Home arrow صفحه اصلی arrow آوای مارکده arrow گزارش نامه 206 نیمه اردیبهشت 99
گزارش نامه 206 نیمه اردیبهشت 99 چاپ ارسال به دوست
نویسنده Administrator   
1399/02/13 ساعت 14:18:19

      زودرنجی

       حتما دیده و یا شنیده­ اید که بعضی­ ها از یک حرف نه چندان مهم و یا رفتاری کوچک که از طرف دوستی و یا خویشی و یا همسایه ­ای سر می­ زند سخت می ­رنجند و به دنبال این رنج، قهر می ­کنند، گلایه سر می­ دهند، ارتباط­ ها سرد و یا  قطع می ­شود؟ به این طیف آدم ­ها زودرنج می­ گویند.

        ریشه زودرنجی انتظار است ما انتظار داریم دیگران احترام ما را نگه دارند حرفی بالاتر از گل به ما نزنند حال می ­بینیم چنین نشده بلکه نیشی و کنایه ­ای هم زده­ اند و یا رفتاری بر علیه ما هم انجام داده ­اند و یا دست­ کم ما را در سخن، رفتار و تصمیم­ شان به حساب نیاورده ­اند، این است که می­ رنجیم.

       انتظار از دیگران با واقعیت جهان نمی­ خواند جهان بر اساس انتظار ما طراحی نشده است چنین قانونی که دیگران باید برابر انتظار ما عمل کنند هم جایی نوشته نشده و در این جهان جایی ندارد به علاوه معقول و منطقی هم نیست که از دیگری انتظار داشته باشیم رفتاری و یا سخنی برابر خواسته ­ی ما داشته باشد یعنی انتظار از دیگری رفتاری نا معقول است، انتظار از دیگری دشمن بزرگ آدمی است؛ آدمی که می­ خواهد رشد کند، می ­خواهد موفق باشد، می­ خواهد اندکی با آرامش بزید، می­ خواهد زیست معنوی داشته باشد، می ­خواهد آزادگی را تجربه کند. راه دست ­یابی به رشد و موفقیت و دست یافتن به آرامش و معنویت، تکیه بر خود و بکار گیری عقل و خرد خود است.

        انتظار از دیگری و نیز انتظار بیش از حد از خود، چون خواسته ­ای نامعقول است و بیشتر وقت­ ها برآورده نمی­ شود، موجب خشم می ­شود و خشم یک احساس است مانند هر احساسی دیگر، فقط نا خوشایند و رنج ­آور هست که به دنبال برآورده نشدن خواسته­ ی ما، در ذهن ما بوجود می ­آید و ممکن است بعضی از ما آن را تبدیل به عصبانیت کنیم که پی­آمدهای ناگواری مانند پرخاشگری و برخورد فیزیکی خواهد داشت و بعضی از ما ممکن است ان را درون خود بریزیم که اصطلاحا می ­گویند فروخوردن خشم، که بدون شک تبدیل به کینه و تنفر می شود. خشم حتی اگر تبدیل به عصبانیت هم نشود ویرانگرِ روان است و اضطراب را در پی دارد و اضطراب سلامتی روانی و جسمی ما را به هم می ­زند و افسردگی را با خود به ارمغان می ­آورد.

        آدمی که از هر رویدادی کوچک و بزرگ خشمگین می ­شود باید بداند به واقعیات جهان توجه ندارد یا واقعیت ­ها را آنگونه که هستند نمی­ فهمد بنابراین بر مبنای واقعیات عمل نمی ­کند. واقعیات به ما چه می ­گوید؟ می­ گوید؛ زندگی سخت و مشکل است، جهان محل آسایش و راحتی نیست و ما را هم به مهمانی این جهان دعوت نکرده ­اند بلکه هریک از ما مهمان خودمان هستیم و ناگزیریم موجبات زیست خود را با بکارگیری عقل و خرد خود، خود فراهم کنیم و این یک واقعیتی تلخ است و ما راهی نداریم جز پذیرش این واقعیت تلخ. سخت و مشکل بودن زندگی، ربطی به امروز هم ندارد همیشه همین ­طور بوده است. پس این سخن که زیاد شنیده می ­شود؛ در گذشته زندگی راحت ­تر بوده و یا در آینده راحت­ تر خواهد بود هم خیالی واهی و سخنی بیهوده ­ای بیش نیست، زندگی همیشه سخت و مشکل بوده است. تار و پود زندگی درد و رنج بوده اکنون هم هست و در آینده هم خواهد بود، ریشه این درد و رنج هم نیازهای دائمی ما بوده که ناگزیریم آنها را تامین کنیم. اگر نیک بنگریم اصلا مراحل رشد آدمی همراه با درد و رنج است برای نمونه اولین قدم زیستمان، بیرون آمدن از شکم مادر است ببینید با چه درد و رنجی برای مادر و کودک همراه است؟

