Home arrow صفحه اصلی arrow آوای مارکده arrow گزارش نامه 208 نیمه خرداد 99
گزارش نامه 208 نیمه خرداد 99 چاپ ارسال به دوست
نویسنده Administrator   
1399/03/13 ساعت 13:12:10

      ملاعلیداد (بخش بیست و هشتم)

      خدابخش جوانی قدبلند، تنومند، کمی سیاه ­چرده و بیشتر اهل رزم و در عین حال مرد کار بود. در کنار اهل رزم و مرد کار بودن، قدری روحیه ماجرا جویی داشت. ماجراجویی ­اش از اینجا ناشی می ­شد که قسمت زیادی از دوران سربازی­ اش را در سال­ های آغاز پادشاهی رضا شاه پهلوی در دفتر ارتش در تهران گذرانده بود در آنجا با خواندن روزنامه ­ها و مجلات که روزانه به دفتر ارتش می ­رسید با افکار تجدد خواهانه آشنا شده بود و این احساس را داشت که دوران خان­ خانی به پایان رسیده و مملکت شاه مقتدری دارد، قانون دارد و کسی نمی ­تواند و حق ندارد به دیگری زور بگوید. حالا این افکار تجدد خواهی که در تهران مطرح می ­شد را با خود توی دهی کوچک و دور افتاده و گم ­نامی مانند قراداغ آورده بود و حضور کدخداکل ­تقی را زورگویی و بی قانونی یک بیگانه به مردم ده قراداغ تفسیر می ­کرد و آن را بر نمی­ تافت و می ­خواست با سُخره گرفتنِ اُبُهت و اقتدار کدخداکل ­تقی با این زورگویی مقابله کند.    

        خدابخش از سه چهار نفر از بستگان کمک گرفت و به اتفاق همراهان، شبِ قبلِ روزی که قرار درو عمومی بود به مزرعه رفتند و مشغول درو شدند. خدابخش و دو سه نفر همراه خود حدس می ­زدند باعوامل کدخدا کل ­تقی درگیری بوجود خواهد آمد از قبل آرخالق پوشیدند و هر یک شالی هم روی آرخالق به کمر بستند تا ضمن محافظت خود از سرما چابک هم باشند و هریک یک چوب­ دستی برای احتیاط زیرِ پرِ شال قرار دادند و با خود همراه بردند تا اگر درگیری بوجود آمد بتوانند از خود دفاع کنند. خدابخش و گروه همراه در نور ضعیف مهتاب مشغول درو شدند. حسین مشهور به حسین دشتبان، دشتبان مزرعه ­ی قاباق آمد و به خدابخش گفت:

       - شب، درو قدغن هست، درو را تعطیل و مزرعه را ترک کنید و فردا صبح برای درو بیایید.

       خدابخش در حین درو بدون اینکه بایستد با خون ­سردی به حسین دشتبان گفت:

       - چلتوک مال خودم هست، دوست دارم شب درو کنم، به کسی هم مربوط نیست، شما به عنوان یک دشتبان نمی ­توانی به منِ صاحب چلتوک بگویی محصول خودت را درو نکن، وظیفه تو به عنوان یک دشتبان این هست که  مراقب باشی به محصول دیگری خسارت وارد نشود که ما هم هیچ­ کاری با محصول دیگری نداریم.

         حسین دشتبان یکی از مردان ده قراداغ بود و سال ­های زیادی دشتبان مزرعه ­ی قاباق بود به همین جهت به حسین دشتبان معروف بود. حسین ­دشتبان یکی از کارگزاران مورد وثوق کدخداکل ­تقی بود و توسط او حمایت می ­شد. حسین ­دشتبان با سرعت  به ده آغداش رفت و به حضور کدخداکل­ تقی رسید و گفت:

         - خدابخش با چند نفر همراه در حال درو چلتوک هستند. به او گفتم درو در شب قدغن است درو را تعطیل کن و فردا صبح بیا، در جواب من گفت؛ چلتوک مال خودم هست دوست دارم شب درو کنم به کسی هم مربوط نیست.

