Home arrow صفحه اصلی
گزارش نامه 190 نیمه شهریور 98
نویسنده Administrator   
1398/06/14 ساعت 13:59:08

      مهر و کین

       بسیاری از ما این رفتار را یا خود داشته ­ایم و یا شنیده و یا دیده ­ایم که مثلا؛ پدر و یا مادری خطاب به کودک ­شان می­ گویند: بشین شیطونی نکن، باز در ادامه شیطنت بچه می ­گویند؛ گفتم بشین، منا عصبانی نکن، همچی می ­زنم تو سرت که پهن بشی رو زمینا! و یا می­ گویند؛ همچی می­ زنم تو سرت که چشات درآد بیفته جلو پاتا!!؟

       هر آدم کنجکاوی با دیدن و شنیدن چنین رفتاری از یک پدر و یا مادر، این پرسش در ذهنش می ­نشیند که این رفتار  تراوش چه ذهنیتی است؟ از طرفی بچه ­اش­ را دوست دارد و از طرفی از او متنفر است! چگونه چنین حالتِ متضاد دوگانه ­ی عشق و تنفر و یا مهر و کین همزمان در ذهن یک نفر می­ تواند جمع ­شود؟

        نفرت یک احساس بد و منفی و آموخته شده است، مهربانی هم یک احساس خوشایند و خوب و آموختنی است. چگونه؟ کودک در سال ­های اولیه زندگی با حسش زندگی می­ کند کمی بعد سروکله هوش و احساس و عواطف هم پیدا می ­شود و از هفت سالگی به بعد اگر شرایط خانواده و اجتماع مناسب باشد کم ­کم سروکله عقل هم پیدا خواهد شد.

       در سال ­های اول زندگی دوتا موضوع برای کودک مهم است و روی روان او تاثیر فوق العاده می­ گذارد و زیربنای شخصیت او را می ­ریزد؛ درد و لذت. درد برایش ناخوشایند و لذت برایش خوشایند است. خوب، کودک در سال های اول زندگی با کی می ­زید؟ پاسخ روشن و بدیهی است، پدر و مادر. بنابراین ریشه این عشق و تنفر و یا مهر و کین را باید در همین زمان در رابطه مادر و پدر کودک جستجو کرد. 

      توجه مادر، نگاه  مادر، لبخند مادر، نوازش مادر، محبت مادر، سخن مادر، مراقبت مادر، لمس مادر و در کنار او پدر، موضوع اصلی علاقه کودک در سال­ های اول زندگی است. نتیجه ­ی رابطه مادر و کودک چه مثبت و خوشایند باشد و چه منفی و رنج ­آور، تاثیر عمیق بر روان کودک می­ گذارد و در ذهن کودک می­ نشیند و می ­شود جزئی از شخصیت او. کودک که بزرگ شد به مصداق ضرب ­المثل معروف؛ از کوزه همان تراود که در اوست، براساس محتویات ذهنی ­اش در ارتباط با دیگران از جمله با همسرش رفتار خواهد کرد اگر در دوران کودکی عشق و محبت بین پدر و مادر و فرزند برقرار شود آدمی خواهیم داشت سالم و اگرعشق و محبت بین آنها برقرار نشود و کودک توجه لازم را نگیرد بی­ گمان نفرت در ذهن او شکل خواهد گرفت.

       فرآیند رابطه محبت ­آمیز بین مادر و کودک بدین شکل خواهد بود؛ کودک می ­بیند پدر و مادر هزاران بار نیازهای او را برآورده می­ کنند، درد او را از میان می ­برند، او را می  نوازند به او لذت و آرامش و خیلی چیزهای خوب و خوشایند دیگر می ­دهند کودک با دریافت این خوبی ­ها احساس خوشایندی می ­کند و نتیجه ­ای که می ­گیرد این هست که چه جای خوبی آمده ­ام، من چقدر خوبم و اطرافیان من هم چقدر خوبند. این خوش­آمدها و خوشایندی ­ها منجر به یک نگرش خوشبینانه به جهان و آدمیان می­ گردد. میوه­ ی این خوش­دیدن جهان و خوشبینی، می ­شود؛ خود را خوب دانستن و دیگران را هم خوب دانستن. از این خوب دانستن­ ها مهربانی بوجود می ­آید و در ذهن بچه می ­نشیند. این مهربانی جزئی از شخصیت او در طول عمرش خواهد بود. پس نقش پدر و مادر و بویژه مادر در پی ­ریزی شخصیت آدمی تاثیر عمده دارد. حال این پرسش پیش می ­آید که پدر و مادر باید چه ویژگی داشته باشند تا بتوانند به کودکشان عشق بورزند؟ خیلی بدیهی و روشن است؛ دانایی و و مهربانی. حال پرسش دیگری پیش خواهد آمد و آن این هست که مردان و زنان جامعه­ ی ما چه مقدار ویژگی دانایی و مهربانی را دارند؟