         ما ناگزیریم در این دنیا زندگی کنیم دنیایی که هیچ دو نفرش مانند هم نیستند همه با هم متفاوت هستیم. تفاوت خود به خود چیز بدی نیست بلکه می ­تواند زیبایی به حساب آید و فرصت برای رشد. ولی ما در جامعه ­ ای  زندگی می­ کنیم که به ما نمی ­آموزند تفاوت را در آدم­ ها زیبایی ببینیم و فرصت برای رشد. فرهنگ حاکم در بوق و کرناهایش همرنگی، همانندی، یکسانی و دنباله روی را آموزش می ­دهد و تفاوت ­ها را زشتی می­ شمارد. چیزی که باید دانست و به آن توجه ویژه کرد یکسانی برازنده گورستان ­ها است و داشتن تفاوت و متفاوت بودن برازنده جامعه­ ی انسانی. ولی متاسفانه شاهد هستیم بوق و کرناهای فرهنگ حاکم، همرنگی و یکسانی و همانندی را با تکرار، تکرار و تکرار به عنوان ارزش به مردم می ­باورانند. ما چون نمی ­آموزیم تفاوت آدم­ ها را زیبا و فرصت ببینیم، آنگونه که به ما تلقین می ­شود آن را عیب و ننگ و عار می ­پنداریم و پشت سر یکدیگر بد می­ گوییم که؛ دوتا تار موی فلان زن بیرون بوده، فلان زن در گفت ­وگو با فلان مرد خندید، فلانی مسجد نمی­ آید، فلانی روزه نمی­ گیرد، فلانی به گونه­ ای دیگر باور دارد و یا می ­اندیشد، فلانی بر خلاف دستور اکید حاکمان ماهواره می ­بیند، فلانی از حاکمان خوشش نمی ­آید، فلانی در تظاهرات حکومتی شرکت نمی ­کند و... به گفته­ ی سعدی، بزرگ مرد زبان و ادب فارسی، به پوستین هم می ­افتیم و موجبات رنج و آزار بیشتر همدیگر را فراهم می­ آوریم.

          برای کاستن از رنج­ ها و دست یابی به اندکی آرامش چاره ­ای نداریم  که آدم­ ها را آنگونه که هستند یعنی؛ متفاوت، ببینیم، تفاوت ­ها را هم خوب، زیبا و فرصت ببینیم، بفهمیم، بشناسیم و بپذیریم، و برای اطمینان خاطر از کاسته شدن رنج­ ها، سطح انتظارمان را هم از خود و هم از دیگران پایین بیاوریم و اندکی هم پوست ­مان را نسبت به حرف و نظر دیگران کلفت کنیم تا تعداد دفعات خشم خود را کم کنیم و کمتر رنج ببریم.

                               محمدعلی شاهسون مارکده دهم اردیبهشت 99

      ملاعلیداد (بخش بیست و ششم)

         - آره تمام فکر من را مشغول کرده است در اینکه خدابخش پسر کدخداعلی دشمن سرسخت من هست، این را از قبل هم می ­دانستم یکی دو نفر که با او طرح دوستی ریختند و نشست و برخاست دارند از خبرچین­ های من هستند دشمنی ­اش را برایم توضیح داده­ اند و اینکه دنبال فرصت هم می­ گردد که به شخص من هتک حرمت کند را برایم گفته ­اند از قضا من هم دنبال فرصت می­ گردم که درست و حسابی بمالونمش، گوشمالی سختی بهش بدهم، به گونه ­ای ادبش کنم تا دیگر نتواند سرش را بالا بگیرد، سرش را بیندازد پایین و به زندگی خود مشغول گردد و کاری به این کارها نداشته باشد ولی تعجب من از کدخدا علی است که چرا جلو پسرش را نمی­ گیرد؟

        - چون خودش هم از حضور و وجود حضرت­ عالی و آقازاده­ های شما در قراداغ ناراضی است نمی­ خواهد شما در قراداغ حضور داشته باشید.

