلامي بر كار آن نظارت مي كند. 
                                                                                                                                                محمدعلي شاهسون ماركده ( منشي شورا )
            ما اعضا شورا با هم اختلاف فكري داشتيم حال اختلاف بر سر نشريه آوا آنها را تشديد كرده و به اوج خود رسانده بود.
            روز 26/7/83 محمد عرب دهيار برايم تعريف كرد يك ؛ « جبهه متحد و بسيار قوي بر عليه تو و نشريه آوا تشكيل شده است و توانسته اند نظر بسياري را هم جلب نمايند. هدف اين است كه آوا تعطيل و تو را نيز مهار و به كنترل خودشان در بياورند آقاي سيف الهي تحريك كننده و بسيار فعال است البته ريشه و محرك اصلي حاج بهرام است و آقاي سيف الهي نقش موتور را دارد و جبهه را به جلو مي برد و من با اطمينان مي گويم در اين قضيه فقط به فقط منافع شخصي مطرح است و... »
         روز 25/7/83 در بخشداري بودم كه بخشدار گفت : « چند نفر از ماركده به استانداري رفته و بر عليه شما شكايت كرده اند كه ؛  در نشريه اي كه چاپ مي كند به مقدسات توهين كرده ، و بر عليه من هم شكايت كرده اند كه ؛  بخشدار هم حامي محمدعلي شاهسون است . در پي اين شكايت ها در استان داري به من ايراد گرفتند كه ؛  چرا با چنين نشريه اي مصاحبه كرده اي؟ كه گفتم : تا آنجايي كه من چند شماره اش را خوانده ام ايرادي در آن نديده ام و يك وسيله خبررساني است و من از اين وسيله استفاده كرده ام تا حرف و سخنم را بيشتر و بهتر به گوش مردم برسانم »
          روز 13/5/83 محمد عرب دهيار و سيد اسماعيل حسيني نايب رئيس شورا با ميني بوس به نجف آباد جهت فروش هلو مي رفته اند. در بين راه سيد اسماعيل حسيني از محمد عرب مي پرسد : «  از آوا چه خبر ؟ » و محمد عرب مي گويد : « مثل اين كه در اين شماره هم ، از دهياري و هم از شورا انتقاد چاپ شده است! » و سيد اسماعيل حسيني مي گويد : « اين آوا غير قانوني است و من بندمش! »
             روز 2/7/83 پس از نماز مغرب و عشا در مسجد جامع به نمازگزاران محترم گفته مي شود ؛ محل حمام را ما گفته ايم براي مسجد باشد كه حالا مي بينيم براي دهياري تعمير مي كنند موضوع را از رئيس شورا پرسيده ايم كه مي گويد: « من خبر ندارم » سيد اسماعيل حسيني هم خبر ندارد پس اين كار ، كار محمدعلي شاهسون و محمد عرب دهيار است. و تلقين مي گردد ؛ چون محمدعلي شاهسون مسجدي نيست ، نمازي نيست با مسجد هم مخالف است مي خواهد اين زمين به مسجد تعلق نگيرد. آنگاه جناب شيخ حسينعلي اعلام مي كندكه؛ اصلامحمدعلي شاهسون بي دين است ضد امام حسين است و...
             اختلافات به بخشداري مي رسد و بخشدار طي نامه شماره 1803 مورخه 13/8/83 بصورت تلفني دعوت نمود كه سه نفر اعضا شورا و دهيار ساعت 9 صبح روز 14/8/83 در جلسه بخشداري حضور به هم رسانند موضوع جلسه هم بررسي عملكرد شورا و دهياري عنوان شده بود. در اين جلسه تقريبا همه چيز رو شد. ابتدا رئيسي بخشدار سخناني ايراد كرد آنگاه از عبدالمحمد عرب رئيس شورا خواست كه گزارش كارهاي شوراي ماركده را بدهد كه هرچه فكر كرد چيزي به ذهنش نرسيد. گفت : « چند عدد سطل زباله خريده ايم و قرار است نصب كنيم » بخشدار گفت : « اينها مربوط به دهياري است و دهيار گزارش خواهد داد » سپس نوبت به سيد اسماعيل حسيني رسيد ايشان مختصري از مسائل را مطرح و گفت : « آقاي شاهسون دنبال مسائل است و 99 درصد كارهاي شوراي ماركده را ايشان پيگير هستند و حالا گزارش خواهد داد » آقاي عبدالمحمد عرب از اين گفته سيد اسماعيل حسيني ناراحت شد و اعتراض نمود كه چرا گفتي 99 درصد كارها را محمدعلي شاهسون انجام مي دهد. و سيد اسماعيل در پاسخ گفت : « بگو ببينم من و تو دنبال كدام كارها رفته ايم ؟ » بعد نوبت به من رسيد كه گزارش كارها را دادم و به يك و دو كردن من و رئيس شورا كشانده شد يعني من و رئيس شورا رو در رو سخن گفتيم و سخنان رئيس شورا بيشتر حول اين محور بود كه تو توي آوا هرچه مي خواهي مي نويسي و با انتشار آوا دودستگي ايجاد مي كني و مي خواهي خودت را مطرح كني، خودت را خوب جلوه بدهي اين آوا به درد مردم ماركده نمي خورد و بايد بسته شود و... و سخنان من هم بيشتر حول اين محور دور مي زد كه تو چون ضعف داري نمي خواهي انتقاد در جامعه باشد و از انتقاد ها مي ترسي بدينجهت نمي خواهي آوا باشد و به عنوان رئيس شورا در كارها نيستي به علاوه كارشكني هم مي كني... كه بخشدار ما را به آرامش دعوت و از من خواست بقيه سخنان خود را بگويم كه من ريشه و علت نابساماني شوراي ماركده را به وظايف خود عمل نكردن رئيس شورا و پايبند نبودن به تعهدات خود در قبال تصميم هاي شورا دانستم و گفتم : « ببينيد آقاي بخشدار من منشي شورا بايد رئيس را به جلسه دعوت كنم و اگر پيدايش كنم و به جلسه هم بيايد چند بار مي گويد من مهمان دارم بايد زود بروم ، ديگر چكار داريد ، پس زود تمامش كنيد و... در صورتيكه ايشان بايد جلسه را تشكيل دهد و اداره نمايد » آنگاه بخشدار وظايف رئيس شورا را از دستورالعمل خواند. عبدالمحمد عرب پس از شنيدن گفت : « من تا امروز نمي دانستم وظايف رئيس شورا چيست!!؟؟»
             در همانجا در ذهن خودگفتم : براي مردم ماركده بايد گريست رئيس شورايش بعد از 555 روز رياست مي گويد ؛ من تا امروز نمي دانستم وظايفم چيست!؟ پرسشي كه مطرح مي گردد اين است كه پس از اينكه دانست آيا به وظايفش عمل كرد ؟
             در پايان جلسه با جمع بندي سخنان مطرح شده صورت جلسه اي به شرح زير تنظيم گرديد و به امضا رسيد.
بسمه تعالي. صورت جلسه. به موجب دعوت نامه شماره 1803 مورخه 13/8/83 جلسه اي در روز پنجشنبه مورخه 14/8/83 ساعت 30/9 صبح در خصوص بررسي عملكرد شوراي اسلامي و دهياري روستاي ماركده و با ذكر صلوات بر محمد و آل محمد به رياست رئيسي بخشدار سامان تشكيل گرديد. ابتدا بخشدار سامان ضمن عرض سلام و خسته نباشيد به اعضا شوراي اسلامي و دهيار روستا و عرض تبريك به مناسبت ماه مبارك رمضان  و قبولي طاعات و عبادات و عرض تسليت به مناسبت شهادت حضرت علي ( ع ) خواستار وفاق و همدلي بيشتر بين اعضا شوراي اسلامي و دهيار جهت پيشبرد كارها گرديدند در ادامه پس از بحث و تبادل نظر تصميمات به شرح ذيل اتخاذ گرديد.   1-  مقرر گرديد رئيس شوراي اسلامي بين اعضا شورا تقسيم كار و صورت جلسه نمايد.   2- مقرر گرديد شوراي اسلامي حد اقل 15 روز يكبار تشكيل جلسه و صورت جلسات آن در اسرع وقت توسط دهيار فاكس و سپس صورت جلسات اصلي به بخشداري و شوراي بخش ارسال شود.   3- مقرر شد در اولين جلسه روز و ساعت جلسات مصوب و اعضا ملزم به شركت در جلسه گردند.   4- مقرر گرديد اعضا شوراي اسلامي ماركده قبل از انتشار نشريه موضوع در جلسه شورا مطرح و يك نسخه از نشريه خود را منبعد به بخشداري ارسال نمايند.   5- مقرر گرديد جهت قطعي شدن سند واگذاري زمين زباله دهيار روستا پيگيري و گزارش نمايند.   6- مقرر گرديد شوراي اسلامي ماركده جهت استقرار شوراي حل اختلاف روستا محل آن را پيگيري و قطعي نمايد.  جلسه ساعت 45/11 با ذكر صلوات خاتمه يافت. حاضرين در جلسه. رئيسي بخشدار. مجيد جلالي پور كارشناس امور شهري و روستايي. محمد عرب دهيار روستاي ماركده. محمد علي شاهسون منشي شوراي ماركده. سيد اسماعيل حسيني نايب رئيس شوراي ماركده. عبدالمحمد عرب رئيس شوراي ماركده. عبدالعلي ارژنگ كارشناس امور عمراني.
اين صورت جلسه در تاريخ 30/8/83 طي نامه شماره 1944 به شوراي ماركده ابلاغ شده است. پس از ابلاغ اين صورت جلسه ده ها بار اين جمله : « در جلسه بخشداري قرار شد محمدعلي شاهسون چرك نويس آوا را بدهد ما بخوانيم آنگاه اگر اجازه داديم چاپ كند » را در جلسات مختلف از زبان دو نفر اعضا شورا بيان شده و هدف از بيان هم اين بوده كه به مردم تفهيم شود اين محمدعلي شاهسون بوده كه خود سر عمل كرده ، متخلف است و به مصوبه بخشداري عمل نكرده است. حال شماي خواننده مي بيني كه آن بند مصوبه به اين شكل و مفهوم كه بيان مي شده صراحت ندارد.   
                من در همينجا اعتراف مي كنم هيچگاه اين بند را اجرا نكردم چون قابل اجرا نبود به دلايل زير؛
يك : رئيس شوراي ما اصلا نمي خواست نشريه اي باشد حال من در باره چه چيز با او مشورت مي كردم؟   دو : دو نفر اعضا شوراي ما اصلا اطلاعاتي در باره چگونگي كار يك نشريه نداشتند.   سه : حال اگر مي خواستند مقاله ها را سبك و سنگين كنند سواد و اطلاعاتشان به حد كافي كه واژه ها را بشناسند و منظور مقاله نويس را بدانند نبود.   چهار : در هيچ كجاي دنيا چرك نويس يك روزنامه را به رئيس جهت تاييد و رد نمي دهند.   پنج : بهترين و معمول ترين شيوه اين است كه يك نفر مسئوليت بپذيرد و پاسخگو باشد. اين كار در همان دومين جلسه شوراي دوره دوم انجام شده بود و من به عنوان مسئول كميته فرهنگي شورا بركزيده شده بودم. شش : اين دو نفر و بويژه رئيس شورايمان در جلسات حضور نداشت و نمي توانستيم پيدايش كنيم حال مثلا يك يا دو روز ديگر نشريه بايد چاپ شود از كجا او را بيابيم و اگر هم پيدا شود از كجا معلوم طبق روش و قاعده خود در جلسات نگويد من كار دارم ، مهمان دارم ، وقت ندارم حالا صبر كن تا چند روز ديگر پاسخ مي دهم. هفت : رئيس شورا به كدام يك از وضايف اصلي اش عمل كرده كه من به وظيفه فرعي ام عمل كنم؟با تنظيم صورت جلسه فوق مخالفان آوا احساس قدرت بيشتري مي نمودند. به اين نمونه توجه نماييد.
             تاريخ 19/8/83 ساعت 11 شب آقاي سيف الهي به جلسه شورا آمد تا بقول خودش تكليف را يكسره كند و مرا به انقياد وا دارد كه شما شرح گفتگوي من و او را در جزوه ننگ آلود خوانده ايد. و براي ياد آوري سخنان آن جلسه را دوباره با هم مي خوانيم.
      « در تاريخ 19/8/83 بدون دعوت و همراه يكي از همشهريان كه به نظر مي رسيد بادي گارد اوست به جلسه شوراي اسلامي آمد. و در پايان جلسه نوبت به او داده شد. صحبت هاي خود را با موعظه شروع كرد و سپس گلايه ها كرد و گفت: من امشب آمده ام در اينجا ببينم اعضا شورا چرا به مسجد نمي آيند؟ و از محمد عرب دهيار كه نزديك تر بود پرسيد: شما چرا براي نماز به مسجد نمي آيي؟ محمدعرب دهيار گفت: من چندين كار پر مسئوليت را در روستا پذيرفته ام لذا وقتي برايم باقي نمي ماند، ديگر اينكه مي بينم اينها كه مرتب به نماز مي آيند بعد از بيرون آمدن از مسجد به قول حافظ « آن كار ديگر مي كنند » موضوع ديگر اينكه سخن تازه اي نمي شنوم و سخن ها و حرف ها همان هست كه بارها و بارها شنيده ام، و موضوع ديگر اينكه مثلا شب نيمه شعبان فردي مداح بين دو نماز براي مداحي وقت نماز گزاران را گرفته و من ديدم تعدادي از نماز گزاران نماز خود را فرادا خواندند و رفتند و اين عمل باعث شد كه عده اي از فيض نماز جماعت محروم شدند و به نظر من اين سوء استفاده است و ديگر اينكه ما با انجام كارهاي مستحب باعث كم رونق شدن و يا فراموش شدن واجبات مي شويم. براي نمونه شب 21 رمضان تا صبح من نشسته ام پاي دعا و صبح پس از خوردن سحري خوابم برد و دو بار هم زنم بيدارم كرد كه نماز بخوانم ولي سرِ او داد زدم كه ولم كن، بگذار بخوابم. حال مي پرسم دعا خواندن واجب تر است يا نماز؟ آقاي سيف الهي توضيح  داد كه تلاش كرده ام تمام مطالب كه روي منبر ارائه مي دهم جديد و نو باشدو… و از محمد عرب خواست كه جدي تر به نماز بيايد.
         سپس بازجوئي و استنطاق به سيد اسماعيل حسيني رسيد و گفت: سيد بگوييد ببينم شما چرا به مسجد نمي آييد؟ سيد گفت: من هرگاه برسم مي آيم و هرگاه هم كه نرسم نمي آيم و مسجد هم كه مي آيم بهت مي گويم كه پاي شيطان را شكستم … آنگاه آقاي سيف الهي از ايشان در خواست كرد كه مرتب به مسجد بيايد.
       تا اينجا من فهميدم كه آمدن سيف الهي به جلسه شورا و استنطاق اينكه چرا به مسجد نمي آييد فقط به خاطر در هم شكستن من بوده چون از حالاتش مي شد ديد كه شمشير را از رو بسته و هدف خورد كردن شخصيت من است و پرسش از بقيه براي رد گم كردن است. نوبت به من رسيد و سيف الهي گفت خوب آقاي شاهسون شما بگوييد ببينم چرا به مسجد نمي آييد؟ ابتدا من بسيار ملايم و توام با احترام شروع به پاسخ گويي كردم و تشكر كردم از زحمتي كه مي كشد و آمده دعوت به آمدن به نماز مي كند. و در باره علت نرفتن به مسجد گفتم: كارهاي شخصي ام زياد است و بخاطر كارهاي زياد شخصي نمي رسم بيايم. سيف الهي گفت: كارهاي شخصي ات را توضيح بده ببينم چيست كه بخاطر آنها نمي تواني به مسجد بيايي؟ گفتم: ضرورتي ندارد كه كارهاي شخصي ام را كه مربوط به خودم است براي شما توضيح بدهم. آقاي سيف الهي باز اصرار كرد و من هم همان پاسخ را دادم. سيف الهي گفت: مگر شما نماز نمي خوانيد؟ خوب همان را بياييد در مسجد بخوانيد؟ و حديثي هم خواند كه؛ كسي كه به مسجد نيايد فلان و فلان مي شود. من گفتم: شما فرموديد كه هر كه انتقاد از شما  دارد بگويد و من يك انتقاد از شما دارم و آن اين است كه اين شكل گفتگوي شما به بازجويي و استنطاق بيشتر شبيه است تا دعوت به عبادت! در اين وقت داد آقاي سيف الهي در آمد و نپذيرفت و گفت: شما مغالطه مي كنيد و… كم كم بحث جدي تر شد. من گفتم حال كه شما مي خواهيد اينگونه برخورد كنيد شما بايد يك عذر خواهي از اعضا شورا بكنيد و يك عذر خواهي هم از بزرگان روستا بخاطر اينكه در تاريخ 16/4/82 گفتيد اعضا شورا شعور ندارند، بزرگان روستا هم. در اين وقت داد سيف الهي در آمد ابتدا گفت: من چنين نگفتم. من صدايم را بلند كردم و گفتم: گفتي. و نشاني اش را هم دادم. و گفتم: قسم هم مي خورم. سرانجام پس از مقداري جر و بحث تلويحي پذيرفت ولي گفت: من نگفتم شعور ندارند بلكه گفتم اگر معقول تصميم مي گرفتند… سپس گفت: شما اصلا نماز نمي خوانيد. گفتم قطعا شما دروغ مي گوييد چون دليلي بر اين گفته خود نداريد. گفت: من قسم مي خورم. گفتم: قسم خوردنت هم دروغي بيش نيست براي اينكه تو از من هيچ شناختي نداري و داوري ات هم از روي حب و بغض است بنابر اين قسم خوردنت هم ارزشي ندارد. من خودم را بهتر از تو مي شناسم لذا نماز مي خواندم، مي خوانم و خواهم خواند. گفت مثلا تو امشب وضو گرفته اي؟ نماز خوانده اي؟ گفتم: وضو گرفته ام و نماز هم خوانده ام. بحث و جدل بسيار بالا گرفت. اقاي سيف الهي دستانش را به عنوان ستايش خدا بالا برد ( اين كار حد اقل سه بار در طول جلسه انجام شد) و گفت: خدا را شكر كه نگذاشتم كميته فرهنگي كه تو مي خواستي تشكيل بدهي شكل بگيرد! و آن را متوقف كردم، خدا را شكر كه نگذاشتم پا بگيرد! ( بال عبايش را بلند كرد و گفت:  فرهنگ اين است نه چيز ديگر، كه تو مي خواهي بگويي.( در اشاره به مقاله اي كه من در آوا نوشتم و گفتم آنهايي كه مي گويند من كمونيست هستم اصلا نمي فهمند كمونيست چيست گفت: ) مهم نيست كه مردم بدانند كمونيست چيست يا ندانند منظور مردم از گفتن كمونيست به تو اين است كه اعلام كنند تو دين نداري، تو هيچگاه نه خواستي به فهمي من كيستم؟ و مقامم چيست؟ من همين گونه كه در ماركده هستم و دركوچه ها راه مي روم و با شما هستم پيامبر زمان در روستاي ماركده هستم، من وقتي حرف تو را در باره اينكه در خانه نماز مي خواني خواهم پذيرفت كه بيايي در مسجد، در صف جلو در پشت سرِِ من بايستي و نماز بخواني. من گفتم: هرگز در پشت سرِ تو نماز نخواهم خواند و هرگاه هم به مسجد بيايم نمازم را فرادا خواهم خواند. سيف الهي عصباني شد و گفت: تو اصلا نماز نمي خواني، چون اصل وضو، اصل نماز، اصل مسجد در اين زمان در اين روستا من هستم و من نديده ام تو بيايي و نماز بخواني، و تو حق نداري بيايي در مسجد با بودن نماز جماعت نمازت را فرادا بخواني! من گفتم: چرا من اين حق را دارم، شما اگر دقت كرده باشيد در حرم امام رضا و حرم حضرت معصومه با اينكه چند جا نماز جماعت خوانده مي شود باز هم عده اي نمازشان را فرادا مي خوانند. سيف الهي گفت: آنجا بله ولي اينجا كسي حق ندارد با بودن نماز جماعت نماز فرادا بخواند. محمد عرب فرزند لطيف كه( بنظر مي رسيد بادي گارد اوست) همراه سيف الهي آمده بود و در كنار او نشسته بود دو بار در فواصل گفتگوي ما دخالت كرد و گفت: آقاي شاهسون تو با حاج آقا مشكل داري ، مشكلت را حل كن. كه من با جديت و قاطعيت گفتم: با هيچ كس هيچ مشكلي ندارم. و نيز دو بار گفت: آقاي شاهسون  من به تو توصيه مي كنم براي تظاهر هم كه شده بايد بيايي در مسجد و در صف جلو نماز جماعت بايستي و نماز بخواني. من هم  هر دو بار در پاسخ گفتم: هيچگاه و در هيچ شرايطي تظاهر نمي كنم. آقاي سيف الهي گفت: تو آن شب        (منظور جلسه 16/4/82 ) به من توهين كردي، چون من گفتم؛ اصل فرهنگ من هستم، من نوك پيكان هستم، و تو گفتي نخير، تو يك نفر عادي هستي، آيا من يك نفر عادي هستم؟ و اين توهين نيست؟ تو در آن جلسه گفتي كه؛ هر كس حرفهايش را بزند و اينها كه اينجا نشسته اند تحصيل كرده اند خودشان خواهند فهميد حرف درست كدام است؟  تحصيل كردگان از دين چه مي دانند؟ در اينجا فقط من صاحب صلاحيتم كه در باره دين حرف بزنم. من گفتم: حرف من نه كه توهين نيست بلكه عين حقيقت و واقعيت است، و تحصيل كردگان اين قدر فهم، شعور و درك دارند كه خودشان مسائل را بشنوند، بخوانند و بفهمند. آقاي سيف الهي باز ناراحت تر شد، صدا و لحنش را تند تر كرد و گفت: اصل فرهنگ من هستم، تو اصلا چكاره بودي كه مي خواستي جلسات فرهنگي راه بيندازي؟ ها؟ چكاره بودي؟ به چه حقي مي خواستي اين كار را بكني؟ و آن وقت من كه اصل فرهنگ هستم بايد در جلسه سوم دعوت شوم؟ من گفتم: در همان جلسه شرح جلسات را گفتم و تو نمي خواهي بپذيري من چكارت بكنم؟ در اين وقت آقاي سيف الهي با لحن تهديد گفت: اگر تو مي دانستي من كيم؟ به كجاها وصلم؟ حساب كار خود را مي كردي، من بايد تو را به مسجد بكشم، من بايد تو را بشكنم، بايد خوردت كنم، تو راهي نداري مگر اينكه بيايي توي مسجد و در صف بايستي و پشت سرِ من نماز بخواني، چرا براي اينكه تو الگوي جوانان هستي! و جوانان از تو پيروي مي كنند و به مسجد نمي آيند، و منحرف مي شوند. من گفتم: من يك آدم معمولي هستم، هيچگاه الگو نبوده و نيستم، و نمي خواهم هم باشم، من را به عنوان شورا برگزيده اند كه كارهاي عمراني روستا را پيگيري كنم، من پيشنماز نيستم كه الگو باشم. سيف الهي حرف مرا رد كرد و گفت: چرا، الگو هستي و خوب هم الگو هستي، و من تو را خم مي كنم، تو را مي شكنم، دو سال است كه من اينجا هستم و تو يكبار هم به درِخانه عالم نيامدي؟ بپرسي آيا مشكلي داري يا نه؟ كم و كسري داري يا نه؟ من گفتم: اگر تو انتظار داري كه بيايم در خانه و دستت را ببوسم اين كار را هرگز نخواهم كرد. سيف الهي گفت: چرا آن شب كه آقاي الهي نژاد به ماركده آمد به مسجد نيامدي؟ چرا به خانه مسعود نيامدي؟ گفتم: كار برايم پيش آمد و نتوانستم بيايم. در اين وقت عصبانيت آقاي سيف الهي به اوج خود رسيده بود كه گفت: اين آوا چيست كه تو راه انداختي؟ در شماره 29 به چه حقي به من توهين كردي؟ آيا تو نمي داني من كي هستم؟ آيا من پيامبر زمان در ماركده نيستم؟( كتاب قرآن را از جيبش در آورد و آيه اولي الامر را خواند و گفت: قرآن ناطق اكنون در روستا منم. من گفتم: قرآن مال توي تنها نيست ، قرآن مال همه است، همه مردم به اندازه فهم و توان خودشان مي توانند بخوانند و به فهمند. سيف الهي گفت: يعني تو مي تواني قرآن را بخواني؟ من گفتم: بله، آن روز كه تو هنوز به دنيا نيامده بودي من سه سال درس مكتب رفته ام و قرآن آموخته ام و بارها قرآن را از ابتدا تا انتها خوانده ام به علاوه در دانشگاه 20 واحد عربي را خوانده،  ترجمه، و پاس كرده و نمره هاي خوبي هم گرفته ام، و اكنون كه قرآن را مي خوانم علاوه برخواندن عربي آن معاني بسياري از لغات را هم مي دانم، به علاوه در همين مسجد ماركده اولين كسي كه كتاب خانه داير كرد من بودم، يكي از اولين كساني كه بعد از انقلاب نماز جماعت به راه انداخت باز من بودم. سيف الهي گفت: آن روز اين كارها را مي كردي ولي حالا نمي كني، من با تو مخالف نيستم، من با فكرت مخالف هستم، و بايد اين فكرت را عوض كنم، باشد تا يك وقت ديگر.
     سپس نوبت به عبدالمحمد عرب رسيد، و آقاي سيف الهي گفت: بگو ببينم شما چرا به مسجد نمي آييد؟ عبدالمحمد عرب گفت: از روي ناداني، نفهمي، بي فكري، همين طور بي توجهي، نداشتن هدف، همين طوري و اكنون هم پشيمان هستم كه چرا نمي آيم. سيف الهي گفت: آفرين، يعني الان توبه مي كني؟ و پشيمان هستي؟ عبدالمحمد گفت: آره ديگه… سيف الهي گفت: به اين مي گويند يك شخص منصف، مومن، به گناه خود اعتراف مي كند، توبه مي كند، و خدا هم توبه اش را مي پذيرد و اميد وارم ديگران هم از ايشان سرمشق بگيرند.آقاي سيف الهي درپايان جلسه تاكيدكرد كه اين سخنان از اينجا بيرون نرود».
                  روز 27/8/83 آقاي شيخ حسينعلي عرب به خانه من آمد و از ساعت 30/7  تا 30/11 با هم گفتگو مي كرديم. ايشان دليل آمدن خود را به خانه من ، اطلاع از رنجيدگي من ، بخاطر بي دين خواندن من توسط ايشان در تاريخ 2/7/83  اعلام و با تاكيد و قسم گفت : « من چنين حرفي را نزده ام » كه من گفتم : هيچ رنجيدگي از هيچكس ندارم و شما درباره من:                                   هيچ ترتيبي و آدابي مجو                     هرچه مي خواهد دل تنگت بگو.
 ايشان چند بار با تاكيد گفت : « شيخ سيف الهي سخت با تو مخالف است و بر عليه شما تبليغ مي كند ، مردم را مي شوراند و حتي شما را كافر مي پندارد و چون با همه طيف ها سر و كار دارد نظرات خود را به راحتي تلقين مي كند و توانسته يك جبهه واحدي بر عليه تو بوجود آورد ضمنا اگر بداند كه من به خانه تو آمدم و با تو صحبت مي كنم سخت با من دعوا خواهد كرد چون به ما روحاني ها مي گويد ؛ شما بال و پر من هستيد و بايد با من همآهنگ عمل كنيد و زير نظر من كار كنيد چندين بار به من گفته ؛ چرا با محمدعلي شاهسون مقابله نمي كني؟ و حتي گفته ؛ جاي محمدعلي شاهسون در ماركده نيست و بايد از ماركده برود ... ». 
