Home arrow صفحه اصلی
گزارش نامه 207 اول خرداد 99
نویسنده Administrator   
1399/02/30 ساعت 12:45:56

      ملاعلیداد (بخش بیست و هفتم)

       سیدعبدالرحمان از اینکه توانسته بود کینه و تنفر انباشته ­ی خود را نسبت به کدخداعلی و پسرش خدابخش با دسیسه چینی خالی کند در درون خوشحال بود و اصلا احساس ناراحتی و پشیمانی نداشت و حق خود می­ دانست که به آنها ضربه بزند و از ناراحتی لطفعلی پدر زنش هم خوشحال نبود ولی اکنون در اعتراض لطفعلی ترجیح داد سکوت کند و سکوت هم کرد هرچه لطفعلی گفت سیدعبدالرحمان شنید و تحمل کرد و چیزی نگفت و با زبان بدنی چنین وانمود می ­کرد که پشیمان است و این هم به خاطر آرام و خاموش کردن لطفعلی و پایان دادن به این گفت­ وگوها بود. 

      رابطه لطفعلی با کدخداعلی رابطه پدر و فرزندی بود به همین جهت لطفعلی کدخداعلی را عمو صدا می­ زد احساس می ­کرد عموی واقعی او است لطفعلی بر این باور بود که کدخداعلی مردی درستکای است و به این باور خود هم ایمان داشت لطفعلی تحت تاثیر کدخداعلی با حضور کدخداکل ­تقی و پسرانش در ده قراداغ مخالف بود ولی در عمر خود یک کلام حرف در این خصوص هم از دهانش بیرون نیامد برای اینکه اصولا مردی ساده، بی ­آزار، کم حرف و سخت محافظه­ کار بود. سرش پایین و به کار و زندگی خود مشغول بود و اصلا توی دسته­ بندی­هایی که در سطح ده بود وارد نمی­ شد به همین جهت قلبا هم وصلت با خانواده کدخداکل ­تقی را دوست نداشت ولی وقتی ناگزیر گردید با این وصلت موافقت کند اصلا فکر نمی­ کرد این وصلت تمام روابط خانوادگی او را دگرگون کند فکر می­ کرد یک دختری را عروسی می­ کند و به خانه می ­آورد و به زندگی عادی و معمولی خود ادامه می­ دهد نگرانی لطفعلی این بود که دختر چون در یک خانواده اشرافی بزرگ شده حالا اینجا هم امکانات اشرافی خواهد خواست و او چون یک آدم معمولی با در آمد کم هست توان فراهم آوردن امکانات اشرافی را نخواهد داشت. ولی حالا می­ دید او وسیله ­ای شده بر علیه مردی که سال­ های سال او را حامی بوده است، تکیه ­گاه او بوده است و به او محبت زیادی کرده است.

       وقتی زمان عروسی ملاعلیداد فرا رسید لطفعلی به خانه کدخداعلی رفت و گفت:

        - عمو آمده ­ام نزدت که اعتراف به گناه خود کنم شما به من خیلی خوبی کردی حق یک پدر را گردن من داری. ولی بدون اینکه من بخواهم و بدانم و با خبر باشم وسیله­ ای شده­ ام بر علیه شما، از دور که بنگری مثل اینکه من نمک را خورده و نمک­ دان را شکسته ­ام ولی خدا می ­داند روح من اصلا از این حرف ­ها و دسیسه­ ها خبر نداشته است چون به من نگفتند که چنین حرف ­هایی می­ خواهیم بزنیم من هم همانند مردم این حرف­ ها را اکنون از زبان مردم می ­شنوم و با شنیدن این حرف­ ها عرق شرم بر پیشانی من می ­نشیند بنابراین من آمده ­ام از کاری که من نکرد­ه­ ام و از آن هم خبر نداشته ­ام و برخلاف میل و خواسته­ من و بدون اطلاع من انجام شده ولی چون من را وسیله قرار داده و چنین حرف ­هایی زده­ اند عذرخواهی کنم امیدوارم من را ببخشید و ضمنا دعوت می­ کنم که در عروسی علیداد شرکت و من را سرفراز فرمایید.

       - اصلا نگران نباش و خجالت هم نکش شما که نمی­ خواستید چنین شود چاه­ کَن، خودش ته چاه هست، من همچنان دوستت دارم و رابطه من و شما همان رابطه دوستانه و برادرانه خواهد ماند اصلا نگران نباش من اصلا از شما رنجشی ندارم چون می ­دانم مردی صادق و پاک هستی. خدا هم عروسی پسرت را مبارک کند، چشم، حتما در عروسی هم شرکت می­ کنم.  