          - به هر صورت من هیچ نگران نیستم با قدرت هم کدخدایی ­ام را ادامه خواهم داد و بعد از خود هم اصلا نگران تداوم کدخدایی­ پسرانم نیستم آنها را قدرتمند پرورانده ­ام و راه را برای تداوم کدخدایی بعد از خودم بر آنها هموار کرده­ ام که بتوانند نسل اندر نسل، قدرت کدخدایی را در خانواده حفظ کنند و مخالفانی همچون خدابخش اصلا نخواهد توانست کوچکترین خدشه ­ای بر قدرت آنها وارد کند. خدابخش را من شخصا ادبش می ­کنم و سرجایش می ­نشانم که نتواند برای پسران من مزاحمتی ایجاد کند. نارضایتی رعیت را بر خلاف شما من خیلی جدی نمی­ گیرم چون این نارضایتی را با بهای اندکی می­ شود خرید و بی ­اثر کرد کافی است در هنگام تقسیم محصول در خرمن، یک من، فقط یک من، گندم اضافه از سهم خودشان، بهشان بدهی، یک ساعت دعایت می­ کنند، برایت عمر طولانی با عزت و کرامت از درگاه خدا طلب می ­کنند طلب آمرزش برای مُردگان هفت پشتت خواهند کرد، قربان صدقه ­ات می­ روند، هرجا ببینندت جلوت دولا و راست می ­شوند، دستت را می ­بوسند. در این خصوص من نگرانی ندارم راه خرید مردم آسانِ آسان است. پرسش من از شما این هست با این شخصیت متزلزلی که مردم دارند که با یک من گندم می ­شود آنها را خرید شما چگونه می ­خواهید آدمی قرص و محکم و استوار از میان اینها به من معرفی کنید که بتواند به من وفادار بماند؟ اگر من بخواهم یک نفر از مردم قراداغ را با عنوان کدخدا در آنجا بگمارم که بتوانم به او اطمینان بکنم  شما چه کسی را سراغ داری که متلون مزاج نباشد هرهری مذهب نباشد چند چهره نباشد دیگران نتوانند به راحتی او را بخرند؟ و یا او خود را به ارزانی به دیگران نفروشد؟

        - کدخدا در اینکه شما قدرت این را داری که خدابخش را بمالونیش شکی نیست و اینکه می ­فرمایید مردم را می ­شود به راحتی خرید آن را هم می ­پذیرم ولی لابلای همین مردم تک تک مانند خدابخش هم پیدا می­ شوند که نمی ­توان خریدشان به تدریج اینها به هم می ­پیوندند و تعداد خدابخش ­ها روز به روز بیشتر می ­شود آنگاه تمام نیروی شما باید صرف مالوندن شود.

        - نه، چنین نمی ­شود، خدابخش تنها خواهد ماند و بیشتر نخواهد شد، بقیه را سر خرمن با همان یک من گندم می ­توانم بخرم و دور و برش را خالی کنم. دلیل این منم­ منم کردن خدابخش هم باد سربازی توی کله­ اش هست و من این باد را با مالوندنش خالی می­ کنم چنان گوشمال بهش خواهم داد که سر به راه شود و به التماس بیفتد.

         - بله، آدم بسیار مطمئنی سراغ دارم و با اطمینان صد در صدی خدمت رسیدم. این آدم از هر حیث برازنده و شایسته است من آمادگی کامل در او می ­بینم که شما را در قراداغ نمایندگی کند و این شخص نازنین ملاعلیداد پسر لطفعلی است جوانی است رشید، با هوش، فهمیده، مؤدب، کاردان، با وفا، مومن، متدین، با تقوا و از همه مهمتر در اوان جوانی یک ملای متبحر است. پیشنهاد می­ کنم ملاعلیداد را در خدمت بگیر، او را به غلامی بپذیر و جزئی از خانواده خودت کن، او را بنواز تا وابستگی و صمیمیت ایجاد شود و با خوی و منش حضرت­ عالی بیشتر و بیشتر آشنا شود در چنین فضایی ملاعلیداد نه یک داماد بلکه همچون یک پسر پشتیبان شما و نسبت به حضرت ­عالی متعهد و وفادار خواهد بود و شما هم او را همچون یک پسر برای خود تلقی و کمی بعد در یک فرصت مناسب او را به کدخدایی ده قراداغ بگمار او در ظاهر یک نفر قراداغی است که کدخدای قراداغ شده است ولی در حقیقت نماینده جناب­ عالی است، کارگزار جناب­ عالی است من اطمینان دارم و به حضرت­ عالی هم اطمینان می ­دهم منویات حضرت عالی را مو به مو اجرا خواهد کرد در اینصورت نارضایتی مردم هم به خاطر اینکه کدخدای ده از جنس خودشان است فروکش خواهد کرد. ملاعلیداد در حقیقت بخشی از جان و تن شما در قراداغ خواهد بود. در ظاهر جزئی از همان طایفه و دار و دسته­ ­ای که خدابخش به آن می ­نازد، قلمداد خواهد شد و در واقعیت رقیبی قدر برای انزوا و کنار زدن خدابخش می ­شود و تبلیغات خدابخش را بی اثر خواهد کرد و جناب­ عالی با خیالی آسوده و آرامش به هر دوتا ده حکمرانی خواهید کرد. خوب، حالا چه پاسخی به این حقیر می ­فرمایید؟

