Home arrow صفحه اصلی arrow آوای مارکده arrow گزارش نامه 215 نیمه مهر 99
گزارش نامه 215 نیمه مهر 99 چاپ ارسال به دوست
نویسنده Administrator   
1399/07/14 ساعت 11:10:21
فهرست صفحات
گزارش نامه 215 نیمه مهر 99
صفخه 2

      کارکرد ریشخند

        مقاله ­ای درباره کتاب سیزیف آلبرکامو (1913- 1960  فیلسوف، نویسنده و روزنامه نگار فرانسوی) می­ خواندم که به این جمله برخوردم.

«هیچ سرنوشتی وجود ندارد که نتوان با استهزا بر آن فائق آمد» سخنی است پر مغز و بسیار عمیق، به همین جهت مرا به تفکر واداشت و دریافتم چرا حاکمان از طنزپردازان بدشان می ­آید. دریافتم محمدرضاعالی ­پیام مشهور و معروف به هالو، طنز پرداز مشهور و توانمند معاصر، چرا و به چه دلیل به زندان افکنده می ­شود، به کتاب هایش اجازه چاپ  داده نمی ­شود، تهدید می ­شود و محدودیت برایش بوجود می­ آورند.

       دلیلش این هست که طنز پرداز می­ خواهد با به ریشخند گرفتن سخنان؛ گوهربار، فرمایشات، منویات، اوامر، رهنمودها، دستورات، نظرات، گرایش و توجهات، مقررات و رفتار توام با ستم حاکمان، سبک مغزی و بی مایگی آنها را به مردم نشان دهد و بفهماند که حاکمانِ قدر قدرت را که ما از بیرون می ­بینیم و فکر می­ کنیم دارای ابهت و شکوه ­اند و با دیدن آنها دهان مان باز می ­ماند، بی محتوایند، اصالت ندارند، آراسته به حقیقت نیستند، از اخلاق انسانی فاصله دارند، شکوه و جلال ­شان همانند بادکنکی تو خالیه، به همین جهت با نیشِ سخنِ طنزِ طنزپرداز، بادش خالی و بی محتوایی­ اش آشکار می ­شود، غیر اصیل بودنش هویدا می ­شود آنگاه همه می ­بینند و می­ دانند که؛ فر، شکوه، ابهت و قدرت حاکم، یک توهم است. حاکم قدرقدرت نمی ­خواهد مردم اینها را بدانند به همین جهت طنز پردازان مورد بی مهری و خشم حاکمان بوده ­اند.

        نکته­ ی جالب اینکه ما نباید فکر کنیم فقط حاکمان قدرت طلب از به ریشخندگرفتن اوامرشان بر می­ آشویند، نه، توی جامعه ­ای با تاریخ و فرهنگ استبدادی با تیپ­ های شخصیتیِ، ذهنیت خود حقیقت­پندار، ذهنیت خود برترپندار، ذهنیت خود بهترپندار، ذهنیت خود بزرگ پندار، ذهنیت خود تافته­ ی جدا بافته پندار فراوان است برای دیدن این تیپ آدم­ ها کافی است اندک اطلاعات اجتماعی و روانی داشته باشیم و قدری با دقت دور و بر خود را بنگریم، شاید خودمان هم یکی از این تیپ ذهنیت ­ها باشیم؟ در این خصوص یک خاطره برای ­تان تعریف می­ کنم. 

        کمتر از سه ماه از دوران سربازی ­ام را در مشهد توی پادگان ژاندارمری در منطقه احمد­آباد روبروی باغ مَلِک بودم. درست زمستان سال 1350 زمستانی پر برف و بسیار سرد. روزانه چند ساعت آموزش تئوری نظامی داشتیم. یکی از مسئولان آموزش هم یک استواری بود اگر اشتباه نکنم، زمانی نام. این آقای استوار قد بلندی نداشت، شکمش کمی برآمده بود، چهره ­ای عبوس و خیلی خشک و در مسائل نظامی بخصوص برای سربازان بسیار سخت ­گیر بود. هیچ یک از ما سربازها خنده روی لب او ندیده بودیم با هیچ سربازی حرف نمی ­زد فقط توی کلاس در چهارچوب درس نظامی، پاسخی کوتاه به پرسش مرتبط به درس سرباز می­ داد. انتظارش این بود که سربازان توی کلاس درس ساکت بنشینند حتی کسی حق نداشت در جای خود تکان بخورد و یا به بغل دستی خود نگاهی بکند و یا حرفی بزند.