        کدخداکل­ تقی که دل پرخونی از خدابخش داشت و چند سال­ بود که تنبیه و گوشمال دادن خدابخش در گوشه ذهنش قرار داشت و به دنبال فرصت می­ گشت، فرصت را غنیمت شمرد و چند نفر از مردان جوان قوی هیکل ده آغداش را فراخواند دستور داد مردان به چوب ­دستی مجهز شوند خود سوار اسب سفیدش شد با هیات همراه به سمت مزرعه­ ی قاباق راه افتادند و با گذر از راه زیر داروم کنار رودخانه، به سَرِ کوچه قاباق رسیدند.

        کوچه ­ی مزرعه­ ی قاباق، راه باریک مال ­رو در قسمت غربی زمین­ ها بود برای عبور رعیت­ های قراداغی از پل­ چوبی به بالای جوی آب مزرعه. کدخداکل­ تقی همچنان که سوار بر اسبش بود و در میانه راه بالای جوی­آب و مقابل کوچه ایستاد و با صدای بلند که خدابخش هم بشنود به مردان همراهش گفت:

         - علی­ کریم اوغلونو وورون السون، قانی منیم­ نن. (پسر علی کریم(خدابخش) را بزنید بمیرد پول خونش با من)

          کدخداکل­ تقی به دو دلیل نام خدابخش را هیچگاه بر زبان نمی ­ آورد و اغلب او را با تحقیر جغله و یا با نام پدر و پدر بزرگش، علی­کریم­ اوغلو، می ­نامید دلیلش این بود که او را  همسنگ و هم­ شان خود نمی­ دانست به همین جهت ارزش و اعتباری هم برایش قائل نبود که بخواهد نامش را بر زبان آورد. دلیل این تنفر سخنان خدابخش بود که در گوشه و کنار بر علیه کدخداکل­ تقی زده بود و اقداماتی که در جهت مخالفت حضور کدخداکل­ تقی در قراداغ کرده بود.

         کدخداکل ­تقی از خدابخش سخت متنفر بود و اصلا نمی ­خواست نام او را بر زبان آورد و به ضرورت اشاره می­ کرد حالا اینجا در مزرعه­ ی قاباق در نیمه­ ی شب باز به منظور تحقیر و بی اهمیت و بی ارزش دانستن او و نیز تاکید بر کشتن او، او را با نام علی­ کریم اوغلو، می­ نامد.  

           صدای دستور کدخداکل ­تقی برای کشتن خدابخش همراه با خشم، تاکید و بسیار بلند بود این صدا در فضای سکوت و هوای خنک پاییزی با عبور از فضای رودخانه و نیز فضای املاک کشت چلتوک قریه قراداغ، در محله شرقی ده قراداغ آشکار شنیده شد.

          دو نفر از همراهان کدخداکل ­تقی برای مخافظت از کدخدا در کنار او ماندند و بقیه افراد به گروه خدابخش حمله کردند و کدخدا کل­ تقی همچنان که روی اسب سوار بود و در همان میانه راه سَرِ کوچه ایستاده بود لحظه به لحظه جمله ­اش را تکرار می­ کرد:

         - علی­ کریم اوغلونو، علی ­کریم اوغلونو، وورون السون، الدیرین بلسینی، قوی ­مییز الدن چیخه، الدیرین بلسی ­نی، قورخ­ مین، غانی پولو منیم ­نن، وورون السون و... (پسر علی­ کریم را، پسر علی­ کریم را بزنید بمیرد، بکشیدش، نگذارید فرار کند، بکشیدش، نترسین، پول خونش با من، بزنید بمیرد و...)

          گروه مردان همراه کدخدا کل­ تقی با گروه دروگران همراه خدابخش با هم درگیر شدند. تعداد مردان همراه کدخداکل ­تقی بیشتر بود افراد همراه خدابخش حمله را پاسخ گفتند ولی وقتی دیدند تعداد آنها بیشتر است و در محاصره قرار گرفته­ اند یکی یکی فرار کردند خدابخش بیشتر از همه مقاومت کرد یک وقت هم دید که از چهار طرف به او حمله شده او هم فرار کرد با فرار خدابخش جنگ با پیروزی مردان همراه کدخداکل­ تقی خاتمه یافت. کدخداکل ­تقی وقتی فهمید خدابخش توانسته از دست گروه او فرار کند مردان همراهش را سرزنش کرد.