         کدخداکل­ تقی در پایان سخنان سیدعبدالرحمان متوجه شد در حقیقت سیدعبدالرحمان برای خواستگاری جواهر برای پسر لطفعلی آمده است و این فلسه چینی به خاطر این هست که راه را هموار کند تا بتواند جواب مثبت بگیرد ولی با فهمیدن هدف سیدعبدالرحمان، احساس بدی نسبت به او پیدا نکرد، احساس نکرد که می­ خواهد فریبش دهد بلکه حسش این بود که دوستدار اوست، دوستدار تداوم قدرت اوست و با دیده مثبت به او نگریست و تصمیم گرفت درباره پیشنهادش بیشتر بیندیشد به همین جهت در پاسخ سیدعبدالرحمان گفت:

         - من باید درباره پیشنهاد شما بیشتر بیندیشم شما روز جمعه ناهار مهمان من باش با هم ناهار را می­ خوریم و گفت ­وگو را ادامه می ­دهیم.  

           روز جمعه سیدعبدالرحمان با احساس پیروزی در اتاق پنجدری روبروی کدخداکل ­تقی نشست و با هم به خوش و بش مشغول شدند دقایقی بعد سیدعبدالرحمان گفت:

          - کدخدا، برویم سَرِ اصل مطلب، با اشتیاق فراوان منتظر شنیدن فرمایشات حضرت­ عالی هستم.

         - من روی سخنان شما اندیشیدم به این نتیجه رسیدم که آنها را از روی خیرخواهی می­ گویی با این وجود هنوز در پذیرفتن پسر لطفعلی به عنوان داماد خانواده دل ­نگرانم نگرانی ­ام این هست که نتواند خود را رشد دهد و شایستگی وصلت و نشست و برخاست با خانواده ما را پیدا کند که باعث افتخار خانواده ما گردد چون در خانواده ­ای بزرگ شده که این نگرش بزرگ زادگی و بزرگ منشی نیست. اگر این نگرانی من درست باشد قطعا از عهده توانایی کدخدایی که شما پیشنهاد دارید هم برنخواهد آمد شما برای رفع نگرانی من چه پاسخی داری؟ 

          - کدخدا، من به شما حق می­ دهم که نگران باشید دلیل نگرانی شما هم از اینجا ناشی می­ شود که حضرت عالی علیداد را مساوی پدرش لطفعلی می ­پنداری و می ­بینی، لطفعلی یک رعیت و یک آدم بسیار ساده و عادی هست و فکر می­ کنی علیداد پسرش هم اینگونه خواهد بود این حقیر در اینجا با توجه به شناخت عمیقی که از علیداد دارم به حضرت ­عالی قول می ­دهم با اینکه علیداد پسر لطفعلی است ولی از زمین تا آسمان با هم متفاوت هستند علیداد جوانی بسیار شجاع است بسیار با هوش و کاردان هست آدمی بزرگ منش و دید وسیعی به آینده دارد جوانی باسواد با کمال و فهمیده و آداب­ دان است آداب سخن گفتن، نشست و برخاست با بزرگان را به نیکی می­ داند وقتی به صدق عرایض این بنده حقیر پی خواهی برد که اجازه فرمایید ایشان به خانواده حضرت ­عالی رفت و آمد داشته باشد سخنانش را بشنوی و کمالاتش را ببینی از این بابت این حقیر به حضرت عالی صد در صد تضمین می ­دهم. تضمین این حقیر بستگی به مقدار بزرگواری جناب ­عالی دارد هرچه شما او را حمایت کنید، او را برکشید، او را تقویت کنید، او را پشتیبان باشید و راهنمایی کنید همان خواهد شد که شما می­ خواهید او در سایه بزرگواری شما خواهد درخشید و این درخشش موجب رضایت و خوشنودی شما خواهد شد.

         - شما چه مقدار با محمد داماد لطفعلی و همدست خدابخش در ارتباط هستی؟

         - ارتباط خوبی با هم داریم، او هم همانند من داماد خانواده لطفعلی هست ما دو تا همریش با هم خوب هستیم گفت­ وگو می­ کنیم نشست و برخاست داریم.

        - محمد هم نیاز به گوشمالی دارد قصد دارم در یک فرصت مناسب سخت بکوبمش تا از خدابخش دنباله روی نکند.