       کلاس درس در اتاقی برگزار می ­شد با یک در بزرگ با چهارچوب فلزی تقریبا به اندازه عرض اتاق و شیشه ­ای. جلو اتاق ایوان بود که پوتین­ ها را آنجا در می ­آوردیم بعد از ایوان فضای باز و میدانی همسطح با ایوان و اتاق بود.

         سرکار استوار بالای اتاق، روبروی در، پای تخته سیاه می ­ایستاد و درس می ­گفت. ما سربازان هم پشت به در، روبروی سرکار استوار، روی زیلویی که کف اتاق فرش شده بود، چهار زانو می ­نشستیم و به گفته ­های او گوش می ­کردیم و یادداشت بر می ­داشتیم و به پرسش­ ها پاسخ می­ دادیم.

          یکی از سربازان بچه شیخ چوپان و نامش کریمی بود. پسری نسبتا قد بلند، کمی آفتاب سوخته و کمی هم آبله رو. خودش تعریف کرده بود که؛ شب عروسی ­اش ساعتی قبل از اتمام جشن عروسی که عروس خانم توی حجله منتظر ورود آقا داماد بود ژاندارم ­ها او را به عنوان سرباز فراری دستگیر و به پادگان اعزام کرده ­اند.

         اغلب باور داشتند که آقای کریمی اندکی از نظر عقلی غیر نرم است پشت سر، از او به عنوان خل و چل یاد می­ کردند. دوستان او می ­گفتند: از لحظه­ ای که شب عروسی ژاندارم­ ها ریختند توی خانه و داماد را دستگیر و به پادگان اعزام کردند قدری اختلال عقلی پیدا کرده است.

        قیافه و رفتارهای سرکار استوار برای آقای کریمی خنده ­دار بود حتی بیرون از کلاس هم او را می­ دید می­ دیدی پقی می ­زد زیر خنده، اگر نزدیک بود صورتش را برمی ­گرداند که سرکار استوار نبیند اگر فاصله هم زیاد بود که مشکلی پیش نمی­ آمد. آقای کریمی اغلب در میانه کلاس می­ نشست تقریبا همیشه سرش پایین بود که چشمش به سرکار استوار نیفتد. بیشتر روزها ساکت بود اصلا حرفی نمی ­زد حتی از جای خود تکان هم نمی ­خورد ولی گاهی هم می ­دیدی با شیطنتش کلاس را به هم می ­ ریخت. آن ­وقت بود که سرکار استوار را خشمگین می ­کرد و تصمیمی برای تنبیهش می­ گرفت. سر زبان سربازها بود که به خاطر بی نظمی در کلاس درس، چندبار از سرکار استوار نگهبانی تنبیهی گرفته است.

        یکی از روزهای زمستان که برف شدیدی هم می ­بارید شیطنت بزرگی از آقای کریمی سرزد و کلاس درس را بهم ریخت و خشم سرکار استوار را برانگیخت.