            حال وقتی پدری و مادری به بیشتر خواسته و نیازهای کودک نه می ­گویند و نیازها و خواسته ­های کودک را برآورده نمی­ کنند و یا او را تنبیه، تحقیر، سرزنش و یا طرد می­ کنند، و کودک با محرومیت و درد و رنج و بی مهری بزرگ می ­شود، کودک احساس ناخوشایندی خواهد داشت، از این برخوردها خوشش نمی­ آید، رنج می ­برد و احساس بد و یا در واقع تنفری در او نسبت به پدر و مادر بوجود می ­آید و سرانجام جهان را و خود را و دیگران را خوب نمی ­داند. و این بدبینی می ­شود جزئی از شخصیت او. چنین آدمی روانی بدبین، کینه ­ورز، منفی و تخریبگر خواهد داشت.

         حال اگر پدری و مادری حالات روانی یکنواختی نداشته باشند و هر دو برخورد را با کودک خود داشته باشند گاهی محبت کنند و گاهی هم تنبیه و تحقیر، یعنی برخورد دوگانه­ ای داشته باشند، حالت حسی و احساسی خوشایندی در پاسخ به برآوردن نیازها و حالت حسی و احساسی ناخوشایندی درپاسخ به تنبیه، یک دوگانگی ویران­گر در ذهن و ضمیر کودک بوجود می ­آورد. وقتی کودک نیازهایش تامین می ­شود پدر و مادر و یا اطرافیان را دوست دارد وقتی نیازهایش تامین نمی ­شود و یا تنبیه و تحقیر و سرزنش می­ شود از پدر و مادر و اطرافیان متنفر می ­شود. تداوم این تضاد و دوگانگی موجب نهادینه شدن حس و احساس «مهر و کین» در ذهن و ضمیر کودک می­ شود و تاسفبار این هست که این حس و احساس مهر و کین در بزرگسالی هم همراه او خواهد ماند و خود اغلب کپی پدر و مادر خود خواهد شد.

         خواننده گرامی وقتی در بین مردم قرار می ­گیری کافی است با قدری دقت به رفتار مردم جامعه بنگری حالات روانی متضاد مهر و کین را شوربختانه توی سخنان و در رفتار بیشتر مردم جامعه در برخورد با یکدیگر و نیز با حیوانات و گیاهان خواهی دید. نمونه­ ی خیلی بارز و مشهودش به زور آب توی گلوی حیوان می ­ریزیم که تشنه نباشد آنگاه به قول سعدی بزرگوار کارد بر حلقومش می مالیم.

                                        محمدعلی شاهسون مارکده 20 اسفند 97

       ملا علیداد (بخش دهم)

        خبر بگومگو جیران با کدخدا کل­ تقی و سپس روانه کوچه باغ شدن جیران و رفتن به سمت رودخانه به گوش صمدآقابگ رسید. صمدآقابگ خشمگین شد تفنگش را از اتاق پشتی خانه ­اش برداشت و به دنبال جیران توی کوچه­ باغ به سمت رودخانه دوید تا سزای گستاخی­ های جیران را با گلوله بدهد وقتی نزدیک رودخانه رسید دید جیران در نزدیک کناره رودخانه سمت قراداغ در حال گذر از رودخانه است. بدون معطلی جیران را نشانه گرفت و شلیک کرد گلوله در بالادست جیران توی آب فرود آمد صمدآقابگ دوباره شلیک کرد گلوله این بار در پایین دست جیران توی آب افتاد جیران از آب بیرون آمد و با لباس ­های خیس شروع به دویدن کرد تا از تیررس دور شود گلوله­ ای دیگر در پشت سرش در خشکی کنار رودخانه به زمین خورد. جیران حالا از رودخانه دور شده بود.

         صمدآقابگ خشمگینانه برگشت به خانه و نزد پدر رفت و به پدر گفت:

       - نشستی اینجا تا یک دختر قراداغی به تو بی احترامی کند؟ باید یک گلوله خرجش می­ کردی! من تا این زن گستاخ را که با تو بی ادبانه حرف زده نکشم آرام نخواهم گرفت.