            روز 9/9/83 آقايان ؛ محمد عرب دهيار و عبدالمحمد عرب رئيس شورا باتفاق به شهركرد مي رفته اند رئيس شورا نگراني و ناراحتي خود را از آوا و انتقاد هايش اعلام و مي گويد : « آوا غير قانوني است و من آن را مي بندم و محمدعلي شاهسون هم هركار كه بخواهد توي روستا و يا براي روستا بكند نمي گذارم و كارهايش را خنثي مي كنم چون او آدمي متظاهر است و... و مي خواهد محبوبيت كسب كند و من نمي گذارم »
             در اين روزها مرتب خبر مي رسيد كه فلاني در كجا چه گفته و بهماني در فلانجا و به فلان شخص چه گفته كه اگر بخواهم تمام يادداشت هايم را بنويسم از حوصله خارج مي گردد. ولي بد نيست به يك مورد آن اشاره نمايم سه چهار گزارش رسيد كه محمد عرب فرزند لطيف در فلانجا خطاب به فلان خريدار و خواننده و طرفدار آوا گفته اين را نخوانيد گمراه مي شويد اين به مقدسات توهين كرده است. حال با گذشت يكي دو سال ، نظر ايشان را كه در تاريخ 26/9/85  ابراز شده و در آواي شماره 86 به چاپ رسيده با هم مي خوانيم. « س- آيا در كارهاي عمراني روستا كارهاي علمي، فرهنگي نيز انجام خواهيد داد؟ ج- بله صد در صد و يكي از اهداف ما نيز همين است و با فعاليت هاي علمي و فرهنگي مي توان به جوانان روستا اعم از خواهر و برادر بها داد و بهترين كار فرهنگي دوره دوم شورا انتشار دو هفته نامه آوا ( خبرنامه داخلي شوراي اسلامي ) بود كه بهترين پل ارتباطي بين شورا و مردم و شفاف سازي و اجازه نوشتن و بيان عقايد هر فرد ماركده اي در اين نشريه داده شده است. »
          روز 3/9/85 آقاي عبدالمحمد عرب به مغازه لطف الله شاهسون مراجعه و تمام شماره هاي آوا شماره 36 را يكجا خريداري و با خود مي برد چرا ؟ حدس زده مي شد كه ؛  «  از مقاله هنر انسان بودن » كه به قلم من نگاشته شده بود و اشاره كوتاهي به ضعف هاي ايشان داشته ناراحت بوده است. با هم اين مقاله را دوباره مي خوانيم
هنر انسان بودن
       «منت خداي را عز و جل كه طاعتش موجب قرب است و به شكر اندرش مزيد نعمت» كه در روستاي ما موقعيتي و امكاني بوجود آمده تا همشهريان عزيز از جمله آقاي اسدالله عرب اين امكان را داشته باشد تا نظر انتقادي خودرا نسبت به عمل كرد شورا و دهياري، طي مقاله اي در آواي ماركده به اطلاع ديگر همشهريان برساند صرف نظر از اينكه، اين انتقاد وارد باشد يا نه.كه لازم است از جنبه هاي مختلف آن را بررسي كرد. بايد شجاعت اين دوستمان را ستود كه نظر خودرا بر خلاف رويه معمول روستا، كه حرفمان را رو در رو نمي زنيم، و نيز بدون اين كه سوء استفاده اي از باورهاي مردم بكند مستقيم و به صورت مكتوب و نيز بدون تعارفات معمول به آگاهي همگان رسانده است. و برخود مي باليم كه در روستاي ما چنين بستري فراهم شده تا مردم بتوانند حرف خود را بزنند و اين يكي از افتخارات روستاست كه زمينه آن در اين دوره بوجود آمده است و مي افزايم حد اقل در يكصد سال گذشته تاريخ روستا –كه مي توان آن را دقيق مورد مطالعه قرار داد- هيچگاه چنين زمينه اي براي مردم بوجود نيامده كه جا دارد همگان بويژه جوانان و تحصيل كردگان روستا كمك نمايند تا اين بستر كه همان آوا باشد سالم تر و همگاني تر گردد، آوا امروز شمعي است در ميان باد هاي خودي و بيگانه همت جوانان را مي طلبد. بدون شك هرفردي مي تواند و حق دارد انتقاد كند و نظر خودرا راجع به شورا و دهياري بگويد ولي گفتن كاستي ها، نقصان ها همانند گفتن دردهاست، و دردهارا اكثر مردم مي دانند، حال اگر ضمن گفتن نقدها، روش علمي درمان را هم بگوييم كاري كرده ايم كارستان. مثال مي زنم؛ببينيد هزاران سال بشر از بيماري هاي عفوني رنج مي برد و ميليون ها انسان در طول تاريخ بخاطر بيماري عفوني كه عامل آن ويروس يا ميكرب است جان داده اند و ديگر انسان ها هنگام برخورد با بيمار هريك با توجه به فرهنگ، اطلاعات، محيط جغرافيايي و ديگر عوامل تاثير گذار، عامل اين بيماري را شيطان، باد، سردي، گرمي، خواست خدا، سرنوشت و… مي دانستند و براي درمان اقدام به كارهايي از قبيل دعانويسي، جادو، جن گيري و… مي كردند و نتيجه هم نمي گرفتند تا اين كه آقاي الكساندر فلمينگ اسكاتلندي         ( 1881-1955م) آمد و پنيسيلين را كشف كرد، از آن تاريخ تاكنون ميليون ها انسان در سراسر جهان از اين نوع بيماري جان سالم بدر برده اند، بنابر اين كار وقتي كامل مي شود كه هم درد را بشناسيم و هم داروي آن را و هردورا با هم اراء بدهيم. به نظر مي رسد انتقاد اين دوستمان مقداري درست باشد چون كمبود ها و نيازمندي هاي روستا در اين زمان بسيار است و لازم است قدم هاي بلندي برداشته شود و از اين جهت شايد بتوان يك مقدار حق را به آقاي اسدالله عرب داد و اين يك روي سكه است و از آن جاييكه سكه دو رو دارد شايسته و لازم است براي كامل و جامع تر شدن اين نظر روي ديگر سكه را نيز مطالعه و بررسي كرد تا ببينيم علت يا علل عدم پيشرفت كار ها در چيست؟ آيا اعضاء شورا و دهيار افراد پركار، دلسوز و داراي پشتكار بوده و هستند و وظيفه خودشان را خوب مي دانند و جهت عملي شدن و ظايفشان فعاليت مي كنند ولي كاري از پيش نمي رود؟ يانه؟ و آيا مردم روستا آن آمادگي لازم را جهت همكاري و برداشتن گام هاي بلند و بزرگ براي روستا را داشته و دارند و به موقع همكاري و همگامي را با اعضاء شورا و دهيار انجام مي دهند؟ يا نه؟ ريشه كوتاهي ها  در كجاست؟
       دوست ديگرمان آقاي محمد عرب در مقاله خود كه بايد آن را رنجنامه ناميد با شجاعت و شهامت فوق العاده اي اشاره كوتاهي به ريشه ها دارد، ايشان در اين رنجنامه، نقص ها، ناهنجاري ها و رفتار هاي ناسازگار با اصول انساني را عريان بيان كرده است كه كاريست كارستان. من به سهم خود شجاعت و شهامت اين همشهري عزيزمان را مي ستايم. حال با هم چند نكته از اين مقاله را بررسي مي كنيم. ايشان نوشته اند بعضي از دوستان مي پندارند كارهاي محمدعلي شاهسون ضد فرهنگي است!؟ من نمي دانم فرهنگ از ديد اين دوستان چيست؟ و چه تعريفي از فرهنگ دارند؟ فرهنگ يك مقوله انساني و بالطبع جهاني است به همين جهت تعريف ها ي زيادي هم از آن شده و در دست است با توجه به اين تعريف ها،قضاوت اين دوستان به شوخي بيشتر شبيه است تا به يك سخن جدي و آدم را به ياد سخن فردوسي مي اندازد كه مي گويد: سخن ها به كردار بازي بود. چون من در تمام نوشته هايم راستي و پاكي و صداقت را ستوده ام، بروجود و باور به خداي بزرگ، خالق هستي، آفريدگار يكتا، بينا، دانا و توانا تاكيد كرده ام، برروز بازپسين و سنجش رفتار ها و كارها بر اساس« مثقال ذره» تاكيد داشته ام، نوع دوستي، مهر ورزي، عشق ورزي را ستوده ام، مسئوليت پذيري و وفاي به عهد را بزرگ و محترم شمرده ام، احترام به يكديگر، خدمت به انسان ها، و رعايت حقوق ديگران را ارج گذارده ام، توصيه به خردورزي، تعقل، تفكر، مطالعه، انديشيدن، دانايي و توانايي در تمام نوشته هايم نمايان است و… حال اگر بتوان اين هارا ضد فرهنگ ناميد مي پرسم؛ پس فرهنگ چيست؟ آيا مي توان تزوير، دورويي، ريا و سوء استفاده از باور هاي مردم را كه محمد عرب از آن ناليده است و متاسفانه در جامعه ما هم وجود دارد، فرهنگ ناميد؟
      جمله اي از حضرت علي(ع) را چندين سال پيش خواندم و آن را يادداشت كردم متاسفانه اكنون هرچه گشتم يادداشت را پيدا نكردم ولي مضمون و مفهوم جمله در ذهنم باقيست و آن اين است كه انسان ها در دو هنگام ممكن است از انصاف دور شوند يكي وقتي كه از كسي خوششان بيايد و بخواهند از او تعريف و تمجيد كنند آنگاه كاستي هاي آن شخص را اصلا نمي بينند و نقاط قوت آن را بزرگ و بزرگتر و زيبا تر مي بينند، و ديگر هنگامي است كه از فردي خوششان نيايد و يا با او خصومتي و يا كينه اي از او دردل داشته باشند آنگاه نقاط قوت آن شخص را نمي بينند و ضعف هاي كوچك آن به اندازه كوه مي شود گاهي هم نقاط قوت را بادليل تراشي تبديل به نقطه ضعف مي كنند كه هردوحالت از انصاف به دور است. به نظر مي رسد دوستان در حق من بي انصافي را به حد كمال رسانده باشند كه دور از شان يك انسان است.
آقاي محمد عرب علت همكاري نكردن عده اي از همشهريان را با آوا، علارغم قول و تعهد اوليه، همفكر نبودن با محمدعلي شاهسون دانسته و به دنبال آن نوشته اند اين دوستان آوا را بدين جهت مي خوانند كه نقطه ضعفي در آن بيابند!؟
        وقتي اين انديشه و بينش را تحليل كني، كوته انديشي و بچه گانه بودن و بدوي بودن در آن نمايان است. بايد به اين دوستان گفت: دوستان مقداري چشمانتان را بماليد، ماركده عصر ارباب بمانيان و ميدان داري عزيز ريزي را پشت سر گذاشته و اكنون در عصري مي زيد كه عصر ارتباطات و تبادل اطلاعاتش مي نامند و كره زمين را دهكده جهاني. امروز كشوري، جامعه اي را پيشرفته و توسعه يافته مي نامند كه تبادل اطلاعات در آن گسترده و در كمترين زمان باشد و اين گسترش و تعدد رسانه هاي گروهي بدين جهت پديد آمده كه اطلاعات، آگاهي و تجربيات گوناگون انسان هارا به يكديگر انتقال دهند. حال اگر قرار باشد همه افراد جامعه همانند يكديگر بينديشند و آگاهي و اطلاعاتشان يكسان باشد ديگر چه نياز به نشريه، كتاب،گفتگو، راديو و تلويزيون است؟ از آن جايي كه همه افراد جامعه نمي توانند يكسان باشند گفتگوها، كتاب ها، نشريات و ديگررسانه ها بوجود آمده تا انسانها آگاهيها و اطلاعات و دانسته هاي خودرا به يكديگر انتقال دهند كه كاريست فرهنگي، اجتماعي و انساني.گفتگوي دو انسان با هم وقتي زيبا و دلپذير خواهد بود كه دو نفر ديدگاه يكسان نداشته باشند، آنگاه با احترام به يكديگر و با استدلال و منطق هر يك ديدگاه، نظر و انديشه هاي خودرا براي ديگري بيان كند، لازمه اين گونه گفتگو داشتن شجاعت و شهامت است. چرا؟ براي اين كه هريك از دوطرف ديدند ديد و بينش طرف مقابل مستند تر و دقيق تر و جامع تر هست اين شهامت را داشته باشد كه آن را بپذيرد و يا حد اقل هر دو به اعتلافي از هر دو ديد گاه دست يابند و چه قدر زيبا و دل پذير و انساني خواهد بود كه اگر نتوانستند يكديگر را قانع كنند به عنوان دو انسان داراي حق زيست در جامعه انساني و با رعايت همه حقوق انساني و با احترام به يكديگر و به دور از تهمت، افترا و اتهام در كنار هم زندگي كنند. اين شكل گفتگو كردن هنر انسان بودن است كه از هر فردي بر نمي آيد حال وقتي صحبت مردمان را گوش كني ضعف و ناآشنايي بعضي از آن هارا با بار معنايي واژه هايي كه به كار مي برند و نيز با منطق گفتگو به عيان خواهيم ديد براي نمونه يكي از مسئولين بلند پايه روستا كه با راي مردم برگزيده شده و از انتقاد مردم مي هراسد روزي به من گفت: آوا شرم و حيا را از ميان مردم برده! با تعجب پرسيدم: شرم و حيا؟! گفت: بله! گفتم: مثال؟ ديدم انتفاد هايي را كه از مسئولين در آوا مي شود را اين مسئول برمي شمارد. گفتم: اين ها انتقاد است و انتقاد يك موضوع اجتماعي و حق همه است و شرم و حيا يك مسئله اخلاقي است، اين ها يكي نيستند و نمي توان انتقاد را مسئله غير اخلاقي خواند. فرد مسئول گفت: نه! اتفاقا همين ها بي شرمي و بي حيايي است!
      از نظر من، اين فرد مسئول روستا براي تمام انتقادها پاسخ مناسب داشت و دارد و از آن جاييكه براي پاسخ گويي بايد بينديشد و استدلال كند، وقت صرف كند، چون توانايي گفتگو و هنر انسان بودن در او ضغيف است و از طرفي سخنان و انتقاد ديگران براي او ناخوشايند است براي خاموش كردن طرف مقابل راه ميان بر را كه همان اتهام زني است بر مي گزيند تا از شر او راحت شود. براي آگاهي بيشتر خوانندگان آوا معاني شرم، حيا و انتقاد را در زير مي آورم.حيا؛ كلمه اي است عربي كه به زبان فارسي راه يافته، و معني فارسي آن شرم است. حيا را بر دو نوع دانسته اند، نفساني و ايماني. حيا نفساني شرمي است كه خداوند آن را در همه آدميان قرار داده است مانند شرم از كشف عورت و جماع كردن بين مردم. و حيا ايماني شرمي است كه مومن را از انجام عمل گناه از ترس خداوند باز مي دارد. آورده اند حيا و شرم از حالات كساني است كه مقربان در گاه خداوندي هستند حال هرچه به خدا نزديك تر با حيا تر. بنابر اين كسي كه خداوند را هميشه و در همه حال حاظر و ناظر بر اعمال و رفتار خود مي بيند با حيا تر خواهد بود. بدين جهت در حديث هم آمده كه: الحياء من الايمان. و ناصر خسرو مي گويد:                                                 
حيــــا اصليست اندر ذات انســان                  كــــه دارد آدمي را آدمي ســـــان
حيـــا و عقــل و ايمـــانند با هم                    زيــكديــگر  نپــردازنــد يـــكدم
حيــــا اصليست اندر ذات انســان                  كــــه دارد آدمي را آدمي ســـــان
حيـــا و عقــل و ايمـــانند با هم                    زيــكديــگر  نپــردازنــد يـــكدم
شرم يك واژه فارسي است؛ شرم حيرت و وحشتي است كه در آدمي پيدا شود از آگاه شدن ديگري بر عيب يا نقص او. فردوسي گويد:
 نشسته سر افكنده بي گفتــگوي      ز شــرم آستيــن را گرفتــه به روي
و ناصر خسرو گويد:                         شــرم از اثر عقــل و ديـــــــن است              ديــن نيست تـرا گر ترا حيـا نيست
     كلمه شرم از آن جايي كه يك واژه اخلاقي است در زبان و فرهنگ زياد به كار برده مي شود، به همين جهت تركيبات زيادي در زبان فارسي از آن بوجود آمده كه به چند تايي از آنها اشاره مي كنم. شرم انگيز: شرم آور. شرم باد: فعل دعايي. شرم باريدن از… : آثار شرم و حيا از ظاهر او آشكار بودن. شرم به يك رو نهادن: از حيا و شرم دست برداشتن. شرم حضور: حجب و حيا نشان دادن در پيش كسي. شرم شير: شير به داشتن حيا مشهور است و گرگ به وقاحت. وشاعر در اين زمينه گويد:
چنين است هنجار فرخنده شيــــر             كه شرم است آيين شيــــر دليــــــــر
     شرم و حيا: شرمندگي. آب شرم: عرق خجالت. از شرم آب شدن: خجالت بسيار كشيدن. بي شرمي: بي حيايي پررويي. شرم مرد: آلت تناسلي مرد و شرم زن آلت… ترك زبانان اصطلاح جالبي دارند كه باهم مي خوانيم؛ حيالي قيزارار، حياسيز بوزارار. يعني آدم با حيا سرخ مي شود و بي شرم رنگ مي بازد.
 و اما معني انتقاد؛ سره كردن، نقد گرفتن پول، جدا كردن خوب از بد يا كاه از كندم و مانند آن، خرده گرفتن، به گزيني، خرده گيري، شرح معايب و محاسن سخن، شعر، مقاله ياكتابي با سنجش اثري ادبي يا هنري بر معيار يا عملي تثبيت شده. حال تو خواننده محترم آواي ماركده شرح و معاني داده شده كلمه هاي حيا، شرم و انتقاد را بخوانيد و خودتان قضاوت كنيد.
     به نظر مي رسد وقتي دوستان مي گويند ما با محمدعلي شاهسون هم عقيده نيستيم، غير مستقيم مي خواهند بگويند ما مسلمان و مومن هستيم و محمدعلي شاهسون نه چنين است! براي اطمينان خاطر اين همشهريان عزيز مي گويم من هم همانند شما موحدم و به خداي بزرگ يگانه، بينا، دانا، توانا ايمان راسخ دارم واز قول ناصح تبريزي مي گويم:                                                   مجو به غير خدا در دل شكسته ما            كه در سفينه ما نا خدا نمي گنجد
     و تنها تفاوتي كه من دارم در اين است كه مي كوشم خداباوري ام محققانه باشد و اضافه مي نمايم از طبقه سه جامعه ما امكان ندارد كسي نا مسلمان و به خدا باور نداشته باشد چون باور به خدا با تك تك سلول هاي جسم و جان ما عجين شده است. و ترس در اين زمينه نشان از ضعف ترسنده دارد. ببينيد از لحظه اي كه نطفه ما بسته مي شود تا لحظه اي كه ما را در گور مي گذارند با واژه ها و نام هاي مقدس سر و كار داريم، عمل بسته شدن نطفه با نام خدا انجام مي شود، مادر در طول نه ماه  نماز، دعا، و ذكر نام مقدسين را براي كودك خود زمزمه مي كند، پس از تولد در گوش نوزاد اذان گفته مي شود، هنگام كودكي پدر و مادر هزاران بار با كلماتي نظير ماشاالله، بارك الله، انشاالله، كودك را نوازش مي دهند، كودك سپس نوجوان و جوان در خانه و مدرسه با آموزش و خواندن قرآن، نماز، دعا وشركت در مراسم مذهبي مثل تعزيه، روضه، جشن ها و… با مقدسان انس مي گيرد، در شبانه روز حد اقل سه بار اذان را از بلند گوي مسجد مي شنود در تمام برنامه هاي راديو و تلويزيون به شكلي مسائل و موضوعات مذهبي گنجانده شده در طول عمر علاوه بر نماز هاي يوميه و دعاها بارها به زيارت ميرود، كارهاي خودرا با نام خدا مي آغازد، آب مي خورد يا حسين(ع) شهيد مي گويد،بلند مي شود، مي نشيند، راه مي رود يا الله، ياعلي(ع) مي گويد خود و بچه اش بيمار مي شود دست به دامان خدا مي شود و… حال مي پرسم آيا مي شود كسي كه لحظه لحظه زندگي او با نام و ياد خداست خدا باور نباشد؟؟ در اين جا نيايشي از حكيم سنايي را با هم مي خوانيم و مي انديشيم و مي انديشيم و باز هم مي انديشيم چون پيامبر بزرگ اسلام فرموده يك ساعت انديشيدن بهتر است از ساعت ها عبادت، با اين اميد كه در قضاوت هايمان منصف باشيم.
ملكا ذكر تو گويم كه تو پاكي و خـــدايي      نـروم جز بهمان ره كه توام راهنمـــايي
همه درگاه تو جويم همه از فضل تو پويم       هــمه توحيد تو گويم كه بتوحيد سزايي
توحكيمي تو عظيمي توكريمي تو رحيمي       تــو نماينده فضلي تو سزاوار سنــــايي
بري از رنج و گدازي، بري از درد و نيازي      بري از بيم و اميدي، بري از چون چرايي
نتوان وصف توگفتن كه تودرفهم نگنجي      نتوان شبه تو جستن كه تو در وهم نيايي
همه عزي و جلالي،همه علمي و يقيني       همه نوري وسروري،همه جودي و سخايي
لب و دندان سنايي همه توحيـد تو گويد       مـگر از آتش دوزخ بودش روي رهــايي
 محمدعلي شاهسون ماركده 18/8/83 ــــــ منابع: لغتنامه دهخدا، فرهنگ فارسي دكتر محمد معين، امثال و حكم دهخدا،فرهنگ و معارف اسلامي نوشته دكتر سيد جعفر سجادي، گلزار ادب نوشته حسين مكي، فرهنگ آذربايجاني فارسي نوشته دكتر بهزاد بهزادي.

           روز 18/11/83 قرار شد من از طرف شورا گزارش كارمان را در مسجد به مردم بدهم و به پرسش ها هم پاسخ بگويم كه از لابلاي پرسشهاي غير عمراني در يافتم آقاي سيف الهي تاثير زيادي تا حد تخريب بر اذهان عده اي گذاشته است.
     يكي از آقايان شاهبندري فرزند براتعلي در واكنش به گزارش كارهاي عمراني شورا گفت : « اگر كسي صدها كار هم بكند و فعال هم باشد ولي به ولايت اعتقاد و ايمان نداشته باشد به انقلاب ايمان نداشته باشد هيچ ارزشي ندارد ». گفتم : به جرات مي توانم بگويم از همه شماها كه در اينجا جمع شده ايد بيشتر در كوران انقلاب بودم ، در باره انقلاب مطالعه و تجربه دارم و آن را مي شناسم هم كاستي هايش را و هم نقاط قوتش را. ايشان گفتند : « انقلابي بودن مهم نيست انقلابي ماندن مهم است. شما فكر نمي كنيد نشريه آوا آثار سوء بر جامعه داشته است؟ ». گفتم : به هيچ وجه. گفت : « مثلا شما با ذكر ضرب المثل گفته ايد عروس كه دوتا تنبان دارد منت به... آيا اين غير اخلاقي نيست ؟ ». گفتم نه ، اولا ؛ اين ضرب المثل روزانه ده ها بار بر سر زبان مردم جاري و ساري است. دوما ؛ من نام كلمه مورد نظر شما را هم ننوشته ام. سوما ؛ اين ضرب المثل در سريال هاي تلويزيون هم به كار مي رود. ايشان گفت : « شما در يكجا توصيه كرده ايد كتاب هاي محمود دولت آبادي ( با لحن تمسخر و كمي هم توهين آميز ) را بخوانيد آيا مي دانيد اين كتابها غير اخلاقي اند ؟ ». گفتم : نه به هيچ وچه غير اخلاقي نيستند كتاب ده جلدي رمان كليدر نوشته محمود دولت آبادي از وزارت ارشاد اسلامي اجازه چاپ گرفته و چندين بار هم تجديد چاپ شده و در همه فروشگاه ها و نمايشگاه ها هم در معرض خريد و فروش است. مطمئن باشيد آنهايي كه آن بالا نشسته اند از شما بهتر مي دانند كه اجازه چاپ داده اند و شما كاسه داغتر از آش نباشيد. ايشان مجددا گفت : « شما به عنوان شوراي روستا چند بار كنار حاج آقا سيف الهي نشسته ايد و برنامه هاي خود را تشريح كرده ايد؟ و از ايشان رهنمود خواسته ايد ؟ و اشاره به سيف الهي نمود و از ايشان نظر خواست ؟ ». سيف الهي گفت : « بهتر است خود شاهسون بگويد ». گفتم : بهتر است هر نهادي كار خود را بكند و در كار يكديگر دخالت نكنيم.
       پرويز عرب فرزند فضل الله گفت : « چرا شما در كار تعمير مسجد همكاري نمي كنيد ؟ ». گفتم : مسجد هيات امنا دارد كار خود را مي كنند ديگر نيازي به تظاهر من نيست. كه دوباره گفت : « آيا بهتر نيست با حاج آقا سيف الهي همكاري نماييد ؟ ». گفتم : من با همه همكاري مي كنم.
         شاهبندري ياد شده گفت : « در مسجد همه روزه نماز جماعت برگزار مي گردد شما به عنوان شورا چه مقدار در تشكيل اين نماز هاي جماعت نقش داشته ايد ؟». گفتم : اجازه بدهيد هر نهادي كار خودش را بكند من شورا كار عمراني بكنم و آقاي سيف الهي كار نماز.
         آقاي بهرام عرب فرزند نورالله گفت : تو اعتقادت به مسائل مذهبي محكم نيست چون روستاي ما در منطقه از اينكه مردمانش مذهبي اند نمونه است و تو چند سال قبل روز عاشورا قيل آب مي كردي ؟ و سال گذشته مردمان ماركده 700 هزار تومان به زلزله زدگان كمك كردند و تو... ». گفتم : شما مطمئن هستي كه من روز عاشورا قير آب مي كرده ام ؟. گفت : « آري ». گفتم : شما فردي مومن هستي ولي توي مسجد دروغ مي گويي ؟ روز عاشورا نبود و روز تاسوعا بود كجا نوشته كار در روز تاسوعا حرام است ؟. گفت : « خوب شب عاشورا مي شد ». گفتم : كمك به زلزله زدگان يك وظيفه انساني فرا ملي و فرا مذهبي است كاري هم به هيچ دين و مذهب خاصي هم ندارد من هم همانند ديگران كمك هاي خود را كرده ام آيا بايد قبضش را بياورم شما ببينيد؟ تا قبول افتد؟.
          ببينيد شكل منطقي جمله دوست گرانقدرمان آقاي بهرام عرب ؛ « تو اعتقادت به مسائل مذهبي محكم نيست » اين است كه ؛ من اعتقادم به مسائل مذهبي محكم است!؟ حال چقدر بايد آدمي خودستا باشد كه چنين جمله اي را با قاطعيت بيان كند؟ من بر اين باورم كه اگر اين دوست و همشهري گرانقدرمان ، سوادي مي داشت و از ميان اين همه كتاب هاي تاريخي ، ادبي و اخلاقي كه در فرهنگ و زبان و ادبيات ما هست تنها داستان موسي و شبان را در مثنوي مولوي حد اقل دو بار در طول عمر خود با دقت و تعمق مي خواند ديدش نسبت به آدم ها به گونه اي ديگر و مهربانانه تر مي بود ولي از آنجاييكه ذهن و فكر محدود و بسته اي دارد فكر مي كند هركه همانند او نشد كمونيست است ! حال كمونيست چيست ؟ و چه مي گويد ؟ قطعا از آن هم اطلاعي ندارد.
       مولانا جلاالدين محمد مشهور به مولوي اين داستان را به شكل زيبا و با استناد به آيات قرآني و حديث به نظم در آورده كه يك شاهكار ادبي است. بد نيست خلاصه اي از اين داستان را با هم بخوانيم. حضرت موسي (ع)  پيامبر قوم يهود روزي از راهي مي گذشت، صدايي شنيد و به دنبال آن چوپاني را ديد كه با صدا و آوازي خوش خداي را ستايش مي كند. وقتي به مفهوم واژه هايي كه چوپان به كار مي برد دقيق شد ديد كه چوپان مي گويد: اي خدا تو كجايي تا من چاكرت شوم ، لباست را بدوزم، سرت را شانه كنم، شپش هايت را بكشم، شير برايت بياورم، دستت را ببوسم، خانه ات را جارو كنم، بزهايم را برايت سر ببرم و… 
حضرت موسي به چوپان گفت: اين حرف ها را به كي مي زني؟ چوپان گفت: به آن كس كه ما را و اين جهان را آفريده. موسي گفت: اين ياوه ها چيست كه تو به خدا مي گويي؟ اين حرفهاي تو كفر است، دهانت را ببند. لباس و خانه و شير براي انسان است. خدا كه به اينها نياز ندارد و اگر دهانت را نبندي آتش خشم خداوند همه را خواهد سوزاند و …. چوپان گفت: اي موسي، من پشيمانم و از پشيماني جانم مي سوزد. آن گاه چوپان از ناراحتي يقه خود را دريد و سر اندر بيابان نهاد و رفت. در اين هنگام از طرف خدا به موسي وحي شد كه : اي موسي چرا بنده ما را از ما جدا كردي؟ يادت باشد كه تو براي وصل كردن آمدي نه براي فصل كردن، بدان كه من هر بنده خود را با خصوصياتي مخصوص آفريدم و اين حرف هاي چوپان از نظر تو كفر است ولي چوپان از صميم قلب مرا ستايش مي كرد و تو با برخورد تند، او را از من جدا كردي…. ؛ موسي وقتي اين سرزنش خداوند را شنيد به دنبال چوپان به بيابان شتافت و وقتي به چوپان رسيد گفت: مژده ده كه دستوري رسيد.
هيچ ترتيـبي و آدابـي مجو         هرچه مي خواهد دل تنگت بگو
       به گفته آندره ژيد، نويسنده اجتماعي و منتقد فرانسوي (1951-1869) « همه چيزها گفته شده اند ولي چون گوش شنوايي نبوده، پيوسته بايد از نو گفت». بي گمان هر كس پيام اين داستان را خوب بفهمد ابتدا مي انديشد بعد سخن مي گويد و هرگاه مجموع افراد يك جامعه بعد از انديشيدن سخن بگويند جامعه اي فهيم خواهيم داشت.
           توصيه من به خواندن کتاب محمود دولت آبادی بدين شکل در آوای شماره 11 چاپ شده است يك بار ديگر با هم مي خوانيم.
« ماندگارترين هديه به عروس و داماد. پنج جلد کتاب رمان کليدر اثر جاودان بزرگترين و مشهور ترين و محبوب ترين نويسنده ايرانی محمود دولت آبادی است. رمان کليدر مشهور ترين رمان ايرانی است که به چند زبان دنيا هم ترجمه شده است. خواندن کليدر را به همه از جمله دانش آموزان دبيرستانی توصيه می کنم کتاب کليدر هديه ای است ماندگار که شما می توانيد به عزيز ترين عروس و داماد تقديم کنيد »  
     مخالفان از هر موضوع و نيز افراد برای تخريب  سوء استفاده می کردند نمونه زير را بخوانيد.
      روزی آقای يعقوب شاهسون نوشته ای را جهت چاپ ارائه داد وقتی آن را خواندم ديدم سخنانی شعارگونه ای با زمينه مذهبی که در هر روز چند بار از تلويزيون پخش می شود است. از باب راهنمايي به ايشان گفتم : اين سخنان روزانه از تلويزيون پخش می شود و مردم هم مرتب می شنوند و هيچ کمبودی در اين زمينه هم نيست روی موضوعهايی که کمتر در دسترس مردم قرار دارد تحقيق کن و بنويس. و نوشته را چاپ نکردم که ديدم سخت شايعه کرده اند محمدعلی شاهسون مقاله های مذهبی را چاپ نمی کند. روزی دو برگ نامه کوچک تا شده در حيات خانه انداخته شده بود وقتی آن را خواندم از متن و خطش که با نامه قبلی مقايسه کردم ديدم از يعقوب شاهسون است يکی از نامه ها اتهام هايی بود که ادعا شده بود من بی دين هستم و مقاله های مذهبی را چاپ نمی کنم و نامه دوم هم يک مقاله کوچک بود که همان مقاله را و نيز مقاله های بعدی ايشان را چاپ کردم از جمله در آواهای شماره های 32 و 37 و 38 و39 و ديگر هم چيزی ننوشت. ولی جمله محمدعلی شاهسون مقاله های مذهبی را چاپ نمی کند تا همين امروز هم بر سر زبانهاست.
        عصر روز 12/2/85 آقای يعقوب شاهسون به در خانه من آمد و گفت : در دوسال گذشته من با تو بد بودم ، با تو مخالف بودم ، پشت سرت خيلی بد گفته ام ، بی احترامی کرده ام ، ناسزا گفته ام توهين کرده ام چونکه اينگونه به من تلقين می شد و از من خواسته می شد حال آمده ام از شما عذر خواهی بکنم زيرا در آن جلسه آوا بسياری از چيزها برايم روشن شد و از آن شب تا امروز روی اين رابطه خودم با تو فکر می کردم که ديدم رفتار و انديشه ام منصفانه نبوده است اميد وارم مرا ببخشی. و امشب هم تشرِيف بياوريد عروسی.          