       آقای کریمی توی کلاس زیر چشمی به بغل دستی خود نگاه طولانی کرد و یکهو زد زیر خنده با صدای بلند، آنگاه اکثر بچه­ های کلاس خنده­ شان ­گرفت. همه­ دستان خود را جلو دهان ­شان ­گرفتند تا سرکار استوار خنده­ شان را نبیند، کلاس قدری به هم ریخت. سرکار استوار دستور داد آقای کریمی از کلاس بیرون برود و در فضای باز زیر بارش برف روبروی اتاق بایستد. آقای کریمی ناگزیر چنین کرد. بعد سرکار استوار به یکی دیگر از سربازها دستور داد اطراف کریمی روی برف ­ها خط دایره­ ای بکشد در همان حال که سرباز در حال خط کشی اطراف کریمی بود سرکار استوار با صدای بلند خطاب به کریمی گفت: اگر پایت را از توی خط بیرون گذاشتی دستور می ­دهم بازداشتت کنند. نظم به کلاس برگشت و سرکار استوار مشغول تدریس شد. اغلب بچه­ های کلاس به بهانه یادداشت برداری سر خود را روی زانوها خم کرده بودند و زیر چشمی کریمی را نگاه می­ کردند ببینند چه واکنشی خواهد داشت. دقایقی گذشت برف روی بدن کریمی نشست آقای کریمی دستش را به نشانه اجازه گرفتن بالا گرفت و مظلومانه چندبار صدا کرد: سرکار استوار، سرکار استوار. سرکار استوار فکر کرد کریمی تنبیه شده حالا می ­خواهد اعلام کند؛ غلط کردم. به سربازی که نزدیک در نشسته بود گفت: در را باز کن ببینم چی می­ گوید: در که باز شد سرکار استوار با استقبال گفت: ها چی می ­گی؟ کریمی باز با حالت مظلومانه و بدون اینکه حرفی بزند و یا بخندد صرفا برای تمسخر سرکار استوار، یک پایش را چند بار از توی خط دایره گذاشت بیرون و برداشت. بچه ها توی کلاس دیگر نتوانستند خود را کنترل کنند همگی با صدای بلند زدند زیر خنده. سرکار استوار متوجه به هم ریختگی شدید کلاس شد،کلاس را رها کرد و رفت. کریمی هم توی کلاس نزد سربازها برگشت.

                                محمدعلی شاهسون مارکده 24 مرداد 97  


یادداشت های بازدیدکنندگان

نویسنده موج زنده رود در تاریخ 1399/07/16 ساعت 07:20:22
سلام برشما همراهان صمیمی/ دوستان بیان واقعیت های جامعه با درون مایه ی طنز یکی از بهترین وتآثیرگذارترین راه های انتقال پیام به یک مسول و مدیر ویا طرف مقابل است اما وقتی جامعه دارای یک فضای بسته باشد ومسولانش افرادی محافظه کار باشند واز انعطاف لازم برخوردار نباشند وخشک مغزی تمام تاروپودشان را شکل داده باشد ظرفیت انتقاد پذیری شان هم پایین میآید وفکر میکنند که همه کارهایشان درست واصولی ست اینه که از افرادی که مشکلات یک جامعه مدنی را با زبان طنز انتقال میدهند خوششان نمی آید من خودم بیشتر مواقع مشکلات را چه به لحاظ گفتاری و چه به لحاظ مکتوب ونوشتاری با درون مایه ی طنز بیان میکنم و مینویسم که ممکن عده ای خوششان بیاید وعده ای هم این شکل از بیان واقعیت ها را برنتابند! بطور مثال مهران مدیری چند بار بخاطر دست گذاشتن برروی واقعیت ها جامعه وانتقاد از مسولان کشوری بشکل ظنز برنامه دورهمی اش به دفعات متوقف شد!اما وقتی دیدن باید هر جور که هست واقعیت ها ومشکلات واشتباهات وندانم کاری ویا کم کاری هایشان را بپذیرند به مدیری اجازه کار دادند! پس با این حساب عقلایی منطقی وبجا ست ما ایراد کارمان را بپذیریم ودر جهت رفع عیوبمان تلاش کنیم حالا چه با زبان وقلم طنز بهش پرداخته بشه چه بدون طنز نکته مهمش اینه که ماسعی کنیم هر رفتار وگفتار غلطی را در وجودمان اصلاح کنیم وبهبود ببخشیم/رجب علی عرب مارکده زیبا

نویسنده موج زنده رود در تاریخ 1399/07/18 ساعت 02:04:56
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد/درگذشت استاد آواز ایران ومردمی ترین چهره ی موسیقی ایران (محمد رضا شجریان )را به دوستداران موسیقی تسلیت میگوییم. صدای خسرو آواز ایران خاموش شد اما بی شک نام ویاد شجریان در اذهان مردم ایران باقی خواهد ماند/یادش گرامی/رجب علی عرب مارکده

