Home arrow صفحه اصلی
گزارش نامه 166 نیمه شهریور 97
نویسنده Administrator   
1393/05/07 ساعت 10:46:50

      کارکرد ریشخند

        مقاله ­ای درباره کتاب سیزیف آلبرکامو (1913- 1960  فیلسوف، نویسنده و روزنامه نگار فرانسوی) می ­خواندم که به این جمله برخوردم.

«هیچ سرنوشتی وجود ندارد که نتوان با استهزا بر آن فائق آمد» سخنی است پر مغز و بسیار عمیق، به همین جهت مرا به تفکر واداشت و دریافتم چرا حاکمان از طنزپردازان بدشان می­ آید. دریافتم محمدرضاعالی ­پیام مشهور و معروف به هالو، طنز پرداز مشهور و توانمند معاصر، چرا و به چه دلیل به زندان افکنده می ­شود، به کتاب هایش اجازه چاپ  داده نمی ­شود، تهدید می ­شود و محدودیت برایش بوجود می ­آورند.

        دلیلش این هست که طنز پرداز می­ خواهد با به ریشخند گرفتن سخنان؛ گوهربار، فرمایشات، منویات، اوامر، رهنمودها، دستورات، نظرات، گرایش و توجهات، مقررات و رفتار توام با ستم حاکمان، سبک مغزی و بی مایگی آنها را به مردم نشان دهد و بفهماند که حاکمانِ قدر قدرت را که ما از بیرون می ­بینیم و فکر می ­کنیم دارای ابهت و شکوه ­اند و با دیدن آنها دهان مان باز می­ ماند، بی محتوایند، اصالت ندارند، آراسته به حقیقت نیستند، از اخلاق انسانی فاصله دارند، شکوه و جلال شان همانند بادکنکی تو خالیه، به همین جهت با نیشِ سخنِ طنزِ طنزپرداز، بادش خالی و بی محتوایی­ اش آشکار می ­شود، غیر اصیل بودنش هویدا می ­شود آنگاه همه می ­بینند و می ­دانند که؛ فر، شکوه، ابهت و قدرت حاکم، یک توهم است. حاکم قدرقدرت نمی­ خواهد مردم اینها را بدانند به همین جهت طنز پردازان مورد بی مهری و خشم حاکمان بوده­ اند.

         نکته ­ی جالب اینکه ما نباید فکر کنیم فقط حاکمان قدرت طلب از به ریشخندگرفتن اوامرشان بر می ­آشویند، نه، توی جامعه ­ای با تاریخ و فرهنگ استبدادی با تیپ ­های شخصیتیِ، ذهنیت خود حقیقت­پندار، ذهنیت خود برترپندار، ذهنیت خود بهترپندار، ذهنیت خود بزرگ پندار، ذهنیت خود تافته­ ی جدا بافته پندار فراوان است برای دیدن این تیپ آدم­ ها کافی است اندک اطلاعات اجتماعی و روانی داشته باشیم و قدری با دقت دور و بر خود را بنگریم، شاید خودمان هم یکی از این تیپ ذهنیت ­ها باشیم؟ در این خصوص یک خاطره برای­تان تعریف می­ کنم. 

        کمتر از سه ماه از دوران سربازی ­ام را در مشهد توی پادگان ژاندارمری در منطقه احمد­آباد روبروی باغ مَلِک بودم. درست زمستان سال 1350 زمستانی پر برف و بسیار سرد. روزانه چند ساعت آموزش تئوری نظامی داشتیم. یکی از مسئولان آموزش هم یک استواری بود اگر اشتباه نکنم، زمانی نام. این آقای استوار قد بلندی نداشت، شکمش کمی برآمده بود، چهره ­ای عبوس و خیلی خشک و در مسائل نظامی بخصوص برای سربازان بسیار سخت­ گیر بود. هیچ یک از ما سربازها خنده روی لب او ندیده بودیم با هیچ سربازی حرف نمی ­زد فقط توی کلاس در چهارچوب درس نظامی، پاسخی کوتاه به پرسش مرتبط به درس سرباز می ­داد.   انتظارش این بود که سربازان توی کلاس درس ساکت بنشینند حتی کسی حق نداشت در جای خود تکان بخورد و یا به بغل دستی خود نگاهی بکند و یا حرفی بزند.