        دوران نامزدی ملاعلیداد یک سال به درازا کشید این یک ­سال دوران طلایی زندگی علیداد بود. نعمت خورد و خوراک در خانه کدخدا کل ­تقی فراوان بود و از علیداد توسط مهربانو به خوبی پذیرایی می­ شد مریدان علیداد هم بیشتر زنان خانواده بودند و از همه مهمتر محبت و احترام خانم مهربانو ملاعلیداد را سر شوق می­ آورد. علیداد کمتر در خانه پدری بود بیشتر وقت ­ها در خانه بزرگ کدخدا کل ­تقی بود در آنجا سخت مورد استقبال خانم مهربانو قرار می ­گرفت برای زنان خانواده کتاب قمری می­ خواند چون این کتاب به زبان ترکی بود زنان خانواده کل­تقی که ترک زبان بودند بهتر می ­فهمیدند و برای­شان شیرین بود کتاب امیر ارسلان نامدار، کتاب فایز دشتستانی، کتاب فلکناز، کتاب خمسه نظامی و شاهنامه فردوسی و نیز کتاب حلیت ­المتقین مجلسی را هم به تناسب می ­خواند. زنان خانواده کدخداکل­ تقی از این وصلت بسیار خوشحال بودند چون بیشتر شب ­ها سرگرمی کتاب­ خوانی دایر بود.

        در همان جشن عقدکنان قرار گذاشته شد یک سال بعد مراسم عروسی برگزار گردد. در این یک سال از نامزدی تا عروسی، روز، هفته و ماه­ های سختی برای لطفعلی بود لطفعلی تصمیم گرفت اتاقکی مناسب برای پسرش علیداد بسازد که کمی در شان دختر کدخدا باشد که مورد سرزنش قرار نگیرد بعد به فکر بود که بتواند اندوخته­ ای برای برگزاری مراسم عروسی فراهم نماید. در این یک سال لطفعلی خواب راحتی نداشت اصلا لبخندی بر لبانش ننشست و همیشه این نگرانی را داشت که آیا دختر کدخدا که در یک زندگی اشرافی بزرگ شده  با زندگی فقیرانه او سازگاری خواهد کرد؟

       زمان برگزاری عروسی فرا رسید لطفعلی ناگزیر گردید مبلغی قرض بگیرد تا بتواند جشن عروسی مناسبی را برگزار نماید.

      جشن عروسی با شکوهی برگزار گردید، چون پل چوبی نبود کدخدا کل­ تقی چندین نفر مرد و چند راس قاطر را در دو طرف رودخانه مامور کرده بود که افراد عروسی را بر دوش خود و یا سوار بر قاطر از رودخانه عبور دهند در پایان جشن، عروس را سوار بر اسب سفید کدخداکل ­تقی کردند و با عبور از رودخانه به خانه لطفعلی آوردند، هنگام عبور اسب حامل عروس خانم، تمام مردم ده قراداغ به استفبال عروس سَرِ گدار، کنار رودخانه رفتند و ضمن تماشا، درگوشی پچ ­پچ می­ کردند؛

        - دختر کدخدایِ امروز و زنِ کدخدای آینده!

        مردم ده قراداغ که برای تماشا و اسقبال از عروس سَرِ گدار کنار رودخانه رفته بودند ساعتی در همان کنار رودخانه به فریادهای گیلیلی، شباش، رقص و پایکوبی مشغول شدند و عروس خانم سوار بر اسب مشرف به مردم این شادی و هلهله را تماشا می­کرد و بر خود می­بالید که چنین استقبال شایانی از او می­گردد.  

      هنگام عبور کارناوال عروسی یک یک زنان که خانه ­شان سَرِ راه بود با منقل کوچک آتش در سینی و اسفند دودکنان سَرِ راه عروس خانم قرار گرفتند و با فریاد گیلیلی و پاشیدن کشمش و دیگر آجیل سَرِ عروس خوش امد می ­گفتند.