        مخالفان آوا تمام زورهايشان را به كار بردند و آوا همچون سروي بلند قامت راست سرجاي خود ايستاده بود و اين مقاومت و ايستادگي آوا مخالفان را به تفكر واداشت. جلسات متعددي گرفته شد صحبت هاي زيادي كردندكه چه بايد كرد ؟  سر انجام روي دو شيوه برخورد توافق  و اتفاق نظر صورت مي گيرد. نظر اول اين بوده كه نشريه اي ديگر به چاپ برسانند و در اين نشريه ضمن نقد مطالب آوا  آن را تخريب و به تعطيلي ناگزيرش نمايند. چند نفر از جمله آقاي صميمي فر اين روش را موفقيت آميز نمي دانند. سپس نظر دوم مطرح و درباره آن گفتگو مي شود. برابر اين نظر بايد تعدادي با عنوان همكاري با آوا خود را به محمدعلي شاهسون نزديك نمايند نخست محتواي آوا را تغيير دهند و سرانجام آن را تصاحب كنند و حتي نامش هم تغيير دهند و سرانجام محمدعلي شاهسون را هم حذف و يا كنترلش كنند. اين بود كه روز 29/12/1383 پيشنهاد تشكيل جلسه را محمد عرب دهيار به من داد و گفت : چند نفر هستند كه مي خواهند با تو در ارتباط با بهتر شدن و غني تر شدن آوا صحبت  و سپس همكاري نمايند كه قرار شد جلسه در دفتر دهياري تشكيل شود. جلسه راس ساعت 20 مورخه فوق با حضور آقايان : « شيخ غلامرضا عرب فرزند حسن و حمزه خسروي و مهندس غلامعلي عرب و محمد عرب دهيار تشكيل و عمده صحبت ها را شيخ غلامرضا عرب مي نمود و گفت : مي خواهيم براي بهتر شدن آوا با شما همكاري كنيم پيشنهاد ما اين است كه نام آوا را تغيير دهيم ، خطش را عوض كنيم ، مطالبي جديد و طرحي نو در اندازيم لذا صفحه اول ديني باشد و... ». صحبت نوشته هاي من به ميان آمد كه شيخ غلامرضا با لحن تمسخر آميزي گفت : « اين تاريخ ماركده چيه ؟ چه ارزشي داره ؟ به چه دردي مي خوره ؟ آيا مي خواهي همه اش را چاپ كني ؟ ». در پاسخ گفتم : هيچ نيازي نيست كه تغيير نام و خط دهيم هر نوع مطلب را با همين نام و خط مي توان به خوانندگان انتقال داد و با ياد آوري قول هاي همكاران اوليه آوا گفتم ؛ شما در جلسه مرد ميدان هستيد چها روز ديگر هيچكدامتان پيدا نخواهد بود. شيخ با برشمردن سواد و اطلاعات و توانايي هاي خود گفت : « من هميشه براي سه تا چهار شماره مطلب در نزد شما ذخيره خواهم داشت. سرانجام موارد توافق صورت جلسه و به امضا رسيد و روز 3/1/84 شيخ غلامرضا زنگ زد و توافق را رد كرد كه گزارش آن در صفحه اول آواي شماره 45 بدين شرح درج گرديد.
        « بنا به درخواست گروهي از دوستان و هماهنگي آقاي محمد عرب(دهيار)، جلسه اي در تاريخ 29/12/1383 ساعت 20 در محل دفنر دهياري با حضور آقايان شيخ غلامرضا عرب، حمزه خسروي، مهندس غلامعلي عرب و محمد علي شاهسون تشكيل شد. هدف از اين نشست تصميم گيري در باره بهتر شدن كار نشريه آوا بود. پيشنهاد گرديد نام، خط، آرم و محتواي نوشتاري آوا تغيير كند كه روي موارد پيشنهادي بحث و مذاكره و تصميمات زير اتخاذ شد. آوا در 6 صفحه منتشر شود صفحه 1و6 اخبار و گزارش درج شود صفحه 2مطالب ديني و مذهبي به مسئوليت آقاي شيخ غلامرضا عرب چاپ شود و صفحه 3 مطالب فرهنگي به مسئوليت آقايان حمزه خسروي و مهندس غلامعلي عرب درج گردد و صفحه 4 اختصاص به نامه هاي رسيده باشد و صفحه 5 اختصاص به مطالب محمد علي شاهسون باشد موارد توافق صورت جلسه و به امضا رسيد. در ساعت 7 بعد از ظهر مورخه 3/1/1384 شيخ غلامرضا عرب تلفني اطلاع داد كه، با دوستاني كه مشورت كرديم آن توافق مورد پذيرش ما نيست چون  تعداد صفحات ما كم است »
           گروه مخالف به اين نتيجه مي رسند كه با رسوخ هم نمي توانند تغيير ايجاد كنند و نشريه را تصاحب نمايند و فعاليت مرا محدود نمايند. لذا راه اول را بر مي گزينند كه نشريه اي مستقل چاپ كنند. در همان جلسه اوليه، هدف از راه اندازي نشريه را، از ميدان بدر كردن و به تعطيلي كشاندن نشريه آوا اعلام مي نمايند. يك نفر از جوانان تحصيل كرده هشدار مي دهد كه شما نمي توانيد آوا را به تعطيلي بكشانيد و پس از چاپ يكي دو شماره خسته مي شويد نشريه خودتان تعطيل مي شود. بنابر اين اولين شماره نشريه مخالفان آوا با نام اسراء ( ماهنامه فرهنگي مسجد جامع ماركده  ) در تاريخ 21/1/84 در 6 صفحه انتشار يافت و نشريه آوا اين خبر را بدين شكل در صفحه اول خود انتشار داد.
       « باخبر شديم كه گروهي از همشهريان اقدام به چاپ و انتشار ماهنامه اسراء – ماهنامه فرهنگي مذهبي مسجد جامع ماركده – نموده اند و شماره اول اين نشريه در تاريخ 21/1/84 در 6 صفحه منتشر شده است كه كاريست بزرگ و در خور ستايش ». من شخصا از چاپ نشريه اسرا خوشحال شدم دليل آن هم اين بود كه مخالفان آوا هم نظرات خود را چاپ و مردم روستا دو نظر و دو ديدگاه را با هم مطالعه مي نمايند كه شكوفايي بيشتر مي گردد ولي متاسفانه تداوم نيافت و پس از چاپ چند شماره اندك  از انتشار باز ماند.
           پس از اين قدري سر و صداها خوابيد تا اينكه در آواي شماره 62 خبري با عنوان يك شهر و دو نرخ چاپ شد كه با هم آن را دوباره مي خوانيم.
 يك شهر و دو نرخ
      چندي پيش تقريبا همزمان در روستاي ماركده و قوچان كود كامل شيميايي با دو قيمت متفاوت توزيع شد. در روستاي قوچان هر كيسه كود مبلغ 3000 تومان و در ماركده 3300 فروخته شد كه تعجب بسياري را بر انگيخت چون كودها يك نوع و از يك مرجع هم فرستاده شده بود و فقط توزيع كننده ها متفاوت بوده اند. براي روشن شدن موضوع گفتگويي با آقاي نيازعلي شاهبندري توزيع كننده قوچاني انجام داده ايم كه با هم مي خوانيم.
      موقعي كه پدر خانم آقاي عبدالمحمد عرب فوت كرده بود يك ماشين كود شيميايي كه 350 كيسه بود براي ماركده فرستاده بودند كه به من پيام داده شد كه چون من مراسم دارم شما اين تريلي كود را تحويل بگير و توزيع كن. چون من قيمت نداشتم زنگ زدم به شركت تعاوني روستايي بن و از آقاي رياحي پرسيدم كه من اين كودها را با چه قيمت توزيع كنم؟ كه ايشان گفت:« قيمت هر كيسه كود كامل مبلغ 2870 تومان است و شما بايد جمع اين مبلغ را به حساب ما واريز كني از اين مبلغ هم ما يكصد تومان بابت هر كيسه به عنوان كارمزد فروش به شما بر مي گردانيم شما بايد فقط مبلغ پس كرايه را به مبلغ 2870 تومان اضافه كنيد و بفروشيد» مبلغ پس كرايه را شركت تعاوني بن 25 هزار تومان در پشت بارنامه ذكر كرده بود و من مبلغ 5000 تومان هم انعام دادم كه شد 30000 تومان. 30 هزار تومان را تقسيم بر 350 كيسه نمودم كه شد2956 تومان كه من هر كيسه اي 3000 تومان فروختم در حقيقت هر كيسه اي 44 تومان هم گرانتر فروخته ام. چند روز بعد آقاي عبدالمحمد عرب آمد و گفت مي خواهم حساب كودها را بكنم و پرسيد چقدر فروختي؟ گفتم 3000 تومان. كه گفت: بايد 3300 تومان مي فروختي! چرا ارزان فروختي؟ كه گفتم از شركت تعاوني بن از آقاي رياحي پرسيدم و او اينگونه گفت و من مقداري هم گرانتر فروخته ام!
      با وجود و مشاهده اين تفاوت قيمت در يك كالاي واحد در يك زمان پرسشهايي مطرح مي گردد. شركت هاي تعاوني بر اساس تصميمات هيات مديره اداره مي شوند آيا هيات مديره اين قيمت ها را تعيين مي كند؟ اگر چنين است اعضا هيات مديره كه منتخب مردم هستند چرا به مردم اجحاف مي كنند؟ اگر نه اين اجحاف با تصميم چه كسي به مردم مي شود؟ و هيات مديره كجا هستند؟ آيا مي دانند؟ اگر مي دانند چه اقداماتي كرده اند؟ اگر نمي دانند چرا مسئوليت پذيرفته و آن را رها كرده اند؟ و آيا در فروش اجناس ديگر شركت تعاوني هم مانند كود به مردم اجحاف مي شود؟ يا فقط كود چنين است؟ آيا در همه نوبت هايي كه كود توزيع مي گردد همين گونه اجحاف مي شود؟ يا فقط استثنا همين يك مرتبه بوده است؟ و آيا زمان آن نرسيده كه شركت تعاوني روستا بيلان كار خود را به سرمايه گذاران و اعضا خود اعلام نمايد تا شبهه ها بر طرف گردد؟
                                                                                                      گزارش از: محمدعلي شاهسون ماركده 22/9/84
          اين خبر چنان مدير عامل شركت تعاوني روستايي آقاي عبدالمحمد عرب را به خشم آورد كه حتا حاضر نبود كلمه آوا را برزبان آورد و از آن با تحقير شبنامه نام مي برد چون علاوه بر درج اين خبر مرتب واكنش ها و پيآمدهاي آن نيز چاپ مي شد و هميشه تازه مي نمود تا اينكه در شماره 67 كه در تاريخ 15/12/84 انتشار يافت در قسمت نجواها عبارتي چاپ شد كه سبب خيزش دوباره مخالفان شد و آقاي عبدالمحمد عرب از اين خيزش بي نهايت خوشحال بود و آن را مغتنم شمرد و به بهترين شكل از آن سود جست و به قول خودش از نجف آباد كارش را نيمه تمام ول كرده و براي بستن آوا به ماركده آمده است ايشان به همراه مخالفان ديگر كمر همت را بستند تا آوا را توقيف نمايند و ديگر چاپ نشود و چيزي ننويسد، توقيف هم نمودند كه مي توان آن را پيروزيي بزرگ مخالفان آوا ناميد و نيز افتخاري آلوده برای آنها. كه با هم اين رويداد را مي خوانيم.
جلسه افتخار آلود!؟
        ظاهرا همه چيز از ساعت 8 شب مورخه 7/12/84 آغاز شد. گفتم ظاهرا چون با تعمق به نوشته های موجود پی خواهيم برد كه آغاز اينجا نبوده است. در اين ساعت و تاريخ، آقاي سيداسماعيل حسيني در محل دفتر دهياري گفت: « بعضي از ما واقعا بيگانه پرستيم!؟». گفتم چطور؟. گفت: « اين حسين حيدر 50 سال به ما و پدرانمان خدمت كرد و حالا هم بر اثر پيري و بيماري توي خانه افتاده، يكي از ما ها سري به او نمي زنيم و من مي دانم سر هم نخواهيم زد ولي از اينجا مي رويم در قزوين و به بيگانه اي سر مي زنيم! اين را توي نشريه بنويس». در همان دقيقه در دفتر دهياري متن زير تهيه و جهت مطالعه به سيداسماعيل حسيني داده شد. « دوستي گفت: دايي حسين را مي شناسي؟» گفتم: آري، چند ده سال در مزرعه چم بالا دشتبان بود و باطبع خاكشيري كه داشت، با همه انس و الفت داشت و قاطعانه مي توان گفت آدمي زحمتكش و كارش را خوب انجام داده و با همه خوب بود و سازش مي كرد به گونه اي كه تقريبا همه از او راضي بودند و با اين اوصاف مي توان او را يكي از خادمان روستا دانست. دوست گفت: « اين خادم مردمان ماركده اكنون مدتي است به علت پيري و بيماري در خانه افتاده و جا دارد ما مردمان ماركده به پاس خدمات چند ده ساله، از او عيادت و دلجويي نماييم ولي هيچ يك از ما چنين كاري را نكرده ايم و با جرات مي توانم بگويم نخواهيم هم كرد! ولي گروهي از ما با هزينه زياد از اينجا مي رويم در قزوين و بويين زهرا دره به دره روستا به روستا مي گرديم تا روستاي عصمت آباد را در آن بيابان هاي خشك پيدا كنيم و به بيگانه اي سر بزنيم!؟ چرا ما اينقدر خود باخته و بيگانه پرست هستيم؟؟» و ايشان پس از مطالعه گفت: « خوب است». متن در قسمت نجواهاي كوچه و خيابان در آواي شماره 67 چاپ و توزيع شد. مورخه 18/12/84 شب هنگام آقاي محمد عرب فرزند نورعلي زنگ زد و گفت: « آواي شماره 67 را خواندم، اين قسمت نجواهاي كوچه و خيابان عالي ترين و بهترين قسمت آوا بوده كه تا كنون چاپ شده!؟». گفتم: چطور؟!. گفت: « اين قسمت را كه خواندم چون بند پنجم انتقاد از من كه، دهيار مي باشم هست.( يكي از همشهريان در جلسه دوستانه 4/12/84 گفت: شما شورا و دهيار همتان دروغگو هستيد! از دو سال قبل تا كنون مي گفتيد كسي را پيدا نمي كنيم كه تراكتور شورا را براند از حدود سه ماه قبل آقايي اعلام آمادگي كرده گواهي نامه هم دارد ولي شما هيچ اقدامي نكرديد؟! حالا چه مي گوييد؟ آيا هدف اين نيست كه به فرد خاصي نان برسانيد؟) نخست بسيار بدم آمد، هم از شما و هم از گوينده اش كه نمي دانم كه كيست؟ و مقداري هم عصباني شدم، پس از چند ساعت كه در ذهن با خود كلنجار مي رفتم دوباره خواندم و خود را بجاي مردم گذاشتم ديدم خيلي انساني است و صداي تك تك مردم ماركده را در اين صفحه مي شود شنيد، احساس كردم مردم ماركده داراي قدرت اند، زنده اند، توانمندند، پويا اند، مسئوليت پذيرند، احساس تعهد دارند و بدين وسيله صداي خود را در باره آنچه كه به نظرشان ناهنجار است، ناخوشايند است، زيانمند است، دور از خرد است فرياد كرده اند و با خود گفتم؛ اگر بتوان اين قسمت را تقويت كرد به اندازه تعداد مردم روستا نظر خواهيم داشت، آنگاه يك بار ديگر با اين ديد و با دقت اين قسمت را خواندم ديدم واقعي ترين، عالي ترين، حقيقي ترين، مردمي ترين و انساني ترين بخشي كه تا كنون در آواي ماركده چاپ شده همين قسمت است، در اين وقت ديگر از شما كه چاپ كرده ايد و گوينده اش احساس بدي نداشتم بلكه دوستتان هم داشتم كه عيبم را به من نمايانده و به من هشدار داده ايد و با انتقادي كه كرده ايد به من توان داديد تا خود را بازيابي و بازسازي كنم و به سوي انسانيت و عدالت قدم بردارم و مقداري از خودخواهي، خودبيني و خودبزرگ بيني بدر آيم، در اين وقت مي خواستم گوينده اش را بيابم و صورتش را ببوسم و در اين لحظه بود كه عميق پي به سودمند بودن انتقاد بردم و ديدم انتقاد بهترين وسيله است كه مي تواند انسان را به سوي انسانيت رهنمون كند، اين بود كه زنگ زدم تا احساس خودم را به شما بگويم». از ايشان تشكر كردم.
       ساعت 8 صبح 19/12/84 سيداسماعيل حسيني زنگ زد و گفت: « ديشب چند نفر از سران!؟ روستا به خانه ما آمدند و داد و فرياد راه انداختنه بودند كه زن و بچه من به وحشت افتاده بودند و بسيار حرفهاي نا مربوط و ناپسند نسبت به شما و پدربزرگتان زدند و درخواستشان اين بود كه نشريه آوا انتشار نيابد». پرسيدم براي چي؟. گفت: « مي گفتند ما رفتيم زيارت حضرت معصومه ربطي به محمدعلي شاهسون ندارد كه به ديدن سيف الهي رفته ايم يا نرفته ايم، روي اين موضوع و روي نام شيرين عبادي اعتراض داشتند و مي گفتند اين زن طرفدار غرب است و غرب دشمن ما هست چرا محمدعلي شاهسون اين را توي آوا نوشته است كه سرانجام تقاضايي نوشته شد و امضا كرديم تا به استانداري برده شود و از استانداري درخواست متوقف كردن چاپ و توزيع آوا خواسته شده. اينها اينقدر آتششان تند بود كه در همان ساعت 12-1 اصرار داشتند كه زنگ بزنم و از شما شماره دفتر را بپرسم كه نامه آماده شود كه گفتم؛ آن بابا حالا خواب است و فردا صبح مي پرسم، حالا يك شماره از دفتر بده». گفتم: براي تعطيلي نشريه آوا نياز به استاندار نيست؟ چون وقتي كه مي خواستيم نشريه را شروع كنيم از استاندار اجازه نگرفتيم كه حالا براي تعطيلي آن، از استانداري استمداد كنيم؟ مگر شما دو نفر اعضا شورا امضا نكرديد كه چاپ نشود ؟. گفت:« چرا» گفتم: خوب اين خودش يك مصوبه است، يك دستور است و استاندار چه كار به كار نشريه ما دارد؟ بنابر دستور شما دو نفر اعضا شورا، آوا را ديگر نبايد چاپ كنيم خوب ديگر چاپ نمي كنيم. گفت:« خوب پس من هم مي گويم كه نامه را به استانداري نبرند». گفتم: مي خواهند ببرند مي خواهند نبرند، چندان مهم نيست. در اين وقت شماره از دفتر داده شد و سيد اسماعيل گفت:« يكي از سران! همكار خودمان نايب رئيس شورايمان بود، ايشان براي جلسات شورا پيدايش نيست ولي ديشب مي گفت؛ من از نجف آباد كارم را نيمه كاره رها كرده ام و آمده ام براي اين كار!، ضمنا ايشان حرفي اينجا زد كه پايم روي زمين چسبيد!». گفتم: چه حرفي؟. گفت:« يادت هست حدود 2 سال قبل شبي در محل دفتر مخابرات سه نفر شورا و دهيار جلسه داشتيم و عبدالمحمد عرب در آن جلسه گفت؛ فيلم هاي مبتذل بين مردم فراوان شده و مرتب بين جوانان رد و بدل مي شود و از شما پرسيد راستي اين فيلم ها در كجا توليد مي شوند؟ چرا توليد مي شوند؟ و چگونه توي ايران مي آيند؟ و شما توضيح كاملي در باره ديدگاههاي غرب درباره اين موضوع و محل توليد و نحوه ورود به ايران را براي ما گفتي؟». گفتم: آره؟ يادم هست؟. گفت: « ديشب اين همكارمان در جلو چشم سران! اين مسئله را عنوان و مي خواست از من هم اعتراف بگيرد و به آنها تلقين كند كه تو موافق اين فيلم ها هستي و آنها را تبليغ مي كني!؟ به خدا پايم روي زمين چسبيد و ديشب شايد 2 ساعت فكرم به اين موضوع مشغول بود و خوابم نمي برد و با خود گفتم؛ چقدر بايد آدم وجدانش را زير پا بگذارد و يا بي وجدان باشد و سقوط اخلاقي داشته باشد تا بتواند موضوعي را 180 درجه وارونه كند و براي بدنام كردن كسي كه ازش خوشش نمي آيد به او نسبت دهد تا او را بد نام كند؟ به نظر من از دست اينجور آدمهاي بي وجدان فقط مي توان به خدا پناه برد».
      متن نامه نوشته شده به استانداری بدين شرح است.
       « استانداری محترم استان چهارمحال و بختياری. سلام عليکم.  به استحضار می رساند يکی از اعضای شورای اسلامی روستای مارکده بنام آقای محمدعلی شاهسون از تاریخ 27/3/81 اقدام به انتشار نشريه ای به نام آوای مارکده  ( خبرنامه داخلی شورای اسلامی مارکده ) نموده است. از آن جا که اين نشريه تنها بوسيله نامبرده تهيه و چاپ و منتشر می شود و شکايات متعددی از آن شد در جلسه ای در بخشداری سامان مقرر گرديد مطالب آوا قبل از چاپ به رويت هر سه تن اعضا شورا برسد. ولی نامبرده به اين مورد وقعی ننهاده و همچنان اقدام به انتشار اين نشريه می کند. نظر به اينکه اين نشريه مايه ايجاد اختلافات قومی و شخصی گرديده و بدون هيچ دليل خاصی در کار افراد و نهادهای مختلف دخالت می کند و شکايات زيادی از آن از طرف مردم شده است. خواهان قطع ادامه انتشار آن هستيم و مجددا تاکيد می کنيم اين نشريه به هيچ عنوان نظر شورای اسلامی روستا نبوده و تنها نظرات شخص آقای محمدعلی شاهسون می باشد. قابل ذکر است يکی از شکايات مردم قبلا به دفتر امام جمعه محترم سامان و نمايندگی ولی فقيه در سپاه ناحيه شهرکرد رسيده است.
                                                        نايب رئِس شورای اسلامی عبدالمحمد عرب                 رئيس شورای اسلامی مارکده سيد اسماعِل حسينی »
      اشتباهی در نامه فوق هست که و آن تاريخ 27/3/81 می باشد. تاريخ درست 28/2/82 است.
          مورخه 22/12/84 عصر سيد اسماعيل حسيني زنگ زد و گفت:« توي مسجد يك جلسه گذاشته اند تو را دعوت نكرده اند؟». گفتم: جلسه براي چي؟. گفت:« توزيع كود شيميايي». گفتم: نه. گفت:« من مي روم توي اين جلسه و بعد با يك عده اي از سران مي آييم دفتر دهياري، يك جلسه محاكمه گذاشته اند بيا آنجا». در همان موقع اين سئوال برايم پيش آمد كه ؛ آوا را كه تعطيل كرده اند جلسه ديگر براي چي مي خواهند ؟ بعدا فهميدم به اين نتيجه رسيده اند كه محمدعلي شاهسون چون نامه استان داري را امضا نكرده اعتنايي نخواهد كرد و آوا را انتشار خواهد داد بهتر است جلسه اي با حضور سه نفر شورا باشد و تعطيلي نشريه به صورت ، صورت جلسه رسمي و مصوبه شورا باشد تا محمدعلي شاهسون هم امضا نمايد .
         ساعت 9 شب جلسه اي ( كه مي شود نامش را افتخار آلود گذاشت ) با حضور چهار نفر از سران! آقايان بهرام عرب فرزند نورالله، بهرام عرب فرزند ولي الله، غلامرضا خسروي فرزند غلامحسين و محمد ابراهيم شاهسون فرزند سعادت و سه نفر اعضا شوراي اسلامي آقايان؛ سيداسماعيل حسيني، عبدالمحمد عرب فرزند فضل الله و محمدعلي شاهسون در محل دفتر دهياري تشكيل شد. نخست سيد اسماعيل حسيني خطاب به من و با اشاره به سران گفت: « اين آقايان نسبت به چاپ و توزيع نشريه آوا اعتراض دارند، حرف دارند، بدين جهت اين جلسه گذاشته شده است». من گفتم: بفرمايند تا ببينيم موضوع چيست؟. آقاي بهرام عرب ف نورالله خطاب به من گفت: « تو كه اين آوا را راه انداختي، توي اين آوا، از همان اول چيزهاي ناجوري نوشتي! مثلا همان اول نوشتي غلامرضا دزد بوده… » آقاي غلامرضا خسروي كه از لابلاي حرفهايش و لحن گفتارش مشخص بود بسيار خشمگين و عصبي است و يك حالت انتقام جويانه بخود گرفته بود سخن بهرام عرب را قطع كرد و گفت:« از خودش نمي نويسد، از ظلم هاي جور واجوركدخداها نمي نويسد، فيض الله كه اينقدر ظلم و ستم به مردم كرد نمي نويسد آنگاه مي آيد دروغ جور مي كند و مي نويسد غلامرضا دزدي مي كرده! اگر غلامرضا روي گردنه ها دزدي مي كرده فيض الله توي همين روستا از مردم پول زور مي گرفته، توي بيابان در كنار مزرعه اش بار علف همين عزيزالله را ازش گرفت، تير روي دوش حسينعلي با زنش گذاشت كه ببرند براي بمانيان. اينها را نمي نويسد كه دمِ دستش است مي رود چيزهايي براي غلامرضا جور مي كند و مي نويسد، خوب تو اگر راست مي گويي، اگر مردي ، اينها را بنويس كه دمِ دستت است».( آقاي غلامرضا خسروي در طول جلسه چند بار اين حرفها را تكرار كرد ). من گفتم: اجازه بدهيد، يك موضوع را همين جا روشن كنيم تا برويم جلو. و با دوبار تكرار قسمي سنگين گفتم: قسمتي از سرگذشت مرحوم غلامرضا را كه در داستان غارت ماركده نوشتم دقيقا گفته هاي مرحوم غلامحسين خسروي است و فكر نكنيد من از خودم نوشتم بنابر اين دروغ نبوده است. بهرام عرب ف نورالله گفت: « درست، مرحوم غلامحسين خسروي گفته، ولي تو نبايد مي نوشتي». غلامرضا خسروي گفت:« صبح تا شب كار نداره مي رود توي خانه ها از اين مي پرسه بدي هاي آن يكي چيه و از آن مي پرسه بدي هاي اين چيه؟». من خطاب به غلامرضا خسروي گفتم: اگر من اينها را كه شما اينجا گفتي بنويسم فكر مي كني مسئله حل خواهد شد؟. گفت:« اگر راست مي گويي بنويس، اگر مردي بنويس! ولي مي دانم كه نمي نويسي! هرگز نخواهي نوشت!». بهرام عرب ف ولي الله گفت:« نه، تو اينها را كه بنويسي هيچ مسئله اي حل نخواهد شد بلكه ممكن است مسئله بغرنج تر هم شود، بدتر هم شود». غلامرضا خسروي گفت:« نه هيچ بدتر نمي شود، من مي دانم كه نخواهد نوشت، مردِش نيست كه بنويسد».