        کلاس درس در اتاقی برگزار می ­شد با یک در بزرگ با چهارچوب فلزی تقریبا به اندازه عرض اتاق و شیشه­ ای. جلو اتاق ایوان بود که پوتین­ ها را آنجا در می­ آوردیم بعد از ایوان فضای باز و میدانی همسطح با ایوان و اتاق بود.

        سرکار استوار بالای اتاق، روبروی در، پای تخته سیاه می ­ایستاد و درس می ­گفت. ما سربازان هم پشت به در، روبروی سرکار استوار، روی زیلویی که کف اتاق فرش شده بود، چهار زانو می ­نشستیم و به گفته­ های او گوش می ­کردیم و یادداشت بر می ­داشتیم و به پرسش­ ها پاسخ می­ دادیم.

        یکی از سربازان بچه شیخ چوپان و نامش کریمی بود. پسری نسبتا قد بلند، کمی آفتاب سوخته و کمی هم آبله رو. خودش تعریف کرده بود که؛ شب عروسی ­اش ساعتی قبل از اتمام جشن عروسی که عروس خانم توی حجله منتظر ورود آقا داماد بود ژاندارم­ ها او را به عنوان سرباز فراری دستگیر و به پادگان اعزام کرده­ اند.

        اغلب باور داشتند که آقای کریمی اندکی از نظر عقلی غیر نرم است پشت سر، از او به عنوان خل و چل یاد می­ کردند. دوستان او می­ گفتند: از لحظه ­ای که شب عروسی ژاندارم ­ها ریختند توی خانه و داماد را دستگیر و به پادگان اعزام کردند قدری اختلال عقلی پیدا کرده است.

        قیافه و رفتارهای سرکار استوار برای آقای کریمی خنده­ دار بود حتی بیرون از کلاس هم او را می ­دید می ­دیدی پقی می ­زد زیر خنده، اگر نزدیک بود صورتش را برمی­ گرداند که سرکار استوار نبیند اگر فاصله هم زیاد بود که مشکلی پیش نمی­ آمد. آقای کریمی اغلب در میانه کلاس می­ نشست تقریبا همیشه سرش پایین بود که چشمش به سرکار استوار نیفتد. بیشتر روزها ساکت بود اصلا حرفی نمی ­زد حتی از جای خود تکان هم نمی ­خورد ولی گاهی هم می ­دیدی با شیطنتش کلاس را به هم می ­ ریخت. آن­ وقت بود که سرکار استوار را خشمگین می­ کرد و تصمیمی برای تنبیهش می­ گرفت. سر زبان سربازها بود که به خاطر بی نظمی در کلاس درس، چندبار از سرکار استوار نگهبانی تنبیهی گرفته است.

       یکی از روزهای زمستان که برف شدیدی هم می ­بارید شیطنت بزرگی از آقای کریمی سرزد و کلاس درس را بهم ریخت و خشم سرکار استوار را برانگیخت.

         آقای کریمی توی کلاس زیر چشمی به بغل دستی خود نگاه طولانی کرد و یکهو زد زیر خنده با صدای بلند، آنگاه اکثر بچه ­های کلاس خنده­ شان ­گرفت. همه­ دستان خود را جلو دهان ­شان ­گرفتند تا سرکار استوار خنده­ شان را نبیند، کلاس قدری به هم ریخت. سرکار استوار دستور داد آقای کریمی از کلاس بیرون برود و در فضای باز زیر بارش برف روبروی اتاق بایستد. آقای کریمی ناگزیر چنین کرد. بعد سرکار استوار به یکی دیگر از سربازها دستور داد اطراف کریمی روی برف­ ها خط دایره­ ای بکشد در همان حال که سرباز در حال خط کشی اطراف کریمی بود سرکار استوار با صدای بلند خطاب به کریمی گفت: اگر پایت را از توی خط بیرون گذاشتی دستور می­ دهم بازداشتت کنند. نظم به کلاس برگشت و سرکار استوار مشغول تدریس شد. اغلب بچه­ های کلاس به بهانه یادداشت برداری سر خود را روی زانوها خم کرده بودند و زیر چشمی کریمی را نگاه می­ کردند ببینند چه واکنشی خواهد داشت. دقایقی گذشت برف روی بدن کریمی نشست آقای کریمی دستش را به نشانه اجازه گرفتن بالا گرفت و مظلومانه چندبار صدا کرد: سرکار استوار، سرکار استوار. سرکار استوار فکر کرد کریمی تنبیه شده حالا می­ خواهد اعلام کند؛ غلط کردم. به سربازی که نزدیک در نشسته بود گفت: در را باز کن ببینم چی می­ گوید: در که باز شد سرکار استوار با استقبال گفت: ها چی می ­گی؟ کریمی باز با حالت مظلومانه و بدون اینکه حرفی بزند و یا بخندد صرفا برای تمسخر سرکار استوار، یک پایش را چند بار از توی خط دایره گذاشت بیرون و برداشت. بچه ­ها توی کلاس دیگر نتوانستند خود را کنترل کنند همگی با صدای بلند زدند زیر خنده. سرکار استوار متوجه به هم ریختگی شدید کلاس شد،کلاس را رها کرد و رفت. کریمی هم توی کلاس نزد سربازها برگشت.                                                                                         