نویسنده Anonymous در تاریخ 1399/07/18 ساعت 02:41:40
با سلام 
درگذشت خسرو آواز ایران استاد محمدرضا شجریان را به تمام مردم جهان وبه خصوص به دوست داران موسیقی ایران تسلیت عرض میکنم

نویسنده اقتاپوس... در تاریخ 1399/07/19 ساعت 01:57:00
یه ضرب المثل قدیمی میگه چراغی که به خونه رواست به مسجد حرومه حالا یکی نیست به این دست اندرکاران بعضا خود نما بگه عزیز من تو همین روستا آدم مستحق با توجه به اینکه خیلی ها برخوردارن باز هم هست منتها چشم بصیرت میخواد! تو اگه راست میگی نیت خالصانه وصادقانه داری همین محصولاتی که جمع کردی برابرآن پولش رو بده به اونایی که محتاج اند یکی دوتا از همین دست اندرکاران جمع اوری نذورات مردمی پول همیاری بچه هاشون که تو مدرسه درس میخونه را نمیدن ولی اینجا سرودست میشکنن ومرتب تو بلندگو تکرار میکنن تا افراد بیشتری کیسه های نذورات را پر کنند وبیارن واسه ریاکاری آقایون که مردم بگن آدم خوبا وخیرمندها این چند نفرن!! بابا دیگه کاراتون نخ نما شده خریدار نداره ..طرحی نو دراندازید

نویسنده Anonymous در تاریخ 1399/07/18 ساعت 04:14:05
ای کاش میشد از این طرح برکت که امروز مقدارزیادی محصولات کشاورزی جمع آوری شد برای روستا خرج میکردن وبه فکر آبادانی روستا بودن

نویسنده Anonymous در تاریخ 1399/07/18 ساعت 05:16:27
اخه تا کی میخاید خود نمای کنید 
بابا قرن ۲۱ هستیم دست بردارید از این کارا  
این همه محصول کشاورزان جمع کنید کجا ببرید  
چرا خرج همین ابادی نمیکنید 
چرا به افراد نیازمند ابادی نامیدید

نویسنده Anonymous در تاریخ 1399/07/18 ساعت 05:16:57
اخه تا کی میخاید خود نمای کنید 
بابا قرن ۲۱ هستیم دست بردارید از این کارا  
این همه محصول کشاورزان جمع کنید کجا ببرید  
چرا خرج همین ابادی نمیکنید 
چرا به افراد نیازمند ابادی نمیدید

نویسنده ابوالهول...... در تاریخ 1399/07/18 ساعت 07:35:25
از قدیم گفتن طرف اول اسطبل وآخور درست میکرد بعد اسب وقاطر وخر میگرفت حکایت این روزهای بعضی ها! اقا ماشین داری یکی دوتا سه تا نوش جونت خیرشو ببینی ولی وقتی یه کوچه بعضی جاهاش عرض کمی داره این یعنی چی که یکیشو بزنی این ور کوچه یکیشو اون ور کوچه که یه ماشین با بار یا بدون بار بسختی رد بشه؟ حداقل یکیشو بزن تو حیاطت اینقدر ادم خودشیفته واز خود راضی نوبره تو این شرایط که هر خونه ای یه ماشین داره مردم ازاری شاخ ودم که نداره حتمن نباید رو یه کاغذ بنویسن طرف ادم نوکیسه است تا شما متوجه بشین که تازه به دوران رسیده ای واز فرهنگ قرون وسطی ای برخوردارید!!!واقعا" که......

نویسنده Anonymous در تاریخ 1399/07/21 ساعت 03:09:58
سلام 
ای کاش میشد مسئولان شهرستان وروستا از ورود گردشگران به روستا جلوگیری کنن  
چرا که وضعیت کرونا خیلی خطرناک شده

نویسنده Anonymous در تاریخ 1399/07/21 ساعت 23:59:17
سلام خدمت مسئولان روستا یه چاره ای بیندیشید درمورد کرونا 
وضعیت روستا خیلی بحرانی شده



کلیه حقوق این سایت متلعق به روستای مارکده می باشد