Home arrow صفحه اصلی arrow آوای مارکده arrow گزارش نامه 209 اول تیر 99
گزارش نامه 209 اول تیر 99 چاپ ارسال به دوست
نویسنده Administrator   
1399/03/30 ساعت 13:37:47

        ملاعلیداد (بخش بیست و نهم)

      جواهر دختر کوچک و آخرین فرزند کدخداکل ­تقی در هیات عروس به خانه لطفعلی آورده شد و در اتاق تازه ساز جا داده شد و در کنار شوهر خود ملاعلیداد به زندگی مشغول شد. جواهر دختری زیبا بود، قد نسبتا بلندی داشت. بر خلاف ترس ذهنی لطفعلی که می ­پنداشت؛ دختر کدخداکل ­تقی چون در یک خانواده اشرافی بزرگ شده در اینجا هم زندگی اشرافی خواهد خواست و فراهم کردن زندگی اشرافی را در توان خود نمی ­دید، جواهر خیلی هم دنبال ریخت و پاش ­های اشرافی نبود بلکه دختری کم ­توقع و به قول مردم سنگین و رنگین بود. کدخداکل ­تقی قبل از عروسی جواهر با دختر خود صحبت کرد و به او گفت:

       - تو یک دختر معمولی مانند دیگر دختران این دوتا ده نیستی، تو بگ زاده ­ای، کدخدازاده ­ای، در یک خانواده بزرگ ­منش و اشرافی متولد و در کنار پدری بزرگ شدی که یکی از بزرگان منطقه است و با بزرگان منطقه نشست و برخاست دارد. باید به گونه ­ای زندگی کنی که این بزرگ ­زادگی و بزرگ­ منشی ­ات را حفظ و به فرزندانت هم منتقل کنی، همانگونه که تو خودت بگ ­زاده هستی فرزندانت هم بگ ­زاده خواهند بود و باید بکوشی آنها را بگ زاده بزرگ کنی من می ­خواهم این بزرگ ­زادگی نسل اندر نسل در خانواده فرزندان من بماند. این وظیفه تو در خانه شوهر هست. 

       پدر پس از یادآوری موقعیت ممتاز خانواده برای دخترش، هدف خود را از این ازدواج چنین بیان کرد:

         - قصد دارم در آینده علیداد را به جای خود کدخدای ده قراداغ نمایم بدین منظور باید دست او را بگیرم و برکشم بالا و به او قدرت ببخشم تا بتواند در سِمت کدخدایی ده، نماینده شایسته و بایسته من در قراداغ باشد و رسالت تو در خانه علیداد تشکیل یک خانواده اشرافی همانند خانواده من در ده قراداغ است تو رسالت و وظیفه داری  فرزندانت را بگ ­منش، بزرگ ­ منش و اشرافی تربیت و بزرگ نمایی فرزندان تو حتما باید با فرزندان رعیت تفاوت داشته باشد. 

          جواهر، دختری بابایی بود، خیلی علاقه به پدر داشت، پدر الگوی او و تمام دنیای او بود. به همین جهت پدر را بهترین مرد، بهترین پدر و بهترین کدخدا می ­پنداشت جواهر خود را هیچ می­ پنداشت و پدر را همه چیز. از نظر او پدرش قدرتمندترین مرد است، بهترین پدر هست. جواهر، دنیا را در وجود پدر خلاصه کرده بود، به جز پدر در جهان چیزی نمی ­دید و اگر هم چیزکی دیده می ­شد فرعی و کم ارزش بود و پدر او اصل و مرکز خلقت. به همین جهت جواهر پدرش را در حد افراط دوست داشت او را برترین مرد دنیا می ­پنداشت و همانند بت می ­پرستید و تک تک کلماتی که از دهان پدر بیرون می ­آمد همانند وحی آسمانی برای او مقدس و لازم­ الاجرا می ­شد و در جهت خواسته­ ی پدر حاضر بود سختی ­های زندگی را که نتیجه کار نکردن و درآمد کافی نداشتن ملاعلیداد می ­شد بپذیرد، نق هم نزند جهت برکشیدن علیداد فداکاری هم بکند.