          - محمد را به این حقیر بسپار، من او را چنان رامش می­ کنم که به دستبوست بیاید، او گناهی ندارد، خدابخش او را تحریک می­ کند، مقصر اصلی خدابخش است، می­ توانم با او گفت ­وگو کنم و از همدستی و هم­ فکری با خدابخش جدایش کنم تا خدابخش تنهای تنها بماند و منزوی شود، موفقیت من در رام کردن محمد با وصلت خانواده لطفعلی با خانواده حضرت­ عالی مانند آب خوردن آسان خواهد بود.

       سفره گسترده شد کدخداکل ­تقی به اتفاق سیدعبدالرحمان ناهار خوردند سید عبدالرحمان گفت:

         - کدخدا از پذیرایی ­تان ممنون، خواهش اولیه خود را دوباره تکرار می ­کنم و آن اینکه بنا بر مصحلت، این حرف ­هایی که بین این بنده حقیر و حضرت ­عالی رد و بدل شده مخفی بماند و به بیرون درز نکند.

       - نه، اطمینان داشته باش.

       - کم­ کم بنده باید زحمت را کم کنم، با اجازه حضرت ­عالی همین شب جمعه که ساعت برای عقد و نکاح بسیار میمون هم هست لطفعلی و عبدالوهاب و این حقیر برای امر خیر مورد اشاره به خدمت می­ رسیم؟

        - نه، هنوز زود است، من باید به همه ­ی جوانب این پیشنهاد بیندیشم.

       - پس بفرمایید این حقیر برای دریافت جواب کی خدمت برسم؟

        کدخداکل ­تقی مکثی کرد و گفت:

       - جمعه ­ی آینده، فکر کنم تا آن موقع بتوانم به یک جمع بندی برسم. شما مجددا روز جمعه مهمان من باش تا بازهم بیشتر گفت ­وگو کنیم.

      جمعه بعد فرا رسید سیدعبدالرحمان در اتاق پنجدری خدمت کدخداکل ­تقی رسید با هم نشستند سیدعبدالرحمان پس از خوش و بش ­ها و تعارفات معمول گفت:

        - کدخدا فرمودید جمعه، به خدمت رسیدم مشتاقم که جواب خوشحال کننده از حضرت­ عالی بشنوم؟

       - من هر جوابی داشته باشم شما باید خوشحال باشی برای اینکه اگر جواب من نه باشد دلیلش این نیست که با لطفعلی دشمنی دارم بلکه صلاح و مصحلت زندگی من چنین اقتضا می ­کند و اگر جوابم آری باشد هم دلیل بر مصلحت و درستی تصمیم هست.

         کدخدا دیگر حرفی نزد، سیدعبدالرحمان سکوت کدخدا کل­ تقی را مبنی بر رضایت گرفت و با خوشحالی و احساس پیروزی گفت:

          - این حقیر از منویات شما این برداشت را دارم که شما با این امر خیر موافق هستید پس با اجازه حضرت­ عالی همین امشب رسما برای تحقق این امرخیر خدمت می­ رسیم؟ قبل از آمدنم تقویم را نگاه کردم امروز برای عقد و نکاح بسیار میمون هست و تا چند روز دیگر چنین روز میمونی نداریم بهتر هست این روز میمون را از دست ندهیم.

          کدخدا حرفی نزد و سیدعبدالرحمان سکوت کدخدا را دلیل رضایت دانست و برای تاکید گفت:

        - پس همین امشب لطفعلی به اتفاق عبدالوهاب و این حقیر در خدمت خواهیم بود. اگر اجازه بفرمایید از خدمت مرخص خواهم شد.

          جمعه شب برابر با قرار قبلی سیدعبدالرحمان و لطفعلی و عبدالوهاب سه نفری در اتاق پنجدری پس از سلام و احوال پرسی و ادای احترام در حضور کدخدا کل ­تقی نشستند. بیشتر سیدعبدالرحمان بود که حرف می ­زد اوضاع را خوب توصیف می ­کرد و پاسخ پرسش ­های کدخداکل ­تقی را می ­داد این نشست قدری طولانی شد و سرانجام کدخدا اجازه داد به گفته­ ی سیدعبدالرحمان؛ «نانی از سفره پر برکت کدخدا برداشته شود و کدخدا هم ملاعلیداد را به غلامی خود بپذیرد» کدخداکل­ تقی خواستگاری ملاعلیداد از جواهر دختر خود را پذیرفت. برنامه ریزی برای شیرینی­ خوران برای چند روز بعد صورت گرفت.

           در جلسه شیرینی ­خوران سیدعبدالرحمان پیشنهاد کرد با برگزاری جشنی خطبه عقد خوانده شود تا علیداد که به خانه کدخداکل ­تقی می ­آید به اعضا خانواده محرم گردد کدخداکل ­تقی پیشنهاد سیدعبدالرحمان را پذیرفت.