       عروس خانم در اتاق تازه­ ساز در ساختمان لطفعلی تحویل ملاعلیداد داده شد. رسم بر این بود که داماد خرج عروسی خانه پدر عروس را هم بدهد کدخداکل ­تقی این خرج را از لطفعلی نگرفت لطفعلی یک گروه نوازنده آورد و کدخداکل­ تقی هم جداگانه با هزینه خودش یک گروه نوازنده آورد و جشن عروسی خانه عروس که برابر رسوم محلی باید کم شکوه بر گذار می ­شد با شکوه تر از خانه داماد برگزار شد کدخدا با آوردن گروه نوازنده جدا و مستقل آن را با شکوه برگزار کرد. حالا بعد از برگزاری مراسم عروسی، سیدعبدالرحمان خود را در اوج پیروزی می­ دید و کوکب زن لطفعلی که برای یگانه پسرش عروس آورده بود، آن هم عروسی از خانواده بگ و اشرافی، احساس پیروزی و موفقیت داشت.

          دو سه روز بعد از اتمام عروسی، لطفعلی دچار اضطراب شدیدی شد چون از این ترس داشت که نتواند پولی که برای هزینه عروسی قرض گرفته بپردازد لطفعلی سنگینی بدهی را همانند یک کوه بر گُرده خود حس و احساس می ­کرد. ترس و اضطراب، تمام وجود لطفعلی را فرا گرفت، خواب از چشمان او ربود، او را از خورد و خوراک انداخت، بدن نحیف لطفعلی روز به روز به تحلیل رفت، او را به رختخواب بیماری انداخت، بیماری­ لطفعلی روز به روز شدت گرفت و او را نا توان از حرکت کرد. لطفعلی چهل روز بعد از جشن عروسی فوت کرد و خانواده را عزادار نمود شایع بود از ترس ناتوانی در بدهی مبلغی که برای عروسی قرض گرفته، دق کرده است.

        مرگ لطفعلی همه را غافل­ گیر کرد اعضا خانواده مات و مبهوت مانده بودند که چرا چنین اتفاقی ناگواری افتاد!؟ ملاعلیداد یگانه پسر خانواده سکان زندگی را به دست گرفت سیدعبدالرحمان می ­کوشید بر خانواده لطفعلی سیطره داشته باشد تا بتواند آن طرح خود را اجرا نماید و از ملاعلیداد یک کدخداکل ­تقی دومی در قراداغ بسازد.

       سیدعبدالرحمان یک ذهن نمایشی داشت اوج این ذهن نمایشی در برگزاری تعزیه بود تلاش می ­شد نمایش تعزیه ظاهری آراسته و پرشورداشته باشد ذره ­ای به این اندیشیده نمی ­شد که آیا این سخنان و این رفتارها در نمایش تعزیه با تاریخ با واقعیت با عقل همخوانی دارد یا نه. این آراستگی در ظاهر در تمام جنبه­ های شخصیتی سیدعبدالرحمان نمود داشت حتا در لباس پوشیدن در آراستن چهره. سیدعبدالرحمان با شخصیت نمایشی خود می ­خواست از مردم تایید بگیرد و محبوب گردد. سیدعبدالرحمان تشنه محبوبیت بود دلش می ­خواست همه او را دوست داشته باشند برای به دست آوردن این تایید و دوست داشته شدن می ­کوشید ظاهرها را خوب بیاراید تا موجب خوشایندی بیشتر گردد.

        در این سال­ هایی که سیدعبدالرحمان به قراداغ آمده بود ملاعلیداد خیلی از او تاثیر می ­پذیرفت شخصیت علیداد با اثر پذیری از آموزه ­های سیدعبدالرحمان و نیز مشاهده رفتار او شکل گرفت ملاعلیداد یکی از مریدان سیدعبدالرحمان بود سیدعبدالرحمان هم علیداد را دوست داشت به او آموزش فوق ­العاده می­ داد او را می ­نواخت و بر می­ کشید و لقب بهش داد. رابطه مرید و مرادی سیدعبدالرحمان و ملاعلیداد موجب شد که سیدعبدالرحمان علیداد را در تمام قرآن ­خوانی ­هایی که توی ده قراداغ و نیز دهات اطراف برای مردگان از سیدعبدالرحمان دعوت می ­شد هم همراه خود ببرد شکل گیری شخصیت ملاعلیداد از نوجوانی تا جوانی دریافت توجه از مردم بدون رنج زحمت بود. در این اقبال مردم به ملاعلیداد همپای سیدعبدالرحمان، بدون کوچکترین رنجی و بدون اینکه بیندیشند برای تدارک یک سفره ­ای که گسترده می ­شود چقدر رنج­ ها کشیده شده، سَرِ سفره مردم می ­نشستند، می ­خوردند و بلند می ­شدند و این مفت خوری که جزئی از شخصیت سیدعبدالرحمان بود به ملاعلیداد هم سرایت کرد. شخصیت ملاعلیداد هم در کنار سیدعبدالرحمان به سمت و سوی مفت خوری شکل گرفت و در طول زندگی خود دنبال چنین رابطه ­ای بود.    