        بهرام عرب ف نورالله ادامه داد:« اگر آوا خبرنامه است چرا از گذشته توي آن چيز نوشته مي شود؟ حالا از گذشته توي آن چيز مي نويسي چرا ظلم كدخدا ها را نمي نويسي؟ بابا مي رفت جوق و يك خوشه انگور از باغ خودش مي كند مي گذاشت توي جيبش كه بياورد براي زنش، كدخداها آن خوشه انگور را از دست او مي گرفتند، اين چه خبرنامه است كه يك نفر مشكل خانوادگي دارد توي آوا نوشته مي شود، يك نفر مال بابايي اش را تقسيم مي كند توي آوا نوشته مي شود، يك نفر با زنش دعوايش مي شود توي آوا نوشته مي شود». غلامرضا خسروي حرف بهرام عرب را قطع كرد و گفت:« يك چيز ديگر هم نوشته شده كه محمدعلي شاهسون 2 ريال به مدرسه كمك كرده، فقط همين به مدرسه كمك كرده». (3 ) بهرام عرب ف نورالله ادامه داد:« 20 سال است روستا آرام بود ولي حالا دوباره مي خواهد دودستگي ايجاد شود،( 4 ) (و خطاب به من محمدعلي شاهسون) نشسته اي وقت صرف كرده اي 32 ( 36 )صفحه صحبت هاي جلسه بسيج را نوشته اي كه چي بشود؟ آيا اين وحدت است؟ آيا اين عمران است؟ حالا با نوشتن اين، كارها بهتر مي شود؟ تو توي همين آوا به حاج آقا سيف الهي توهين كردي و اورا بيگانه خطاب كردي! آيا آن 50 نفر توي آن جلسه همه ننگ بودند؟ خوب خودتان هم توي آن جلسه بوديد آيا خودتان هم ننگ هستيد؟ اگر خودتان هم ننگ هستيد حرفي نيست. خوب ما رفته ايم زيارت حضرت معصومه (س) از آنجا هم يك سري رفته ايم به يك روحاني كه 4 سال در اين روستا زحمت كشيده ! نماز خوانده سري بزنيم اين چه اشكال دارد؟ اين چه بيگانه پرستي است؟ زيارت رفتن مردم چه كار به تو دارد؟ آيا ما حق نداريم به زيارت برويم؟ آيا از اين به بعد هركه خواست زيارت برود بايد از شورا اجازه بگيرد؟ تو اگر راست مي گويي بنويس امروز اين گروه به زيارت رفتند، فردا آن گروه از زيارت آمدند، آيا اينها خبر نيست؟». درپاسخ من گفتم: آوا هيچگاه اختلاف زن و شوهر و تقسيم اموال پدر را چاپ نكرده، هيچكس هم نگفته چرا شما رفته ايد زيارت، هيچكس هم نگفته هر كه خواست به زيارت برود بايد بيايد از شورا اجازه بگيرد، بدون شك شما حق داريد هرگاه كه خواستيد به زيارت برويد، به سياحت برويد، كسي هم حق ندارد چيزي بگويد همانگونه كه مردم مرتب به زيارت مي روند و مي آيند و كسي نه تنها كاري ندارد بلكه اكثر مردم هم نمي فهمند كه چه كسي به زيارت رفته و يا آمده، و من هيچگاه نه تنها به آقاي سيف الهي بلكه به هيچكس توهين نكردم ولي آقاي سيف الهي بارها و بارها به من توهين و بي احترامي كرده ( و خطاب به سيد اسماعيل حسيني گفتم ) جناب سيد؛ من و شما بارها در باره آقاي سيف الهي صحبت كرده ايم، وجدانا بگو تا حالا شنيده اي كه من به آقاي سيف الهي بي احترامي كرده باشم؟ و يا توهين كرده باشم؟. سيد اسماعيل حسيني گفت: « نه، من تا كنون كوچكترين كلمه بي احترامي و يا توهين از ايشان نسبت به سيف الهي نشنيده ام». من سخنم را ادامه دادم و گفتم؛ شايد شما معني كلمه بيگانه را ندانيد؟ بيگانه يعني غريبه، آيا به كسي كه ماركده اي نيست بگوييم غريبه، اين توهين محسوب مي شود؟ بدون شك هر فرد اين حق را دارد كه به زيارت برود و به ديدار هركس كه خواست برود ولي به ديدار شما از اين جهت انتقاد شده كه آقاي سيف الهي به مردم ماركده بارها توهين كرده ايشان بخاطر بي احترامي و بي ادبي كه درباره مردم ماركده كرده شايسته تكريم از طرف مردم ماركده نيست و ديدار شما از ايشان تاييد توهين هاي او به مردم ماركده است درست از اين زاويه و ديد به شما انتقاد شده و نيز انتقاد هم وارد است به علاوه شما توي هر موضوعي از موضوعات روستا صاحب نظر هستي، مطرح هستي، اعمال نظر مي كني و مي خواهي تاثير بگذاري، اين اعمال نظر و تاثير گذاري شما و مطرح بودن شما در جامعه ماركده حق قانوني و اجتماعي شما هست و كسي هم نمي تواتند بگويد نظر نده، مطرح نباش، در مقابل اين حق را به مردم هم مي دهد كه افكار، انديشه و رفتار شما را نقد كنند و شما نبايد برنجي و بايد تحمل نقد را داشته باشي. البته من به شماها مقداري حق مي دهم و ناراحتي شما را مي فهمم و درك مي كنم و شما از ديد خودتان حق داريد، به همين جهت هم ناراحت شده ايد و من اين را خوب مي فهمم دليل ناراحتي شما اين است كه تا كنون در جامعه روستاي ماركده ما مسئله و موضوع نقد و انتقاد مطرح نبوده و ما عادت به اينگونه حرفها نداريم، انتقاد در جامعه ما جايي نداشته، معمول نبوده و ما معمولا حرفها را پشت سر مي زديم و توي رو تكريم مي كرديم حالا يك نفر پيدا شده انتقاد ها را مي نويسد اين است كه ناخوشايند است و تا جا بيفتد زمان مي برد و مشكلات خودش را دارد ولي بايد كم كم ياد بگيريم كه رفتارهايمان زير ذره بين قرار دارد و مردم اين حق را دارند كه ما را نقد كنند. غلامرضا خسروي گفت:« حالا چون نقد نبوده و ما عادت نداريم بايد بنشينيم و تو هرچي خواستي بنويسي و ما هم تحمل كنيم و هيچي نگوييم تا زمان طي شود و ما عادت كنيم؟ اين هم شد حرف؟! خوب والله». گفتم: شما گفته ايد آوا ديگر چاپ نشود يعني ديگر ننويسيم پس نگرانيتان براي چيست؟ اين را هم اضافه كنم كه انتقاد با عيب جويي فرق مي كند چون شما با روش روزنامه نويسي آشنايي نداريد انتقاد را نمي شناسيد و آن را عيب جويي مي دانيد در صورتي كه يكي نيستند چون عيب جويي به قصد تخريب انجام مي شود و لي انتقاد به منظور اصلاح. بهرام عرب ف نورالله گفت:« حاج آقا سيف الهي هيچگاه به مردم ماركده توهين نكرده، تو دروغ مي گويي بلكه فقط به تو توهين كرده». گفتم: آقاي سيف الهي در جلسه 16/4/82 توي مسجد در جلو چشم چند نفر گفت؛ اگر شورا يك ذره شعور داشت اين تصميم را نمي گرفت كه برايش توضيح داده شد كه اين تصميم را در اصل حدود 20 نفر از بزرگان روستا در تاريخ 4/2/82 گرفته اند كه گفت آنها هم مثل شورا. در جلسه ننگ آلود يك نفر از جوانان را فاسد خواند يك نفر ديگر را مجرم ناميد و در پايان با تكرار تضمين خواهي از مردم براي ماندنش به همه مردم توهين كرد، تضمين در جايي گرفته مي شود كه طرف بي اعتماد است، بي اعتبار و ناشايست است اينها را مي گويند توهين. بهرام عرب ف نورالله نپذيرفت و گفت: « چه كسي در جلسه بوده كه گفته شورا شعور ندارد تا من بروم بپرسم؟». گفتم: مهندس غلامعلي عرب، مهدي عرب و محمدرضا شاهسون و چند نفر ديگر. موضوعي ديگر كه بايد در اينجا به عرضتان برسانم اين است كه بنظر مي رسد شما با موضوع چاپ و انتشار نشريه آشنايي زيادي نداريد هر نشريه اي يك قسمت اخبار دارد، يك قسمت آن مقالات است و معمولا هر نشريه اي در يك قسمت و يا ستون حرف هاي مردم كوچه و بازار را انعكاس مي دهد وقتي ما مطالب را مي خوانيم بايد بدانيم چه مطلب در چه قسمت چاپ شده خبرها چه خوب و چه بد چيزي است كه اتفاق افتاده، مقالات موضوعهايي تحقيقي است كه يك نفر نويسنده روي موضوعي تحقيق كرده و نتيجه تحقيقاتش را نوشته است و مسئوليت صحت و سقم آن هم به عهده نويسنده اش است و آن قسمت كه حرف هاي مردم كوچه و بازار انعكاس يافته همانند يك آينه است و هر فردي مي تواند عيب و هنر خود را و يا برداشت مردم را از خود و يا هر موضوعي در آن ببيند و به همين منظور هم نوشته مي شود شما بين اين موضوعها فرق نمي گذاريد اين موضوعي كه شما روي آن حساس شده ايد در قسمت حرفهاي مردم چاپ شده، خوب اين حرفهاي مردم است كه در پشت سر مي زنند كه ممكن است درست باشد و يا نادرست و اينها خيلي جدي نيستند و شما نبايد اينقدر ناراحت شويد تازه اسمي هم از كسي برده نشده. غلامرضا خسروي و محمد ابراهيم شاهسون گفتند: « آيا فقط بايد براي ما نوشته شود؟». گفتم: نه در كنار همان پاراگراف كه شما از آن ناراحت هستيد براي ما شوراها و دهيار هم نوشته شده و ما را دروغگو خوانده اند و ما نبايد ناراحت شويم چون اين حرفها در پشت سر گفته مي شود چه ما بخواهيم و چه نخواهيم و ما بايد مقداري تحمل شنيدن انتقاد را آهسته آهسته پيدا كنيم آنگاه خواهيم ديد كه اين مسائل كه اكنون شما را ناراحت كرده آنقدر هم ناراحت كننده نيست. غلامرضا خسروي گفت: « براي تو ناراحت كننده نيست ولي از فردا توي روستا اسم ما را بيگانه پرست خواهند گذاشت». محمدابراهيم شاهسون گفت: « توي ماركده اگر من به آجوقايه بروم همه مي دانند تا چه رسد به اينكه به قزوين رفته باشم الان با اين نوشته تو مردم ديگر روي ما اسم خواهند گذاشت و خواهند گفت؛ بيگانه پرست».     
       بهرام عرب ف ولي الله ( خطاب به من ) گفت: « شورا سه نفري است يا يك نفري؟ ». گفتم: سه نفري. ( خطاب به سيد اسماعيل حسيني گفت: « پس چرا شما دو نفر  از آوا هيچ خبر نداريد؟». سيد اسماعيل حسيني گفت: « ما دو نفر از آوا هيچ خبري نداريم، در بخشداري هم قرار شد كه چرك نويس آوا را ما بخوانيم و اگر اجازه داديم چاپ و توزيع شود ولي محمدعلي شاهسون هيچگاه چنين كاري را نكرده است». عبدالمحمد عرب ضمن تاييد حرفهاي سيد اسماعيل حسيني گفت: « آقاي شاهسون خودسر هرچي مي خواهد مي نويسد ما اصلا اطلاعي نداريم». گفتم: چاپ و انتشار نشريه مستلزم داشتن شناخت و اطلاعات و صرف وقت است شما دو نفر در جلسات شورا كه وظيفه اصلي تان است نمي آييد و نيستيد ( خطاب به عبدالمحمد عرب ) ده بار زنگ مي زنم خانه تان تا بيايي جلسه شورا ، نيستي، حال چگونه من چرك نويس آوا را بدهم تا تو بخواني آنگاه اگر اجازه دادي چاپ كنم؟ به علاوه اگر با تو باشد اصلا نمي خواهي آوا منتشر شود ديگر جاي خواندن و اجازه دادن آن باقي نمي ماند.
بهرام عرب ف ولي الله گفت: « شما سه نفر اعضا شورا هستيد ولي من مي بينم ( خطاب به من ) اكثر تو تنها دنبال كارها مي روي و رسيدگي به شكايت ها مي روي، اين كار درست نيست ». گفتم: چون اين دو نفر همكاران من اغلب نيستند و مردم هم مي آيند درِ خانه من و فكر مي كردم كه به خواست مردم پاسخ مثبت دهم و در اسرع وقت به كارهايشان رسيدگي كنم و مسائل را حل كنم كار خوبي مي كنم و خدمت مي نمايم ولي به نظر مي رسد از ديد شما مرتكب خلاف شده ام. بهرام عرب ف ولي الله ادامه داد: « ببين شورا سه نفره هست نه يك نفره و تو نبايد و حق نداري يك نفره دنبال كارها بروي، براي حل و فصل اختلاف ها بروي، هر موضوعي كه هست، هر شكايتي كه هست و مي شود قشنگ و پاكيزه بايد اول جلسه بگيريد موضوع را در جمع سه نفري مطرح كنيد، صحبت كنيد، پرس و جو كنيد آنگاه سه نفري نظر خودتان را بدهيد نه اينكه يك نفري تنها تو ، كارها را انجام بدهي ما سه نفر شورا انتخاب كرده ايم نه يك نفر آنگاه سه نفري تصميم بگيريد راه درست اين است». غلامرضا خسروي گفت: « يك نفر يعني همان كدخدا كه با شورا فرق دارد و اين ديگر شورا نيست اين كدخدايي است يعني ما كدخدا داريم نه شورا».
      گفتم: گفته هاي شما بسيار منطقي و درست، ما هم در آغاز كار شورايي مان همين كار را كرديم نخست هفته اي دوشب جلسه گذاشتيم بعد ديديم زياد است يك شبش كرديم من سرِ وقت و سر ساعت مي رفتم ولي اين دو نفر همكارم نمي آمدند( خطاب به سيد اسماعيل حسيني) سيد وجدانا بگو چقدر من تنها مي رفتم دفتر و به خانه هاي شما زنگ مي زدم و شما نبوديد و نمي آمديد؟. سيد اسماعيل حسيني گفت: « آقاي شاهسون درست مي گويد بارها و بارها شد كه تنهايي مي رفت ولي ما دو نفر نبوديم به خانه هايمان زنگ مي زد نبوديم و نمي رفتيم اين را هم بگويم در طول اين سه سال من و عبدالمحمد عرب بارها و بارها در جلسات غيبت داشتيم حتا براي هريك از ما دو نفر بخاطر غيبت هاي زيادمان از بخشداري اخطار داده شده ولي آقاي شاهسون حتا يك غيبت هم نداشته است». عبدالمحمد عرب گفت: « آقاي شاهسون صورت جلسه را مي نويسد آنگاه مي فرستد تا ما امضا كنيم و جلسه نمي گذارد». گفتم: من چه وظيفه اي دارم كه جلسه بگذارم دعوت به جلسه و تعيين دستور جلسه از وظايف رئيس شورا و نايب رئيس شورا است كه در طول اين سه سال گذشته شما با سيد اسماعيل حسيني بوده ايد ولي هميشه اين وظيفه شما را من انجام داده ام حالا طلبكار هم شده اي؟ به علاوه چندين بار زنگ مي زنم خانه تان كه براي فلان كار جلسه گذاشته ايم بيا جلسه كه پيدايت نمي كنم و آنگاه هم كه پيدايت مي شود مي گويي كار دارم يك كارش بكن من صورت جلسه را امضا مي كنم پس يك جور حرف بزن!» ( 5 ). بهرام عرب ف ولي الله ( خطاب به من ) گفت: « خوب اينها كه وقت ندارند چرا شورا شده اند؟ ( 6  ) ». گفتم: چرا به من مي گويي؟ به خودشان بگو، به علاوه حتا آن كارهايي كه ما مطابق همين دستورالعمل شما انجام داده ايم باز مورد ايراد جنابعالي قرار گرفته! براي مثال نامه بچه طلبه هاي روستا وقتي كه وارد شورا شد ما سه نفري با هم نشستيم ساعتي پيرامون آن صحبت كرديم به همان شيوه كه شما مي گوييد سر انجام به توافق رسيديم كه امضا ها را تاييد كنيم ولي شما به خاطر همين كار آن شب توي جلسه ننگ آلود چند بار شورا را كوبيديد و كار ما را نادرست، خطا و اشتباه ناميديد بالاخره ما نمي دانيم چگونه كار كنيم تا شما راضي باشيد؟ شما لطف كنيد يك دستورالعمل براي ما بنويس كه ما بدانيم چگونه كار كنيم؟. بهرام عرب ف ولي الله گفت: آن مسئله اش فرق مي كرد آن يك چيز ديگري بود شما بايد آن را حل و فصل مي كرديد آن با اين مسائل فرق مي كند و من چكاره ام كه دستورالعمل بنويسم من اينها را براي صلاح كار خودتان مي گويم ». گفتم: شما مي گوييد كار درست اين است كه هر كاري هست وارد شورا شود و سه نفري روي آن بحث و گفتگو كنيم و تصميم بگيريم و ما نامه طلبه ها را دقيقا همين كار را كرديم ولي شما گفتيد كه نادرست و اشتباه است. بهرام عرب ف ولي الله گفت: « هركار و هرجور كه مي خواهيد كار كنيد خودتان مي دانيد برگرديم روي آوا، ببين تو با حاج آقا سيف الهي اختلاف داشتي و داري اختلافت هم شخصي است كاري هم به ما و مردم ندارد چرا ما بايد تاوان اين اختلاف را بپردازيم؟ خوب تو با حاج آقا سيف الهي دعوا داري برو دادگاه شكايت كن، دادگاه را گذاشته اند براي اين كارها». گفتم: من نه تنها با آقاي سيف الهي بلكه با هيچكس دعوا و اختلاف و كينه ندارم آيا با آقاي سيف الهي پدر هم را كشته ايم؟ مرز يكديگر را هل داده ايم؟ با هم داد و ستدي داشته ايم؟ و يا رفت و آمدي داشته ايم؟ كه اختلاف داشته باشيم؟ بهرام عرب ف ولي الله گفت: « اگر هزار بار هم بگويي اختلاف و دعوا نداشتي همه مردم ماركده از بزرگ و كوچك زن و مرد مي دانند كه اختلاف داشتي و با هم بد بوديد حرف ما اين است كه اين يك اختلاف شخصي است چرا ما را قاطي مي كني؟». گفتم: با آقاي سيف الهي هيچ اختلاف شخصي نداشتم. بهرام عرب ف ولي الله گفت: « ما كه بچه نيستيم اختلاف داشتي خوب هم داشتي چرا حالا حاشا مي كني؟ اين را هم به تو بگويم، تو خيلي مي داني ( گفتم: نه من چيزي نمي دانم ) نه، خيلي مي داني خوبم مي داني ولي خودت را زدي به كوچه علي چپ، ببين ما مردم با هم دعوا مي كنيم به يكديگر بد و بيراه مي گوييم ولي چند روز بعدش در كنار هم مي نشينيم با هم دست مي دهيم، آشتي مي كنيم و تمام مي شود مي رود ولي تو با حاج آقا سيف الهي كه دعوا داشتي نمي خواهي فراموش كني اين را ادامه مي دهي و از ما در جهت اين دعوا كه شخصي است استفاده مي كني حرف ما اين است كه اين يك مسئله شخصي است ربطي به مردم ندارد و راهش اين است كه تو بروي دادگاه شكايت كني». گفتم: من با آقاي سيف الهي هيچ ناراحتي شخصي نداشته ام بلكه ناراحتي من بخاطر بي احترامي و توهين هايي بوده كه به مردم ماركده كرده است مثلا در همان جلسه ننگ آلود خودت شاهد بودي كه چند بار تضمين خواهي را تكرار كرد آيا به نظر شما تضمين خواستن از مردم روستا بخاطر ماندنش توهين به مردم نيست؟. بهرام عرب ف ولي الله گفت: « نه، چه توهيني است؟ حاج آقا سيف الهي يك چيزي گفت من هم جوابش را دادم تمام شد و رفت اين چه توهيني به مردم است؟». سيد اسماعيل حسيني( خطاب به بهرام عرب ف ولي الله ) گفت: « وقتي آقاي سيف الهي تضمين خواهي را تكرار كرد شما ناراحت شديد و جوابش را داديد چرا ناراحت شديد؟ خوب حرف بد زده بود كه ناراحت شديد آقاي شاهسون هم مي خواهد همين را بگويد مي خواهد بگويد تضمين خواهي براي ماندنش يك توهين به مردم ماركده بود به همين خاطر شما ناراحت شديد اگر حرفش بد نبود پس چرا شما ناراحت شديد؟». غلامرضا خسروي گفت: « تضمين خواهي سيف الهي هيچ توهيني نبود،( 7 ) تو (محمدعلي شاهسون)كه مي گويي تضمين خواهي بي احترامي به مردم بود چرا ما كه توي مسجد به تو گفتيم تضمين بده كه هر وقت مسجد خواست حمام را تخليه كني گفتي تضمين نمي دهم؟ پس آنجا هم تو به مردم توهين كرده اي؟». گفتم: اولا آن تضميني كه مورد نظر شما بود در متن صورت جلسه شورا كه يك نوشته رسمي است قيد شده بود و قرار بود به صورت موقت از حمام استفاده شود بنابر اين ديگر نيازي به تضمين جداگانه نبود دوما من كه نمي خواستم استفاده شخصي بكنم و هميشه كه من شورا نخواهم بود سوما اينكه شما چند نفر معدود از مردم بوديد كه تضمين مي خواستيد در حالي كه ما اعضا شورا نماينده همه مردم ماركده بوديم اتفاقا در آنجا نيز شما مستقيم به شورا و غير مستقيم به مردم بي احترامي كرديد.
     گفتم: آقاي سيف الهي بخاطر همين بي احترامي كه به مردم ماركده كرد او را شايسته تكريم نمي دانم چون بي احترامي و توهين به مردم را نمي توانم ببخشم ولي توهين به شخص خودم را بخشيده ام و شما در همان جلسه ننگ آلود ديديد كه چند بار به من توهين كرد ولي من هيچ واكنش نشان ندادم و توهين به مردم را پاسخش را دادم. بهرام عرب ف ولي الله گفت: « نه، (با نيشخند تمسخر آميز )  تو جواب توهين خودت را جرئتش را نكردي بدي!». ( 8 )  گفتم: از چه جرئت نكردم؟ پس شما اطلاع از چند بار مشاجرات ما نداري، چرا بايد من بترسم؟ من اگر مي خواستم به او همانند خودش پاسخ بدهم با او مساوي مي شدم يعني بايد ادب را كنار مي گذاشتم كه چنين كاري و حركتي از من بدور است دوستان بزرگوار اشكال شما در اين است كه خودتان مستقيم نشريه را نمي خوانيد ديگران مي آيند به شما چيز هايي مي گويند كه ممكن است بزرگ و يا كوچك نمايي شده باشد آنگاه شما با احتساب ذهنيات تاريخي تان راجع به آن موضوع داوري مي كنيد، تفسيرش مي كنيد و ناراحت مي شويد و مي آشوبيد من به شما بزرگواران توصيه مي كنم هرگاه مطلبي به گوشتان خورد آن را شخصا بخوانيد آنگاه خواهيد ديد كه برداشت شما به گونه اي ديگر خواهد بود و ديگر شاهد خشم و عصبيت شما نخواهيم بود. بهرام عرب نورالله گفت: « درست مي گويي من خودم نمي خوانم به من مي گويند». بهرام عرب ف ولي الله گفت: « من اين نوشته ها را نخوانده ام و هيچگاه هم نخواهم خواند اين نوشته ها از نظر من هرزه هستند ( با عنوان كلمه هرزه اي براي نمونه )  اين نوشته ها همانند اين هستند كه من بيايم و هرزه بخوانم اينقدر كتاب خوب هست كه اگر روي قبر مرده بگذاري زنده خواهد شد اگر وقت داشته باشم و بخواهم بخوانم آنها را مي خوانم چرا اين هرزه ها را بخوانم آدم كتاب ليلي و مجنون بخواند بهتر است از اين نوشته ها است اين ها چي هستند كه من بخوانم». (  9 )  بهرام عرب ف نورالله گفت: « چرا سخنان جلسه بسيج را نوشتي؟ چرا آن را ننگ آور (آلود) ناميدي؟ آيا ما ننگ هستيم؟ آيا آن 50 نفر ننگ هستند؟». گفتم: در آن جلسه بيگانه اي يك نفر ماركده اي را فاسد ناميد، يك نفر ديگر را مجرم خواند، چند نفر بخاطر رضايت بيگانه اي شورا را كوبيدند، چند نفر بخاطر خشنودي بيگانه اي اظهار عجز و پشيماني كردند، به يكي از اعضا شورا توسط بيگانه مكرر توهين شد و سر انجام فرد بيگانه با تكرار تضمين خواهي به همه مردم ماركده توهين و بي احترامي كرد و همه ما حاضر در آن جلسه سكوت كرديم بدين جهت اين جلسه ننگ آلود بود. ( دلايل من مورد قبول سران روستا حاضر در جلسه واقع نشد) بهرام عرب ف نورالله گفت: « ما روحانيت را دوست داريم، از قديم تا حالا دوست داشته ايم و هرگاه روحاني به روستا مي آمده ضمن اينكه او را در خانه خود جا داده ايم، پذيرائي كرده ايم، احترام كرده ايم، آنگاه كه مي خواسته برود بارها و بارها شده كه در مسجد چيزي براي او جمع نشده ما چند نفر هر يك از جيب خودمان پول گذاشته ايم روي هم و به او پرداخت كرده ايم». گفتم: خدا خيرتان بدهد من هم بر اين باور هستم كه روحاني واقعي معلم اخلاق است و نياز جامعه، هيچ انساني بدون معنويت نمي تواند سالم زيست كند و از آنجاييكه ما خود اهل مطالعه نيستيم كه به معنويت دست يابيم پس لازم است روحاني با شناخت در جامعه باشد تا بتواند بعد معنويت مردم را تقويت كند انسان، با ايمان راستين به خدا، مي تواند آرامش داشته باشد و يك روحاني با سواد و شناخت و سالم مي تواند بعد معنويت انسان را تقويت كند آنگاه انسان مي تواند به آرامش واقعي دست يابد اين كار از هر آدم بي سوادي بر نخواهد آمد. ( 10 ) بهرام عرب ف نورالله گفت: « اين زنه، شيرين عبادي كيه كه توي آوا اسمش را نوشتي؟». گفتم: يكي از زنان برجسته و حقوقدان و يكي از فعالان حقوق بشر كشورمان است و تنها كسي است كه از ايران جايزه بين المللي صلح نوبل را گرفته و باعث افتخار ايران است ( دو تا مجله را باز كردم و نشان دادم) اين عكسش است و مرتب مقالاتش در نشريات چاپ مي شود خوب چه مانعي دارد كه ما نامش را توي آوا نوشته باشيم؟. بهرام عرب ف ولي الله گفت: « اگر تو راست مي گويي مي خواستي اسم آن پسر كوچك را كه قرآن را حفظ كرده بود كه هم جايزه صلح به او دادند و صد رنگ جايزه به او دادند و در همه راديو ها و تلويزيون هاي دنيا نشانش دادند و عكسش را به درو ديوار ها چسباندند و همه از او تعريف و تمجيد مي كنند و آوازه اش دنيا را گرفته مي نوشتي؟ نه يك زن كه معلوم نيست كيه؟ و چيه؟ و چكاره؟». گفتم: حالا مشكل شما فقط نام شيرين عبادي است؟. بهرام عرب ف نورالله گفت: « نه مشكل ما او نيست». غلامرضا خسروي خطاب به سيد اسماعيل حسيني گفت: « سيد، حالا چه كار كنيم؟ به ما چه جوابي مي دهي؟». سيد اسماعيل حسيني گفت: « هيچي، شما خواستيد كه آوا چاپ نشود ما هم از آقاي شاهسون خواستيم كه چاپش نكند ديگر مسئله اي نيست». غلامرضا خسروي گفت: « بنويس، صورت جلسش كن كه چاپ نمي كنيد». سيد اسماعيل حسيني گفت: « آقاي شاهسون پس بنويسيد». كاغذ به سيد اسماعيل دادم و گفتم: خودت بنويس. سيد اسماعيل حسيني گفت: « عبدالمحمد تو بنويس». عبدالمحمد عرب در پشت ميز قرار گرفت و نوشت: « دستور جلسه؛ انحلال آواي ماركده( خبر نامه شوراي اسلامي ماركده) جلسه راس ساعت 9 بعد از ظهر مورخه 22/12/84 با چند نفر از معتمدين روستا كه به چاپ و انتشار آوا اعتراض داشته گفت و بحث و تبال نظر شد و اتحاد ( در صورت جلسه همينگونه غلط نوشته شده) تصميم بعمل آمد كه آواي ماركده ديگر چاپ و انتشار نيابد». هنگامي كه صورت جلسه نوشته مي شد بهرام عرب ف نورالله گفت: « من مطمئن هستم كه آقاي شاهسون اصلا نمي دانسته كه حاج آقا سيف الهي در عصمت آباد است و چه كسي هم به ديدار او رفته يك نفر اين را نوشته و داده به او و او هم بدون دقت نوشته كه نبايد مي نوشت ». گفتم: واقعا تا امروز دقيق نمي دانستم چه كسي به ديدن آقاي سيف الهي رفته ولي اكنون ديگر همه چيز برايم مشخص شد. در اين وقت نوشتن صورت جلسه تمام شد دو نفري صورت جلسه را امضا كردند و سيد اسماعيل گفت: « آقاي شاهسون شما امضا مي كنيد؟». گفتم: نه، من مخالف هستم. عبدالمحمد عرب خطاب به من گفت: « شماره اش كن فردا خودم مي برم بخشداري». در اين وقت سران روستا پيروزمندانه و با افتخار خدا حافظي كردند و رفتند. و من هم در زير صورت جلسه نوشتم: « چون بستن و تعطيلي نشريه كه زبان مردم است بر خلاف شان شورا كه برگزيدگان مردم اند هست اينجانب محمدعلي شاهسون شديدا مخالف هستم» فردا صبح اول وقت صورت جلسه به بخشداري رسانده شد و اين اولين صورت جلسه بوده كه در طول اين سه سال سر وقت به بخشداري تحويل داده شده است.
       خبر تعطيلي نشريه آوا در روستا پيچيد مرتب به من زنگ زده مي شد ، حضوري پرسيده مي شد. و من بسيار بي طرفانه جريان را مي گفتم كه راه چاره مي پرسيدند باز خيلي خونسرد مي گفتم اگر اعتراض داريد براي رئيس شورا بنويسيد ، به رئيس شورا زنگ بزنيد . سرانجام علاوه بر گفتگوي حضوري و تلفني با رئيس شورا سه برگ اعتراض نامه با امضا هاي متعدد به دست رئيس شورا داده شده بود كه رئيس شورا را سخت تحت تاثير قرار داده بود كه ناگزير شد جلسه اي براي شنيدن سخنان موافقان انتشار نشريه آوا بگذارد كه شرحش را با هم مي خوانيم.