                                                                              محمدعلی شاهسون مارکده 24 مرداد 97  

 

   قاسم (بخش سی دوم)

        املاک قریه ده قراداغ اربابی بود مردم ده هم رعیت ارباب بودند رعایای قراداغی روی زمین ارباب کار می­ کردند از محصول تولیدی سهمی می ­بردند. اربابِ املاکِ ده، اصفهانی بود همانجا هم ساکن بود. ارباب برای امورات ده و سرپرستی و محافظت از زمین و محصولاتش فردی را به عنوان کدخدا بر می­ گزید و فرمان خود را که؛ رعایا چی بکارند و امورات زراعت چگونه مدیریت شود را به کدخدا ابلاغ می­ کرد.

        سَرِ زبان­ ها بود که ارباب اصفهانی املاک ده قراداغ آدم گوشی است. مراد از گوشی بودن این بود که هرکس از ده می­رفت نزدش و از دیگری بدگویی می­ کرد با کم ­ترین تحقیق و دقت سخن سخن­ چین را می ­پذیرفت و بر مبنای آن تصمیم می­ گرفت از آنجایی که قدرت پدیده­ ای است همانند شیرینی، چسبندگی دارد، جاذبه و جذبه دارد بنابراین هواخواه و دوست ­دار فراوان دارد به همین جهت هرکجا که قدرت باشد افراد چاپلوس، دستبوس، پابوس، دست به سینه، متملق و خبرچین هم همانند قارچ می­ روید. ارباب اصفهانی املاک قریه ده قراداغ تحت تاثیر سخنان سخن ­چینان دستورات ضد و نقیض صادر می­ کرد این بود که مردم اعتماد زیادی به حرف ­هایش نداشتند هرکس خود را به ارباب نزدیک می­ کرد می ­دانست که نزدیکی او به ارباب عمر کوتاهی خواهد داشت دیگر و یا دیگرانی هستند که زیرآب او را بزنند.  

        ویژگی دیگر ارباب اصفهانی خسیسی او بود خسیسی ارباب در سخت­ گیری رعیت در خوردن میوه از باغ اربابی و نیز نپرداختن مزد به کسانی که برای او کار می­ کردند خود را نشان می ­داد.

        ارباب اصفهانی یگانه قدرت حاکم توی ده بود املاک مال او بود و مردم هم رعایای او. ارباب به عنوان مالک ده همه ساله با حکمی که می­ نوشت فردی را به عنوان کدخدا برای یکسال انتخاب می ­کرد و رو نوشت حکمش را هم به بخشداری جهت اطلاع می ­فرستاد. بخشدار هم برابر حکم ارباب آن فرد را به عنوان کدخدا به رسمیت می ­شناخت.

        توی ده قراداغ در زمانی که قاسم رشد و نمو می­ کرد اغلب دو نفر داعیه کدخدایی داشتند. خدابخش و علیداد. ارباب هم گاهی این و گاهی هم آن را به کدخدایی ده بر می ­گزید. در پایان برداشت محصول قرار بود ارباب مزد یک­ ساله کدخدای انتخابی ­اش را بپردازد ارباب با امروز و فردا کردن، کدخدا را خسته می­ کرد و اگر کدخدا برای گرفتن مزدش پا فشاری می ­کرد اتهام ­هایی را که در طول 9-10 ماه خبرچین ­ها بر علیه او به ارباب داده ­اند را مطرح می­ کرد می ­دیدی نیمی از مزد کدخدا را به عنوان اینکه در کار کدخدایی کوتاهی کرده و بر اثر کوتاهی به محصول ارباب خسارت وارد آمده به عنوان خسارت کم می­ کرد و بقیه را می ­پرداخت. به همین جهت ناگزیر بود همه ساله کدخدا عوض کند وقتی می­ خواست حکم کدخدایی را به نام یکی از این دو نفر بنویسد نا رضایتی خود را از کار آن یکی ابراز و کارهای گذشته­ ی این را می ­ستود و او را رام می­ کرد. هر یک از این دو نفر مدعی کدخدایی ده قراداغ ویژگی ­های خود را داشتند به همین دلیل توی ده طرفداران و مخالفان خود را هم داشتند.