         ملاعلیداد مرد کار نبود، مرد سختی ­ها نبود، مرد رزم نبود، مرد عرق ریختن در حین کار نبود، مردی نبود که کف دستهایش مانند بقیه مردم پینه داشته باشد، بلکه بیشتر مرد بزم بود، مرد نشستن در جلسه بود، مرد سخن گفتن بود، مرد نمایش بود، مرد قصه گفتن بود، مرد سرگرم کردن مردم بود. هنر او سخن گفتن و سرگرم کردن مردم با حرف­ های صدمن یک غاز، توی مجالس بود، او خوب می­ توانست حرف بزند، کلمات را شمرده و روشن بیان می­ کرد، می­توانست ساعت ­ها عده­ ای را در مجلسی با سخنان خود سرگرم کند، این توانایی را داشت که شنیده­ های خود را برای خوشایندی بیشتر و بهتر با انتخاب واژه­ های متفاوت باز سازی و با شاخ و برگ عامه پسند تحویل دهد. همه­ ی اینها موجب شده بود که ملاعلیداد بر خلاف پدر خود باشد پدر مرد کار، سخت زحمت­ کش و در تلاش بود نانی حلال به دست آورد. ملاعلیداد مرد کار و زحمت کشیدن  و عرق ریختن برای به دست آوردن نان حلال نبود می ­خواست سر سفره آماده بنشیند. علیداد به تقلید از سیدعبدالرحمان مرد نمایش بود و این نمایش را در تعزیه خوانی و بیشتر در سخن گفتند و قصه گویی و سخنان سرگرم کننده به نمایش می­ گذاشت.

        اندکی بیش از یک سال از مرگ لطفعلی پدر خانواده می ­گذشت اعضا خانواده هنوز از حال و هوای غم و اندوه از دست دادن پدر خانواده کامل بیرون نیامده بودند که اولین زایمان زینب زن سیدعبدالرحمان فرا رسید زایمان زینب با مشکل روبرو شد زینب از شدت درد ساعت ­ها بر خود می ­پیچید و سیدعبدالرحمان ناگزیر برای سهولت زایمان دستور داد یک نفر روی بام مسجد اذان بی موقع بگوید و خود شخصا روی بام خانه ­ای که زینب در آن قرار داشت رفت و اذان بی موقع گفت بعد دعای سنگین نوشت.  ولی کاری از دعا و اذان بر نیامد و درد شدید زایمان توان بدنی زینب را به تحلیل برد و زینب با بچه در شکم جان به جان آفرین تسلیم کرد. قابله محلی می ­گفت بچه درشت بوده و زینب ریز اندام و کم ­توان، به همین جهت زینب نتوانست زایمان کند همین موجب مرگش گردید.

         مرگ زینب ضربه روانی بزرگی برای سیدعبدالرحمان و نیز اعضا خانواده لطفعلی بود. سیدعبدالرحمان بعد از برگزاری مراسمِ چهلمِ زینب، بار و بنه­ اش را جمع کرد و به برزان برگشت و نتوانست در قراداغ بماند تا ملاعلیداد را در هیات و کسوت و قامت کدخدایی ببیند.