       - اون یول دِدیم علی­ کریم اوغلو اِلدیرین، قوی ­مین اَلدن چیخسین، نیجَه سیز باشارمَدیز اونو الدیرَیز؟(ده بار گفتم پسر علی کریم را بکشید نگذارید فرار کند، چطور شما ده نفر نتوانستید او را بکشید؟)

           کدخداکل ­تقی یک نفر به عنوان کمکی دشتبان انتخاب کرد که تا صبح در مزرعه نگهبانی دهند چون فکر می­ کرد خدابخش و نفراتش با استفاده از تاریکی مخفی شده ­اند و دوباره پس از رفتن او اقدام به درو خواهند کرد.

          پس از شنیده شدن فرمان کدخداکل ­تقی مبنی بر کشتن خدابخش، از ده قراداغ چند نفر از بستگان نزدیک برای کمک خدابخش به مزرعه­ ی قاباق رفتند وقتی ­رسیدند دعوا پایان یافته بود.

          کدخداکل ­تقی به اتفاق همراهان به آغداش برگشت و دستور داد شبانه شکایت نامه ­ای مبنی بر اینکه؛ خدابخش شبانه در مزرعه­ ی قاباق قرق را شکسته و اقدام به چلتوک چینی کرده، تنظیم­ کردند و صبح اول وقت شکایت ­نامه توسط پیکی به پاسگاه بن ­تحویل داده شد. صبح پس از دمیدن آفتاب بر زمین­ های مزرعه، دروگران وارد مزرعه ­شدند و چلتوک مزرعه درو ­شد. دوستان، بستگان و همسایگان، باقی ­مانده چلتوک خدابخش را هم درو­کردند و نگذاشتد بُر به او بیفتد.

            خدابخش هم پس از فرار از صحنه درگیری، به خانه رفت قاطر را پالان کرد سوار بر قاطر، شبانه به سمت تیران حرکت کرد صبح اول وقت تیران بود شکایت ­نامه ­ای مبنی بر اینکه؛ شب هنگام محصول چلتوک خودم را در مزرعه­ ی قاباق درو می­ کردم کدخداکل ­تقی گروهی را با خود آورده و با صدای بلند دستور داد نفراتش به من حمله و من را به جرم اینکه محصول چلتوک خودم را درو می ­کنم بکشند، تسلیم پاسگاه کرد.

         عصر همان روز رئیس پاسگاه بن و نیز رئیس پاسگاه تیران بر حسب اتفاق همزمان به محل مزرعه­ ی قاباق ­آمدند و دو طرف دعوا در حضور دو نفر رئیس پاسگاه، هریک ادعای خود را مطرح کردند. دو رئیس پاسگاه واقعیت روی زمین و نیز گقته­ های دو طرف دعوا و نیز گواه گواهان را صورت جلسه و امضا کردند و به منظور حل و فصل دعوا در محل، به کدخداکل ­تقی گفتند:

          - برابر قانون هر رعیتی اختیار محصول کشت شده خود را دارد و می ­تواند هروقت که صلاح و مناسب می ­داند آن را درو کند، و هیچ ربطی به رعیت دیگری و یا کدخدای ده ندارد بنابراین دستور کدخداکل ­تقی مبنی بر جلوگیری خدابخش از درو محصول خودش خلاف قانون است. همچنین دستور کشتن خدابخش توسط کدخدا­کل­ تقی امر بر انجام جنایت مشهود است.

         دو رئیس پاسگاه به منظور حل و فصل دعوا در محل، به کدخداکل­ تقی گفتند:

         - از خدابخش رضایت بگیر تا نیاز نباشد پرونده به دادگاه ارسال گردد چون اگر پرونده به دادگاه برود شما محکوم به زندان خواهی شد چون دستور آدم­ کشی داده ­ای.