        آخوند سیدعلی از صمدآقابگ درخواست کرد بنشیند و او را به آرامش دعوت کرد و گفت:

        - عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد! این زن مخالف ازدواج دوم شما بود نادانی ­اش به نفع شما شد اینکه بدون اجازه شما خانه را ترک کرد و رفت هم باز به نفع شما است. شما  به همین دلیل می ­توانید صیغه­ ی عقدش را پس بخوانی تا برود بیوه بماند. شما که در اینجا ضرر نکرده­ ای! دختری را گرفتی، حالا زن بیوه­ ای را تحویل خانواده­ اش می­ دهی. چرا بخواهی او را بکشی که گناه قتل نفس را مرتکب شوی؟ به دلیل نافرمانی از امر شوهر بدون مهریه طلاقش را بده. آنگاه با خیال راحت با دختر داراب ازدواج کن چرا می ­خواهی برای وجود یک زنِ ضعیفه که خداوند آن را برای وجود مرد آفریده وکشتزار مرد قرار داده اوقات خودت را تلخ کنی؟ موجب گناه کبیره قتل شوی؟ این کشتزار نشد یک کشتزار بهتر، تازه تو گل این کشتزار را هم چیدی و سبزه­ هایش را پس فرستادی. این زن به این زبان درازی را برای چی می ­خواهی نگهداری؟ بهتر همین که رفت. هیچ مردی طاقت و تحمل چنین زن زبان درازی را نخواهد داشت. زن را خدا آفریده که توی خانه موجب تسکین مردش باشد نه چنین زبان درازی که آرامش را از هر مردی می ­گیرد.

          صمدآقابگ با سخنان آخوند سیدعلی قدری آرام شد، نشست، کدخدا کل­ تقی با تاکید بر سخنان آخوند سیدعلی رو به پسرش صمدآقابگ کرد و گفت:

       - اطمینان دارم فردا دست و پا درازتر، پشیمان­ تر بر خواهد گشت اصلا نگران نباش کجا برود بهتر از خانه تو؟ کجا برود که بتواند سرفرازتر از خانه تو باشد؟ کجا برود که بتواند شوهری بهتر از تو پیدا کند؟ به فرض هم که برنگشت!؟ چه بهتر، به قول آقا، یک زن زبان ­دراز را از دست دادی. رفتن جیران اصلا نباید در برنامه زندگی ما تاثیر بگذارد و ما را از دست ­یابی به هدف­­ مان که داشتن یک زندگی با شکوه و جلال است که در آن همه و نسل اندر نسل سرفراز باشیم باز دارد. زن اصلی تو دختر داراب است جیران آمد چه بهتر نیامد هم که نیامد.

        برابر برنامه، شب نیمه شعبان جشن باشکوهی با حضور مردم ده برگزار و آخوند سیدعلی سه محله­ای خطبه عقد دوتا دختر داراب را برای دوتا پسر کل ­تقی خواند. و یک هفته بعد خجه ­خاله با دوتا دخترش و اموال داراب به خانه کدخدا کل ­تقی نقل مکان کرد. این ازدواج و نقل مکان و انتقال اموال موجب افزایش ثروت و شکوه و شوکت کدخدا کل ­تقی گردید.

روزها هفته ­ها، ماه­ ها و سال می ­گذشت زندگی کدخدا کل ­تقی با شور و شوقِ افزایش ثروت و قدرت، و شکوه و شوکت تداوم داشت که خبر آمد خدامراد داماد کل ­قدیر قراداغی فوت کرده است. یکی دو ماه از این خبر می­ گذشت که خبر آمد ام ­لیلا با اموال و دارایی خدامراد و دختر کوچکش به خانه پدر بازگشته است. دو سه ماهی از خبر بازگشت ام ­لیلا به خانه پدر گذشته بود کدخدا کل ­تقی یکی از بزرگان ده آغداش را به نمایندگی از طرف خود به خانه کل ­قدیر فرستاد و از کل ­قدیر ام ­لیلا را رسما خواستگاری کرد. کل ­قدیر با شنیدن این پیشنهاد سخت به هم ریخت اصلا فکرش را نمی­ کرد چنین آدمی به دختر او نظر داشته باشد به همین جهت قرص و محکم پاسخ نه داد. پیشنهاد خواستگاری کدخدا کل­ تقی از ام­ لیلا دختر بیوه ثروتمند کل ­قدیر به عنوان زن سوم، و پاسخ نه­ ی کل ­قدیر به این خواستگاری، به شکل پچ ­پچ ­های درگوشی خیلی سریع بین مردم دوتا ده، یعنی قراداغ و آغداش، پخش شد. چرا پچ­ پچ و درگوشی؟ کدخدا کل­ تقی در بین مردم دوتا ده بخصوص مردم ده قراداغ خبرچین داشت هر آدمی که در پشت سر کدخدا حرفی می ­زد که با ادبیات رسمی کدخدا همخوانی نداشت خبرچین­ ها سخن را به کدخدا می ­رساندند اگر آن آدم از رعیت­ های زیر نظر کدخدا بود که مستقیم تنبیه می ­شد و اگر از رعیت­ های سه دانگ املاک سردار محتشم بختیاری بود که کدخدای دیگری داشت به افراد زیر دستش دستور می­ داد در گوشه ­ای به دور از چشم دیگران با کتک زدن گوشمالی بهش داده شود این بود که فضایی از ترس در بین مردم بود و کسی جرات نمی­ کرد شفاف و بلند حرفش را درباره کدخدا بزند.