         چند روز بعد با قرار قبلی جشن کوچک دیگری گرفته شد سیدعبدالرحمان خطبه عقد را خوند و جواهرآخرین فرزند خانواده کدخداکل­ تقی که محصول مشترک کدخدا و ام­ لیلا دختر کل­ قدیر بود، با گفتن بله، به عقد ملاعلیداد درآمد و به دنبال آن رسما پای ملاعلیداد به خانه کدخداکل ­تقی باز شد.

         با این رویداد، مهربانو نتیجه گرفت که ابر و باد و مه خورشید و فلک دست به دست هم دادند و سیدعبدالرحمان را بکار گرفتند تا امکان برآورده شدن آرزوی حداقلی او فراهم گردد و ملاعلیداد را در دسترس او قرار دهد مهربانو حالا می ­توانست راحت و آسوده هرچقدر که می­ خواهد با علیداد بنشیند، او را بنگرد، با او حرف بزند و لذتی که مدت ­ها آرزویش را در سر می ­پروراند اکنون ببرد. ملاعلیداد بدون اطلاع از مسائل پشت پرده و برنامه ­ریزی­ های مهربانو، به عنوان داماد خانواده، قدم به خانه کدخداکل ­تقی گذاشت.

         سیدعبدالرحمان خود را پیروز میدان می­ دانست هم توانسته بود موجب وصلت علیداد با خانواده کدخداکل ­تقی شود و هم توانسته بود با ایجاد رقیبی در آینده برای کدخداعلی و نیز پسرش خدابخش کینه و تنفر خود را از این دو نفر تسکین دهد. سیدعبدالرحمان با محمد هم چند بار به گفت ­وگو نشست و سرانجام توانست نظر او را هم به کدخداعلی و نیز خدابخش تغییر دهد و جدایش کند. محمد پذیرفت با خدابخش همکاری نکند و او را تنها بگذارد سیدعبدالرحمان این قول محمد را به اطلاع کدخداکل ­تقی هم رساند.

           گفت ­وگوهای بین سیدعبدالرحمان و کدخداکل ­تقی در آغاز پوشیده ماند ولی چندماه بعد، نزدیک زمان عروسی علیداد، کم­ کم در جامعه انعکاس یافت و به گوش مردم و از جمله به گوش لطفعلی هم رسید؛ که کدخداکل ­تقی به پیشنهاد سیدعبدالرحمان موافقت کرده دخترش را به ملاعلیداد بدهد تا بتواند در آینده ملاعلیداد را به جای خود و پسرانش کدخدای ده قراداغ کند و ماموریت علیداد در آینده با گرفتن حکم کدخدایی این تعیین شده که رقیبی برای کدخداعلی باشد و او را از صحنه ده قراداغ حذف کند و عرصه را هم بر پسرش خدابخش تنگ نماید تا او منزوی و گوشه نشین گردد و یا مجبور گردد از ده بار کند و برود علت مخالفت سیدعبدالرحمان با کدخداعلی هم این بوده که سیدعبدالرحمان از کدخداعلی خواسته از آخوند سیدعلی دعوت نکند که برای روضه­ خوانی به قراداغ بیاید تا مردم تمام نذری ­های خود را به سیدعبدالرحمان بدهند و کدخداعلی نپذیرفته و سیدعبدالرحمان با این دسیسه­ چینی خواسته تلافی کند و دلیل مخالفت با خدابخش هم این بوده که خدابخش سیدعبدالرحمان را مانند بقیه مردم تحویل نمی ­گرفته و این برای سیدعبدالرحمان ناراحت کننده بوده است با این دسیسه­ چینی خواسته تلافی کرده باشد. وقتی این دسیسه­ های سیدعبدالرحمان در قالب شایعه با شاخ و برگ فراوان در ده پخش شد نگرش مردم نسبت به او تغییر کرد محبوبیتش نزد بسیاری کمرنگ شد تعدادی او را دوبهم­ زن، شیطان­صفت، کینه­ جو و... می ­پنداشتند عده ­ای زیاد هم غرق در سختی­ های زندگی مجالی برای فکر کردن به دیگران پیدا نمی­ کردند. این رویداد هم مانند هزاران رویداد دیگر زیر آوار سختی ­ها و خستگی ­های کار سخت روزانه دفن شد و به فراموشی سپرده شد. ولی این خبر و شایعه ­ها وقتی به گوش لطفعلی رسید دل لطفعلی را به سختی به درد آورد و سخت رنجید، سرزنش­کنان و گله ­مندانه به سیدعبدالرحمان گفت:

         - کدخدا علی سال ­های سال برای من همانند یک پدر بود همانگونه که یک پدر از فرزند خود حمایت می­ کند کدخداعلی هم من را در پناه خود گرفت و نگذاشت کوچکترین حقی از من پایمال شود و یا کسی به من بگوید بالای چشمت ابرو. حتی من را همانند یک فرزند نوازش کرد، تشویق کرد، امید به من داد و از من حمایت کرد. این حمایت را صادقانه و از روی صمیمیت انجام می ­داد و قلبا من را دوست داشت و من به پشتوانه حمایت او احساس امنیت می­ کردم. متقابلا من هم نهایت احترام را برای او قائل بودم و دوستش داشتم. حالا شما به عنوان داماد من رفتی نزد دشمن او و برایش دسیسه چیده ­ای؟ بدگویی و دسیسه چینی شما مصداق این هست که من نمک کدخداعلی را خوردم و نمک ­دانش را هم شکسته ­ام و این دور از مروت و مردانگی است خدارا خوش نمی­ آید جواب خوبی را با بدی دهی. ای­کاش به من می ­گفتید چه می ­خواهید بگویید و چه قول و قرارهایی می ­خواهید بگذارید قطعا من مانع می ­شدم ما یک دختر می­ خواستیم از آن خانواده بگیریم چرا باید پیشنهاد بدهیم و یا قبول کنیم که به دیگری آسیب برسانیم؟ حالا من چگونه توی روی کدخداعلی، این پیرمرد نگاه کنم؟ همین الآن که با شما این حرف ­ها را می­ زنم احساس شرم می­ کنم. شما به خواستگاری دختر کدخداکل­ تقی رفتی چکار به کار کدخداعلی داری که برایش دسیسه بچینی؟ آنها دوتا کدخدا هستند هر جور که می­ خواهند با هم رفتار کنند چرا باید ما وسیله بشویم تا یکی، دیگری را تخریب کند؟

                                                                             ادامه دارد


یادداشت های بازدیدکنندگان

نویسنده موج زنده رود در تاریخ 1399/02/15 ساعت 10:07:45
باسلام به شماهمراهان صمیمی/پیامکی امروزازطرف دهیاری بدستم رسید که فکرکنم برای همه ارسال شده که مردم ازطریق این پل های ارتباطی با دهیار روستا درارتباط باشند وخواسته ها ومطالباتشان رامطرح کنند باتوجه بااینکه درعصرتکنولوژی قرارداریم اقدامی ست نو وشایسته اما این حرکت یک روی سکه است و روی دیگرسکه که خیلی هم مهم وخطیره میزان پاسخگویی دهیار به خواسته های مردم است.دهیاردریک روستا حکم شهرداریک شهررا دارد یعنی مسؤلیت کارهای اجرائی بواسطه جذب اعتبارات شهرستانی وهماهنگی وکمک گرفتن ازمتولیان مربوطه وسروسامان دادن به عمران وآبادانی روستا بطورمستقیم متوجه دهیار روستاست که آن هم محقق نمیشود مگربااشراف وآگاهی وشناخت دهیارازچالش ها وکم وکاستی های روستا وهمکاری مردم وازهمه مهمتر توانمندی وپیگیری دهیار،اینکه دهیار بداند که رسالت ووظیفه ی مهم وبزرگی رااعضای محترم شورای روست بردوشش گذاشته اند تاخروجی و برآینده قابل قبولی را درپیش روی خویش وروستا شاهدباشد.تاقبل ازاین مردم بیشتر غیرحضوری مطالباتشان ویاانتقاداتشان راازطریق سایت مارکده مطرح میکردند که جناب آقای شاهسون هم زحمت نشروانعکاس آنهارامیکشیدند حالادهیاران قبلی یافعلی تاچه اندازه ازاین سایت دیدن میکردند تامتوجه مشکلات روستاومردم باشد، بماند ،امااکنون که دهیارخود متصدی ومدیر یک کانال اختصاصی شده است انتظارمیرود مردم بطورمستقیم وبی واسطه حرفها، پیشنهادات، اعتراضات ،انتقادات وبطورکلی مطالبات شان رابادهیارمحترم درمیان بگذارند وازآنطرف هم گوش شنوائی برای "شنیدن صدای مردم" باشد ومردم هم پاسخی درخور ومنطقی ازدهیارروستا بشنوند تابیش ازپیش شاهد پیشرفت وآبادانی ورفاه ساکنان "بهشت بوم گردی ایران زمین، مارکده ی زیبا"باشیم.انشاء اله/باسپاس رجب علی عرب مارکده