         این داوری موجب خشم بیشتر کدخداکل ­تقی شد و گفت:

         - خدابخش شبانه قرق را شکسته اقدام به چلتوک چیدن کرده و من به عنوان کدخدای مزرعه برای ایجاد نظم می­ خواستم او را تنبیه کنم حالا من کدخدای دوتا ده از یک جغله باید رضایت بگیرم؟ این داوری شما موجب خواهد شد دیگر ترسی در بین مردم نباشد وقتی ترس نباشد هرکی به هرکی می ­شود نظم دوتا ده به هم خواهد ریخت!؟

          بزرگان دوتا ده کوشش کردند تا دو طرف دعوا را آشتی ­دهند ولی با اصرار هر دو طرف بر محق بودن خود نتوانستند کاری از پیش ببرند. خدابخش اصرار بر دریافت خسارت داشت و کدخداکل ­تقی هم این را ننگ برای خود می­دانست که به جغله ­ای خسارت بپردازد و از او درخواست رضایت کند. پرونده به دادگاه دهکرد ارسال ­شد در دادگاه کدخداکل ­تقی محکوم گردید کدخداکل ­تقی با وساطت و توصیه دیگران ناگزیر شد برای نرفتن به زندان خسارت خدابخش را بپردازد و رضایت بگیرد این بزرگترین شکست در طول عمر کدخدا کل ­تقی به حساب می ­آمد این محکومیت برای کدخداکل ­تقی غیر قابل باور و بسیار ناگوار و تحمل ناپذیر بود که به گفته­ ی کدخدا یک جغله، او را محکوم کند و او ناگزیر گردد با پرداخت خسارت از جغله تقاضای رضایت کند این برای کدخداکل ­تقی بسیار سنگین تمام شد کدخدا کل ­تقی احساس می­کرد یک جغله پا روی تمام ابهت و شکوه و شوکت چندین ساله ­اش گذاشته است و این برایش غیر قابل باور بود و اصلا فکر نمی­ کرد که این دعوا اینگونه پایان یابد.

           کدخداکل ­تقی از فضای دادگاه بیرون آمد، با کینه و تنفر شدید نسبت به خدابخش به ده بازگشت، وقتی پایش به آغداش رسید در درون احساس حقارت می ­کرد و تصمیم گرفت با کشتن خدابخش این احساس حقارت را التیام بخشد. به همین جهت در میان اعضا خانواده و دوستان که به دیدارش آمده و توی اتاق پنجدری نشسته بودند آن چند نفر همراه را که شبانه به مزرعه قاباق برده بود یک بار دیگر سرزنش کرد و گفت:

         - ده­ بار گفتم پسر علی ­کریم را بکشید خونش با من ولی سستی کردند و الا کار یکسره شده بود.

          کدخداکل ­تقی در میان هواداران خود در اتاق پنجدری با خشم و صدای بلند گفت:

          - نخواهم گذاشت پسر علی­ کریم سَرِ سالم به گور ببرد او باید کشته شود هرکس او را بکشد پول خونش را من خواهم داد و من در حضور شما دستور کشتن پسر علی­ کریم را می­ دهم هرکس که او را بکشد انعام خوبی از من دریافت خواهد کرد و پول خون پسر علی­ کریم هم تماما با من خواهد بود. و اگر عمر من هم کفاف نداد وصیت می­ کنم که فرزندانم به این خواسته­ ی من عمل کنند به کشنده پسر علی­ کریم انعام خوبی بدهند و پول خون او را هم تمام و کمال تقبل کنند.

         جواهر دختر کل­ تقی یکی از حاضران در جلسه و روبروی پدر آن سوی اتاق پنجدری نشسته بود. چشمان جواهر بر حال زار پدر پر از اشگ شد و بیشتر از همه تحت تاثیر حال پدر قرار گرفت و آرزو کرد کاش پسر بود آنگاه بهتر می­ توانسنت خواست و آرزوی پدر را به انجام برساند. و با خود نجوا کرد:

        - اگر پسر بودم شخصا بنابر خواسته پدر خدابخش را می ­کشتم تا پدر را راضی و خوشنود کنم.

        جواهر برای پسر نبودن خود تاسف خورد و اندیشید حالا که دختر است چکاری می ­تواند برای خوشنودی پدر انجام دهد؟ و همانجا با خود عهد کرد در طول عمر خود همیشه به یاد انتقام از خدابخش باشد و هرگاه هرکاری از دستش برآید که بتواند به خدابخش آسیبی وارد کند، خسارتی بزند و یا کمکی کند تا خدابخش را بکشند کوتاهی نکند.