        بیشتر مردم ده قراداغ آدم ­های زحمت ­کشی بودند و کمرشان زیر فقر، تنگ ­دستی، کار و زحمت زیاد خم بود. ولی از همان دیرباز ده قراداغ خبرچین­ هایی هم پرورانده است که با همه ­ی فقر و تهی دستی، زحمت و خستگی خود را به ارباب اصفهانی، یگانه قدرت ده نزدیک و برای همشهریان خود سخن­ چینی می ­کردند.

        در یکی از این سال ها ارباب اصفهانی حکم کدخدایی را به نام کدخدا خدابخش نوشت. خدابخش به دنبال گرفتن حکم کدخدایی، از اختیارات خود استفاده کرد و مسئولیت دشتبانی مزرعه­ ی اوزون ­چم را به قلی سپرد. کدخداخدابخش قلی را مرد پاک و درست­ کار و نوع ­دوست می­ دانست، او را یکی از کاسب­کاران شایسته و مردم دوست می­ دانست. ارباب اصفهانی از قلی دل خوشی نداشت سال ­ها قبل که قلی دشتبان اوزون­ چم بود خبرچین­ ها گزارش داده بودند که قلی سخت­ گیری لازم را بر رعیت نمی ­کند و رعیت میوه باغ ارباب را می ­برد و می­ خورد به همین جهت ارباب مخالف دشتبانی قلی بود و قلی ناگزیر چندین سال پی­ در پی کار حمام­ چی را به عهده داشت. هنوز یک ماهی از انتخاب قلی برای دشتبانی اوزون ­چم نگذشته بود که نامه ­ای از ارباب رسید. ارباب به کدخدا خدابخش ایراد گرفته بود که چرا قلی را برای دشتبانی انتخاب کردی؟

        میانه تابستان همین سال بود که پاسگاه ژاندارمری بن لیست مشمولان نظام­ وظیفه ده قراداغ را به کدخدا خدابخش اعلام کرد و یک هفته مهلت داد که آنها را جمع کند و به حوزه نظام­وظیفه ببرد ده قراداغ 4 نفر مشمول داشت که یکی از آنها قاسم بود.

        کدخدا خدابخش 4 نفر جوان را همآهنگ کرد و صبح زود قبل از اذان پیاده به سمت پاسگاه بن حرکت کردند ساعت 8 صبح در پاسگاه بن بودند خود را معرفی و از پاسگاه معرفی نامه گرفتند از آنجا با ماشین به شهر­کرد رفتند و کدخدا خدابخش 4 نفر مشمول خود را به مسئول نظام­ وظیفه تحویل داد یک نفر مامور مشمولان را توی یک کاروان ­سرای قدیمی برد و در میان صدها نفر رها کرد. ژاندارمری مشمولان را توی کاروان ­سرا جا داده بود، تا به پادگان اعزام نماید. نزدیک غروب آفتاب، سربازی از روی سکوی کاروان ­سرا صدا کرد:

        - قاسم قراداغی؟

        قاسم سریع جلو آمد و خود را معرفی کرد سرباز دست قاسم را گرفت، از توی جمعیت بیرون آورد. دَمِ دَرِ کاروان­ سرا تحویل کدخدا خدابخش داد. قاسم از اینکه فقط او را صدا کردند و اجازه دادند که از کاروان ­سرا بیرون بیاید تعجب کرد و از کدخدا خدابخش پرسید:

       - چرا فقط من را صدا زدند آن سه نفر دیگر را نه؟

       - هر کدخدایی می­ تواند شب برای یکی از مشمولان خود ضمانت کند تا بیرون بخوابد و صبح دوباره تحویلش دهد. من تو را انتخاب کردم.