 اکنون که کدخدا کل­ تقی از ام ­لیلا دختر بیوه کل ­قدیر خواستگاری کرد، کدخدای دو دانگ از زمین­ های قریه قراداغ است و کل ­قدیر یکی از رعیت­ های این دو دانگ است و کدخدا کل­ تقی کدخدا و رئیس مستقیم کل­ قدیر است. و کدخدای سه دانگ املاک سردار محتشم فرد دیگری است دو تا کدخدا با هم رقیب هم محسوب می ­شدند و رعیت­ ها هم به دو اردوگاه تقسیم شده بودند.

           کدخدا کل ­تقی از رد خواستگاریش توسط کل­ قدیر برآشفت، دلیلش هم این بود که کدخدا کل­ تقی بسیار قدرتمند و ثروتمند شده بود و شهرت او هم در منطقه زبان ­زد بود به همین جهت این انتظار را از کل­ قدیر رعیت زیر دست خود نداشت و فکر نمی­ کرد کل ­قدیر به خود اجازه دهد در مقابل درخواست او نه بگوید. دلیل برآشفتگی کدخدا کل­ تقی این بود که کدخدا حالا خود را همتراز یک خان بختیاری می ­پنداشت و دوست داشت همانند آنها زندگی اشرافی داشته باشد بارها در محفل خانوادگی گفته بود:

        - مگر ما چی­ مان از خان ارباب بختیاری کمتر است؟

        کدخدا دوست داشت همانند خان ­های بختیاری کسی جرات نکند روی حرفش حرف بیاورد یا نه بگوید. در همان موقع شایع بود که خان ­های بختیاری به هر دختر و یا زنی تمایل دارند کسی توان مخالفت با آنها را ندارد. نمونه بارزش که در منطقه سر زبان­ ها بود امیرمجاهد خان بختیاری بود. شایع بود امیرمجاهدخان بختیاری حتی به شب زفاف نوعروسان مردم ساکن در اطراف قلعه و بارگاه خود چشم طمع دارد. قطعا کدخدا کل­ تقی همانند امیرمجاهد خان بختیاری نمی ­اندیشید ولی این انتظار را هم از رعیت ­های خود مانند کل ­قدیر داشت که وقتی از دختر بیوه ­اش خواستگاری می ­شود با آغوش باز استقبال کند.  این بود که کدخدا از پاسخ نه کل ­قدیر برآشفت و دستور داد کل­ قدیر به حضور برود. کدخدا به  کل­ قدیرگفت:

        - اکنون با گذشت زمان مشخص شده که پسرت عباس هم فرزند نوزاد خود را و هم سکینه زن خود را شب هنگام خفه کرده است و تو کاملا از این دو قتل عمد آگاه بودی و در پوشاندن این راز نقش اصلی را داشته ­ ای من به عنوان کدخدا و مسؤل تو وظیفه دارم پسرت عباس را به عنوان قاتل دو نفر و تو را به عنوان سرپوش گذاشتن به راز دوتا قتل به پیشگاه خان حاکم و ارباب معرفی کنم.