        جواهر حالا در خانه شوهر بنا بر توصیه پدر می ­خواست از ملاعلیداد یک کل­ تقی دومی بسازد که؛ کدخدای ده باشد، مرد قدرتمندی باشد، ثروتمند باشد، شُکوه و شوکت داشته باشد، معروف و مشهور باشد تا بتواند یک خانواده اشرافی و بگ ­منش در قراداغ ایجاد کند. در همین جهت، در نبود ملاعلیداد در خانه و بی مسئولیتی او نسبت به خانه و امور زندگی، جواهر تمام مسئولیت پرورش فرزندان را به عهده گرفت و فرزندانش را با آموزه و ارزش ­های اشرافی و بگ ­منشی و کدخدامنشی پروراند. جواهر بارها و بارها آموزه ­هایی با مضمون؛ شما نوه کدخدا کل­ تقی هستید، بزرگ مردِ قدرتمند و ثروتمند منطقه، که چندین نوکر داشت، چندین زن و دختر به عنوان کلفت در خانه او کار می­ کردند و نان می­ خوردند، املاک و حشم زیادی داشت، مرد قدرتمندی که جمعیت دوتا ده تحت امر او کار و زندگی می­ کردند و از او فرمان ­بری داشتند و... هستید، بنابراین شما با مردم فرق دارید، از مردم یک سر و گردن برتر هستید و... را برای فرزندان خود زمزمه می­ کرد.

          جواهر در شناساندن مردم به فرزندان، آنها را با تحقیر؛ حمام­ چی، دلاک، آهنگر، تخت­ کش، پینه­ دوز، دشتبان، گوگل­ چی، چوپان، نوکر، آسیابان، کرپه­ چی، بی­ چیز، رعیت، بی­ سروبی ­پا، بی اصل ­نصب، ولووی، دَرَدَن ­گلمیش و گرسنه تقسیم می ­کرد که همه­ ی اینها بر سر سفره پدرش نان می­ خوردند و اگر پدرش نبود بسیاری از اینها از گرسنگی مرده بودند. جواهر آموزه­های برتر انگاری خود و فرودست انگاری دیگران را در قالب؛ قصه، خاطره و سرگذشت برای فرزندان بیان می­ کرد.

         جواهر قدری آهسته و شمرده حرف می ­زد و قصه ­هایش را با استواری و تاکید برای فرزندان تعریف می­ کرد که اگر غریبه ­ای می ­شنید هیچ شکی در پذیرش انها نمی­ توانست بکند  

          جواهر هرگاه درباره دیگران حرفی می­ زد و یا رویدادی را که برای دیگری پیش آمده را می ­خواست تعریف کند می­ گشت تا نقطه ضعفی و یا عیب و ایرادی مانند؛ فقر، گرسنگی، جایگاه پایین اجتماعی و... در او بیابد آنگاه با لحن تحقیر آمیز آن ضعف و یا پایین بودن جایگاه اجتماعی را برای فرزندان بیان می­ کرد و آن شخص را به بچه­ هایش می­ شناساند و بلا فاصله در کنار این تحقیر دیگری، مقابل آن را یعنی قدرت، ثروت، شکوه و شوکت پدر و خانواده خود را با افتخار یادآوری و مقایسه می­ کرد. مجموع این آموزه ­ها یعنی خود برتر انگاری، زیربنای هویت فرزندان جواهر شد.

        خود بزرگ پنداری، خود خوب و بهتر پنداری، و نگاه تحقیر آمیز به دیگران جزئی از شخصیت فرزندان ملاعلیداد شده بود این ویژگی را مردم از نگاه­ آنها و رفتار آنها آشکار می­ دیدند و از سخنان­ شان درک می ­کردند.