       کدخدا خدابخش به همراه قاسم به رستوران رفتند و با هم شام خوردند، اولین باری بود که قاسم توی رستوران می ­رفت، اولین باری بود که قاسم روی صندلی می ­نشست و روی میز غذا می ­خورد. این رویداد به عنوان یک خاطره خوب همیشه توی ذهن قاسم ماند. قاسم بعد به اتفاق کدخدا خدابخش توی مسافرخانه رفتند و هر یک روی تختی جدا گانه خوابیدند باز اولین باری بود که قاسم به مسافرخانه می ­رفت و نیز اولین باری بود که روی تخت می­ خوابید. کدخدا خدابخش پول شام و هزینه مسافرخانه ­ی قاسم را هم پرداخت صبح باز دو نفری توی رستوران صبحانه خوردند و به همراه کدخدا خدابخش به اداره نظام وظیفه رفتند، کدخدا  از جلو، و قاسم هم از پشتِ ­سر. وقتی توی اداره نظام­ وظیفه به پشت درِ اتاق رئیس رسیدند کدخدا خدابخش به قاسم گفت:

       - همین­جا وایسا تا من بیام.

      کدخدا توی اتاق رئیس رفت و در را هم بست قاسم هرچه گوش کرد که بشنود چی می­ گویند چیزی نشنید. یکی دو دقیقه بعد کدخدا در را باز کرد، و به قاسم اشاره کرد، بیا تو. قاسم رفت توی اتاق و سلام گفت و ایستاد. کدخدا با اشاره به قاسم گفت:

        - جناب سروان، قاسم که خدمت­ تان عرض کردم  ایشان است.

       اتاق بزرگ بود فاصله قاسم با جناب سروان هم زیاد بود جناب سروان به قاسم نگاه کرد و با دست اشاره کرد و گفت:

       - بیا جلو ببینم.

        قاسم رفت و کنار میز روبروی جناب سروان ایستاد. جناب سروان با دقت به چشم معیوب قاسم نگاه کرد و رو به کدخدا خدابخش کرد و گفت:

          - نظر شما درست است ایشان کفیل ­اند، الان موقع اعزامه، سرمان خیلی شلوغه، ببرش ده، مشغول زندگی ­اش باشه، یکی دو ماه دیگر که سرمان خلوت شد یک روز که راهت به شهرکرد می ­افتد همراه خودت بیاورش، تا به دکتر معرفی کنم گواهی دکتر را بگیریم و برایش کفالت ­نامه بنویسیم، الآن نمی­ خواهد به کاروان ­سرا هم ببرید، بفرستید برود خانه.

       قاسم به اتفاق کدخدا خدابخش از شهرکرد با ماشین به بن آمدند و از آنجا هم پیاده به سمت قراداغ حرکت و هوا کامل تاریک شده بود که به قراداغ رسیدند. افراشته ارباب قاسم توی دکان نشسته می ­خواست سفره را پهن کند و شام بخورد که قاسم وارد شد با هم شام خوردند و قاسم دیده­ ها و شنیده­ های خود را به ارباب خود، افراشته گزارش کرد و گفت:

      - من یک حساب سرانگشتی که کردم کدخدا خدابخش 10 تومان برای من خرج کرد پول شام، پول مسافرخانه، پول صبحانه و کرایه ماشین. ده تومان بابت من بده کدخدا و پای من حساب کن.

        - نمی ­گیرد، او را من می ­شناسم.

         - من وجدانم ناراحت است چرا باید یک نفر دیگر خرج من را بدهد؟ سزاوار نیست، خدا را خوش نمی ­آید که یک نفر از گلوی زن و بچه ­اش ببرد و بدهد من بخورم، شما بهش بده، آن ­وقت اگر نگرفت که هیچ.

         - من می ­دانم که نخواهد گرفت و ممکن هم هست بدش بیاید که تو پول یک غذایی را که او پرداخت کرده بخواهی بهش برگردانی تو در حقیقت آنجا مهمان او بودی کسی که از مهمان پول غذایش را نمی ­گیرد به علاوه کدخدا خدابخش یک روحیه بزرگ منشی هم دارد دلیلش هم این هست که از یک خانواده استخوان­دار ده هست پدر و پدر بزرگان او از بزرگان ده و کدخدای ده بودند کسر شان یک همچو آدمی خواهد بود که بخواهد پول شام و یا کرایه را از تو بگیرد بهتر این هست که اصلا چیزی در این باره نگوییم.