         کل ­قدیر با ازهم پاشیدن زندگی دوتا از فرزندانش حالا تمام موهای سرش سفید شده بود اندکی قدش خمیده بود بدنش به تحلیل رفته بود آن شور و شوق گذشته را که خود را مورد توجه امام حسین می ­دانست و به این باور خود سرفراز و خود را یک سر و گردن از بقیه بالاتر و بهتر می­ دید دیگر نبود احساس شکست و نومیدی و استیصال داشت حالا با این روان درم و داغان که نیاز داشت یک حداقل آرامشی داشته باشد خود را در مقابل تهدید کدخدا کل ­تقی یافت و فهمید ریشه تهدیدات کدخدا، مخالفت او با پیشنهاد ازدواج کدخدا با دخترش ام ­لیلا است.

        بعد از ازدواج کدخدا کل ­تقی با خجه­ خاله و عقد دوتا دختران خجه­ خاله برای دوتا پسرانش و نیز بیرون کردن جیران زن صمدآقابگ را، مردم در پشت سر کدخدا کل­ تقی پچ­ پچ­ کنان بد می­ گفتند مردم می ­گفتند تمام این­ها برای تصاحب اموال داراب بوده است. بسیاری از مردم تحت تاثیر آموزه­ های سنتی مذهبی در ظاهر حق را به صمدآقابگ می­ دادند که بتواند زن دوم بگیرد ولی عده ­ای هم که این آموزه­ ها تمام وجدانشان را لگدمال نکرده بود و ته مانده­ ای از آزادگی وجدان داشتند حق را به جیران می ­دادند و می­ گفتند دختر به این زیبایی، به این برازندگی چرا باید مردش هوس زن دیگری بکند؟ افکار عمومی همه ­ی این برنامه­ ها را مال دوستی کدخدا کل ­تقی می ­دانست اغلب مردم حالا کدخدا کل­ تقی را آدمی می ­پنداشتند که غرق درحرص و طمع مال دنیا است که برای دست یابی هرچه بیشتر به مال دنیا زنان بیوه صاحب ثروت را رصد می ­کند.کل ­قدیر با توجه به این افکار عمومی رفتار کدخدا کل­ تقی برایش درست و اخلاقی نبود به همین جهت به خواستگاری کدخدا پاسخ منفی داد.

       پاسخ منفی کل ­قدیر به خواستگاری کدخدا کل ­تقی از ام ­لیلای بیوه را بسیاری از مردم درست می­ دانستند و کل­ قدیر را تحسین می­ کردند که:

           - حق گفته است.

               و استدلال آنهایی که این پاسخ را درست می ­دانستند این بود که کدخدا کل­ تقی چشم طمع به اموال بیوه ام­ لیلا دارد به بهانه دست یافتن به ثروت ام­ لیلا، قاتل بودن عباس را مطرح کرده تا کل­ قدیر را زیر فشار بگذارد عباس چند سال قبل قتل انجام داده اگر کدخدا کل ­تقی آدم عادلی بود باید همان موقع به قتل سکینه و بچه ­اش رسیدگی می ­کرد نه حالا بعد از چند سال و پس از اینکه خواستگاری ­اش از ام ­لیلا رد شده است.

         کمی قبل از اینکه کدخدا کل ­تقی از ام ­لیلای بیوه خواستگاری کند، یک پسر جوان قراداغی به نام نوروز از فرزند سوم کل­ قدیر که دختر  و نامش جهان بود و حالا به سن ازدواج رسیده بود خواستگاری کرد کل ­قدیر با این خواستگاری موافقت کرد جشن شیرینی خوران برگزار و جهان رسما نامزد نوروز شد.

         نوروز پسر بزرگ یک خانواده قراداغی بود پدرش یکی از رعیت­ های سه دانگ املاک ارباب سردار محتشم خان بختیاری بود کدخدای سردار محتشم یک نفر قراداغی بود.

         مدتی بعد از این شیرینی خوران و جشن نامزدی نوروز با جهان بود که کدخدا کل ­تقی پیشنهاد ازدواج با ام ­لیلای بیوه را به کل ­قدیر داد که کل ­قدیر ناراحت شد و آن را توهین به خود تلقی کرد و پاسخ منفی داد و روانش از این پیشنهاد کدخدا کل­ تقی به هم ریخت.

           نوروز نامزد جهان و داماد تازه کل ­قدیر، در این حال و هوای افکار عمومی که بر علیه کدخدا کل­ تقی بوجود آمده، به پشتوانه اینکه رعیت کدخدا کل ­تقی نیستند به حمایت از کل ­قدیر در پشت سرکدخدا کل­تقی کمی بلندتر از پچ ­پچ در جمعی او را زورگوی از خدا بی خبر خوانده و گفته بود:

           - آدم تازه به دوران رسیده است، بابایش را که گلیگو چران بود گم کرده، و یادش رفته که کرپه­ چی بوده، حالا یک نون از صدقه سر یک بیوه زن دارد بخورد خدا را بنده نیست، یک نفر نیست به این بابا بگه به مالت نناز که به یک شبی بنده، به حسنت نناز که به یک تبی بنده.