         جواهر یک دید دوگانه ­ای نسبت به دختران و پسرانش داشت اگر با خبر می ­شد که پسرش دختری را بوسیده و یا با دختر و یا زنی همخوابه شده در ظاهر ممکن بود چیزی نگوید و از کنارش به آسانی بگذرد ولی در خفا به آن پسر افتخار می­ کرد و در درون احساس برتری و احساس قدرتمندی هم داشت ولی چنین چیزی را برای دخترانش اصلا نمی­ خواست دختر باید دست نخورده، آفتاب و مهتاب ندیده به خانه شوهر برود این دوگانه نگری را در قصه­ هایش و در خاطره ­هایش از دیده­ ها و شنیده­ هایش و سرگذشت­­ هایش برای فرزندان خود تعریف می­ کرد. مثلا در تایید شجاعت پسرش در جمع خصوصی خانواده و نیز تحقیر زن و دختر و یا خانواده دیگری می­گفت:

      - شاهپور زن و یا دخترش بوسیده و...

        فرزندان جواهر با این دید دوگانه بزرگ شدند پسران دست درازی به دختران را شجاعت و نشانه قدرتمندی و برتری خود می­ پنداشتند ولی دختران قابل دسترس نبودن و دست نخورده بودن را برتری خود می­ شمردند.

         نقطه تاریک و گمشده در خانواده ملاعلیداد، لطفعلی و تبار پدری ملاعلیداد بود هیچ گفت ­وگویی درباره لطفعلی و تبار او نمی­ شد هیچ یادی از اجداد پدری نمی ­شد جواهر اصلا مایل نبود از آدم گمنامی مثل لطفعلی در میان جمع فرزندان سخن به میان آید و فرزندانش بخواهند خود را با او همانند سازی کنند در این خصوص سکوت مطلق بود حتی با عموزاده­ های خود که به ده گرم ­دره کوچیدند کامل قطع رابطه شد تا تبار پدری نا شناخته بماند. بنابراین فرزندان جواهر سخن چندانی، خاطره ای، سرگذشتی از تبار پدری نمی­ دانستند مانند اینکه اصلا چنین آدمی و یا آدم ­هایی روی کره زمین وجود نداشته است. فرزندان ملاعلیداد و جواهر با توجه به سبک پرورشی که یافته بودند تمام هویت خود را از کدخدا کل ­تقی می­ گرفتند خود را متعلق به او می ­دانستند افتخارشان تماما او بود در خانواده و در گفت ­وگو با دیگران به گونه ­ای وانمود و خود را معرفی و بیان می ­کردند که نوه کدخداکل ­تقی هستند نام کدخدا کل ­تقی را با ابهت و احترام خاص و در حد پرستش بر زبان می ­آوردند و این از افتخارات آنها محسوب می ­شد. حتی خودِ ملاعلیداد هم افتخارش این بود که داماد کدخداکل­ تقی است یعنی اعتبارش را از او می ­گرفت اگر کسی از او تبارش را می ­پرسید او خود را جانشین و ادامه دهنده راه کدخدا کل­ تقی در قراداغ معرفی می­ کرد و نامی از لطفعلی پدر خود نمی ­برد.

          نا دیده انگاشتن تبار پدری و خود را منتسب به تبار مادری کردن خلاف عرف و سنت و باورهای عمومی مردم جامعه بود به همین جهت مردم ده در برخورد با فرزندان جواهر و ملاعلیداد و مشاهده انکار و نا دیده انگاشتن تبار پدری، این موضوع را نقطه ضعف این خانواده می ­دانستند اگر کسی می­ خواست حرف تحقیرآمیز به آنها بزند از آنها بچه ­های لطفعلی نام می­ برد که به خاطر چندرغاز بدهی دق کرد و مرد. این نسبت خیلی خوشایند بچه ­های جواهر نبود.