         درست یک ماه بعد، روز انگورچینی مزرعه­ ی اوزون­ چم فرا رسید. حبیب دشتبان، دشتبان املاک قریه، غروب آفتاب توی کوچه و خیابان ده قراداغ جار زد:

       - صُبا انگیرای اوزون­چمِ می ­چینند، هوی یالی.

         برابر قوانینی که طی چند سال گذشته ارباب وضع کرده و حالا دیگر عرف شده بود و دشتبان مزرعه­ ی اوزون ­چم هم برابر دستور ارباب اجرایش می­ کرد این بود که رعیت حق ندارد بچه­ هایش را در روز انگورچینی توی باغ اربابی همراه خود بیاورد هر رعیتی مجاز بود خودش با زنش و یا خودش با پسر و یا دختر بزرگش بیایند انگورها را بچینند روی سکو در برابر آفتاب پهن کنند تا بخشکد و کشمش گردد. دشتبان صبح در محل ورودی مزرعه می ­ایستاد و بچه­ هایی که همراه پدر و مادر می­ آمدند را به ده بر می ­ گرداند. امسال قلی دشتبان مزرعه­ ی اوزون ­چم بود صبح به بهانه اینکه جوی آب توی داروم قاراجارو سوراخ شده و او مشغول ترمیم خرابی جوی آب است در ورودی مزرعه نایستاد و بسیاری از رعایا بچه­ های خود را به همراه خود توی باغ آوردند آنهایی هم که نیاورده بودند وقتی دیدند جلوگیری نمی ­شود پیام دادند بچه­ ها آمدند. مزرعه ­ی اوزون ­چم همانند روز سیزده­ بدر شده بود. توی هر باقی زنی و مردی مشغول چیدن انگور بودند و چندتا بچه هم مشغول بازی، زن ­  هایی که بچه شیرخواره داشتند با بستن طناب به دوتا درخت نندی درست کردند.

          جارالله یکی از مردان ده قراداغ که شغلش دکان ­داری بود و گاهی هم گوسفندی سر می ­برید و قصابی می­ کرد از فرصت استفاده کرد و گوسفند چاقی را به اوزون چم آورد و سر برید هر رعیتی کمی گوشت خرید و همه کماجدان تاس کباب را توی باغ کار گذاشتند. آن روز مزرعه­ ی اوزون­ چم تماشایی بود همانند روز سیزده­ بدر در یک پارک شهر امروزی.

         عزیز ریزی ضابط و نماینده ارباب که دو سه ساعتی از آفتاب برآمده برای سرکشی به مزرعه وارد شد و بچه­ ها را در مزرعه مشغول بازی دید بر سر قلی داد و فریاد برآورد که:

          - چرا از ورود بچه ­ها جلوگیری نکردی با این همه بچه که توی مزرعه ریخته انگوری باقی نمی­ ماند که بخواهند جلو آفتاب پهن کنند و برای ارباب کشمش درست کنند.

          قلی در پاسخ عزیز ریزی گفت:

        - جناب مشد عیزالله صبح نزدیک آفتاب زدن یکهو آب جوی کم شد دنبال جوی آب رفتم توی داروم قاراجارو موش­ ها بدنه جوی را سوراخ  کرده بودند مشغول گرفتن سوراخ موش شدم وقتی کارم تمام شد و برگشتم دیگر دیر شده بود و بچه­ ها همراه پدر و مادرشان آمده بودند و دیگر نمی­ شد بروم توی باغ با تک تک رعیت دعوا کنم و بچه­ ها را برگردانم.

      ظهر بود که کدخدا خدابخش برای سرکشی به مزرعه ­ی اوزون ­چم آمد عزیز نماینده ارباب گزارش وضعیت شلوغ مزرعه را به کدخدا خدابخش داد و گفت:

      - کدخدا، قلی دشتبان اصلا به فکر محصول ارباب نیست رعیت را آزاد گذاشته هر رعیتی یک گله بچه همراه خود توی باغ آورده از جلو این گله بچه انگوری نمی­ماند که برای ارباب جلو آفتاب ریخته شود.

کدخدا خدابخش از این رویداد که رعیت توانسته بچه­ هایش را هم همراه خود بیاورد توی دلش راضی بود ولی آن را ظاهر نکرد و گفت:

                                                                                                                             ادامه دارد

 

 

 

 

ارسال یادداشت (8یادداشت)

کلیه حقوق این سایت متلعق به روستای مارکده می باشد