       جلسه اي در تاريخ 11/1/85 ساعت  20 با حضور حدود 30 نفر از مردم بويژه جوانان و حضور سه نفر اعضا شوراي اسلامي در محل دفتر دهياري تشكيل شد. هدف از اين گرد هم آيي تحليل تعطيلي آوا و رسيدگي به اعتراض شفاهي و كتبي گروه زيادي از مردم نسبت به تعطيلي نشريه آوا بود. نخست سيد اسماعيل حسيني كه رياست جلسه را داشت گفت: « در طي اين چند روز گذشته كه آوا تعطيل شده مردم رو در رو و شفاهي و نيز تلفني به صورت گسترده و دائم به من اعتراض داشته اند و من زير فشار بوده ام به علاوه سه برگ اعتراض كتبي نسبت به تعطيلي آوا به دست من رسيده كه يكي از آنها حدود يكصد امضا زيرش است و دوتاي ديگر هركدام تعدادي امضا دارند. من شخصا به اين سه تا نامه اعتراضي معترضم كه چرا سر برگ آن ها را خطاب به من نوشته اند؟ و مرا مورد خطاب قرار داده اند در حالي كه بايد مي نوشتند شوراي اسلامي. به هر صورت متن و محتواي اين نامه هاخطاب به من است و مرا سخت نگران و ناراحت كرده است. و ناگزير بايد پاسخي منطقي و راه حل درست بيابم و به مردم ارائه دهم. اين جلسه بدين منظور تشكيل شده است كه اعتراض گسترده مردم را يكجا بشنويم و پاسخي مناسب بدهيم. اين را هم بگويم قبلا يك جلسه با چند نفر معدود مخالفان انتشار نشريه آوا داشته ايم اين گونه برنامه ريزي كرده ام كه اين جلسه با موافقان انتشار نشريه آوا باشد تا ببينيم حرفشان چيست؟ چه دلايلي دارند؟ و به مشكلات چگونه مي نگرند؟ و پس از شنيدن سخنان و دلايل موافقان، يك جلسه مشترك ديگر با موافقان و مخالفان خواهيم گذاشت و در آنجا تصميم نهايي را خواهيم گرفت. پس در اين جلسه فقط از موافقان دعوت شده است. يك پاراگرافي اخيرا توي نشريه آواي ماركده چاپ شده است كه مورد اعتراض چند نفر از مردم ماركده قرار گرفته است. كه آمدند و ريختند توي خانه من و داد و فرياد راه انداختند كه من هم از آقاي شاهسون خواستم كه آوا را چاپ نكند. همانگونه كه خودتان هم مي دانيد از اول قرار بوده يك كميته فرهنگي راه بيفتد كه شما جوانان همكاري نكرديد ( 11 ) بعد آقاي شاهسون شخصا انتشار آوا را ادامه داد و كشيده شد به اينجا. حدود يك سال قبل در يكي دو شماره از نشريه آوا از شوراي اسلامي انتقاد شديدي شد كه باعث رنجش و ناراحتي ما دو نفر ( سيد اسماعيل حسيني و عبدالمحمد عرب ) از اعضا شورا گرديد. موضوع را به بخشداري كشانديم در آنجا قرار شد كه آقاي شاهسون چرك نويس آوا را قبل از چاپ به ما دو نفر ارائه دهد تا ما مطالعه كنيم آنگاه اگر ما موافق بوديم و اجازه داديم چاپ شود.  ولي متاسفانه آقاي شاهسون ارائه نداد و چاپ آوا را ادامه داد و كشيده شد به اينجا. حال در شماره اخير دو موضوع كوچك چاپ شد كه مورد اعتراض چند نفر از همشهريان قرار گرفت يكي انتقاد از گروهي بود كه به ديدار آقاي سيف الهي رفته بودند و ديگري درج نام خانم شيرين عبادي، كه من نمي دانم كيه، كه اين چند نفر مي گفتند لختي پختي است. به همين جهت شب 8-7 نفر به خانه من آمدند در خانه داد و بيداد راه انداختند كه زن و بچه من به وحشت افتادند و مي گفتند مي خواهيم شكايت كنيم و آوا را تعطيل كنيم صبح روز بعد من به آقاي شاهسون زنگ زدم و گفتم كه آوا را ديگر چاپ نكن. بعد روز 22/12/84 در همينجا جلسه اي گذاشتيم و پس از كلي صحبت در آخر صورت جلسه شد كه نشريه آوا ديگر چاپ نشود كه من و عبدالمحمد به عنوان موافق امضا كرديم و آقاي شاهسون به عنوان مخالف امضا نمود و فردا صبح اول وقت صورت جلسه توسط آقاي عبدالمحمد عرب تحويل بخشداري داده شد »  آنگاه سيد اسماعيل حسيني خطاب به آقاي عبدالمحمد عرب گفت : « در اينجا من و شما هستيم كه حرفمان را بايد بزنيم چون آقاي شاهسون در اين قضيه ذينفع است نامه هاي اعتراضي را كه در اختيارت گذاشتم و خواندي بگو ببينم چكار بايد كرد؟ »
       آقاي عبدالمحمد عرب گفت : « ما قبلا هم به اين نتيجه رسيده بوديم كه انتشار نشريه آوا به درد مردم نمي خورد، براي مردم سودمند نيست، تفرقه ايجاد مي كند، مردم را منحرف مي كند، به همين جهت هم مخالف بوديم و نمي خواستيم چاپ شود كه موضوع به بخشداري كشيده شد در بخشداري جلسه گذاشتيم در همان جلسه هم، من با قاطعيت گفتم كه آوا به درد مردم نمي خورد چرا ؟ براي اينكه حجب و حيا را از روي مردم برداشته، مردم ديگر شرم و حيا را رعايت نمي كنند، هرچه مي خواهند مي گويند، ديگر بزرگ و كوچك را رعايت نمي كنند، احترام نمي گذارند. بعد آقاي شاهسون رفت و نوشت؛ استالين مي گويد معني حيا اين است؟ معني شرم آن است معني حجب اينگونه است؟ در آلمان معني حيا چيست؟ معني شرم چيست؟ حرف من اين است كه به ما چه كه استالين مي گويد معني حيا چيست؟ معني شرم چيست؟ و يا در آلمان معني شرم و حيا را چه مي گويند؟ ببينيد ما خودمان فرهنگ داريم در همين روستا فرهنگ داريم، هيات سينه زني داريم، هيات عزاداري داريم، دارالقرآن داريم، هيات امنا داريم تو ( خطاب به محمدعلي شاهسون ) اگر راست مي گويي بيا از اينها بپرس معني حيا چيست؟ معني شرم چيست؟ تا به تو بگويند چرا از استالين مي پرسي؟ چرا از آلمان مي پرسي؟ از سخنان امام خميني بنويس معني حيا چيست؟ معني شرم چيست؟ ( و خطاب به حاضران جلسه ) آقايان شما يك سري چيزهايي را نمي دانيد! شما از پشت پرده آگاهي نداريد! شما ظاهر را مي بينيد! اين آقا ( منظور محمدعلي شاهسون است ) قصد دارد آهسته آهسته شما را به انحراف بكشد، بچه هاي شما را به انحراف بكشاند چند سال ديگر مي بينيد كه همه منحرف شده ايد مانند اينكه بخواهند كسي را به اعتياد بكشانند به او مي گويند يك پك بزن طوري نمي شي بعد دوتا پك بزن هيچ اتفاقي نمي افته و آهسته آهسته مي شود معتاد. كار اين آقا هم همين گونه است كم كم شما را فريب مي دهد اصل داستان اين است، قصه اين است كه شما را منحرف كند هيچ كس هم حريف طرف نيست نه من و نه شما مي توانيد حريف شويد هدف اين است كه درِ مسجد بسته شود كسي ديگر قرآن نخواند كسي نماز نخواند باقي اين حرفها همه اش حرف است همه اش بازي است بخاطر اين است كه كلاه سرتان گذاشته شود شما فكر مي كنيد آمريكا و انگليس چگونه وارد شدند؟ چگونه آمدند؟ آهسته آهسته، اين هم آهسته آهسته شما را منحرف مي كند و شما نمي فهميد ببينيد به مردم دروغ گفته شده توي مسجد مردم گفتند حمام را براي مسجد مي خواهيم. حال مي خواهيد آوا را چاپ كنيد ؟ چاپ كنيد بعدا خودتان خواهيد ديد كه فريب خورده ايد كلاه سرتان رفته است ببينيد اين آقا يك جلسه آمد توي جلسات فردوس چه صدمه و زياني زد به روند پيشبرد كارهاي فردوس در آن جلسه گفت يك پمپ بگذاريد تا آب بيشتري بالا برود آنها هم به حرف اين آقا گوش كردند و ما ديگر كاري نتوانستيم بكنيم  ( 12 ) »  سيد اسماعيل خطاب به عبدالمحمد: « ببين حمام را قاطي اين مسائل نكن در آنجا هيچكس دروغ نگفت، حمام مال مسجد بوده كسي هم نگفته نيست اينها را قاطي نكن صورت جلسه حمام را خودت هم امضا كردي. » رمضان عرب فرزند علي آقا خطاب به عبدالمحمد عرب گفت: « ببين توي جلسه فردوس كه با مسئولين جهاد كشاورزي در بن گرفته شد من هم بودم كه موضوع هاي مطرح شده صورت جلسه شد و صورت جلسه اش هم موجود است اينگونه كه تو مي گويي نبوده است مي توان به صورت جلسه رجوع كرد و آن را خواند » كريم شاهسون فرزند محمد گفت: « من هم در آن جلسه فردوس كه منظور تو هست بودم اينگونه كه تو مي گويي نيست » محمدرضا شاهسون فرزند حسن گفت: « شما در اول سخنانتان گفتيد كه ما به اين نتيجه رسيديم كه آوا به درد مردم نمي خورد اين ما چه كساني اند؟ » عبدالمحمد عرب با چند بار گفتن عده اي هستند و باز پرسش محمدرضا كه خوب اين عده كيانند سرانجام گفت: « من خودم تنها هستم »
      با اينكه در آغاز جلسه سيد اسماعيل اعلام كرده بود اين جلسه اختصاصي موافقان انتشار نشريه آوا هست ولي تعداد سه چهار نفر از مخالفان سرسخت انتشار نشريه آوا هم آمدند و اعلام كردند كه بدون دعوت و فقط مطلع شديم كه براي آوا جلسه گذشته شده آمديم تا حرفمان را بزنيم و از موضع خود دفاع كنيم.
       من ( محمدعلي شاهسون ) خطاب به سيد گفتم: « بايد به من اجازه داده شود كه اتهام هاي زده شده را توضيح دهم » كه سيد اسماعيل گفت نه، تو ذينفع هستي و باز من تكرار كردم و گفتم كه چه نفعي من دارم و سرانجام اجازه داده شد و من چنين گفتم : «   ببينيد آقايان، دوسال قبل آقاي رمضان عرب يكي دو مقاله انتقادي از شورا نوشت كه در آوا به چاپ رسيد كه دو نفر آقايان سيد اسماعيل حسيني و عبدالمحمد عرب از اين انتقاد ها بسيار ناراحت شدند در يكي از جلسات شورا كه در محل موتور خانه تشكيل شده بود سيد اسماعيل حسيني خطاب به من گفت : « اين رمضان چكاره است؟! كه اين دري وري ها  را مي نويسد ؟! اين آوا غير قانوني است و ما بايد تعطيلش كنيم! » و معلوم بود كه بسيار خشمگين است. در پاسخ من گفتم: « اينها انتقاد است و حق هر آدمي است كه حرفش را بزند. و ما نمي توانيم بگوييم مردم انتقاد نكنند » آقاي عبدالمحمد عرب خطاب به من گفت : « اينها انتقاد نيست، اينها بي حيايي است، اينها بي شرمي است، اين آوا باعث شده كه شرم و حيا از ميان مردم برداشته شود و مردم ديگر شرم و حيا ندارند و هرچه مي خواهند مي گويند ديگر احترام بزرگتر رعايت نمي شود »  كه من در پاسخ گفتم : « شرم و حيا واژه هاي اخلاقي هستند و انتقاد يك موضوع اجتماعي است و اينها با هم فرق دارند، انتقاد حق مردم است و مجاز است، عيب نيست، سزاوار سرزنش نيست، در صورتي كه رعايت نكردن شرم و حيا سرزنش مردم را به دنبال دارد و ما نبايد اين دو را با هم يكي بپنداريم» كه عبدالمحمد عرب با تاكيد گفت : « نه، اينها همان بي شرمي و بي حيايي است »
        به دنبال اين مشاجره لفظي من معاني شرم و حيا و انتقاد را از كتابهاي فرهنگ لغت به صورت مستند طي يك مقاله اي در آوا به چاپ رساندم و در آنجا نوشتم كه رئيس شوراي روستايمان انتقاد را بي شرمي و بي حيايي مي داند. حال آقاي عبدالمحمد عرب اشاره به آن موضوع ها مي كند آقايان؛ آن مقاله را دوباره بخوانيد تا موضوع كاملا برايتان روشن شود. آقايان؛ ببينيد اين آقا هنوز نمي داند فرهنگ لغت چيست و چه كاربردي دارد. من در اينجا به عرضتان مي رسانم؛ هر زبان و فرهنگي ، كتاب هاي لغت مخصوص به خود را دارد كه تمام واژه هاي آن زبان و نكات دستوري و معاني و شيوه تلفظ صحيح آنها در آن كتاب فرهنگ درج شده است. كتاب هاي لغت در هر زبان از كتاب هاي مرجع و معتبر هستند يعني هر يك از مردمان آن فرهنگ خواست دقيق معاني واژه ها را بداند به اين كتاب ها مراجعه مي كند. من هم همين كار را كرده ام. با مراجعه به فرهنگ هاي معتبر زبان فارسي معاني شرم و حيا و انتقاد را توضيح داده ام. حال اين آقا چون آگاهي ندارد، مي گويد از زبان استالين و آلمان نوشته اي. باور كنيد ممكن است آلمان را بداند نام يك كشور است ولي، نه مي داند استالين چي بوده و يا كي بوده، اين را به منظور تحريك احساسات شما مي گويد. شما مي توانيد مقاله را در نشريه آوا بخوانيد تا دروغ ايشان هويدا شود. موضوعي ديگر بايد در اينجا بگويم اين است كه ايشان براي پوشاندن آلودگي هاي اقتصادي خودش و انحراف اذهان مردم از بحث روز كه گرانفروشي كود هاي شيميايي است متوسل به ترساندن شما شده است تا شما پيگير واقعيت هاي ناپسند و مسائل پشت پرده نباشيد. دوستان عزيز؛ از هيچ چيز نترسيد، از هيچ كس نترسيد، هركس شما را ترساند بدانيد در پشت پرده مسائلي دارد، ببينيد هريك از شما داراي عقل، فهم، هوش، شعور و ادراك هستيد، هريك از شما اين توانايي را داريد كه مسائل زشت و زيبا، حرفهاي خوب و بد، راههاي درست و نادرست و بيراهه را  ، حد اقل به اندازه اين آقا، تشخيص دهيد ( خطاب به عبدالمحمد ) اين مردم خودشان به اندازه من و تو عقل و شعور دارند، قيم نمي خواهند، خودشان توانايي فهم مسائل را دارند، نمي خواهد آنها را بترساني. آقايان اين سه سال كه آوا منتشر مي شود كدام موضوعش زيانمند بوده؟ كدام نوشته اش زشت بوده؟ بگوييد؟ سرنوشت آواي ماركده هم همانند سرنوشت ويدئو است يادتان است نخست هركه را كه مي فهميديد به ويدئو نگاه كرده او را فاسد، منحرف، بي دين، لاابالي و هرزه مي پنداشتيد؟ كم كم منطق پديده ويدئو چون علمي بود بر تعصب كور ، خشك، جاهلانه و بدون منطق ما چيره گشت و امروز خانه اي را نمي توان يافت كه در آن ويدئو سي دي نباشد. از شما همشهريان عزيز مي پرسم آيا بي دين شده ايد؟ آيا فاسد شده ايد؟ آيا منحرف شده ايد؟ حال مي پرسم اگر يك نفر در همان روزها مي گفت ؛ آقايان: ويدئو يك وسيله است سودمند است و مي توان از آن جهت بالا بردن فرهنگ سود جست، و با آن مبارزه نكنيد، آن را در خدمت خود بگيريد آيا فكر نمي كنيد يك نفر همانند اين آقاي عبدالمحمد عرب پيدا نمي شد كه از روي نا آگاهي بگويد اين حرفهاي استالين است؟ دوستان نترسيد نگذاريد شما را بترسانند و براي دانستن بيشتر تلاش كنيد اينها كه دين و مذهب را وسيله قرار داده تا شما را بترسانند در پشت سر اين حرفها منافع دارندو اين تهديد ها بخاطر حفظ منافعشان است بنابر اين نشريه آوا را بخوانيد، نقد كنيد، نقد بنويسد، بپرسيد، مقاله بنويسيد، زير سئوال ببريد، تا فرهنگتان پويا شود. اين گفته كه « اين حرفها باعث دو دستگي مي شود » از همان حرفهاي ترساندني هاست مي پرسم چرا بايد دودستگي شود؟ خوشبختانه جوانان روستايمان آگاهند و دنبال اين حرفها نيستند در اين زمينه هم نترسيد چون تمام روستا با هم زنجيره اي اقوام هستيم و با هم دادستد كرده ايم هيچكس به اين فكر نيست بنابر اين هيچ نترسيد در ماركده با بودن شما مردم فهيم هيچگاه دو دستگي رخ نخواهد داد اگر يكي دو نفر هم در اين زمينه خواست گرد و خاك كند اهميتشان ندهيد خودشان آرام خواهند شد.
       در اين وقت آقاي بهرام عرب فرزند نورالله گفت : « من نامه درخواست تعطيل شدن و مصوبه انحلال نشريه آوا را شخصا به استانداري بردم و درخواست رسيدگي كردم در استانداري گفتند كه ما هيچ اطلاعي از چاپ نشريه آوا در روستاي ماركده نداريم. يك كپي هم از نامه ها به فرمانداري دادم و خواستار رسيدگي شدم. در فرمانداري هم گفتند كه هيچ اطلاعي از چاپ نشريه آوا در ماركده ندارند. بنابر اين نشريه آوا در ماركده بدون اجازه مقامات و بصورت غير قانوني به چاپ مي رسد كه قرار شد از استانداري و فرمانداري جهت رسيدگي به اينجا بيايند و يا ممكن است براي اين منظور نامه بنويسند من همينجا مي گويم آوا غير قانوني است اگر مي خواهيد چاپش كنيد بايد برويد از استانداري و فرمانداري اجازه بگيريد در غير اين صورت من پيگير خواهم بود و نمي گذارم چاپ شود چون غير قانوني است . ببينيد آقايان؛ توي  اين نشريه آوا نام شيرين عبادي را نوشته اند؟! آيا مي دانيد شيرين عبادي كيست ؟ كه اين همه حرفهاي زشت پشت سرش زده مي شود؟ شيرين عبادي وكيل مدافع اكبر گنجي است كه مي خواست نظام را بر اندازد» من ( محمدعلي شاهسون ) گفتم: « مگر وكيل مدافع شدن جرم است؟ همين خانم شيرين عبادي در چهار چوب قوانين جمهوري اسلامي در دادگاه هاي جمهوري اسلامي و در داخل همين مملكت از يك نفر در دادگاه دفاع كرده ، خوب اگر نبايد اجازه داشته باشد كه وكيل مدافع شود همان قاضي اين اجازه را به او نمي داد پس اين حق را براي او قائل شده اند كه بتواند از آقاي اكبر گنجي دفاع كند شما چرا كاسه داغتر از آش شده ايد؟ (13 ) » بهرام عرب گفت : « اگر جايش بيفتد كاسه داغتر از آش هم خواهم شد! اگر مانده 100 بار هم به استانداري بروم مي روم و نمي گذارم آوا غير قانوني چاپ شود » در اين وقت حمزه خسروي گفت: « آقاي مطهري مي گويد ؛ مورخ بايد منصف باشد چون اگر نوشتن تاريخ به دست يزيديان مي افتاد آنگونه كه آنها مي خواستند مي نوشتند. كسي كه تاريخ مي نويسد بايد همه واقعيت ها را بنويسد نه اينكه بعضي از مطالب را بنويسد و بعضي شان را ننويسد. دو سال قبل موضوعي درباره خانواده ما در آوا نوشته شد كه باعث آبرو ريزي خانواده ما شد. من زنگ زدم به آقاي شاهسون كه چرا نوشتي ؟ كه گفت مي خواستم ظلم تاريخ را به تصوير بكشم ( آقاي خسروي متاسفانه مقداري باكلمه ها بازي مي كند من گفتم مي خواستم وضع موجود آن روز را بيان و مجسم كنم ) كه من گفتم پس چرا ظلم كدخدا ها را به تصوير نمي كشي؟ در پايان صحبت ها آقاي شاهسون گفت از اينكه شما رنجيده ايد عذر خواهي مي كنم آخر وقتي كه آبروي خانواده ما ريخته شد عذرخواهي چه نتيجه اي دارد؟ دردي را دوا نمي كند. براي تبرئه خود از نوشتن نام شيرين عبادي گفته مي شود كه جايزه صلح نوبل گرفته، خوب مي دانيم همين جايزه اي كه به شيرين عبادي داده شده به شيمون پرز هم داده شده آيا اين افتخار است؟ شيرين عبادي كسي است كه در مقابل همه مردم كه مي گويند انرژي هسته اي حق مسلم ماست گفته ما انرژي هسته اي نمي خواهيم. امروزه همه جا از حاج آقا سيف الهي بد گفته مي شود اين در حالي است كه همين حاج آقا سيف الهي تا اينجا بود هر كه بيمار مي شد مي رفت و به او سر مي زد » يك صدا از ميان جمعيت گفت : « بخاطر منافع اش بخاطر اينكه بتواند اينجا بماند و منافع اش را حفظ كند » كريم شاهسون گفت: « نه، شيرين عبادي خوب نيست » در اين هنگام صحبت هاي زيادي و در بر هم از زبان افراد حاضر در جلسه مبني بر تاييد نشريه آوا به گوش مي رسيد و همچنين معايبي نيز از طرف مخالفان نشريه در پاسخ شنيده مي شد و موافقان چون تعدادشان بيشتر بود اغلب صداي آنها در فضا طنين انداز بود كه پاسخ مخالفان را به شكل سرزنش، كنايه آميز، طنزگونه و طعنه مي دادند. جوانترين فردي كه در اين جلسه صحبت كرد داوود عرب بود كه خطاب به آقاي بهرام عرب گفت : « شما در جلسه ننگ آلود چند بار گفته ايد كه شورا هرگاه خواست روي موضوعي تصميم بگيرد بايد با مردم مشورت كند مي پرسم چرا وقتي كه خودتان فشار آورديد به شورا كه آوا را تعطيل كند مشورت مردم لازم نبود، چرا؟ چون اينجا خواست شما بوده لازم نبود؟ و شورا بايد هر جور كه شما مي خواهيد عمل كند؟» در اين وقت آقاي ابوالفضل عرب كه چند دقيقه اي قبل وارد جلسه شده بود گفت : « ببينيد آقايان؛ اين نشريه آوا چند سال است كه در روستا منتشر مي شود چندان حرف حديثي نبوده ولي مي بينيم اكنون علم تعطيل كردن نشريه آوا را بلند كرده اند مي پرسم چرا؟ بايد ديد و بررسي كرد و دريافت كه توي اين چند شماره قبل چه مطالبي خاص چاپ شده و از ين مطالب چه كس يا كساني زيان مي بينند؟ و چرا ؟ بنظر من علت مخالفت با آوا را بايد در اين نكات يافت. موضوعي ديگر كه مي خواهم بگويم ( خطاب به محمدعلي شاهسون ) اين آقايان؛ تبليغ مي كنند كه در جلسه ننگ آلود که متاسفانه من هنوز موفق به خواندن آن نشدم ، چندين بار سبف الهي به شما توهين كرده و گفته كمونيست و تو چون به او پاسخ ندادي پس كمونيست هستي! اين درحالي است كه من مي دانم تو خدا را باورداري و قرآن مي خواني مي پرسم چرا جواب ندادي؟ » من ( محمدعلي شاهسون ) گفتم: « آقاي سيف الهي هنگام سخن گفتن با كسي كه مخالفش بود هيچ ادب انساني را رعايت نمي كرد و سخنان بي ادبانه بر زبان مي آورد حال اگر من مي خواستم همانند او بي ادبانه پاسخ دهم اولا از من بر نمي آمد و من ناگزير بودم ادب را رعايت كنم چون در غير اين صورت با او كه شخصيت بي ادبي داشت مساوي مي شدم دوما اگر مي خواستم استدلال كنم كه به دليل اينكه خدا را قبول دارم ، اقتصاد آزاد را مي پذيرم، به آزادي انسان باورمند هستم و… بنابر اين كمونيست نيستم زمان زيادي طول مي كشيد كه نه جلسه حوصله آن را داشت ، نه وقت بود، و نه طرف كه هدفش فقط تخريب شخصيت من بود گوش مي كرد لذا به آن قسمت از حرفهايش كه توهين به مردم بود پاسخ دادم و از مردم روستايمان دفاع كردم ولي اهانت ها به شخص خودم را مسكوت گذاشتم. در همان جلسه آقاي سيف الهي چند بار كلمه تضمين خواهي را تكرار كرد كه متاسفانه كسي متوجه توهين بودن آن نشد تا اينكه من اعتراض كردم و گفتم تضمين خواستن از مردم براي ماندن در اينجا توهين به مردم است آنگاه بعضي از همشهريان حاضر در جلسه متوجه شدند كه يكي دو نفر واكنش هم نشان دادند. موضوعي ديگر كه در اين رابطه مي خواهم در اينجا يادآور شوم  اين است كه اگر من مثقالي عقل داشته باشم در اين زمان كه مكتب كمونيست در جهان از هم پاشيده، شكست خورده، رسوا شده، رونق ندارد، آبرو ندارد، مي آيم كمونيست مي شوم؟ پس اين دوستان كه مي خواهند براي تخريب من انگ بزنند وصله بچسبانند، بروند مطالعه كنند ببينند چه مكتبي امروز آبرو دارد؟ در جهان مطرح است؟ محبوب روشنفكران است؟ در دنيا طرفدار زيادي دارد؟ آن را به من بچسبانند كه لا اقل بچسبد» آقاي ابوالفضل عرب گفت : « آن موقع كه براي شورا ثبت نام كرده بودي يك نفر از گزينش آمد و از من پرسيد ؛ گفته مي شود اين محمدعلي شاهسون كمونيست است؟ او را مي شناسي ؟ كه من گفتم ؛ ايشان چندين سال است كه اينجا نبوده و حدود 10 ماه است كه اينجا آمده و من شناخت زيادي از او ندارم ولي فقط اين را مي دانم كه چند تا از بچه هايش فوق ليسانس گرفته اند و من با اين ادعايم نه.» يك صدايي از ميان جمعيت خطاب به بهرام عرب به گوش رسيد كه : چند سال است كه حكومت مي كنيد ديگر بستان است ديگر نمي گذاريم حكومتتان ادامه يابد و صداهاي در هم و بر هم مشابه ديگر… پس از اين سخنان و نغمه هاي مخالف بود كه آقاي بهرام عرب لحن سخن خود را تغيير داده و گفت : « اصلا اگر راستش را بخواهيد آوا را ما تعطيل نكرديم، نشريه آوا به درخواست ما تعطيل نشد، بلكه دو نفر از اعضا شورا خودشان آوا را تعطيل كردند چون معتقد بودند كه آوا در مسير خود حركت نمي كرد دو نفر شورا خودشان از ما بيشتر ناراحت بودند و گفتند ما آوا را مي بنديم، آنها از ما بيشتر شاكي بودند دل پرخوني از آوا داشتند. و آوا را قانوني نمي دانستند چون بايد براي آوا از فرمانداري و يا استانداري مجوز مي گرفتند و چون اين كار نشده بود آن را بستند آوا چيزهايي مي نوشت كه نبايد مي نوشت مثلا چرا بايد بنويسد  ... خوب مي نوشت مرحوم حاج غلامحسين مسجد مي ساخته. آمده نوشته ما 50 نفر ننگ بوديم خوب راست مي گويي؟ راهپيمايي روز قدس را بنويس ، راه پيمايي روز 22 بهمن را بنويس، نه ورداري بنويسي كي رفته به ديدن بيگانه، هيچكس هم شهامتش را ندارد كه بگويد من اين را گفته ام؟ هرچه مي پرسيم كه چه كسي اين را گفته؟ كسي شجاعت اين را ندارد كه بگويد من.» ( سيد اسماعيل حسيني گفت: گفتم كه من گفته ام ) بهرام عرب خود را به نشنيدن زد و دوباره گفت: « من اگر مي دانستم كي گفته؟ خوب بهش مي گفتم به تو چه؟ چه ربطي به تو دارد؟ » من ( محمدعلي شاهسون ) گفتم: « من نمي توانم و وقت آن را ندارم كه يكه و تنها همه جا گزارش تهيه كنم همه مسائل را و خبرها را جمع آوري نمايم قبل از شروع ماه محرم از همين آقاي رمضان عرب ( خطاب به رمضان عرب : رمضان تو را به خدا بگو و توضيح بده ) خواستم كه مراسم هاي دهه عاشورا را بنويسد از جمله گفتم بنويس چندتا تعزيه خوانده شد، نام تعزيه ها چه بود، چه كسي چه نقش هايي داشتند، چه مقدار نذري داده شد، چه وقت داده شد، و الي آخر ولي ننوشت » رمضان عرب گفت: « درست مي گويد من ننوشتم و پيشنهاد مي كنم بسيج يك نفر مسئول خبرنگار براي كارهاي خود انتخاب كند و خبرهاي مربوطه به خود را تدوين و جهت چاپ تحويل دهد. هيات امنا مسجد هم يك نفر خبر نگار براي كارهاي خود انتخاب كند »
       من گفتم: « ببنيد دوستان ، نشريه آوا يك پديده نو در جامعه ماركده است و ما ماركده اي ها نشان داده ايم كه از هر پديده نو و نا شناخته وحشت داريم ، مي هراسيم، نزديك او نمي رويم، گويا اين جزئي از فرهنگ ما شده. شما اگر تاريخ مشروطيت را بخوانيد  مي بينيد با مدارس جديد سخت مخالفت مي شد بويژه با مدرسه رفتن دختران. و در بعضي جاها روي ديوار مدرسه مي نوشتند…خانه و بعضي مدارس دخترانه را آتش مي زدند كه دختران به مدرسه نروند چرا؟ چون يك پديده نوي بود.  در همين ماركده خودمان حدود 70 سال قبل شادروان امان الله امانزاده كه در شركت نفت كار مي كرد يك روز آمده بود ماركده و براي مردم تعريف كرده بود كه كشتي هايي هست اندازه لته هاي ماركده، كسي حرف او را باور نكرده و دروغگويش خوانده بودند. تازه گويا در غرب تلويزيون اختراع شده بوده و خبر آن در آبادان مي پيچد و آقاي  امانزاده اين خبر را بدين شكل در ماركده بيان مي كند كه ؛ مي گويند يك چيزي ساخته اند كه در يك شهر كه پشتش بايستي و حرف بزني در شهر ديگر نشانش خواهد داد باز مردم ماركده باور نكرده و آن را دروغگو خوانده بودند. همين روغن نباتي كه امروز بوفور مصرف مي كنيم روزي تازه به بازار آمده بودتك تك مردم يواشكي خريده و مصرف مي كردند و مردم به آنها با ديده تحقير مي نگريستند چرا؟ چون يك پديده نو بود. آن روز مردان و پسران كلاه نمدي به سر مي گذاشتند يكي يكي جوانان به تقليد از مردم شهر كلاه را از سر خود برداشتند مي دانيد مردم به آنها چي مي گفتند؟ آنها را تحقير كرده و لاابالي، سبك، بي دين تلقي مي كردند. يكي دو نفر از جوانان روستا دوچرخه خريده بودند و در كوچه هاي روستا دوچرخه سواري مي كردند مردم بر عليه آنها بد مي گفتند و آنها را قرتي مي پنداشتند همين شلوار كه امروز هممان مي پوشيم زماني هركه به تقليد از شهري ها مي پوشيد آن را سبك مي خواندند. ويدئو كه آمد هركه از آن استفاده مي نمود او را بي دين، فاسد مي دانستند در اين زمينه مي توان صدها مثال زد خوب به اين موضوع ها فكر كنيد اكنون هم نشريه محلي آمده عده اي اندك هركه نشريه آوا را مي خواند بي دين مي پندارند يعني ما هميشه در مقابل هر پديده نوي به دليل ضعف و نا آگاهيمان ايستادگي كرده ايم، آن را لوث نموده ايم و براي پوشاندن ضعف و نا آگاهيمان از دين و مذهب مايه گذاشته ايم و سوء استفاده كرده ايم. اين مخالفت ها يك دوگانگي شخصيت در ذهن ما بوجود آورده و مي آورد از طرفي احساس مي كنيم نياز است، مفيد است و از طرف ديگر حرف هاي نا مناسب كه در باره آن پديده جديد زده مي شود ما را دل چرك مي كند نتيجه اين مي شود كه دنبال شناخت و استفاده بهينه و گسترده از آن نمي رويم از كنار آن سرسري رد مي شويم ، استفاده مي كنيم بدون اينكه بدانيم چرا؟ به چه دليل؟ سود آن چيست؟ و چگونه مي توان از آن بيشتر و بهتر سود جست؟ و اين گذشت زمان است كه آن پديده جديد را قسمتي از آداب و عادات زندگيمان مي كند. چيزي كه در اين فرآيند تقابل نو و كهنه از آن سوء استفاده فراوان مي شود باورهاي مردم است خداوندان جهل و تعصب هر پديده نو را مخالف باورهاي مردم مي پندارند و مردم را از آن مي ترسانند شما عميق به پديده ويدئو بينديشيد در مقابله با اين پديده چه حرمت ها شكسته شد، چه بي احترامي ها شد، چه تجاوزها به حقوق و حريم خصوصي افراد شد، چه حرفهاي نا مربوط پشت سر همنوعان خود زديم و آخر امر هم… ( يكي از لابلاي جمعيت گفت: حدود چهل سال قبل بهمن امانزاده كه آن روز بچه اي بيش نبود يك نصفه كيسه كچ را با كول خود به بالاي كوه برد و در آنجا با كچ خطوط يك ساختمان را ريخت همه بدون استثنا او را نادان و ديوانه مي پنداشتند) دوستان ببينيد يك عادت ناپسندي ديگر در فرهنگ ما هست و آن اين است كه هرگاه يكي از ما از ديگري آزرده مي شويم به پدر و يا مادرش كه ممكن است در قيد حيات هم نباشند ناسزا مي گوييم، فحش مي دهيم و يا نسبت هاي ناروا مي دهيم اين عادت بسيار زشت و ناپسند است ، غير اخلاقي است، غير انساني است ولي متاسفانه هيچيك از ما به اين پديده زشت فكر نكرده ايم، آن را تحليل نكرده ايم و چهره پليد اين عادت را براي خود و ديگر مردم نمايان نكرده ايم. ببينيد يك آدمي در يك زمان متولد مي شود ، مدت زماني در ميان ديگر همنوعان زندگي مي كند و بعد هم مي ميرد در طول عمر خود بر حسب مقتضيات و شرايط زمان و مكان و اجتماع تصميم مي گيرد، رفتار مي كند، واكنش نشان مي دهد،  زندگي خود را مي گذراند در اين فرآيند مسئوليت خوب و بد ، زشت و زيباي كار و رفتارش هم خودش است و به ديگري حتا فرزندش هم مربوط نيست حال اگر ما از دست فردي رنجيده ايم منطق و عقل و خرد آدمي مي گويد تو با خود آن فرد طرف هستي و بايد حرفت را به همان شخص بزني و بگويي نه پدرش و يا مادرش. پدر و يا مادر كه در آنجا نيستند نسبت به كار فرزندشان هيچ مسئوليتي ندارند لذا ما در صورت رنجيدن از كسي نبايد بي احترامي به پدر و يا مادر كسي بنماييم.» در اين وقت به دستور آقاي سيد اسماعيل حسيني اولين نامه اعتراض به توقيف نشريه آوا توسط آقاي رجبعلي عرب فرزند صفرعلي خوانده شد. سپس آقاي محمد عرب فرزند نورعلي پيشنهاد كرد : « براي تداوم انتشار نشريه آوا شوراي اسلامي مسئوليت خود را به عهده آقاي شاهسون ( محمدعلي ) قرار دهد و شاهسون در مقابل اين مسئوليت به اعضا شورا جوابگو باشد و آوا هم منتشر گردد ». كه پذيرفته شد كه موضوع به صورت رسمي صورت جلسه گرديد و باتفاق به تصويب سه نفر اعضا شورا آقايان؛ سيد اسماعيل حسيني، عبدالمحمد عرب و محمدعلي شاهسون قرار گرفت و امضا شد و پس از يك شماره توقف مجددا روز 15/1/85 انتشار آن آغاز شد.