نویسنده الیاس عرب مارکده در تاریخ 1399/02/17 ساعت 02:47:00
...یک شب با خدایشان حرف زدم گفتم: "سلام! چرا هیچ‌ وقت نمی‌گویی اگر فقط یک بار دیگر انسانی یک انسان دیگر را عذاب دهد همه چیز را تمام می‌کنم؟ چرا هیچ‌وقت نمی‌گویی اگر یک نفر دیگر زاری کند چون انسان دیگری پایش را روی گلویش گذاشته، دوشاخه را از برق می‌کشم؟ امیدوارم این‌ها را بگویی، سرِ حرفت هم بایستی. قانونِ سه بار ارتکاب جرم مساوی است با مرگ، تنها چیزی است که باعث می‌شود آدمیان رفتارشان را اصلاح کنند. خداوندا، الان وقت سخت‌گیری است. ارفاق فایده‌ای ندارد. سیل‌های مبهم و رانش‌های غیرشفاف دیگر پاسخگو نیستند. تحمل صفر سه جرم اخراج !! 
 
 
 
استیو تولتز

نویسنده موج زنده رود در تاریخ 1399/02/26 ساعت 11:25:17
سلام برشما/دیشب طبق برنامه ریزی قبلی واعلام ازبلندگوی مسجد قرارشدکه به روزه داران وهمشهریان افطاری بدن.به عبارتی همه رادعوت کردند به سرسفره افطاری حضرت امیرالمؤمنین علی(ع) که جاداره اززحمات همه عزیزان ازتدارک وتهیه وجمع آوری نذورات مردمی وپخت وتوزیع تشکرشود امایکی دونکته حائزاهمیت وقابل تأمل است دیشب روزه داران وخانواده ها به امید افطاری نذری که قراره بدستشون برسه خب غذائی خودشان درست نکردند ومنتظربودند امابجای افطاری به مردم بویژه روزه داران شام دادند!خیلی ها وقتی دیدن که خبری ازافطاری نیست بلندشدن یه حاضری درست کردند وافطارشان رابازکردند حوالی ساعت نه ونیم تازه افطاری رسید!اینکه بعضا اتفاق و وقفه ای دراینجوراقدامات نذری بااین حجم ومیزان می افته اجتناب ناپذیره اماپرسش اینجاست که مگرازقبل برنامه ریزی نشده بود؟مگرهم اندیشی وحساب وکتاب نشده بود؟که به چه تعداد غذاوچه ساعتی پخت شودکه افطاری دست کم تاساعت هشت قبل اذان توزیع شود بهرحال دادن نذری درایام عاشوراتاسوعا واعیاد دیگه باافطاری فرق داره اونجا یکی دوساعت تأخیرو وقفه قابل تحمل وپذیرش است اما روزه دار سرموقع باید افطارش رابازکند خب حالا اگه این ناهماهنگی وعدم برنامه ریزی دقیق راسوء مدیریت ننامیم چه بنامیم؟پس ازآنجائی که نذری دادن بخصوص افطاری دادن تواین شبها ثواب دنیوی وپاداشی اخروی دارد ،لازمه ازاین دست سفره های آسمانی بیشترپهن بشه وکارهای خیربیشتری ترویج داده شود که مدیریت وبرنامه ریزی وهماهنگی درآن حرف اول رامیزند که کمک میکند از بی نظمی هاوناهماهنگیهاکاسته شود تاهمواره ازآثار وبرکات نیک اندیشی هایمان درزندگی بهره مندشویم/یکباردیگراززحمات دست اندرکاران افطاری دیشب کمال قدردانی رادارم وبجا دیدم به چند نکته هم اشاره کنم/باسپاس رجب علی عرب مارکده

نویسنده Anonymous در تاریخ 1399/02/27 ساعت 10:03:11
آقای دهیاراگه وقت کردی یه نگاهی به این کوچه پس کوچه هابنداز وکاری بکن بیشترکوچه ها پس ازبارندگی های اخیر دچاربریدگی وشیاروچاله شدن ،من خودم چندشب پیش ازطرف ورودی غرب روستا جاده خاکی پشت منزل علی آشپز بقول معروف،تایرجلوئی موتورم افتاد تویکی ازاین شیارهاوخوردم زمین نزدیک بود ازپرتگاه بیفتم توخیابان اصلی،یاخودتون باکارگران دهیاری اینجورجاهاراسیمان کنید یامصالح بدین به ساکنان اون کوچه ها تااقدام کنند حالا شماتصورکنید یکی بخواد بازن وبچه اش شب از اون کوچه یامسیر بره پائین خب خیلی باید احتیاط کنه تانخوره زمین! اونائی که باموتورازاینجورجاها گذرمیکنن حتما حرف من رو تأیید میکنن چون باماشین خیلی عمق خرابی اون مسیر حس ودرک نمیشه!!
نام شما / ایمیل شما


کلیه حقوق این سایت متلعق به روستای مارکده می باشد