جواهر شیفته ­ی پدر بود در شکل گیری شخصیتش در نوجوانی خود را با پدر همانند سازی کرده بود پدر دنیای او بود پدر از نظر جواهر بهترین مرد دنیا بود همین جهت از پدر با تفاخر نام می ­برد. در ذهن جواهر اصلا نمی­ گنجید که کسی پدرش را خوب نداند و بخواهد با او مقابله کند. پدر هم جواهر را در میان دخترانش بیشتر دوست داشت احساس می­ کرد جواهر در میان فرزندانش از همه بیشتر او را درک می­ کند.

          خبر سخنان کدخداکل ­تقی در میان استقبال کنندگانش مبنی بر کشتن خدابخش در بین مردم پخش شد و به گوش کدخداعلی پدر خدابخش هم رسید. کدخداعلی خیلی نگران جان پسرش شد و به فکر راه چاره ­ای افتاد پدر خدابخش به فکرش رسید برای آرام­ تر کردن فضای پر تشنج دوتا ده، خدابخش را از قراداغ دور کند به همین منظور از خدابخش خواست مدتی از ده قراداغ دور باشد تا این احساسات کینه ­ورزانه قدری فروکش کند. خدابخش توصیه پدر را پذیرفت و تصمیم گرفت مدتی به تهران مسافرت کند و دور از ده باشد و مدتی را در آن فضای آشنا سپری کند و خاطره­ه ای خوب دوران سربازی را دوباره تکرار کند.

                                                                       ادامه دارد


یادداشت های بازدیدکنندگان

نویسنده موج زنده رود در تاریخ 1399/03/22 ساعت 05:44:49
سلام برشما/چند روزی ست که شاهد اقدامات خوبی از سوی دهیار جوان وپرانرژی(آقای علی اکبر شاهسون)در روستا هستیم احداث کانال فاضلاب با تمام سختی هاش وکلنجار رفتن با ساکنان خیابان اصلی ودرنظرگرفتن بسته های تشویقی وتلاش برای حاصل کردن رضایت ساکنانی که ملک ومغازه وخانه هایشان عقب نشینی دارد از اقدامات مهم وقابل تقدیری ست که این روزها از سوی دهیار والبته همکاری مردم داره صورت میگیرد که همه این تغییر وتحولات نقشی مهم در راستای رشدوپیشرفت وآبادانی وبرخورداری روستا از امکاناتی بیشتر ومدرن تر را بدنبال دارد چراکه هرچه قدر یک شهر وروستایی بافت وسبک معماری منازلش مدرنتر وخیابان هایش بزرگتروعریض تر باشد برای خودمان ومعرفی روستایمان به دیگر هم استانی ها وهموطنان بهتر است بجا وشایسته دیدم از اقدامات خوب دهیارپرتلاش تشکر وقدردانی کنم امید که اقداماتی از این دست تداوم داشته باشد / پویا ومانا باشید/رجب علی عرب مارکده زیبا ومدرن

نویسنده موج زنده رود در تاریخ 1399/03/27 ساعت 21:53:39
سلام هم استانی هموطن وقت شما بخیر/از متصدیان باغ های گردشگری ومجموعه های گردشگر پذیر خواهش میکنیم فقط بفکر درامد زایی نباشند تورهای گردشگری را دعوت نکنند که به مارکده وقوچان بیایند دوستان وهمشهریان گرانقدر کرونا داره دوباره شیوع پیدا میکنه چند استان جنوبی وغربی در وضعیت قرمز قرار دارندالبته همه گردشگران تورهای مسافرتی نیستند برخی خودشان میان عده ای هم اینجا مالک اند وباغ شخصی دارند اما نکته قابل تامل اینه که در حال حاضر اونچه که دراولویت اول همه ماست توجه واهمیت دادن به سلامتی خودمان ودیگران است چراکه !فرصت برای سیر سفر وکار وکاسبی همیشه هست!من خودم هماره تبلیغ این منطقه را برای جذب گردشگر در رادیو وتلویزیون استانی وسراسری کرده ام اما در این شرایط لازم وبجاست از مسافران وگردشگران تقاضا کنیم مسافرتشان به بخش زاینده رود بویژه بهشت بوم گردی ایران یعنی مارکده زیبا رابه حداقل کاهش دهند/باسپاس رجب علی عرب مارکده
نام شما / ایمیل شما


کلیه حقوق این سایت متلعق به روستای مارکده می باشد