         مردم ده قراداغ، سخت سنتیِ سطحی ­اندیشِ خرافاتی بودند و افکار و باورهای قضا و قدری داشتند. در فضای سنتی و خرافاتی، ذهنیت ­ها، جای واقعیت ­ها را می ­گیرند بنابراین مردم شناختی از واقعیت­ ها ندارند. برابر این باورهای ذهنی وقتی بچه ­ای می ­مرد پدر و مادر فکر می­ کردند گناهی بزرگ مرتکب شده­ اند و مرگ این بچه تاوان آن گناه است یا وقتی رویداد ناگواری برای کسی پیش می­ آمد احساس می ­کرد تاوان گناهی است که کرده، حالا به جان خودش می ­افتاد و رفتار و گفتارش را زیر ذره­ بین می ­برد بالاخره چیزکی پیدا می­ کرد اگر در رفتار خود چیزی نمی ­یافت سراغ رفتار پدر و مادرش می ­رفت چون باور بی­ پایه و مایه ­ای دیگری که داشتند این بود که؛ «مادون کنند و رودون کِشند» آنگاه احساس می ­کرد تاوان رفتار بد پدر و مادرش را دارد می ­پردازد. یا اگر حیوانی مثلا گاوی، خری و گوسفندی از خانواده ­ای می ­مرد بازهم این احساس را می­ کردند که بله تاوان گناه ­مان است. نه تنها خودِ فردی که بچه ­اش مرده یا گاوش مرده این احساس را می­ کرد دیگران هم این باور را داشتند مثلا گاو آقا و یا خانم A می ­مرد آقا و یا خانم ­های B و C که از او رنجشی داشتند، نسبت به او حسادتی داشتند، با او دعوایی کرده و اختلافی داشتند، بر این باور بودند که چون دل آنها را سوزانده و یا تهمت زده و یا حقی از آنها پایمال کرده حالا خداوند گاو او را کشته و سِزایش را داده است. حتا کسانی که دعوا هم نکرده و کدورتی هم نداشتند می­ گفتند؛ خدا می ­داند مرتکب چه گناهی شده که خداوند چنین بلایی بر او نازل کرده است؟ این اتفاقات را بلای آسمانی می ­پنداشتند و علت پیش­ آمدن این اتفاق را هم این می­دانستند که  او کاری بدی انجام داده مثلا: ستمی در حق کسی روا داشته، به مقدسی به احترامی کرده، نماز نخوانده، روزه نگرفته، پای روضه نرفته، سینه نزده، نذری نداده و... که خدا چنین اتفاق ناگواری برایش نازل کرده است. حالا بعد از مردن زینب زن سید عبدالرحمان پشت سَرِ او هم این حرف ­ها زده می ­شد می ­گفتند رفته پیش کدخدا کل ­تقی و برای کدخداعلی و پسرش دسیسه چیده خدا هم با مرگ زنش سزای این دسیسه را به خودش برگردانده است و...

        نزدیک به دوسال بعد محمد داماد لطفعلی، یار خدابخش در مقابله با کدخداکل ­تقی، شوهر فاطمه، ناگهانی فوت کرد می­ گفتند علت فوت ­ دردِدل بوده است یک پسر بچه به نام یدالله از او ماند. فاطمه با پسربچه­ اش یدالله به خانه ملاعلیداد برادرش برگشت. مدتی بعد یکی از مردان ده قراداغ از فاطمه خواستگاری کرد فاطمه شوهر کرد و یدالله پسر بچه خود را به برادر سپرد. یدالله که جغله ­ای بود چند سالی در شکل نوکر خانه دایی خود ماند برای دایی کار کرد و نانی خورد و بزرگتر شد و بعد ازدواج کرد و زندگی مستقل خود را داشت.

                                        ***

        وقتی خبر دسیسه چینی سیدعبدالرحمان نزد کدخدا کل ­تقی فاش شد و سر زبان ­ها افتاد که سیدعبدالرحمان به کدخداکل­ تقی پیشنهاد کرده ملاعلیداد را به دامادی بپذیر و او را از طرف خود در ده قراداغ کدخدا کن و در مقابله با کدخداعلی و پسرش خدابخش قرار بده تا آنها را به وسیله فردی از جنس خودشان به حاشیه برانی و اختیار دوتا ده همیشه در دست تو باشد، و پذیرش این پیشنهاد توسط کدخداکل ­تقی و اجرای مقدمات آن، یعنی موافقت با دادن دخترش به علیداد. این خبر به گوش خدابخش هم رسید خشم و تنفر او نسبت به کدخداکل ­تقی بیشتر شد. خدابخش در صدد برآمد در یک فرصت مناسب بهانه ­ای به دست آورد و دست به اقدامی بزرگ بزند و این بُتِ قدرت و شکوه کدخداکل ­تقی را در اذهان مردم بشکند.

       یکی دوسال از خبر فوق ­گذشت خدابخش همچنان در صدد فرصت بود تا اینکه بهانه را یافت و برای اجرای زدن ضربه به روان و اعتبار اجتماعی کدخداکل ­تقی برنامه ریزی کرد.

         فصل پاییز بود درو محصول چلتوک نزدیک می ­شد. تقریبا مالکیت نیمی از زمین­ های مزرعه­ ی قاباق از آنِ مردمان ده آغداش و نیمی دیگر از آنِ مردمان قراداغ بود. این مزرعه ارباب و مالک قدرتمندی مانند خان بختیاری و یا ارباب اصفهانی نداشت بلکه خُرده مالک بود یعنی هر رعیتی مقداری زمین را مالک بود تعداد کمی از رعیت ­ها هم زمین از خودشان نبود و به عنوان رعیت روی زمین کار می ­کردند. یعنی چند نفر هم اربابان خُرده مالک داشت. ولی کدخدای ششدانگ مزرعه، کدخداکل­ تقی بود دلیلش این بود که مزرعه­ ی قاباق یکی از مزارع ده آغداش شمرده می ­شد.