         متن صورت جلسه به شرح زير تنظيم شد.
          «  چهل هفتمين جلسه شورای اسلامی مارکده در تاريخ 11/1/85 ساعت 20 به رياست سيد اسماعيل حسينی و با حضور عبدالمحمد عرب و محمدعلی شاهسون در محل دفتر دهياری تشکيل گرديد. دستور جلسه بررسی اعتراض گروهی از مردم نسبت به تعطيلی نشريه آوا. جلسه ای ساعت 20 مورخه فوق جهت بررسی اعتراض گروهی از مردم نسبت به تعطيلی نشريه آوا در محل دفتر دهياری تشکيل شد و نامه های اعتراضی امضا شده واصل شده بررسی گرديد و پس از چند ساعت بحث و گفتگو سرانجام تصميم شورا به شرح زير مصوب شد.
          قرار گرديد طبق تقسيم کار اعضا شورا که در آغاز کار دوره دوم شورا انجام شد آقای محمدعلی شاهسون به عنوان مسئول امور فرهنگی شورا مسئوليت چاپ و انتشار آوا را از سربگيرد و برای بالا بردن کيفيت کار و پايين آوردن خطاها سه نفر از تحصيل کردگان روستا که آشنايی به کار روزنامه نويسی دارند به عنوان شورای نويسندگان انتخاب و جهت تاييد به شورای اسلامی معرفی نمايد و کار نشريه خبرنامه داخلی شورای اسلامی مارکده به نام آوا زير نظر آقای محمدعلی شاهسون و با همکاری سه نفر همکار انتشار يابد. سه نفر به علاوه محمدعلی شاهسون حد اقل هر ماه يکبار جلسه تشکيل و راجع به کميت و کيفيت نشريه بحث و گفتگو و تصميم گيری و صورت جلسه نمايند. در اين کار محمدعلی شاهسون در مقابل شورای اسلامی مسئول و پاسخگو است.
                                                                   سيد اسماعيل حسينی     عبدالمحمد عرب     محمدعلی شاهسون »
         اين صورت جلسه طی نامه شماره 3 مورخه 15/1/85 به بخشداری سامان ارسال شده است. متن نامه به شرح زير است.
         « بنام خدا. بخشدار محترم سامان. با سلام و احترام. به دنبال اعتراض تعدادی معدود از مردم مارکده به يک پاراگراف چاپ شده در نشريه خبر نامه شورای اسلامی مارکده – آوا – شماره 67 که در تاريخ 15/12/84 توزيع شد در تاريخ 18/12/84 به در خواست شفاهی همين افراد معترض يک نامه ای به استانداری نوشته شد که آوا را تعطيل نمايد و مجددا در تاريخ 22/12/84 شورای اسلامی با حضور همين معترضان جلسه ای تشکيل داد و پس از چند ساعت بحث گفتگو سر انجام با دو رای موافق و يک رای مخالف تصميم گرفت که آوا را تعطيل نمايد که صورت جلسه شماره 46 تنظيم و طی نامه شماره 246 در تاريخ 23/12/84 تقديم شده است.
      خبر تعطيلی نشريه اعتراض تعداد زيادی از مردم روستا بويژه جوانان را در پی داشت که تلفنی و حضوری نارضايتی و اعتراض خود را بيان کردند به علاوه سه اعتراض نامه مکتوب و با امضا بيش از يکصد نفر از معترضان به شورای اسلامی واصل و شورای اسلامی در تاريخ 11/1/85 ساعت 20 جلسه ای با حضور تعداد زيادی از موافقان نشريه و تنی چند از مخالفان بر گزار نمود که حدود 4 ساعت روی موضوع تعطيلی يا ادامه کار نشريه بحث و گفتگو شد. سر انجام به اتفاق آرا به اين نتيجه رسيديم که آوا منتشر شود. اينک به پيوست صورت جلسه شماره 47 شورای اسلامی و هشت برگ اعتراض نامه موافقان نشريه بر تعطيلی نشريه و امضا آنها تقديم می گردد.
                                                                                                                    رئيس شورای اسلامی مارکده   سيد اسماعيل حسينی »
         سه برگ نامه های اعتراضی موافقان نشريه بر تعطيلی نشريه که در آوای شماره 68 هم چاپ شد بدين شرح است دوباره با هم می خوانيم
.اعتراض نخست:
             بسمه تعالي، رياست محترم شوراي اسلامي ماركده جناب آقاي سيد اسماعيل حسيني، سلام عليكم، شنيده ايم كه در تاريخ 18/12/84 به بدرخواست چند نفر از سران روستا موافقت نموده ايد كه نشريه آواي ماركده تعطيل شود. متذكر مي گرديم، آواي ماركده صداي مردم و زبان مردم بود، اندكي از دردِ دلها و خواسته هاي مردم را انعكاس مي داد، خبرها را براي مردم درج مي كرد و ميداني بود براي جواناني كه مي خواستند قلمي بزنند و اين كار شما خفه كردن صدا و بريدن زبان مردم است كه از آدمي چون شما كه رئيس شوراي اسلامي روستا هستيد و با راي مردم انتخاب شده ايد همخواني ندارد و زيبنده شما نيست. موضوعي ديگر كه مي خواهيم به شما تذكر بدهيم رويدادهاي روستا روز به روز ثبت مي شود نگذاريد نام نيكتان با بستن زبان مردم به ننگ آلوده گردد. از شما انتظار مي رود از زبان مردم حمايت كنيد، آن را تقويت كنيد و اگر هم كم و كاستي هست با كمك كساني كه آشنايي به روزنامه نويسي دارند كاستي ها را تبديل به قوت نماييد. مي پرسيم آيا امضا شما زير نامه توقيف آوا هست؟ آيا موقعي كه امضا مي كرديد چهره هاي معصوم مردم كه زبانشان را مي بريديد در نظرتان مجسم نشد؟ كمي فكر كنيد، ببينيد چه گروهي و يا فردي مخالف انتشار خبرهاي پنهان هستند؟ و اين خبرها منافع چه كس و يا كساني را به خطر مي اندازند؟ و هرگاه سوء استفاده و حيف و ميلها و رابطه هاي پنهاني درج مي شود حمله به آوا شدت مي يابد! آنگاه به اكثريت مردم هم بينديشيد آيا اين حق مردم نيست كه از پشت پرده ها آگاه شوند؟ از شما مي پرسيم مردم ماركده همين چند خانوار هستند كه به خدمت شما رسيده اند؟ و شما فقط شوراي آنها هستيد؟ مگر همين افراد در جلسه ننگ آلود از شما انتقاد نمي كردند كه هركاري مي خواهيد بكنيد با مردم مشورت كنيد؟ حالا چرا براي بستن آواي ماركده لازم نبود با مردم مشورت شود؟سيدجان؛ چون شما را دوست داريم و مي خواهيم نام نيكتان به ننگ آلوده نگردد تقاضا مي گردد هرچه زودتر شخصا جهت چاپ مجدد آوا برنامه ريزي نماييد.
                                                                                                                                        امضاء 75 نفر از مردم روستا بويژه جوانان
اعتراض دوم:
        بسمه تعالي، رياست شوراي اسلامي روستاي ماركده، سلام عليكم، با احترام و ادب، اينجانبان جمعي از جوانان تحصيل كرده روستاي ماركده، ضمن محكوم كردن توقيف نشريه آوا، نارضايتي و انزجار خود را از اين تصميم نامعقول و غير منصفانه شوراي اسلامي به دلايل ذيل اعلام مي داريم.
1  - شوراي اسلامي روستا به عنوان منتخب مردم، نماينده آراء و انديشه هاي آنان و متولي حقوق اجتماعي افراد، با اين عمل خود نشان داد كه نمي خواهد صداي مردم و درد دلها و دغدغه هاي آنان را بشنود و انتقاد را بر نمي تابد، بدينجهت منافع مصلحتي اقليتي معدود را به خواسته بر حق و صواب اكثريتي وسيع، ترجيح داد؛ بنابر اين شان و وجهه ي شورا به عنوان يك نهاد قانوني و مستقل تصميم گيري با تاثير پذيري از نظر برخي افراد با نفوذ و با لحاظ كردن سفارشات فردي، در مقابل خواسته هاي جمعي مخدوش است.
 2- توقيف آوا، اهانت و نا سپاسي به همه آنهايي است كه با بيان و نوشتن انديشه ها و ديدگاه هاي خود و با نقد مسائل و معضلات اجتماع، تلاش مي كنند بر حسب وظيفه انساني سهمي هر چند اندك در شكوفايي، پويايي و اعتلاي فرهنگ آبادي خود داشته باشند و نيز اجحاف در حق افرادي است كه خواهان و علاقمند به مطالعه مطالب آن بوده و هستند.
3- شوراي اسلامي بجاي ترغيب و تشويق جوانان به مطالعه و ايجاد بستري براي پژوهش و پويايي و گشايشي جهت نقد و بيان ديدگاهها، ايده ها، رفتارها، كارها و حمايت از آنها، با اين مصوبه ناصواب خود باعث ياس و رخوت جوانان گرديده كه زيان آن شايد جبران نا پذير باشد و اين عمل ناپسند شورا به عنوان يك ننگ تاريخي در روستا خواهد ماند كه زيبنده نمايندگان منتخب مردم نمي تواند باشد.
4- توقيف آوا يعني بي توجهي به خواست و نظر مردم و بي اعتنايي به حق و حقوق نويسندگان و خوانندگان و نا ديده گرفتن تاثيري كه اين نشريه بر فكر و فضا و فرهنگ روستا گذاشته و خدشه دار كردن صيت و سيماي بيروني ماركده.
5- اطلاق لفظ « هرزه » به نوشته هاي آوا توسط يكي از سران!؟ در جلسه 22/12/84 درحضور اعضا شورا، دور از نزاكت و شان انساني و ادب اجتماعي، و گستاخي به حقوق شهروندي است. با توجه به موارد ياد شده خواهان از سرگيري هرچه سريع تر چاپ نشريه آواي ماركده هستيم.
 محمد عرب فرزند نورعلي،  محمد رضا شاهسون فرزند حسن، مهدي عرب فرزند احمد، اسدلله عرب فرزند لطفعلي، شكرلله شاهسون فرزند جواد، رمضان عرب فرزند علي آقا.
اعتراض سوم
     با نام و ياد خدا، رئيس محترم شوراي اسلامي، با عرض سلام، اول فروردين طبق هر ماه در پي خريدن شماره جديد آواي ماركده بوديم كه مطلع شديم به دليل مخالفت شوراي اسلامي آواي ماركده ديگر به چاپ نمي رسد. شوراي اسلامي به چه دليل دست به چنين اقدامي زده است؟ آواي ماركده يكي از افتخارات فرهنگي روستاي ما به شمار مي رود تا آنجا كه در بين روستاهاي اطراف از جمله قوچان طرفداراني پيدا كرده است هر فرد غريبه اي با خواندن آن و شنيدن اينكه هر 15 روز يكبار در روستاي ما نشريه اي به چاپ مي رسد آفرين مي گويد و ديدش نسبت به مردم ماركده تغيير مي كند. آواي ماركده نشريه اي است كه مردم خيلي راحت مي توانند نظراتشان را در آن مطرح كنند، حرفهاي حقي مي زند كه خيلي ها در روستا جرات گفتنش را ندارند، گزارشِ كار خوبي از فعاليت هاي شورا و ديگر مسئولين به مردم ارائه مي دهد، به همه اين دلايل و دلايل ديگري كه در اينجا مطرح نشد از شوراي اسلامي خواستاريم نسبت به چاپ مجدد آوا اقدام كنند.   
                                                                                                                                                     امضاء 10 نفر از بانوان و 7 نفر از آقايان
    در پي از سر گيری دوباره چاپ نشريه آوا ، مخالفان اقدام به چاپ و توزیع شبنامه نمودند که شب هنگام و به صورت مخفیانه به درون خانه بعضی از مردم انداخته شد و یا در مکان های عمومی مثل مسجد قرار داده شد این شبنامه در آوای شماره 69 جهت اطلاع همگان به چاپ رسيد با اينکه نویسنده شبنامه نام خود را از ذکر نکرده بود همان لحظات اوليه همگان از لحن کلام و انشا نامه دقيق می دانستند نويسنده اش کيست ؟ و هدفش چيست ؟.  بد نيست دوباره با هم آن را بخوانيم.
شبنامه:
     ساعت هاي نزديك به نيمه هاي شب مورخه 23/1/85  دو برگ  كاغذ آ 4 با سه صفحه نوشته هاي تايپي با عنوان، بيدار باش شماره 1 ، بدون امضا، و مشخصات، در بعضي از خانه ها انداخته شده است كه به نظر مي رسد تخيلات و گمانه زني هاي ذهني يكي از همشهريان باشد كه حتا نام خود را هم دريغ داشته است لذا براي اطلاع بيشتر مردم اين شبنامه منتشر مي گردد داوري هم با خود خواننده.
 بيدار باش شماره 1
      سالي كه در پيش رو داريم بفرمايش مقام معظم رهبري سال پيامبر اعظم ( ص ) است پس با اين كلام گهربار سخن را آغاز مي كنيم كه فرمودند: مردم در خوابند پس هنگامي كه مردند از خواب بيدار مي شوند. در تاريخ 11/1/85 جلسه اي با حضور شوراي اسلامي روستا و جمعي از حاميان آواي ماركده برگزار گرديد. از آن جايي كه در شماره 65 مسائلي محترم مطرح گرديد كه باعث بر افروختن خشم جمعي از مردم شده و موجب گرديده كه اين نشريه تعطيل گردد و اين جلسه را با حمايت طرح نامه در حمايت از اين نشريه تشكيل داده بودند و جالب اينجاست كه بعضي امضا كنندگان از كيفيت نامه و محتوي آن با اطلاع نبودند و فقط متاسفانه امضا كرده اند. ارزش قلم تا به آنجاست كه پروردگار متعال به آن قسم ياد كرده است و برخود لازم مي دانم تا آنجايي كه مي توانم ارزش اين قلم را پاس دارم و بي غرض سخن گويم هرچند در پايان به آن متهم خواهم شد.
1- شكي نيست كه بعضي از امضا كنندگان بعضا آگاهانه و اندكي هم ناآگاهانه اين نوشته را مطابق عرف معمول كه سريع و بدون خواندن هر نوشته اي اقدام به امضاي آن مي نمايند چنين عملي را انجام داده اند و شاهد عيني هم دارم.
2- بعضي از جالسين در آن انجمن از ابتدائي ترين سواد خواندن و نوشتن هم محروم بودند به جمع نگاه ديگري كنيد.
 3- چرا به قول يكي از حاضرين در جلسه كه مي گفت چرا من را در جلسات متفاوت دعوت نمي كنيد فقط قشر خاصي را در اين جلسه دعوت كرده ايد ( اگر چه شخصا با اين فرموده مخالف سرسخت هستم ) .
 4- در اين نشست بارها و بارها به اشخاص روستا توهين گرديد و جمع مخالف قليل حتي يكبار هم اعتراض نكرد چون مي ديد كه آب در هاون كوبيدن است شخص هاي منتقد مورد نظر با منطق سازگاري ندارند
 5-حاضري در جلسه مي گفت چرا آبادي را چند نفر به هم ريخته اند دوست عزيز اگر هم چنان شما عقب نشيني كنيد وضع از آن كه هست بدتر مي شود و اين امر واضحي است كه اگركسي مي خواهد از دست و زبان مردم در امان باشد بايد در كنج خانه بنشيند و همواره پيش قراول ها مورد تير و شمشير قرار گيرند.
 6- در شماره اي از اين آوا جمع دوست داشتني سنت فراموش شده مولودي ها را انسانهايي دو رو خوانده اند در حالي كه در جمع حاضر انسان هاي صد رو به وفور يافت مي شد ولي ما مثل كبك سرمان را زير برف مي كنيم.
 7 - بارها و بارها براي بيان اراجيف خودتان منت برسرديگران گذاشته ايدكه 48 ساعت پي درپي براي اين امر وبا هزينه هاي شخصي كاركرده ايد منت ديگري بگذاريد و اين نوشته هارادرسينه حبس كنيد. چون گفته اند هركه خربزه ميخورد پاي لرزش هم مي ايستد من هم حاضرم براي عقيده ام خرج كنم بي منت.
 8- مي گويند حرف دل مردم روستا است اين آوا. آيا وقت آن نرسيده است كه دست در دست دهيم به مهر و ميهن خويش را كنيم آباد. بجاي فكر اين كار بايد به فكر « نان شب » مردم بود.
 9- مي گويند اين نشريه تا تهران هم رفته است من هم مي گويم از قضا يكي از دوستان براي سفر زيارتي به كشور سوريه رفته بود و يك شماره از ماهنامه فرهنگي مذهبي مسجد جامع ماركده را با خود به كشور خارجي برده است اين به آن در.
 10 – مي گويند مشكلات روستا حل شده است در اين حدود 3 سال آوا من مي گويم ايران اسلامي با بيش از هزاران هزار عنوان و ميليون ها ميليون تيتراژ روزنامه هاي دولتي هنوز با انبوه مشكلات دست به گريبان است قدم بر سر ما نهيد و آستين همتي بالا زنيد و مشكلات انبوه و پدر در بياور كشور را نيم نگاهي به آن كنيد شايد…
11- مدام خواندن كتابهاي استادان بزرگ را به رخ ديگران مي كشيد ( مثل محمود دولت آبادي، احمد گنجي، سيمين بهبهاني، دانشور و… ) علم چندان كه بيشتر خواني چون عمل در تو نيست ناداني.
 12- اين افتخار است براي ما كه آوا چنين و چنان است و سري توي سرها در آورده است آيا پوشيدن لباس محلي و نوع حمام رفتن زنان ما در قديم و رسم و رسومات حمام بردن زنان آخرين حريم هاي خانواده هاي اصيل ايراني را نمي شكند؟ خاك بر سر ما اين وجدان هاي هميشه خواب ما كي بيدار خواهد شد؟ و اين چه تاجي است كه بر سر ما ني نهند؟
 13- آيا مطرح كردن خانواده اي كه در عين صداقت و راستي و از باب محرم سخن بودن به عنوان آبا و اجداد دزد باعث سر خوردگي در بين جوانان و نو جوانان نمي شود، كه داعيه اين را داريم كه فرهنگي و كتابخوان و علم دان هستيم.
 14- آيا رنجي كه مردان راحت امروز متحمل شده اند تا به اينجا رسيده اند را به فراموشي سپرده ايد يا وجدان ما به مرخصي ماهيانه يا بلكه عمرانه رفته است؟ تا كور شود هر آنكه نتواند ديد.
 15- زينب يعني ذليل و تو سري خور و قيام حسين يعني علم به كشته شدن خاك بر سر من كه اين مطلب را به قيمت 50 تومان مي فروشم در حالي كه از رايت سي دي زينب و حسين ( ع ) زندگي خانوادگي من اداره مي شود. آش خوردن و كاسه شكستن نمك خوردن و نمك دان شكستن.
 16- ايشان مي گويد، من دو بار در انتخابات كشور شركت كرده ام از يكي راضي هستم و از يكي نادم و پشيمان. از اينكه به بني صدر آري گفته ام خوشنودم و خرسند و از اينكه به جمهوري اسلامي ايران پاسخ مثبت داده ام نادم هستم و پشيمان. اين ايده و ايده اولوژي مردي است كه خود از پس يك انتخاباتي بيرون آمده است كه اصل اين قضيه را قبول ندارد پس ببينيد و انتخاب كنيد چون مسئوليد پس واي برمن واي بر افكار من.
 17- كدام حضور بر انگيخته از وجدان مردمي را در سطح روستا ستوده است و يا خود نقشي در برپا كردن آن داشته است ما ستودن و نوشتن را نمي خواهيم ستودن پيشكش لا اقل سنگ اندازي نفرماييد.
 18- دوستان عزيز ديروز انگشت حمله به سوي من نشانه رفته بود امروز اين انگشت به عقيده ي ماست و فردا اين انگشت به سوي تو حاضر در جلسه نشانه خواهد رفت پس پل ها را پشت سرمان خراب نكنيم.
 19- دوست گرامي( بقول خودش) ديروز فردي كه در درگيري كشته شده است را شهيد ناميد و امروز كدخداي سابق را كه در دفاع از حريم نواميس مردم و مخصوصا در مرد جوب زبان زد خاص و عام است چه خواهد ناميد؟ بگوش باش.
 20- سيف الهي سعي در برهم زدن جو روستا داشت ولي آواي شماره 65 با بررسي خوانندگان طوايف مختلف سعي در ايجاد محيطي عاري از تنش دارد بخوان بخوان بخوان.
 21- ديروز دستهاي پينه بسته پير مرد رنجيده را بهانه كرده بود امروز ما را بر آن مي دارد تا كنگره و يادماني از سردمدار مقتول پيشين بر پا داريم و اين پاس داشت نه در مسجد بلكه در دره به دره صحراي اطراف خواهد بود.
 22- دست هاي پينه بسته بهانه اي بود آيا به راستي اگر ديد و بازديد هاي زمان سيف الهي تشنج ايجاد كن به نوعي مطرح مي گرديد كه گاه و بيگاه شبانه و مخفيانه چه نكو داشتهايي را شخصا و گاها با جمعي از نوچه هايش از مردم ضعيف و ستمديده انجام مي داد و شما مطلع مي شديد آنوقت باز نسبت دو رويي و ريا را نمي داديد؟ اين مردم قليل همان هايي هستند كه به پاس داشت آن خدمت هاي ارزشمند، كوچكترين و كم اهميت ترين كاري كه مي توانستند انجام دهند دلجويي از ايشان بود كه از بد حادثه اين عمل دوست داشتني بدليل بعد مسافت سر و صدايي برپا كرد و اگر اهل مطالعه و علم با شرايط عمل بوديد مي دانستيد كه در مركز ايران تنها سرزميني دشت گونه است نه سرزميني پر از دره و نشيب و فراز.
 23- باز هم مي گويم شما و جالسين در آن انجمن كداميك به نوعي از نظر مالي و مادي سيف الهي را تطميع كرديد كه گستاخانه و كج فهمانه يكي از دلايل حضور ايشان در روستا را كسب منافع مالي و مادي مي دانستيد؟ باز هم مي گويم وجدان تنها محكمه اي است كه به هيچ كس و حتي هيچ شيئي ظلم و تعدي نمي كند.
 24- يكي از روش هاي مبارزه، مبارزه طلبي رو در رو است. شما كه ديگران را متهم مي كنيد كه پشت سر ديگران حرف مي زنند چرا در آن انجمن پس از طلبيدن مردي كه اين نوشته وهن آميز را بيان كرده هيچ مردي پيدا نشد؟ پس به خودمان شك مي كنيم در حالي كه همه حاضران مرد بودند چرا كسي حاضر به جوابگويي نشد؟ آيا نمي توانستيد يا نمي خواستيد ايشان را معرفي كنيد؟ شما كه حامي رك گويان و رك نويسان هستيد به ناگاه خود را به عالم فراموشي سپريد.
 25- در هر شماره جمعي از پيشينيان را شرح كرده ايد و به نوعي به آنها برچسب هاي مختلف زده ايد آيا وقت آن نرسيده است كه از پيشينيان خود براي مردم توضيح دهيد؟ پر واضح است كه تحقيق شما از خويشانتان همواره در هاله اي از ابهام قرار دارد و اينجا جاي رك گفتن نيست.
 26- آيا در مملكت متمدن ما قحط الرجال شده است كه از بين اين همه نويسنده و اديب و غيره تنها شيرين عبادي و محمود دولت آبادي در آواي ماركده مورد تقدير قرار مي گيرند يا…؟
 27- يك مورخ منصف كيست و چگونه بايد تاريخ را بنگارد؟ آيا بايد با ديده انصاف و با قلم عدالت بنويسد يا آنگونه كه به نفع اوست و آيا اصلا كسي كه تاريخ مي نويسد صلاحيت اين كار را دارد يا نه؟ اگر جواب مثبت است چه كسي به او اين صلاحيت را داده است؟ و چرا در مورد تاريخ هشت ساله دفاع مقدس كه شايد زيباترين برهه از تاريخ روستا است اشاره اي نشده است؟ آيا جز اين است كه هدفي شوم و پنهان در وراي اين نوشته ها نهفته است؟

دو نکته آخر :
در پايان بد نيست به دو نکته توجه نماييم.
الف :  يکم :  وقتی اين جزوه را با دقت بخوانيد به نکته ای تاسفبار بر خواهيم خورد و آن سوء استفاده از باورها، اعتقادات ، مقدسات ، مسجد و نماز برای تخريب رقيب است. چون می بينيم يک آدم خود شيفته ، کم سواد و بی ادب را مقدس می نامند. حکم تکفير صادر می کنند. آدمی که در تاريخ 19/8/83 علت نرفتن به مسجد خود را « نادانی ، نفهمی ، بی فکری ... » می شمارد در جلسه 11/1/85 در مقام دانای کل به مردم هشدار می دهد که : شما از پشت پرده آگاهی نداريد و قصد اين است که شما به انحراف کشيده شويد و در مسجد بسته شود و قرآن خوانده نشود و...
دوم :  نتيجه سه رويداد را اگر کنار هم قرار دهيم به يک نتيجه تاسفبار ديگری بر خواهيم خورد که شايسته مردم مارکده نمی تواند باشد. رويداد اول : در جلسه 19/8/83 رئيس وقت شورای اسلامی مارکده در پاسخ شيخ سيف الهی که ؛ چرا به مسجد نمی آيی ؟ می گويد : « از روی نادانی ، نفهمی ، بی فکری ، همين طوری بی توجهی ، نداشتن هدف ، همين طوری ». رويداد دوم : در جلسه 14/8/83 رئيس وقت شورای مارکده بعد از يک و نيم سال رياست شورايی در حضور بخشدار و... می گويد : « من تا امروز نمی دانستم وظايف رئيس شورا چيست !؟ » و رويداد سوم : رئيس شورای قبل که حالا نيابت رئيس شورايی را دارد پس از سخن گفتن و تاثير گذاشتن  وسرانجام بستن آوا درسه جلسه در تاريخ های 18/12/84 و 22/12/84 و 11/1/85 در پايان جلسه 11/1/85 خيلی راحت توافق نمود آوا منتشر شود و صورت جلسه را به عنوان موافق امضا نمود اين درحالی بود که ساعتی قبل آوا را گمراه کننده ، ضد مسجد ، ضد قرآن ناميده بود!؟
سئوالی که پيش می آيد اين است که در پشت اين سست رايی چه چيز نهفته است ؟ ضعف شخصيت ؟ حفظ منافع ؟ و يا ...