           خبرچین ­ها سخن نوروز جوان را به گوش کدخدا کل ­تقی رساندند برای کدخدا مسخره می ­آمد که جوانی گمنام بخواهد درباره او حرفی بزند به آورنده خبر گفت:

        - بو کپک قودوقونه ده اگر بوغولدی که هچ وگرنه دیرم بوغللر بلیی.( به این توله سگ بگو اگر خودت خفه شدی که هیچ وگرنه می ­گویم خفه ­ات کنند)

          کدخدا کل ­تقی از نوروز، جوان قراداغی کینه ­ای شدید بر دل گرفت چون هیچ انتظار نداشت جوانی یک لا قبا و گمنام بخواهد حرفی ناخوشایند درباره او بزند و در صدد برآمد تا برایش در جایی گرفتاری بوجود آورد.

             فشارها از طرف کدخدا کل­ تقی بر کل ­قدیر زیاد شدکل ­قدیر ناگزیر از روی استیصال پیشنهاد کدخدا را پذیرفت و ام ­لیلا دختر کل ­قدیر به عنوان زن سوم به عقد و ازدواج کدخدا کل­ تقی درآمد و با اموال و داارایی خدامراد شوهر قبلی ­اش  و به همراه دخترش مهربانو به خانه کدخدا کل ­تقی برده شد. کدخدا به کل ­قدیر قول داد که مهربانو دختر ام ­لیلا را به عقد و ازدواج سومین و آخرین پسر خود، حجت ­آقابگ درآورد.

          تسلیم شدن بر فشار کدخدا برای کل­ قدیر گران آمد این را یک توهین به خود تلقی می ­کرد  مثل اینکه کدخدا کل ­تقی با زور دخترش را از دستش ربوده باشد احساس سرشکستگی می ­کرد این ذهنیت موجب از هم پاشیدگی بیشتر روان کل­ قدیر شد. هنوز یک سال از رفتن ام ­لیلا به خانه کل ­تقی نگذشته بود که عباس پسر بزرگ کل ­قدیر بعد از چند روز بیماری سخت توی بغل و جلو چشمان کل­ قدیر جان داد. جان دادن عباس ساعت­ ها به طول انجامید که دور و بری­ ها آن را به عذاب جان دادن تعبیر می­ کردند و این تعبیر، زخمی و دردی سنگین ­تر از خود مرگ عباس بر دردهای روانی کل ­قدیر افزود چون باور عمومی این بود که سخت جان دادن دلیلش این هست که گناهانش سنگین است و این رنج دیر جان دادن و عذاب کشیدن بابت آن گناهان است. مرگ عباس برای کل­ قدیر آنهم توی بغل و جلو چشمانش مصیبت بزرگی بود و او را شکسته­ تر و پریشان حال ­تر کرد. کل­ قدیر همانند دیوانه­ ها شده بود بعضی از رفتارهایش را نمی ­فهمید اغلب ساکت بود مردم می ­گفتند مَه شده است. یک ماه بعد از مرگ عباس، خود کل­ قدیر هم از غم مرگ پسر و اندوه این همه نا ملایمات زندگی شب هنگام در بستر خواب دق کرد و مرد. همه می ­گفتند دوتا اتفاق آخری یکی فشار کدخدا کل ­تقی برای ازدواج با ام­ لیلا و دیگری مرگ عباس پسرش همه­ ی طاقت و توان کل­ قدیر را ازش گرفت. این دو اتفاق و مصیبت از توان او سنگین­ تر بود و کل ­قدیر دیگر توان و تحمل این فشار و مصیبت نداشت به همین جهت دق­کرد و مرد. بعد از مرگ عباس و کل­ قدیر زَنِ کل ­قدیر حالا سرپرست خانواده محسوب می ­شد دیری نپایید او هم دچار اختلال روانی شد. مردم می ­گفتند دیوانه شده و در مدت زمان خیلی کوتاه او هم فوت کرد.

                                                                  ادامه دارد

ارسال یادداشت (11یادداشت)

کلیه حقوق این سایت متلعق به روستای مارکده می باشد