        رسم نا نوشته ­ای از قدیم و ندیم در این منطقه بود که درو چلتوک­ های یک مزرعه در یک روز در شکل رقابت و مسابقه صورت می ­گرفت بدین منظور هر رعیتی به نسبت مقدار چلتوکی که کشت کرده بود از دهات اطراف کارگر کمکی می ­گرفت صبح روز موعود بعد از اینکه نور آفتاب روی زمین ­های مزرعه پهن می ­شد کارگران دروگر داس به دست توی کرت وارد و با سرعت به درو مشغول می ­شدند و قبل از اذان ظهر درو محصول چلتوک یک مزرعه به اتمام می ­رسید و عقب ماندن در درو را »بُر» می­گفتند و کسی که در درو عقب مانده بود می ­گفتند «بُر» بهش افتاده است و این «بُر» شگون داشت.

          در این رسم نا نوشته باوری هم نهفته بود و آن اینکه هر رعیتی که در درو محصول چلتوک عقب می­ماند، یعنی بُر بهش می ­افتاد، همان سال زنش خواهد مرد.

            مقدمه ­چینی آماده کردن چلتوک­ ها برای درو، از یک هفته قبل از درو آغاز می­ شد، آب جوی را کامل قطع می­ کردند تا کرت ­ها هنگام درو گِل نباشد درست یک هفته بعد از روزی که آب جوی بسته می­ شد، روز درو تعیین می­ گردید، تاریخِ روز درو جار زده می ­شد و به اطلاع همه می­ رسید تا رعیت­ ها وقت کافی داشته باشند از دهات اطراف کارگرکمکی بگیرند. هر رعیتی توی هر دهی از دهات اطراف دوست و آشنایی داشت در این زمان به کمک هم می ­رفتند.

       تمام این تصمیم­ گیری­ ها توسط کدخدا گرفته می ­شد البته گزارش وضعیت رسیدگی چلتوک­ ها توسط دشتبان به کدخدا داده می­ شد. اگر هوا در تابستان گرم  بود طبیعتا چلتوک­ ها زودتر می ­رسید. کدخدا هم با توجه به گزارش دشتبان دستور می ­داد فلان روز آب جوی قطع شود و فلان روز هم درو صورت گیرد و دشتبان مجری دستور کدخدا بود. با تجربه ­ای که با گذشت سال ­ها به دست آمده و تبدیل به عرف شده بود تا حدودی مشخص بود که زودتر و یا دیرتر در چه روزی از ماه درو باید صورت گیرد. کدخدا با توجه به گزارش دشتبان از موقعیت چلتوک­ ها، فقط دستور را برابر عرف صادر می ­کرد.

       حالا یک سالی می ­شد که سیدعبدالرحمان از قراداغ رفته بود و دو سالی می ­شد که ملاعلیداد در نقش داماد و دستیار کدخداکل ­تقی در کنار و همراه صمدآقابگ در عرصه قدرت ظاهر می­ شود و به ظاهر همه چیز خوب است و کارها برابر نقشه از پیش تعیین شده پیش می ­رود.

       خدابخش تصمیم گرفت در خارج از زمانِ مشخص شده­ ی روز چلتوک چینی مزرعه ­ی قاباق، چلتوک ­هایش را درو کند و با زیر پا گذاشتن دستور، به کدخدکل ­تقی دهان کجی کند و قدرت و ابهت او را به چالش بکشد. کدخداعلی پدر خدابخش کوشید او را از این کار باز دارد و استدلالش این بود که تشنج ایجاد نکنیم تا فضای دوتا ده رو به آرامی برود ولی خدابخش قبول نکرد و استدلالش این بود که هرگاه کدخداکل ­تقی به همان محدوده ده خود آغداش قانع بود و کاری به مسائل ده قراداغ نداشت آنگاه فضای دوتا ده آرام می­ شود. خدابخش علارغم میل پدر تصمیم گرفت با درو چلتوک ­هایش، شب هنگام، به دستور کدخداکل ­تقی دهان کجی و قدرت او را به سخره بگیرد.                                ادامه دارد

ارسال یادداشت (5یادداشت)

کلیه حقوق این سایت متلعق به روستای مارکده می باشد