ب :  ديدگاه شخصی من نسبت به آقای عبدالمحمد عرب نخست بسيار مثبت بود. روز 10/12/81 ساعت 8 شب  شادروان احمد شاهپوری از نجف آباد زنگ زد ابتدا رای آوردن برای شورايی ام را تبريک گفت  و پس از احوال پرسی ضمن ابراز خوشحالی از شورا شدن من گفت : « به منوچهر وصف تو را گفتم ديروز که جمعه بود من آنجا بودم برای تعدادی از مردم وصف فعاليتهای تو را در تعاونی شهرک امام شرح دادم ». و اضافه نمود « منوچهر پسر خوبی است و تو به راحتی و با اعتماد می توانی با او کار کنی و بهتر است يک دکان کرايه کنيد که توی خانه نخواهيد برويد مسعود هم پسر خوبی است و من اورا دوست دارم چون در جريان اختلاف صحرا دوبار به خانه او رفتيم ». سپس شادروان شاهپوری به شوخی به من گفت : « هنگام انقلاب تو می خواستی مرا مسلمان کنی و نماز خوانم نمايی حالا من به تو موعظه می نمايم ». که من هم در پاسخ گفتم :  من تورا به نماز جمعه دعوت می کردم حالا خودم به کمونيست بودن متهم هستم.  شادروان شاهپوری در ادامه گفت : « يک نفر از مردم مارکده به فرمانداری شهرکرد رفته و در اعتراض به فرمانداری گفته محمدعلی شاهسون کمونيست است چرا او را رد صلاحيت نکرده ايد ! ؟ گويا کارمند فرمانداری گفته : جدی می گويی !؟ مارکده ای گفته : آره. و کارمند گفته : ما دنبال چنين آدمی می گشته ايم ». آخرين جمله ای که شادروان احمد شاهپوری در اين گفتگوی 15 دقيقه ای تلفنی بر زبان راند و خداحافظی نمود اين بود که ؛ « تو می توانی به مارکده ساکن و ايستا يک تکانی بدهی ».
من با شادروان احمد شاهپوری دوست واقعی بوديم. ايشان بعضی از خصوصيت ها را هيچ نداشت و بعضی از خصوصيت ها را فراوان داشت که مرا جذب خود کرده بود. از جمله خصوصيت هايی که هيچ نداشت ريا و تزوير بود که اکثر ما ها به فراوانی داريم. و خصوصيتی که هر چه بخواهی داشت صفا و مردانگی بود که در جامعه ما حکم کيميا را دارد و بسياری از ما فاقد آنيم. به جهت سفارش و توصيه های ايشان  بود که من يک علاقه خاصی به آقای عبدالمحمد عرب پيدا کردم و او را می خواستم احمد شاهپوری دوم ببينم و تا مدتی هم می ديدم. به همين خاطر در اولين جلسه مقدماتی سه نفر شورای دوره دوم پيشنهاد کردم عبدالمحمد عرب رئيس شورا شود و دليل خود را هم بالا بودن آراء ايشان ذکر کردم. سيد اسماعيل حسينی  اين پيشنهاد و کار مرا هيچگاه بر من نبخشيد و بارها خطاب به من گفت : اين را تو رئيس شورا کردی. در اوايل کار دوران شورايی، خود را خيلی نزديک به او احساس می کردم که کم کم متوجه مسائل ديگری شدم و...
توضيحات و پی نوشتها:
 پي نوشت يک :
          ريشه اصلي ، برهم خوردن تعادل و آرايش قدرت در روستا است. تا حدود سال 1340 قدرت سنتي و قديمي اداره اصلي روستا در دست  ارباب ده و سپس مباشر و يا به زبان محلي خودمان ضابط او در ده و بعد كدخداي محل بود. با تصويب لايحه ششگانه در زمان محمدرضا شاه پهلوي كه به انقلاب سفيد شاه و مردم مشهور گشت و تبليغ شد و به دنبال آن باز شدن پاي سپاهيان دانش به روستا و ايجاد مدرسه و زمزمه انجام اصلاحات ارضي ، تشكيل انجمن هاي ده ، خانه هاي انصاف ، فراگير شدن و توسعه راديو كه منجر به بالا رفتن آگاهي ها مي شد، آغاز و توسعه و گسترش قالي بافي در ده كه منجر به بالا رفتن در آمد مردم شد ، و ازدياد رفت و آمد مردم به شهر در پي بيشتر شدن وسايل حمل و نقل كه منجر به توسعه و باز شدن افق ديد مردم شد ، كم كم آرايش قدرت در روستا هم برهم خورد و قدرت آهسته آهسته از ارباب ده ، مباشر . كدخدا نخست به سپاهيان دانش ، انجمن هاي ده و خانه هاي انصاف و سپس با شكل گيري چند خانوار بورژوا با سود جويي از دسترنج بافندگان قالي ، قدرت به اين خانوار و افراد منتقل شد.
             بورژواها با اتكاء و تظاهر به مسائل مذهبي بويژه بعد از پيروزي انقلاب در سال 1357 به خود قداست هم بخشيدند و توانستند با اين قداست كاذب زبان مردم را ببندند ، روي چشمان مردم هم پرده بكشند تا آنها تحولات را نبينند و ندانند بدين سبب تنها قدرت روستا شدند و اين روند حدود سه دهه تداوم داشت ، حرفشان در همه موارد فصل الخطاب بود ، بصورت داناي كل همه كاره روستا شدند و با استفاده از قدرت مالي سايه و سيطره خود را در همه شئونات روستا گستردند هيچكس در اصالت قدرت آنها شك نداشت و شك نمي كرد خودشان هم در دست داشتن قدرت را در روستا حق خود مي دانستند و باورشان شده بود كه قداست دارند غافل از اينكه هيچ چيز در جهان پايدار نيست و اصولا تغيير تنها پديده جهان است كه تغيير ناپذير است و نا پايداري جهان و تغييرات را هم تكنولوژي ارتباطي شديد تر كرده و قشري جوان در روستا رشد مي كند و با استفاده از تكنولوژي ارتباطي با جهان آشنا مي گردد و ديگر روش زندگي سنتي پدران خود را و روابط بالا و پاييني ، پولداري و بي پولي ، نوكري و اربابي گذشته براي آنها جذابيت ندارد و خواهان تحول ، راه و روزنه ديگري براي زيست خود اند و خود را برابر با همه مي دانند اين بود كه در طي اين سه چهار سال گذشته اين تحول آهسته آهسته دارد خود را نشان مي دهد عملي مي شود از بد اقبالي و يا خوش اقبالي ، اين تحول با ورود من به صحنه اجتماع ماركده مصادف شده ، شدت و نمود بيشتر يافته و ملموس تر و چشمگير تر شده است. حال خداوندان قدرت سنتي در روستا فكر مي كنند من آمده ام و تعادل قدرت و در نهايت منافع آنها را برهم زده ام اين است كه قدرتمندان و خداوندان منافع در روستا به من بدبين هستند و با من مقابله مي كنند و در تلاشند كه نقطه ضعفي بيابند و آن را در بوق و كرنا بگذارند ، چماقش كنند و مرا بكوبند تا بلكه قدرت متزلزل خود را و در نهايت منافع خود را حفظ نمايند. و در اين راه از مقدسات مثل مسجد ، نماز ، مذهب ، عاشورا و باورهاي مردم هم نهايت سوء استفاده مي كنند بعضي حرفها و رفتارها و نوشته هاي من هم اين بدبيني آنها را تشديد مي كند مثل سخنان من كه ترويج دهنده برابري و آزادي مردم در جامعه و نفي كننده هاله هاي قداست كاذبي است ، دعوت من به تفكر و تعقل و خرد گرايي بجاي پيروي كوركورانه ، دعوت من به استقلال شخصيتي و فكري فرد فرد مردم جامعه بويژه جوانان ، بها دادن به جوانان و به صحنه كشاندن آنها در تصميم گيري هاي اجتماعي به جاي قدرتمندان سنتي ، بررسي و تحليل ريشه هاي كاذب قدرت در روستا از جمله در مقاله بانوي هنرمند ، علاقه مندي و ارزش نهادن من به جوانان روستا به جاي قدرتمندان ، استقبال و طرفداري عده اي از جوانان از سخنان من و توانايي اندك من در تحليل و بيان مسائل و...
            چرا اين گروه شيفته و شيداي آقاي سيفالهي شده بودند؟ چون فكر مي كردند و هنوز هم فكر مي نمايند ايشان مي تواند آب رفته را به جوي باز گرداند و قدرت متزلزل را بر سرير بنشاند. و سيف الهي چرا مجذوب اين گروه شده بود ؟ چون اين را خوب دانسته بود در يك جو قداست زده كه عده اي قداست دارند و بقيه مردم بايد كوركورانه پيروي و اطاعت نمايند ، بهتر مي تواند شخصيت خود شيفته و بيمارش را جا بيندازد و قداست بيشتري ببخشد و سودش را ببرد ، تا يك جامعه انديشه گر ، خرد گرا و آزاد انديش ، اين بود كه اين گروه او را ابزار بازگرداندن قدرت از دست رفته شان و او اين گروه را كرسي قدرت و منفعت خود مي پنداشت. ولي بسياري از مردم ساده انديش روستا تحت تاثير تبليغ اين گروه فكر مي كنند اين گروه بخاطر علاقه به روحانيت است كه شيفته و شيداي سيف الهي شده اند كه با جرات مي توان گفت چنين نيست چون در روستاي ماركده خودمان چندين نفر بچه طلبه و روحاني داريم  و بعضي از آنها را كه من مي شناسم شخصيت خيلي سالم تري از سيف الهي دارند اطلاعات و آ گاهي شان بيشتر از اوست حال مي پرسيم؛چرا اين گروه علاقه اي به اينان نشان نمي دهند؟ و از آنها استقبال نمي نمايند؟ و حتا بعضي مواقع با آنها مخالفت هم دارند؟
پي نوشت دو :
           بعضي از دوستان بر من خرده مي گيرند كه ؛ شما نبايد گفته هاي شادروان غلامحسين خسروي را درباره پدرش در جزوه غارت ماركده مي نوشتي ، اين خطايي بوده كه مرتكب شده اي ، چون ريشه تمام مخالفت هايي كه با تو مي شود از همين جمله و از همين نقطه برخواسته است و بر مي خيزد. و اگر اين جمله را نمي نوشتي بدون شك نشريه آوا مخالف جدي نداشت ، آن را تعطيل نمي كردند ، دسيسه براي آن نمي چيدند ، و اين همه كارشكني با آوا و با تو نمي شد !؟
ظاهر امر چنين بنظر مي رسد كه استدلال اين دوستان درست باشد و طبق قاعده عقلي ، دوستي بدون سبب مي تواند اتفاق بيفتد ولي مخالفت نبايد بدون دليل روي دهد. اگر ما اين را يك قاعده تلقي كنيم و بخواهيم تعميمش دهيم و سير رويدادهاي قبل از اين اتفاق و نيز بعد از اين اتفاق را مطالعه كنيم در مي يابيم كه اين قاعده - حد اقل در روستاي ما – در همه موارد صدق نمي كند. بدين دليل كه ؛
        1- اين مطلب مورد اشاره در آواي شماره 16 چاپ شده است در صورتي كه كار شكني علني و عملي از شماره 10 ظاهر شد.
2- براي افراد ديگري كه چيزي نوشته نشده هم آتش مخالفتشان با آوا و نيز من تند بوده است. براي نمونه ؛
             من در تاريخچه ماركده از شادروان استاد محمود آهنگر بنام فردي كاردان و امين ياد كرده ام كه در اينجا با هم مي خوانيم:
 «  محمود، مشهور به محمود آهنگر از اين خانواده علاوه بر استادي در كار خود گويا فردي امين ، درستكار و مورد اعتماد مردم بوده است در اين باره نقل و قول هايي گفته مي شود از جمله مي گويند: حاج (هش) طالب، ثروتمند مشهور روستا همه و يا مقداري از پول هايش را هنگام مسافرت به كربلا كه منجر به فوت او شده نزد محمود به امانت گذاشته بوده است ».
 در همان تاريخچه ماركده از حاجي آقا ضمن برشمردن خصلت هاي خوب او به نيكي ياد كرده ام بعلاوه از بانوي مهربان همه گل شاهسون نيز به نيكي ياد نموده ام كه در اينجا آنها را هم با هم مرور مي كنيم ؛
 «  حاجي آقا يكي از مردان اين خانواده مردي نوع دوست، صلحجو، درست كار، پرهيز كار و پركاري بوده است. كه از نوع دوستي، كمك به خانواده هاي تهي دست و كارداني او داستان هايي نقل مي شود. جمله اي در باره صلح جويي و ديد مسالمت آميزش بر زبانهاست. « هرگاه با كسي دعوايت شد، تو ول كن برو، فقط ممكن است بگويند تو ترسيدي؟! بگويند، بهتر است تا با كسي دعوا كني».گفته مي شود خود هميشه با مردم به مهرباني برخورد مي كرده و در طول عمر حتا يك بار هم با ديگري درگيري نداشته است. جمله اي ديگر از او هنوز هم در بين پير مردان گفته مي شود. حاجي آقا به افرادي كه مرز زمين خود را براي اضافه كردن زمين خود به سمت زمين همسايه هل مي داده اند مي گفته: « يك گاله كود اضافه تر كه توي زمينت بريزي از آن مقدار زمين جاي مرز، بيشتر محصول بر خواهي داشت، محصولت حلال است، وجدانت هم آرام هست، گناه هم نكردي، همسايه هم از تو دلخور و آزرده نيست و سرانجام خدا هم از تو راضي و خوشنود خواهد بود». باز از همين راد مرد گرتي نقل مي شود كه مردم را به نوع دوستي و كمك به يكديگر سفارش مي نموده و مي گفته: « هرگاه فردي از شما درخواست كمك نمود اگر فراهم آوردن آن خواسته در حد توان آن فرد نيست حتما به او كمك كنيد و اگر با راهنمايي و مقداري كمك شما، خود آن شخص مي تواند آن خواسته يا وسيله را فراهم نمايد او را پدرانه راهنمايي و مقداري هم كمك كنيد تا توانمند شود و ديگر نيازمند ديگري نباشد». از نوع دوستي و كمك به تهي دستان او داستان هاي زيادي بر سر زبان هاست. از جمله گفته مي شود: در زمستان كه فصل بيكاري بوده خود ناهار نمي خورده و غذايش را به صورت خشكبار بسته بندي مي نموده و شب هنگام به درِ خانه افراد تهي دست و نيازمند روستا قرار مي داده و در را به صدا در مي آورده و از آن محل دور مي شده تا شناخته نگردد و صاحب خانه خجالت نكشد. و هنگام قراياز كه آذوقه بسياري از مردم به اتمام مي رسيد روزهايي كه مردان براي ترميم جوي آب مي رفتند و بعضي از آنها ممكن بود ناهار نداشته باشند حاجي آقا نان بيشتر از خوراك خود بر مي داشت و هنگام ناهار سفره اش را در بين مردان جوي مي گشود و مي گفت بفرماييد بخوريد و خود به بهانه اي از آن محل دور مي شد تا گرسنگان خجالت زده نشوند. حاجي آقا علاوه بر نوع دوستي مورد اعتماد مردم هم بود و مردم هنگام گرفتاري ها به او مراجعه و مشگل خود را با او در ميان مي گذاشتند و او بدون اينكه ديگري بفهمد به نيازمند كمك مي كرد به علاوه مردي امين هم بود و مردم امانات خود را به او مي سپرده اند نمونه آن مقدار زيادي قباله جات از خانواده هاي قديمي ماركده در اين خانواده بر جاي مانده كه نگارنده از نوه ايشان جهت مطالعه در يافت نموده ام.
خصوصيت نوع دوستي حاجي آقا به فرزند كوچك او نيز منتقل شده است و او بانويي است حدود 85 ساله و در قيد حياط. داراي انديشه و وجداني انسان دوستانه، قلبي آكنده از مهر و تهي از كينه و نفرت. گويا به پدر الهام شده بوده كه اين دختر بچه آن روز و بانوي بزرگوار بعدي قلبي آكنده از محبت و گل گونه در سينه دارد كه او را « همه گل » نام نهاد و براستي اين بانو كه اكنون به علت ضعف پيري در گوشه خانه نشسته، عواطف انسان دوستانه اش، قلب بدون كينه اش و انديشه نوع دوستي اش نشان از لطافت گل و گلها دارد. من بر اين باورم كه اگر اين بانوي سالخورده امروز و دختر بچه 85 سال قبل در يك محيط فرهنگي، علمي و در جامعه اي باز متولد شده بود استعداد و عواطف انساني او شكوفا و فعاليت انسان دوستانه او عميق تر و گسترده تر و جهاني شده بود و بدون شك امروز بخاطر انسان دوستي اش يكي از نامزدان در يافت جايزه صلح نوبل بود همانند مادر ترزا، بانوي بزرگوار ايتاليايي كه عمر خود را صرف خدمت به ديگران، از جمله كودكان نمود و جايزه صلح نوبل را از آن خود كرد.اميد هست بتوانم با ياري خدا سرگذشت اين بانو را جداگانه جمع آوري نمايم ».
علاوه بر موارد فوق يكبار ديگر ويژگي حاج آقا را در آواي شماره 15 نيز نگاشته ام كه با هم مي خوانيم ؛ « هرگاه با يك نفر دعوايتان شد تو ول كن برو. جمله فوق از حاج آقا از طايفه گرتي ها بر سر زبان ها مانده است ،حاج آقا مردي سليم النفس و مومن به معني درست كلمه بود ايشان هميشه به مردم تهي دست كمك مي كرد .مي گويند در طول زمستان كه روز ها كوتاه بود ناهار نمي خورده و غذاي خود را به ديگران كه نيازمند بودند مي داد.وقتي روش كمك به نيازمندان اين شخص پاك نهاد را مطالعه مي كنيم به ايمان واقعي اش پي مي بريم.وقتي مي فهميده خانواده اي به چيزي بويژه مواد غذايي نيازمند است ، آن ماده غذايي مورد نياز را فراهم و شب هنگام پشت در خانه او قرار مي داده و در را به صدا در مي آورده و مي رفته ، صاحب خانه وقتي جلوي در مي آمده مواد مورد نياز خود را آماده مي ديده.علاوه بر اين ، شكل هاي ديگر كمك به ديگران از ايشان نقل مي شود مي گويند در طول زندگي اش با هيچ فردي دعوا نكرده ، با كسي دلخوري نداشته ،هيچ كس از ايشان رنجشي نداشته ، فردي صلح جو بوده ، ديگران را دعوت به صلح و آرامش مي نموده و…. حق اين است كه يكي از نوادگان حاجي آقا تمام زواياي زندگي ، رفتار ، انديشه، و گفته هاي ايشان را كاوش و به صورت جزوه اي منتشر نمايد با اين اميد كه حاجيان بسيار امروز روستا حاجي بودن را از ايشان بياموزند.
         ممكن است پرسيده شود شادروانان حاجي آقا و محمود و نيز بانوي مهربان همه گل شاهسون چه كساني هستند ؟ كه بايد گفت : پدر بزرگ مادري و پدري  و نيز مادر آقاي بهرام عرب فرزند ولي الله اند بنابر قاعده فوق ايشان و نيز به پيروي از او ، مهندس غلامعلي عرب بايد از دوستداران من و نيز آوا باشند!! ولي ميبينيم علارغم اين نوشته هاي من ايشان از مخالفان سرسخت آوا و نيز من هست. تا جايي كه نوشته هاي نشريه آوا را هرزه مي نامد.
          خاطره زير را باهم بخوانيم خالي از لطف نيست. هنگامي كه قرار بود در ماركده شوراي حل اختلاف تشكيل شود  آقاي بهرام عرب فرزند ولي الله هم يكي از كانديدها بود. روزي من در بخشداري در دفتر آقاي انصاري كارشناس سياسي امنيتي بخشداري بودم ايشان نظر مرا راجع به تركيب مناسب اعضا شوراي حل اختلاف ماركده و قوچان پرسيدكه گفتم : يك نفر از محله بالا و يك نفر از محله پايين باشد بهتر است و نفر سوم هم كه از قوچان خواهد بود. كه پرسيد ؛ فكر مي كني كدام افراد مناسب ترند؟ كه گفتم : از محله پايين مسعود و من هستيم هركداممان انتخاب شود فرقي نمي كند و از محله بالا من فكر مي كنم بهرام عرب فرزند ولي الله مناسب تر باشد. آقاي انصاري گفت : اگر به دلايلي ايشان تاييد نشد به  نظر تو چه كسي مي تواند مناسب باشد؟ كه گفتم : فكر مي كنم فرزند ايشان مهندس غلامعلي عرب بتواند كار كند.
          چند روز بعد از اين با سيد اسماعيل حسيني در دفتر رئيسي بخشدار نشسته بوديم كه آقاي انصاري هم آمد و دوباره بحث اعضا شوراي حل اختلاف را پيش كشيد كه من و سيد اسماعيل به همان شكل دو نفري نظر خودمان را گفتيم.
           اواخر مردادماه 83 يك شب در محل موتورخانه جلسه داشتيم كه محمد عرب دهيار هم بود. سيد اسماعيل حسيني گفت : غير موثق شنيده ام كه دو نفر اعضا شوراي حل اختلاف ماركده مشخص شده اند و يكي شما و ديگري من هستم.
         من واكنش نشان دادم و گفتم : اگر اين اتفاق افتاده باشد اين گزينش خطا و نادرست است و سيد تو كه هميشه مي گويي كار دارم و نمي رسم برو و استعفا بده و توصيه كن يك نفر از محله بالا و اگر امكان دارد حاج نعمت را جايگزين كنند. سيد اسماعيل حسيني پاسخي نداد ولي از رنگ چهره و نوع نگاه او حدس زدم كه از حرف من رنجيد و بعدا اين حدس من تبديل به يقين شد. چه وقت ؟ در جلسه مورخه 17/7/83  در اين جلسه در حضور حدود 40 نفر  آقاي بهرام عرب فرزند ولي الله با من شديد بحث مي كرد و معترض بود و حملات لفظي نسبت به من داشت و ريشه اش هم عضويت من در شوراي حل اختلاف بود كه چندان آشكارا هم گفته نمي شد. سيد اسماعيل حسيني در همين جلسه در كنار محمد عرب دهيار نشسته بود وقتي حمله هاي بهرام نسبت به من شديد مي گردد سيد اسماعيل در گوش محمد عرب مي گويد : شاهسون را خوب روزي مي بينم مزد طرفداري از حاج نعمت را گرفت و حاج نعمت جانانه مزدش را داد. و بعد هم كه ديديم چند روز گروهي از جمله همين حاج نعمت خودمان به ادارات و نيز نزد اشخاص مي رفتند تومار پر مي كردند تا شوراي حل اختلاف را منحل كنند تا بلكه بتوانند تركيب آن را به هم بزنند و من عضو شوراي حل اختلاف نباشم. كه در منحل كردن آن با كوشش و تلاش موفق شدند و هنوز هم نتوانسته پا بگيرد  ولي در تشكيل مجدد هيچ كوشش نكردند مثل اينكه براي تخريب آمده  اند  ني براي تعمير . براي آرايش و تركيب اعضا جديد آن بايد منتظر ماند و بعد داوري كرد.
        و باز مي بينيم همين حاج نعمت خودمان يكي از مخالفان سر سخت آوا است و براي بستن آن تلاش نمود و موفق شد و نيز نوشته هاي آن را هرزه ناميد در صورتي كه توصيف نيكوكاري دو پدر بزرگ و نيز مادر گرامي اش در همين آوا و در قالب همين نوشته ها بيان شده است مي پرسيم آيا اين توصيف ها هم هرزه اند؟؟.
      يا مثلا رابطه آقاي بهرام عرب فرزند نورالله را با خودم كه بررسي نمايم مي بينم در طول عمر و نيز در طي چند سال گذشته كه به ماركده بازگشته ام كوچكترين حرفي و عملي كه باعث بي احترامي و يا زيان ايشان باشد نگفته ام و انجام نداده ام و هميشه هم با احترام با ايشان رفتار كرده ام به علاوه نهايت احترام را هم به پدر ايشان قائلم به گونه اي كه چند بار مخصوص به ديدنش رفته و با او مشاعره نموده ام اين در حالي است كه نامبرده بيشترين مخالفت را با من در طي اين چند سال نموده، بيشترين غيبت  را پشت سر من كرده حتا كوچكترين كاستي هاي مرا بزرگ نمايي نموده و با ريزه هايش براي سيف الهي گفته است و با او كه يك فرد بيگانه اي بوده ، جبهه واحدي به منظور تخريب شخصيت من همشهري ايجاد كرد، بيشترين اتهام و تهمت را به من زده و آن را تكرار نموده . بيشترين سعايت و بدگوئي را مكرر بر عليه من در ادارات و نزد اشخاص نموده است ( بنا به اعتراف خودش در جلسه 11/1/85 )  يعني كار و زندگي اش را رها نموده و با ماشينش و صرف هزينه به شهركرد و سامان رفته و ساعت هايي از عمرش را در جهت بدگويي از من گذرانده است . بيشترين كارشكني و تبليغ منفي در باره كارهاي من انجام داده است و نيز بيشترين تحريك كننده مخالفان بر عليه من بوده است و شما هيچ دليلي روشن و معقول هم براي اين كارها نمي توانيد بيابيد. و انسان حيران مي ماند كه اين كينه و بد خواهي و نفرت شديد بدون دليل و علت براي چيست؟ شدت كينه و نفرت بي منطق را در سخن زير بخوبي مي توان لمس كرد و فهميد لطفا بخوانيد.
         آقاي بهرام عرب فرزند نورالله روز 21/12/84 با آقاي محمد عرب فرزند نورعلي در يك اتومبيل به سامان مي رفته اند كه طبق معمول سخن از بدگوئي بر عليه من آغاز مي شود محمد عرب ديدگاه خودش را در باره تاثير مثبت من بر روستا از جمله پيگيري كارهاي اداري روستا و نيز مثبت بودن عمل انتشار نشريه آوا را توضيح مي دهد و نظرات منفي ايشان را رد مي كند بگونه اي كه ايشان جواب و دليل قانع كننده اي نمي تواند ارائه دهد. آنگاه مي گويد ؛ خوب ما اگر  بپذيريم كه تو درست مي گويي و شاهسون دارد به روستا خدمت مي نمايد؟ ما اين خدمت را نمي خواهيم بكند حالا بايد چكار كنيم !!؟؟ ( خود را همه مردم روستا مي پندارد )
         من بر اين باورم كه بايد گشت و ريشه ها را در جاهاي ديگر جست؟ البته براي من روشن و مبرهن است. براي شماي خواننده چي ؟  
 پي نوشت سه :
        اشاره آقای خسروی به صورت حسابی است که در آوای 67 چاپ شده است.  اين صورت حساب به درخواست چند نفر از جمله آقای رمضان عرب جهت آگاهی مردم توسط دهيار آقای محمد عرب تهيه و درج گرديد حال آقای غلامرضا خسروی فکر می کند که من ( محمدعلی شاهسون ) بخاطر نام خودم آن را چاپ نموده ام با هم دوباره آن را مرور می کنيم.
 صورت دريافت هدايا براي خريد زمين مدرسه
     دريافت از حسن عرب فرزند احمد 400000 تومان. دريافت از عباس شاهسون بابت طرح دره امام1000000 تومان. دريافت از غلامعلي فرزانه 100000 تومان. دريافت از بهرام عرب فرزند نورالله 35000 تومان. دريافت از جهانگير عرب فرزند جواد 18000 تومان. دريافت از محمدعلي حسين زاده و رمضان عرب فرزند حسينقلي 240000 تومان. دريافت از محمد عرب فرزند لطيف بابت طرح ولي عصر(فروش آب) 2500000 تومان. دريافت از محمد عرب فرزند مهديقلي 200000 تومان. دريافت از عباس شاهسون بابت طرح ولي عصر(فروش آب) 2500000 تومان. دريافت از طرح علي آباد 300000 تومان. دريافت از اكبر عرب فرزند عباسقلي 200000 تومان. دريافت از عباس شاهسون فرزند محمد 1000000 تومان. دريافت از محمدعلي شاهسون فرزند عبدالكريم 100000 تومان. وصول از محل بازديد موتور سيكلت ها 26000 تومان. جمع 8619000  تومان.
صورت پرداختي ها بابت خريد زمين مدرسه
      پرداخت به خانم سكينه عرب 900000 تومان. پرداخت به خانم ماه بانو عرب 940000 تومان. پرداخت به آقاي الله وردي شاهسون 4850000 تومان. پرداخت به آقاي علي اصغر عرب فرزند حسن 1800000 تومان. پرداخت هزينه بريدن درختان كنار راه 20000 تومان. جمع 8610000 تومان.
                                                                                                                                                                         تنظيم گزارش: دهياري روستا
پي نوشت چهار :
      موضوع دو دستگي هم متاسفانه دستمايه اين همشهري گرانقدرمان شده است چون مي بينيم هرگاه با پديده اي كه خوشايند او نيست و مواجه مي شود مردم را مي ترساند كه دو دستگي مي شود. اين نمونه ها را بخوانيد.
       در جلسه ننگ آلود كه براي بررسي اختلاف شيخ سيف الهي و شيخ حبيب تشكيل شده بود ، عنوان نمود كه شوراي اسلامي كه نامه بچه طلبه ها را امضا كرده كار درستي انجام نداده و ممكن است دو دستگي ايجاد شود.
       در اعتراض به نشريه اوا مي گويد ؛ آوا اينها را كه مي نويسد دو دستگي ايجاد مي شود.
       سال گذشته كه نوه حاج تقي تاكسي تلفني داير كرد ، به من زنگ زد و خانه سيد اسماعيل حسيني رفته بود ، ناراحت و نگران بود كه چرا با بودن شركت تاكسي تلفني من ، فلاني هم تاكسي تلفني باز كرده و شورا چرا موافقت نموده است و عنوان مي كرد كه شما نبايد موافقت مي كرديد ممكن است دو دستگي ايجاد شود. جالب اينجاست كه با تاسيس تاكسي تلفني فرزندان حاج تقي مخالف بود ولي در جلسه 21/11/85 در ميان جمع مي گويد ؛ آدم دلش براي بچه هاي حاج تقي مي سوزد چون يك وجب زمين در بيابان ندارند !!
پی نوشت پنج :
در طول دوران شورائی بويژه در دو سال اول که رياست از آن آقای عبدالمحمد عرب بود اين من ( محمدعلی شاهسون )  بودم که برنامه ريزی جهت تشکيل جلسه ، اعلام برنامه جلسه ، دعوت به جلسه ، تنظيم صورت جلسه و... می کردم در حاليکه بسياری از اين کارها وظيفه رئيس شورا است. انصاف و وجدان انسانی حکم می کند وقتی ديگری کار ما را انجام می دهد حد اقل يک تشکر خشک و خالی از او بکنيم ولی می بينيم رئيس شورای ما نه تنها چنين وجدانی ندارد بلکه طلبکار هم هست. برای مزيد آگاهی شما خوانندگان وظاِيف رئِس شورا را از کتابچه آئين نامه اجرائی تشکيلات شوراها، چاپ وزارت کشور ، فروردين  1378  صفحه 92 درج مي نمايم.