         جواهر در تمام عمر متعهد به سفارش پدر برای بالا کشیدن ملاعلیداد و ایجاد خانواده­ ی اشرافی در تداوم کدخدایی و اشرافیت او در قراداغ، باقی ماند با تمام سختی ­های زندگی در خانه شوهر کنار آمد هیچگاه از بی مسئولیتی ­های علیداد در امور زندگی و از سختی ­های معیشتی شِکوه و شکایتی نکرد خیانت ­های مکرر شوهر را تحمل کرد حتی به شوهر خود درباره این خیانت ­ها اعتراض جدی و یا تهدید هم نکرد و از شنیدن خیانت ملاعلیداد هم نرنجید بلکه خیانت شوهرش را رفتار کدخدا منشانه نامید و به استقبال آن رفت و گفت:

        - داشتن چند زن یکی از نشانه­ های بزرگ ­منشی است، منش کدخدایانه است، نشانه زندگی اشرافی است، نشانه شُکوه و شوکت کدخدا مردان است، دارندگی است، داشتن چند زن به کدخدا مرد ابهت و بزرگی می ­بخشد.

        جواهر نزدیکی و ارتباط ملاعلیداد شوهر خود با خواهرش مهربانو را می ­دید ولی اعتراضی نکرد، غری نزد، اخمی نکرد، قهری و اظهار ناراحتی نکرد، به روی شوهر خود نیاورد، به روی خواهر خود هم نیاورد و به خواهر خود هم چیزی نگفت و آن را نادیده انگاشت و پوشاند و در ذهن خود به پای کدخدامردی کدخدا ملاعلیداد نوشت. در ذهنِ جواهر کدخدامرد با مردان دیگر تفاوت داشت، شان کدخدا مرد است که اشرافی بگردد، چند زن داشته باشد، و اگر فرصتی هم پیش آمد و توانست به زنان دیگری هم دست یازد، خُرده نباید بر او گرفت، بر کدخدا مرد، چند زنی و چشمداشت به زنان دیگر عیب و ننگی نیست.

        ملاعلیداد از طرف ارباب ده به عنوان نماینده ارباب مدتی در ده گل­ تپه ماموریت داشت آنجا با زن جوانی همخوابه شد بعد از مدتی علیداد تصمیم گرفت او را به قراداغ بیاورد جواهر شخصا سوار بر قاطر شد به همراه نوکرش رفت گل­تپه و آن زن جوان را به عنوان زن دوم ملاعلیداد به خانه آورد تا ملاعلیداد هم مانند اغلب کدخدا مردان دو زنی باشد و به شکوه و شوکت و افتخارات زندگی کدخدا منشانه شوهرش بیفزاید.

        جواهر فداکارانه در جهت بالا کشیدن شوهر خود برای به دست آوردن سمت کدخدایی و پر آوازه شدن و نیز شکل ­دادن به یک زندگی اشرافی کوشید املاک ارثیه پدری را در تنگناها فروخت و هزینه زندگی کرد تا شوهرش اشرافی بگردد و کار نکند.

         دوره پادشاهی محمدرضا شاه پهلوی بود در کشور آهسته آهسته با نسل جدید ارزش ­های اجتماعی نو پدید می ­آمد ارزش ­های اشرافی، بگی، خانی و کدخدایی در جامعه رنگ می ­باخت و موجب ریشخند می­ شد نسل جوان تحت تاثیر آموزه­ های مدرسه و رسانه ­ها و رفت و آمد با شهری ­ها شکل جدیدی از روابط اجتماعی را به عنوان ارزش می ­پذیرفت  این ارزش­ های جدید با افکار و ارزش ­های ذهنی فریز شده جواهر در تضاد بود جواهر اصلا متوجه این تغییرات نمی ­توانست بشود و همچنان در آموزه­ های خود به فرزندان بر ارزش ­های اشرافی پای می ­فشرد.