« ماده 10 : رئيس شورا مانند ساير اعضا دارای يک حق رای می باشد و وظايف او عبارتست از مسئوليت امور اداری و مالی شورا ، تنظيم بودجه شورا ، تعيين زمان و اداره جلسات عادی و فوق العاده شورا و در صورت لزوم دعوت از اعضا جهت شرکت در جلسات ، تقسيم کار بين اعضا برای پيگيری مصوبات ، دفاع از حقوق و منافع شورا در مقابل غير و اقامه ی دعوی ، در خواست گزارش کار از اعضا ، امضا و مهر کردن کليه اسناد و مکاتبات شورا ، ايجاد همآهنگی و ارتباط با شورای اسلامی بخش ، دهياری و ساير دستگاه های اجرايی ، پيگيِری امور مربوط به دهياری و درخواست گزارش کتبی عملکرد ماهانه از دهيار.
تبصره : در صورت عدم حضور رئِس شورا ، مسئوليت اداره جلسات شورا و ساير وظايف به عهده نايب رئيس آن می باشد. »
پی نوشت شش :
می خواهم بگويم به راستی سخن آينه مرد سخن گوست. يعنی از روی سخن هر آدمی می توان پی به درونيات آن آدم برد. در اينجا فعال بودن من به عنوان يک عضو شورا يکی از عيوب و جرم من محسوب می شود و کوتاهی و در وظايف رفقای من – علی رغم اعتراف سيد اسماعيل حسينی - مورد ايراد قرار نمی گيرد و شگفت انگيِز تر اينکه من بخاطر کم کاری و انجام ندادن وظايف همکاران باز خواست می شوم که « خوب اينها که که وقت ندارند چرا شورا شدند؟ » اينگونه برخورد ، آدم را ياد شعری می اندازد که به صورت ضرب المثل ادبی هم در آمده . که می گویند :                 گنه کرد در بلخ آهنگری              به ششتر زدند گردن مسگری!
می گويند شاعر ، اين شعر خود را از شعر فردوسی بزرگ گرفته است . فردوسی می گويد :
بود داوری مان چو حکم سدوم       همانا شنیدستی آن حکم شوم
که در شهر خائن شد آهنگری       بزد قهرمان گردن ديگری
ممکن است کسی بپرسد سدوم چیست؟ سدوم نام شهری از شهرهای قوم لوط است.  قاضيي داشته که حکم به لواط داده است. که بخاطر اين حکم نادرست و ناشايست شهره شده و در ادبيات وارد شده و به صورت ضرب المثل درآمده است.
در اين زمينه مردمان عادی جامعه ضرب المثلی به کار می برند که ياد آوری آن خالی از لطف نيست. می گويند : ملا نصرالدين دو راس گوساله داشته است روزی يکی از آنها افسار خود را باز و فراری می شود و ملا به جای اينکه در پی گوساله فراری برود گوساله بسته را به باد کتک می گيرد . علت را از او جويا می شوند که می گويد: اگر اين هم باز شود از آن بدتر خواهد بود!
.پي نوشت هفت :
       در تاريخ می خوانيم کلمه نوازش از زير دستان پادشاهان و درباريان قاجار پدر سوخته بوده است يعنی وقتی يک آدم قدرتمند می خواسته يک آدم زير دست را بويژه اگر جوان باشد نوازش کند در يک حالت شوخی بزرگ منشانه می گفته پدر سوخته. و آن فرد زير دست هم خوشحال بوده که مورد نوازش يکی از بزرگان قرار گرفته است. اين کلمه را حتا افلاکی بنی که نوکر خان های بختياری بوده در همين روستای مارکده و گرمدره نيز بکار می برده است. حال اگر يک نفر عادی جامعه همين کلمه را به ديگری اطلاق می کرد غوغا بپا می شد. يعنی برابر فرهنگ استبدادی حرف های نامربوط و توهين آميز آدم های وابسته به قدرت را ما روی چشممان می گذاريم. حال با توجه به متن فوق به اين دو کلمه دقت فرماييد.
         من محمدعلی شاهسون که يک نفر عادی جامعه هستم به آقای سيف الهی که مارکده ای نيست گفته ام بيگانه ، با اتلاق کلمه بيگانه به سيف الهي كه  وابسته به قدرت است توهين به مقدس کرده ام و باعث رنجش سران روستا شده ام.
       آقای سيف الهی برای ماندن خودش در مارکده مردمان روستا را بی اعتماد تشخيص داده و گفته بايد به من تضمين بدهيد تا در مارکده بمانم و اين تضمين خواهی را در ميان جمعی چندين بار تکرار کرده. بی اعتماد خواندن مردم و تضمين خواهی از مردم يک جامعه روستايی توهين تلقی نمی شود.
پی نوشت هشت :
        پديده ترس آدمی از آدم ديگر نشان دهنده و بيانگر بينش ، رابطه و فرهنگ استبدادی است  که متاسفانه اين فرهنگ با سلول های ما عجين شده ، و شجاعت را از ما گرفته ، شهامت انسانی ما را میرانده و از ما مردمی ساخته متملق ، چاپلوس ، دستبوس و فاقد اعتماد به نفس. بنابر اين بينش هرکه دارای قدرت و يا وابسته به قدرت است  محترم است ارزشمند است حتا اگر آدمی باشد خود شيفته و بيمار، که بايد از او ترسيد اين جمله که از زبان اين بزرگ مرد روستا شنيده شد ريشه در بينش و فرهنگ استبدادی اين همشهريمان دارد.
 پی نوشت نه :
     برای پاسخ به اين سخن نا شايست همشهريمان مقاله ای با نام ، سخن ماند اندر جهان يادگار نوشتم و در آوا چاپ شد که دوباره با هم آن را می خوانيم.
 سخن ماند اندر جهان يادگار
      در طول سه سال دوران شورائي ام در جلسات متعدد شركت داشته ام و با افراد متعدد بحث و گفتگو كرده ام. در بعضي موارد گفتگو تبديل به مشاجره شده است در اين گفتگوها و مشاجرات سخن هاي صواب و ناصواب كه از روي اغراض و يا اخلاص بيان شده شنيده ام و توهين هم شده ام ولي سپاس خداي راكه زبان به بي ادبي نيالوده ام. بنظر مي رسد بيشتر ما اول سخن مي گوييم بعد ممكن است درباره سخن گفته شده خود بينديشيم اين در حالي است كه عقلا و ادباي فرهنگ ما همه بر انديشه قبل از گفتن و سخن نيكو و گزيده گفتن تاكيد كرده و براي سخن ارزش قائل شده اند. مثلا سعدي مي گويد:
سخن دان پرورده پير كهن                              بينديشد آنگه بگويد سخن
     و ملك الشعراي بهار مي گويد: سخن گر از دل زيبا برنخاست زيبا نيست. فردوسي بزرگ مي گويد:
سخن گفتن خوب و كردار نيك                    نگردد كهن تا جهان است ويك
سخن گفتن كج ز بيچارگيست                         به بيچارگان بر ببايد گريست
سخن ماند از همي يادگار                              سخن را چنين خوار مايه مدار
سخن ماند اندر جهان يادگار                              سخن بهتر از گوهر شاهوار
     در جلسه 22/12/84 يكي از بزرگان روستا با تكرار و تاكيد، نوشته هاي نشريه آواي ماركده را « هرزه » خواند. حال اگر لفظ هرزه را معني نمي كرد مي توانستيم با ديد ادب به آن لفظ بنگريم، چشمان خود را برهم نهيم و بگذريم  چون معني لغوي هرزه در فرهنگ لغت بيهوده و ياوه است ولي اين بزرگ مرد روستا آن را معني كرد و توضيح داد كه مقصود چيست. بدين صورت كه با عذر خواهي از حاضران در جلسه و اداي يكي دو جمله زشت كه در زبان عاميانه آنها را هرزه مي نامند تاكيد كرد كه اين نوشته ها همانند اينها هستند. و گفت: هرگز اين نوشته ها را نخوانده و نخواهم خواند چون اينقدر كتاب خوب هست كه اگر روي قبر مرده بگذاري مرده زنده خواهد شد اگر وقت داشته باشم آنها را مي خوانم چرا بيايم اين هرزه ها را بخوانم. نتيجه منطقي اين جمله كه؛ نوشته هاي آوا هرزه اند، اين است كه من آدم بسيار داني هستم، تشخيص داده ام اين نوشته ها زشت، پليد و همانند هرزه هستند از آنجاييكه من آدمي پاك و مقدس هم هستم اين نوشته هاي هرزه گونه شايسته خواندن من نيستند بدين جهت نخوانده ام و نخواهم خواند. و ادامه اين نتيجه منطقي هم اين مي تواند باشد كه؛ از روي معلول پي به علت هم مي توان برد از آنجاييكه اين نوشته ها همانند هرزه هستند پس انديشه نويسنده هاي آنها هم… اند و خواننده هاي اين نوشته ها هم… خوان هستند.در اينجا از زبان سعدي و نيز فردوسي به اين بزرگ مرد روستا مي گوييم:تا مرد سخن نگفته باشد-عيب و هنرش نهفته باشد. 
بزرگ آن كسي كو به گفتار راست               زبان را بياراست و كژي نخواست
                                                                                                                                                                محمدعلي شاهسون ماركده19/1/85
پی نوشت 10 :
      در پاسخ به اين ادعای همشهريمان مقاله ای با نام ، نام نيک نوشتم و در آوا چاپ شد بد نيست دوباره آن را بخوانيم.
نام نيك
     سعدي، معلم اخلاق و بزرگ مرد ادب پارسي مي گويد :
نام نيكو گر بماند ز آدمي                                  به، كزو ماند سراي زر نگار
      مردم ماركده از قديم به دوستي با روحانيت و احترام و تكريم آنها اشتهار داشته اند و اين دوستي را در گفتگوهاي روز مره و عوامانه ي خود بويژه همسايگان ماركده به آخوند پرستي تعبير مي كنند و منظور از آخوند پرستي اين است كه هر آدمي بدين هيات باشد آن را عالم و دانا به همه ي امور مي پندارند و در صدر مي نشانند و بر او قداست قائل مي شوند. هر روحاني كه به ماركده مي آمده و يا مي آيد بدون شك مورد استقبال و احترام و تكريم مردم قرار مي گيرد. مردم ماركده علاوه بر احترام از او استقبال مي نمايند، او را در خانه هاي  خود به ميهماني دعوت مي كنند و كمك هاي مادي فراوان هم به آنها مي نمايند. حال اين روحاني بوده كه اگر تربيت و شخصيت خانوادگي و اجتماعي وزيني داشت و از روان سالم برخوردار بود، باسواد و كمال بود، باورمند به اصول انساني و برابري انسان ها بود اين خوبي ها را با خوبي بيشتر، اخلاق نيكو پاس مي داشت و مردم هم متقابلا بيشتر به او علاقمند مي شدند و اگر ادب و تربيت خانوادگي و شخصيت اجتماعي و روان سالمي نداشت و خود را بالا تر ، برتر و از جنس ديگر مي پنداشت و فكر مي كرد كه وظيفه مردم است كه در خدمت او باشند، مردم اندك اندك از او دوري مي جستند و يا براي حفظ ظاهر به او اداي احترام مي نمودند. نمونه اخيرش همين چند وقت پيش با ( به قول بعضي ها با كاميوني از كالا و اجناس ) يك كوله باري از خشم، كينه، نفرت و ناراحتي از اينجا رفت. و اين روند حد اقل در اين 70 سال اخير كه به ياد ها مانده و به خوبي شاهد و ناظر بوده ايم ادامه داشته است. روحاني مي آمده، مدتي مي مانده، وعظ و تبليغ مي كرده و مي رفته، از بعضي ها نام نيك برجاي مانده كه هرگاه گفتگويي شود اگر زنده است يادش بخير و اگر از دار دنيا رفته باشد با واژه خدا رحمتش كند همراه است. و اگر رفتاري نا خوشايند از او سر زده باشد آن را ياد آوري و مي گذرند. مثلا آقاي نورالله عرب به من گفت : آن وقت تو اينجا نبودي، بعد از انقلاب بود، يك روحاني را به ماركده فرستاده بودند روي منبر مي گفت ؛ « اين پير مرد ها را بايد جمع كرد و ريختشان توي رودخانه ». و آقاي سيد اسماعيل حسيني با ياد آوري جمله بچه گانه و نابخردانه آقاي سيف الهي كه ؛ « محمدعلي شاهسون بايد از روستاي ماركده برود »  گفت : اين حرف ها و اين ديدگاه ها متاسفانه در ماركده سابقه دارد يك روحاني ديگر هم فرستاده بودند كه مي گفت : « خانواده مسعود شاهسون بايد از ماركده برود ». من خود نيز گواه بر رفتار نا بخردانه يك روحاني بودم كه برايتان شرح مي دهم. حدود 30 سال پيش روزي يكي از پير مردان فقير روستا كه از نظر گفتاري هم مشكل داشت پس از انجام نماز جماعت با شور و شوق نزديك روحاني آمد كه با او دست دهد و قبول باشد بگويد و دو دست خود را با خضوع جلو آورد ولي روحاني با ديدن كف دست پير مرد كه همانند پاشنه پا پينه بسته بود و به علت چيدن علف، سبز رنگ هم شده بود با او دست نداد و با اشاره دست او را به عقب راند و من احساس شرمندگي و خجالت را در چهره پير مرد شاهد بودم و  هيچگاه اين رفتار ناشايست و غير اخلاقي و غير انساني را فراموش نميكنم.
يكي از معدود روحاني هايي كه سال هاي زيادي به ماركده آمده، وعظ نموده و نام نيك از خود برجاي نهاده شادروان سيد محمدرضا حسني نجف آبادي بوده است. ايشان از فاميل و خانواده اصيل و سرشناس نجف آباد بود هر سال دو يا سه بار و هربار به مدت 10 – 15 روز به ماركده مي آمد و در مسجد و در خانه هاي مردم مسائل و احكام اسلامي و مذهبي را براي مردم بيان مي كرد، روضه مي خواند و مردم هم علاوه بر احترام و تكريم كمك هاي مادي در حد توان خود به وي مي نمودند. اين مرد بزرگ و انسان دوست در طول حد اقل دو دهه خدمات شاياني به مردم ماركده نمود. هنگامي كه به روستا مي آمد علاوه بر وعظ و تبليغ مسائل ديني و مذهبي، اختلافات پيچيده را با درايت و كارداني حل و فصل مي نمود. شادروان حسني؛ برخلاف روحاني اخيرمان كه ادعاي پيامبري در ماركده را داشت و خود را عالم ( دانشمند ) مي پنداشت، هيچ ادعايي نداشت، بسيار ساده بود ، خود را عالم نمي دانست، كم توقع بود، برخوردش با همه يكسان و انساني بود. دوستي،  رفت و آمد و گفت و شنودش با مردم روستا به گونه اي بود كه هيچكس احساس نمي كرد از طرفي و يا فردي در اختلافات  جانب داري كرده است به هيچ يك از مردم ماركده نگفت بايد از ماركده برود بلكه به ماركده اي هايي كه به نجف آباد مي رفتند نيز منزل و مكان مي داد. زنش هم ادعاي زينب بودن نداشت و مردم ماركده را كوفي ندانست. راد مردي بود پاك، راست و صادق. با قاطعيت مي توان گفت يك انسان به تمام معنا بود. بايد دانست انسان بودن بالاتر از هر موقعيت و كيفيتي در آدمي است يعني با داشتن صفت و مرام انساني نقش هاي اجتماعي و باور به خدا مي تواند كار آمد و مفيد باشد. مردم ماركده مسائل اخلاقي و مذهبي را عملا از اخلاق نيك و رفتار سالم ايشان مي آموختند. شادروان حسني علاوه بر صفات پسنديده فوق در طول دو دهه خدمات شاياني به پدران ما هم نمود. تازه جاده خاكي ماشين رو بدست خود مردم احداث شده بود و هر هفته يكي دو بار يك وانت به اين چند روستا رفت و آمد مي كرد و مردم براي مراجعه به پزشك و خريد به نجف آباد مي رفتند و ناگزير يكي دو شب را در آنجا مي ماندند و باز مي گشتند. داشتن جا و مكان براي گذران شب در نجف آباد براي مردم مشكل بزرگي شده بود چرا ؟ براي اينكه قبلا سيستم حمل و نقل كالا و مسافر با حيوان بود و مردم با چهار پايان خود به كاروان سرا مي رفتند و در آنجا هم طويله براي حيوان و هم اتاق براي استراحت خودشان بود ولي حالا سيستم حمل و نقل قديمي حذف شده بود و كالا ها و مسافران با ماشين جابجا مي شوند كاروان سراها برچيده شده اند و مردم كه از روستا به شهر مي رفتند براي گذران شب در تنگنا بودند و اين تنگنا را سيد محمدرضا حسني درك كرد و چاره جويي نمود. آقاي حسني يك خانه پدري بزرگي داشت قسمت كوچكي از خانه را جدا نمود و وسايل استراحت مثل ظروف، زيرانداز، روانداز و وسايل گرمايشي فراهم و در اختيار مسافران ماركده اي گذاشت نام اين محل استراحت مسافران را خلوت مي ناميدند و در هنگام ضرورت از افراد بيمار با تهيه غذاي گرم و نرم پرستاري مي نمود. و هرگاه فردي از مردم ماركده در بيمارستان بستري بود از او عيادت و نسبت به رفع نياز هايش اقدام مي نمود و اگر اتفاقي مي افتاد و فردي ماركده اي در نجف آباد فوت مي كرد آقاي حسني همه تلاش خود را جهت دفن و كفن او به كار مي گرفت. ما نبايد اين خدمات را با امكانات امروز بسنجيم بلكه بايد با توجه به شرايط سخت مسافرت و نبود امكانات آن روز ارزيابي كرد آنگاه خواهيم ديد نامبرده خدمات در خور تحسيني به پدران ما كرده است. روانش شاد باد.
يكي از سران روستا در جلسه 22/12/84  كه براي توقيف آوا تشكيل شده بود در توجيه علاقمندي خود به آقاي سيف الهي خطاب به من گفت : « ما روحانيت را دوست داريم، از قديم تا حالا دوست داشته ايم و هرگاه روحاني به روستا مي آمده ضمن اينكه او را در خانه خود جا داده ايم، پذيرائي كرده ايم، احترام كرده ايم، آنگاه كه مي خواسته برود بارها و بارها شده كه در مسجد چيزي براي او جمع نشده ما چند نفر هر يك از جيب خودمان پول گذاشته ايم روي هم و به او پرداخت كرده ايم ». در حين اينكه به گفته هاي اين همشهري عزيزمان گوش مي دادم حس كردم كه غير مستقيم مي خواهد به من بگويد كه؛ تو روحاني دوست نيستي ولي من… در چهره و لحن كلام اين همشري مان مشهود بود كه ظرفيت « تو نيكي مي كن و در دجله انداز » را ندارد و يا شايد چندان اميدواري به « كه ايزد در بيابانت دهد باز » را ندارد بلكه نيكي را بخاطر اينكه مردم از او تعريف كنند، او را بزرگوار بدانند انجام ميدهد تا به ارضاء رواني خود نايل آيد كه سخن لسان الغيب حافظ شيرين سخن شيرازي يادم آمد؛
يارب اين نو دولتان را بر خرِ خودشان نشان              كين همه ناز از غلامِ تُرك و اَستر مي كنند
     اين همشهري گران قدرمان فكر مي كند فقط او به روحاني در خانه اش جا داده، فقط او به روحاني كمك كرده و هيچكس ديگري چنين كاري نكرده و حال كه چنين كرده ديگر مردم بايد به تعظيم او بپردازند چقدر زيبا مي بود كه آدمي ابتدا بينديشد آنگاه بگويد. سعدي شيرازي اين معلم اخلاق چه زيبا گفته:
تا مرد سخن نگفته باشد                                   عيب و هنرش نهفته باشد
     به اين دوست گرامي مي گوييم قبل از اينكه راه ماشين رو احداث شود و ماشين به روستا بيايد سالي دو سه بار و هربار يكي دو نفر با حيوان به اسفيد واجان و يا نجف آباد مي رفتند و روحاني را سوار بر حيوان و به روستا مي آوردند و پس از اتمام ماندگاري او، دوباره ايشان را به همان شكل به محل خود مي بردند و كمك هاي مردمي را كه همه اش جنس بود نيز با حيوان به محل سكونت روحاني حمل مي كردند و تحويل مي دادند.  با آن همه رنج و مشقت به كسي هم نمي گفتند ما روحاني را برده و يا آورده ايم و يا اجناس اهدائي به روحاني را برده و تحويل داده ايم. و روحاني در روستا، با آن امكانات كم كه، اكثر مردم يك اتاقك گلي داشتند، و بيشتر مردم نان جو هم به اندازه كافي نداشتند، در خانه يكي از مردمان اتراق مي كرد و ديگر مردم به فراخور وضع اقتصادي و اجتماعي شان او را ميهمان مي كردند. در طول اين چند دهه گذشته كه به ياد ها مانده تا انقلاب، روحاني در خانه هاي شادروانان؛ كدخدا علي، فيض الله شاهسون، سعادت شاهسون، غلامحسين خسروي و آقاي جواد شاهسون و… اتراق كرده اند و در جامعه روستايي ماركده سخني و يا نقل قولي شنيده نشده كه كسي گفته باشد، ما به روحاني جا داده و يا پول داده ايم هركس مي توانست خدمتي مي كرد، كمكي مي كرد، هدف هم كسب معنويت بود و منتي هم بر ديگري نداشت. موضوعي كه در پايان اين مقاله ضرورت دارد به آن اشاره كنم اين است كه تا حالا ما مردم ماركده از خودمان روحاني نداشته ايم و هميشه روحاني از بيرون به روستا مي آمده و ما ناگزير بوده ايم زحمات و هزينه هاي جانبي روحاني غريبه را كه عبارتند از آوردن، بردن، جا و مكان دادن، پذيرائي كردن از او را تقبل نماييم و اين كارها را با ميل و رغبت انجام مي داده ايم ولي حالا چندين نفر از جوانان روستا در كسوت طلبگي رفته و درس خوانده اند كه جا دارد از وجود آنها در روستا استفاده شود و ديگر در انديشه روحاني بيگانه نباشيم ولي متاسفانه مي شنوم كه عده اي از همشهريان هنوز چشمشان در پي روحاني بيگانه است و چندان علاقه اي به بچه طلبه هاي خودمان ندارند و پذيراي آنها نيستند و فكر مي كنند« مرغ همسايه غاز است »حتا در جلسه ننگ آلود هم اين زمزمه كه بايد طلبه بيگانه به ماركده بيايد و طلبه خودي نه، به گوش مي رسيد و اين انديشه دور از خرد است و من نمي دانم نام اين خودي ستيزي و بيگانه خواهي را چه بايد گذاشت ؟                                                                                                                                                       محمدعلي شاهسون ماركده
پی نوشت يازده:
      وقتی شورای دوره دوم آغاز بکار کرد در يک تقسيم کاری ، من مسئول امور فرهنگی شورا شدم و قرار گرديد با چند نفر از جوانان تحصيل کرده روستا يک کميته ای با نام کميته فرهنگی شورا تشکيل دهم و روی مسائل فرهنگی روستا بحث و گفتگو نماييم و برای مشکلات فرهنگی روستا راه حل هايی بيابيم و آن را به شورای اسلامی جهت بررسی نهايی و تصويب ارائه دهيم. در اولين جلسه ضرورت ايجاد يک خانه مطبوعات تشخيص داده شد که در آن روزنامه ها و مجلات در دسترس جوانان و علاقه مندان قرار داده شود. جلسه دوم که تاریخ 14/3/82 بود مصادف شد با آمدن تعداد انبوه حاجيان ، که از 15-16 نفر دعوتی دو نفر من و اسدالله عرب سر قرارمان آمديم. جلسه سوم در تاريخ 16/4/82  تشکيل شد که با تند خويی، پرخاشگری و زياده طلبی آقای سيف الهی مواجه شديم و اين ايده از هم پاشيد و ديگر هم نتوانستيم در کنار هم بنشينيم. شرح کوتاهی از اين فرآيند در جزوه جلسه ننگ آلود آمده است.
    پی نوشت دوازده :
    سال 1382 اولين سال مدير عاملی آقای عبدالمحمد عرب در شرکت فردوس مارکده بود که نابسامانی های آبرسانی شديدی بروز کرد و شکايت ها متعددی به شورای اسلامی رسيد و بيشتر جلسات شورا در طول تابستان صرف حل و فصل اختلاف آبياری شرکت فردوس شد. شورای اسلامی برای حل اين مشگل با دعوت از عموم کشاورزان فردوس جلسه ای در تاریخ 10/9/82 در محل مسجد تشکيل داد که در اين جلسه اکثرِت قريب به اتفاق خواهان تبديل سيستم آبياری قطره ای به غرقابی بودند. که قرار شد 12 نفر نماينده بر گزينند تا همراه هيات مديره و مدير عامل موضوع را پی گيری نمايند. اولين جلسه نمايندگان روز 12/9/82 شکل گرفت که ضمن تنظيم صورت جلسه تاکيد بر آبياری غرقابی نمودند. فردای آن روز همين گروه در مزرعه فردوس راهکار غرقابی را بررسی نمودند و قرار شد طی جلسه ای با مسئولان جهاد کشاورزی ضمن برشمردن مشکلات عديده، خواست مردم را به آنها اطلاع دهند.
      در پی دعوت قرار گرديد آقای مهندس گرجی پور معاون اجرايی سازمان به اتفاق رئيس شهرستان و ديگر کارشناسان در جلسه ای در مارکده حضور بهم رسانند. دو ساعت مانده به وقت تشکيل جلسه آقای مردانی مسئول خدمات کشاورزی بن اطلاع داد که جلسه در مرکز خدمات کشاورزی بن تشکيل می گردد. ناگزير 15-16 نفر با سه چهار وسيله نقليه به بن رفتيم در جلسه صحبتهای زيادی شد ما که از مارکده رفته بوديم شاخص حرفهاِيمان اين بود که سيستم قطره ای فردوس زير نظر اداره جهاد کشاورزی اجرا شده بنا بر اين مسئول خوب و بد اين اجرا هم با جهاد کشاورزی است و مسئولان جهاد کشاورزی شرکت کننده در جلسه هم می گفتند که کاشت درختان هلو ی اضافه بر بار و توان آب رسانی بوده به علاوه انشعاب های اضافی و خود سر هم بر اين مشگل افزوده است. سر انجام منطق ما پيروز شد و ضمنی پذيرفتند و گفتند تا 15 روز به ما مهلت بدهيد تا روی موضوع ، مقدار و نحوه کمک جهت قطره ای ماندن مشورت و تصميم گيری نماييم. که موضوع صورت جلسه و به امضا حاضران رسيد. بعد از اين جلسه من ديگر در جلسات فردوس شرکت نداشته ام.
پی نوشت سيزده:    
     درج نام خانم شيرين عبادی در نشريه آوا يکی ديگر از دليل خيزش مخالفان بوده است. شيرين عبادی يکی از زنان حقوقدان و نويسنده برجسته کشورمان است. که بخاطر فعاليت انسان دوستانه اش جايزه صلح نوبل را گرفته است. آقای پائولوکوئيلو شاعر خارجی شعری درباره اين بانوی ايرانی سروده که در جشن و جلسه دريافت جايزه در سال 2003 قرائت شده است. اين شعر چون مفهوم  انسان دوستانه داشت نظر مرا به خود جلب کرد و با خود گفتم بهتر است همشهريان هم با مضامين اين شعر آشنا شوند. همين گونه که خواهيد خواند در شعر هيچ نشانه ای از نام شيرين عبادی نشده و من می توانستم بدون ذکر نام آن را چاپ کنم ولی راستی را بهتر پسنديدم و با همان نام نوشتم. حال با هم اين شعر را می خوانيم لطفا پس از خواندن بررسی نماييد ببينيد آیا زيانی به انديشه ، بينش و عقايد شما وارد آمده است؟
« اين تکليف را  به تو سپرده اند  /  تنها به تو  /  پس همچون بر گزيده ای در سرزمين خويش  /  تکليف و ترانه ات را فراموش نکن !  /  او  /  که فرمان وجدان خويش را   /  نا ديده بگيرد  /  هم هر چه پيش از اين کاشته است  /  بر باد خواهد رفت  /  پس رويا و رسالت خويش را  /  هر گز فراموش نکن  /  اين کلام را برای تو سروده ام  /  تو که واژه وظيفه را  /  به روشنی شناخته ای  /  تو که درايت و دانايی را  /  به روشنی درک می کنی  /  تو که مسير مطمئن رفتن را بازيافته  /  و سفر سهمگين خويش را  /  آغاز کرده ای  /  تو که آفاق دوردست را می نگری  /  و هجرتی هول انگيز پيش رو داری  /  اين کلام را برای کسی سروده ام  /  که دليل دشواری ها را می شناسد  /  کاشف مشکلات مردمان خويش  /  که هرگز تنهاشان  /  باز نخواهد گذاشت  /  مردمانی که کنار تو  /  تنها نمی مانند  /  مردمانی که علاقه ی خويش را به عدالت  /  هم به آواز بلند خوانده اند  /  تو سينه به سينه ی ستم  /  سخن از عدالت سروده ای  /  چندان که رازدار اميد رستگاران خواهی شد  /  اين کلام را برای تو سروده ام  /  زنی که درگاه خانه اش  /  همواره به روی ستم ديدگان باز بوده است  /  روشن می بيند  /  روشن می شنود  /  روشن می رود  /  روشن می آيد  /  روشنايی... راز دار اوست  /  او که هرگز آرام و قرار نداشته است  /  اين ترانه برای توست  /  که فرزند حافظی  /  همو که گفت  /  دمی با غم به سر بردن ، جهان يکسر نمی ارزد  /  به می بفروش دلق ما ، کزين بهتر نمی ارزد  /  هم هفت هزار سال شادمانی  /  به هفت روز اندوه آدمی نمی ارزد  /  من اين کلام را برای کسی سروده ام  /  که دليل راه روشنائی ماست  /  مقابل ماست  /  و ترانه ی راه  اش در جهان  /  تکثير خواهد شد  /  او که راهی دشوار پيش رو دارد  /  اما بنا به اراده ی آزادی  /  از ظلمات خواهد گذشت  /  آيندگان از او  /  بسيار خواهند آموخت  /  گام های صبور او می گويد  /  که از رنج راه کاسته خواهد شد  /  ترانه ی تغيير  /  ترانه تکامل  /  و زمان ، که بر اين حقيقت دانا ، داوری خواهد کرد. »                                                                                                       نقل از نامه شماره 43 آبان 84
                                                                                     
                                                                                                                        گرد آورنده : محمدعلی شاهسون مارکده 23/11/85


یادداشت های بازدیدکنندگان
نام شما / ایمیل شما

آخرین بروز رسانی ( 1387/04/24 ساعت 16:29:46 )

کلیه حقوق این سایت متلعق به روستای مارکده می باشد