        بچه­ های جواهر با آن آموزه­ ها وقتی توی جامعه وارد می­ شدند متوجه می ­شدند مردم به کونه­ ای دیگر فکر می­ کنند و به آن چیزهایی که در اذهان آنها جا داده شده اهمیت نمی ­دهند گاهی هم مسخره می ­شوند.

          بچه ­های جواهر در مواجهه با این تضاد احساس طرد شدگی می­ کردند ناگزیر برای مقبولیت اجتماعی خود را به مذهب آراستند. در حوزه مذهب هم به داشتن باورهای مذهبی مانند دیگران آنها را قانع نکرد بلکه خود را مذهبی ­تر از دیگران نشان می ­دادند تا آن برتری خواسته درون خود را حفظ کرده باشند.

       پدیده دیگری که در اجتماع مطرح بود کارمندان ادارات و مدیران دولتی بودند که در جامعه به عنوان ارزش مطرح می ­شد پسران جواهر برای نزدیکی به قدرت، راه میان ­بر را برگزیدند آنها کوشیدند با خبرچینی برای دستگاه­ های اطلاعاتی خود را به مدیران دولتی هم نزدیک کنند.

         پسران جواهر برای نشان دادن برتری خود بر مردم حالا آمیزه ­ای از هر سه موضوع خود برتر انگاری را در خود نهادینه کردند احساس بزرگ منشی و بزرگ زادگی اشرافی را داشتند برای دریافت توجه مردم خود را سخت مذهبی نشان می ­دادند و می­ کوشیدند خود را با شاه­ دوست نشان دادن به مسئولان نزدیک کنند و با فشار اداره اطلاعات از دولتیان امتیاز بگیرند مثلا کشاورز نمونه­ معرفی شوند تا آن حس و احساس برتری را خود را التیام بخشند.

                                                                           ادامه دارد


یادداشت های بازدیدکنندگان

نویسنده Anonymous در تاریخ 1399/04/13 ساعت 06:03:39
وای وای وای  
چقدر بایید از دست این آخوندها بکِشیم 
تو این وضعیت شدید کرونا یه آخوند امشب تومارکده جشن عقد گرفته کلی هم دعوتی داشته و شام و ...... 
بابا اینقدر میگن تجمع نداشته باشید جشن نگیرید واسه کی میگن  
خب یعنی چه یه ذره رعایت کنید  
عجب نفهمایی هستید  
اه اه اه خاک بر سرتون

نویسنده نوه خاله خجه در تاریخ 1399/04/15 ساعت 05:24:37
مشاهیر در مورد آخوندها چه گفته اند 
 
* "میرزا آقا خان کرمانی (150سال پیش)" 
آخوند اگر دوست تو باشد، مالت را میخورد و اگر دشمن تو باشد، خونت را 
 
* "نادر شاه افشار" 
هر آخوند را باید "دوبار" اعدام کرد. یکی برای زندگی بی ثمر و بی خاصیت و بی حاصل و مرده خواری او، و دوم برای فریب مردم و بلعیدن دسترنج و حاصل تلاش و کار آنان. 
 
* "اینگر سول" 
کفرگویی اتهامی است که روحانیون برای دفاع از اعتقادات مذهبی که توانایی مراقبت از خود را ندارند، ابداع کردند. 
 
* "دکتر شاپور بختیار" 
فراموش نکنید صدای نعلین آخوندها از صدای چکمه نظامیان خطرناک تر است و در صورت به قدرت رسیدن آخوندها، شما خودتان نخستین قربانی آن ها خواهید بود. 
 
* "دیتر هالروردن" (دی دی) 
از آدم های مذهبی بترسید... اینان به درجه ای رسیدن که مطمین شدن هر غلطی می خواهند بکنن اشکال نداره. چون فکر میکنن با عبادت کردن جبرانش میکنن.
نام شما / ایمیل شما


کلیه حقوق این سایت متلعق به روستای مارکده می باشد